The Catcher in the Rye
نیچهی ۱۷-۱۸ ساله و بدون سبیل در ناومبورگ Friedrich Nietzsche, 1862, Naumburg.
نامهی نیچه به مادرش [برگردان مجید هوشنگی]
۱۰ نوامبر ۱۸۶۲، پفورتا. [همون سالی که این عکسها گرفتهشدن]
مادر عزیز:
بسیار متاسفم که دیروز قادر نبودم به دیدار شما در آلمریخ بیایم. چون مرا در مدرسه نگه داشته بودند و از آمدن من جلوگیری شده بود. داستانش از این قرار بود:
هر هفته یکی از جدیدترین پسرهای گروه ششم باید وظایف مدرسه را به طور کامل انجام دهد. در واقع باید یادداشتی از هرچیزی در اتاقها، گنجهها و اتاقهای کنفرانسی که نیاز به تعمیرات دارند تهیه کند؛ و لیستی از مشاهداتش را به ادارهی بازرسی بفرستد. هفتهی قبل من باید این وظیفه را انجام میدادم و این ایده به ذهنم خطور کرد که ماهیت تقریبا خستهکنندهی آن ممکن است تا حدی با کمی شوخطبعی قابل تحمل شود؛ و بنابراین فهرستی از تمام مشاهداتم را در قالب شوخی نوشتم.
اساتید سختگیری که از بهکاربردن شوخی در یک طرح رسمی بسیار متعجب شده بودند مرا برای گوشدادن به یک مجلس مناظرهی مذهبی در روز شنبه فراخواندند و جملهی غیرعادی ذیل را رسما بیان کردند: «سه ساعت توقیف و ازدستدادن یک یا دو پیادهروی.»
اگر خودم را به دلیل دیگری غیر از این رفتار بیفکرانه متهم میکردم، قطعا عصبانی میشدم؛ اما حتی یک لحظه هم خود را به خاطر آن موضوع ناراحت نکردم؛ و تنها این نتیجه را از این مسأله آویزهی گوش کردم که در آینده، در مورد چیزهایی که به شوخی میگیرم محتاطتر باشم.
امروز روز جشن مارتین مقدس است و ما طبق معمول در این روز برای شام، گوشت غاز داریم (البته در ۱۲ قسمت). سالروز نیکلاس مقدس نیز نزدیک است. این دورهی تغییر از پاییز به زمستان، زمان دلپذیری است، بهنوعی آمادهشدن برای کریسمس است که من بسیار از آن لذت میبرم. بیا با هم از آن لذت ببریم. زود برایم نامه بنویس.
۱۰ نوامبر ۱۸۶۲، پفورتا. [همون سالی که این عکسها گرفتهشدن]
مادر عزیز:
بسیار متاسفم که دیروز قادر نبودم به دیدار شما در آلمریخ بیایم. چون مرا در مدرسه نگه داشته بودند و از آمدن من جلوگیری شده بود. داستانش از این قرار بود:
هر هفته یکی از جدیدترین پسرهای گروه ششم باید وظایف مدرسه را به طور کامل انجام دهد. در واقع باید یادداشتی از هرچیزی در اتاقها، گنجهها و اتاقهای کنفرانسی که نیاز به تعمیرات دارند تهیه کند؛ و لیستی از مشاهداتش را به ادارهی بازرسی بفرستد. هفتهی قبل من باید این وظیفه را انجام میدادم و این ایده به ذهنم خطور کرد که ماهیت تقریبا خستهکنندهی آن ممکن است تا حدی با کمی شوخطبعی قابل تحمل شود؛ و بنابراین فهرستی از تمام مشاهداتم را در قالب شوخی نوشتم.
اساتید سختگیری که از بهکاربردن شوخی در یک طرح رسمی بسیار متعجب شده بودند مرا برای گوشدادن به یک مجلس مناظرهی مذهبی در روز شنبه فراخواندند و جملهی غیرعادی ذیل را رسما بیان کردند: «سه ساعت توقیف و ازدستدادن یک یا دو پیادهروی.»
اگر خودم را به دلیل دیگری غیر از این رفتار بیفکرانه متهم میکردم، قطعا عصبانی میشدم؛ اما حتی یک لحظه هم خود را به خاطر آن موضوع ناراحت نکردم؛ و تنها این نتیجه را از این مسأله آویزهی گوش کردم که در آینده، در مورد چیزهایی که به شوخی میگیرم محتاطتر باشم.
امروز روز جشن مارتین مقدس است و ما طبق معمول در این روز برای شام، گوشت غاز داریم (البته در ۱۲ قسمت). سالروز نیکلاس مقدس نیز نزدیک است. این دورهی تغییر از پاییز به زمستان، زمان دلپذیری است، بهنوعی آمادهشدن برای کریسمس است که من بسیار از آن لذت میبرم. بیا با هم از آن لذت ببریم. زود برایم نامه بنویس.
نیچه [۲۴ ساله] در لباس فرم توپخانهی پروس، ناومبورگ، پاییز ۱۸۶۸.
در سال ۱۸۶۷، نیچه برای یک سال خدمت داوطلبانه در یگان توپخانه پروس در ناومبورگ ثبتنام کرد. او در میان سایر نیروهای تازهکار بهعنوان یکی از بهترین سوارکاران شناخته میشد و افسرانش پیشبینی میکردند که بهزودی به درجه سروانی خواهد رسید. با این حال، در مارس ۱۸۶۸، هنگامی که نیچه میخواست روی زین اسب بپرد، قفسه سینهاش به قاچ زین برخورد کرد و دو عضله در پهلوی چپ او پاره شد؛ آسیبی که او را به شدت ضعیف کرد و باعث شد تا ماهها قادر به راه رفتن نباشد. در نتیجه، نیچه دوباره توجه خود را به تحصیلاتش معطوف کرد، آنها را در سال ۱۸۶۸ به پایان رساند و در اواخر همان سال برای اولین بار با ریچارد واگنر ملاقات کرد.
Friedrich Nietzsche, August 1868.
The Catcher in the Rye
نیچه [۲۴ ساله] در لباس فرم توپخانهی پروس، ناومبورگ، پاییز ۱۸۶۸. در سال ۱۸۶۷، نیچه برای یک سال خدمت داوطلبانه در یگان توپخانه پروس در ناومبورگ ثبتنام کرد. او در میان سایر نیروهای تازهکار بهعنوان یکی از بهترین سوارکاران شناخته میشد و افسرانش پیشبینی میکردند…
نامهی نیچه به بارون کارل فون گرسدورف [برگردان مجید هوشنگی]
۱ دسامبر ۱۸۶۷، ناومبورگ
دوست عزیز:
من در دومین ردهبندی، در چهارمین توپخانهی سوارهنظام، توپچی شدهام. شما به راحتی میتوانید تصور کنید من چقدر از این تحول در کار خود متحیر شدم و این، چه تحول دشواری برای هستی یکنواخت و روزمرهی من ایجاد کرد. با این وجود، من با عزم و شجاعت این تغییرات را تحمل کردم و حتی از این دگرگونی طالع، لذت هم بردم. حالا که فرصت انجام تمرینات ورزشی را دارم، بیشازپیش از شوپنهاور متشکرم. برای پنج هفتهی اول باید در اصطبل باشم. ساعت پنجونیم صبح باید در میان اسبها باشم و کود آنها را جمعآوری کنم و حیوانات را با قشو و برس تیمار کنم. در حال حاضر به طور میانگین کار من از ساعت هفت صبح تا ده صبح طول میکشد و از یازدهونیم صبح تا شش بعد از ظهر که قسمت اعظم آن است، در تمرینات رژه شرکت میکنم. ما دو سربازی که ملزم به خدمت یک ساله هستیم هر چهار بار در هفته مجبوریم به سخنرانی ارائهشده توسط یک ستوان گوش فرا دهیم، تا خود را برای بازرسی افسران دیگر آماده کنیم. میدانید که در توپخانهی سوارهنظام چیزهای زیادی برای آموختن هست. ما بسیار از درسهای سوارکاری لذت میبریم. اسب من حیوان خوبی است و از من انتظار میرود که استعداد سوارکاری داشته باشم. وقتی در زمین رژه با اسب خود میتازم از سرنوشت خود احساس خرسندی میکنم. در کل هم، با من خوب رفتار شد؛ و مهمتر از همه، ما کاپیتان بسیار خوبی داریم.
در حال حاضر، من تمام زندگی خودم را به عنوان یک سرباز، برای شما تعریف کردم. این علت تاخیر من در پاسخدادن به نامهی آخر شما بود...
[...] بسیارخب، دوست قدیمی، اهمال مرا ببخش و خدای جنگ را مسئول این کوتاهی بدان.
دوستِ سپاسگذار شما،
فردریش نیچه
۱ دسامبر ۱۸۶۷، ناومبورگ
دوست عزیز:
من در دومین ردهبندی، در چهارمین توپخانهی سوارهنظام، توپچی شدهام. شما به راحتی میتوانید تصور کنید من چقدر از این تحول در کار خود متحیر شدم و این، چه تحول دشواری برای هستی یکنواخت و روزمرهی من ایجاد کرد. با این وجود، من با عزم و شجاعت این تغییرات را تحمل کردم و حتی از این دگرگونی طالع، لذت هم بردم. حالا که فرصت انجام تمرینات ورزشی را دارم، بیشازپیش از شوپنهاور متشکرم. برای پنج هفتهی اول باید در اصطبل باشم. ساعت پنجونیم صبح باید در میان اسبها باشم و کود آنها را جمعآوری کنم و حیوانات را با قشو و برس تیمار کنم. در حال حاضر به طور میانگین کار من از ساعت هفت صبح تا ده صبح طول میکشد و از یازدهونیم صبح تا شش بعد از ظهر که قسمت اعظم آن است، در تمرینات رژه شرکت میکنم. ما دو سربازی که ملزم به خدمت یک ساله هستیم هر چهار بار در هفته مجبوریم به سخنرانی ارائهشده توسط یک ستوان گوش فرا دهیم، تا خود را برای بازرسی افسران دیگر آماده کنیم. میدانید که در توپخانهی سوارهنظام چیزهای زیادی برای آموختن هست. ما بسیار از درسهای سوارکاری لذت میبریم. اسب من حیوان خوبی است و از من انتظار میرود که استعداد سوارکاری داشته باشم. وقتی در زمین رژه با اسب خود میتازم از سرنوشت خود احساس خرسندی میکنم. در کل هم، با من خوب رفتار شد؛ و مهمتر از همه، ما کاپیتان بسیار خوبی داریم.
در حال حاضر، من تمام زندگی خودم را به عنوان یک سرباز، برای شما تعریف کردم. این علت تاخیر من در پاسخدادن به نامهی آخر شما بود...
[...] بسیارخب، دوست قدیمی، اهمال مرا ببخش و خدای جنگ را مسئول این کوتاهی بدان.
دوستِ سپاسگذار شما،
فردریش نیچه
...آلمان تنها جایی است که نفرتانگیزترین تجربیات را داشتهام.
از این به بعد، زمانی که تاریخچهی من نوشته میشود، مردم در آن خواهند خواند: «او تنها توسط آلمانها مورد بدرفتاری قرار گرفت.» خدایا، چه مردمان عجیبی هستند این آلمانها. چقدر کجخلق. حتی یک کلمهی خردمندانه هم از آنها به گوش من نرسید...
[از نامهی نیچه به خواهرش، تورین (ایتالیا)، اکتبر ۱۸۸۸]
[فرتور نیچه و خواهرش]
Nietzsche and his sister, 8 January 1899. by Hans Olde
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سکانس آخرِ قسمت آخرِ فصل سیزدهم
It's Always Sunny in Philadelphia
S13.E10 (2018)
dir. Todd Biermann
It's Always Sunny in Philadelphia
S13.E10 (2018)
dir. Todd Biermann
هرچه هم بگویند، باز مرگ بهترین چیزی است که طبیعت پیدا کرده تا همه را خشنود کند. همراه با هر کدام از ما، همهچیز از بین میرود و برای همیشه خاتمه مییابد. چه مزیتی، چه سوءاستفادهای! بیآنکه کوچکترین زحمتی به خود دهیم، دنیا را در اختیار داریم و آن را به ورطهی نابودی خود میکشانیم. بیتردید، مُردن غیراخلاقی است.
[آفوریسمهای زندگی (عواقبِ زادهشدن) – امیل چوران]
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند. فریادهای ناامیدی به آسمان بلند میشد، به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
[صادق هدایت - مرگ]
بخشی از جستارهی «اینکه فلسفهآموختن، آموختنِ مُردن است» میشل دو مونتنی (که به سختی پیداش کردم)، برگردانِ هوشواره:
«خیرون [از اساطیر یونان باستان] زمانی که پدرش کرونوس، خدای زمان، وی را از شرایطی که باید تحت آن از جاودانگی برخوردار شود آگاه ساخت، از جاودانگی امتناع ورزید.
فقط با جدیت بیاندیش که یک زندگی جاودانه برای انسان، چقدر غیرقابلتحملتر و دردناکتر از آن چیزی میبود که من اکنون به او بخشیدهام. اگر مرگ در کار نبود، تا ابد مرا به خاطر محروم کردنت از آن نفرین میکردی.
من اندکی تلخی با آن [مرگ] درآمیختهام، تا با دیدن اینکه چقدر آسایشبخش است، بیش از حد حریصانه و بیمحابا به دنبالش نروی و در آغوشش نکشی. و برای اینکه در این اعتدال چنان استوار بمانی که نه از زندگی بیزار شوی و نه از مردن انزجار داشته باشی - که مقدر کردهام روزی باید تجربهاش کنی، من هر دو را در میانهی لذت و درد تعدیل کردهام.
این من بودم که به تالس [فیلسوف پیشاسقراطی]، برجستهترینِ فرزانگان شما، آموختم که زندگی و مرگ تفاوتی با هم ندارند؛ و همین باعث شد تا وقتی از او پرسیدند: «پس چرا نمیمیری؟»، بسیار خردمندانه پاسخ دهد: «چون هیچ تفاوتی ندارد.»
آب، خاک، هوا، آتش و دیگر اجزای این آفرینشِ من، همانقدر که ابزار زندگیِ تو هستند، به همان اندازه نیز ابزار مرگِ تو میباشند. چرا از آخرین روز حیاتت میهراسی؟ آن روز بیشتر از هر یک از روزهای دیگر، در زوال تو نقشی ندارد: گام آخر عاملِ خستگی نیست، بلکه تنها آن را نمایان میسازد. هر روز به سوی مرگ رهسپار است؛ تنها روز آخر است که به آن میرسد.»
اینها آموزههای نیکِ مادرِ ما، طبیعت، است.
«خیرون [از اساطیر یونان باستان] زمانی که پدرش کرونوس، خدای زمان، وی را از شرایطی که باید تحت آن از جاودانگی برخوردار شود آگاه ساخت، از جاودانگی امتناع ورزید.
فقط با جدیت بیاندیش که یک زندگی جاودانه برای انسان، چقدر غیرقابلتحملتر و دردناکتر از آن چیزی میبود که من اکنون به او بخشیدهام. اگر مرگ در کار نبود، تا ابد مرا به خاطر محروم کردنت از آن نفرین میکردی.
من اندکی تلخی با آن [مرگ] درآمیختهام، تا با دیدن اینکه چقدر آسایشبخش است، بیش از حد حریصانه و بیمحابا به دنبالش نروی و در آغوشش نکشی. و برای اینکه در این اعتدال چنان استوار بمانی که نه از زندگی بیزار شوی و نه از مردن انزجار داشته باشی - که مقدر کردهام روزی باید تجربهاش کنی، من هر دو را در میانهی لذت و درد تعدیل کردهام.
این من بودم که به تالس [فیلسوف پیشاسقراطی]، برجستهترینِ فرزانگان شما، آموختم که زندگی و مرگ تفاوتی با هم ندارند؛ و همین باعث شد تا وقتی از او پرسیدند: «پس چرا نمیمیری؟»، بسیار خردمندانه پاسخ دهد: «چون هیچ تفاوتی ندارد.»
آب، خاک، هوا، آتش و دیگر اجزای این آفرینشِ من، همانقدر که ابزار زندگیِ تو هستند، به همان اندازه نیز ابزار مرگِ تو میباشند. چرا از آخرین روز حیاتت میهراسی؟ آن روز بیشتر از هر یک از روزهای دیگر، در زوال تو نقشی ندارد: گام آخر عاملِ خستگی نیست، بلکه تنها آن را نمایان میسازد. هر روز به سوی مرگ رهسپار است؛ تنها روز آخر است که به آن میرسد.»
اینها آموزههای نیکِ مادرِ ما، طبیعت، است.
The Catcher in the Rye
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند. فریادهای ناامیدی به آسمان بلند میشد، به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود. [صادق هدایت - مرگ]
در پیوند با این بازگفتها؛ این فرمایش هدایت رو درست ۱۱ سال پیش، زمانی که این فیلم رو دیدم، جایی نوشته بودم. فیلم رو هم بسیار دوست داشتم.
Edge of Tomorrow (2014)
dir. Doug Liman
Edge of Tomorrow (2014)
dir. Doug Liman
The Catcher in the Rye
نامهی نیچه به لو سالومه، دسامبر ۱۸۸۲:
لوی عزیزم: اینگونه نامهها را برای من ننویس! من با این حقارت چه کار دارم؟ لطفاً توجه کن: آرزو داشتم در برابرم خودت را بالا بکشی تا مجبور نباشم تحقیرت کنم.
اما لو، این چه نامههایی است که مینویسی! دخترکان مدرسهایِ تشنهی انتقام اینطور مینویسند! من با این فلاکت چه کار دارم! لطفاً درک کن: من میخواهم در برابرم خودت را بالا بکشی، نه اینکه خودت را کوچک کنی. چگونه میتوانم تو را ببخشم، وقتی هنوز نتوانستهام دوباره آن وجودی را در تو ببینم که اصلاً بشود به خاطرش تو را بخشید؟
نه، لوی عزیزم، ما هنوز با «بخشایش» فاصلهی زیادی داریم. من نمیتوانم بخشش را همینطور از آستینم بیرون بیاورم [یکشبه تو را ببخشم]، آن هم پس از آنکه این رنجش چهار ماهِ تمام فرصت داشته تا در تار و پودم رسوخ کند.
خدانگهدار، لوی عزیزم. من دیگر تو را نخواهم دید. روحت را از چنین اعمالی مصون بدار و در حق دیگران، و بهویژه دوستم «رِه»، آن نیکی را بکن که نتوانستی در حق من بکنی.
من جهان و لو را نیافریدهام: کاش آفریده بودم -- آنوقت میتوانستم تمام بار گناهِ این را که همهچیز میان ما اینگونه پیش رفت، بر دوش بکشم.
خدانگهدار لوی عزیز. نامهات را تا انتها نخواندم، اما تا همینجا هم بیش از حد خوانده بودم.
اما لو، این چه نامههایی است که مینویسی! دخترکان مدرسهایِ تشنهی انتقام اینطور مینویسند! من با این فلاکت چه کار دارم! لطفاً درک کن: من میخواهم در برابرم خودت را بالا بکشی، نه اینکه خودت را کوچک کنی. چگونه میتوانم تو را ببخشم، وقتی هنوز نتوانستهام دوباره آن وجودی را در تو ببینم که اصلاً بشود به خاطرش تو را بخشید؟
نه، لوی عزیزم، ما هنوز با «بخشایش» فاصلهی زیادی داریم. من نمیتوانم بخشش را همینطور از آستینم بیرون بیاورم [یکشبه تو را ببخشم]، آن هم پس از آنکه این رنجش چهار ماهِ تمام فرصت داشته تا در تار و پودم رسوخ کند.
خدانگهدار، لوی عزیزم. من دیگر تو را نخواهم دید. روحت را از چنین اعمالی مصون بدار و در حق دیگران، و بهویژه دوستم «رِه»، آن نیکی را بکن که نتوانستی در حق من بکنی.
من جهان و لو را نیافریدهام: کاش آفریده بودم -- آنوقت میتوانستم تمام بار گناهِ این را که همهچیز میان ما اینگونه پیش رفت، بر دوش بکشم.
خدانگهدار لوی عزیز. نامهات را تا انتها نخواندم، اما تا همینجا هم بیش از حد خوانده بودم.
امیدوارم در خانهی تازه به خوبی و خوشی جایگیر شده باشید.
یک پیکبرگ (کارتپستال) کهنه، ۵۸ سال پیش.
Bude Crooklets Beach D Constance, 1968. by John T Pullen
تازه از مهمانیای برگشتهام که در آن شمعِ محفل بودم؛ شوخطبعی از لبانم جاری بود، همه میخندیدند و تحسینم میکردند — اما آنجا را ترک کردم، در واقع آن خط تیره باید به درازای شعاع مدار زمین باشد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم میخواست به خودم شلیک کنم.
سورن کییرکگورِ ۳۳ ساله.
The Soul of Kierkegaard: Selections from His Journals
The Catcher in the Rye
تازه از مهمانیای برگشتهام که در آن شمعِ محفل بودم؛ شوخطبعی از لبانم جاری بود، همه میخندیدند و تحسینم میکردند — اما آنجا را ترک کردم، در واقع آن خط تیره باید به درازای شعاع مدار زمین باشد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم میخواست به خودم…
«هرکسی از جهان انتقامِ خود را میگیرد. انتقامِ من در این نهفته است که پریشانی و اندوهِ خود را عمیقاً در درونم محبوس نگاه میدارم، در حالی که خندهام همه را سرگرم میکند. اگر کسی را در رنج ببینم، با او همدردی میکنم، تا جایی که در توانم هست تسلیاش میدهم، و هنگامی که به من اطمینان میدهد که فردِ خوشبختی هستم، با آرامش به حرفهایش گوش میسپارم. اگر فقط بتوانم این رویه را تا روز مرگم ادامه دهم، انتقامِ خود را گرفتهام.»
The Catcher in the Rye
تازه از مهمانیای برگشتهام که در آن شمعِ محفل بودم؛ شوخطبعی از لبانم جاری بود، همه میخندیدند و تحسینم میکردند — اما آنجا را ترک کردم، در واقع آن خط تیره باید به درازای شعاع مدار زمین باشد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم میخواست به خودم…
«من نیز امرِ تراژیک را با امرِ کمیک درآمیختهام: لطیفهگویی میکنم، مردم میخندند — من میگریم.»