کشوری را میشناسم
که ریختن " کنجد " بر روی " بربری " برای
مردمانش یک " آپشن " محسوب میشود،
در آن کشور،مردمانش بجای حل مشکلاتشان
سعی میکنند به بهترین شکل ممکن، زندگی خود
را با آن تطبیق دهند ...
@bashtin
در آنجا مردم،خانه ی رو به آفتاب را گرانتر میخرند...
و بعد با هفت لایه پرده ، تمام پنجره ها را می پوشانند ...
جالب است در آن کشور
یک دختر کنار خیابان ... میتواند مهمترین عامل یک ترافیک سنگین باشد !
در آن کشور اگر آدمها دلشان بگیرد
باید بروند قبرستان ...بیمارستان...تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان !
تا بفهمند غمهای بزرگتری هم هست ...
نکند که دلشان هوای شادی بکند ...
و همه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی
بدنبال منجی اند ...
هر کسی غیر از خودشان ...
در آن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را
تنها با دیدن محل برخورد دستها میتوان فهمید ...
هر کسی که گفته : آن کشور از جهان سوم است
یقین دارم تا سه بیشتر بلد نبوده بشمارد....!
@bashtin
که ریختن " کنجد " بر روی " بربری " برای
مردمانش یک " آپشن " محسوب میشود،
در آن کشور،مردمانش بجای حل مشکلاتشان
سعی میکنند به بهترین شکل ممکن، زندگی خود
را با آن تطبیق دهند ...
@bashtin
در آنجا مردم،خانه ی رو به آفتاب را گرانتر میخرند...
و بعد با هفت لایه پرده ، تمام پنجره ها را می پوشانند ...
جالب است در آن کشور
یک دختر کنار خیابان ... میتواند مهمترین عامل یک ترافیک سنگین باشد !
در آن کشور اگر آدمها دلشان بگیرد
باید بروند قبرستان ...بیمارستان...تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان !
تا بفهمند غمهای بزرگتری هم هست ...
نکند که دلشان هوای شادی بکند ...
و همه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی
بدنبال منجی اند ...
هر کسی غیر از خودشان ...
در آن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را
تنها با دیدن محل برخورد دستها میتوان فهمید ...
هر کسی که گفته : آن کشور از جهان سوم است
یقین دارم تا سه بیشتر بلد نبوده بشمارد....!
@bashtin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توى پارک ولیعصر قائمشهر داشتن تئاتر خيابانى تمرین ميكردن، صحنه نمایش دعوای دختر و پسره بوده...
چند تا جوون غَیور جريان رو جدی ميگيرن و بازیگر مرد رو به باد کتک میگیرن
😂😂😂
@bashtin
چند تا جوون غَیور جريان رو جدی ميگيرن و بازیگر مرد رو به باد کتک میگیرن
😂😂😂
@bashtin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مدارس فرزندان و آینده سازان ایرانزمین
مقایسه کنید با ساختمان های حوزه های علمیه
ظلم هرگز پایدار نیست
اينا همون ارمانهاي امام بود ،كه بعد از چهل سال به ثمر نشسته و هنوز ادامه داره براتون
@bashtin
مقایسه کنید با ساختمان های حوزه های علمیه
ظلم هرگز پایدار نیست
اينا همون ارمانهاي امام بود ،كه بعد از چهل سال به ثمر نشسته و هنوز ادامه داره براتون
@bashtin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فایل صوتی حافظ خوانی محمد رضا شاه،روحش شاد
برای اولین بار است که پخش می شود
اينو مقايسه كنيد با شب شهرهاي مزخرف بيت همايوني ،،،
@bashtin
برای اولین بار است که پخش می شود
اينو مقايسه كنيد با شب شهرهاي مزخرف بيت همايوني ،،،
@bashtin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عاليه اين
اين دختر باباش بهش گفته هرجا اين اهنگو گذاشتم بايد برقصي ،،، خيلي خوبه ، يتيكه اخرش كه خواهرش مياد ،،،
@bashtin
اين دختر باباش بهش گفته هرجا اين اهنگو گذاشتم بايد برقصي ،،، خيلي خوبه ، يتيكه اخرش كه خواهرش مياد ،،،
@bashtin
انسان بودن ساده نیست
چند وقت پيش با بهترین دوستم دکتر.ک...ج....داشتيم توي خيابون از جلوي يك آموزشگاه هنري در مشهد رد ميشدیم كه چشمم به يكي از دوستان قدیمی اوایل دهه شصت افتاد كه پشت فرمون ماشينش كه جلوي آموزشگاه پارك بود نشسته بود و سخت تو فكر بود خيلي تو خودش بود گويا در رويايي عميق فرو رفته بود جلو رفتم و آرام به شيشه سمت مسافر جلو زدم؛
به خودش آمد و از ماشين پياده شد حال و احوال كرديم و از هر دري سخن گفتيم، ضمن صحبت ازش پرسيدم؛
اينجا چه ميكني و چرا اينقدر تو فكري مشكلي پيش آمده؟
گفت؛ كه دخترش كلاس آموزش گيتار دارد، منتظر است كلاس دخترش تمام شود و ادامه داد و گفت؛ یادت میاد سالياني نچندان دور در دهه شصت در دوره جواني عضو بسيج بودیم رو؟؟
به اعتبار كارت و لباس بسيج و تفنگي كه در دست داشتم به خودم حق ميدادم كه امر به معروف و نهي از منكر كنم آنهم به هر روشي كه فكر ميكردم صحيح است! بدون اينكه حتي بدانم معني اين دو يعني چه و بدون كمترين آموزش و نظارتي...
روزي از روزها در يكي از خيابانهاي اين شهر خانواده محترمي به همراه دختر نوجوانشان را ديدم كه دخترك گيتاري را بر دوش انداخته بود،
با ديدگاه ان زمان من فكر ميكردم هر كس كت و شلوار شیک پوشیده و ریشش رو تراشیده، دين و اعتقاد درست و حسابي ندارد!!
جلو رفتم و با لحن زننده اي اونها رو به باد انتقاد گرفتم! كه در دوره اي كه ما انقلاب كرديم و شهيد داديم شما دنبال فسق و فجوريد!؟ مرد با احترام گفت؛ كدام فسق و فجور برادر...
گفتم؛ من برادر تو نيستم! كسي كه دنبال موسيقي و اسباب لهو و لعب باشد برادر من نيست! و در همان حال دست بردم كه گيتار را از دخترك بگيرم، دخترك با چشمان بهت زده مرا نگاه ميكرد و مادرش به التماس افتاد كه تو رو خدا اين گيتار هديه تولدشه، خيلي براش عزيزه...
وقتي اسم تولد امد با خودم فكر كردم كه هر كس براي فرزندش تولد بگيره حتما طاغوتيه و بي دين و ايمان!! و من بايد اينها را به راه راست هدايت كنم!!!
دختر گريه ميكرد، مادرش ميگفت؛ غلط كرد آقا؛ ديگه نميارش بيرون! پدر هم ملتمسانه غرور پدريش را خرد كرد و از من خواهش ميكرد، كه كوتاه بيايم و ايندفعه را گذشت كنم...!
غرور همه وجودم را گرفته بود مردم عادي هم بي تفاوت رد ميشدند، چند نفر هم دورتر فقط نظاره ميكردن بعضي ها هم ميگفتن؛ حقشونه ميخواست نياره..!
من با بيرحمي گيتار رو كنار ديوار گذاشتم و با لگد خردش كردم...!!
در اون لحظه وقتي به دختر نگاه كردم با همه وجود حس كردم كه همراه گيتارش قلبش.
اعتقادش و اعتمادش به ديني كه من قصد داشتم او را به ان رهنمود كنم، شكستم؛ پدر كه لبريز از خشم شده بود عصبانيتش را بر سر زن و بچه اش خالي كرد! شايد چون توان مقابله با من و با سيستمي كه به من اين قدرت را داده بود را نداشت...!
من سرمست از كاري كه در راه رضاي خدا كرده بودم و كاري كه فكر ميكردم صد در صد صحيح است! چون حكم خداوند را اجرا كرده بودم...!!!
انها را با خشمي فرو خورده رها كردم،
من غافل بودم كه خدا حرمت انسانها را مقدم بر ساير احكامش ميداند...
و امروز من، همان مني كه روزي گيتار شكستم؛ با دست خودم دخترم را در كلاس موسيقي ثبت نام كردم، پسرم را براي تحصيل به خارج فرستادم...
و هر وقت به دخترم با گيتارش مينگرم، احساس شرم تمام وجودم را ميگيرد..
كاش ما مفهميديم كه احترام به عقايد ديگران چقدر مهم است، كاش ميفهميدم نوع پوشش و رنگ لباس ديگران به ما ربطي ندارد، كاش و كاش و كاش...
حرفش كه به اينجا رسيد، دخترش با گيتارش از كلاس امد بيرون...
با خودم فكر كردم اون دختر خانم الان بايد حدود چهل ساله باشه، ايا زخمي كه به روحش خورده ترميم شده؟
@bashtin
چند وقت پيش با بهترین دوستم دکتر.ک...ج....داشتيم توي خيابون از جلوي يك آموزشگاه هنري در مشهد رد ميشدیم كه چشمم به يكي از دوستان قدیمی اوایل دهه شصت افتاد كه پشت فرمون ماشينش كه جلوي آموزشگاه پارك بود نشسته بود و سخت تو فكر بود خيلي تو خودش بود گويا در رويايي عميق فرو رفته بود جلو رفتم و آرام به شيشه سمت مسافر جلو زدم؛
به خودش آمد و از ماشين پياده شد حال و احوال كرديم و از هر دري سخن گفتيم، ضمن صحبت ازش پرسيدم؛
اينجا چه ميكني و چرا اينقدر تو فكري مشكلي پيش آمده؟
گفت؛ كه دخترش كلاس آموزش گيتار دارد، منتظر است كلاس دخترش تمام شود و ادامه داد و گفت؛ یادت میاد سالياني نچندان دور در دهه شصت در دوره جواني عضو بسيج بودیم رو؟؟
به اعتبار كارت و لباس بسيج و تفنگي كه در دست داشتم به خودم حق ميدادم كه امر به معروف و نهي از منكر كنم آنهم به هر روشي كه فكر ميكردم صحيح است! بدون اينكه حتي بدانم معني اين دو يعني چه و بدون كمترين آموزش و نظارتي...
روزي از روزها در يكي از خيابانهاي اين شهر خانواده محترمي به همراه دختر نوجوانشان را ديدم كه دخترك گيتاري را بر دوش انداخته بود،
با ديدگاه ان زمان من فكر ميكردم هر كس كت و شلوار شیک پوشیده و ریشش رو تراشیده، دين و اعتقاد درست و حسابي ندارد!!
جلو رفتم و با لحن زننده اي اونها رو به باد انتقاد گرفتم! كه در دوره اي كه ما انقلاب كرديم و شهيد داديم شما دنبال فسق و فجوريد!؟ مرد با احترام گفت؛ كدام فسق و فجور برادر...
گفتم؛ من برادر تو نيستم! كسي كه دنبال موسيقي و اسباب لهو و لعب باشد برادر من نيست! و در همان حال دست بردم كه گيتار را از دخترك بگيرم، دخترك با چشمان بهت زده مرا نگاه ميكرد و مادرش به التماس افتاد كه تو رو خدا اين گيتار هديه تولدشه، خيلي براش عزيزه...
وقتي اسم تولد امد با خودم فكر كردم كه هر كس براي فرزندش تولد بگيره حتما طاغوتيه و بي دين و ايمان!! و من بايد اينها را به راه راست هدايت كنم!!!
دختر گريه ميكرد، مادرش ميگفت؛ غلط كرد آقا؛ ديگه نميارش بيرون! پدر هم ملتمسانه غرور پدريش را خرد كرد و از من خواهش ميكرد، كه كوتاه بيايم و ايندفعه را گذشت كنم...!
غرور همه وجودم را گرفته بود مردم عادي هم بي تفاوت رد ميشدند، چند نفر هم دورتر فقط نظاره ميكردن بعضي ها هم ميگفتن؛ حقشونه ميخواست نياره..!
من با بيرحمي گيتار رو كنار ديوار گذاشتم و با لگد خردش كردم...!!
در اون لحظه وقتي به دختر نگاه كردم با همه وجود حس كردم كه همراه گيتارش قلبش.
اعتقادش و اعتمادش به ديني كه من قصد داشتم او را به ان رهنمود كنم، شكستم؛ پدر كه لبريز از خشم شده بود عصبانيتش را بر سر زن و بچه اش خالي كرد! شايد چون توان مقابله با من و با سيستمي كه به من اين قدرت را داده بود را نداشت...!
من سرمست از كاري كه در راه رضاي خدا كرده بودم و كاري كه فكر ميكردم صد در صد صحيح است! چون حكم خداوند را اجرا كرده بودم...!!!
انها را با خشمي فرو خورده رها كردم،
من غافل بودم كه خدا حرمت انسانها را مقدم بر ساير احكامش ميداند...
و امروز من، همان مني كه روزي گيتار شكستم؛ با دست خودم دخترم را در كلاس موسيقي ثبت نام كردم، پسرم را براي تحصيل به خارج فرستادم...
و هر وقت به دخترم با گيتارش مينگرم، احساس شرم تمام وجودم را ميگيرد..
كاش ما مفهميديم كه احترام به عقايد ديگران چقدر مهم است، كاش ميفهميدم نوع پوشش و رنگ لباس ديگران به ما ربطي ندارد، كاش و كاش و كاش...
حرفش كه به اينجا رسيد، دخترش با گيتارش از كلاس امد بيرون...
با خودم فكر كردم اون دختر خانم الان بايد حدود چهل ساله باشه، ايا زخمي كه به روحش خورده ترميم شده؟
@bashtin