باغ صائب
298 subscribers
1.21K photos
111 videos
58 files
653 links
کانال اختصاصی صائب شناسی، سبک هندی/ اصفهانی و شعر اصفهان
نشانی باغ صائب در تلگرام👇
Download Telegram
Forwarded from مؤسسه پژوهشی میراث مکتوب (mirasmaktoob)
بابافغانی و طلوع طرز نو در غزل فارسی

کتاب «تقلید و خلاقیت در غزل؛ استقبال از فغانی» اثر پل ادوارد لوزنسکی با ترجمه علی خزاعی‌فر و سید مهدی زرقانی از سوی نشر فرهنگ معاصر منتشر شده است.

https://mirasmaktoob.com/بابافغانی-و-طلوع-طرز-نو-در-غزل-فارسی/
Forwarded from بیدل‌پژوه
LTR_Volume 17_Issue 56_Pages 63-84_260222_185703.pdf
1.6 MB
ترکیب‌سازی در آثار عبدالقادر بیدل
مهدی طباطبایی
@bidelpazhooh
Forwarded from خشت و خيال
‏روشن شود هزار چراغ از فتیله ای
‏یک داغ دل بس است برای قبیله ای...
🖤
‏⁧ #صائب_تبریزی
@kheshtbekhesht
✳️ کُشندگان
▪️شعری تازه، برای همه قاتلان خاموش
🔹 محمدکاظم کاظمی

با مرگ می‌کُشند و به تب نیز می‌کُشند
آری، به هر بهانه و هر چیز می‌کُشند

بیمار را به زورِ دوا زنده می‌کنند
آنگاه زیرِ فاقه و پرهیز می‌کشند

یا با طناب راست به چاهش می‌افکنند
یا با دروغ مصلحت‌آمیز می‌کشند

محکم به پشت میزِ مناصب نشسته‌اند
یک عده را در این طرف میز می‌کشند

فرهاد من، به قوت بازوی خود مناز
آخر تو را به حیلۀ پرویز می‌کشند

این بار هم دعای نشابوریان نساخت*
این قوم مثل لشکر چنگیز می‌کشند

دلخوش به پرشماری خویش‌اند جوجه‌ها
آنان ولی در آخر پاییز می‌کشند

مشهد، ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵

*. مرا دعای نشاپوریان بسازد، و نساخت (تاریخ بیهقی، داستان حسنک وزیر).

🌲🌲🌲
-‐‐----------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
بی کیف و کتاب و دفتر و
بی سر و تن
در مدرسەی عشق تو
"ماکان"هستم

#واران (جلیل صفر بیگی)
#نورباعی
🌲🌲🌲
----------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
Forwarded from عکس نگار
‍ شمع بر خاک شهیدان گر نباشد، گو مباش!
لاله درکوه بدخشان گر نباشد، گو مباش
سبزۀ تیغ تو می باید که باشد تازه روی
باغ ما را شبنم جان گرنباشد، گو مباش
فرش ما: افتادگی، اسباب ما: آزادگی!
خانۀ ما را نگهبان گر نباشد، گو مباش
اشتها چون سوخت، دارد لذتِ مرغ کباب!
خوانِ ما را مرغ بریان گر نباشد، گو مباش
شور بختی، وقت حاجت می کند کارِ نمک
سفرۀ ما را نمکدان گر نباشد، گو مباش!
ما که چون دل، گوشه ای داریم از گلزار قدس
دامن صحرای امکان گر نباشد، گو مباش
بی سرانجامی، غبارِ لشکر جمعیت است
روزگار ما به سامان گر نباشد، گو مباش
مرکبِ آزادگان تخت روان بیخودی است
توسن گردون به فرمان گر نباشد، گو مباش
زینتِ ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟
نقش، بر دیوار زندان گر نباشد، گومباش
این قدر دلبستگی – صائب! - به زلف یار چیست؟!
نسخۀ خوابِ پریشان گرنباشد، گومباش!
#شمع_بر_خاک_شهیدان
#صائب
@bagh_saeb
🌲
زمین ز جلوهٔ قربانیان، گلستان است
بریز خون صراحی، که عید قربان است

غبار هستی خود را بشو به زمزم اشک
که محرم است، ازین جامه هر که عریان است

به راه کعبهٔ گِل، پای سعی رنجه مکن
که دستگیری مردم هزار چندان است

برآ ز عالم گِل، باش در حرم دایم
که از طواف، غرض قطع این بیابان است

به خصم گل زدن از دست من نمی‌آید
وگر نه آبله‌ام تشنهٔ مغیلان است

ببند در به رخ آرزو اگر مردی
وگرنه بستن سد سکندر آسان است

خط مسلمی از گردش سپهر مجوی
که این پیاله به نوبت مدام گردان است

دل رمیدهٔ من در میان خلق، بود
سفینه ای که عنانش به دست طوفان است

چگونه فکر اقامت کند درین میدان؟
سری که در خم فرمان هفت چوگان است

مجوی در صدف تن ز جان پاک قرار
که بیقرار بود گوهری که غلتان است

ز یاد آن خط مشکین، دل شکستهٔ من
همیشه تازه و تر چون سفال ریحان است

به سیم قلب شدم قانع و ز بیقدری
بهای یوسفِ من بار بر عزیزان است

تسلی دل بیتاب من به نامهٔ خشک
علاج رعشهٔ دریا به دست مرجان است!

چه نسبت است ندانم به زلف یار، مرا
که عالمی ز پریشانی‌ام پریشان است

ز دور باش رقیبان نهال قامت تو
گران به دیده مردم چو چوب دربان است

شکستن کمر کوه قاف چندان نیست
به مور هر که مدارا کند، سلیمان است

مراست خاتم اقبال از جهان "صائب" !
که مور من طرف حرف با سلیمان است

🌲🌲🌲
---------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
🌲

نه دنیا بود منظورم نه دین، از طاعت و عصیان
کرام‌الکاتبین را خواستم بی‌کار نگذارم

#طالب_آملی

🌲🌲🌲
---------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
Forwarded from باغ صائب
چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست _
جز تو بر شخص دگر نام «امیر المؤمنین»!

(از مدیحهٔ میرزا محمدعلی صائب برای حضرت امام علی علیه السلام)

🍃🌺 عید بزرگ غدیر بر همگان مبارک باد 🌺🍃
@bagh_saeb
ز رنج است راحت‌فزایی که دارم
غم دل بود دلربایی که دارم

در این غربت‌آباد ناآشناخو
غم غربت است آشنایی که دارم

ز بی‌برگی خود ندارم نوایی
همین است برگ و نوایی که دارم

مهیّای خالی شدن چون حبابم
جز این نیست در سر هوایی که دارم

ندارم به هیچ آرزو مدّعایی
که دارد چنین مدّعایی که دارم؟

ز دنیا و اهلش از آن ناامیدم
که دارم امید از خدایی که دارم

امیر از جهان وامخواه چه باشم
مرا بس همین تنگنایی که دارم.

تابستان ۵۲
#امیری_فیروزکوهی
@Amiri_Firuzkuhi

http://xn--r1a.website/bagh_saeb
نقد ادبی در سبک هندی

نشست چهارم

شنبه ۲۳ خرداد/ جوزا

ساعت:
۲۰:۰۰ به وقت تهران
۲۱:۰۰ به وقت کابل

در بستر گوکل میت
نشانی ورود به جلسه

https://meet.google.com/mak-sgnz-ywi



#کاروندپارسی
#محمودفتوح
🌲

امیر قافله‌ی دشت کربلاست حسین
به راه بادیه عشق، آشناست حسین

ببین که در پی قربان شدن به تیغ ستم
چو نخل سر زده از باغ کربلاست حسین

به قامتی شرف‌آموز آسمان بلند
ستاده در بر شمشیر کینه راست حسین

چو آسمان، تنش آذین به گُل‌ستاره زخم
صبور مانده به نیزار نیزه‌هاست حسین

به راه دوست، گذشت از جهان و جان بنگر
به استقامت و ایثار، تا کجاست حسین

رها ز رنگ تعلق، به ملک استغنا
رضا به داده حق داده و رضاست حسین

چو شیر شرزه، شکارافکن است و دشمن‌گیر
به کارزار، همانند مرتضاست حسین

خدای را، مشو از موج حادثات ملول
که در سفینه تقدیر، ناخداست حسین

به خون پاک شهیدان کربلا سوگند
که در حریم وفا رحمت خداست حسین


🌲🌲🌲
--------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
نه تنها سر هیچ محرم ندارم
که دیگر سر خویشتن هم ندارم

ز آشفتگی آنچنان در عذابم
که گر خود عذابم کشد غم ندارم

خیالی فراهم ز آرام دارم
اگر برگ عیشی فراهم ندارم

به یک نسبتم سخره این را و آن را
جز این نسبتی با دو عالم ندارم

از آن آتشین آهم از سینه خیزد
که دارم دم گرم و همدم ندارم

ز انبوهی از سال‌ها زندگانی
جز اندوهی از یادِ مبهم ندارم

نداند ملامتگر من ز مستی
که جز عقل چیزی از او کم ندارم

اگر از تجمّل ندارم نصیبی
همین بس که اندوه آن هم ندارم

امیر اینقدر دارم از پاکبازی
که یک شکوه هم از ندارم، ندارم.

زمستان ۴۵
#امیری_فیروزکوهی
@Amiri_Firuzkuhi

http://xn--r1a.website/bagh_saeb
◾️◾️◾️

نیست صاحب‌ همتی در نشاتین
هم‌ قدم عباس را بعد از حسین

در هوا داریّ آن شاه الست
جمله را یک دست بود، او را دو دست

آن قوی پشت خدا بینان از او
وان مشوش حال بی‌دینان از او

موسیِ توحید را هارون عهد
از مریدان، جمله کامل‌تر به جهد

طالبان راه حق را بُد دلیل
رهنمای جمله بر شاه جلیل

می‌گرفتی از شط توحید آب
تشنگان را می‌رساندی با شتاب

عاشقان را بود آب کار از او
رهروان را رونق بازار از او

روز عاشورا به چشم پر ز خون
مشک بر دوش آمد از شط چون برون

شد به سوی تشنه‌کامان رهسپر
تیر باران بلا را شد سپر

بس فرو بارید بر وی تیر تیز
مشک شد بر حالت او اشک ریز

اشک چندان ریخت  بر وی چشم مشک
تا که چشم مشک خالی شد ز اشک

تا قیامت تشنه‌کامان ثواب
می‌خورند از چشمه‌ی آن مشک آب

تشنه‌ی آبش حریفان سر به سر
خود ز مجموع حریفان، تشنه‌تر

بر زمین، آب تعلق پاک ریخت
وز تعین بر سر آن خاک ریخت

هستی‌اش را دست از مستی فشاند
جز «حسین» اندر میان چیزی نماند

#عمان_سامانی

🌲🌲🌲
---------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌲

خرّم آن سر که به راه تو شود خاک، حسین...

قطعه‌ای از شعر خوانی شاعر توانا عباس کیقبادی از اعضای انجمن صائب اصفهان در ستایش حضرت ابوالفضل عباس در محفل شعرا در حضور رهبر شهید .

▪️تشنه‌ام ساقی لب‌تشنه بیاور جامی
سرخوش آن کس که به صهبای تو در رقص آمد

▪️موج در موج، فرات از هیجان کف می‌زد
تا که در علقمه سقای تو در رقص آمد

▪️خرّم آن سر که به راه تو شود خاک، حسین
ای خوش آن دست که در پای تو در رقص آمد

▪️قلم از پای فتاده‌ست و به سر می‌گردد
ساقی تشنه‌لب از علقمه برمی‌گردد

▪️ساقی تشنه‌لب از علقمه سرمست آمد
آنچنان دست بیفشاند که بی‌دست آمد

۱۳۸۷/۰۶/۲۵
🌲🌲🌲
--------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
🌲

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آنچنان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب‌وار

جمعی که پاس محمل‌شان داشت جبرئیل
گشتند بی عماری و محمل، شترسوار

با آن که سر زد این عمل از امّت نبی
روح الأمین ز روح نبی گشت شرمسار

وان‌گه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
(محتشم، 1380: 464)

[مأخذ: محتشم، علی بن احمد. 1380. هفت دیوان محتشم کاشانی. با مقدمه، تصحیح و تعلیقات عبدالحسین نوایی و مهدی صدری. تهران: مؤسسهٔ پژوهشی میراث مکتوب.]

🌲🌲🌲
---------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
🥀🥀🥀🥀

خون حسین ریخت بر آن خاک مشکبار

چون آسمان کند کمر کینه استوار
کشتی نوح بشکند از موجۀ بحار
خون شفق ز پنجۀ خورشید می‌چکد از
بس گلوی تشنه‌لبان را دهد فشار

در چاه سرنگون فکند ماه مصر را
یعقوب را سفید کند چشم انتظار
پورِ ابوتراب، جگرگوشۀ رسول
طفلی که بود گیسوی پیغمبرش مهار

روزی که پا به دایرۀ کربلا نهاد
بشنو چه‌ها کشید ز چرخِ ستم‌شعار
از زخم تیر بر بدن نازنین او
صد روزن از بهشت برین گشت آشکار

اول لبی که بوسه‌گه جبرئیل بود
بی‌آب شد ز سنگدلی‌های روزگار
رنگین ز خون شده‌ست ز بی‌رویی سپهر
رویی که می‌گذاشت برو مصطفی عذار  
طفلی که ناقـة الله او بود مصطفی
خصم سیاه‌دل شده بر سینه‌اش سوار
عیسی در آسمان چهارم گرفت گوش
پیچید بس که نوحه در این نیلگون حصار

نتوان سپهر را به سر انگشت برگرفت
چون نیزه بر گرفت سر آن بزرگوار
از بس که طائران هوا خون گریستند
از ماتم تو روی زمین گشت لاله‌زار

خضر و مسیح را به نفس زنده می‌کنند
آن‌ها که در رکاب تو کردند جان نثار
چون خاک کربلا نشود سجده‌گاه عرش؟
خون حسین ریخت بر آن خاک مشکبار

#صائب

🌲🌲🌲
---------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb
شاعر گرامی سیمیندخت وحیدی (۱۳۱۲_ ۶ تیر ۱۴۰۵) درگذشت. خدایش بیامرزد.


http://xn--r1a.website/bagh_saeb
باغ صائب
شاعر گرامی سیمیندخت وحیدی (۱۳۱۲_ ۶ تیر ۱۴۰۵) درگذشت. خدایش بیامرزد. http://xn--r1a.website/bagh_saeb
🌲

یادی از دوستی شاعر که به سفر ابدی رفت

یادداشتی از: نرگس گنجی

اوایل دههٔ ۱۳۶۰ بود و شعر سیمیندخت وحیدی را در مجلات و فصلنامهٔ های ادبی گاه بگاه خوانده بودم.
دانشجوی لیسانس ادبیات عربی بودم که در فراخوان شعر کنگرهٔ ادبی نهضت سواد آموزی خراسان شرکت کردم. هدف از کنگره ترویج فرهنگ سواد و مطالعه و توجه دادن فرهیختگان به ترویج مطالعه بود.
این کنگره در مهرماه ١٣٦٤ برای من که شاعری جوان بودم، فرصتی بود تا با شماری از شاعران تهران و شهرهای دیگر بخصوص زنان شاعر آشنا شوم.
در این کنگره فاطمهٔ راکعی، سپیده کاشانی، صدیقه وسمقی و سیمیندخت وحیدی حضور داشتند.
سیمیندخت، سیمین تخلص می‌کرد و زنی شوخ طبع و گرمخو بود. آن وقتها موبایل در کار نبود. به‌من سپرد که هر وقت به تهران  می‌روم او را بی‌خبر نگذارم. من هم گر چه دیر به دیر به تهران می رفتم، همیشه پس از تماس تلفنی در برابر اصرار او برای دیدار کم می‌آوردم و به خانه‌اش در محلهٔ نارمک می‌رفتم.
از هر دری می‌گفت و می‌خندید. شعرهایش را می‌خواند و خواستار نظرات اصلاحی می‌شد. بمن می‌گفت ذوقت خوب است. دربارهٔ شعرها نظر بده.
یک‌ بار هم برای کاری به اصفهان آمده بود، به خانهٔ ما آمد و با خنده ها و شعرها و لهجه جهرمی‌اش صفا آورد.

مشغلهٔ زندگی و گرفتاریهای روزمره مرا از او دور کرد. امروز که خبر درگذشتش را خواندم، از بی‌وفایی خود شرمگین شدم. بالآخره بزرگتری گفته‌اند. پیری با تنهایی سخت‌تر است.
خدایش بیامرزاد که موهبت شعر و مهربانی را با هم داشت.
🌲🌲🌲
---------------
http://xn--r1a.website/bagh_saeb