زنان زیادی
همراه مردان زیادی
در خیابان ها قدم می زنند
مردان زیادی
هر شب
به امید دیداری
به خانه های خود بر می گردند
@asheghanehaye_fatima
من ایمان دارم
مردان نیک
و زنان محجوبی که
اشک تنهایی شان را پنهان می کنند
رویاهایشان را تیر باران کرده اند
#لیلا_محمودی
همراه مردان زیادی
در خیابان ها قدم می زنند
مردان زیادی
هر شب
به امید دیداری
به خانه های خود بر می گردند
@asheghanehaye_fatima
من ایمان دارم
مردان نیک
و زنان محجوبی که
اشک تنهایی شان را پنهان می کنند
رویاهایشان را تیر باران کرده اند
#لیلا_محمودی
@asheghanehaye_fatima
آنگاه که یاری نبود
ما در سلولهایمان
سرود خواندیم و
اشکهایمان را پنهان کردیم
یکی یکی پر
پر
دسته دسته
کبوتر از خواب هایمان پرید و
کلاغ ها چشم قصه هایمان را نوک زدند
تاریخ مان تاریک شد
حالا ما را بجا نمی آورید ؟!
ما سرودهایی بودیم
دسته جمعی
وقتی که هیچ گوشی
گناه ش را اقرار نکرد
شنیدن شلیکی شد
که قلب های پناهنده به دیوار را
وحشیانه نشانه رفته بود
دارها در چشم هایمان آویزان
گذشته ها را
قدم می زنند
#لیلا_محمودی
آنگاه که یاری نبود
ما در سلولهایمان
سرود خواندیم و
اشکهایمان را پنهان کردیم
یکی یکی پر
پر
دسته دسته
کبوتر از خواب هایمان پرید و
کلاغ ها چشم قصه هایمان را نوک زدند
تاریخ مان تاریک شد
حالا ما را بجا نمی آورید ؟!
ما سرودهایی بودیم
دسته جمعی
وقتی که هیچ گوشی
گناه ش را اقرار نکرد
شنیدن شلیکی شد
که قلب های پناهنده به دیوار را
وحشیانه نشانه رفته بود
دارها در چشم هایمان آویزان
گذشته ها را
قدم می زنند
#لیلا_محمودی
@asheghanehaye_fatima
دلیل سکوتم از ترس نیست
نه از تاریکی تنها ماندن
و نه از خاطراتی که برایم جا مانده اند
من واژه کم آورده ام
و می ترسم تو را بنویسم
حتی نام بوی گلی را که دوست داشتی
سکوت تنها مهری است که لبم را نمی سوزاند
بی تو شهر سمت تاریکی می رود
جایی که دوختن لب عادت و
چشم
جاده می شود
#لیلا_محمودی
دلیل سکوتم از ترس نیست
نه از تاریکی تنها ماندن
و نه از خاطراتی که برایم جا مانده اند
من واژه کم آورده ام
و می ترسم تو را بنویسم
حتی نام بوی گلی را که دوست داشتی
سکوت تنها مهری است که لبم را نمی سوزاند
بی تو شهر سمت تاریکی می رود
جایی که دوختن لب عادت و
چشم
جاده می شود
#لیلا_محمودی
@asheghanehaye_fatima
عزیزکم
بیا با هم از این جاده بگذریم
پاهای سردمان را به سکوت های خنثی بسپاریم
و دست هایمان را به رویای رود
صورتمان را به خاطرات آینه
در شهر من
سرها بیش تر از
پل ها معلق اند
و تونل ها
تنها جای امنی که همیشه
جیغ مردم را در می آورند
اینجا ابرها
بی هیچ نگاه خیسی
از آسمان عبور می کنند
و رد آفتاب را
از گونه های کودکان و زنانی می گیرند
که گونه ی گندم گم کرده اند
دستم را بگیر
قبل از آخرین خمیدگی سرو
بیا با هم ترمه بر تن شهر بپوشانیم
جاده های ابریشم زالو زاییده و زانو بریده اند
یا
بیا دسته جمعی
هدایت شویم
قبل از انتشار نای و نی
در بی هوایی سکوت
#لیلا_محمودی
🍀🍀
عزیزکم
بیا با هم از این جاده بگذریم
پاهای سردمان را به سکوت های خنثی بسپاریم
و دست هایمان را به رویای رود
صورتمان را به خاطرات آینه
در شهر من
سرها بیش تر از
پل ها معلق اند
و تونل ها
تنها جای امنی که همیشه
جیغ مردم را در می آورند
اینجا ابرها
بی هیچ نگاه خیسی
از آسمان عبور می کنند
و رد آفتاب را
از گونه های کودکان و زنانی می گیرند
که گونه ی گندم گم کرده اند
دستم را بگیر
قبل از آخرین خمیدگی سرو
بیا با هم ترمه بر تن شهر بپوشانیم
جاده های ابریشم زالو زاییده و زانو بریده اند
یا
بیا دسته جمعی
هدایت شویم
قبل از انتشار نای و نی
در بی هوایی سکوت
#لیلا_محمودی
🍀🍀
@Asheghanehaye_fatima
حالا که آفتاب نمی تابد
و تمام آفتابگردان ها
باگردن های شکسته
وبال زمین می شوند
من از شهر
به ماه می کوچم
با مهتاب که برشانه ام نشسته
می تابد
ازسنگ ها
سارهایم را
به سوی آسمان
به سلامت پرواز می دهم
چقدر سنگ
برای هجرت یک شهر
از خودش کافی ست
وقتی کلاغ
از دهان خیابان ها
همیشه می بارد
و ما حرام می شویم
می خواهم به عصر سنگ برگردم
با خودم
جنگل را به خواب غارها برگردانم
در دامنه ی چشم های زنانی
در دور دست
دریا
دریا را
به شنیدن بغض های کال ترین سیب های جهان
بشورانم
حالا
که آفتاب برای تابیدن
بی تاب نیست
و شهر شیرین می زند
می خواهم به عصر سنگ برگردم
بت ها برای شنیدنم چه دلتنگ اند
چقدر سیب
برای سنگ شدنم کافی ست
#لیلا_محمودی
حالا که آفتاب نمی تابد
و تمام آفتابگردان ها
باگردن های شکسته
وبال زمین می شوند
من از شهر
به ماه می کوچم
با مهتاب که برشانه ام نشسته
می تابد
ازسنگ ها
سارهایم را
به سوی آسمان
به سلامت پرواز می دهم
چقدر سنگ
برای هجرت یک شهر
از خودش کافی ست
وقتی کلاغ
از دهان خیابان ها
همیشه می بارد
و ما حرام می شویم
می خواهم به عصر سنگ برگردم
با خودم
جنگل را به خواب غارها برگردانم
در دامنه ی چشم های زنانی
در دور دست
دریا
دریا را
به شنیدن بغض های کال ترین سیب های جهان
بشورانم
حالا
که آفتاب برای تابیدن
بی تاب نیست
و شهر شیرین می زند
می خواهم به عصر سنگ برگردم
بت ها برای شنیدنم چه دلتنگ اند
چقدر سیب
برای سنگ شدنم کافی ست
#لیلا_محمودی
@asheghanehaye_fatima
#زنان زیادی
همراه مردان زیادی
در خیابانها قدم میزنند
مردان زیادی
هر شب
به امید دیداری
به خانههای خود برمیگردند
من ایمان دارم
مردان نیک
و زنان محجوبی که
اشک تنهاییشان را پنهان میکنند
رویاهایشان را تیر باران کرده اند
#لیلا_محمودی
#زنان زیادی
همراه مردان زیادی
در خیابانها قدم میزنند
مردان زیادی
هر شب
به امید دیداری
به خانههای خود برمیگردند
من ایمان دارم
مردان نیک
و زنان محجوبی که
اشک تنهاییشان را پنهان میکنند
رویاهایشان را تیر باران کرده اند
#لیلا_محمودی
@asheghanehaye_fatima
حالا که آفتاب نمی تابد
من از شهر
به ماه کوچ می کنم
با مهتاب که برشانه ام نشسته
می تابم
بر فسیل پرندگان
به سلامت پرواز می دهم سنگ را
چقدر سنگ
برای هجرت یک شهر
از خودش کافی ست
وقتی که یک زن
بر دوش خیابان نعش میشود
می خواهم به عصر سنگ برگردم
با خودم
جنگل را به خواب غارها برگردانم
در دامنه ی چشم های زنانی
در دور دست
دریا
دریا را
به شنیدن بغض های کال جهان
بشورانم
حالا
که آفتاب برای تابیدن
بی تاب نیست
می خواهم به عصر سنگ برگردم
بت ها برای شنیدن من
صف کشیده اند
#لیلا_محمودی
حالا که آفتاب نمی تابد
من از شهر
به ماه کوچ می کنم
با مهتاب که برشانه ام نشسته
می تابم
بر فسیل پرندگان
به سلامت پرواز می دهم سنگ را
چقدر سنگ
برای هجرت یک شهر
از خودش کافی ست
وقتی که یک زن
بر دوش خیابان نعش میشود
می خواهم به عصر سنگ برگردم
با خودم
جنگل را به خواب غارها برگردانم
در دامنه ی چشم های زنانی
در دور دست
دریا
دریا را
به شنیدن بغض های کال جهان
بشورانم
حالا
که آفتاب برای تابیدن
بی تاب نیست
می خواهم به عصر سنگ برگردم
بت ها برای شنیدن من
صف کشیده اند
#لیلا_محمودی
@asheghanehaye_fatima
تا ماه شدی ، برکه شدم با تنِ تب دار
آیینه شدم ، محو شدی تکه و تکرار
باید بنشینم ، بنوازم ، بنوازی
شهناز شوی ، ناز شوم با نفسِ تار
من پنجره را پلک زدم تا تو بیایی
شاید که دری باز شود در دل دیوار
ای دورترین بغضِ زمین، مرز نفس گیر
نزدیک تر از من به خودم ...وعده ی دیدار
غوغای غریبی ست میان من و این آه
ما هر دو شکستیم در این حادثه بسیار
باید بروم سمت غروبی که تو رفتی
یک صبح به تو ختم نشد باز هم انگار
من روسری ام را به پَر باد سپردم
افتاد به یادم گره بغض تو هر بار
محبوبِ من ای شعرِ غزل خیزِ دل انگیز
ای دوست ترین دوست ترین دوست ترین یار
#لیلا_محمودی
تا ماه شدی ، برکه شدم با تنِ تب دار
آیینه شدم ، محو شدی تکه و تکرار
باید بنشینم ، بنوازم ، بنوازی
شهناز شوی ، ناز شوم با نفسِ تار
من پنجره را پلک زدم تا تو بیایی
شاید که دری باز شود در دل دیوار
ای دورترین بغضِ زمین، مرز نفس گیر
نزدیک تر از من به خودم ...وعده ی دیدار
غوغای غریبی ست میان من و این آه
ما هر دو شکستیم در این حادثه بسیار
باید بروم سمت غروبی که تو رفتی
یک صبح به تو ختم نشد باز هم انگار
من روسری ام را به پَر باد سپردم
افتاد به یادم گره بغض تو هر بار
محبوبِ من ای شعرِ غزل خیزِ دل انگیز
ای دوست ترین دوست ترین دوست ترین یار
#لیلا_محمودی