نشر اسب
831 subscribers
25 photos
32 links
نشر اسب
سر در پی افق‌ها

۱۱ تیرماه ١۴٠۵

🌐 وبگاه: asbpub.ir
🤝 همکاری با ما: asbpub.ir/collab
👥 گروه: t.me/asb_pub_group
💬 پیام‌گیر: t.me/asb_pub_contact
✉️ ایمیل: asbpub.official@gmail.com
Download Telegram
Channel created
⭐️ من رؤیایی دارم

همیشه دلم می‌خواست نشر خودم را داشته باشم و کتاب‌هایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر می‌کنم لایق خواننده‌ها و کتاب‌هاست.
سال‌ها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشه‌متلاطم روز خوب از راه می‌رسد؟ این شد که در دل سیاه‌ترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دست‌وپا می‌زدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چه‌قدر است که دست‌به‌کار نشوم؟»
نشر اسب این‌گونه زاده شد؛ برای انتشار داستان‌هایی گُلچین‌شده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش می‌شوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستان‌ها به‌صورت آنلاین منتشر می‌شوند.
به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب می‌کنند قول می‌دهم بهترین داستان‌ها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوش‌حال می‌شوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستان‌هایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید.

به نشر اسب بپیوندید:
✈️ کانال: t.me/asb_pub
👥 گروه: t.me/asb_pub_group
💬 پیام‌گیر: t.me/asb_pub_contact
🌐 وبگاه: asbpub.ir
🙂 همکاری: asbpub.ir/collab
👤 ایمیل: asbpub.official@gmail.com

امیرمحمد شیرازیان،
۱۱ تیرماه ۱۴۰۵
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
118🔥4❤‍🔥1👍1🥰1👏1
[ندارد شخصِ تنها جز خیالات | بیدل دهلوی]

📖 خودتنهاپندار
✍️ فردریک براون
📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

والتر بی. یهوه ــ که بابت نامش هیچ عذری نمی‌خواهم، چون نامش واقعاً همین بود ــ تمام عمرش خودتنهاپندار بود. اگر احیاناً معنی‌اش را نمی‌دانید، خودتنهاپندار کسی است که باور دارد تنها خودش حقیقتاً وجود دارد و باقی آدم‌ها و تمام کائنات فقط در تصور او زنده‌اند و اگر دیگر تصورشان نکند، آن‌ها نیز از بین می‌روند.
یک روز والتر بی. یهوه تصمیم گرفت خودتنهاپنداری‌اش را عملی کند؛ ظرف یک هفته زنش با مردی دیگر فرار کرد، شغلش را ــ متصدی باربری بود ــ از دست داد و پایش هم شکست، آن هم وقتی افتاده بود دنبال گربه‌ای سیاه تا نگذارد از سرِ راهش رد شود.

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_برق‌آسا #فردریک_براون #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
12🔥5
📖 فضای منفی
✍️ ران کُرچ
📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

پدرم یادم داد چه‌طور چمدان ببندم: اول همه‌ی وسایل را پهن می‌کنیم. نصفشان را کنار می‌گذاریم. چیزهای لوله‌کردنی را لوله می‌کنیم. چروک‌شدنی‌ها را روی لباس‌های دم‌دستی قرار می‌دهیم. بعد شلوار را از کمر به پاچه تا می‌زنیم. گوشه‌وکنارها جای جوراب‌هاست. کمربندها را مثل مار دورتادور بقیه‌ی چیزها می‌گذاریم. پلاستیکی روی همه‌شان. حالا نوبت کفش‌هاست. لباس‌های ضخیم را هم در هواپیما می‌پوشیم.
وقتی بچه بودم این کار را شروع کردیم.

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_برق‌آسا #ران_کرچ #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
16🔥1
📖 کابوس زرد
✍️ فردریک براون
📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

با زنگ ساعت بیدار شد؛ خاموشش که کرد کمی دیگر در تختخواب ماند تا نقشه‌هایی را که برای اختلاس آن روز و قتل آن شب کشیده بود برای آخرین بار مرور کند.
حساب همه جای کار را کرده بود و این آخرین بررسی بود. امشب رأس ساعت هشت و چهل‌وشش دقیقه از هر بندی آزاد می‌شد. این لحظه را انتخاب کرده بود، چون امروز تولد چهل‌سالگی‌اش بود و همین موقع روز، یا دقیق‌ترش همین موقع شب، به دنیا آمده بود. مادرش خوره‌ی طالع‌بینی بود و برای همین لحظه‌ی دقیق تولدش این‌طور در ذهنش حک شده بود. خودش خرافاتی نبود، اما به نظرش بامزه بود که زندگی جدیدش را درست در چهل‌سالگی و سرِ همان دقیقه شروع کند.

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_برق‌آسا #فردریک_براون #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
9🔥1
📖 هریسِن بِرجِران
✍️ کورت وانه‌گات
📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

سال ۲۰۸۱ بود و سرانجام همه با هم برابر شده بودند. نه‌فقط در محضر خدا و قانون که از هر لحاظ برابر بودند. هیچ‌کس باهوش‌تر از دیگری نبود. هیچ‌کس خوش‌قیافه‌تر از دیگری نبود. هیچ‌کس قوی‌تر یا فرزتر از دیگری نبود. این برابری ماحصل متمم‌های ۲۱۱، ۲۱۲ و ۲۱۳ قانون اساسی و نظارت بی‌وقفه‌ی مأموران تحت امر رئیس مهارسازی ایالات متحده بود.
البته همچنان بعضی چیزهای زندگی بر وفق مراد نبودند. مثلاً ماه آوریل هنوز آن‌قدرها بهاری نشده بود و کفر مردم را درمی‌آورد. درست در همین ماه خفه و دَم‌کرده بود که مأمورانِ ر. م. هریسِن، پسر چهارده‌ساله‌ی جورج و هِیزِل بِرجِران، را با خود بردند.

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_کوتاه #کورت_وانه‌گات #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
11🔥1
📖 اپیکاک
✍️ کورت وانه‌گات
📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

ای لعنت! بالاخره یکی باید پیدا می‌شد که از رفیق من، اپیکاک، حرف بزند. هرچه نباشد ۷۷۶,۴۳۴,۹۲۷ دلار و ۵۴ سنت خرج روی دست مالیات‌دهنده‌ها گذاشته بود. حالا که چنین پولی از جیبشان رفته حق دارند بدانند قضیه‌اش چه بوده. آن موقع که دکتر اورماند فون کلایْگ‌اِشتات۱ او را برای دولتی‌ها طراحی کرد، روزنامه‌ها حسابی اپیکاک را تحویل گرفتند. بعد از آن دیگر لام تا کام درباره‌اش حرف نزدند، جیکشان هم درنیامد. ماجرای اپیکاک اصلاً محرمانه و نظامی نیست، هرچند کله‌گنده‌های ارتش جوری رفتار کرده‌اند که انگار هست. قضیه فقط مایه‌ی خجالت است و بس. بعد از آن‌همه خرج، اپیکاک آن‌طور که باید از آب درنیامد.

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_کوتاه #کورت_وانه‌گات #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
9🔥1
📖 روگ
✍️ فیلیپ کی. دیک
📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

سگ گفت: «روگ!» پنجه‌هایش را لبه‌ی نرده گذاشت و دوروبر را پایید.
روگ دوان‌دوان آمد و پا در حیاط گذاشت. صبح اول وقت بود و خورشید هنوز درست‌وحسابی بالا نیامده بود. هوا سرد بود و خاکستری‌فام و نم به تن دیوارهای خانه نشسته بود. سگ همچنان که می‌پایید، کمی دهان باز کرد. با پنجه‌های سیاه و بزرگش محکم نرده‌ی چوبی را گرفته بود.
روگ کنار درِ باز ایستاد و به حیاط زل زد. روگِ کوچکی بود، لاغر و سفید، پاهایش لرزان. بِروبِر سگ را نگاه کرد و سگ دندان نشان داد.

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_کوتاه #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
9🔥1
نشر اسب
📖 روگ ✍️ فیلیپ کی. دیک 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه سگ گفت: «روگ!» پنجه‌هایش را لبه‌ی نرده گذاشت و دوروبر را پایید. روگ دوان‌دوان آمد و پا در حیاط گذاشت. صبح اول وقت بود و خورشید هنوز درست‌وحسابی بالا نیامده بود. هوا سرد بود و خاکستری‌فام…
👤 فیلیپ کی. دیک:
اولین داستانی که فروختم همین روگ بود! آن هم به تونی بوچر [سردبیر] مجله‌ی فانتزی و علمی‌تخیلی (F&SF). پیش از آن‌که داستان را بپذیرد، مجبورم کرد بکوبم و از نو بسازمش. اما آه… آن روز به‌جای آن‌که دست‌نویس داستان با برگه‌ی «رد شد» برگردد، نامه‌ای به دستم رسید! عاشق این داستانم و بعید می‌دانم امروز، بهتر از سال ۱۹۵۱ که نوشتمش، قلم بزنم؛ این روزها فقط نوشته‌هایم طولانی‌تر شده‌اند.


#نقل‌قول #فیلیپ_کی_دیک

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
7🔥1
📖 آزمایش
✍️ فردریک براون
📚 ترجمه‌ی حسین رحمانی
🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان

پروفسور جانسِن با افتخار به دو همکارش اعلام کرد: «آقایان، این نخستین ماشین زمان است. درست است که این دستگاه نمونه‌ای آزمایشی در مقیاس کوچک است و فقط روی اجسامی با وزن کم‌تر از سه پوند و پنج اونس کار می‌کند و آن‌ها را دوازده دقیقه یا کم‌تر به گذشته و آینده می‌برد، اما کار می‌کند.»
این نمونه‌ی کوچک‌مقیاس شبیه به ترازویی کوچک بود ــ ترازوی پستی ــ با این تفاوت که زیر کفه‌اش دو پیچ مدرج داشت.
پروفسور جانسِن مکعب فلزی کوچکی را بالا گرفت. گفت: «جسم آزمایشی ما، مکعبی برنجی است به وزن یک پوند و دو و سه‌دهم اونس. ابتدا آن را پنج دقیقه به آینده می‌فرستم.»

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_برق‌آسا #فردریک_براون #حسین_رحمانی #امیرمحمد_شیرازیان #علمی‌تخیلی

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
13🔥1
📖 فیلیپ کی. دیک: از لی‌لی‌پوت تا کهکشان
✍️ امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

فیلیپ کی. دیک شانزدهم دسامبر ۱۹۲۸ در شیکاگو به دنیا آمد. با او جین هم پا به دنیا گذاشت. دوقلو بودند، اما سرنوشت از همان آغاز با آن‌ها بد تا کرد؛ جین فقط چند هفته عمرش به دنیا بود. خانواده‌شان یک جا بند نمی‌شد؛ از کالیفرنیا به کلرادو رفتند، دوباره برگشتند همان جا. سپس دورروتی از شوهرش ادگار جدا شد و سال ۱۹۳۵ به واشنگتن رفتند. سه سال بعد دوباره برگشتند کالیفرنیا. این آمدوشدها انگار قرار بود روح فیلیپ را برای همیشه آواره نگه دارد، میان واقعیت و خیال.

👁 ادامه‌ی این مطلب را در وبگاه اسب بخوانید.

#مجله‌ی_اسب #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #فیلیپ_کی_دیک #علمی‌تخیلی #معرفی_نویسنده

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
12🔥1
📖 واب آرمیده آن‌سو
✍️ فیلیپ کی. دیک
📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

کار بارگیری دیگر رو به پایان بود. آپتوس دست‌به‌سینه و گرفته‌رو بیرون فضاپیما ایستاده بود. فرمانده فرانکو با فراغ بال و لبخندزنان از تخته‌پل پایین آمد.
گفت: «چی شده؟ واسه همه‌شون پول می‌گیری.»
آپتوس لام تا کام نکرد. رو برگرداند و ردایش را جمع کرد. فرمانده پا روی لبه‌ی ردایش گذاشت.
«وای‌سا یه لحظه. کله‌ت رو ننداز پایین برو. دارم حرف می‌زنم.»
آپتوس با متانت برگشت و گفت: «راستی؟ دارم برمی‌گردم روستا.» نگاه کرد به حیوانات و پرندگانی که از روی تخته‌پل راهیِ فضاپیماشان می‌کردند. «باید تو فکرِ شکارهای جدید باشم.»
فرانکو سیگاری گیراند. «خیلی هم خوب. شماها می‌تونین یه سر برین تو علفزار و کلی از این‌ها بگیرین دوباره، اما اون موقع که ما بین مریخ و زمین داریم پیش می‌ریم…»

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_کوتاه #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
11🔥1
📖 پادکتابخانه
✍️ امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه

وقتی در جست‌وجوی کتاب‌ها همه‌جا را در می‌نوردیدم، چه شهرهای بسیاری که خود را بر من آشکار نکردند! | والتر بنیامین

بی‌اغراق آدم عشقِ کتابی هستم و بیش از حد کتاب می‌خرم، آنچنان که به باشگاه سه‌درصدی‌های یکی از سایت‌های معروف فروش آنلاین کتاب راه یافته‌ام. روزی نیست که پستچی برایم کتابی نیاورد. به قول حافظ: «فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی!» چه از این بهتر؟ حالا فراغت و گوشه‌ی چمن هم نبود نبود، باکی نیست، اما نمی‌توانم از خیر کتاب بگذرم. ‌علاقه‌ام به کتاب از آن دست علاقه‌ها است که توأم‌اند با لذت و رنج. از خریدن و جمع کردن و دیدن کتاب‌ها چه لذت‌ها که نمی‌برم. و آنچه رنجم می‌دهد نخواندنشان است. رنجی با درد وجدان و سرزنش. به‌راستی چه لذتی است در این علاقه؟ این‌همه کتاب ناخوانده به چه کارم می‌آید؟ چیزی عایدم می‌شود؟

👁 ادامه‌ی این مطلب را در وبگاه اسب بخوانید.

#مجله‌ی_اسب #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #کتاب #کتابخوانی

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
16🔥1
نشر اسب
⭐️ من رؤیایی دارم همیشه دلم می‌خواست نشر خودم را داشته باشم و کتاب‌هایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر می‌کنم لایق خواننده‌ها و کتاب‌هاست. سال‌ها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشه‌متلاطم…
💫 سلام به دوستان و همراهان گرامی.

یک‌راست می‌رویم سرِ اصل مطلب.
شاید برایتان سؤال پیش آمده باشد که چرا از ابتدا شروع کردیم.
متأسفانه دلیلش خطاهایی در سمت سرور و ربات تلگرامی‌مان بود.
اما از پا ننشستیم و دوباره اسب را زین کردیم.
به لطف دوستان در تلگرام و ایکس و اینستاگرام، دوباره نیمی از اعضا و همراهان ما را پیدا کردند و بازگشتند.
وبگاه دوباره در دسترس است و امروز هم با داستانی کوتاه که قولش را داده بودیم به‌روز می‌شود:

دزموند وُرزل با معمایی غریب به سراغمان می‌آید: چرا مسافران زمان در همان تجربه‌ی اول همیشه هوس می‌کنند هیتلر را ترور کنند؟!


حامی و معرف ما باشید تا بیش از پیش بتوانیم این اسب تازه‌زین‌کرده را بتازانیم. 🫀

#تازه‌ها #داستان_کوتاه #دزموند_ورزل #سیدمحمدرضا_ایزدپناه

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
25🔥4❤‍🔥2👍1
📖 ویکی‌تاریخ
✍️ دزموند وُرزل
📚 ترجمه‌ی سیدمحمدرضا ایزدپناه
🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان

انجمن بین‌المللی مسافران زمان: تالار اعضا
بخش: اروپا، قرن بیستم، جنگ جهانی دوم

صفحه‌ی ۲۶۳

پانزده نوامبر ۲۱۰۴
ساعت ۱۴:۵۲:۲۸، FreedomFighter69 نوشت:
گزارش اولین سفر زمانی‌ام بعد از عضویت در انجمن: همین‌الان از برلینِ ۱۹۳۶ برگشتم. در پوشش یکی از فیلم‌برداران لنی ریفنشتال وارد مراسم افتتاحیه‌ی بازی‌های المپیک شدم و آدولف هیتلر را ترور کردم. باشد که جهانِ آزاد غریو شادی سر دهد!

ساعت ۱۴:۵۷:۴۴، SilverFox316 نوشت:
از برلینِ ۱۹۳۶ برگشتم، قبل از این‌که FreedomFighter69 بتواند شیرین‌کاری‌اش را اجرا کند ناکارش کردم. FreedomFighter69، چون تازه‌واردی لطفاً قبل از سفر بعدی‌ات بولتن شماره‌ی ۱۱۴۷ انجمن را در خصوص کشتن هیتلر بخوان. سرپیچی از این قانون، طبق بند ۲۲۳ آیین‌نامه، به اخراجت منجر می‌شود.

👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید.

#داستان_کوتاه #دزموند_ورزل #سیدمحمدرضا_ایزدپناه #امیرمحمد_شیرازیان #علمی‌تخیلی

🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
15🔥2😁1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
24👏6