خوشه‌گاه
4.71K subscribers
276 photos
82 videos
23 files
1.66K links
خوشه‌هایی که دوست می‌دارم
Download Telegram
شمع را بی‌شعله سامانِ نظر پیداست چیست
کور می‌گردم دمی کز خود جدا می‌بینمت

#بیدل_دهلوی

خوشه‌گاه
💔124👍2
ای غم، از هم‌نفسیِ تو ملالم بگرفت
هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی؟

#سعدی

خوشه‌گاه
33👍4💔1
چندان‌که جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری؟

#سعدی

خوشه‌گاه
22👍7💔4
سرخ
✍️ امیرمحمد شیرازیان

دست که برد توی یقه‌ی پیراهنِ چرک‌مرده‌اش، گفتم حکماً می‌خواهد قلبش را دربیاورد و بگذارد روی میز.
نیم ساعت نبود که برق ــ طبقِ برنامه! ــ رفته بود. تیره‌ی پشتم عرقی شده بود و نمی‌خواستم بمانم دیگر. مرد که تو آمد عرقِ تندش با بوی همیشگیِ الکل و دارو در هم پیچید. ظهرِ سوزانی بود و مطب جان‌به‌لب. سریع شناختم طرف را. خیلی وقت بود ندیده بودمش.
آن‌چه از یقه‌اش درآورد کفتری سرخ بود، کزکرده و بی‌رمق. خواست بگذارد روی میز. گفتم: «این‌جا نه.» دست‌کشِ پلاستیکی برداشتم. «بریم بیرون ببینمش.»
زیرِ آفتابِ تیز، کفتر را دست گرفتم. دهانش را باز کردم. انگشت کشیدم به سینه‌اش؛ استخوانِ جناغ مثلِ تیغه بیرون زده بود. مرد بالای سرم ایستاده بود، نفسش بالا نمی‌آمد. کمی آب‌چرک از دهانِ کفتر بیرون ریخت. اولش فکر کردم تلف شده. جان داشت هنوز.
گفتم: «بذارش تو خورجینِ موتورت، بیا تو دارو بهت بدم.»
بی کفتر آمد. یک‌هو منفجر شد. «ببین، حالِم خیلی بده. این زندگیه آخه ما داریم؟» نگاهش کردم. چشم‌هایش سرخ بودند و رگ‌های گردنش بادکرده. سی‌وپنج سالش هم نمی‌خورد باشد، اما صورتش چیزی دیگر می‌گفت. مطب حالا نفس‌گیرتر بود.
«می‌خواستم خودِم‌و بکشم.» این را که گفت امان نداد دیگر. کلمه‌ها مثلِ سیلاب از دهانش بیرون می‌ریختند. کلمه‌ نبودند، خودِ درد بودند. «روزی دو بار برقِ آهنگری می‌ره تو این قمِ بی‌صاحاب. چه بکنم من آخه؟ دیگه برنامه‌مرنامه‌م به کاری نیست، هر وقت بخوان قط می‌کنن.» شروع کرد به فحش دادن، به زمین و زمان. «ببین چه وضی برامون درست کرده‌ن! اصن دیگه حالی برا آدم می‌مونه؟ از قم پا شدم اومدم الآن. اِنقه گردوخاکه که چَشمِت کاسه‌کور می‌شه، ولی گفتم بذار با موتور بیام یه ذره کله‌م هوا بخوره. چند وقته نِیمَدم پیشت دارو بگیرم؟ بیشِ یه ساله. دیگه حالِ زندگی ندارم به قرآن.»
آرام‌وقرار نداشت. هی می‌رفت دمِ در و می‌آمد نزدیکِ میز. «این کفتره رو اَ بابام بیش‌تر...» حرفش را خورد. آمدم چیزی بگویم... «این بابایِ لاشی‌م... ببین چه‌قه بچه درست کرده! آخه پنج تا بچه می‌خواستی چه کنی، حروم‌زاده؟» سری تکان داد و دوباره گفت: «منُم دخترِ مردم‌و بدبخت کرده‌م تو این روزگار. زنِم شده به چه امیدی؟ چه می‌شه کرد تو این مملکت؟»
زل زده بود به من، اما انگار من را نمی‌دید. داشت با تمامِ ناامیدی‌هایش حرف می‌زد. «این کفتره رو برام خوبش کن. خیلی می‌خوامش، جونِمه. کارو ول کردم اومدم پیشت.»
کلمه در دهانم ماسیده بود. چه می‌گفتم اصلاً؟ دارویی سرخ کشیدم توی سرنگ و بی‌حرف هم‌راهِ ورقی قرص گذاشتم رویِ میز برایش.
پرسید: «ببرم خونه به‌ش بزنم؟»
گفتم: «آره.»
کارتش را کشید و پا گذاشت بیرون. فکر کردم رفت که رفت. از پشتِ شیشه دیدمش که بیرون دمِ موتورش ایستاده و داروها را می‌گذارد توی خورجین. سرم را لحظه‌ای انداختم پایین که چیزی توی لپ‌تاپ بنویسم. بالا که آوردم، آمده بود تو. وسطِ مطب. بی‌حرکت. کفتر توی دستش، سرش آویزان.
حرف نمی‌زد. فقط نگاه می‌کرد. کفتر را بالا آورد. می‌خواست دهان بگذارد به نوکِ کفتر، بهش تنفس بدهد. همان‌طور که لب‌هایش را به نوکِ کوچک و سرد نزدیک می‌کرد، زیرِ لب گفت: «جونِ ننه‌ت نمیر…»
شانه‌هایش افتادند. دیگر فحش نمی‌داد. داد هم نمی‌زد. رفتم جلو. نزدیکش. نگاهش خالی بود، اما آن‌قدر سنگین بود که داشتم زیرِ بارش له می‌شدم. حس کردم همین حالا بغضش می‌ترکد و مطب را آب می‌برد.
گفتم: «بده‌ش. مُرده. من می‌ندازم دور.»
حرفی نزد. فقط نگاهم کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما کلمه‌ای پیدا نمی‌کرد. یا شاید دیگر کلمه‌ای برای گفتن نمانده بود.
کفترِ مُرده داد دستم. هم‌راهش رفتم بیرون. کفتر را پشتم گرفتم. گفتم: «ببین…» سوارِ موتور شد. دستم رویِ شانه‌اش بود. دستش را روی فرمانِ موتور مشت کرده بود. «نری یه وقت بلایی سرِ خودت بیاری. نری یه وقت…» نگاهش از من گذشت. فرمان را چسبید و گاز داد و رفت. کمی ایستادم، چشم انداختم. دود شد بینِ ماشین‌ها.
حالا من مانده بودم و کفترِ سرخِ مُرده توی دستم و سنگینیِ نگاهِ مردی که آخرین دل‌خوشی‌اش درست جلوِ چشم‌هایش جان داده بود. به شیرِ آب نگاه کردم. باید دست‌هایم را می‌شستم.

#امیرمحمد_شیرازیان

خوشه‌گاه
💔2414👍3
خوشه‌گاه
ببین چه وضی برامون درست کرده‌ن! اصن دیگه حالی برا آدم می‌مونه؟
چون دل نهم به این دِهِ ویران؟ که دم‌به‌دم
می‌رعشد از هوای حوادث بنای من

#طرزی_افشار

خوشه‌گاه
💔186
Forwarded from گَردواره
چگونگی
خودفراموشی


یادِ خود هم نمی‌کنیم از عَجز¹
خودفراموش، نامِ دیگرِ ماست
پیمان بروجردی

¹ یا «نامِ خود هم نمی‌بَریم از عَجز»

#پیمان_بروجردی

@Gardvaare
💔166
ز هر سویم غمی سر کرد و تشویشی و اندوهی
کجایی آخر، ای شادی؟ تو هم برکن سر از جایی

#اوحدی

خوشه‌گاه
💔288👍4
Forwarded from شعرِ تَر
گویند بکوش تا بیابی
می‌کوشم و بخت یاورم نیست

#سعدی

شعرِ تَر
💔321
Forwarded from گَردواره
انشا بر آب

صائب تبریزی

ظالم به ظلمِ خویشْ گرفتار می‌شود
از پیچ‌و‌تاب نیست رهاییْ کَمَند را
#صائب_تبریزی
18👍3
بیدل، دماغِ دردسرِ این و آن که‌ راست؟
با خویش هم ا‌گر شده‌ایم آشنا بس است

#بیدل_دهلوی

خوشه‌گاه
13💔13👍10
از این تاریک‌جا مشکل توان رَست
که در هر نیم‌گامی هست چاهی

#طرزی_افشار

خوشه‌گاه
💔143
خسته‌ی فراموشیده

به مرهمیدنِ هر دل‌شکسته می‌کوشی
رسد چو نوبتِ این خسته می‌فراموشی
کسی چو من به وصالت نه مستحقّیده‌ست
چرا ز خرمنِ حسنت مرا نمی‌خوشی؟
به غیرِ زادِ رهِ من حواله‌ایدن چیست؟
چرا مرا ز لبِ لعلِ خود نمی‌نوشی؟
تو کز کَرَم همه را چشمه‌ی حیاتیدی
چرا برای منِ تشنه‌لب نمی‌جوشی؟
مرا که چرخ فکنده ز پا، نمی‌دستی
چو بار غیر ببینی فتاده، می‌دوشی
تو را تغافل و ما راست درددل بسیار
نمی‌درکی که چه می‌گویم و چه می‌گوشی
در این حدیقه چو آن گُل ز ناله می‌حظّد
چو بلبلانِ چمن، طرزیا، نخاموشی!

(#طرزی_افشار. دیوان. «غزل‌ها». [به] تصحیح، توضیح و تعلیقِ #فاطمه_مدرسی و #وحید_رضائی‌حمزه‌کندی. تهران: فرهنگستانِ زبان و ادبِ فارسی. ۱۳۹۳. چاپِ ۱. صفحه‌ی ۱۵۴-۱۵۵.)

خوشه‌گاه
25👍2👎2
Forwarded from بیدلیدن
هرچند کار چشم نمی‌آید از زبان
ای لب، تو احولی‌ کن و نامش دوبار گیر



بیدل دهلوی | بیدلیدن
19👍4💔1
در صحنِ سینه ریخته گُل‌برگ‌های خون
از بس به دل خلیده مرا خارِ انتظار

#طرزی_افشار

خوشه‌گاه
💔206
در زمینِ آرزو، بیدل، اَمَل‌ها کاشتیم
لیک غیر از حسرتِ نشوونمایی برنخاست

#بیدل_دهلوی

خوشه‌گاه
💔20👍31
Forwarded from انعکاس دل بر خط
یارب شکستِ من به چه افسون شود درست؟
دارم دلی که پیش‌تر از من شکسته‌اند

#بیدل_دهلوی ~ انعکاس دل بر خط
💔302
ز تحریرم چه می‌خواهی؟ ز مضمونم چه می‌پرسی؟
چو طومارِ نگاهم غیرِ حسرت نیست عنوانی

#بیدل_دهلوی

#شعرخوانی

بیدل‌خوانیخوشه‌گاه
10💔7