Forwarded from دستنویسها و متون کهن فارسی (علی عشایری)
ردّ القافیه در رباعی
مطلب قافیه در رباعی را چند روز پیش از طریق کانال چهارخطیِ استاد میرافضلی خواندم.
بد نیست بگویم که در متن کهن رسائل العشاق، که محور اصلی تحقیقهای اخیر بنده بوده است، به نکات جالبی برخوردم. یکی از آنها همین تکرار قافیه در رباعی است. رباعیای که بیت نخست آن بهتنهایی در سندبادنامه (تصحیح آتش)، ص ۹۴؛ سندبادنامه (تصحیح کمالالدّینی)، ص ۶۹ آمده است و صورت کامل آن را تنها در برگ ۱۴۷پ-۱۴۸ر رسائل العشاق دیدهام:
گر آب شوی، از تو نشویم رخ و دست
ور خاک شوی، آب کنم جایِ نشست
گر بخت شوی، با تو نخواهم پیوست
ور عمر شوی، سویِ اجل یازم دست
ممکن است تصور شود شاید کاتب مصراعهای سوم و چهارم را جابهجا کتابت کرده باشد، اما ترتیب جملات، قرینهٔ خوبی است برای اینکه بگوییم شاعر (که نامش مشخص نیست) این رباعی را به همین ترتیب سروده است.
https://xn--r1a.website/PersianManuscripts
مطلب قافیه در رباعی را چند روز پیش از طریق کانال چهارخطیِ استاد میرافضلی خواندم.
بد نیست بگویم که در متن کهن رسائل العشاق، که محور اصلی تحقیقهای اخیر بنده بوده است، به نکات جالبی برخوردم. یکی از آنها همین تکرار قافیه در رباعی است. رباعیای که بیت نخست آن بهتنهایی در سندبادنامه (تصحیح آتش)، ص ۹۴؛ سندبادنامه (تصحیح کمالالدّینی)، ص ۶۹ آمده است و صورت کامل آن را تنها در برگ ۱۴۷پ-۱۴۸ر رسائل العشاق دیدهام:
گر آب شوی، از تو نشویم رخ و دست
ور خاک شوی، آب کنم جایِ نشست
گر بخت شوی، با تو نخواهم پیوست
ور عمر شوی، سویِ اجل یازم دست
ممکن است تصور شود شاید کاتب مصراعهای سوم و چهارم را جابهجا کتابت کرده باشد، اما ترتیب جملات، قرینهٔ خوبی است برای اینکه بگوییم شاعر (که نامش مشخص نیست) این رباعی را به همین ترتیب سروده است.
https://xn--r1a.website/PersianManuscripts
Telegram
دستنویسها و متون کهن فارسی
ارتباط با گردانندهٔ کانال:
@ali_ashayeri_1998
@ali_ashayeri_1998
Forwarded from در پویهی زبان فارسی ● هادی راشد
▫️
🖋 نگاهی دیگر به قافیه در رباعی
. . . . . .
به سیدعلی میرافضلی
جویندهی رباعی و ترانههای خیام
هادی راشد
۱. در یادداشت قافیه در رباعی، خواستم نشان دهم که شیوهی قزوینی در خواندن زباننوشتههای فارسی، هنوز هم، تا چه اندازه، ناشناخته و آموزنده است. قزوینی با در پرانتز گذاشتن «دانایی» و «برتری دانش زبانی» خود، پرسشهایی را در پیش نهاده است که ما امروز، نزدیک به یک سده پس از تاریخگذاری نوشتههای او، همچنان میتوانیم از آنها بیاموزیم.
همچنین در میانهی یادداشت پیشین نوشتم: «رباعیهایی که در آن یک واژه، بیکم و کاست، دو بار قافیه شود، بسیار اندک است» و از گلچین رباعیهای نزههالمجالس نمونه آوردم:
در بند جهان مباش و آزاد بزی
وز باده خراب گرد و آزاد بزی
تا زندهای از مرگ مباش ایمن تو
یکبار بمیر و تا ابد شاد بزی
با این افزوده که، «ویراستارِ نزههالمجالس، قافیهی لخت دوم را شاید نادرست دانسته و به جایِ آن، "آباد بزی" نوشته است.» شماری از خوانندگان ارجمند در پیامهایی به من یادآور شدند که «آزاد» در این لخت، بهویژه در همنشینی با «باده» و «خراب» نادرست است، و گزینهی درست، همآن «آباد» است.
نادرستانگاری دستنویس نزههالمجالس، نخستینبار از زبان ویراستارِ گزیدهکار، محمدامین ریاحی بر سر زبانها افتاد. او دستنویس را «بسیار مغلوط» یافت. به ناگزیر یکی از نادرستی کاربردها، هماین بازآوردن قافیه در یک رباعی بود (یادداشت من تنها به هماین بخشِ سخن او بازمیگردد). اما، داوری ریاحی دربارهی نادرستی دستنویس از چند سو، پرسشبرانگیز است. نخست، او کار خود را بر پایهی رونوشتی از دستنویس (زیراکس) نهاده بود، که به گواهی سخن خود، روشنی چندانی نداشت، چنان که، بهتر دید تا رباعیها را از روی دستنویسهای دیگر، شاید کهنتر بازنویسی کند؛ دوم، او در برگرداندن قافیهی دوم به قافیهی دیگر، از روشی پیروی میکرد که سپریشده بود؛ و سوم، در این گزینش و کنار زدن، گزینشِ زبانی خود را برتر از گزینش زبانی نویسندهی دستنوشته میدانست. این همآن رویکردی است که قزوینی همگان را از آن پرهیز میدهد.
۲. بازآوردن قافیه در رباعی با همهی کاربردهای اندکاش، از سدهی هشتم در شعر فارسی دیده میشود. در نزههالمجالس چند رباعی دیگر هم خواندم که در آن یک واژه دوبار در جای قافیه به کار رفته است:
هر راز که اندر دل دریا باشد
باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد راز
آن قطره که راز دل دریا باشد (برگ ۴۲ یا ۷۹)
(ویراستار نزههالمجالس لخت نخست را «راز که اندر دل دانا» نوشته است).
گر نور مه و روشنی شمع ترا (تو را) ست
این کاهش و سوزش من از بهر چرا (چه را) ست
گر شمع تویی، مرا چرا باید سوخت
ور ماه تویی، مرا چرا باید کاست (برگ ۴۴ یا ۸۲)
(واژهی «را» در دو لخت آغازین در جای قافیه به کار رفته است).
با طبع مدام رای تصدیق زنی
وانگه همه لاف از ره تحقیق زنی
تحقیق ز تصدیق ندانسته هنوز
هم شرم نداری دم تحقیق زنی (برگ ۴۲ یا ۷۹)
(بالای تحقیق در لخت دوم، کسی نوشته «توفیق»؛ اما روشن است، توفیق با دنبالهی شعر نمیخواند. ویراستار نزههالمجالس گزینهی «توفیق» را برگزیده است).
۳. دوبار به کار رفتن یک واژه در جای قافیه، در رباعیهای دیوان حافظ (ویرایش پرویز خانلری) نیز آمده است:
تو بدری و شمس، مر ترا بنده شدست
تا بندهء تو شدست، تابنده شدست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شدست (رباعی ش. ۵)
با می به کنار جوی میباید بود
وز غصه کنارهجوی میباید بود
این مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندانلب و تازهروی میباید بود (رباعیِ ش. ۳۹)
(این رباعی را استاد همایی در فنون بلاغت و صناعات ادبی، در شناخت قالب رباعی، نمونه آورده است، ص۱۰۶).
برخیز و مخور غم جهانِ گذران
بنشین و جهان به شادکامی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران (رباعیِ ش. ۵۵)
(ویراستار افزوده است: «رباعی فوق به عمر خیام نیز منسوب است»).
مفروش دم نقد بدین ارزانی
بر باد مده عمر بدین ارزانی
فردا که علایق از بدن قطع شود
در ظلمت جهل جاودان درمانی (رباعیِ ش.۶۳)
روشن است گفتوگو بر سر درستی نوشتن این رباعیها به دست حافظ، در اینجا کاربردی ندارد. هماین که رباعیهایی با این ویژگی به دیوان حافظ راه یافته، و ویراستار گزیدهکاری مانند استاد خانلری آن را بر پایهی بررسی دستنویسها در ویراست برگزیدهی خود جای داده است، نشانهی روایی چنین کاربردهایی در گذشته است.
👉قافیه در رباعی
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
https://xn--r1a.website/OnPersianLanguage/
🖋 نگاهی دیگر به قافیه در رباعی
. . . . . .
به سیدعلی میرافضلی
جویندهی رباعی و ترانههای خیام
هادی راشد
۱. در یادداشت قافیه در رباعی، خواستم نشان دهم که شیوهی قزوینی در خواندن زباننوشتههای فارسی، هنوز هم، تا چه اندازه، ناشناخته و آموزنده است. قزوینی با در پرانتز گذاشتن «دانایی» و «برتری دانش زبانی» خود، پرسشهایی را در پیش نهاده است که ما امروز، نزدیک به یک سده پس از تاریخگذاری نوشتههای او، همچنان میتوانیم از آنها بیاموزیم.
همچنین در میانهی یادداشت پیشین نوشتم: «رباعیهایی که در آن یک واژه، بیکم و کاست، دو بار قافیه شود، بسیار اندک است» و از گلچین رباعیهای نزههالمجالس نمونه آوردم:
در بند جهان مباش و آزاد بزی
وز باده خراب گرد و آزاد بزی
تا زندهای از مرگ مباش ایمن تو
یکبار بمیر و تا ابد شاد بزی
با این افزوده که، «ویراستارِ نزههالمجالس، قافیهی لخت دوم را شاید نادرست دانسته و به جایِ آن، "آباد بزی" نوشته است.» شماری از خوانندگان ارجمند در پیامهایی به من یادآور شدند که «آزاد» در این لخت، بهویژه در همنشینی با «باده» و «خراب» نادرست است، و گزینهی درست، همآن «آباد» است.
نادرستانگاری دستنویس نزههالمجالس، نخستینبار از زبان ویراستارِ گزیدهکار، محمدامین ریاحی بر سر زبانها افتاد. او دستنویس را «بسیار مغلوط» یافت. به ناگزیر یکی از نادرستی کاربردها، هماین بازآوردن قافیه در یک رباعی بود (یادداشت من تنها به هماین بخشِ سخن او بازمیگردد). اما، داوری ریاحی دربارهی نادرستی دستنویس از چند سو، پرسشبرانگیز است. نخست، او کار خود را بر پایهی رونوشتی از دستنویس (زیراکس) نهاده بود، که به گواهی سخن خود، روشنی چندانی نداشت، چنان که، بهتر دید تا رباعیها را از روی دستنویسهای دیگر، شاید کهنتر بازنویسی کند؛ دوم، او در برگرداندن قافیهی دوم به قافیهی دیگر، از روشی پیروی میکرد که سپریشده بود؛ و سوم، در این گزینش و کنار زدن، گزینشِ زبانی خود را برتر از گزینش زبانی نویسندهی دستنوشته میدانست. این همآن رویکردی است که قزوینی همگان را از آن پرهیز میدهد.
۲. بازآوردن قافیه در رباعی با همهی کاربردهای اندکاش، از سدهی هشتم در شعر فارسی دیده میشود. در نزههالمجالس چند رباعی دیگر هم خواندم که در آن یک واژه دوبار در جای قافیه به کار رفته است:
هر راز که اندر دل دریا باشد
باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد راز
آن قطره که راز دل دریا باشد (برگ ۴۲ یا ۷۹)
(ویراستار نزههالمجالس لخت نخست را «راز که اندر دل دانا» نوشته است).
گر نور مه و روشنی شمع ترا (تو را) ست
این کاهش و سوزش من از بهر چرا (چه را) ست
گر شمع تویی، مرا چرا باید سوخت
ور ماه تویی، مرا چرا باید کاست (برگ ۴۴ یا ۸۲)
(واژهی «را» در دو لخت آغازین در جای قافیه به کار رفته است).
با طبع مدام رای تصدیق زنی
وانگه همه لاف از ره تحقیق زنی
تحقیق ز تصدیق ندانسته هنوز
هم شرم نداری دم تحقیق زنی (برگ ۴۲ یا ۷۹)
(بالای تحقیق در لخت دوم، کسی نوشته «توفیق»؛ اما روشن است، توفیق با دنبالهی شعر نمیخواند. ویراستار نزههالمجالس گزینهی «توفیق» را برگزیده است).
۳. دوبار به کار رفتن یک واژه در جای قافیه، در رباعیهای دیوان حافظ (ویرایش پرویز خانلری) نیز آمده است:
تو بدری و شمس، مر ترا بنده شدست
تا بندهء تو شدست، تابنده شدست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شدست (رباعی ش. ۵)
با می به کنار جوی میباید بود
وز غصه کنارهجوی میباید بود
این مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندانلب و تازهروی میباید بود (رباعیِ ش. ۳۹)
(این رباعی را استاد همایی در فنون بلاغت و صناعات ادبی، در شناخت قالب رباعی، نمونه آورده است، ص۱۰۶).
برخیز و مخور غم جهانِ گذران
بنشین و جهان به شادکامی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران (رباعیِ ش. ۵۵)
(ویراستار افزوده است: «رباعی فوق به عمر خیام نیز منسوب است»).
مفروش دم نقد بدین ارزانی
بر باد مده عمر بدین ارزانی
فردا که علایق از بدن قطع شود
در ظلمت جهل جاودان درمانی (رباعیِ ش.۶۳)
روشن است گفتوگو بر سر درستی نوشتن این رباعیها به دست حافظ، در اینجا کاربردی ندارد. هماین که رباعیهایی با این ویژگی به دیوان حافظ راه یافته، و ویراستار گزیدهکاری مانند استاد خانلری آن را بر پایهی بررسی دستنویسها در ویراست برگزیدهی خود جای داده است، نشانهی روایی چنین کاربردهایی در گذشته است.
👉قافیه در رباعی
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
https://xn--r1a.website/OnPersianLanguage/
Forwarded from محمد مرادی
"نقدی بر این یادداشت"
بحث دربارهی امکان تکرار قافیه در رباعی، نکتهای است که از منظرهای سبکی و نسخهشناسانه، میتوان ساعتها به آن پرداخت؛ اما ضمن درست دانستن رواج تکرار قافیه در برخی اشعار اصلی نسخ، بهویژه در سرودههای اهل خانقاه و شاعران متمایل به ادبیات عامه، باید تصریح کرد که این ویژگی یک اصل پذیرفته شده و موجّه در تاریخ نقد فارسی نیست.
نکتهی دیگر اینکه نوع تکرارها در رباعیات، تاحدودی با هم متفاوت است؛ برای مثال اگر نسخههایی تکراری از جنس ردالقافیه(اول و چارم) یا تکرار واژههای هملفظ اما با معنای رایج حتی کمی متفاوت یا تکرارهای منطبق با سنت قافیهی مرکب، ببینیم، بیشتر میتوان به صحت متن اعتماد کرد تا تکرار یکگونهی واژههای قافیه در مصراعهای زوج یک رباعی.
قطعا مصحح شعر در تصحیح خطاهای قافیهای، متناسب با روش تصحیح، سبک شاعر، قدمت شعر و نسخه و مهمتر اینکه نسخهی اساس به قلم کاتب یا شاعر یا گردآورنده است، رویکردهایی متفاوت خواهد داشت؛ هرچند هدف اصلی در تمام این موارد رسیدن به خوانش صحیح خالق اثر است (چه با خطای قافیه چه بدون آن). اما در متن بالا اغلب نمونهها به گونهای انتخاب شده که تکرار قافیه را در آنها نمیتوان دید؛ برای مثال مشخص است که "وز باده خراب گرد و آزاد بزی"، هیچ توجیحی برای صحت ضبط "آزاد" وجود ندارد و بیشک، "آباد" همبه دلایل درونمتنی و هم برونمتنی و نسخهشناسانه، ضبط صحیح است.
در مصرع " هر راز که اندر دل دریا باشد" نیز قطعا صورت صحیح " اندر دل دانا"ست و هیچ وجهی برای صحت تکرار قافیه وجود ندارد.
یا در قافیهی مرکب "تو بدری و شمس" کاملا واضح است که تکراری صورت نگرفته و در دو مصرع "بنده" با حرفهای "را/تا" قافیهسازی کرده و در مصرعی دیگر، قافیهی مرکب "تابنده" استفاده شده است. همچنین در رباعیهایی دیگر "جوی/جوی" و "ارزانی/ ارزانی" در معانی مختلف استفاده شدهاند که هیچیک نشاندهندهی تکرار قافیه نیست.
https://xn--r1a.website/drmomoradi
بحث دربارهی امکان تکرار قافیه در رباعی، نکتهای است که از منظرهای سبکی و نسخهشناسانه، میتوان ساعتها به آن پرداخت؛ اما ضمن درست دانستن رواج تکرار قافیه در برخی اشعار اصلی نسخ، بهویژه در سرودههای اهل خانقاه و شاعران متمایل به ادبیات عامه، باید تصریح کرد که این ویژگی یک اصل پذیرفته شده و موجّه در تاریخ نقد فارسی نیست.
نکتهی دیگر اینکه نوع تکرارها در رباعیات، تاحدودی با هم متفاوت است؛ برای مثال اگر نسخههایی تکراری از جنس ردالقافیه(اول و چارم) یا تکرار واژههای هملفظ اما با معنای رایج حتی کمی متفاوت یا تکرارهای منطبق با سنت قافیهی مرکب، ببینیم، بیشتر میتوان به صحت متن اعتماد کرد تا تکرار یکگونهی واژههای قافیه در مصراعهای زوج یک رباعی.
قطعا مصحح شعر در تصحیح خطاهای قافیهای، متناسب با روش تصحیح، سبک شاعر، قدمت شعر و نسخه و مهمتر اینکه نسخهی اساس به قلم کاتب یا شاعر یا گردآورنده است، رویکردهایی متفاوت خواهد داشت؛ هرچند هدف اصلی در تمام این موارد رسیدن به خوانش صحیح خالق اثر است (چه با خطای قافیه چه بدون آن). اما در متن بالا اغلب نمونهها به گونهای انتخاب شده که تکرار قافیه را در آنها نمیتوان دید؛ برای مثال مشخص است که "وز باده خراب گرد و آزاد بزی"، هیچ توجیحی برای صحت ضبط "آزاد" وجود ندارد و بیشک، "آباد" همبه دلایل درونمتنی و هم برونمتنی و نسخهشناسانه، ضبط صحیح است.
در مصرع " هر راز که اندر دل دریا باشد" نیز قطعا صورت صحیح " اندر دل دانا"ست و هیچ وجهی برای صحت تکرار قافیه وجود ندارد.
یا در قافیهی مرکب "تو بدری و شمس" کاملا واضح است که تکراری صورت نگرفته و در دو مصرع "بنده" با حرفهای "را/تا" قافیهسازی کرده و در مصرعی دیگر، قافیهی مرکب "تابنده" استفاده شده است. همچنین در رباعیهایی دیگر "جوی/جوی" و "ارزانی/ ارزانی" در معانی مختلف استفاده شدهاند که هیچیک نشاندهندهی تکرار قافیه نیست.
https://xn--r1a.website/drmomoradi
Forwarded from کتابفروشی دارالصادقین
کتاب مجمع الرباعیّات (کهنترین مجموعه رباعیّات در تاریخ شعر فارسی) منتشر شد.
این اثر از طریق کتابفروشی دارالصادقین قابل تهیه است.
اطلاعات تکمیلی قرار داده خواهد شد.
https://xn--r1a.website/joinchat/AAAAAFAeymZOuYzessuSIA
این اثر از طریق کتابفروشی دارالصادقین قابل تهیه است.
اطلاعات تکمیلی قرار داده خواهد شد.
https://xn--r1a.website/joinchat/AAAAAFAeymZOuYzessuSIA
Forwarded from واریانی (واریانی)
فوتبال سنتی!
شهرآشوب شعری است که در آن سراینده با نگاهی شاعرانه به توصیف انواع مشاغل و پیشهها میپردازد. این نوع شعری در کنار ارزشهای ادبی، از نظر جامعهشناسی تاریخی نیز دارای اهمیت است.
یکی از اصنافی که در شهرآشوبها مورد توجه بوده، «تُپُکزنی» یا «تُپُکاندازی» بوده است. اکثر پژوهشگران در تصحیح شواهدی که در توصیف این صنف موجود است، کلمۀ مورد بحث را «پُتُک» خواندهاند و آن را صورتی از واژۀ «پتک» دانستهاند (نک: نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۵۰۱ و ۷۰۵). اما آنچه در شواهد دیده میشود هیچ ربطی به واژۀ «پتک» ندارد. این واژه باید «تُپُک» باشد که صورت مخفف و مصغّر «توپ» است. چنانکه پیداست این توپ کوچک ابزاری برای بازی بوده است:
در لعب تپک (اصل: بُتُک) شد متقاضی رایت
ای من رهی روی جهانآرایت
از پات سوی سر کند آهنگ تپک (اصل: بُتُک)
وز تارک سر کند فتد در پایت
(مجمع الرباعیات، چاپ ایمانی، ص۳۶؛ این ارجاع به متنی است که در دفتر اول اوراق عتیق چاپ شده است. کتابی را که اخیراً منتشر شده، ندیدهام و نمیدانم آنجا تغییری در متن ایجاد شده است یا خیر).
اکثر شواهد بیانگر این است که بازیکنان با پا به این توپک ضربه میزدهاند:
مسکین تپک ار نداشتی پروایت
چون من نشدی شیفتۀ هر جایت
بیچاره لگد همیخورد وز پی دل
میآید و بوسه میدهد بر پایت
(مونسالاحرار جاجرمی، نسخۀ مجلس، گ۱۱۱پ).
من بندۀ آن جستن چست سبُکت
لرزان به تو بر ترلک تنگ تنُکت
آیا بودا که بی رقیب خنُکت
بر پای تو بوسه میدهم چون تپُکت
(مجموعۀ شمارۀ ۲۰۵۱ ایاصوفیا، گ۲۸۱پ).
دوش از سر خشم تیرهرایی زدهای
کامروز به خون من هوایی زدهای
هرگز تو که را گرفتهای دست به وصل
کاو را چو تپک (اصل: پُتُک) نه پشت پایی زدهای؟
(نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۵۰۱).
گویا این توپک سیاهرنگ بوده است:
تا جرعۀ غم ز پای (اصل بی نقطه) نوشد تپکت
پیوسته به دل سیاه پوشد تپکت
وین طرفه ز رشک چون تپک شیفتهام
تا خود که بود که پای بوسد تپکت (!)
(مجموعۀ شمارۀ ۲۰۵۱ ایاصوفیا، گ۲۸۱پ).
باری، آنچه شواهد موجود در توصیف این بازی بیان میکنند، نزدیک است به بازی فوتبال امروزی.
پینوشت: این واژه ربطی با «تُپَک / تفک» که صورتی از واژهٔ «تفنگ» است، ندارد.
@r_varyani
شهرآشوب شعری است که در آن سراینده با نگاهی شاعرانه به توصیف انواع مشاغل و پیشهها میپردازد. این نوع شعری در کنار ارزشهای ادبی، از نظر جامعهشناسی تاریخی نیز دارای اهمیت است.
یکی از اصنافی که در شهرآشوبها مورد توجه بوده، «تُپُکزنی» یا «تُپُکاندازی» بوده است. اکثر پژوهشگران در تصحیح شواهدی که در توصیف این صنف موجود است، کلمۀ مورد بحث را «پُتُک» خواندهاند و آن را صورتی از واژۀ «پتک» دانستهاند (نک: نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۵۰۱ و ۷۰۵). اما آنچه در شواهد دیده میشود هیچ ربطی به واژۀ «پتک» ندارد. این واژه باید «تُپُک» باشد که صورت مخفف و مصغّر «توپ» است. چنانکه پیداست این توپ کوچک ابزاری برای بازی بوده است:
در لعب تپک (اصل: بُتُک) شد متقاضی رایت
ای من رهی روی جهانآرایت
از پات سوی سر کند آهنگ تپک (اصل: بُتُک)
وز تارک سر کند فتد در پایت
(مجمع الرباعیات، چاپ ایمانی، ص۳۶؛ این ارجاع به متنی است که در دفتر اول اوراق عتیق چاپ شده است. کتابی را که اخیراً منتشر شده، ندیدهام و نمیدانم آنجا تغییری در متن ایجاد شده است یا خیر).
اکثر شواهد بیانگر این است که بازیکنان با پا به این توپک ضربه میزدهاند:
مسکین تپک ار نداشتی پروایت
چون من نشدی شیفتۀ هر جایت
بیچاره لگد همیخورد وز پی دل
میآید و بوسه میدهد بر پایت
(مونسالاحرار جاجرمی، نسخۀ مجلس، گ۱۱۱پ).
من بندۀ آن جستن چست سبُکت
لرزان به تو بر ترلک تنگ تنُکت
آیا بودا که بی رقیب خنُکت
بر پای تو بوسه میدهم چون تپُکت
(مجموعۀ شمارۀ ۲۰۵۱ ایاصوفیا، گ۲۸۱پ).
دوش از سر خشم تیرهرایی زدهای
کامروز به خون من هوایی زدهای
هرگز تو که را گرفتهای دست به وصل
کاو را چو تپک (اصل: پُتُک) نه پشت پایی زدهای؟
(نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۵۰۱).
گویا این توپک سیاهرنگ بوده است:
تا جرعۀ غم ز پای (اصل بی نقطه) نوشد تپکت
پیوسته به دل سیاه پوشد تپکت
وین طرفه ز رشک چون تپک شیفتهام
تا خود که بود که پای بوسد تپکت (!)
(مجموعۀ شمارۀ ۲۰۵۱ ایاصوفیا، گ۲۸۱پ).
باری، آنچه شواهد موجود در توصیف این بازی بیان میکنند، نزدیک است به بازی فوتبال امروزی.
پینوشت: این واژه ربطی با «تُپَک / تفک» که صورتی از واژهٔ «تفنگ» است، ندارد.
@r_varyani
Forwarded from پرنیان ۷ رنگ
بیجرم در این جهان توان زیست؟ بگو
ناکرده گنه در این جهان کیست؟ بگو
من بد کنم و ، تو بد [د]هی پاداشم
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو
#اوحدالدین_کرمانی
▫️سفینه تبریز، ابوالمجد محمد بن مسعود تبریزی، کتابت سال ۷۲۱ هجری قمری، دستنویس شماره ۱۴۵۹۰ کتابخانه مجلس، برگ ۲۶۹.
🔹 در منابع سده ۹ و بعد از آن رباعی وارد مجموعههای رباعیات خیام شده و درباره آن داستان و افسانه ساخته و پرداختهاند.
در طربخانه یاراحمد رشیدی رباعی به نام خیام و متن آن چنین آمده:
ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو
آنکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو
@parniyan7rang
ناکرده گنه در این جهان کیست؟ بگو
من بد کنم و ، تو بد [د]هی پاداشم
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو
#اوحدالدین_کرمانی
▫️سفینه تبریز، ابوالمجد محمد بن مسعود تبریزی، کتابت سال ۷۲۱ هجری قمری، دستنویس شماره ۱۴۵۹۰ کتابخانه مجلس، برگ ۲۶۹.
🔹 در منابع سده ۹ و بعد از آن رباعی وارد مجموعههای رباعیات خیام شده و درباره آن داستان و افسانه ساخته و پرداختهاند.
در طربخانه یاراحمد رشیدی رباعی به نام خیام و متن آن چنین آمده:
ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو
آنکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو
@parniyan7rang
پرنیان ۷ رنگ
بیجرم در این جهان توان زیست؟ بگو ناکرده گنه در این جهان کیست؟ بگو من بد کنم و ، تو بد [د]هی پاداشم پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو #اوحدالدین_کرمانی ▫️سفینه تبریز، ابوالمجد محمد بن مسعود تبریزی، کتابت سال ۷۲۱ هجری قمری، دستنویس شماره ۱۴۵۹۰ کتابخانه مجلس،…
توضیح در مورد یادداشت بالا
در تأیید یادداشت دوست فاضل جناب آقای دهقان باید بیفزایم که رباعی در دو مجموعۀ کهن رباعیات اوحد، یکی نسخۀ شمارۀ ۲۹۱۰ کتابخانۀ ایاصوفیا که کتابتش در ۷۰۶ ق است (رک. دیوان رباعیات اوحد، ۲۶۲) و دیگری دستنویس شمارۀ ۲۴۳ کتابخانۀ کمانکش که در قرن هشتم گردآوری شده (برگ ۱۳۲ر) به نام اوحد ثبت است. در نزهةالمجالس که یک قرن قبل از سفینۀ تبریز در حدود ۶۳۰ ق فراهم آمده، بی نام گوینده دیده میشود (ص ۵۰۱، ش ۳۲۱۰).
در تأیید یادداشت دوست فاضل جناب آقای دهقان باید بیفزایم که رباعی در دو مجموعۀ کهن رباعیات اوحد، یکی نسخۀ شمارۀ ۲۹۱۰ کتابخانۀ ایاصوفیا که کتابتش در ۷۰۶ ق است (رک. دیوان رباعیات اوحد، ۲۶۲) و دیگری دستنویس شمارۀ ۲۴۳ کتابخانۀ کمانکش که در قرن هشتم گردآوری شده (برگ ۱۳۲ر) به نام اوحد ثبت است. در نزهةالمجالس که یک قرن قبل از سفینۀ تبریز در حدود ۶۳۰ ق فراهم آمده، بی نام گوینده دیده میشود (ص ۵۰۱، ش ۳۲۱۰).
No. 212. 71-88.pdf
8.1 MB
▫️نزهةالمجالس و علاءالدین فریبرز شروانشاه
«نزهةالمجالس و علاءالدین فریبرز شروانشاه»، سیدعلی میرافضلی، آینۀ پژوهش، سال سیوششم، شمارۀ دوم (پیاپی ۲۱۲): خرداد و تیر ۱۴۰۴)، ۷۱-۸۸
..
مجموعه رباعیات نزهةالمجالس که به همت جمال خلیل شروانی در نیمۀ اول قرن هفتم در منطقۀ شروان گرد آمده، دربردارندۀ حدود چهار هزار رباعی کهن فارسی است. این رباعینامۀ گرانقدر، طبق آنچه در قصیدۀ آخر نسخۀ خطی دیده میشود، برای مجلس خاص علاءالدین شروانشاه فراهم شده است. در مقالۀ حاضر، به تعیین هویت مُهدی الیه کتاب بر اساس سکههای به دست آمده از دوران حکومت حاکم شروان در نیمۀ اول قرن هفتم پرداختهایم. طبق این اسناد، آن کسی که در فاصلۀ ۶۲۲ تا ۶۵۲ ق، حاکم شروان بوده، علاءالدین ابوالمظفر فریبرز بن گرشاسب بن فرخزاد نام داشته است. به احتمال زیاد، نزهةالمجالس بعد از ۶۳۲ ق به علاءالدین فریبرز اهدا شده است.
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
«نزهةالمجالس و علاءالدین فریبرز شروانشاه»، سیدعلی میرافضلی، آینۀ پژوهش، سال سیوششم، شمارۀ دوم (پیاپی ۲۱۲): خرداد و تیر ۱۴۰۴)، ۷۱-۸۸
..
مجموعه رباعیات نزهةالمجالس که به همت جمال خلیل شروانی در نیمۀ اول قرن هفتم در منطقۀ شروان گرد آمده، دربردارندۀ حدود چهار هزار رباعی کهن فارسی است. این رباعینامۀ گرانقدر، طبق آنچه در قصیدۀ آخر نسخۀ خطی دیده میشود، برای مجلس خاص علاءالدین شروانشاه فراهم شده است. در مقالۀ حاضر، به تعیین هویت مُهدی الیه کتاب بر اساس سکههای به دست آمده از دوران حکومت حاکم شروان در نیمۀ اول قرن هفتم پرداختهایم. طبق این اسناد، آن کسی که در فاصلۀ ۶۲۲ تا ۶۵۲ ق، حاکم شروان بوده، علاءالدین ابوالمظفر فریبرز بن گرشاسب بن فرخزاد نام داشته است. به احتمال زیاد، نزهةالمجالس بعد از ۶۳۲ ق به علاءالدین فریبرز اهدا شده است.
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
چهار خطی
No. 212. 71-88.pdf
توضیح ضروری
فاضل گرامی آقای دکتر چترایی یادآور شدند که در چکیدۀ فارسی و لاتین مقاله، تعداد رباعیات نزهةالمجالس اشتباه ذکر شده است. من در تصویر مقاله، کنار متن، عدد درستش را نوشتهام. این ایراد از بنده بوده که هنگام بازنگری مقاله، متوجه این اختلاف نشدهام. از خوانندگان مقاله و مجله عذرخواهم.
فاضل گرامی آقای دکتر چترایی یادآور شدند که در چکیدۀ فارسی و لاتین مقاله، تعداد رباعیات نزهةالمجالس اشتباه ذکر شده است. من در تصویر مقاله، کنار متن، عدد درستش را نوشتهام. این ایراد از بنده بوده که هنگام بازنگری مقاله، متوجه این اختلاف نشدهام. از خوانندگان مقاله و مجله عذرخواهم.
چند رباعی کهن پارسی (۱۲)
دستنویس شمارۀ ۵۳۸۰ کتابخانۀ فاتح، شرحی است که سدید سمنانی بر کتاب مختصر قانون شرفالدین ایلاقی نگاشته است. کتابت این نسخه، از روی متنی که با دستنویس مؤلف مقابله شده، در اواخر محرم سنۀ ۷۵۵ هجری قمری صورت گرفته است. در ظَهر دستنویس، اشعاری به فارسی کتابت شده که فاصلۀ چندانی با زمان کتابت نسخه ندارد. بیشتر این اشعار فاقد نام شاعر است و در قالب تک بیت است. هفت رباعی دارد که آن را باز مینویسم. یک قطعه هم دارد که به جهت دربرداشتن نام گوینده، نقل میشود:
(۱) للشیخ العارف پهلوان قدّس الله سرّه
هر جامه به رنگی به در آمد ز خُم غیب
دردا که گلیم من بیچاره سیاه است
هرگز نظری را نرسد سرزنش ما
کین فتنه ز بالاست، کسی را چه گناه است
(۲)
گر در خور همّتم مرا دستستی
افلاک به زیر همتم پستستی
ور ماهی عمر من نه در شستستی
بحر از قدح سخای من مستستی
(۳)
چون دید که درد بیقرارم بگرفت
خون چشمۀ چشم سیلبارم بگرفت
دانست که من غرقۀ دریای غمم
چون جان به لب آمد، به کنارم بگرفت
(۴) لمولانا صدرالشریعه
گفتا که تو چونی و دلت بی ما چون
گفتم که شده در هوس لعل تو خون
گفتا که نخواهی تو سکون دل خویش
گفتم که همیشه خواهم اما کو سکون
(۵)
ای از سر زلف تو صبا عنبرخیز
وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز
هر قطره که میچکد ز خون دل من
در جام وفای توست کژ دار و مریز
(۶)
چون نیست بلندیات ز پستی خالی
خواهد شدن از تو دور هستی خالی
آن بِهْ که چو چشم و زلف خوبان نشویم
یک دم ز پریشانی و مستی خالی
(۷)
آراسته شد خانه، بیاسای دمی
از طلعت خود خانه بیارای دمی
تا دست غم از دامن دل دور کنم
بنشین ز سر مراد از پای دمی
(۸)
لو کان سوی وصلک للقلب طرب
لازال لحزننا بلاء و تعب
گر دیده نظر کرد به غیر تو مرنج
تردامن اگر خطا کند نیست عجب.
یادداشتها
شعر ۱. ممکن است سرودۀ پهلوان محمود بکیار خوارزمی (پوریای ولی) باشد.
شعر ۲. مرا به یاد این رباعی امامی هروی میاندازد (دیوان، ۲۳۵):
گر داشتمی به قدر همت دستی
دستم چو به دامن غرض پیوستی
جوهرکش گردن جهان بگسستی
قرّابۀ گوهر فلک بشکستی!
شعر ۳. گویندۀ رباعی شناخته نشد.
شعر ۴. گویندۀ این رباعی ایهامآمیز، باید صدرالشریعه برهان الاسلام تاجالدین عمر بخاری باشد که در قرن ششم هجری میزیست و استاد سدیدالدین محمد عوفی بود و در رباعیگویی اسم و رسمی داشت (لباب الالباب، ۱۴۷).
شعر ۵. از سنایی غزنوی است (دیوان حکیم سنایی، ۱۱۴۴).
شعر ۶. به روایت یکی از نسخههای قدیمی تاریخ جهانگشای (۲: ۱۵۳، متن، و پانویس ۱)، سرودۀ نورالدین منشی است که در پاسخ رباعی کمال اسماعیل اصفهانی سروده است:
فضل تو و این بادهپرستی با هم
مانند بلندی است و پستی با هم
حال تو به چشم خوبرویان مانَد
کآنجاست همیشه نور و مستی با هم!
شعر ۷. گویندۀ رباعی شناخته نشد.
شعر ۸. گویندۀ این رباعی ملمّع در یک دستنویس کهن دیگر، «جمالالدین» معرفی شده است (دستنویس شمارۀ ۲۷۸۲ کتابخانۀ نورعثمانیه، ۷۷۹ ق، برگ ۲ر) و ممکن است جمالالدین عبدالرحمن اسفراینی باشد. در مصراع دوم در اصل: ببلا و تعب.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دستنویس شمارۀ ۵۳۸۰ کتابخانۀ فاتح، شرحی است که سدید سمنانی بر کتاب مختصر قانون شرفالدین ایلاقی نگاشته است. کتابت این نسخه، از روی متنی که با دستنویس مؤلف مقابله شده، در اواخر محرم سنۀ ۷۵۵ هجری قمری صورت گرفته است. در ظَهر دستنویس، اشعاری به فارسی کتابت شده که فاصلۀ چندانی با زمان کتابت نسخه ندارد. بیشتر این اشعار فاقد نام شاعر است و در قالب تک بیت است. هفت رباعی دارد که آن را باز مینویسم. یک قطعه هم دارد که به جهت دربرداشتن نام گوینده، نقل میشود:
(۱) للشیخ العارف پهلوان قدّس الله سرّه
هر جامه به رنگی به در آمد ز خُم غیب
دردا که گلیم من بیچاره سیاه است
هرگز نظری را نرسد سرزنش ما
کین فتنه ز بالاست، کسی را چه گناه است
(۲)
گر در خور همّتم مرا دستستی
افلاک به زیر همتم پستستی
ور ماهی عمر من نه در شستستی
بحر از قدح سخای من مستستی
(۳)
چون دید که درد بیقرارم بگرفت
خون چشمۀ چشم سیلبارم بگرفت
دانست که من غرقۀ دریای غمم
چون جان به لب آمد، به کنارم بگرفت
(۴) لمولانا صدرالشریعه
گفتا که تو چونی و دلت بی ما چون
گفتم که شده در هوس لعل تو خون
گفتا که نخواهی تو سکون دل خویش
گفتم که همیشه خواهم اما کو سکون
(۵)
ای از سر زلف تو صبا عنبرخیز
وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز
هر قطره که میچکد ز خون دل من
در جام وفای توست کژ دار و مریز
(۶)
چون نیست بلندیات ز پستی خالی
خواهد شدن از تو دور هستی خالی
آن بِهْ که چو چشم و زلف خوبان نشویم
یک دم ز پریشانی و مستی خالی
(۷)
آراسته شد خانه، بیاسای دمی
از طلعت خود خانه بیارای دمی
تا دست غم از دامن دل دور کنم
بنشین ز سر مراد از پای دمی
(۸)
لو کان سوی وصلک للقلب طرب
لازال لحزننا بلاء و تعب
گر دیده نظر کرد به غیر تو مرنج
تردامن اگر خطا کند نیست عجب.
یادداشتها
شعر ۱. ممکن است سرودۀ پهلوان محمود بکیار خوارزمی (پوریای ولی) باشد.
شعر ۲. مرا به یاد این رباعی امامی هروی میاندازد (دیوان، ۲۳۵):
گر داشتمی به قدر همت دستی
دستم چو به دامن غرض پیوستی
جوهرکش گردن جهان بگسستی
قرّابۀ گوهر فلک بشکستی!
شعر ۳. گویندۀ رباعی شناخته نشد.
شعر ۴. گویندۀ این رباعی ایهامآمیز، باید صدرالشریعه برهان الاسلام تاجالدین عمر بخاری باشد که در قرن ششم هجری میزیست و استاد سدیدالدین محمد عوفی بود و در رباعیگویی اسم و رسمی داشت (لباب الالباب، ۱۴۷).
شعر ۵. از سنایی غزنوی است (دیوان حکیم سنایی، ۱۱۴۴).
شعر ۶. به روایت یکی از نسخههای قدیمی تاریخ جهانگشای (۲: ۱۵۳، متن، و پانویس ۱)، سرودۀ نورالدین منشی است که در پاسخ رباعی کمال اسماعیل اصفهانی سروده است:
فضل تو و این بادهپرستی با هم
مانند بلندی است و پستی با هم
حال تو به چشم خوبرویان مانَد
کآنجاست همیشه نور و مستی با هم!
شعر ۷. گویندۀ رباعی شناخته نشد.
شعر ۸. گویندۀ این رباعی ملمّع در یک دستنویس کهن دیگر، «جمالالدین» معرفی شده است (دستنویس شمارۀ ۲۷۸۲ کتابخانۀ نورعثمانیه، ۷۷۹ ق، برگ ۲ر) و ممکن است جمالالدین عبدالرحمن اسفراینی باشد. در مصراع دوم در اصل: ببلا و تعب.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from آواز سرخ | سلمان ساکت
مجمعالرباعیات، کهنترین مجموعهٔ رباعیات در تاریخ شعر فارسی
مجمعالرباعیات کهنترین مجموعهٔ رباعیات شناخته شده در ادب فارسی است که در سدهٔ ششم در آناطولی فراهم آمده است. این اثر که تنها چهار برگ از آن به دست ما رسیده است، پیشتر در مجلهٔ نامهٔ بهارستان (۱۳۸۹) به کوشش بهروز ایمانی منتشر شده بود و اکنون با تجدیدنظر در مقدّمه، متن و مؤخّره در قالبی جداگانه و مستقل از سوی نشر ادبیات به بازار نشر عرضه شده است.
ضمن عرض شادباش به پژوهشگر کوشا و برجسته، جناب دکتر بهروز ایمانی که به سماحت و سخاوت نامبردار است و نیز تبریک به دوست عزیز و فرهیخته، جناب اسماعیل مهدویراد، مدیر محترم نشر ادبیات، نمونهای از رباعیات این اثر را در اختیار علاقهمندان قرار میدهم:
زلفت، ما را هلاک جان میسازد
چشمت به موافقت همان میسازد
عشق از تو کمانگری بیاموخت مرا
کز قدّ چو تیر من، کمان میسازد
***
از بس که گریست چشمم ای دلبر حُر!
در عشق رُخت کنارم از دُر شده پُر
دُربار شدست چشمم ای یار! ازانک
تو جوهرییی، تو را بکار آید دُر
سلمان ساکت
۱۸ مردادماه ۱۴۰۴
#معرفی_کتاب
#متون_کلاسیک
@Avaze_Sorkh
instagram.com/Salmansaket.Official
مجمعالرباعیات کهنترین مجموعهٔ رباعیات شناخته شده در ادب فارسی است که در سدهٔ ششم در آناطولی فراهم آمده است. این اثر که تنها چهار برگ از آن به دست ما رسیده است، پیشتر در مجلهٔ نامهٔ بهارستان (۱۳۸۹) به کوشش بهروز ایمانی منتشر شده بود و اکنون با تجدیدنظر در مقدّمه، متن و مؤخّره در قالبی جداگانه و مستقل از سوی نشر ادبیات به بازار نشر عرضه شده است.
ضمن عرض شادباش به پژوهشگر کوشا و برجسته، جناب دکتر بهروز ایمانی که به سماحت و سخاوت نامبردار است و نیز تبریک به دوست عزیز و فرهیخته، جناب اسماعیل مهدویراد، مدیر محترم نشر ادبیات، نمونهای از رباعیات این اثر را در اختیار علاقهمندان قرار میدهم:
زلفت، ما را هلاک جان میسازد
چشمت به موافقت همان میسازد
عشق از تو کمانگری بیاموخت مرا
کز قدّ چو تیر من، کمان میسازد
***
از بس که گریست چشمم ای دلبر حُر!
در عشق رُخت کنارم از دُر شده پُر
دُربار شدست چشمم ای یار! ازانک
تو جوهرییی، تو را بکار آید دُر
سلمان ساکت
۱۸ مردادماه ۱۴۰۴
#معرفی_کتاب
#متون_کلاسیک
@Avaze_Sorkh
instagram.com/Salmansaket.Official
12-میرافضلی.pdf
953.7 KB
▫️«ملاحظاتی پیرامونِ رباعیات قطران تبریزی»، سیدعلی میرافضلی، آینۀ میراث، دورۀ سوم، سال اول، شمارۀ اول و دوم (پیاپی ۷۴-۷۵): ۱۴۰۳، ۱۴۷-۱۶۶
..
قطران تبریزی در بین شاعران همعصر خود در قرن پنجم هجری، دارای بیشترین رباعی است. رباعیات او هیچ کدام جزو آثار شاخص تاریخ رباعی فارسی نیست، اما در تکامل موضوعات، شیوهها و شگردهای رباعیسرایی نقش ایفا کردهاست. عشق و مدح، از درونمایههای اصلی رباعیات قطران است. تجربههای عاشقانۀ قطران در رباعیاتش، چندان غنی و عمیق نیست و اغلب آنها، اهتزازی در جان مخاطب ایجاد نمیکند و شاید به همین دلیل، هیچ کدام از آنها به جُنگهای مشهور رباعی مانند نزهةالمجالس راه پیدا نکرده است. رباعیات قطران در ساخت و صورت کمابیش به رباعیات شاعران سبک خراسانی شبیه است و عینیترین ویژگی سبکی رباعیات قطران، آوردن قافیههای چهارگانه در رباعی است.
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
..
قطران تبریزی در بین شاعران همعصر خود در قرن پنجم هجری، دارای بیشترین رباعی است. رباعیات او هیچ کدام جزو آثار شاخص تاریخ رباعی فارسی نیست، اما در تکامل موضوعات، شیوهها و شگردهای رباعیسرایی نقش ایفا کردهاست. عشق و مدح، از درونمایههای اصلی رباعیات قطران است. تجربههای عاشقانۀ قطران در رباعیاتش، چندان غنی و عمیق نیست و اغلب آنها، اهتزازی در جان مخاطب ایجاد نمیکند و شاید به همین دلیل، هیچ کدام از آنها به جُنگهای مشهور رباعی مانند نزهةالمجالس راه پیدا نکرده است. رباعیات قطران در ساخت و صورت کمابیش به رباعیات شاعران سبک خراسانی شبیه است و عینیترین ویژگی سبکی رباعیات قطران، آوردن قافیههای چهارگانه در رباعی است.
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
▫️تخلّص افضل و روزآمدکردن رباعیات کهن
از فضل چه حاصل بجز از جان خوردن
افسوس افضل كه فضل نتوان خوردن
نانپاره چو در دست سگان افتادهست
مشكل بود از دست سگان نان خوردن
نام افضل كه در مصراع دوم رباعى آمده، جناس دلنشينى با كلمه «فضل» بههم رسانده و چنين به نظر مىآيد كه رباعى از خودِ افضل باشد. ولى اين رباعى با اين ضبط در هيچ منبع كهنى وجود ندارد و از قرن دهم هجرى به بعد وارد مجموعه رباعيات منسوب به افضل شده است. در بياض آوى كه در سال ۷۳۵ و ۷۳۸ هجرى كتابت شده (حدود ۲۰۰ سال پيش از منابع افضل)، صورت اصلى و دستنخورده رباعى بدون اشاره به نام گوينده، چنين است (برگ ۱۳۳پ):
از فضل چه منفعت بجز جان خوردن
فاضل چه كند فضل بنتوان خوردن
نانپاره چو در دست سگان افتادهست
دشخوار بود ز دست سگ نان خوردن
حذف و تغيير صورتهاى كهن مثل «بنتوان»و «دشخوار» يكى از شيوههاى روزآمد كردنِ رباعيات متقدّمين است. حتى اگر با خوشبينى، رباعى را سروده افضل فرض كنيم، ترديد نيست كه كلمه «افضل» در اصل كار وجود نداشته و الحاقىِ سدههاى بعد است.
(از متن کتاب)
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
از فضل چه حاصل بجز از جان خوردن
افسوس افضل كه فضل نتوان خوردن
نانپاره چو در دست سگان افتادهست
مشكل بود از دست سگان نان خوردن
نام افضل كه در مصراع دوم رباعى آمده، جناس دلنشينى با كلمه «فضل» بههم رسانده و چنين به نظر مىآيد كه رباعى از خودِ افضل باشد. ولى اين رباعى با اين ضبط در هيچ منبع كهنى وجود ندارد و از قرن دهم هجرى به بعد وارد مجموعه رباعيات منسوب به افضل شده است. در بياض آوى كه در سال ۷۳۵ و ۷۳۸ هجرى كتابت شده (حدود ۲۰۰ سال پيش از منابع افضل)، صورت اصلى و دستنخورده رباعى بدون اشاره به نام گوينده، چنين است (برگ ۱۳۳پ):
از فضل چه منفعت بجز جان خوردن
فاضل چه كند فضل بنتوان خوردن
نانپاره چو در دست سگان افتادهست
دشخوار بود ز دست سگ نان خوردن
حذف و تغيير صورتهاى كهن مثل «بنتوان»و «دشخوار» يكى از شيوههاى روزآمد كردنِ رباعيات متقدّمين است. حتى اگر با خوشبينى، رباعى را سروده افضل فرض كنيم، ترديد نيست كه كلمه «افضل» در اصل كار وجود نداشته و الحاقىِ سدههاى بعد است.
(از متن کتاب)
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
یادداشت تکمیلی
دوست فاضل جناب آقای علی رحیمی واریانی یادآور شدند که رباعی منسوب به افضل در جُنگ بیاضی شمارۀ ۱۳۱۰۰ کتابخانۀ مرعشی قم به ضبط زیر بی نام گوینده آمده است (صفحۀ ۲۳۶):
از فضل نصیب نیست جز جان خوردن
فاضل چه كند چو فضل نتوان خوردن
نانپاره چو در دست سگان افتادهست
دشوار بود ز دست سگ نان خوردن
این جُنگ را مرحوم ایرج افشار بیش از بیست سال پیش در مجلۀ «میراث شهاب» معرفی کرده است. تاریخ اتمام یکی از رسایل این جُنگ، سال ۶۵۱ ق است و افشار حدس میزند که این، تاریخ اتمام تألیف رساله باشد نه تاریخ کتابت مجموعه. «ولی کتابت نسخه قدیم است و از اواسط قرن هشتم دورتر نمیرود» (همان مقاله، ۲۸).
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دوست فاضل جناب آقای علی رحیمی واریانی یادآور شدند که رباعی منسوب به افضل در جُنگ بیاضی شمارۀ ۱۳۱۰۰ کتابخانۀ مرعشی قم به ضبط زیر بی نام گوینده آمده است (صفحۀ ۲۳۶):
از فضل نصیب نیست جز جان خوردن
فاضل چه كند چو فضل نتوان خوردن
نانپاره چو در دست سگان افتادهست
دشوار بود ز دست سگ نان خوردن
این جُنگ را مرحوم ایرج افشار بیش از بیست سال پیش در مجلۀ «میراث شهاب» معرفی کرده است. تاریخ اتمام یکی از رسایل این جُنگ، سال ۶۵۱ ق است و افشار حدس میزند که این، تاریخ اتمام تألیف رساله باشد نه تاریخ کتابت مجموعه. «ولی کتابت نسخه قدیم است و از اواسط قرن هشتم دورتر نمیرود» (همان مقاله، ۲۸).
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from بیاض | عاطفه طیّه (عاطفه)
مجمع الرباعیات
بین سالهای ۵۸۴ تا ۶٠٠ قمری، ابوحنیفه عبدالکریم بن ابیبکر مجموعهای از رباعیات را با عنوان مجمعالرباعیات گردآورد و به حاکم انگوریه (آنکارای امروزی) یعنی محییالدین بن قلج ارسلان سلجوقی تقدیم کرد.
از این کتاب کهنسال که تندباد حوادث و گذر روزگار اوراقش را بر باد کرد تنها چهار برگ باقی مانده و همین چهار برگ گواهی است بر روایی و رونق زبان و ادب فارسی در دستگاه دیوانی سلاجقه و منطقهٔ آناطولی.
قالب رباعی از دیرباز طرفداران بسیار داشته و بسیاری از شاعران و عالمان و عارفان در آن طبعآزمایی کردهاند. از پررونقترین دورههای رباعیسرایی همین سدهٔ ششم هجری است. برگهای بازمانده از مجمعالرباعیات که کهنترین مجموعه رباعیات فارسی است روایتی اصیل از مجموعهسازی را پیش چشم میآورد و به بررسی سابقهٔ رباعیسرایی در تاریخ کمک میکند.
پژوهشگر ارجمند دکتر بهروز ایمانی یک بار در سال ۱۳۸۹ این اوراق کهن را به صورت مقالهای منتشر کرده بودند و اکنون همان را با تجدید نظر در مقدمه، متن و مؤخره به یاری نشر محترم ادبیات منتشر کردهاند.
در این کتاب ۵۵ رباعی نقل شده است که متاسفانه هفت تا از آنها ناقص و ناخواناست ولی همان تعداد رباعی سالم و خوانا مخاطب را با رباعیسرایانی گمنام چون بدیع انگوریهای، محمود انگوریهای، محیوی انگوریهای، روحی غزنوی، میرخواجهٔ سمرقندی و... آشنا میکند، همچنین رباعیاتی نو از چند تن از شاعران از جمله عایشهٔ مقریه، ابن خطیب گنجه، امام علی هیصم، عمادی شهریاری، سید حسن غزنوی، عبدالواسع جبلی و مسعود سعد سلمان عرضه میکند که در دیوان آنها نیست و جایی به نام ایشان نقل نشده است. ضمنا چند رباعی دارد که به غلط به سرایندگانی دیگر از جمله مولانا منسوب است.
این کتاب برای تحقیق در مشاغل سدهٔ ششم و رباعیات شهرآشوبی نیز به کار میآید. پیشگفتاری کوتاه و کافی دارد و مقدمهای پروپیمان که در آن به مباحثی چون ساختار رباعینامهها همچنین گویندگان، موضوعات، دستنویس و رسمالخط مجمعالرباعیات پرداخته است. مجمعالرباعیات را هم با نزهةالمجالس مقایسه کرده و نشان داده که احتمالا جمال خلیل شروانی در تبویب و ترتیب نزهةالمجالس به مجمعالرباعیات نظر داشته است. تصویر دستنویس پس از متن آمده. پس از آن نمایهای مشتمل بر نامها و جایها و پیشهها و کتابها، واژگان و اصطلاحات و تعابیر بلاغی آمده است. سپس کشفالابیات و سپستر کتابنامه.
مشخصات کتاب:
مجمعالرباعیات، گزیدهٔ ابوحنیفه عبدالکریم بن ابیبکر، پژوهش بهروز ایمانی، انتشارات ادبیات، ۱۴٠۴.
@atefeh_tayyeh
بین سالهای ۵۸۴ تا ۶٠٠ قمری، ابوحنیفه عبدالکریم بن ابیبکر مجموعهای از رباعیات را با عنوان مجمعالرباعیات گردآورد و به حاکم انگوریه (آنکارای امروزی) یعنی محییالدین بن قلج ارسلان سلجوقی تقدیم کرد.
از این کتاب کهنسال که تندباد حوادث و گذر روزگار اوراقش را بر باد کرد تنها چهار برگ باقی مانده و همین چهار برگ گواهی است بر روایی و رونق زبان و ادب فارسی در دستگاه دیوانی سلاجقه و منطقهٔ آناطولی.
قالب رباعی از دیرباز طرفداران بسیار داشته و بسیاری از شاعران و عالمان و عارفان در آن طبعآزمایی کردهاند. از پررونقترین دورههای رباعیسرایی همین سدهٔ ششم هجری است. برگهای بازمانده از مجمعالرباعیات که کهنترین مجموعه رباعیات فارسی است روایتی اصیل از مجموعهسازی را پیش چشم میآورد و به بررسی سابقهٔ رباعیسرایی در تاریخ کمک میکند.
پژوهشگر ارجمند دکتر بهروز ایمانی یک بار در سال ۱۳۸۹ این اوراق کهن را به صورت مقالهای منتشر کرده بودند و اکنون همان را با تجدید نظر در مقدمه، متن و مؤخره به یاری نشر محترم ادبیات منتشر کردهاند.
در این کتاب ۵۵ رباعی نقل شده است که متاسفانه هفت تا از آنها ناقص و ناخواناست ولی همان تعداد رباعی سالم و خوانا مخاطب را با رباعیسرایانی گمنام چون بدیع انگوریهای، محمود انگوریهای، محیوی انگوریهای، روحی غزنوی، میرخواجهٔ سمرقندی و... آشنا میکند، همچنین رباعیاتی نو از چند تن از شاعران از جمله عایشهٔ مقریه، ابن خطیب گنجه، امام علی هیصم، عمادی شهریاری، سید حسن غزنوی، عبدالواسع جبلی و مسعود سعد سلمان عرضه میکند که در دیوان آنها نیست و جایی به نام ایشان نقل نشده است. ضمنا چند رباعی دارد که به غلط به سرایندگانی دیگر از جمله مولانا منسوب است.
این کتاب برای تحقیق در مشاغل سدهٔ ششم و رباعیات شهرآشوبی نیز به کار میآید. پیشگفتاری کوتاه و کافی دارد و مقدمهای پروپیمان که در آن به مباحثی چون ساختار رباعینامهها همچنین گویندگان، موضوعات، دستنویس و رسمالخط مجمعالرباعیات پرداخته است. مجمعالرباعیات را هم با نزهةالمجالس مقایسه کرده و نشان داده که احتمالا جمال خلیل شروانی در تبویب و ترتیب نزهةالمجالس به مجمعالرباعیات نظر داشته است. تصویر دستنویس پس از متن آمده. پس از آن نمایهای مشتمل بر نامها و جایها و پیشهها و کتابها، واژگان و اصطلاحات و تعابیر بلاغی آمده است. سپس کشفالابیات و سپستر کتابنامه.
مشخصات کتاب:
مجمعالرباعیات، گزیدهٔ ابوحنیفه عبدالکریم بن ابیبکر، پژوهش بهروز ایمانی، انتشارات ادبیات، ۱۴٠۴.
@atefeh_tayyeh
باغ پژمرده
ای باغ! اگر تو خرّمی، رَخت کجاست؟
وآن دولت تیز و رونق بخت کجاست؟
گر منزل رستمی، پی رخش تو کو؟
ور تختگهِ جمی، جم و تخت کجاست؟
مجدالدین همگر
(درگذشتۀ ۶۸۶ ق)
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
ای باغ! اگر تو خرّمی، رَخت کجاست؟
وآن دولت تیز و رونق بخت کجاست؟
گر منزل رستمی، پی رخش تو کو؟
ور تختگهِ جمی، جم و تخت کجاست؟
مجدالدین همگر
(درگذشتۀ ۶۸۶ ق)
..
"چهار خطی"
رباعی فارسی، به روایت سید علی میرافضلی
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from فرهنگستان زبان و ادب فارسی
با دریغ و اندوه درگذشت استاد موسی اسوار، ادیب، مترجم و عضو پیوستهٔ فرهنگستان زبان و ادب فارسی، را به آگاهی میرساند.
استاد اسوار، زادهٔ سوم مرداد ۱۳۳۲ بود و در پی دورهای بیماری دیشب جان به جانآفرین سپرد. وی ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ به عضویت پیوستهٔ فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و مدیریت گروه ادبیات تطبیقی فرهنگستان را برعهده داشت.
با تسلیت درگذشت این استاد فرهیخته، خبرهای مربوط به آیین تشییع و خاکسپاری ایشان در وبگاه و صفحههای رسمی فرهنگستان در فضای مجازی اطلاعرسانی خواهد شد.
روابطعمومی فرهنگستان زبان و ادب فارسی
@theapll
استاد اسوار، زادهٔ سوم مرداد ۱۳۳۲ بود و در پی دورهای بیماری دیشب جان به جانآفرین سپرد. وی ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ به عضویت پیوستهٔ فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و مدیریت گروه ادبیات تطبیقی فرهنگستان را برعهده داشت.
با تسلیت درگذشت این استاد فرهیخته، خبرهای مربوط به آیین تشییع و خاکسپاری ایشان در وبگاه و صفحههای رسمی فرهنگستان در فضای مجازی اطلاعرسانی خواهد شد.
روابطعمومی فرهنگستان زبان و ادب فارسی
@theapll
خواجو کرمانی و مهستی گنجوی
خواجو کرمانی شاعر قرن هشتم، در یکی از رباعیات خود گوید (دیوان اشعار خواجو کرمانی، ۱۲۷):
قومی که نیاند آگه از ایجاد و وجود
تمییز نکرده عهد را از معهود
خوانند به طنز «مَهسِتی» را فلکی
گویند به طعنه «کافرک» را محمود.
خواجو در رباعی بالا، به نام مهستی گنجوی، فلکی شروانی، کافرک غزنوی و محمود غزنوی اشاره کرده است. این شعر، نشان میدهد که تلفظ اسم بانوی نامدار رباعی پارسی در زمان خواجو، مَهسِتی است. اشارت خواجو به نام این شاعر، از معدود اشارههایی است که در شعر قدیم فارسی به نام این بانو شده است. عطار، مهَستی را دبیر و مقرّب سلطان سنجر خوانده است (الهینامه، ۲۹۶):
مهَستیّ دبیر آن پاک جوهر
مقرّب بود پیش تخت سنجر
همزمان با عطار، یا اندکی پیش از او، ابوحنیفه عبدالکریم نیز در فاصلۀ ۵۸۴ تا ۶۰۰ هجری قمری، دو رباعی از «مهستی دبیره» نقل کرده است (مجمع الرباعیات، ۵۵، ۵۹). منابع تاریخی در این مورد کاملاً ساکت هستند. تلفظ نام مهستی در الهینامۀ عطار، با آنچه خواجو در رباعیاش آورده، متفاوت است.
خواجو، مهستی را همردیف کافرک، شاعر هزال دورۀ غزنویان قرار داده و او را در مرتبهای پایینتر از فلکی شروانی نشانده است. اما قضاوت تاریخ، خلاف این موضوع را اثبات کرده و امروز کمتر کسی است که فلکی شروانی را بر مهستی گنجوی ترجیح دهد. به نظر من علت فرو انگاشتن مهستی، فضای افسانهامیزی است که «قصۀ امیر احمد و مهستی» در ذهن ادبای آن عصر ایجاد کرده بوده است. قصۀ عامیانۀ «امیر احمد و مهستی» در اواخر قرن هفتم تدوین شده است و تدوین آن را به جوهری تبریزی نسبت دادهاند. این قصّه، ماجرای عشق بیپروای امیر احمد گنجوی به مهستی خجندی را بازگو میکند و داستان، از طریق رباعیاتی که گردآورنده بر زبان شخصیتهای قصّه گذاشته، پیش میرود. قصّۀ مذکور، وجه افسانهای شخصیت این بانوی شاعر را دو چندان کرده و از منزلت او را تا حد یک شاعر هزلگوی فرو کاسته است. قضاوت خواجو و بسیاری از همعصران او در مورد مهستی، متأثر از شخصیتسازی همین داستان است.
(مطلب فوق، برگرفته از سخنرانی نویسنده در مورد رباعیات خواجو در نشستهای ادبی شهر کتاب در سال ۱۳۹۶ است و به صورت مقاله در ۱۳۹۷ چاپ شده است.)
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خواجو کرمانی شاعر قرن هشتم، در یکی از رباعیات خود گوید (دیوان اشعار خواجو کرمانی، ۱۲۷):
قومی که نیاند آگه از ایجاد و وجود
تمییز نکرده عهد را از معهود
خوانند به طنز «مَهسِتی» را فلکی
گویند به طعنه «کافرک» را محمود.
خواجو در رباعی بالا، به نام مهستی گنجوی، فلکی شروانی، کافرک غزنوی و محمود غزنوی اشاره کرده است. این شعر، نشان میدهد که تلفظ اسم بانوی نامدار رباعی پارسی در زمان خواجو، مَهسِتی است. اشارت خواجو به نام این شاعر، از معدود اشارههایی است که در شعر قدیم فارسی به نام این بانو شده است. عطار، مهَستی را دبیر و مقرّب سلطان سنجر خوانده است (الهینامه، ۲۹۶):
مهَستیّ دبیر آن پاک جوهر
مقرّب بود پیش تخت سنجر
همزمان با عطار، یا اندکی پیش از او، ابوحنیفه عبدالکریم نیز در فاصلۀ ۵۸۴ تا ۶۰۰ هجری قمری، دو رباعی از «مهستی دبیره» نقل کرده است (مجمع الرباعیات، ۵۵، ۵۹). منابع تاریخی در این مورد کاملاً ساکت هستند. تلفظ نام مهستی در الهینامۀ عطار، با آنچه خواجو در رباعیاش آورده، متفاوت است.
خواجو، مهستی را همردیف کافرک، شاعر هزال دورۀ غزنویان قرار داده و او را در مرتبهای پایینتر از فلکی شروانی نشانده است. اما قضاوت تاریخ، خلاف این موضوع را اثبات کرده و امروز کمتر کسی است که فلکی شروانی را بر مهستی گنجوی ترجیح دهد. به نظر من علت فرو انگاشتن مهستی، فضای افسانهامیزی است که «قصۀ امیر احمد و مهستی» در ذهن ادبای آن عصر ایجاد کرده بوده است. قصۀ عامیانۀ «امیر احمد و مهستی» در اواخر قرن هفتم تدوین شده است و تدوین آن را به جوهری تبریزی نسبت دادهاند. این قصّه، ماجرای عشق بیپروای امیر احمد گنجوی به مهستی خجندی را بازگو میکند و داستان، از طریق رباعیاتی که گردآورنده بر زبان شخصیتهای قصّه گذاشته، پیش میرود. قصّۀ مذکور، وجه افسانهای شخصیت این بانوی شاعر را دو چندان کرده و از منزلت او را تا حد یک شاعر هزلگوی فرو کاسته است. قضاوت خواجو و بسیاری از همعصران او در مورد مهستی، متأثر از شخصیتسازی همین داستان است.
(مطلب فوق، برگرفته از سخنرانی نویسنده در مورد رباعیات خواجو در نشستهای ادبی شهر کتاب در سال ۱۳۹۶ است و به صورت مقاله در ۱۳۹۷ چاپ شده است.)
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
آگاهیهای تازه دربارۀ عیسی شوشتری
(بخش نخست)
عیسی شوشتری که نام کاملش صدرالدین علی فرزند فخر کی تستری (شوشتری) است، از شاعران گمنام سدۀ هفتم هجری است که نگارنده، پیشتر، اشعار باقی ماندۀ او را شامل یک قصیده، ابیاتی از یک مثنوی و ۱۸ رباعی، از منابع پراکنده (سفینههای شعر و یادداشتهای مندرج در نسخههای خطی) گردآورده و به صورت مقاله در مجموعه مقالات «به یاد افشار ۲» منتشر کرده است. اطلاعاتی که تا آن زمان به دست من افتاد، نشان میداد که وی در فاصلۀ ۶۵۰ تا ۷۲۰ هجری قمری میزیسته و رهبر نحلهای به نام «عیسویان» بوده است. علاءالدولۀ سمنانی عارف سرشناس اوایل قرن هشتم (د. ۷۳۶ ق)، در رسالهای عیسی شوشتری را جزو طابفۀ اباحتیان به شمار آورده، اما در مورد کم و کیف عقاید او چیزی نگفته است.
به رهنمونی دوست دانشورم آقای دکتر احمد بهنامی، خبردار شدم که در الوافی بالوفیات صفدی و تاریخ الاسلام ذهبی، اطلاعات تازهای از زندگی و افکار عیسی شوشتری موجود است. صلاحالدین صفدی، ادیب و مورّخ نامدار عرب در قرن هشتم هجری (درگذشتۀ ۷۶۳ ق) در اثر خود شرح حال کوتاهی در مورد عیسی شوشتری آورده بدین ترتیب (الوافی بالوفیات، ۲۴: ۲۸۴):
این عبارت، با همۀ کوتاهی، حاوی نکات مهمی درمورد زندگی عیسی شوشتری است: کی، جوانی بوده است هوشمند و آگاه. در شوشتر دعوی پیامبری کرد و خود را عیسی بن مریم پنداشت، و نماز عصر و عشاء را از گردن پیروان خود برداشت. به فرمان علاءالدین صاحبدیوان در ۶۷۲ او را به قتل آوردند.
شمسالدین ذهبی (د. ۷۴۸ ق)، تاریخنگار معروف، با اینکه پیش از صفدی میزیست و کتاب خود را زودتر از او نگاشت، اطلاعاتش کوتاهتر از اوست: «کُی. شاب ذکی ادعی النبوة بتستر. و زعم انه عیسی بن مریم و اسقط عن اتباعه العصر و العشاء. أمر بقتله صاحبدیوان» (تاریخ الاسلام، ۵۰: ۱۰۴).
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(بخش نخست)
عیسی شوشتری که نام کاملش صدرالدین علی فرزند فخر کی تستری (شوشتری) است، از شاعران گمنام سدۀ هفتم هجری است که نگارنده، پیشتر، اشعار باقی ماندۀ او را شامل یک قصیده، ابیاتی از یک مثنوی و ۱۸ رباعی، از منابع پراکنده (سفینههای شعر و یادداشتهای مندرج در نسخههای خطی) گردآورده و به صورت مقاله در مجموعه مقالات «به یاد افشار ۲» منتشر کرده است. اطلاعاتی که تا آن زمان به دست من افتاد، نشان میداد که وی در فاصلۀ ۶۵۰ تا ۷۲۰ هجری قمری میزیسته و رهبر نحلهای به نام «عیسویان» بوده است. علاءالدولۀ سمنانی عارف سرشناس اوایل قرن هشتم (د. ۷۳۶ ق)، در رسالهای عیسی شوشتری را جزو طابفۀ اباحتیان به شمار آورده، اما در مورد کم و کیف عقاید او چیزی نگفته است.
به رهنمونی دوست دانشورم آقای دکتر احمد بهنامی، خبردار شدم که در الوافی بالوفیات صفدی و تاریخ الاسلام ذهبی، اطلاعات تازهای از زندگی و افکار عیسی شوشتری موجود است. صلاحالدین صفدی، ادیب و مورّخ نامدار عرب در قرن هشتم هجری (درگذشتۀ ۷۶۳ ق) در اثر خود شرح حال کوتاهی در مورد عیسی شوشتری آورده بدین ترتیب (الوافی بالوفیات، ۲۴: ۲۸۴):
«کیّ المتنبی. کان شاباً ذکیّاً فقیهاً ادعی النبوة بتُستَر و زعم انّه عیسی بن مریم، و أسقط عن اتباعه صلاة العصر و عشاء الآخرة. أمر بقتله علاءالدین صاحبالدیوان سنة اثتین و سبعین و ستمائه».
این عبارت، با همۀ کوتاهی، حاوی نکات مهمی درمورد زندگی عیسی شوشتری است: کی، جوانی بوده است هوشمند و آگاه. در شوشتر دعوی پیامبری کرد و خود را عیسی بن مریم پنداشت، و نماز عصر و عشاء را از گردن پیروان خود برداشت. به فرمان علاءالدین صاحبدیوان در ۶۷۲ او را به قتل آوردند.
شمسالدین ذهبی (د. ۷۴۸ ق)، تاریخنگار معروف، با اینکه پیش از صفدی میزیست و کتاب خود را زودتر از او نگاشت، اطلاعاتش کوتاهتر از اوست: «کُی. شاب ذکی ادعی النبوة بتستر. و زعم انه عیسی بن مریم و اسقط عن اتباعه العصر و العشاء. أمر بقتله صاحبدیوان» (تاریخ الاسلام، ۵۰: ۱۰۴).
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
آگاهیهای تازه دربارۀ عیسی شوشتری
(بخش دوم)
به لطف این سرنخ مهم، به سراغ کتاب ابن فوطی شیبانی (د. ۷۲۳ ق) رفتم و دانستم که مأخذ هر دو نویسندۀ پیشین، کتاب الحوادث الجامعه بوده است. ابن فوطی در گزارش وقایع سال ۶۷۲ ق ماجرای عیسی شوشتری را کاملتر نقل کرده است (الحوادث الجامعه، ۲۲۴-۲۲۵). ما گزارش او را با ترجمۀ استاد عبدالمحمد آیتی در اینجا میآوریم:
طبق گزارش ابن فوطی، وی ادعای نبوت داشته و خود را عیسی بن مریم میپنداشته. عدهای این ادعا را پذیرفتهاند و بدو گرویدهاند. علاءالدولۀ سمنانی پیروان عیسی شوشتری را «عیسویان» نامیده. به گفتۀ ابن فوطی، عیسی شوشتری نماز عصر و عشاء را از گردن پیروان خود برداشته بوده. با توجه به اینکه این دو نماز، مربوط به مسلمانان است، معلوم نیست اصول عقاید عیسی شوشتری بر پایۀ چه آیینی استوار بوده. در گزارش ابن فوطی آمده که وی به حفظ قرآن و فقه اشتغال داشت. اینکه علاءالدولۀ سمنانی، او را اباحتی خوانده، معنی اش این است که وی را منحرف از دین اسلام یا بدعتگذار در این کیش میدانسته. بنابراین، ادعای ابن فوطی که شوشتری خود را عیسی بن مریم نامیده، نیازمند احتیاط و بررسی بیشتری است.
ابن فوطی او را فرزند یکی از بازرگانان شوشتر به نام «کی» ذکر کرده که در منابع فارسی هم در دنبالۀ نام پدر او «فخر کی» دیده میشود. در تاریخ الاسلام «کی» با ضمّ کاف ضبط شده و استاد آیتی نیز در ترجمۀ خود، به همین منوال اعرابگذاری کرده که ظاهراً درست نیست و به فتح کاف درست است. قتل عیسی شوشتری در سال ۶۷۲ ق به فرمان علاءالدین صاحبدیوان، صورت گرفته و ممکن است علاءالدین فتوای فقیهان آن عصر را نیز ستانده باشد. در گزارش ابن فوطی و دیگران، چیزی در این مورد گفته نشده است. ابن فوطی، عیسی شوشتری را فردی باهوش و آگاه از برخی علوم خوانده است. وی شوشتری را «صبی» نامیده و صفدی و ذهبی «شاب». به نظر میرسد که جوان کلمۀ مناسبتری باشد. میتوان احتمال داد که هنگام مرگ کمتر از چهل سال داشته است. بنابراین، تولد او را در حدود ۶۳۵ ق میتوان تخمین زد.
در گزارش ابن فوطی به شاعری او و اشعار فارسیاش اشاره شده است. قصیده و رباعیاتی که از عیسی شوشتری نقل کردهاند، اثر طبع یک فرد «صبی» نتواند بود. خود شاعر در مثنویاش گفته:
اگر عمر یابم پس از سی و هفت/ ببافم من این دیبه زرّ بفت
من از بیت بالا چنین برداشت میکنم که وی شعر را در سن ۳۷ سالگی گفته و امید داشته که اگر عمرش بیش از این ادامه یابد، کار شعر را به اتمام رساند. این همان شعری است که ابنفوطی آن را دیده بوده و پنداشته به تکمیل آیین او ربط دارد.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(بخش دوم)
به لطف این سرنخ مهم، به سراغ کتاب ابن فوطی شیبانی (د. ۷۲۳ ق) رفتم و دانستم که مأخذ هر دو نویسندۀ پیشین، کتاب الحوادث الجامعه بوده است. ابن فوطی در گزارش وقایع سال ۶۷۲ ق ماجرای عیسی شوشتری را کاملتر نقل کرده است (الحوادث الجامعه، ۲۲۴-۲۲۵). ما گزارش او را با ترجمۀ استاد عبدالمحمد آیتی در اینجا میآوریم:
«در این سال سلطان فرمان داد تُستر (شوشتر) و اعمال آن هم بر قلمرو صاحب علاءالدین افزوده شود. علاءالدین به امور آنها پرداخت و نایبانی در آن شهر از سوی خود برگماشت. به او خبر دادند که مردی است که دعوی پیامبری میکند و جماعتی نیز بر او متفق شدهاند. وی از ادای بعضی واجبات کاسته است. از جمله نماز عصر و نماز عشاء را ملغی کرده. علاءالدین به احضار او فرمان داد و از افعال و احوال او پرسید. او را مردی هوشیار و آگاه از برخی دانشها یافت. فرمان داد او را بکشتند. کشتند و جسدش را به عوامی که پیرو او بودند و سپردند و بیشتر متابعانش را گرفتند. این مدعی پیامبری نوجوانی بود از فرزندان یکی از بازرگانان به نام کی. به حفظ قرآن و فقه و فلسفه و نجوم اشتغال داشت. به زبان فارسی هم شعر میسرود. میگفت که عیسی بن مریم هستم و چون به سی و هشت سالگی برسم، کارم به کمال رسد و در این باب اشعاری سروده بود. ولی پیش از آنکه به آن سن برسد، او را کشتند».
طبق گزارش ابن فوطی، وی ادعای نبوت داشته و خود را عیسی بن مریم میپنداشته. عدهای این ادعا را پذیرفتهاند و بدو گرویدهاند. علاءالدولۀ سمنانی پیروان عیسی شوشتری را «عیسویان» نامیده. به گفتۀ ابن فوطی، عیسی شوشتری نماز عصر و عشاء را از گردن پیروان خود برداشته بوده. با توجه به اینکه این دو نماز، مربوط به مسلمانان است، معلوم نیست اصول عقاید عیسی شوشتری بر پایۀ چه آیینی استوار بوده. در گزارش ابن فوطی آمده که وی به حفظ قرآن و فقه اشتغال داشت. اینکه علاءالدولۀ سمنانی، او را اباحتی خوانده، معنی اش این است که وی را منحرف از دین اسلام یا بدعتگذار در این کیش میدانسته. بنابراین، ادعای ابن فوطی که شوشتری خود را عیسی بن مریم نامیده، نیازمند احتیاط و بررسی بیشتری است.
ابن فوطی او را فرزند یکی از بازرگانان شوشتر به نام «کی» ذکر کرده که در منابع فارسی هم در دنبالۀ نام پدر او «فخر کی» دیده میشود. در تاریخ الاسلام «کی» با ضمّ کاف ضبط شده و استاد آیتی نیز در ترجمۀ خود، به همین منوال اعرابگذاری کرده که ظاهراً درست نیست و به فتح کاف درست است. قتل عیسی شوشتری در سال ۶۷۲ ق به فرمان علاءالدین صاحبدیوان، صورت گرفته و ممکن است علاءالدین فتوای فقیهان آن عصر را نیز ستانده باشد. در گزارش ابن فوطی و دیگران، چیزی در این مورد گفته نشده است. ابن فوطی، عیسی شوشتری را فردی باهوش و آگاه از برخی علوم خوانده است. وی شوشتری را «صبی» نامیده و صفدی و ذهبی «شاب». به نظر میرسد که جوان کلمۀ مناسبتری باشد. میتوان احتمال داد که هنگام مرگ کمتر از چهل سال داشته است. بنابراین، تولد او را در حدود ۶۳۵ ق میتوان تخمین زد.
در گزارش ابن فوطی به شاعری او و اشعار فارسیاش اشاره شده است. قصیده و رباعیاتی که از عیسی شوشتری نقل کردهاند، اثر طبع یک فرد «صبی» نتواند بود. خود شاعر در مثنویاش گفته:
اگر عمر یابم پس از سی و هفت/ ببافم من این دیبه زرّ بفت
من از بیت بالا چنین برداشت میکنم که وی شعر را در سن ۳۷ سالگی گفته و امید داشته که اگر عمرش بیش از این ادامه یابد، کار شعر را به اتمام رساند. این همان شعری است که ابنفوطی آن را دیده بوده و پنداشته به تکمیل آیین او ربط دارد.
..
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)