هزار و یک حکایت
به قلم دکتر خلیل خان ثقفی (اعلمالدوله)
(489) لذت پیدا کردن
شتری از یزیدبن مروان گم شده بود گفت: جار بزنید هر کس شتر را پیدا کند آن شتر را به خود او میبخشم که مشتلق وی باشد. گفتند: پس فائده تو در این میانه چه خواهد بود؟ گفت: فائده من دو چیز: یکی لذت پیدا کردن شتر و دیگری لذت بخشیدن شتر به شخصی که آن را پیدا کرده است.
(490) نوکرهای ما
عبدالله بن طاهر میگوید روزی نزد مأمون بودم نوکرهای خود را صدا زد کسی جواب نداد. مجبور شد صدا بلندتر نموده و مکرر فریاد بکشد تا بالاخره غلام ترکی که داشت وارد گشت و پرخاشکنان گفت: چه خبر است مگر ماها آدم نیستیم، مگر ماها جان نداریم و نباید زندگی کرده یک دقیقه راحت باشیم. به محض اینکه بیرون میرویم یک لقمه نانی خورده یا یک جرعه آبی بنوشیم متصل ما را صدا زده و میطلبید. آخر تا کی تا چند؟
مأمون به شنیدن این کلمات سر پائین انداخت و در فکر فرو رفت. یقین کردم فوراً حکم خواهد داد گردن آن غلام را بزنند. ولی پس از قدری تأمل نظر به من انداخته آهسته گفت: وقتی آقا خوشخلق باشد نوکرها بدخلق میشوند و کذلک بالعکس و من نمیتوانم خوشخلقی خود را از دست بدهم تا نوکرها دارای اخلاق پسندیده شوند.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 69. سال دوازدهم. چهارشنبه 11 آبان ماه 1305 – 25 ربیعالثانی 1345 – 3 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
به قلم دکتر خلیل خان ثقفی (اعلمالدوله)
(489) لذت پیدا کردن
شتری از یزیدبن مروان گم شده بود گفت: جار بزنید هر کس شتر را پیدا کند آن شتر را به خود او میبخشم که مشتلق وی باشد. گفتند: پس فائده تو در این میانه چه خواهد بود؟ گفت: فائده من دو چیز: یکی لذت پیدا کردن شتر و دیگری لذت بخشیدن شتر به شخصی که آن را پیدا کرده است.
(490) نوکرهای ما
عبدالله بن طاهر میگوید روزی نزد مأمون بودم نوکرهای خود را صدا زد کسی جواب نداد. مجبور شد صدا بلندتر نموده و مکرر فریاد بکشد تا بالاخره غلام ترکی که داشت وارد گشت و پرخاشکنان گفت: چه خبر است مگر ماها آدم نیستیم، مگر ماها جان نداریم و نباید زندگی کرده یک دقیقه راحت باشیم. به محض اینکه بیرون میرویم یک لقمه نانی خورده یا یک جرعه آبی بنوشیم متصل ما را صدا زده و میطلبید. آخر تا کی تا چند؟
مأمون به شنیدن این کلمات سر پائین انداخت و در فکر فرو رفت. یقین کردم فوراً حکم خواهد داد گردن آن غلام را بزنند. ولی پس از قدری تأمل نظر به من انداخته آهسته گفت: وقتی آقا خوشخلق باشد نوکرها بدخلق میشوند و کذلک بالعکس و من نمیتوانم خوشخلقی خود را از دست بدهم تا نوکرها دارای اخلاق پسندیده شوند.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 69. سال دوازدهم. چهارشنبه 11 آبان ماه 1305 – 25 ربیعالثانی 1345 – 3 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
مؤسسه پژوهشی میراث مکتوب
مادرم به مکتبدار سفارش کرد که حالا فشار نیاورید! چون بسن چهار سالگی رسیدم و خیلی شیطان هم بودم بطوریکه همیشه ساکنین و همسایهها از من شکایت داشتند لذا مادرم مرا در مکتبخانه ملاباجی که در همان کوچه بود برد و سفارش کرد که حالا برای خواندن درس فشار نیاورید…
(493) سوختن خشک و تر
زنی پسر خود را نزد معلم آورد و گفت: این پسر اطاعت مرا نمیکند او را بترسان. معلم که ریش طویلی داشت ریش خود را جمع نمود و در دهان خود فرو برد و به کله خود حرکت شدیدی داد و چنان صیحه از جگر کشید که زن از ترس دفعتاً خود را به عقب انداخت و اخراج ریحی نمود. به معلم گفت: زهره مرا بردی، به تو گفتم: پسر را بترسان نگفتم مادر را نیز این طور بترسانی. معلم گفت: تفاوت نمیکند وقتی که عذاب نازل میشود صالح و طالح با هم هلاک میشوند آتش چو به نیستان فرو زد خشک و تر آن بهم بسوزد.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 70. سال دوازدهم. پنجشنبه 12 آبان ماه 1305 – 26 ربیعالثانی 1345 – 4 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
زنی پسر خود را نزد معلم آورد و گفت: این پسر اطاعت مرا نمیکند او را بترسان. معلم که ریش طویلی داشت ریش خود را جمع نمود و در دهان خود فرو برد و به کله خود حرکت شدیدی داد و چنان صیحه از جگر کشید که زن از ترس دفعتاً خود را به عقب انداخت و اخراج ریحی نمود. به معلم گفت: زهره مرا بردی، به تو گفتم: پسر را بترسان نگفتم مادر را نیز این طور بترسانی. معلم گفت: تفاوت نمیکند وقتی که عذاب نازل میشود صالح و طالح با هم هلاک میشوند آتش چو به نیستان فرو زد خشک و تر آن بهم بسوزد.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 70. سال دوازدهم. پنجشنبه 12 آبان ماه 1305 – 26 ربیعالثانی 1345 – 4 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
😁2
هزار و یک حکایت
به قلم دکتر خلیل خان ثقفی (اعلمالدوله)
(496) طرز انتساب
از جوان خودپسندی پرسیدند تو پسر کیستی؟ گفت: من خواهرزاده فلان امیرم. گفتند: خیلی غریب است ما طولاً سؤال میکنیم شما عرضاً جواب میدهید.
(697) مستحق گدائی
گدائی به در خانه ایستاده گفت: گرسنهام یک لقمه نان به من بدهید. گفتند: مدتها است نان در این خانه پخته نشده است. گفت: یک کف سویق عطا کنید. گفتند: که مدتی است طعم سویق را در این خانه نچشیدهایم. گفت: پس یک جرعه آب بدهید. گفتند: مدتهاست سقا آب نیاورده. گفت: پس در این صورت چرا بیجهت اینجا نشستهاید برخیزید و با من راه افتاده در کوچهها مشغول به گدائی بشوید.
(698) گوسفند و گرگ
گوسفندی که در بالای پشت بام بسیار مرتفعی جای داشت به گرگی که در پائین از پای دیوار عبور مینمود ناسزا گفته دشنام میداد. گرگ گفت: این تو نیستی که بتوانی به من جسارت نموده و فحش بدهی بلکه این مکان عالی تو است که جسارت ورزیده به من دشنام میدهد.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 72. سال دوازدهم. یکشنبه 15 آبان ماه 1305 – 1 جمادیالاولی 1345 – 7 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
به قلم دکتر خلیل خان ثقفی (اعلمالدوله)
(496) طرز انتساب
از جوان خودپسندی پرسیدند تو پسر کیستی؟ گفت: من خواهرزاده فلان امیرم. گفتند: خیلی غریب است ما طولاً سؤال میکنیم شما عرضاً جواب میدهید.
(697) مستحق گدائی
گدائی به در خانه ایستاده گفت: گرسنهام یک لقمه نان به من بدهید. گفتند: مدتها است نان در این خانه پخته نشده است. گفت: یک کف سویق عطا کنید. گفتند: که مدتی است طعم سویق را در این خانه نچشیدهایم. گفت: پس یک جرعه آب بدهید. گفتند: مدتهاست سقا آب نیاورده. گفت: پس در این صورت چرا بیجهت اینجا نشستهاید برخیزید و با من راه افتاده در کوچهها مشغول به گدائی بشوید.
(698) گوسفند و گرگ
گوسفندی که در بالای پشت بام بسیار مرتفعی جای داشت به گرگی که در پائین از پای دیوار عبور مینمود ناسزا گفته دشنام میداد. گرگ گفت: این تو نیستی که بتوانی به من جسارت نموده و فحش بدهی بلکه این مکان عالی تو است که جسارت ورزیده به من دشنام میدهد.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 72. سال دوازدهم. یکشنبه 15 آبان ماه 1305 – 1 جمادیالاولی 1345 – 7 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
در مجلس سربازگیری
روز گذشته حسبالمقرر مشمولین ناحیه بازار را در مجلس سربازگیری قرعه میکشیدند از یکصد و چهل نفر اشخاصی که قرعه به نامشان اصابت نموده بود یکصد و سی و شش نفر به واسطهٔ تصدیق و شهادتنامه و مدارک دیگر موقتاً معاف گردیده چهار نفر سرباز شدند.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 77. سال دوازدهم. یکشنبه 22 آبان ماه 1305 – 8 جمادیالاولی 1345 – 14 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
روز گذشته حسبالمقرر مشمولین ناحیه بازار را در مجلس سربازگیری قرعه میکشیدند از یکصد و چهل نفر اشخاصی که قرعه به نامشان اصابت نموده بود یکصد و سی و شش نفر به واسطهٔ تصدیق و شهادتنامه و مدارک دیگر موقتاً معاف گردیده چهار نفر سرباز شدند.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 77. سال دوازدهم. یکشنبه 22 آبان ماه 1305 – 8 جمادیالاولی 1345 – 14 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
هیئت اعزامی فوتبالیست – ایران 3 – انگلیس 1
عصر روز جمعه گذشته مسابقه فوتبال بین کلوپ انگلیسها و هیئت اعزامی فوتبالیست ایران به بادکوبه بیرون دروازهٔ یوسفآباد در زمین لینج به عمل آمده یک گل از کلوپ انگلیسها زده شد و سه گل هیئت مزبور به انگلیسها زدند و برد بازی با ایرانیان شده. جمعیت زیادی نیز به تماشا آمده بودند و در میان هلهله و شادی بازی ختم گردید.
به طوری که اطلاع حاصل شده روز سهشنبه هیئت مزبور به سمت بادکوبه حرکت خواهند کرد و مخارج آنها را نیز وزارت معارف خواهد پرداخت.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 77. سال دوازدهم. یکشنبه 22 آبان ماه 1305 – 8 جمادیالاولی 1345 – 14 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
عصر روز جمعه گذشته مسابقه فوتبال بین کلوپ انگلیسها و هیئت اعزامی فوتبالیست ایران به بادکوبه بیرون دروازهٔ یوسفآباد در زمین لینج به عمل آمده یک گل از کلوپ انگلیسها زده شد و سه گل هیئت مزبور به انگلیسها زدند و برد بازی با ایرانیان شده. جمعیت زیادی نیز به تماشا آمده بودند و در میان هلهله و شادی بازی ختم گردید.
به طوری که اطلاع حاصل شده روز سهشنبه هیئت مزبور به سمت بادکوبه حرکت خواهند کرد و مخارج آنها را نیز وزارت معارف خواهد پرداخت.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 77. سال دوازدهم. یکشنبه 22 آبان ماه 1305 – 8 جمادیالاولی 1345 – 14 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
یک اختراع ایرانی – نجات اتومبیلها
یک اختراع ایرانی که به فریاد اتومبیل میرسد.
باید تصدیق کرد که اگر اتومبیل از اروپا و آمریکا به ایران قدم بگذارد تازه باز هم محتاج به کمک مخترعین ایرانی است.
از راه نیشابور به سبزوار که یک اتومبیل حرکت میکند در نتیجهٔ حسن اقدامات اداره طرق و شوارع وزارت فواید عامه «!» در موقع زمستان زمین حکم باطلاق را پیدا کرده مسافرین چند روز در عرض راه توقف میکنند.
در دو فرسخی نیشابور کویری است که عبور کردن از آن خیلی خطرناکست و همین که مسافرین به کویر میرسند قطع امید کرده اغلب در همان قسمت چند روز معطل و سرگردان میمانند.
رعایای ایرانی برای نجات اتومبیلها یک فکری کردهاند و پهلو به پهلوی اختراعات مغربزمینیها زدهاند.
در موقع زمستان یک عده صد نفری در اطراف کویر که بیش از یک فرسخ امتداد دارد جمع میشوند و کار آنها در آن موقع نجات دادن اتومبیلهاست و برای این کار نمدهائی تهیه دیدهاند که برای عبور کردن اتومبیل روی گل میاندازند و گاهی مجبور میشوند که قبلاً مقدار زیادی گل را از آن قسمت به طرف دیگر حمل کرده سپس آن قسمت را فرش کنند و از بعضی اتومبیلها صد تومان یا صد و پنجاه تومان حقالزحمه دریافت میکنند.
اگر مأمورین فواید عامه به وظیفه خود توجه میکردند آیا رعیت ایرانی چنین اختراعی میکرد!
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 81. سال دوازدهم. دوشنبه 30 آبان ماه 1305 – 16 جمادیالاولی 1345 – 22 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
یک اختراع ایرانی که به فریاد اتومبیل میرسد.
باید تصدیق کرد که اگر اتومبیل از اروپا و آمریکا به ایران قدم بگذارد تازه باز هم محتاج به کمک مخترعین ایرانی است.
از راه نیشابور به سبزوار که یک اتومبیل حرکت میکند در نتیجهٔ حسن اقدامات اداره طرق و شوارع وزارت فواید عامه «!» در موقع زمستان زمین حکم باطلاق را پیدا کرده مسافرین چند روز در عرض راه توقف میکنند.
در دو فرسخی نیشابور کویری است که عبور کردن از آن خیلی خطرناکست و همین که مسافرین به کویر میرسند قطع امید کرده اغلب در همان قسمت چند روز معطل و سرگردان میمانند.
رعایای ایرانی برای نجات اتومبیلها یک فکری کردهاند و پهلو به پهلوی اختراعات مغربزمینیها زدهاند.
در موقع زمستان یک عده صد نفری در اطراف کویر که بیش از یک فرسخ امتداد دارد جمع میشوند و کار آنها در آن موقع نجات دادن اتومبیلهاست و برای این کار نمدهائی تهیه دیدهاند که برای عبور کردن اتومبیل روی گل میاندازند و گاهی مجبور میشوند که قبلاً مقدار زیادی گل را از آن قسمت به طرف دیگر حمل کرده سپس آن قسمت را فرش کنند و از بعضی اتومبیلها صد تومان یا صد و پنجاه تومان حقالزحمه دریافت میکنند.
اگر مأمورین فواید عامه به وظیفه خود توجه میکردند آیا رعیت ایرانی چنین اختراعی میکرد!
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 81. سال دوازدهم. دوشنبه 30 آبان ماه 1305 – 16 جمادیالاولی 1345 – 22 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
Forwarded from کتابخانه و موزه ملک
🍲رویداد ترویجی خوراک ایرانی در کتابخانه و موزه ملی ملک؛
🎊همزمان با آیین وقفنامهای جشن میلاد حضرت فاطمهزهرا(س) و روز بزرگداشت مقام مادر و زن
✔️نقش حلوا
🥘خوراک ایرانی در دوره صفوی با نگاهی به نسخه خطی« رساله در بیان پختن حلواها»
✅️با آموزش و اجرای آذر حاجمحمدی پژوهشگر خوراکهای ایرانی
🗓چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۴ از ساعت ۱۰ تا ۱۳
☎️ تماس با شماره تلفن ۶۶۷۲۶۶۱۳-۰۲۱ (داخلی ۱۳۲)
📱 پیام به شماره تلفن ۰۹۰۲۹۵۴۷۲۶۹ در پیامرسانهای «واتساپ»، «تلگرام» و «بله»
@malekmuseum
🎊همزمان با آیین وقفنامهای جشن میلاد حضرت فاطمهزهرا(س) و روز بزرگداشت مقام مادر و زن
✔️نقش حلوا
🥘خوراک ایرانی در دوره صفوی با نگاهی به نسخه خطی« رساله در بیان پختن حلواها»
✅️با آموزش و اجرای آذر حاجمحمدی پژوهشگر خوراکهای ایرانی
🗓چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۴ از ساعت ۱۰ تا ۱۳
☎️ تماس با شماره تلفن ۶۶۷۲۶۶۱۳-۰۲۱ (داخلی ۱۳۲)
📱 پیام به شماره تلفن ۰۹۰۲۹۵۴۷۲۶۹ در پیامرسانهای «واتساپ»، «تلگرام» و «بله»
@malekmuseum
(530) عمه یا عمو
از احمقی که خود را صاحب ذوق و در ادبیات کامل میدانست پرسیدند: که زن برادرت دختر زائیده است یا پسر؟ گفت: هنوز به من نگفتهاند و هنوز نمیدانم که من عمو شدهام یا عمه.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 83. سال دوازدهم. پنجشنبه 3 آذر ماه 1305 – 19 جمادیالاولی 1345 – 25 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
از احمقی که خود را صاحب ذوق و در ادبیات کامل میدانست پرسیدند: که زن برادرت دختر زائیده است یا پسر؟ گفت: هنوز به من نگفتهاند و هنوز نمیدانم که من عمو شدهام یا عمه.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 83. سال دوازدهم. پنجشنبه 3 آذر ماه 1305 – 19 جمادیالاولی 1345 – 25 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
اعلان – نرخ ثابت اجناس
به عموم ساکنین پایتخت اعلام میشود که تا اطلاع مجدد نرخ ثابت اجناس ذیل را از این قرار و متخلفین مطابق ماده 5 از فصل اول از قسمت سوم نظامنامه امور خلافی به محاکم صالحه جلب و مجازات خواهند شد.
برنج اعلای مازندرانی / خرواری یک من / چهل تومان چهار قران 400 دینار
برنج مازندرانی وسط / خرواری یک من / سی و هفت تومان چهار قران
برنج تنکابنی اعلاء / خرواری یک من / چهل و چهار تومان 4 قران و 600 دینار
برنج سفید کرده / یک من / پنج قران
برنج خورده / یک من / سه قران
روغن اعلای صالحآبادی / چهار من / هفت تومان و یک قران / سیری / 450 دینار
پنیر پرچک اعلاء و خیکی / چهار من / سه تومان و دو قران / سیری / پنج شاهی
ماست اعلاء / چهار من / هفت قران / چاکی / پانصد دینار
تخممرغ / صد عدد / چهارده قران / یک عدد / صد و پنجاه دینار
هیزم میوه و گردو و زبان گنجشک خشک / خرواری / پنج تومان / یک من / ششصد دینار
هیزم چنار و متفرقه خشک / خرواری / چهار تومان / یک من / پانصد دینار
کاه اعلاء / خرواری / بیست و هشت قران / یک من / چهارصد دینار
یونجه اعلاء / خرواری / شش تومان / یک من / نهصد دینار
ذغال جنگلی بدون خاکه / چارکی / پانصد دینار
خاکه ذغال جنگلی / چارکی / سیصد دینار
ذغال باغی / چارکی / چهارصد دینار
خاکه ذغال باغی / چارکی / دویست و پنجاه دینار
کفیل بلدیه طهران سرهنگ کریم بوذرجمهری
نمره اعلان 498
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 83. سال دوازدهم. پنجشنبه 3 آذر ماه 1305 – 19 جمادیالاولی 1345 – 25 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
به عموم ساکنین پایتخت اعلام میشود که تا اطلاع مجدد نرخ ثابت اجناس ذیل را از این قرار و متخلفین مطابق ماده 5 از فصل اول از قسمت سوم نظامنامه امور خلافی به محاکم صالحه جلب و مجازات خواهند شد.
برنج اعلای مازندرانی / خرواری یک من / چهل تومان چهار قران 400 دینار
برنج مازندرانی وسط / خرواری یک من / سی و هفت تومان چهار قران
برنج تنکابنی اعلاء / خرواری یک من / چهل و چهار تومان 4 قران و 600 دینار
برنج سفید کرده / یک من / پنج قران
برنج خورده / یک من / سه قران
روغن اعلای صالحآبادی / چهار من / هفت تومان و یک قران / سیری / 450 دینار
پنیر پرچک اعلاء و خیکی / چهار من / سه تومان و دو قران / سیری / پنج شاهی
ماست اعلاء / چهار من / هفت قران / چاکی / پانصد دینار
تخممرغ / صد عدد / چهارده قران / یک عدد / صد و پنجاه دینار
هیزم میوه و گردو و زبان گنجشک خشک / خرواری / پنج تومان / یک من / ششصد دینار
هیزم چنار و متفرقه خشک / خرواری / چهار تومان / یک من / پانصد دینار
کاه اعلاء / خرواری / بیست و هشت قران / یک من / چهارصد دینار
یونجه اعلاء / خرواری / شش تومان / یک من / نهصد دینار
ذغال جنگلی بدون خاکه / چارکی / پانصد دینار
خاکه ذغال جنگلی / چارکی / سیصد دینار
ذغال باغی / چارکی / چهارصد دینار
خاکه ذغال باغی / چارکی / دویست و پنجاه دینار
کفیل بلدیه طهران سرهنگ کریم بوذرجمهری
نمره اعلان 498
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 83. سال دوازدهم. پنجشنبه 3 آذر ماه 1305 – 19 جمادیالاولی 1345 – 25 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
(534) نمکچشک
جمعیتی بر سر دیگی که طباخ عرب در آن گوشت میپخت جمع شده یکی قطعه گوشت برگرفت و خورد گفت نمک ندارد و این دیگ محتاج به نمک است. دویمی یک قطعه برداشت و خورد و گفت: ادویه ندارد و این دیگ محتاج به ادویه است. دیگری همین کار کرده گفت: محتاج به سرکه است. طباخ خود نیز یک قطعه گوشت بیرون آورده و خورد و گفت: این دیگ گوشت ندارد و محتاج به گوشت است. آن جماعت خندیده و دست از سر او برداشتند.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 84. سال دوازدهم. جمعه 4 آذر ماه 1305 – 20 جمادیالاولی 1345 – 26 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
جمعیتی بر سر دیگی که طباخ عرب در آن گوشت میپخت جمع شده یکی قطعه گوشت برگرفت و خورد گفت نمک ندارد و این دیگ محتاج به نمک است. دویمی یک قطعه برداشت و خورد و گفت: ادویه ندارد و این دیگ محتاج به ادویه است. دیگری همین کار کرده گفت: محتاج به سرکه است. طباخ خود نیز یک قطعه گوشت بیرون آورده و خورد و گفت: این دیگ گوشت ندارد و محتاج به گوشت است. آن جماعت خندیده و دست از سر او برداشتند.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 84. سال دوازدهم. جمعه 4 آذر ماه 1305 – 20 جمادیالاولی 1345 – 26 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
ذکاوت ایرانی – دزدهای ایران دست سارقین پاریس را به پشت بستند!
چندی قبل در محله نوغان ضعیفهای برای سرقت وارد منزلی شده به اطاقی که تمام اثاثیه منزل در آن بوده ورود میکند. پس از تفحص صندوق صاحب منزل را پیدا نموده مقداری طلاآلات با لباسهای زنانه و اشیاء گرانبها برداشته در یک چادر شب ابریشمی بسته به دوش میگیرد. در حینی که از پلههای عمارت پائین میآمده زن صاحب منزل مشارالیها را میبیند، بدیهی است در این موقع باید ضعیفهٔ سارقه اسبابها را گذارده و بدون تأمل فرار کند، ولی این سارقه برای آنکه زحمت بیهوده نکشیده باشد و دست خالی مراجعت نکند بدون ترس و اضطراب میپرسد (آقا کجا است؟) زن صاحب منزل با کمال عصبانیت میگوید: «به آقا چکار داری؟» جواب میدهد: دو ماه است عیال مشارالیه هستم امروز گفته است اسبابهای خود را برداشته به این منزل بیایم. حال اطاق مرا نشان بدهید.
زن صاحب منزل به کلی عصبانی شده به اتفاق زنهای همسایه لنگ کفشها را به دست گرفته ضعیفهٔ سارقه را با بسته اسباب از منزل خارج میکنند. سارقه با نشاط و سرور فوقالعاده راه منزل خویش را در پیش گرفته اثاثیه گرانبهای صاحب منزل را در ازای هوشیاری و ذکاوت خود تصاحب میکند. لازم نیست بگوئيم زن صاحب منزل پس از اطلاع از قضیه چه اندازه بر جهالت خویش تأسف خورده و شوهر بدبخت او در اثر کینهورزی و حسد زن چه مقدار متضرر شده است...
این است نتیجه جهل و بیسوادی.
(صدای شرق منطبعه مشهد)
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 85. سال دوازدهم. یکشنبه 6 آذر ماه 1305 – 22 جمادیالاولی 1345 – 28 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
چندی قبل در محله نوغان ضعیفهای برای سرقت وارد منزلی شده به اطاقی که تمام اثاثیه منزل در آن بوده ورود میکند. پس از تفحص صندوق صاحب منزل را پیدا نموده مقداری طلاآلات با لباسهای زنانه و اشیاء گرانبها برداشته در یک چادر شب ابریشمی بسته به دوش میگیرد. در حینی که از پلههای عمارت پائین میآمده زن صاحب منزل مشارالیها را میبیند، بدیهی است در این موقع باید ضعیفهٔ سارقه اسبابها را گذارده و بدون تأمل فرار کند، ولی این سارقه برای آنکه زحمت بیهوده نکشیده باشد و دست خالی مراجعت نکند بدون ترس و اضطراب میپرسد (آقا کجا است؟) زن صاحب منزل با کمال عصبانیت میگوید: «به آقا چکار داری؟» جواب میدهد: دو ماه است عیال مشارالیه هستم امروز گفته است اسبابهای خود را برداشته به این منزل بیایم. حال اطاق مرا نشان بدهید.
زن صاحب منزل به کلی عصبانی شده به اتفاق زنهای همسایه لنگ کفشها را به دست گرفته ضعیفهٔ سارقه را با بسته اسباب از منزل خارج میکنند. سارقه با نشاط و سرور فوقالعاده راه منزل خویش را در پیش گرفته اثاثیه گرانبهای صاحب منزل را در ازای هوشیاری و ذکاوت خود تصاحب میکند. لازم نیست بگوئيم زن صاحب منزل پس از اطلاع از قضیه چه اندازه بر جهالت خویش تأسف خورده و شوهر بدبخت او در اثر کینهورزی و حسد زن چه مقدار متضرر شده است...
این است نتیجه جهل و بیسوادی.
(صدای شرق منطبعه مشهد)
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 85. سال دوازدهم. یکشنبه 6 آذر ماه 1305 – 22 جمادیالاولی 1345 – 28 نوامبر 1926.
@Shsyari
.
😁1
ازدواج در ماه آبان – نظام اجباری
مأمورین سجل احوال طهران در شعبات خود در ماه آبان دویست و چهل و نه تومان تمبر راجع به ازدواج مصرف نمودهاند و از این قرار دو هزار و چهارصد و نوزده نفر زن اختیار نموده اتفاقاً غالب اینها نیز به سن 21 ساله بودند بنابراین اجرای قانون نظام اجباری ترویج ضمنی از ازدواج نیز نموده است.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 87. سال دوازدهم. چهارشنبه 9 آذر ماه 1305 – 25 جمادیالاولی 1345 – 1 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
مأمورین سجل احوال طهران در شعبات خود در ماه آبان دویست و چهل و نه تومان تمبر راجع به ازدواج مصرف نمودهاند و از این قرار دو هزار و چهارصد و نوزده نفر زن اختیار نموده اتفاقاً غالب اینها نیز به سن 21 ساله بودند بنابراین اجرای قانون نظام اجباری ترویج ضمنی از ازدواج نیز نموده است.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 87. سال دوازدهم. چهارشنبه 9 آذر ماه 1305 – 25 جمادیالاولی 1345 – 1 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
👍1
(543) مسابقه در دویدن
از گرگ پرسیدند: چه شده است که در هنگام فرار نمودن از سگ تو بهتر از سگ میدوی. گفت: برای آنکه دویدن من برای خود من و دویدن سگ برای دیگری است که صاحب او باشد یعنی چوپان.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 87. سال دوازدهم. چهارشنبه 9 آذر ماه 1305 – 25 جمادیالاولی 1345 – 1 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
پ.ن: من اصلاً اهل فیلم نیستم و در این دو دههٔ اخیر به اندازهٔ انگشتان دست هم فیلم ندیدم. یکی از اونها که بامعنی بود همین فیلم «ام» بود. موضوعاش جالب بود. یه بچهدزدی در شهر پیدا شد. پلیسها دنبالش بودن. هرجا که خلافکارها بودن میرفتن و براشون زحمت میتراشیدند. آخر سر هم پیداش نمیکردند. خلاصه خلافکارها مجمع تشکیل دادن که: بابا جان من! بیاییم این پدرسوخته بچهدزد رو بگیریم تا پلیس موی دماغ ما نشه و بذاره دو قرون کاسبیمون رو کنیم. خلاصه یه یاعلی گفتن! و بچهدزد رو گیر آوردن. اونجا من معنی «دویدن من برای خود است» رو فهمیدم. پلیسها برای بالادستیشون دنبال بچهدزد بودند ولی خلافکارها برای خودشون.
از گرگ پرسیدند: چه شده است که در هنگام فرار نمودن از سگ تو بهتر از سگ میدوی. گفت: برای آنکه دویدن من برای خود من و دویدن سگ برای دیگری است که صاحب او باشد یعنی چوپان.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 87. سال دوازدهم. چهارشنبه 9 آذر ماه 1305 – 25 جمادیالاولی 1345 – 1 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
پ.ن: من اصلاً اهل فیلم نیستم و در این دو دههٔ اخیر به اندازهٔ انگشتان دست هم فیلم ندیدم. یکی از اونها که بامعنی بود همین فیلم «ام» بود. موضوعاش جالب بود. یه بچهدزدی در شهر پیدا شد. پلیسها دنبالش بودن. هرجا که خلافکارها بودن میرفتن و براشون زحمت میتراشیدند. آخر سر هم پیداش نمیکردند. خلاصه خلافکارها مجمع تشکیل دادن که: بابا جان من! بیاییم این پدرسوخته بچهدزد رو بگیریم تا پلیس موی دماغ ما نشه و بذاره دو قرون کاسبیمون رو کنیم. خلاصه یه یاعلی گفتن! و بچهدزد رو گیر آوردن. اونجا من معنی «دویدن من برای خود است» رو فهمیدم. پلیسها برای بالادستیشون دنبال بچهدزد بودند ولی خلافکارها برای خودشون.
یک نفر خانم روسی
برای سرکشی امور خانه و تهیه خوراکهای مطبوع و همهگونه خدمات در خانه که زن و بچه نباشد با نهایت میل و دقت حاضر است.
آدرس: خیابان قوامالسلطنه، خانه امینالوزاره. نمره 20
نمره اعلان 525
1 ـ 5
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 90. سال دوازدهم. یکشنبه 13 آذر ماه 1305 – 29 جمادیالاولی 1345 – 5 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
برای سرکشی امور خانه و تهیه خوراکهای مطبوع و همهگونه خدمات در خانه که زن و بچه نباشد با نهایت میل و دقت حاضر است.
آدرس: خیابان قوامالسلطنه، خانه امینالوزاره. نمره 20
نمره اعلان 525
1 ـ 5
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 90. سال دوازدهم. یکشنبه 13 آذر ماه 1305 – 29 جمادیالاولی 1345 – 5 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
شهرام یاری
یک نفر خانم روسی برای سرکشی امور خانه و تهیه خوراکهای مطبوع و همهگونه خدمات در خانه که زن و بچه نباشد با نهایت میل و دقت حاضر است. آدرس: خیابان قوامالسلطنه، خانه امینالوزاره. نمره 20 نمره اعلان 525 1 ـ 5 مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 90. سال دوازدهم.…
همهگونه خدمات با شرط زوج و فرد!
در این ایام (اوایل دههٔ سوم قرن پیشین خورشیدی) در طهران بودم. کلفت منزل ما رفته بود و کلفتی نداشتم. بمن اطلاع دادند که بنگاههائی است که کلفت و نوکر یا خدمتکار و خدمتگزار در اختیار دارد، میتوانید بآنها مراجعه کنید و با دادن حق دلالی کلفت مورد حاجت خود را انتخاب و بمنزل بیاورید. یکی از این بنگاهها اول خیابان آقاشیخهادی نرسیده بازارچه است. روزی برای انتخاب و تهیه کلفت آنجا رفتم دَرِ خانه کوتاه و دالانی طویل، تاریک و مرطوب داشت. چون داخل منزل شدم زن تنومندی که معلوم بود صاحب خانه است با جمعی زن و مرد صحبت میکرد چون مرا دید نزدیک آمد با کمال ادب گفت: «آقا شما بفرمائید تواطان (و اطاقی را در سمت شمال خانه نشان داد) که تا من کارم تمام شود فوراً خدمت شما میرسم.» من هم بهمان اطاق رفتم ضمناً حیاط را ورانداز کردم سه طرف حیاط اطاقهای متعدد داشت و هر یک از اطاقهای جنوبی و غربی چند نفر زن نشسته بودند که درجهبندی شده بودند. دریک اطاق چند نفر زن چاق و چله پنجاه ساله، در اطاق دیگر چند نفر زن بیست و پنج سی ساله، در اطاق دیگر یکعده زن کمتر از بیست و پنج ساله بودند و همگی سرک میکشیدند و مرا نگاه میکردند من هم بطور عادی آنها را دیدم ولی حس کردم همگی آنها مایل هستند که خود را بمن نشان دهند.
بالاخره کار صاحب خانه خاتمه یافت و نزد من آمد.
باو گفتم: «کلفت میخواهم»
گفت: «امروز روز کلفت نیست امروز روز صیغه است و آن زنها که در اطاقهای متعدد نشستهاند همگی حاضر برای صیغه شدن هستند»
گفتم: «منظور من از آمدن باین محل صرفاً تهیه کلفت بوده است»
گفت: «یکی از آنها را صیغه کنید کلفتی شما را هم تعهد خواهند کرد»
گفتم: «مخالف چنین عمل هستم اگر کلفت دارید معرفی کنید»
گفت: «باید فردا ییائید زیرا روزهای زوج مخصوص صیغه است و روزهای فرد اختصاص بکلفت دارد.» (مهدوی، 1348: 9/198)
مأخذ: مهدوی، معزالدین. 1348. داستانهایی از پنجاه سال. تهران: معزالدین مهدوی.
@Shsyari
.
در این ایام (اوایل دههٔ سوم قرن پیشین خورشیدی) در طهران بودم. کلفت منزل ما رفته بود و کلفتی نداشتم. بمن اطلاع دادند که بنگاههائی است که کلفت و نوکر یا خدمتکار و خدمتگزار در اختیار دارد، میتوانید بآنها مراجعه کنید و با دادن حق دلالی کلفت مورد حاجت خود را انتخاب و بمنزل بیاورید. یکی از این بنگاهها اول خیابان آقاشیخهادی نرسیده بازارچه است. روزی برای انتخاب و تهیه کلفت آنجا رفتم دَرِ خانه کوتاه و دالانی طویل، تاریک و مرطوب داشت. چون داخل منزل شدم زن تنومندی که معلوم بود صاحب خانه است با جمعی زن و مرد صحبت میکرد چون مرا دید نزدیک آمد با کمال ادب گفت: «آقا شما بفرمائید تواطان (و اطاقی را در سمت شمال خانه نشان داد) که تا من کارم تمام شود فوراً خدمت شما میرسم.» من هم بهمان اطاق رفتم ضمناً حیاط را ورانداز کردم سه طرف حیاط اطاقهای متعدد داشت و هر یک از اطاقهای جنوبی و غربی چند نفر زن نشسته بودند که درجهبندی شده بودند. دریک اطاق چند نفر زن چاق و چله پنجاه ساله، در اطاق دیگر چند نفر زن بیست و پنج سی ساله، در اطاق دیگر یکعده زن کمتر از بیست و پنج ساله بودند و همگی سرک میکشیدند و مرا نگاه میکردند من هم بطور عادی آنها را دیدم ولی حس کردم همگی آنها مایل هستند که خود را بمن نشان دهند.
بالاخره کار صاحب خانه خاتمه یافت و نزد من آمد.
باو گفتم: «کلفت میخواهم»
گفت: «امروز روز کلفت نیست امروز روز صیغه است و آن زنها که در اطاقهای متعدد نشستهاند همگی حاضر برای صیغه شدن هستند»
گفتم: «منظور من از آمدن باین محل صرفاً تهیه کلفت بوده است»
گفت: «یکی از آنها را صیغه کنید کلفتی شما را هم تعهد خواهند کرد»
گفتم: «مخالف چنین عمل هستم اگر کلفت دارید معرفی کنید»
گفت: «باید فردا ییائید زیرا روزهای زوج مخصوص صیغه است و روزهای فرد اختصاص بکلفت دارد.» (مهدوی، 1348: 9/198)
مأخذ: مهدوی، معزالدین. 1348. داستانهایی از پنجاه سال. تهران: معزالدین مهدوی.
@Shsyari
.
(553) گداهای نابینای ما
اولی از دومی پرسید آیا این آقائی را که حالا یک قران تازه سکه به تو داد میشناسی؟ گفت: نه فقط او را چند دفعه عبوراً دیدهام.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 90. سال دوازدهم. یکشنبه 13 آذر ماه 1305 – 29 جمادیالاولی 1345 – 5 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
اولی از دومی پرسید آیا این آقائی را که حالا یک قران تازه سکه به تو داد میشناسی؟ گفت: نه فقط او را چند دفعه عبوراً دیدهام.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 90. سال دوازدهم. یکشنبه 13 آذر ماه 1305 – 29 جمادیالاولی 1345 – 5 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
(554) قرقچی
وقتی در شکارگاه خصوصی قرقچی جلوی شکارچی غریبه را گرفته گفت: در اینجا شکار کردن قدغن است و باید یک تومان جریمه بدهی. شکارچی اسکناس دو تومانی به او داده گفت: یک تومان آن را بردار و یک تومان دیگر را به من بده. گفت: پول خرد ندارم. گفت: پس بقیه پول پیشت بماند هر وقت که بعدها یکدیگر را ملاقات کردیم به من خواهی داد. بدیهی است دفعات دیگر هر قدر آن شکارچی به آن قرقگاه رفته و شکار مینمود ابداً به شرف ملاقات قرقچی نایل نمیشد.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 91. سال دوازدهم. دوشنبه 14 آذر ماه 1305 – 30 جمادیالاولی 1345 – 6 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
وقتی در شکارگاه خصوصی قرقچی جلوی شکارچی غریبه را گرفته گفت: در اینجا شکار کردن قدغن است و باید یک تومان جریمه بدهی. شکارچی اسکناس دو تومانی به او داده گفت: یک تومان آن را بردار و یک تومان دیگر را به من بده. گفت: پول خرد ندارم. گفت: پس بقیه پول پیشت بماند هر وقت که بعدها یکدیگر را ملاقات کردیم به من خواهی داد. بدیهی است دفعات دیگر هر قدر آن شکارچی به آن قرقگاه رفته و شکار مینمود ابداً به شرف ملاقات قرقچی نایل نمیشد.
مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 91. سال دوازدهم. دوشنبه 14 آذر ماه 1305 – 30 جمادیالاولی 1345 – 6 دسامبر 1926.
@Shsyari
.
Forwarded from سفرهنگار
ایرانیان و هنرِ دیر رسیدن: نگاهی به فرهنگ وقتشناسی در سفرنامههای خارجی
در مطالعۀ تاریخ اجتماعی ایران، نگاه ناظران خارجی - هر چند گاه همراه با پیشداوری و قیاس با معیارهای غربی - پنجرهای است به روی عادتوارههایی که شاید در اسناد داخلی کمتر بازتاب یافتهاند.
یکی از این عادتوارهها، که در سفرنامههای سدۀ نوزدهم و اوایل سدۀ بیستم میلادی با تأکیدی تقریباً یکسان تکرار شده، نگرش خاص ایرانیان به زمان و به ویژه نحوۀ تنظیم قرار ملاقاتها است.
این الگو را نمیتوان صرفاً پدیدهای تاریخی دانست؛ بلکه ردپای آن را در سبک زندگی امروز بسیاری از ایرانیان - بهویژه در عرصههای غیررسمی و مناسبات شخصی - همچنان میتوان دید. گویی «فرهنگ تأخیر» در لایههای عمیقتری از رفتار جمعی ریشه دارد و با گذار از جامعهای سنتی به شهری مدرن، تنها شکل آن تغییر کرده، نه لزوماً بنیان آن.
این نوشتار بر آن است تا با گردآوری بخشی از این گزارشها - که عمدتاً مربوط به دورۀ قاجار و پهلوی اول است - تصویری عینی از الگوهای «تأخیر»، «انعطافپذیری زمانی» و دشواریِ تعیین ساعت دقیق در مناسبات اجتماعی آن روزگار ارائه دهد؛ پدیدهای که برخی از سیاحان با طنزی تلخ و شگفتزده، «هنر دیر رسیدن» نامیدهاند و گاه تجربۀ مشترک بسیاری از ما در ایران امروز نیز هست.
در ادامه، فیشهای برگزیده از چهار سفرنامهنگار خارجی آورده میشود:
1321 ه.ق.
یکی از خصوصیات یزدیها که کنار آمدن با آن برای یک اروپایی بیش از هر چیزی دشوار است، بیاعتنایی بیش از حد به زمان است. نه تنها برای یک یزدی مهم نیست انجام یک کاری که بر عهدهٔ اوست، چه قدر طول بکشد، و میتوان در این مورد ماجراهای بسیاری را نقل کرد، بل این رویه یک معضل مشترک در کل دنیای شرق است.
چیزی که من برای آن آماده نبودم این بود که یزدی اساساً معنای زمان را نمیداند.
در ایران کار یک روحانی عمدتاً این است که مردم را در بیت خود ملاقات کند، و خود کمتر به دیدار کسی میرود؛ اما مشکل بزرگتر در پذیرش ملاقاتکنندگان این است که اگر کسی بخواهد گروههای مهمان را جداگانه ببیند، یک پذیرش، تنها تمام آن چیزی است که میتواند به طرز رضایتبخشی ترتیب دیدارها را در یک بعد از ظهر بدهد.
آن چه اتفاق میافتد این است: دو گروه مهمان قاصدهایی را میفرستند تا سئوال کنند چه موقع میتوانند شما را ببینند، و شما با پرسیدن این که چه زمانی را برای آمدن ترجیح میدهند، به آنها پاسخ میدهید.
هر دو فرستاده با حداکثر نزاکت سخن میگویند که نشان میدهد برای اربابانشان هیچ فرقی ندارد شما چه زمانی را تعیین میکنید، و نیز بیانگر این است که آنها مایلند شما زمان ملاقات را انتخاب نمایید. اگر شما عاقل باشید خواهید گفت یک گروه از مهمانان ساعت دو بعد از ظهر بیایند و گروه دیگر یک ساعت مانده به غروب آفتاب، که بر فرض غروب خورشید در ساعت شش، زمان مورد نظر ساعت پنج عصر خواهد بود.
هر دو گروه سخن شما را میپذیرند، اما شما باید آماده باشید تا گروهی را که ساعت دو باید میآمدند، در ساعت یک ملاقات کنید، و اگر آنها ساعت سه آمدند نباید فکر کنید که دیر کردهاند.
به همین ترتیب برای ساعت چهار میباید آمادهٔ رسیدن گروه دوم باشید و اگر تا ساعت شش نیامدند، نباید فکر کنید که تأخیر کردهاند.
ضمناً احتمال هم دارد که هر دو گروه مهمان ساعت چهار برسند. ساعت مطلوب ملاقات برای همان زمانی که میآیند از سوی هر دو گروه و پیش از آن که قاصدی را برای اطلاع از نظر شما بفرستند، تعیین شده است.
پانویس: این موضوع فقط در مورد ملاقاتهای مربوط به مراسم رسمی صادق است. وقتی مردم متوجه شدند که بدون اطلاع قبلی میتوانند به خانهٔ من بیایند، من اغلب در سراسر روز مهمان داشتم که پشت سر هم میآمدند و میرفتند. (ملکم، 1393: 5/134)
مأخذ: ملکم، ناپیر. 1393. سفرنامه یزد (پنج سال در شهری ايرانی). ترجمۀ علی محمد طرفداری. یزد: مهر پادین.
#ادب_و_آداب_دانی_ایرانی
@SofreNegar
.
در مطالعۀ تاریخ اجتماعی ایران، نگاه ناظران خارجی - هر چند گاه همراه با پیشداوری و قیاس با معیارهای غربی - پنجرهای است به روی عادتوارههایی که شاید در اسناد داخلی کمتر بازتاب یافتهاند.
یکی از این عادتوارهها، که در سفرنامههای سدۀ نوزدهم و اوایل سدۀ بیستم میلادی با تأکیدی تقریباً یکسان تکرار شده، نگرش خاص ایرانیان به زمان و به ویژه نحوۀ تنظیم قرار ملاقاتها است.
این الگو را نمیتوان صرفاً پدیدهای تاریخی دانست؛ بلکه ردپای آن را در سبک زندگی امروز بسیاری از ایرانیان - بهویژه در عرصههای غیررسمی و مناسبات شخصی - همچنان میتوان دید. گویی «فرهنگ تأخیر» در لایههای عمیقتری از رفتار جمعی ریشه دارد و با گذار از جامعهای سنتی به شهری مدرن، تنها شکل آن تغییر کرده، نه لزوماً بنیان آن.
این نوشتار بر آن است تا با گردآوری بخشی از این گزارشها - که عمدتاً مربوط به دورۀ قاجار و پهلوی اول است - تصویری عینی از الگوهای «تأخیر»، «انعطافپذیری زمانی» و دشواریِ تعیین ساعت دقیق در مناسبات اجتماعی آن روزگار ارائه دهد؛ پدیدهای که برخی از سیاحان با طنزی تلخ و شگفتزده، «هنر دیر رسیدن» نامیدهاند و گاه تجربۀ مشترک بسیاری از ما در ایران امروز نیز هست.
در ادامه، فیشهای برگزیده از چهار سفرنامهنگار خارجی آورده میشود:
1321 ه.ق.
یکی از خصوصیات یزدیها که کنار آمدن با آن برای یک اروپایی بیش از هر چیزی دشوار است، بیاعتنایی بیش از حد به زمان است. نه تنها برای یک یزدی مهم نیست انجام یک کاری که بر عهدهٔ اوست، چه قدر طول بکشد، و میتوان در این مورد ماجراهای بسیاری را نقل کرد، بل این رویه یک معضل مشترک در کل دنیای شرق است.
چیزی که من برای آن آماده نبودم این بود که یزدی اساساً معنای زمان را نمیداند.
در ایران کار یک روحانی عمدتاً این است که مردم را در بیت خود ملاقات کند، و خود کمتر به دیدار کسی میرود؛ اما مشکل بزرگتر در پذیرش ملاقاتکنندگان این است که اگر کسی بخواهد گروههای مهمان را جداگانه ببیند، یک پذیرش، تنها تمام آن چیزی است که میتواند به طرز رضایتبخشی ترتیب دیدارها را در یک بعد از ظهر بدهد.
آن چه اتفاق میافتد این است: دو گروه مهمان قاصدهایی را میفرستند تا سئوال کنند چه موقع میتوانند شما را ببینند، و شما با پرسیدن این که چه زمانی را برای آمدن ترجیح میدهند، به آنها پاسخ میدهید.
هر دو فرستاده با حداکثر نزاکت سخن میگویند که نشان میدهد برای اربابانشان هیچ فرقی ندارد شما چه زمانی را تعیین میکنید، و نیز بیانگر این است که آنها مایلند شما زمان ملاقات را انتخاب نمایید. اگر شما عاقل باشید خواهید گفت یک گروه از مهمانان ساعت دو بعد از ظهر بیایند و گروه دیگر یک ساعت مانده به غروب آفتاب، که بر فرض غروب خورشید در ساعت شش، زمان مورد نظر ساعت پنج عصر خواهد بود.
هر دو گروه سخن شما را میپذیرند، اما شما باید آماده باشید تا گروهی را که ساعت دو باید میآمدند، در ساعت یک ملاقات کنید، و اگر آنها ساعت سه آمدند نباید فکر کنید که دیر کردهاند.
به همین ترتیب برای ساعت چهار میباید آمادهٔ رسیدن گروه دوم باشید و اگر تا ساعت شش نیامدند، نباید فکر کنید که تأخیر کردهاند.
ضمناً احتمال هم دارد که هر دو گروه مهمان ساعت چهار برسند. ساعت مطلوب ملاقات برای همان زمانی که میآیند از سوی هر دو گروه و پیش از آن که قاصدی را برای اطلاع از نظر شما بفرستند، تعیین شده است.
پانویس: این موضوع فقط در مورد ملاقاتهای مربوط به مراسم رسمی صادق است. وقتی مردم متوجه شدند که بدون اطلاع قبلی میتوانند به خانهٔ من بیایند، من اغلب در سراسر روز مهمان داشتم که پشت سر هم میآمدند و میرفتند. (ملکم، 1393: 5/134)
مأخذ: ملکم، ناپیر. 1393. سفرنامه یزد (پنج سال در شهری ايرانی). ترجمۀ علی محمد طرفداری. یزد: مهر پادین.
#ادب_و_آداب_دانی_ایرانی
@SofreNegar
.
Forwarded from سفرهنگار
1304 ه.ش.
چندی پیش طرحی در یک مجلهٔ فکاهی هفتگی آمریکا بود که آمریکائیها را به صورت پرستشکنندهٔ یک بُتِ فلزی مجسم میکرد که این بُت را یا در جیب خود حمل میکنند و یا در روی میز کار قرار میدهند و روزی صدها بار به او کرنش مینمایند. ایرانیها به هیچ وجه خود را بردهٔ ساعت نمیدانند و برای وقت ارزشی قائل نیستند و به طور کلی زندگی را به صورت اوقات حساب شدهای از زمان در نظر نمیگیرند؛ دهقان ساعت 9 یا 10 صبح به مزرعه میرود، تاجر بازار در حالیکه پا روی پا انداخته در پیشخوان دکانش با بیحالی منتظر مشتری مینشیند و تقریباً در منزل هر ایرانی با اشخاصی مواجه میشویم که با وضع آراسته و ظاهری خوش، بیکار نشسته است. در قهوهخانهها و کاروانسراها، در کنار خیابانها و جادهها گروه گروه از مردم ایران لم داده، صحبت میکنند، قلیان میکشند و یا ورق بازی میکنند. در پیادهروها یا کناره جادهها اغلب به کارگران با کشاورزانی برمیخوریم که در زیر آفتاب خوابیدهاند. ایرانیها در هر کاری که داشته باشند عجلهای در انجام آن ندارند؛ اگر کنفرانسی بناست در ساعت 4 تشکیل شود کار خود را در ساعت 30/5 شروع میکند. (میلسپو، 1356: 94)
مأخذ: میلسپو، آرتور چستر. 1356. ماموریت آمریکاییها در ایران. ترجمهٔ حسین ابوترابیان. تهران: انتشارات پیام.
@SofreNegar
1298 ه.ق.
مسامحه کاری و سهلانگاری در کارها نیز یکی از عادات ناپسندیست که اکثر قریب به اتفاق ایرانیان گرفتار آنند و بمحض مراجعه به آنها در مورد هر کار با بیاعتنائی نگاهت میکنند و مرتبا قول "فردا" و "فردا" هم قول فردا و فرداهای دیگر را میدهند.
اکثر آنها علاقه و اعتنای چندانی به "وقت شناسی" ندارند، بدین لحاظ از امضا کردن در ذیل قراردادیکه در آن روز و ساعت تشکیل جلسه یا ملاقاتی تعیین گردیده بیزارند. بدین لحاظ با وجود تعیین قرار همیشه در پی پیدا شدن اتفاق یا بهانهای جهت بهمزدن قرار و حاضر نشدن در راس ساعت معین در محل تجمع هستند و تاخیر در حضور و دیرتر یا بدون تعیین وقت به قرار آمدن را برای خود یکنوع پیشآمد دلخواه و امتیاز و شخصیت بشمار میآورند. (ویلز، 1368: 356)
مأخذ: ویلز، چارلز جیمز. 1368. ایران در یک قرن پیش (سفرنامه دکتر ویلز). ترجمۀ غلامحسین قراگوُزلو. تهران: اقبال.
@SofreNegar
1271 ه.ق.
[اهالی شهرنشین] وقتی میخواهند با شخصی ملاقات کنند ابتدا نوکری را به خانهٔ او میفرستند که احوالش را بپرسد و سؤال کند که آیا فلان روز یا فلان ساعت میتوان بیآنکه اسباب زحمتش شد به دیدارش رفت؟ در صورتی که پاسخ مثبت باشد راه میافتند و در ساعت موعود که هرگز مشخص نشده و چون ایرانیان به وقت اهمیتی قایل نیستند نمیتواند مشخص باشد به خانه آن شخص میروند. یک ساعت بعد از طلوع آفتاب بهترین وقت ملاقات است، زیرا هوا هنوز زیاد گرم نشده است، یا «عصر» یعنی هنگام نماز مغرب که اغلب اوقات ایرانیان آن را حذف میکنند و با نماز شب یک جا میخوانند. وقتی شخص باید عصر به دیدن کسی برود باید از ساعت سه تا شش بعدازظهر انتظارش را داشت. چون وقت ارزش ندارد، دیر آمدن عیب به شمار نمیرود یا عیبی است که همه دارند. (گوبینو، 1383: 5/314)
مأخذ: گوبینو، ژوزف آرتور. 1383. سه سال در آسیا: سفرنامهٔ کنت دوگوبینو (1858 – 1855). ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی. تهران: نشر قطره.
#ادب_و_آداب_دانی_ایرانی
@SofreNegar
.
چندی پیش طرحی در یک مجلهٔ فکاهی هفتگی آمریکا بود که آمریکائیها را به صورت پرستشکنندهٔ یک بُتِ فلزی مجسم میکرد که این بُت را یا در جیب خود حمل میکنند و یا در روی میز کار قرار میدهند و روزی صدها بار به او کرنش مینمایند. ایرانیها به هیچ وجه خود را بردهٔ ساعت نمیدانند و برای وقت ارزشی قائل نیستند و به طور کلی زندگی را به صورت اوقات حساب شدهای از زمان در نظر نمیگیرند؛ دهقان ساعت 9 یا 10 صبح به مزرعه میرود، تاجر بازار در حالیکه پا روی پا انداخته در پیشخوان دکانش با بیحالی منتظر مشتری مینشیند و تقریباً در منزل هر ایرانی با اشخاصی مواجه میشویم که با وضع آراسته و ظاهری خوش، بیکار نشسته است. در قهوهخانهها و کاروانسراها، در کنار خیابانها و جادهها گروه گروه از مردم ایران لم داده، صحبت میکنند، قلیان میکشند و یا ورق بازی میکنند. در پیادهروها یا کناره جادهها اغلب به کارگران با کشاورزانی برمیخوریم که در زیر آفتاب خوابیدهاند. ایرانیها در هر کاری که داشته باشند عجلهای در انجام آن ندارند؛ اگر کنفرانسی بناست در ساعت 4 تشکیل شود کار خود را در ساعت 30/5 شروع میکند. (میلسپو، 1356: 94)
مأخذ: میلسپو، آرتور چستر. 1356. ماموریت آمریکاییها در ایران. ترجمهٔ حسین ابوترابیان. تهران: انتشارات پیام.
@SofreNegar
1298 ه.ق.
مسامحه کاری و سهلانگاری در کارها نیز یکی از عادات ناپسندیست که اکثر قریب به اتفاق ایرانیان گرفتار آنند و بمحض مراجعه به آنها در مورد هر کار با بیاعتنائی نگاهت میکنند و مرتبا قول "فردا" و "فردا" هم قول فردا و فرداهای دیگر را میدهند.
اکثر آنها علاقه و اعتنای چندانی به "وقت شناسی" ندارند، بدین لحاظ از امضا کردن در ذیل قراردادیکه در آن روز و ساعت تشکیل جلسه یا ملاقاتی تعیین گردیده بیزارند. بدین لحاظ با وجود تعیین قرار همیشه در پی پیدا شدن اتفاق یا بهانهای جهت بهمزدن قرار و حاضر نشدن در راس ساعت معین در محل تجمع هستند و تاخیر در حضور و دیرتر یا بدون تعیین وقت به قرار آمدن را برای خود یکنوع پیشآمد دلخواه و امتیاز و شخصیت بشمار میآورند. (ویلز، 1368: 356)
مأخذ: ویلز، چارلز جیمز. 1368. ایران در یک قرن پیش (سفرنامه دکتر ویلز). ترجمۀ غلامحسین قراگوُزلو. تهران: اقبال.
@SofreNegar
1271 ه.ق.
[اهالی شهرنشین] وقتی میخواهند با شخصی ملاقات کنند ابتدا نوکری را به خانهٔ او میفرستند که احوالش را بپرسد و سؤال کند که آیا فلان روز یا فلان ساعت میتوان بیآنکه اسباب زحمتش شد به دیدارش رفت؟ در صورتی که پاسخ مثبت باشد راه میافتند و در ساعت موعود که هرگز مشخص نشده و چون ایرانیان به وقت اهمیتی قایل نیستند نمیتواند مشخص باشد به خانه آن شخص میروند. یک ساعت بعد از طلوع آفتاب بهترین وقت ملاقات است، زیرا هوا هنوز زیاد گرم نشده است، یا «عصر» یعنی هنگام نماز مغرب که اغلب اوقات ایرانیان آن را حذف میکنند و با نماز شب یک جا میخوانند. وقتی شخص باید عصر به دیدن کسی برود باید از ساعت سه تا شش بعدازظهر انتظارش را داشت. چون وقت ارزش ندارد، دیر آمدن عیب به شمار نمیرود یا عیبی است که همه دارند. (گوبینو، 1383: 5/314)
مأخذ: گوبینو، ژوزف آرتور. 1383. سه سال در آسیا: سفرنامهٔ کنت دوگوبینو (1858 – 1855). ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی. تهران: نشر قطره.
#ادب_و_آداب_دانی_ایرانی
@SofreNegar
.
Forwarded from مجمع پریشانی (سهیل یاری)
کمالیّون
مرحوم ادوارد براون که حامی و مشوق و پدر روحانی قزوینی بود، به اینجانب بر سبیلِ انتقاد از این دقّت افراطی، روزی گفت: «آقای قزوینی از کمالیون است. غافل از این است که گفتهاند: «الکَمالُ للهِ وَحدَه» و باید نتیجهٔ کار به هرجا رسیده، آن را طبع و نشر کرد و بعدها آنچه ممکن شود، از نقائص آن را رفع و مطلب را تکمیل کرده، باز چیزی بهطور الحاقی نشر نمود.»
سیدحسن تقیزاده، نقل از: یادداشتهای قزوینی، جلد اول، ص هفت
https://telegram.me/majmaeparishani
مرحوم ادوارد براون که حامی و مشوق و پدر روحانی قزوینی بود، به اینجانب بر سبیلِ انتقاد از این دقّت افراطی، روزی گفت: «آقای قزوینی از کمالیون است. غافل از این است که گفتهاند: «الکَمالُ للهِ وَحدَه» و باید نتیجهٔ کار به هرجا رسیده، آن را طبع و نشر کرد و بعدها آنچه ممکن شود، از نقائص آن را رفع و مطلب را تکمیل کرده، باز چیزی بهطور الحاقی نشر نمود.»
سیدحسن تقیزاده، نقل از: یادداشتهای قزوینی، جلد اول، ص هفت
https://telegram.me/majmaeparishani
Telegram
مجمع پریشانی
دربارهٔ زبان و ادبیات فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67