از میان علل مختلفی که باعث شده است جادهسازی در بوته فراموشی و تعطیل بیفتد باید قبل از همه از سستی و ندانمکاری حکومتها یاد کرد! – 1272 ه.ق.
از میان علل مختلفی که باعث شده است جادهسازی در بوته فراموشی و تعطیل بیفتد باید قبل از همه از سستی و ندانمکاری حکومتها یاد کرد؛ حکومتهائی که قادر به استحصال از قدرت تولیدی این مملکت نیستند، و از میزان امکانات صادراتی مواد خام و محصولهای صنایع دستی، که علیرغم موانع مختلف باز وجود دارد، هیچ تصوری ندارند. [ناصرالدین] شاه روزی به من اظهار کرد: «ایران معادن فلزات گرانبهای خود را استخراج نمیکند، ما طلا و نقره خود را از راه کیمیاگری بدست میآوریم.» اما البته تجار بهتر میدانند که این فلزات گرانبها از کجا میآید.
دلیل دیگر عدم عنایت به جاده سازی، که احمقانه است، این است که دشمن نتواند براحتی به مملکت سرازیر شود.
از این گذشته فقدان چوب و آهن مانع مهمی بشمار میآید. زیرا چوب جنگلهای انبوه ساحل خزر را از طریق جادههای غیر شوسه فعلی نمیتوان از مبدأ حمل کرد، و به همین ترتیب ذخایر و گنجینههای پُرعیار آهن و مس، مانند معادن ذغالسنگ وسیع آن، دستنخورده در دل خاک نهفته باقی مانده است.
بعد از این همه، باید در اختیار داشتن حیوانات بارکش عالی را ذکر کرد: اسب، قاطر، الاغ و شتر و قدرت و مقاومت و اطمینانی که این حیوانات در طی طریق دارند باعث شده است که ایرانیان بپندارند به هیچ وسیله دیگر نیازی نیست. (پولاک، 1368: 302)
هرچند که به علت وسعت و حاصلخیزی این سرزمین هرگز محصول در همه جا از بین نمیرود، باز پیش میآید که در ولایتی قحط و غلا حکمفرما شود، درحالیکه در ولایات دیگر غله از فرط فراوانی بهائی نداشته باشد.
بدین طریق بود که سرزمین حاصلخیز آذربایجان، در آخرین جنگ بین روسیه و عثمانی، ذخایر سرشار خود را با تمام حیوانات بارکشش به قیمتی گزاف فروخت؛ سال بعد در آن دیار خشکسالی روی داد و در نتیجه در تبریز قحط و غلای وحشتناکی حکمفرما شد و این در حالی بود که در قزوین یعنی در چهل و پنج میلی جنوبی آن و در همدان میوه از حد وفور نیز درگذشته بود. (پولاک، 1368: 4/303)
مأخذ: پولاک، یاکوب ادوارد. 1368. سفرنامه پولاک. مترجم کیکاووس جهانداری. تهران: خوارزمی.
@Shsyari
.
از میان علل مختلفی که باعث شده است جادهسازی در بوته فراموشی و تعطیل بیفتد باید قبل از همه از سستی و ندانمکاری حکومتها یاد کرد؛ حکومتهائی که قادر به استحصال از قدرت تولیدی این مملکت نیستند، و از میزان امکانات صادراتی مواد خام و محصولهای صنایع دستی، که علیرغم موانع مختلف باز وجود دارد، هیچ تصوری ندارند. [ناصرالدین] شاه روزی به من اظهار کرد: «ایران معادن فلزات گرانبهای خود را استخراج نمیکند، ما طلا و نقره خود را از راه کیمیاگری بدست میآوریم.» اما البته تجار بهتر میدانند که این فلزات گرانبها از کجا میآید.
دلیل دیگر عدم عنایت به جاده سازی، که احمقانه است، این است که دشمن نتواند براحتی به مملکت سرازیر شود.
از این گذشته فقدان چوب و آهن مانع مهمی بشمار میآید. زیرا چوب جنگلهای انبوه ساحل خزر را از طریق جادههای غیر شوسه فعلی نمیتوان از مبدأ حمل کرد، و به همین ترتیب ذخایر و گنجینههای پُرعیار آهن و مس، مانند معادن ذغالسنگ وسیع آن، دستنخورده در دل خاک نهفته باقی مانده است.
بعد از این همه، باید در اختیار داشتن حیوانات بارکش عالی را ذکر کرد: اسب، قاطر، الاغ و شتر و قدرت و مقاومت و اطمینانی که این حیوانات در طی طریق دارند باعث شده است که ایرانیان بپندارند به هیچ وسیله دیگر نیازی نیست. (پولاک، 1368: 302)
هرچند که به علت وسعت و حاصلخیزی این سرزمین هرگز محصول در همه جا از بین نمیرود، باز پیش میآید که در ولایتی قحط و غلا حکمفرما شود، درحالیکه در ولایات دیگر غله از فرط فراوانی بهائی نداشته باشد.
بدین طریق بود که سرزمین حاصلخیز آذربایجان، در آخرین جنگ بین روسیه و عثمانی، ذخایر سرشار خود را با تمام حیوانات بارکشش به قیمتی گزاف فروخت؛ سال بعد در آن دیار خشکسالی روی داد و در نتیجه در تبریز قحط و غلای وحشتناکی حکمفرما شد و این در حالی بود که در قزوین یعنی در چهل و پنج میلی جنوبی آن و در همدان میوه از حد وفور نیز درگذشته بود. (پولاک، 1368: 4/303)
مأخذ: پولاک، یاکوب ادوارد. 1368. سفرنامه پولاک. مترجم کیکاووس جهانداری. تهران: خوارزمی.
@Shsyari
.
قحطی 1288 ه.ق. و مسأله حمل و نقل!
چقدر جای افسوس و تعجب است که پس از آن قحطیهای سخت پیدرپی ایران و بخصوص این قحطی آخر در سال 12۸9 هجری که نصف بیشتر مردم ایران را تلف کرد و دربهدر نمود و اکثر از بلاد و دهات را ویران و خالی از سکنه کرد و هزاران نفوس محترمه مسلمین و برادران دینی ما را به لقمهای نان جوی به حسرت گذاشت، باز پس از نجات از آن بلای عظیم در صدد سدّ آن نیفتاده و حال این که گرانی و کمیابی مأكولات همه روزه در هر گوشه مملکت موجود بوده و ما را یادآور میشود. مثل اینکه اغلب ممالک ایران از خشکسالی و قحطی گرفتار صدمه هستند و بعضی جا[ها] به واسطهٔ وفور غله در زحمت و رنج و از حمل آن به محل فروش به واسطه نبودن راه عاجزند. در یک جا غله در انبارها پوسیده و در جای دیگر طالبان و مشتریان آن نعمت از گرسنگی در ضعف و حالت مردن میباشند.
شاهدی بر این مسئله که خود رأیالعین دیده، این است که در سنه 1296 هجری در کرمانشاهان توقف داشتم، همه روزه خبر میرسید که غله در آذربایجان رو به ترقی گذاشته تا اینکه نرخ غله رسید خرواری به چهل و پنج تومان و آن هم یافت نمیشد و بسیاری از فقرا که استطاعت خریدن آن نداشتند، بعضی فرار به خارجه کرده و بعضی از بیطاقتی و بیقوتی مردند و حال این که در کرمانشاهان غله به قسمتی وافر بود که واقعا قیمت نداشت و اگر میخواستند از چند فرسنگی گندم به شهر حمل نمایند، به واسطه صعوبت حمل و نقل، کرایه آن بیش از قیمت گندم میشد، چنانکه یکی از خوانین و ملاکین معتبر آن بلد که انبار و به اصطلاح خودشان لودهای غله بسیار داشت و میخواست حمل به شهر نموده به فروش برساند، ممکنش نمیشد. زیرا که چاروادار به جهت حمل غله از املاک خان مشارالیه به شهر، خرواری پنج قران کرایه میخواست و در شهر کرمانشاهان یک خروار گندم همان پنج قران قیمت داشت. چون خان مشارالیه لودهای خود را به جهت حاصل نو لازم داشت و از طرف دیگر اگر محصول خود را حمل به شهر میکرد به علاوه منفعت محتمل بود از کیسه هم مایه بگذارد و چنین معامله را از شرط عقل و صرفه دور دید، لهذا حكم داد که انبارها را پاک کرده، و آنچه از غلههای کهنه داشت بریزند بر آب قراسو که نزدیک به انبارهای غله بود.
حاصل آنکه اگر راه آهن میداشتیم، عوض آنکه آن غله به آب فرو ریخته شود، حمل به آذربایجان کرده که هم صاحب غله از فروش آن بهره میبرد و هم اهالی آن سامان از قحطی و گرسنگی نمیمردند. علاوه بر این همین که زارع دید محصول او به فروش میرسد و هر چه بیشتر حاصل عمل بیاورد و مشتری خواهد داشت آن وقت روز به روز بر عمل و ترویج زراعت و فلاحت خود کوشیده و همه ساله گندم و جو به خارج برده و در عوض یا طلا و نقره یا متاع دیگر که اسباب مایحتاج او است، اخذ میکرد و علاوه بر آن بر قیمت ملک خود که مایه ثروت و اعتبار حقیقی است میافزوده چنانکه ملل فرنگستان و آمریکا به همین واسطه صاحب این اعتبار و مکنت شدهاند. (کاشف، 1373: 3/72)
مأخذ: کاشف، محمد. 1373. تغییرات و ترقیات در وضع و حرکت و مسافرت و حمل اشیا و فواید راه آهن. به کوشش محمدجواد صاحبی. تهران: دفتر نشر میراث مکتوب.
@Shsyari
.
چقدر جای افسوس و تعجب است که پس از آن قحطیهای سخت پیدرپی ایران و بخصوص این قحطی آخر در سال 12۸9 هجری که نصف بیشتر مردم ایران را تلف کرد و دربهدر نمود و اکثر از بلاد و دهات را ویران و خالی از سکنه کرد و هزاران نفوس محترمه مسلمین و برادران دینی ما را به لقمهای نان جوی به حسرت گذاشت، باز پس از نجات از آن بلای عظیم در صدد سدّ آن نیفتاده و حال این که گرانی و کمیابی مأكولات همه روزه در هر گوشه مملکت موجود بوده و ما را یادآور میشود. مثل اینکه اغلب ممالک ایران از خشکسالی و قحطی گرفتار صدمه هستند و بعضی جا[ها] به واسطهٔ وفور غله در زحمت و رنج و از حمل آن به محل فروش به واسطه نبودن راه عاجزند. در یک جا غله در انبارها پوسیده و در جای دیگر طالبان و مشتریان آن نعمت از گرسنگی در ضعف و حالت مردن میباشند.
شاهدی بر این مسئله که خود رأیالعین دیده، این است که در سنه 1296 هجری در کرمانشاهان توقف داشتم، همه روزه خبر میرسید که غله در آذربایجان رو به ترقی گذاشته تا اینکه نرخ غله رسید خرواری به چهل و پنج تومان و آن هم یافت نمیشد و بسیاری از فقرا که استطاعت خریدن آن نداشتند، بعضی فرار به خارجه کرده و بعضی از بیطاقتی و بیقوتی مردند و حال این که در کرمانشاهان غله به قسمتی وافر بود که واقعا قیمت نداشت و اگر میخواستند از چند فرسنگی گندم به شهر حمل نمایند، به واسطه صعوبت حمل و نقل، کرایه آن بیش از قیمت گندم میشد، چنانکه یکی از خوانین و ملاکین معتبر آن بلد که انبار و به اصطلاح خودشان لودهای غله بسیار داشت و میخواست حمل به شهر نموده به فروش برساند، ممکنش نمیشد. زیرا که چاروادار به جهت حمل غله از املاک خان مشارالیه به شهر، خرواری پنج قران کرایه میخواست و در شهر کرمانشاهان یک خروار گندم همان پنج قران قیمت داشت. چون خان مشارالیه لودهای خود را به جهت حاصل نو لازم داشت و از طرف دیگر اگر محصول خود را حمل به شهر میکرد به علاوه منفعت محتمل بود از کیسه هم مایه بگذارد و چنین معامله را از شرط عقل و صرفه دور دید، لهذا حكم داد که انبارها را پاک کرده، و آنچه از غلههای کهنه داشت بریزند بر آب قراسو که نزدیک به انبارهای غله بود.
حاصل آنکه اگر راه آهن میداشتیم، عوض آنکه آن غله به آب فرو ریخته شود، حمل به آذربایجان کرده که هم صاحب غله از فروش آن بهره میبرد و هم اهالی آن سامان از قحطی و گرسنگی نمیمردند. علاوه بر این همین که زارع دید محصول او به فروش میرسد و هر چه بیشتر حاصل عمل بیاورد و مشتری خواهد داشت آن وقت روز به روز بر عمل و ترویج زراعت و فلاحت خود کوشیده و همه ساله گندم و جو به خارج برده و در عوض یا طلا و نقره یا متاع دیگر که اسباب مایحتاج او است، اخذ میکرد و علاوه بر آن بر قیمت ملک خود که مایه ثروت و اعتبار حقیقی است میافزوده چنانکه ملل فرنگستان و آمریکا به همین واسطه صاحب این اعتبار و مکنت شدهاند. (کاشف، 1373: 3/72)
مأخذ: کاشف، محمد. 1373. تغییرات و ترقیات در وضع و حرکت و مسافرت و حمل اشیا و فواید راه آهن. به کوشش محمدجواد صاحبی. تهران: دفتر نشر میراث مکتوب.
@Shsyari
.
قحطی 1288 ه.ق. و مسأله حمل و نقل!
آثار شروع قحطی در سرتاسر کشور ایران درحال خودنمائی بود و آرام آرام چهره کریهش را بصورت جدیتر نشان میداد. دو سال تمام حتی یک قطره باران از آسمان به زمین نبارید. زمین و باغ و صحرا همه جا خشک و تفتیده، نه کِشتی، و نه حاصلی، نه خواربار و نه غلهای، انبارها خالی، حیوانات هم بیشتر بمصرف خوراک گرسنگان بیچیز رسید.
اندک چهارپایان باقیمانده هم جز پوست و استخوانی بیشتر نبودند و از شدت گرسنگی حال و توان حرکت و کار کردن نداشتند. [...] نرخ کرایه چهارپایان بارکش بعلت کمبود حیوان تا آنچنان مرحله سرسامآوری ترقی کرد که کسی را قدرت اقدام به آن نبود، در نتیجه در کشوریکه کلیه امور حمل و نقل آن بوسیله چهارپایان انجام میگرفت بروز این امر باعث بر فلج شدن امور حمل و نقل و تجارت گردید. تعداد اندک چهارپایان قیمتی و اصیل از قبیل اسبهای ممتاز هنوز هم باقیمانده در اصطبل اغنیا نیز در اثر کمخوراکی و بیتوجهی بصورت اسفانگیزی درآمدند و از شدت لاغری پوستشان به استخوانشان چسبیده بود. در گوشه و کنار خیابانها و در میان چاله و رهگذر جادههای بیرون شهر همه جا اجساد چهارپایان از گرسنگی تلف شده و در حال حاضر متعفن گشته و در حال فساد بچشم میخورد. [...] در طول دوران قحطی اتفاقات تکاندهنده زیادی در سرتاسر خاک ایران افتاد که من به تعدادی از آنها که در ناحیه اصفهان و شیراز رخ داده اشاره میکنم.
مردم قحطی زده اغلب مجبور به خوردن علفهای خشک بیابان و برگ درختان شدند.
عدهای هم اقدام به خوردن نه تنها نعش حیوانات، بلکه جنازه انسانها کردند.
از همه بدتر حمله بعضی از قحطیزدگان بسوی بچههای آواره بود.
بدتر از آن فروخته شدن بعضی از اطفال و کودکان توسط پدر و مادر آنان بدیگران بود. به دفعات مختلف موارد آدمخواری دیده شد.
وجود جمعیت خیرخواهان حمایتکننده از قحطیزدگان هم که قدرت آنچنانی جهت پوشش کلیه نیازمندان نداشت، در نتیجه طول چندانی نکشید که بیماری تیفوئید، و دیفتری در میان قحطیزدگان بیچاره شیوع پیدا کرد و شروع به کشتار بیحساب از این محرومین کمتوان نمود. (ویلز، 1368: 92/287)
مأخذ: ویلز، چارلز جیمز. 1368. ایران در یک قرن پیش (سفرنامه دکتر ویلز). ترجمۀ غلامحسین قراگوُزلو. تهران: اقبال.
@Shsyari
.
آثار شروع قحطی در سرتاسر کشور ایران درحال خودنمائی بود و آرام آرام چهره کریهش را بصورت جدیتر نشان میداد. دو سال تمام حتی یک قطره باران از آسمان به زمین نبارید. زمین و باغ و صحرا همه جا خشک و تفتیده، نه کِشتی، و نه حاصلی، نه خواربار و نه غلهای، انبارها خالی، حیوانات هم بیشتر بمصرف خوراک گرسنگان بیچیز رسید.
اندک چهارپایان باقیمانده هم جز پوست و استخوانی بیشتر نبودند و از شدت گرسنگی حال و توان حرکت و کار کردن نداشتند. [...] نرخ کرایه چهارپایان بارکش بعلت کمبود حیوان تا آنچنان مرحله سرسامآوری ترقی کرد که کسی را قدرت اقدام به آن نبود، در نتیجه در کشوریکه کلیه امور حمل و نقل آن بوسیله چهارپایان انجام میگرفت بروز این امر باعث بر فلج شدن امور حمل و نقل و تجارت گردید. تعداد اندک چهارپایان قیمتی و اصیل از قبیل اسبهای ممتاز هنوز هم باقیمانده در اصطبل اغنیا نیز در اثر کمخوراکی و بیتوجهی بصورت اسفانگیزی درآمدند و از شدت لاغری پوستشان به استخوانشان چسبیده بود. در گوشه و کنار خیابانها و در میان چاله و رهگذر جادههای بیرون شهر همه جا اجساد چهارپایان از گرسنگی تلف شده و در حال حاضر متعفن گشته و در حال فساد بچشم میخورد. [...] در طول دوران قحطی اتفاقات تکاندهنده زیادی در سرتاسر خاک ایران افتاد که من به تعدادی از آنها که در ناحیه اصفهان و شیراز رخ داده اشاره میکنم.
مردم قحطی زده اغلب مجبور به خوردن علفهای خشک بیابان و برگ درختان شدند.
عدهای هم اقدام به خوردن نه تنها نعش حیوانات، بلکه جنازه انسانها کردند.
از همه بدتر حمله بعضی از قحطیزدگان بسوی بچههای آواره بود.
بدتر از آن فروخته شدن بعضی از اطفال و کودکان توسط پدر و مادر آنان بدیگران بود. به دفعات مختلف موارد آدمخواری دیده شد.
وجود جمعیت خیرخواهان حمایتکننده از قحطیزدگان هم که قدرت آنچنانی جهت پوشش کلیه نیازمندان نداشت، در نتیجه طول چندانی نکشید که بیماری تیفوئید، و دیفتری در میان قحطیزدگان بیچاره شیوع پیدا کرد و شروع به کشتار بیحساب از این محرومین کمتوان نمود. (ویلز، 1368: 92/287)
مأخذ: ویلز، چارلز جیمز. 1368. ایران در یک قرن پیش (سفرنامه دکتر ویلز). ترجمۀ غلامحسین قراگوُزلو. تهران: اقبال.
@Shsyari
.
قحطی 1336 ه.ق. و مسأله حمل و نقل!
مملکت ما نه از حیث طبیعت راه دارد نه حیث صنعت. یک رودخانه که قابل راندن کرجی هم باشد ندارد. یک کانال یا یک وجب خط آهن هم نیست. این برنج در ماورای بحر خزر فاسد بشود، پوسیده شود به ده فرسنگ با پنجاه فرسنگ آن سمتتر نمیشود حمل نمود. یا اگر حمل شود چندین مقابل قیمت کرایه برمیدارند، همینطور در جای دیگر غلات. یا باید در تمام مملکت وسیع ما همهچیز به حد اعلی خوب باشد تا در رفاه باشند یا اگر نباشد همیشه یک نصف گرسنه بمانند. در حقیقت مملکت ایران ویران و خرابِ نداشتنِ راه است و بس. تا آن ساخته نشود همیشه یک سمت گرفتار تنگی و عسرت و گرسنگی هستند، سمت دیگر از شدت فراوانی غلهشان فاسد و خراب، گرفتار شپشه، به واسطه عدم فروش آن برای سایر امتعه و چیزها در عسرت و تنگی. شاید در سیستان غله الان خرواری دو تومان باشد اما در فارس به یکصد تومان. سیستانی از عدم فروش باید لخت و برهنه باشد فارسی برای یک تکه نان آه بکشد و جان بدهد. (سالور، 1374: ج7، 4921)
قحط و غلا در ایران شدت کرده عدم وسایل حملونقل خیلی کمتر از سابق [است] به این واسطه اگر نقطهای هم فراوانی است، حمل آن غیرمقدور شده است. در اغلب شهرها فریاد الجوع الجوع بلند است و خلق خدا تلف میشوند. مرض وبا هم در بنادر تا کازرون که شیوع داشت اینک در بارفروش و ساری هم بروز نموده. (سالور، 1374: ج7، 5056)
درست پس از چهار روز معطلی تنکابون و گرفتن بلیت هر آدمی که دو من برنج با دوش حمل میکرد پانزده مکان باید گرفتار گمرکچی و پست باشد و در هرجا چیزی از او مطالبه داشتند. لاعلاج ده جا را ندهد پنج جا میگرفتند. روی هم رفته حرکات حضرات بد بود نه خوب و تمام مقصود هم گرفتن پول بود لاغیر. (سالور، 1374: ج7، 5265)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
مملکت ما نه از حیث طبیعت راه دارد نه حیث صنعت. یک رودخانه که قابل راندن کرجی هم باشد ندارد. یک کانال یا یک وجب خط آهن هم نیست. این برنج در ماورای بحر خزر فاسد بشود، پوسیده شود به ده فرسنگ با پنجاه فرسنگ آن سمتتر نمیشود حمل نمود. یا اگر حمل شود چندین مقابل قیمت کرایه برمیدارند، همینطور در جای دیگر غلات. یا باید در تمام مملکت وسیع ما همهچیز به حد اعلی خوب باشد تا در رفاه باشند یا اگر نباشد همیشه یک نصف گرسنه بمانند. در حقیقت مملکت ایران ویران و خرابِ نداشتنِ راه است و بس. تا آن ساخته نشود همیشه یک سمت گرفتار تنگی و عسرت و گرسنگی هستند، سمت دیگر از شدت فراوانی غلهشان فاسد و خراب، گرفتار شپشه، به واسطه عدم فروش آن برای سایر امتعه و چیزها در عسرت و تنگی. شاید در سیستان غله الان خرواری دو تومان باشد اما در فارس به یکصد تومان. سیستانی از عدم فروش باید لخت و برهنه باشد فارسی برای یک تکه نان آه بکشد و جان بدهد. (سالور، 1374: ج7، 4921)
قحط و غلا در ایران شدت کرده عدم وسایل حملونقل خیلی کمتر از سابق [است] به این واسطه اگر نقطهای هم فراوانی است، حمل آن غیرمقدور شده است. در اغلب شهرها فریاد الجوع الجوع بلند است و خلق خدا تلف میشوند. مرض وبا هم در بنادر تا کازرون که شیوع داشت اینک در بارفروش و ساری هم بروز نموده. (سالور، 1374: ج7، 5056)
درست پس از چهار روز معطلی تنکابون و گرفتن بلیت هر آدمی که دو من برنج با دوش حمل میکرد پانزده مکان باید گرفتار گمرکچی و پست باشد و در هرجا چیزی از او مطالبه داشتند. لاعلاج ده جا را ندهد پنج جا میگرفتند. روی هم رفته حرکات حضرات بد بود نه خوب و تمام مقصود هم گرفتن پول بود لاغیر. (سالور، 1374: ج7، 5265)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
شاه فرمود گُه خورده، شتر و قاطر و خر صد هزار مرتبه از راهآهن بهتر است!
یکشنبه 3 [محرم 1304 ه.ق.] – شاه سوار شدند جلالیه رفتند. مرا هم دیروز خبر کرده بودند جلو رفتم. شاه تشریف آوردند. روزنامهها خوانده شد. عصر شاه باغ اسبدوانی تنریف بردند. من خانه آمدم. امروز مجدالدوله گفت خانهٔ ناظمالدوله رفته بودم. بوآتال نمونهٔ کوچکی از راهآهن آورده بود. شاه فرمود گُه خورده بود، شتر و قاطر و خر صد هزار مرتبه از راهآهن بهتر است، حالا چهل پنجاه نفر فرنگی طهران هستند ما عاجزیم، اگر راهآهن ساخته شود هزار نفر بیایند چه خواهیم کرد! مراجعت عبور از خیابان ایلخانی گذشتم. خانهٔ کتابچی رفتم. صحبت راهآهن شد. گفت امینالسلطان صورت کتابچهٔ راهآهن انگلیس را بمن داد که انتقاد کنم. من صریح نوشتم که راهآهن مضر است برای استقلال شما. این بود که موقوف شد. (اعتمادالسلطنه، 1350: 462)
مأخذ: اعتمادالسلطنه، محمدحسن. 1350. روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه (چاپ دوم). با مقدمه و فهارس ایرج افشار. تهران: امیرکبیر.
@Shsyari
.
یکشنبه 3 [محرم 1304 ه.ق.] – شاه سوار شدند جلالیه رفتند. مرا هم دیروز خبر کرده بودند جلو رفتم. شاه تشریف آوردند. روزنامهها خوانده شد. عصر شاه باغ اسبدوانی تنریف بردند. من خانه آمدم. امروز مجدالدوله گفت خانهٔ ناظمالدوله رفته بودم. بوآتال نمونهٔ کوچکی از راهآهن آورده بود. شاه فرمود گُه خورده بود، شتر و قاطر و خر صد هزار مرتبه از راهآهن بهتر است، حالا چهل پنجاه نفر فرنگی طهران هستند ما عاجزیم، اگر راهآهن ساخته شود هزار نفر بیایند چه خواهیم کرد! مراجعت عبور از خیابان ایلخانی گذشتم. خانهٔ کتابچی رفتم. صحبت راهآهن شد. گفت امینالسلطان صورت کتابچهٔ راهآهن انگلیس را بمن داد که انتقاد کنم. من صریح نوشتم که راهآهن مضر است برای استقلال شما. این بود که موقوف شد. (اعتمادالسلطنه، 1350: 462)
مأخذ: اعتمادالسلطنه، محمدحسن. 1350. روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه (چاپ دوم). با مقدمه و فهارس ایرج افشار. تهران: امیرکبیر.
@Shsyari
.
Forwarded from کتابخانه اصفهانشناسی
📖 کتابخانه و مرکز اسناد اصفهانشناسی مجازی انجمن دوستداران اصفهان در تلگرام به نشانی زیر در دسترس علاقهمندان است:
💠 @Isfahan_Studies_Library
💠 @Isfahan_Studies_Library
از چه بابت و به چه ملاحظه دولت این مستمری را بشما داده است؟
در آن سالها که خود من در خمسه حکومت داشتم (1306 تا 1309 ق) روزی، ضعیفهای به اندرون حکومتی آمد و عرضحالی به من داد، عرض حال را خواندم دیدم مطالبهٔ ده تومان مستمری خود را که چند سال پرداخت نشده بود کرده است.
از او سئوال کردم، از چه بابت و بچه ملاحظه دولت این مستمری را بشما داده است؟ جواب داد چون من در یک شکم سه پسر آوردم، چنانکه معمول است، دولت به توسط حکومت خمسه ده تومان مستمری به من داد و حالا چند سال است که حکام خمسه از پرداخت مستمری ابدی من خودداری کردهاند. (احتشامُ السّلطنه، 1367: 9)
مأخذ: احتشامُ السّلطنه، محمود علامیر. 1367. خاطرات احتشامُ السّلطنه (چاپ دوم). بکوشش سیّدمحمّد مهدی مُوسوی. تهران: انتشارات زوّار.
@Shsyari
.
در آن سالها که خود من در خمسه حکومت داشتم (1306 تا 1309 ق) روزی، ضعیفهای به اندرون حکومتی آمد و عرضحالی به من داد، عرض حال را خواندم دیدم مطالبهٔ ده تومان مستمری خود را که چند سال پرداخت نشده بود کرده است.
از او سئوال کردم، از چه بابت و بچه ملاحظه دولت این مستمری را بشما داده است؟ جواب داد چون من در یک شکم سه پسر آوردم، چنانکه معمول است، دولت به توسط حکومت خمسه ده تومان مستمری به من داد و حالا چند سال است که حکام خمسه از پرداخت مستمری ابدی من خودداری کردهاند. (احتشامُ السّلطنه، 1367: 9)
مأخذ: احتشامُ السّلطنه، محمود علامیر. 1367. خاطرات احتشامُ السّلطنه (چاپ دوم). بکوشش سیّدمحمّد مهدی مُوسوی. تهران: انتشارات زوّار.
@Shsyari
.
مردم بعد از خوردن سگ و گربه و هر چه خوردنی بود ناچار به خوردن اطفال و اموات پرداختند!
سال 1288 ق را باید در تاریخ ایران ثبت نمود، در این سال قحطی تمام ایران را فرا گرفت و گندم که قیمت عادی و معمولی آن خرواری یک تومان تا پانزده قران با اختلاف محل بود، رفته رفته به سی، چهل، پنجاه تومان رسید و سپس بکلی نایاب شد. با اینکه من خیلی طفل بودم و جز خیابان باب همایون و کوچههای اطراف خانه خودمان را نمیدیدم، نمیدانم بچه مناسب گذارم به کنار خندق در محلی که امروز به خیابان چراغ گاز معروف است افتاد و جمعی از مردم را دیدم که بر سر یک لاشهٔ اسب یا قاطر ریخته و با چاقو آنرا میبریدند و از دست یکدیگر میکشیدند.
باز در خاطر دارم که در خانه ما چند تن عمله کار میکرد، وقت ظهر برای میرزا مختار گرگانی معلم ما که شخص تند و بدخوئی بود از اندرون نهار آوردند. غذائی که برای او داده بودند عبارت بود از نان و پنیر و آش. میرزا مختار کاسه مس را میان باغچه انداخت که من نمیتوانم هر روز آش بخورم، عملجات فوراً بروی آش ریخته شده افتادند و شروع به لیسیدن آشها نمودند.
همچنین در خاطر دارم، که شخصی یک عدد نان از روی منبر دکان خبازی ابتدای خیابان علاءالدوله برداشت، نانوا و کسبه و مردم رهگذر بر سر او ریختند که نان را بگیرند و او در همان حال که با مشت و لگد بر سر و سینهاش میزدند نان را میبلعید.
زمستان آن سال به نهایت سخت شد، سرما و گرسنگی و بینظمی در جمیع شئون و نبودن هیچ وسیلهای برای رفع آن بلیات هزارها مردم جان سپردند و ناخوشی وبا هم در تعاقب آن مصیبتها شایع شد، مردم بعد از خوردن سگ و گربه و هر چه خوردنی و بقول معروف دندانگیر بود ناچار به خوردن اطفال پرداختند. مردم قحطی زده، اطفال را میدزدیدند و میخوردند. در اوائل تابستان که به تازگی از شدت قحعلی کاسته میشد، بیماری وبا شدت یافت و خرمن عمر مردمی را که با گوشت چهارپایان و اموات زنده مانده بودند، هزار هزار درو کرد.
شاه در مراجعت از عتبات، میرزا حسینخان مرحوم (معینالملک – مشیرالدوله – سپهسالار اعظم) را که سفیر کبیر ایران در اسلامبول بود و برای پذیرائی شاه در خاک عثمانی به بغداد رفته بود همراه خود به طهران آورد، و با لقب مشیرالدوله به وزارت عدلیه منصوب کرد.
کودکان فقیر را به حکم دولت فیمابین اغنیاء تقسیم کردند. پدرم نگاهداری از پنجاه نفر را قبول کرد. یقیناً اگر سایر وزراء و اعیان و امراء به تناسب ثروت و قیاس با پدرم از فقراء پرستاری و پذیرایی میکردند دیو قحطی در مقابل احسان اغنیاء بزانو درآمده بود. لکن متأسفانه آنها که انبارهای انباشته داشتند به نفس خود و خانواده خویش ستم و سختی میکردند و قوت مردم را احتکار کرده بودند و ضعف و اضعاف و حتی پنجاه مقابل قیمت دیگ طمع ایشان را از جوش نمیانداخت و منتظر بودند تا صد و دویست و سیصد برابر بفروشند و از مردم که چون برگ خزان بزمین میریختند و از فرط گرسنگی جان شیرین تسلیم میکردند غمی نداشتند... از اشعار و تصنیفهائی که مردم کوچه و بازار ساخته بودند و در شهر میخواندند چند مصرع که در خاطر دارم چنین است:
شاه کجکلاه رفته کربلا، نان شده گران، یکمن یک قران.
پیداست که این تصنیف مربوط به آغاز قحطی است و نان یک من یک قران فوق طاقت و مایهٔ تعجب عامه بود. در صورتیکه چند ماه بعد قیمت یک من نان از بیست و سی قران هم تجاوز نمود... بلکه نان حکم سیمرغ و کیمیا پیدا کرد و دیگر صحبت قیمت در میان نبود، یک کف دست نان بیشتر از جان یک انسان ارزش داشت.
باری در سال بعد، اگر چه برای کشت کافی، تخم و بذر بدست نمیآمد و طبعاً خیلی خیلی کم کشت شده بود، بقدرت خدا بقدری فراوانی شد که موجب تعجب همه کس گردید. (احتشامُ السّلطنه، 1367: 4/12)
مأخذ: احتشامُ السّلطنه، محمود علامیر. 1367. خاطرات احتشامُ السّلطنه (چاپ دوم). بکوشش سیّدمحمّد مهدی مُوسوی. تهران: انتشارات زوّار.
@Shsyari
.
سال 1288 ق را باید در تاریخ ایران ثبت نمود، در این سال قحطی تمام ایران را فرا گرفت و گندم که قیمت عادی و معمولی آن خرواری یک تومان تا پانزده قران با اختلاف محل بود، رفته رفته به سی، چهل، پنجاه تومان رسید و سپس بکلی نایاب شد. با اینکه من خیلی طفل بودم و جز خیابان باب همایون و کوچههای اطراف خانه خودمان را نمیدیدم، نمیدانم بچه مناسب گذارم به کنار خندق در محلی که امروز به خیابان چراغ گاز معروف است افتاد و جمعی از مردم را دیدم که بر سر یک لاشهٔ اسب یا قاطر ریخته و با چاقو آنرا میبریدند و از دست یکدیگر میکشیدند.
باز در خاطر دارم که در خانه ما چند تن عمله کار میکرد، وقت ظهر برای میرزا مختار گرگانی معلم ما که شخص تند و بدخوئی بود از اندرون نهار آوردند. غذائی که برای او داده بودند عبارت بود از نان و پنیر و آش. میرزا مختار کاسه مس را میان باغچه انداخت که من نمیتوانم هر روز آش بخورم، عملجات فوراً بروی آش ریخته شده افتادند و شروع به لیسیدن آشها نمودند.
همچنین در خاطر دارم، که شخصی یک عدد نان از روی منبر دکان خبازی ابتدای خیابان علاءالدوله برداشت، نانوا و کسبه و مردم رهگذر بر سر او ریختند که نان را بگیرند و او در همان حال که با مشت و لگد بر سر و سینهاش میزدند نان را میبلعید.
زمستان آن سال به نهایت سخت شد، سرما و گرسنگی و بینظمی در جمیع شئون و نبودن هیچ وسیلهای برای رفع آن بلیات هزارها مردم جان سپردند و ناخوشی وبا هم در تعاقب آن مصیبتها شایع شد، مردم بعد از خوردن سگ و گربه و هر چه خوردنی و بقول معروف دندانگیر بود ناچار به خوردن اطفال پرداختند. مردم قحطی زده، اطفال را میدزدیدند و میخوردند. در اوائل تابستان که به تازگی از شدت قحعلی کاسته میشد، بیماری وبا شدت یافت و خرمن عمر مردمی را که با گوشت چهارپایان و اموات زنده مانده بودند، هزار هزار درو کرد.
شاه در مراجعت از عتبات، میرزا حسینخان مرحوم (معینالملک – مشیرالدوله – سپهسالار اعظم) را که سفیر کبیر ایران در اسلامبول بود و برای پذیرائی شاه در خاک عثمانی به بغداد رفته بود همراه خود به طهران آورد، و با لقب مشیرالدوله به وزارت عدلیه منصوب کرد.
کودکان فقیر را به حکم دولت فیمابین اغنیاء تقسیم کردند. پدرم نگاهداری از پنجاه نفر را قبول کرد. یقیناً اگر سایر وزراء و اعیان و امراء به تناسب ثروت و قیاس با پدرم از فقراء پرستاری و پذیرایی میکردند دیو قحطی در مقابل احسان اغنیاء بزانو درآمده بود. لکن متأسفانه آنها که انبارهای انباشته داشتند به نفس خود و خانواده خویش ستم و سختی میکردند و قوت مردم را احتکار کرده بودند و ضعف و اضعاف و حتی پنجاه مقابل قیمت دیگ طمع ایشان را از جوش نمیانداخت و منتظر بودند تا صد و دویست و سیصد برابر بفروشند و از مردم که چون برگ خزان بزمین میریختند و از فرط گرسنگی جان شیرین تسلیم میکردند غمی نداشتند... از اشعار و تصنیفهائی که مردم کوچه و بازار ساخته بودند و در شهر میخواندند چند مصرع که در خاطر دارم چنین است:
شاه کجکلاه رفته کربلا، نان شده گران، یکمن یک قران.
پیداست که این تصنیف مربوط به آغاز قحطی است و نان یک من یک قران فوق طاقت و مایهٔ تعجب عامه بود. در صورتیکه چند ماه بعد قیمت یک من نان از بیست و سی قران هم تجاوز نمود... بلکه نان حکم سیمرغ و کیمیا پیدا کرد و دیگر صحبت قیمت در میان نبود، یک کف دست نان بیشتر از جان یک انسان ارزش داشت.
باری در سال بعد، اگر چه برای کشت کافی، تخم و بذر بدست نمیآمد و طبعاً خیلی خیلی کم کشت شده بود، بقدرت خدا بقدری فراوانی شد که موجب تعجب همه کس گردید. (احتشامُ السّلطنه، 1367: 4/12)
مأخذ: احتشامُ السّلطنه، محمود علامیر. 1367. خاطرات احتشامُ السّلطنه (چاپ دوم). بکوشش سیّدمحمّد مهدی مُوسوی. تهران: انتشارات زوّار.
@Shsyari
.
لوئی پانزدهم سلسلهٔ قاجاریه!
در سلطنت مظفرالدین شاه هر یک از شاهنشاهزادگان را که به یکی از ایالات والی و حاکم میکردند. بشیوهٔ سالارالدوله با جان و مال مردم رفتار مینمودند. سالارالدوله در طی حکومتهائی که در کرمانشاهان، خمسه، کردستان، بروجرد، لرستان داشت بر جان و مال و ناموس و حیثیت مردم ابقاء نکرد و هیچ مرجعی که جنایات او و دیگر شاهنشاهزادهها را باز و خواست و تعقیب و مجازات نماید نبود. پدر بزرگوارش هم وقتی میشنید، به اصطلاح قدری مثل خالهزنکها، قُرقُر میکرد و بعضی اوقات هم نفرین مینمود.. معلوم است از چنان پدر بیحال و ضعیف و بَداخلاق و احمق که سعی داشت ظاهرش مطابق شرع باشد غیر از این توقع نبود. از جمله اعمال خیر آن پادشاه خرید حج و تشرف به اعتاب مقدسه برای خود و پدر و مادر و نیاکانش بود!! و یکی از بدترین کارهای او این بود که قرآنهای قیمتی خزانه سلطنتی را برای آنکه به اصطلاح حبس نباشند از خزانه و کتابخانه بیرون داد و یک جلد آن بجای خود بازنگشت. و همین پادشاه جمجاه انواع فسق و فجور و اعمال ناشایستی که شایسته هیچ مهتر و قاطرچی نبود مرتکب میشد و در حضور تمام وزراء و اعیان که از تبریز برای دارالخلافه مبارکه و مردم بدبخت آن سوغات آورده بود، همراه با تمام آنهائی که در طهران میتوانستند داخل آن حوزهٔ ننگین و شرمآور بشوند در دربار معدلتمدار دست به انواع مناهی و منکرات میآلود.
این پادشاه و دار و دسته رسوای او در مجالس در باری خود رفتار و حرکات دربار لوئی پانزدهم را تکرار میکردند و مرتکب اعمالی میشدند که قلم از یادآوری و تحریر آن شرم داشته و صفحات کتاب ملوث میگردد... با این تفاوت که این لوئی پانزدهم سلسلهٔ قاجاریه در خاتمه هر یک از آن مجالس شرمآور قدری گریه و توبه و استغفار مینمود و فرمان احضار سید بحرینی یا آقا سیدحسین پسر او را صادر مینمود. تا برایش حدیث کسا و دیگر ادعیه و اوراد را بخوانند!!. (احتشامُ السّلطنه، 1367: 6/105)
مأخذ: احتشامُ السّلطنه، محمود علامیر. 1367. خاطرات احتشامُ السّلطنه (چاپ دوم). بکوشش سیّدمحمّد مهدی مُوسوی. تهران: انتشارات زوّار.
@Shsyari
.
در سلطنت مظفرالدین شاه هر یک از شاهنشاهزادگان را که به یکی از ایالات والی و حاکم میکردند. بشیوهٔ سالارالدوله با جان و مال مردم رفتار مینمودند. سالارالدوله در طی حکومتهائی که در کرمانشاهان، خمسه، کردستان، بروجرد، لرستان داشت بر جان و مال و ناموس و حیثیت مردم ابقاء نکرد و هیچ مرجعی که جنایات او و دیگر شاهنشاهزادهها را باز و خواست و تعقیب و مجازات نماید نبود. پدر بزرگوارش هم وقتی میشنید، به اصطلاح قدری مثل خالهزنکها، قُرقُر میکرد و بعضی اوقات هم نفرین مینمود.. معلوم است از چنان پدر بیحال و ضعیف و بَداخلاق و احمق که سعی داشت ظاهرش مطابق شرع باشد غیر از این توقع نبود. از جمله اعمال خیر آن پادشاه خرید حج و تشرف به اعتاب مقدسه برای خود و پدر و مادر و نیاکانش بود!! و یکی از بدترین کارهای او این بود که قرآنهای قیمتی خزانه سلطنتی را برای آنکه به اصطلاح حبس نباشند از خزانه و کتابخانه بیرون داد و یک جلد آن بجای خود بازنگشت. و همین پادشاه جمجاه انواع فسق و فجور و اعمال ناشایستی که شایسته هیچ مهتر و قاطرچی نبود مرتکب میشد و در حضور تمام وزراء و اعیان که از تبریز برای دارالخلافه مبارکه و مردم بدبخت آن سوغات آورده بود، همراه با تمام آنهائی که در طهران میتوانستند داخل آن حوزهٔ ننگین و شرمآور بشوند در دربار معدلتمدار دست به انواع مناهی و منکرات میآلود.
این پادشاه و دار و دسته رسوای او در مجالس در باری خود رفتار و حرکات دربار لوئی پانزدهم را تکرار میکردند و مرتکب اعمالی میشدند که قلم از یادآوری و تحریر آن شرم داشته و صفحات کتاب ملوث میگردد... با این تفاوت که این لوئی پانزدهم سلسلهٔ قاجاریه در خاتمه هر یک از آن مجالس شرمآور قدری گریه و توبه و استغفار مینمود و فرمان احضار سید بحرینی یا آقا سیدحسین پسر او را صادر مینمود. تا برایش حدیث کسا و دیگر ادعیه و اوراد را بخوانند!!. (احتشامُ السّلطنه، 1367: 6/105)
مأخذ: احتشامُ السّلطنه، محمود علامیر. 1367. خاطرات احتشامُ السّلطنه (چاپ دوم). بکوشش سیّدمحمّد مهدی مُوسوی. تهران: انتشارات زوّار.
@Shsyari
.
لوئی پانزدهم سلسلهٔ قاجاریه!
شاه مردی متوسط القامه چهارشانه مربوع است. چهرهاش بزرگ مایل به درازی، چشمی گشاد و سبلتی بلند که از تمام اهالی ایران بلندتر است. چهرهٔ این شاه از اغلب مردم مقبولتر میباشد. مابین مردم که میایستد برازندگی و برتری بر سایرین دارد. لیکن قدری بینمک است. زلف کمی دارد. اما وسط سرش سفید و پُرمو است. طبیعتش متلون المزاج است. به دوستی او اطمینان کسی نمیتواند بنماید. چنانکه هر سالی به یک نفری محبت مفرط داشته و در سال بعد عداوت مفرط و قدری بلادت و کندی در ذهن دارد و زودباور میباشد و بهکسی که محبت دارد حرف او را همهجور میشنود و مطیع اوست. شهوتپرست و صورتپرست است و به پسران و مرد خوشگل محبت زیاد دارد و در عمل لواط بیاختیار است. چنانکه میگویند در ایام ولیعهدیش در تبریز شاگرد بنایی که در عمارتش بنایی میکرد و برورویی داشت درسپوخت و اغلب نوکرهای خوبصورت خود را ... است چنانکه یکی از نوکرهای مخصوص او بقالاُقلی است به ترکی یعنی پسرِ بقال که در جوانی به او رغبت کرد و او را پیشخدمت خود ساخت و آن عهد از تمام نوکرهایش برتری یافت و از عشق او دیوانه بود و این عمل شنیع در آذربایجان شهرت کرد و پدرش ناصرالدین شاه در طهران شنید و به او نوشت که او را بیرون نما. باز گوش نداد و با او ... میکرد.
این شاه قمار نیز مینماید. از آنطرف مرد خیلی بااعتقادی است. اعتقادش به خدا و پیغمبر و ائمه علیهم السّلام به کمال است، مخصوصاً به سادات احترام فوقالعاده [می]گذارد. در کرم و سخاوت حاتم عصر خود است. در حلم و بردباری بینظیر است. به قول خودش هنوز از دهنش حکم قتل درنیامده، مواجب کسی را نبریده، ادب فوقالعاده دارد. با نوکرهای ولیعهد خود انس زیاد دارد. شاه اغلب رماتیسم دارد. همچنان ورم کلیه که اغلب در مثانهاش سنگ پیدا میشود. بواسیر نیز دارد. هر سالی چند بار درد پا و درد دست میکند که قوه حرکت ندارد. میگویند این مرضهای قبل از لواط است. «1»
شاه خط محکمی دارد. زبان فرانسه طوطیواری کمی میداند. اشعار خیلی حفظ دارد، بیشتر اشعار فردوسی، احادیث و تاریخ به یاد دارد. نقاشی و جغرافیای قلیلی میداند. در تیراندازی بیبدیل است. خود گفتند که: نماز صبح من ترک نشده است. (سپهر، 1385: ج1، 1/550)
__________________________
(1). جمله غلط است و بیمعنی. ظاهرا میبایست چنین باشد: مرضها از قبل (به کسر اول و فتح دوم) یعنی ناشی از نتیجه، اثر و امثال آن.
مأخذ: سپهر، عبدالحسین. 1385. مرآت الوقایع مظفری. به تصحصح عبدالحسین نوایی. تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب.
@Shsyari
.
شاه مردی متوسط القامه چهارشانه مربوع است. چهرهاش بزرگ مایل به درازی، چشمی گشاد و سبلتی بلند که از تمام اهالی ایران بلندتر است. چهرهٔ این شاه از اغلب مردم مقبولتر میباشد. مابین مردم که میایستد برازندگی و برتری بر سایرین دارد. لیکن قدری بینمک است. زلف کمی دارد. اما وسط سرش سفید و پُرمو است. طبیعتش متلون المزاج است. به دوستی او اطمینان کسی نمیتواند بنماید. چنانکه هر سالی به یک نفری محبت مفرط داشته و در سال بعد عداوت مفرط و قدری بلادت و کندی در ذهن دارد و زودباور میباشد و بهکسی که محبت دارد حرف او را همهجور میشنود و مطیع اوست. شهوتپرست و صورتپرست است و به پسران و مرد خوشگل محبت زیاد دارد و در عمل لواط بیاختیار است. چنانکه میگویند در ایام ولیعهدیش در تبریز شاگرد بنایی که در عمارتش بنایی میکرد و برورویی داشت درسپوخت و اغلب نوکرهای خوبصورت خود را ... است چنانکه یکی از نوکرهای مخصوص او بقالاُقلی است به ترکی یعنی پسرِ بقال که در جوانی به او رغبت کرد و او را پیشخدمت خود ساخت و آن عهد از تمام نوکرهایش برتری یافت و از عشق او دیوانه بود و این عمل شنیع در آذربایجان شهرت کرد و پدرش ناصرالدین شاه در طهران شنید و به او نوشت که او را بیرون نما. باز گوش نداد و با او ... میکرد.
این شاه قمار نیز مینماید. از آنطرف مرد خیلی بااعتقادی است. اعتقادش به خدا و پیغمبر و ائمه علیهم السّلام به کمال است، مخصوصاً به سادات احترام فوقالعاده [می]گذارد. در کرم و سخاوت حاتم عصر خود است. در حلم و بردباری بینظیر است. به قول خودش هنوز از دهنش حکم قتل درنیامده، مواجب کسی را نبریده، ادب فوقالعاده دارد. با نوکرهای ولیعهد خود انس زیاد دارد. شاه اغلب رماتیسم دارد. همچنان ورم کلیه که اغلب در مثانهاش سنگ پیدا میشود. بواسیر نیز دارد. هر سالی چند بار درد پا و درد دست میکند که قوه حرکت ندارد. میگویند این مرضهای قبل از لواط است. «1»
شاه خط محکمی دارد. زبان فرانسه طوطیواری کمی میداند. اشعار خیلی حفظ دارد، بیشتر اشعار فردوسی، احادیث و تاریخ به یاد دارد. نقاشی و جغرافیای قلیلی میداند. در تیراندازی بیبدیل است. خود گفتند که: نماز صبح من ترک نشده است. (سپهر، 1385: ج1، 1/550)
__________________________
(1). جمله غلط است و بیمعنی. ظاهرا میبایست چنین باشد: مرضها از قبل (به کسر اول و فتح دوم) یعنی ناشی از نتیجه، اثر و امثال آن.
مأخذ: سپهر، عبدالحسین. 1385. مرآت الوقایع مظفری. به تصحصح عبدالحسین نوایی. تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب.
@Shsyari
.
❤1
لوئی پانزدهم سلسلهٔ قاجاریه!
باری صبح به مدرسهٔ خرد رفتیم. با امینالاسلام و محمّدکاظم میرزا ناظم صحبت میکردیم ذکر [قریب یک سطر سیاه شده است] به میان آمد. کاظممیرزا گفت واقعاً این مرد خوب ترقی کرد. ابتدای حالش چه بود میدانی. من گفتم بلی دیده بودم [قریب یک سطر سیاه شده است] نمیداند یک نفر [قریب دو سطر را سیاه کردهاند] ˃به این مراتب˂ محمّدکاظممیرزا گفت بلی در آن اوقات که شبی [دو سه کلمه را سیاه کردهاند] در مجلس رفقا که من بودم او هم حضور داشت. آخر مجلس اجزا مست شدند و از جمله حالات که دست داد این بود که [یک کلمه را سیاه کردهاند و چند کلمه ناخوانده ماند] و مدتی با این حال رقصید. من از شنیدن این حرف تعجب نکردم. میدانم که در دستگاه این پادشاه هرکس تقرب دارد از این قبیل راههاست. یا باید از بابت جمال منظور شود یا قوّادی کند یا مسخرگی یا همهٔ این کارها را با هم و آنها که اجزای خاصّ شاه هستند و در صمیم دل او جا دارند و در حضور او باید با هم مفاعله کنند یا به همدیگر بشاشند یا دسته هاون و امثال آن را به مقعد هم بکنند یا لواط اجماعی به اشکال مختلف بکنند. سبحانالله چه بگویم که شقاوت و نفسانیّت و دنائت و رذالت انسان به چه درجه میرسد. عمده تعجب من این است که این شاه با وجود متشکّل بودن به شکل انسان چرا این طور از عقل و تمیز و تصرّف و خودداری و سایر صفات انسانیّت بیبهره است. چیزها از او میدانم که شخص متحیّر و مبهوت میشود. دماغ این مرد ابداٌ قوهّ کار ندارد. آنچه به او بگویند قبول میکند. تصدیق و تکذیب او از روی حرف دیگران است و آنچه به ذهن او راسخ کردند دیگر بیرون نمیرود. کسانی که اطراف او را گرفتهاند با آن که دارای حالات سابقالذکر هستند در نظر او اعقل و اعدل و اکمل ناس میباشند. ضعف حال و عقل او این است که از رعد و برق میترسد و هر وقت هوا منقلب میشود باید سیّد بحرینی او را زیر عبای خود گرفته ورد بخواند و رعد و برق را از او دور کند و اگر سیّد بحرینی که او را آقای بزرگ میخواند خانه نباشد اضطراب زیاد برای او حاصل میشود و لامحاله یکی دو نفر سیّد باید اطراف او را بگیرند و بلا را از او دور کنند. این قدر فکر و شعور ندارد که سایر مردم چه میکنند او هم بکند. صحبت مجلس او تماماٌ لغویّات و شهوانیّات است بطورهای رکیک و شنیع. کسانی که در خلوت او میروند اطمینان ندارند که پاکدامن بیرون آیند. معاملهٔ او با ایشان مثل معاملهٔ همشأن و همرتبه است، آن هم در صورتی که با هم معاملهٔ مهتر و مشدی میکنند.
در سفر فرنگستان از فرنگ برای صادق نامی که کمانچهکش اوست یک کارت پستال فرستاده بود که سر آن باز و بدون حاجب و پرده، به این مضمون که «ای صادق، ای پدر سوخته، الآن جای تو را خالی کردم. میدانم در چه حالی، بطری عرق را یک طرف و یک [یک کلمه ناخوانده ماند] گندیده هم پیدا کرده طرف دیگر گذاشتهای. هی [یک کلمه ناخوانده ماند] هی عرق میخوری.»
افتضاحات دیگر که در فرنگستان بار آوردهاند که جای خود دارد. پولهایی که بیمعنی خرج کرده عروسک و امثال آن خریدهاند که معلوم است. از ترکهای اطراف خود هیچ چیز را نمیتواند مضایقه کند. هزار کرور که امروز داشته باشد در ظرف یک هفته ترکها از او میگیرند. جواهر و نفایس این خزانه [را] همینطور به تدریج بردند. اگر بخواهم شرح بدهم مثنوی هفتاد من کاغذ شود. هر وقتی به مناسب چیزی خواهم نوشت. (فروغی، 1390: 6/44)
مأخذ: فروغی، محمّدعلی. 1390. یادداشتهای روزانه از محمّدعلی فروغی (26 شوال 1321 - 28 ربیعالاول 1322 قمری). بهکوشش ایرج افشار. تهران: علم.
@Shsyari
.
باری صبح به مدرسهٔ خرد رفتیم. با امینالاسلام و محمّدکاظم میرزا ناظم صحبت میکردیم ذکر [قریب یک سطر سیاه شده است] به میان آمد. کاظممیرزا گفت واقعاً این مرد خوب ترقی کرد. ابتدای حالش چه بود میدانی. من گفتم بلی دیده بودم [قریب یک سطر سیاه شده است] نمیداند یک نفر [قریب دو سطر را سیاه کردهاند] ˃به این مراتب˂ محمّدکاظممیرزا گفت بلی در آن اوقات که شبی [دو سه کلمه را سیاه کردهاند] در مجلس رفقا که من بودم او هم حضور داشت. آخر مجلس اجزا مست شدند و از جمله حالات که دست داد این بود که [یک کلمه را سیاه کردهاند و چند کلمه ناخوانده ماند] و مدتی با این حال رقصید. من از شنیدن این حرف تعجب نکردم. میدانم که در دستگاه این پادشاه هرکس تقرب دارد از این قبیل راههاست. یا باید از بابت جمال منظور شود یا قوّادی کند یا مسخرگی یا همهٔ این کارها را با هم و آنها که اجزای خاصّ شاه هستند و در صمیم دل او جا دارند و در حضور او باید با هم مفاعله کنند یا به همدیگر بشاشند یا دسته هاون و امثال آن را به مقعد هم بکنند یا لواط اجماعی به اشکال مختلف بکنند. سبحانالله چه بگویم که شقاوت و نفسانیّت و دنائت و رذالت انسان به چه درجه میرسد. عمده تعجب من این است که این شاه با وجود متشکّل بودن به شکل انسان چرا این طور از عقل و تمیز و تصرّف و خودداری و سایر صفات انسانیّت بیبهره است. چیزها از او میدانم که شخص متحیّر و مبهوت میشود. دماغ این مرد ابداٌ قوهّ کار ندارد. آنچه به او بگویند قبول میکند. تصدیق و تکذیب او از روی حرف دیگران است و آنچه به ذهن او راسخ کردند دیگر بیرون نمیرود. کسانی که اطراف او را گرفتهاند با آن که دارای حالات سابقالذکر هستند در نظر او اعقل و اعدل و اکمل ناس میباشند. ضعف حال و عقل او این است که از رعد و برق میترسد و هر وقت هوا منقلب میشود باید سیّد بحرینی او را زیر عبای خود گرفته ورد بخواند و رعد و برق را از او دور کند و اگر سیّد بحرینی که او را آقای بزرگ میخواند خانه نباشد اضطراب زیاد برای او حاصل میشود و لامحاله یکی دو نفر سیّد باید اطراف او را بگیرند و بلا را از او دور کنند. این قدر فکر و شعور ندارد که سایر مردم چه میکنند او هم بکند. صحبت مجلس او تماماٌ لغویّات و شهوانیّات است بطورهای رکیک و شنیع. کسانی که در خلوت او میروند اطمینان ندارند که پاکدامن بیرون آیند. معاملهٔ او با ایشان مثل معاملهٔ همشأن و همرتبه است، آن هم در صورتی که با هم معاملهٔ مهتر و مشدی میکنند.
در سفر فرنگستان از فرنگ برای صادق نامی که کمانچهکش اوست یک کارت پستال فرستاده بود که سر آن باز و بدون حاجب و پرده، به این مضمون که «ای صادق، ای پدر سوخته، الآن جای تو را خالی کردم. میدانم در چه حالی، بطری عرق را یک طرف و یک [یک کلمه ناخوانده ماند] گندیده هم پیدا کرده طرف دیگر گذاشتهای. هی [یک کلمه ناخوانده ماند] هی عرق میخوری.»
افتضاحات دیگر که در فرنگستان بار آوردهاند که جای خود دارد. پولهایی که بیمعنی خرج کرده عروسک و امثال آن خریدهاند که معلوم است. از ترکهای اطراف خود هیچ چیز را نمیتواند مضایقه کند. هزار کرور که امروز داشته باشد در ظرف یک هفته ترکها از او میگیرند. جواهر و نفایس این خزانه [را] همینطور به تدریج بردند. اگر بخواهم شرح بدهم مثنوی هفتاد من کاغذ شود. هر وقتی به مناسب چیزی خواهم نوشت. (فروغی، 1390: 6/44)
مأخذ: فروغی، محمّدعلی. 1390. یادداشتهای روزانه از محمّدعلی فروغی (26 شوال 1321 - 28 ربیعالاول 1322 قمری). بهکوشش ایرج افشار. تهران: علم.
@Shsyari
.
❤1
لوئی پانزدهم سلسلهٔ قاجاریه!
مظفرالدینشاه که طبیعت بچه ده ساله را داشت بعد از دیدن فرنگستان در سفر اول همیشه دلش برای آن عیش و نوش و تماشا و دیدن نسوان دلربا غش میکرد! اتابک هم برای اغفال و سرگرمی او و جلب اعتماد شاه بخودش برای او پول و اسباب غفلت و عیاشی و تماشا مهیا مینمود. این پادشاه بچهطبیعت، در مجالس شوخی و بازی از چه چیزها حظ میکرد قلم حیا میکند لکن عادت تاریخ و صفحه روزگار، نگاهداشتن یادگارها است. در تمام ایران معروف است که یک پسر کوچک خوشگل یهودی را چگونه شیفتهاش شده و چقدر عطاها باو کرده، قریب صدهزار تومان مال ملت بیچارهٔ ایران را بپدر و مادر و خود او بخشید. واقعاً انسان چگونه بنویسد؟ معروف است گاهی در عالم نشاط و سرگرمی حکم میکرد جمع مجلسیان هم در حضور او مشغول بعیش شوند. (سیاح، 1356: 523)
مأخذ: سیاح، حمید. 1356. خاطرات حاجسیاح یا دورهٔ خوف و وحشت (چاپ دوم). به تصحیح سیفالله گلکار. تهران: انتشارات امیرکبیر.
@Shsyari
.
مظفرالدینشاه که طبیعت بچه ده ساله را داشت بعد از دیدن فرنگستان در سفر اول همیشه دلش برای آن عیش و نوش و تماشا و دیدن نسوان دلربا غش میکرد! اتابک هم برای اغفال و سرگرمی او و جلب اعتماد شاه بخودش برای او پول و اسباب غفلت و عیاشی و تماشا مهیا مینمود. این پادشاه بچهطبیعت، در مجالس شوخی و بازی از چه چیزها حظ میکرد قلم حیا میکند لکن عادت تاریخ و صفحه روزگار، نگاهداشتن یادگارها است. در تمام ایران معروف است که یک پسر کوچک خوشگل یهودی را چگونه شیفتهاش شده و چقدر عطاها باو کرده، قریب صدهزار تومان مال ملت بیچارهٔ ایران را بپدر و مادر و خود او بخشید. واقعاً انسان چگونه بنویسد؟ معروف است گاهی در عالم نشاط و سرگرمی حکم میکرد جمع مجلسیان هم در حضور او مشغول بعیش شوند. (سیاح، 1356: 523)
مأخذ: سیاح، حمید. 1356. خاطرات حاجسیاح یا دورهٔ خوف و وحشت (چاپ دوم). به تصحیح سیفالله گلکار. تهران: انتشارات امیرکبیر.
@Shsyari
.
لوئی پانزدهم سلسلهٔ قاجاریه!
اصل مطلب را باید بیپرده و صاف و ساده گفت، مظفرالدین در چهل سال که ولیعهد و حاکم مملکتی مثل آذربایجان بود بدبختانه هیچ از ترتیب مملکتداری و زندگی خبر نداشت. حساب نمیدانست، از جمع و خرج ایران مطلع نبود، در مکتب یک مشت نوکر عوام و متملق خائن که جز جلب نفع و تأمین آتیه خیالی نداشتند، تربیت شده بود. ناصرالدین شاه طوری از اخلاق و روش این پسر ناراضی بود که به قدر مقدور نمیگذاشت او و اطرافیهای او در کار آذربایجان دخالتی کنند. همیشه حاکم واقعی آذربایجان را از طهران روانه میکرد مثل عزیزخان سردار مکری، حسنعلیخان امیر نظام گروسی و غیره. اول سفارش و تأکیدش این بود که به حرف ولیعهد و اتباعش ترتیب اثر ندهند. در سایهٔ همین سیاست ناصری تا دو سال قبل از قتل ناصرالدین شاه، آذربایجان که سرحد روس و عثمانی و همیشه هزاران مشکلات داخلی و خارجی داشت اداره شد. بعد از فتنهٔ رژی و احضار حسنعلیخان گروسی به طهران ناصرالدین شاه به واسطهٔ خستگی و پیری با ارفاق و امتحان ولیعهد، مسئولیت آذربایجان را به عهدهٔ او گذاشت و هجوم امرای معلومالحال، ولیعهد به جان مردم و بیاعتنایی آنها به مظفرالدین شاه عینالدوله را که به طور نیم رسمی پیشکار آذربایجان بود، اگر چه سخت و شدیدالعمل و با نخوت بود خودش را متین و عاقل جلوه داده بود. میخواست بروز لیاقتی بدهد بر اثر اخلاق و اسارت ولیعهد در دست اجزا نیز مستأصل شد و رشته کار آذربایجان روزبهروز گسیخته میشد. کار به جایی رسید که اهالی تبریز مصمم بودند ولیعهد و اجزایش را به افتضاح خارج کنند. وقعهٔ قتل ناصرالدین شاه مثل آبی بود که به آتش ریخت. علما و رؤسای تبریز موقع مقتضی دیدند برای حفظ مملکت و پاس احترام ناصرالدین شاه ولیعهد را احترام کنند. تاجگزاری و روسومات معموله به عمل آمد. شاه جدید بعد از چهل روز به سمت طهران حرکت کرد. ذکر این جمله برای این بود که با عادت و اخلاق این پادشاه و بیخبری او از کار مملکتداری کاملاً روشن بود که هیچ قسم امیدی برای ایران نیست و هر وزیری چه آزادیخواه مثل امینالدوله و مستبد مثل امینالسلطان ممکن نیست در قبال بیعزمی شاه و استیلای اجزای او موفق به کاری بشوند. (امینالدوله، 1370: 253)
مأخذ: امینالدوله، میرزاعلیخان. 1370. خاطرات سیاسی میرزاعلیخان امینالدوله (چاپ سوم). بکوشش حافظ فرمانفرمائیان. تهران: مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر.
@Shsyari
.
اصل مطلب را باید بیپرده و صاف و ساده گفت، مظفرالدین در چهل سال که ولیعهد و حاکم مملکتی مثل آذربایجان بود بدبختانه هیچ از ترتیب مملکتداری و زندگی خبر نداشت. حساب نمیدانست، از جمع و خرج ایران مطلع نبود، در مکتب یک مشت نوکر عوام و متملق خائن که جز جلب نفع و تأمین آتیه خیالی نداشتند، تربیت شده بود. ناصرالدین شاه طوری از اخلاق و روش این پسر ناراضی بود که به قدر مقدور نمیگذاشت او و اطرافیهای او در کار آذربایجان دخالتی کنند. همیشه حاکم واقعی آذربایجان را از طهران روانه میکرد مثل عزیزخان سردار مکری، حسنعلیخان امیر نظام گروسی و غیره. اول سفارش و تأکیدش این بود که به حرف ولیعهد و اتباعش ترتیب اثر ندهند. در سایهٔ همین سیاست ناصری تا دو سال قبل از قتل ناصرالدین شاه، آذربایجان که سرحد روس و عثمانی و همیشه هزاران مشکلات داخلی و خارجی داشت اداره شد. بعد از فتنهٔ رژی و احضار حسنعلیخان گروسی به طهران ناصرالدین شاه به واسطهٔ خستگی و پیری با ارفاق و امتحان ولیعهد، مسئولیت آذربایجان را به عهدهٔ او گذاشت و هجوم امرای معلومالحال، ولیعهد به جان مردم و بیاعتنایی آنها به مظفرالدین شاه عینالدوله را که به طور نیم رسمی پیشکار آذربایجان بود، اگر چه سخت و شدیدالعمل و با نخوت بود خودش را متین و عاقل جلوه داده بود. میخواست بروز لیاقتی بدهد بر اثر اخلاق و اسارت ولیعهد در دست اجزا نیز مستأصل شد و رشته کار آذربایجان روزبهروز گسیخته میشد. کار به جایی رسید که اهالی تبریز مصمم بودند ولیعهد و اجزایش را به افتضاح خارج کنند. وقعهٔ قتل ناصرالدین شاه مثل آبی بود که به آتش ریخت. علما و رؤسای تبریز موقع مقتضی دیدند برای حفظ مملکت و پاس احترام ناصرالدین شاه ولیعهد را احترام کنند. تاجگزاری و روسومات معموله به عمل آمد. شاه جدید بعد از چهل روز به سمت طهران حرکت کرد. ذکر این جمله برای این بود که با عادت و اخلاق این پادشاه و بیخبری او از کار مملکتداری کاملاً روشن بود که هیچ قسم امیدی برای ایران نیست و هر وزیری چه آزادیخواه مثل امینالدوله و مستبد مثل امینالسلطان ممکن نیست در قبال بیعزمی شاه و استیلای اجزای او موفق به کاری بشوند. (امینالدوله، 1370: 253)
مأخذ: امینالدوله، میرزاعلیخان. 1370. خاطرات سیاسی میرزاعلیخان امینالدوله (چاپ سوم). بکوشش حافظ فرمانفرمائیان. تهران: مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر.
@Shsyari
.
لوئی پانزدهم سلسلهٔ قاجاریه!
خواننده عزیز توجه دارد که در این عملیات اسمی از مظفرالدین شاه نمیبریم. جهتش این است که این پادشاه ضعیف النفستر از آن بود که اهل حل و عقدی باشد یا بکسی تعدی کند یا سطوتی نشان بدهد، آدم بسیار خوب و پادشاه بسیار بدی بود. عدهای از اهل دبه تبریز دور او را گرفته بودند و شاه را بتفریحات سبک که هیچ در خور مقام سلطنت نبود مشغول میداشتند، مثلا یکی را تنه زده بحوض میانداختند، وقتی بیرون میامد ادعا میکرد هزار تومان اسکناس در بغلش بوده آببرده است، با صدور یک برات خلعت جبه ترمه شمسه مرصع دعوای مؤمن صلح میشد.
ناصرالدین شاه گاهی برای تفریح و زمانی برای انتخاب گردنبند و تسبیح، امر میداد کیسه بیست و چهار منی مرواریدی که در خزانه اندرون بود بیرون میآوردند، روی این کیسه سفرهای از تافته مشکی گذاشته و سر آن بمهردستی شاه مهر بود، بعد از وارسی مهر امر میداد سر کیسه را باز میکردند، سفره تافته را میگستردند، محتویات آن را میان سفره میریختند، بعد از تماشا یا انتخاب تسبیح یا گردنبندی که برای هدیه یکی از ملکههای اروپا لازم داشت، یا اضافه کردن مروارید تازهای که از سواحل خلیج فارس برای او هدیه آورده بودند، سر کیسه را با مهردستی خود مهر میکرد و کیسه را بخزانه میفرستاد. ترکها از این رویه شاه سابق خبردار شدند، شاه را وامیداشتند کیسه مروارید را میخواست، محتویات آن در سفره پهن میشد، شاه دانههای درشت آن را جدا میکرد و بسر پیشخدمتها نشانه میزد آنها هم از خوردن این تیر قیمتی خیلی دردشان میآمد، شکلک میساختند و میمون بازی در میآوردند که شاه نشانه زنی خود را تکرار کند و آنها بجای یک تیر، هریک پنج شش تا از این تیرهای شاهانه بخورند و یک مشت از این قماش کارها که اکثر آنها قابل نوشتن نیست.
اعلیحضرت شاهنشاهی یا ناخوش بود حکیم الملک او را میدوشید یا سلامت بود خلوتیان با این بازیهای خنک او را مشغول میداشتند. وقتی هم که میخواست رو بخدا برود سید بحرینی حاضر بود و برای او روضه میخواند. اگر گاهی رعد و برق و طوفانی پدیدار میشد، جای او در پوستین آقای بحرینی که بزودی بخرقه خز مبدل گشت بود و نان سید بروغن میافتاد. فارسها هم همینکه دانستند پهنای کار از چه قرار است همرنگ جماعت شدند، شنبل بازی در خلوت شاه رواج پیدا کرد. همگی از ترک و فارس با این بازیها دارای کالسکه و درشکه و اسبهای روسی شدند و خانههای آبرومند با مبل و اثاثیه عالی ترتیب دادند.
خلاصه اینکه، حد و سدیکه در اواخر ناصرالدین شاه بسعی و همت امین السلطان لق شده و از قوت افتاده بود یکباره از بین رفت؛ بحدیکه میرزا سید مهدی حکیم که کارگزار آذربایجان شده بود اصرار داشت که وزیر امور خارجه آذربایجان ملقب شود. یقینا پیشنهادهای آن مرحوم در این زمینه در آرشیو وزارت خارجه موجود است که با کمی تفحص میتوان این شاهکار جاهطلبی و بیلجامی را که در حقیقت معنای آن تجزیه آذربایجان از مرکز است بدست آورد. کار بخشش دولت باین و آن بجائی رسید که عیشآباد، جنب عشرتآباد، بموجب دستخط شاه به پسر رقاص یهودی واگذار شد. منتهی امین السلطان در دوره صدارت بعدش از اجرای آن خودداری کرد. دستخط بخشش فیروزآباد، جنب حضرت عبد العظیم، بسید ایروانی هنوز البته در دست او باقی است. اجمالا هرکس با این شاه ضعیف النفس سروکار پیدا میکرد، اعم از صالح و طالح از مقام و منصب و انعام و خلعت و خالصه حتی گردشگاهها و خانههای سلطنتی بمورد و بیمورد و بدون مضایقه برخوردار میشد. عمله خلوت او بعد از آنکه ریشه هرچه در دسترس بود از غث و سمین درآوردند، شاه را به پیدا شدن گنج در کشور شاهنشاهی دلخوش و امیدوار میکردند و اقبال او را بیزوال میگفتند. نمیدانم برای جامعه استبداد بیترس بدتر است، یا دمکراسی بیتقوی. در دوره مظفرالدین شاه بخصوص در این چند ماهه که ترکهای لجام گسیخته مشغول عملیات بودند، بینظمی و هرجومرج از امروز که دمکراسی بیتقوی داریم، هیچ عقب نبود. (مستوفی، 1343: ج2، 3/12)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
خواننده عزیز توجه دارد که در این عملیات اسمی از مظفرالدین شاه نمیبریم. جهتش این است که این پادشاه ضعیف النفستر از آن بود که اهل حل و عقدی باشد یا بکسی تعدی کند یا سطوتی نشان بدهد، آدم بسیار خوب و پادشاه بسیار بدی بود. عدهای از اهل دبه تبریز دور او را گرفته بودند و شاه را بتفریحات سبک که هیچ در خور مقام سلطنت نبود مشغول میداشتند، مثلا یکی را تنه زده بحوض میانداختند، وقتی بیرون میامد ادعا میکرد هزار تومان اسکناس در بغلش بوده آببرده است، با صدور یک برات خلعت جبه ترمه شمسه مرصع دعوای مؤمن صلح میشد.
ناصرالدین شاه گاهی برای تفریح و زمانی برای انتخاب گردنبند و تسبیح، امر میداد کیسه بیست و چهار منی مرواریدی که در خزانه اندرون بود بیرون میآوردند، روی این کیسه سفرهای از تافته مشکی گذاشته و سر آن بمهردستی شاه مهر بود، بعد از وارسی مهر امر میداد سر کیسه را باز میکردند، سفره تافته را میگستردند، محتویات آن را میان سفره میریختند، بعد از تماشا یا انتخاب تسبیح یا گردنبندی که برای هدیه یکی از ملکههای اروپا لازم داشت، یا اضافه کردن مروارید تازهای که از سواحل خلیج فارس برای او هدیه آورده بودند، سر کیسه را با مهردستی خود مهر میکرد و کیسه را بخزانه میفرستاد. ترکها از این رویه شاه سابق خبردار شدند، شاه را وامیداشتند کیسه مروارید را میخواست، محتویات آن در سفره پهن میشد، شاه دانههای درشت آن را جدا میکرد و بسر پیشخدمتها نشانه میزد آنها هم از خوردن این تیر قیمتی خیلی دردشان میآمد، شکلک میساختند و میمون بازی در میآوردند که شاه نشانه زنی خود را تکرار کند و آنها بجای یک تیر، هریک پنج شش تا از این تیرهای شاهانه بخورند و یک مشت از این قماش کارها که اکثر آنها قابل نوشتن نیست.
اعلیحضرت شاهنشاهی یا ناخوش بود حکیم الملک او را میدوشید یا سلامت بود خلوتیان با این بازیهای خنک او را مشغول میداشتند. وقتی هم که میخواست رو بخدا برود سید بحرینی حاضر بود و برای او روضه میخواند. اگر گاهی رعد و برق و طوفانی پدیدار میشد، جای او در پوستین آقای بحرینی که بزودی بخرقه خز مبدل گشت بود و نان سید بروغن میافتاد. فارسها هم همینکه دانستند پهنای کار از چه قرار است همرنگ جماعت شدند، شنبل بازی در خلوت شاه رواج پیدا کرد. همگی از ترک و فارس با این بازیها دارای کالسکه و درشکه و اسبهای روسی شدند و خانههای آبرومند با مبل و اثاثیه عالی ترتیب دادند.
خلاصه اینکه، حد و سدیکه در اواخر ناصرالدین شاه بسعی و همت امین السلطان لق شده و از قوت افتاده بود یکباره از بین رفت؛ بحدیکه میرزا سید مهدی حکیم که کارگزار آذربایجان شده بود اصرار داشت که وزیر امور خارجه آذربایجان ملقب شود. یقینا پیشنهادهای آن مرحوم در این زمینه در آرشیو وزارت خارجه موجود است که با کمی تفحص میتوان این شاهکار جاهطلبی و بیلجامی را که در حقیقت معنای آن تجزیه آذربایجان از مرکز است بدست آورد. کار بخشش دولت باین و آن بجائی رسید که عیشآباد، جنب عشرتآباد، بموجب دستخط شاه به پسر رقاص یهودی واگذار شد. منتهی امین السلطان در دوره صدارت بعدش از اجرای آن خودداری کرد. دستخط بخشش فیروزآباد، جنب حضرت عبد العظیم، بسید ایروانی هنوز البته در دست او باقی است. اجمالا هرکس با این شاه ضعیف النفس سروکار پیدا میکرد، اعم از صالح و طالح از مقام و منصب و انعام و خلعت و خالصه حتی گردشگاهها و خانههای سلطنتی بمورد و بیمورد و بدون مضایقه برخوردار میشد. عمله خلوت او بعد از آنکه ریشه هرچه در دسترس بود از غث و سمین درآوردند، شاه را به پیدا شدن گنج در کشور شاهنشاهی دلخوش و امیدوار میکردند و اقبال او را بیزوال میگفتند. نمیدانم برای جامعه استبداد بیترس بدتر است، یا دمکراسی بیتقوی. در دوره مظفرالدین شاه بخصوص در این چند ماهه که ترکهای لجام گسیخته مشغول عملیات بودند، بینظمی و هرجومرج از امروز که دمکراسی بیتقوی داریم، هیچ عقب نبود. (مستوفی، 1343: ج2، 3/12)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
گفتمش فوت مظفر شد چه وقت
گفت: «سلطانی بِایران رید و رفت» (1324)
(سالور، 1374: ج3، 2551)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
گفت: «سلطانی بِایران رید و رفت» (1324)
(سالور، 1374: ج3، 2551)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
معلوم میشود که شاه و مسئولین دارالفنون جز ظاهرسازی چیزی از آن نمیخواستند!
حاصل و نتیجه تحصیل هشت ساله من در این مدرسه بقدری کم و قلیل بود که یقیناً در مدت طولانی که در مدرسه بودم و ابداً غفلت نکردم، باندازه شاگردانی که شش ماه تحصیل کردهاند چیزی نیاموختهام، علتش این بود که کسی مراقبت نمیکرد، کسی نمیپرسید، برنامهٔ در کار نبود و از معلم و متعلم مسئولیت نمیخواستند، اطفال هم که بالطبع مایل به تحصیل کردن و آموختن نبودند، بنابراین نتیجه از این بهتر نمیشد، مختصر حسابی یاد گرفتم، اما کسی یک ساعت هندسه بمن درس نداد، مختصر نقاشی که آنهم منحصر بکشیدن چشم بود و بس و از فرانسه افعال با قاعده و بیقاعده و بعضی از اشعار «Racine - Lafontaine» ولا غیر ... و اگر کسی دو کلمه فرانسه بمن میگفت یا سئوال میکرد پس از هشت سال تحصیل نمیفهمیدم و قادر به جواب گفتن نبودم، خلاصه سالهائی را که در دارالفنون گذراندم و بهترین ایام و مواقع زندگانی برای تحصیل بود، با کمال تأسف بر باد رفت و در موقع امتحان عمومی که باید نشان و جایزه میدادند، در نظر دارم که امتحان بنده باین گذشت که از من «مستقبل، فعل، بودن» را سئوال کردند و بعد از اینکه باین سئوال جواب گفتم مورد تحسین و تشویق قرار گرفته و نشان مس و ده تومان انعام از طرف شاه مرحمت شد.
(جالب است که تمام ظواهر امر را تا جائیکه دانشآموزان پس از امتحان در هر مرحله از پادشاه نشان و انعام و مقرری دریافت کنند مراعات میکردند و این ترتیب و تشریفات برای کسی که از محتوای دروس و تحصیل در دارالفنون اطلاع نداشته باشد چنین مینماید، که شاه و مسئولان تعلیم و تربیت شیفته و مشوق تعلیم و تربیت محصلین بودهاند که شاگرد کلاس سوم ابتدائی را باخذ نشان و انعام سرافراز نمودهاند اما وقتی یکی از کسانی که خود سالها بهترین ایام خویش را در این مدرسه هدر داده از وضع تحصیل و پایه و مایهٔ محصلین و معلمین آن سخن میگوید معلوم میشود که شاه و مسئولین مدرسه جز ظاهرسازی چیزی از مدرسه نمیخواستهاند.)
امتحان دوم، سه سال بعد صورت گرفت (زیرا هر سه سال یک مرتبه طبق پروگرام مدرسه، امتحان نهائی برای نیل بمرتبه بالاتر یا دوره بعد انجام میشد) یکی از مسائل خیلی ساده حساب را پرسیدند و اتفاقاً باز خوب جواب دادم و نشان نقره علمی بمن اعطاء شد.
یکی از بزرگترین خیانتهایی که نسبت به دولت و ملت ایران و افراد ایرانی شده است و در نظر من لایغفر، است مسئله بیمبالاتی است که در کار تحصیل شاگردان دارالفنون شد که متجاوز از هفتاد سال است تأسیس شده و یک نفر فارغالتحصیل که بکار دولت و ملت بخورد تربیت نکرده سهل است، خیلی از اخلاق رذیله هم از این مدرسه بجامعه و مخصوصاً طبقهٔ جوان سرایت کرد. مرحوم اعتضادالسلطنه وزیر علوم که خودش مشغول عیش و عشرت و دارای اخلاق فاسده بود، مرحوم نیرالملک (معاون و جانشین او) هم، دست به اصلاحی نزد و یا نتوانست بزند، عمر تمام شاگردان را تلف کردند، در حالتی که میتوانست در مدت هفتاد، هشتاد سال از چنین مدرسهٔ برای تمام ولایات مربی و معلم تربیت و یک طبقه بزرگ از مردم را با سواد و تحصیل کرده نماید که در سایهٔ علم و بصیرت ایشان مملکت آباد و ادارات و مؤسسات دولتی بدست افراد با سواد و تحصیل کرده تشکیل گردد و علوم و صنایع رواج یابد و حصار جهل و نادانی که به دور این مملکت کشیده شده برداشته شود، مردم ایران به پایهٔ دیگر کشورهای متمدن برسند، بدبختانه برای دوستی عمر و زید و یا برای مختصر مداخل، شاگردان بدبخت را به معلمین ابله و بیاطلاع و بیقید بطور تیول و سیورسات سپرده و هیچ کس خود را مسئول رسیدگی و جلوگیری از تلف شدن عمر گرانبهای محصلین و تفریط وجوهی که صرف اداره مدرسه میشد نمیدانست. ⬇️
@Shsyari
حاصل و نتیجه تحصیل هشت ساله من در این مدرسه بقدری کم و قلیل بود که یقیناً در مدت طولانی که در مدرسه بودم و ابداً غفلت نکردم، باندازه شاگردانی که شش ماه تحصیل کردهاند چیزی نیاموختهام، علتش این بود که کسی مراقبت نمیکرد، کسی نمیپرسید، برنامهٔ در کار نبود و از معلم و متعلم مسئولیت نمیخواستند، اطفال هم که بالطبع مایل به تحصیل کردن و آموختن نبودند، بنابراین نتیجه از این بهتر نمیشد، مختصر حسابی یاد گرفتم، اما کسی یک ساعت هندسه بمن درس نداد، مختصر نقاشی که آنهم منحصر بکشیدن چشم بود و بس و از فرانسه افعال با قاعده و بیقاعده و بعضی از اشعار «Racine - Lafontaine» ولا غیر ... و اگر کسی دو کلمه فرانسه بمن میگفت یا سئوال میکرد پس از هشت سال تحصیل نمیفهمیدم و قادر به جواب گفتن نبودم، خلاصه سالهائی را که در دارالفنون گذراندم و بهترین ایام و مواقع زندگانی برای تحصیل بود، با کمال تأسف بر باد رفت و در موقع امتحان عمومی که باید نشان و جایزه میدادند، در نظر دارم که امتحان بنده باین گذشت که از من «مستقبل، فعل، بودن» را سئوال کردند و بعد از اینکه باین سئوال جواب گفتم مورد تحسین و تشویق قرار گرفته و نشان مس و ده تومان انعام از طرف شاه مرحمت شد.
(جالب است که تمام ظواهر امر را تا جائیکه دانشآموزان پس از امتحان در هر مرحله از پادشاه نشان و انعام و مقرری دریافت کنند مراعات میکردند و این ترتیب و تشریفات برای کسی که از محتوای دروس و تحصیل در دارالفنون اطلاع نداشته باشد چنین مینماید، که شاه و مسئولان تعلیم و تربیت شیفته و مشوق تعلیم و تربیت محصلین بودهاند که شاگرد کلاس سوم ابتدائی را باخذ نشان و انعام سرافراز نمودهاند اما وقتی یکی از کسانی که خود سالها بهترین ایام خویش را در این مدرسه هدر داده از وضع تحصیل و پایه و مایهٔ محصلین و معلمین آن سخن میگوید معلوم میشود که شاه و مسئولین مدرسه جز ظاهرسازی چیزی از مدرسه نمیخواستهاند.)
امتحان دوم، سه سال بعد صورت گرفت (زیرا هر سه سال یک مرتبه طبق پروگرام مدرسه، امتحان نهائی برای نیل بمرتبه بالاتر یا دوره بعد انجام میشد) یکی از مسائل خیلی ساده حساب را پرسیدند و اتفاقاً باز خوب جواب دادم و نشان نقره علمی بمن اعطاء شد.
یکی از بزرگترین خیانتهایی که نسبت به دولت و ملت ایران و افراد ایرانی شده است و در نظر من لایغفر، است مسئله بیمبالاتی است که در کار تحصیل شاگردان دارالفنون شد که متجاوز از هفتاد سال است تأسیس شده و یک نفر فارغالتحصیل که بکار دولت و ملت بخورد تربیت نکرده سهل است، خیلی از اخلاق رذیله هم از این مدرسه بجامعه و مخصوصاً طبقهٔ جوان سرایت کرد. مرحوم اعتضادالسلطنه وزیر علوم که خودش مشغول عیش و عشرت و دارای اخلاق فاسده بود، مرحوم نیرالملک (معاون و جانشین او) هم، دست به اصلاحی نزد و یا نتوانست بزند، عمر تمام شاگردان را تلف کردند، در حالتی که میتوانست در مدت هفتاد، هشتاد سال از چنین مدرسهٔ برای تمام ولایات مربی و معلم تربیت و یک طبقه بزرگ از مردم را با سواد و تحصیل کرده نماید که در سایهٔ علم و بصیرت ایشان مملکت آباد و ادارات و مؤسسات دولتی بدست افراد با سواد و تحصیل کرده تشکیل گردد و علوم و صنایع رواج یابد و حصار جهل و نادانی که به دور این مملکت کشیده شده برداشته شود، مردم ایران به پایهٔ دیگر کشورهای متمدن برسند، بدبختانه برای دوستی عمر و زید و یا برای مختصر مداخل، شاگردان بدبخت را به معلمین ابله و بیاطلاع و بیقید بطور تیول و سیورسات سپرده و هیچ کس خود را مسئول رسیدگی و جلوگیری از تلف شدن عمر گرانبهای محصلین و تفریط وجوهی که صرف اداره مدرسه میشد نمیدانست. ⬇️
@Shsyari
⬆️ همانطور که در مقدمه این قسمت نوشته شد ریشهٔ تمام خرابی و علت عقبماندگی مملکت ایران را به نظر این بنده فقط باید در مدرسه دارالفنون جستجو کرد، زیرا هر ایرادی که به شخص ناصرالدین شاه یا امراء و حکام مستبد و اطرافیان رشوهخوار و عمال جبار دستگاه او که موانع ترقی ایران بودند وارد باشد، بنده آن ایراد را در حقیقت متوجه مدیران و رؤساء مدرسه دارالفنون میدانم و بس، زیرا اگر همین چهار دیوار که بنام دارالفنون موسوم است در طول، سه ربع قرن اشخاصی را تربیت میکرد که چشم و گوش مردم را باز نمایند و به آنها بفهمانند که زیر بار ظلم نروند و تحمل حاکم متعدی و رشوهخوار را ننمایند و اگر محصلین این مدرسه قادر و لایق برای تربیت و تعلیم تعدادی از همنوعان خود بودند، حال و روز مردم و مملکت ما امروز طور دیگر بود.
شخص نیرالملک دارای هزار قسم اخلاق حسنه بود و نهایت ارادت و احترام را به ایشان داشتم، ولی بدبختانه قسمت بزرگ این مسئولیت را چنانچه حضوراً بخودشان هم مکرر عرض کردم، متوجه ایشان میدانم و جای تعجب است که بعد از بیست سال که بنده برحسب تصادف و قسمت، موفق به تأسیس مدارس ابتدائی شدم چنانکه شرح مختصر آنرا در جای خود خواهم گفت، مرحوم نیرالملک که هنوز سمت وزارت علوم را داشتند تمام مساعی خود را صرف کردند تا اینکه بنده را از مداخله در کار مدارسی که خود مؤسس آنها بودم و یا با تشویق و همت و همکاری اشخاص خیر ایجاد کرده بودم خارج نمایند و تصدی آنها را در ادارهٔ خود درآوردند، تا آن مدارس را هم بحالت مدرسه دارالفنون درآورد و باین مقصود هم نایل شدند و بدبختی و تیرهروزی جوانان ایران را باز برای مدتی امتداد دادند، بازگردیم به تشکیلات و احوال مدرسه دارالفنون در آن هنگام که ما را برای تحصیل به آنجا فرستادند.
در مدرسه دارالفنون یک کلاس روسی بود که معلم آن مادروس خان (ماطروس خان) ارمنی بود، یک کلاس هم برای زبان انگلیسی بود که مستر طیلر درس میداد.
یک معلم پیاده نظام داشتند که شاهزاده محمدحسنمیرزا برادر شاهزاده آجودان بود، این چند کلاس هم مثل سایر کلاسها بود. و یک معلم برای معدنشناسی بود که شاگردان او از سایر رشتهها کمتر نتیجه گرفتند، ولی شاگردان طب چون ممر معاش آنها از این راه بود، و در خارج مدرسه هم کار میکردند باز بالنسبه بهتر شدند.
رفت و آمد من به مدرسه که از اواخر سال 1289 یا 1290 ق شروع شد تا سال 1296 ق ادامه داشت و مقارن همان سالها در منزل، شیخ حمزه، عربی و فارسی و صرف و نحو بما درس میداد، اما کار اصلی او موعظه و نصیحت دربارهٔ حرمت آموختن زبان فرانسه و دیگر السنه خارجی و تشویق به ترک مدرسه بوده سرانجام پدرم هم متوجه بیحاصل بودن و عمر تلف کردن تحصیل در دارالفنون شد و مرا از رفتن به مدرسه منع کرد، بدون اینکه راه دیگری برای تعلیم و تربیت من تعین نماید و بدین ترتیب من بکلی بیکار و خانهنشین شدم، نه با کسی رفتوآمد داشتم و نه کسی را میشناختم، مدتی هم بدین منوال گذشت و متحیر بودم که چگونه روز خود را شب کنم و آیندهٔ من چه خواهد شد. (احتشامُ السّلطنه، 1367: 30/28)
مأخذ: احتشامُ السّلطنه، محمود علامیر. 1367. خاطرات احتشامُ السّلطنه (چاپ دوم). بکوشش سیّدمحمّد مهدی مُوسوی. تهران: انتشارات زوّار.
.
شخص نیرالملک دارای هزار قسم اخلاق حسنه بود و نهایت ارادت و احترام را به ایشان داشتم، ولی بدبختانه قسمت بزرگ این مسئولیت را چنانچه حضوراً بخودشان هم مکرر عرض کردم، متوجه ایشان میدانم و جای تعجب است که بعد از بیست سال که بنده برحسب تصادف و قسمت، موفق به تأسیس مدارس ابتدائی شدم چنانکه شرح مختصر آنرا در جای خود خواهم گفت، مرحوم نیرالملک که هنوز سمت وزارت علوم را داشتند تمام مساعی خود را صرف کردند تا اینکه بنده را از مداخله در کار مدارسی که خود مؤسس آنها بودم و یا با تشویق و همت و همکاری اشخاص خیر ایجاد کرده بودم خارج نمایند و تصدی آنها را در ادارهٔ خود درآوردند، تا آن مدارس را هم بحالت مدرسه دارالفنون درآورد و باین مقصود هم نایل شدند و بدبختی و تیرهروزی جوانان ایران را باز برای مدتی امتداد دادند، بازگردیم به تشکیلات و احوال مدرسه دارالفنون در آن هنگام که ما را برای تحصیل به آنجا فرستادند.
در مدرسه دارالفنون یک کلاس روسی بود که معلم آن مادروس خان (ماطروس خان) ارمنی بود، یک کلاس هم برای زبان انگلیسی بود که مستر طیلر درس میداد.
یک معلم پیاده نظام داشتند که شاهزاده محمدحسنمیرزا برادر شاهزاده آجودان بود، این چند کلاس هم مثل سایر کلاسها بود. و یک معلم برای معدنشناسی بود که شاگردان او از سایر رشتهها کمتر نتیجه گرفتند، ولی شاگردان طب چون ممر معاش آنها از این راه بود، و در خارج مدرسه هم کار میکردند باز بالنسبه بهتر شدند.
رفت و آمد من به مدرسه که از اواخر سال 1289 یا 1290 ق شروع شد تا سال 1296 ق ادامه داشت و مقارن همان سالها در منزل، شیخ حمزه، عربی و فارسی و صرف و نحو بما درس میداد، اما کار اصلی او موعظه و نصیحت دربارهٔ حرمت آموختن زبان فرانسه و دیگر السنه خارجی و تشویق به ترک مدرسه بوده سرانجام پدرم هم متوجه بیحاصل بودن و عمر تلف کردن تحصیل در دارالفنون شد و مرا از رفتن به مدرسه منع کرد، بدون اینکه راه دیگری برای تعلیم و تربیت من تعین نماید و بدین ترتیب من بکلی بیکار و خانهنشین شدم، نه با کسی رفتوآمد داشتم و نه کسی را میشناختم، مدتی هم بدین منوال گذشت و متحیر بودم که چگونه روز خود را شب کنم و آیندهٔ من چه خواهد شد. (احتشامُ السّلطنه، 1367: 30/28)
مأخذ: احتشامُ السّلطنه، محمود علامیر. 1367. خاطرات احتشامُ السّلطنه (چاپ دوم). بکوشش سیّدمحمّد مهدی مُوسوی. تهران: انتشارات زوّار.
.
بدو سبب دارالفنون صورةً برهم نمیخورد!
دارالفنون تهران در اوائل زندگانی خود بیک مانع بزرگ برمیخورد که او را از سرعت سیر بازمیدارد و آن اینست که درباریان بیعلم و بیخبر از اوضاع روزگار رفتهرفته خاطر شاه جوان را از دارالفنون مضطرب ساخته باو میگویند تحصیلات دارالفنون در مغز محصلین تولید افکار ضد سلطنت مینماید و باینواسطه توجه باطنی شاه را از این مؤسسه کم مینماید خصوصاً که صحبت اصلاحات اساسی و محدود ساختن اختیارات سلطنت هم بمیان آمده نظریات درباریان را نزد شاه تأئید مینماید در این حال بزرگتر صاعقه محوکننده از دست اغراض جاهلانه و تحریکات خصمانه رجال نااهل خیانتکار مملکت بر فرق ملک و ملت میرسد و رشته حیات امیرکبیر مؤسس و یگانه حامی دارالفنون منقطع میگردد. (دولت آبادی، 1362: ج1: 8/327)
خلاصه برگردیم بشرححال دارالفنون که بعد از کوتاه شدن سایه امیرکبیر از سر مملکت عموما و از سر دارالفنون خصوصاً با وجود بدگمانی که شاه از این مؤسسه علمی حاصل نموده و توجهی که دولتیان بمحو نمودن تمام آثاری که از امیرکبیر باقیمانده دارند میباید دارالفنون بکلی از میان رفته باشد ولی بدو سبب این مؤسسه صورةً برهم نمیخورد یکی آنکه شاه از خارجهها ملاحظه دارد و نمیخواهد یا نمیتواند معلمین خارجی را که همه قرارداد با دولت دارند بدون یک عذر موجه جواب بدهد و دیگر آنکه اعیان و اشراف مملکت پیبردهاند که تحصیل اولاد آنها در دارالفنون بهتر و باصرفهتر است از مکتبخانهای خصوصی که در خانههای خود داشتهاند و راضی نمیشوند مؤسسه منحل گردد اینست که صورتش باقی میماند بیآنکه باقیماندن معنای آن رعایت شده باشد. (دولت آبادی، 1362: ج1: 9/328)
مأخذ: دولتآبادی، یحیی. 1362. حیات یحیی. تهران: عطار: فردوسی.
@Shsyari
.
دارالفنون تهران در اوائل زندگانی خود بیک مانع بزرگ برمیخورد که او را از سرعت سیر بازمیدارد و آن اینست که درباریان بیعلم و بیخبر از اوضاع روزگار رفتهرفته خاطر شاه جوان را از دارالفنون مضطرب ساخته باو میگویند تحصیلات دارالفنون در مغز محصلین تولید افکار ضد سلطنت مینماید و باینواسطه توجه باطنی شاه را از این مؤسسه کم مینماید خصوصاً که صحبت اصلاحات اساسی و محدود ساختن اختیارات سلطنت هم بمیان آمده نظریات درباریان را نزد شاه تأئید مینماید در این حال بزرگتر صاعقه محوکننده از دست اغراض جاهلانه و تحریکات خصمانه رجال نااهل خیانتکار مملکت بر فرق ملک و ملت میرسد و رشته حیات امیرکبیر مؤسس و یگانه حامی دارالفنون منقطع میگردد. (دولت آبادی، 1362: ج1: 8/327)
خلاصه برگردیم بشرححال دارالفنون که بعد از کوتاه شدن سایه امیرکبیر از سر مملکت عموما و از سر دارالفنون خصوصاً با وجود بدگمانی که شاه از این مؤسسه علمی حاصل نموده و توجهی که دولتیان بمحو نمودن تمام آثاری که از امیرکبیر باقیمانده دارند میباید دارالفنون بکلی از میان رفته باشد ولی بدو سبب این مؤسسه صورةً برهم نمیخورد یکی آنکه شاه از خارجهها ملاحظه دارد و نمیخواهد یا نمیتواند معلمین خارجی را که همه قرارداد با دولت دارند بدون یک عذر موجه جواب بدهد و دیگر آنکه اعیان و اشراف مملکت پیبردهاند که تحصیل اولاد آنها در دارالفنون بهتر و باصرفهتر است از مکتبخانهای خصوصی که در خانههای خود داشتهاند و راضی نمیشوند مؤسسه منحل گردد اینست که صورتش باقی میماند بیآنکه باقیماندن معنای آن رعایت شده باشد. (دولت آبادی، 1362: ج1: 9/328)
مأخذ: دولتآبادی، یحیی. 1362. حیات یحیی. تهران: عطار: فردوسی.
@Shsyari
.
❤1
Forwarded from شهرام یاری
خلاصه نمیدانم بکدام ساز شاه باید رقصید!
سهشنبه 6 [ربیعالاول 1305 ه.ق.] – شاه سلطنتآباد تشریف بردند. مرا هم فرموده بودند در رکاب سوار شوم. نرفتم. صبح آقازاده دیدن من آمد. بعد خانهٔ مادام پیلو رفتم. خانه مراجعت نمودم. عصر اقبالالسلطنه و چورچیل صاحب دیدن آمدند. دیشب سر شام فرمودند حکیم سواره علاءالدوله فرانسه میداند. من خواستم تمجیدی کنم عرض کردم در سلطنت فتحعلی شاه کاغذی ناپلئون اول به فتحعلیشاه نوشته بود در مسئلهٔ مهمی و کسی نبود ترجمه کند، همانطور سربسته پس فرستاده شد. حالا چهار پنج هزار نفر در تهران فرانسهدان هستند. بندگان همایون دستی بسبيل مبارک کشیدند و فرمودند آنوقت بهتر از حالا بود. هنوز چشم و گوش مردم اینطور باز نشده بود! خلاصه نمیدانم بکدام ساز باید رقصید. گاهی اینطور میفرمایند و در سالی شصت هزار تومان مخارج مدرسهٔ دارالفنون میکنند که مردم تحصیل علوم فرنگی نمایند. قبل از اینکه سفر فرنگ موقوف شود به امینالسلطان میفرمودند که دو سه ماهه زبان فرانسه بخواند. آن احمق هم عرض میکرد در این شبهای زمستان خواهم خواند و خواهم دانست. مثل اینکه تحصیل علوم بلور و چینی چیدن به موزه است! دیگر نمیدانند علم را باید زحمت کشید. قدرت سلطنت میتواند صدراعظم کند، اما عمر و علم تورا زیاد نمیتواند بکند. (اعتمادالسلطنه، 1350: 5/524)
مأخذ: اعتمادالسلطنه، محمدحسن. 1350. روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه (چاپ دوم). با مقدمه و فهارس ایرج افشار. تهران: امیرکبیر.
@Shsyari
.
سهشنبه 6 [ربیعالاول 1305 ه.ق.] – شاه سلطنتآباد تشریف بردند. مرا هم فرموده بودند در رکاب سوار شوم. نرفتم. صبح آقازاده دیدن من آمد. بعد خانهٔ مادام پیلو رفتم. خانه مراجعت نمودم. عصر اقبالالسلطنه و چورچیل صاحب دیدن آمدند. دیشب سر شام فرمودند حکیم سواره علاءالدوله فرانسه میداند. من خواستم تمجیدی کنم عرض کردم در سلطنت فتحعلی شاه کاغذی ناپلئون اول به فتحعلیشاه نوشته بود در مسئلهٔ مهمی و کسی نبود ترجمه کند، همانطور سربسته پس فرستاده شد. حالا چهار پنج هزار نفر در تهران فرانسهدان هستند. بندگان همایون دستی بسبيل مبارک کشیدند و فرمودند آنوقت بهتر از حالا بود. هنوز چشم و گوش مردم اینطور باز نشده بود! خلاصه نمیدانم بکدام ساز باید رقصید. گاهی اینطور میفرمایند و در سالی شصت هزار تومان مخارج مدرسهٔ دارالفنون میکنند که مردم تحصیل علوم فرنگی نمایند. قبل از اینکه سفر فرنگ موقوف شود به امینالسلطان میفرمودند که دو سه ماهه زبان فرانسه بخواند. آن احمق هم عرض میکرد در این شبهای زمستان خواهم خواند و خواهم دانست. مثل اینکه تحصیل علوم بلور و چینی چیدن به موزه است! دیگر نمیدانند علم را باید زحمت کشید. قدرت سلطنت میتواند صدراعظم کند، اما عمر و علم تورا زیاد نمیتواند بکند. (اعتمادالسلطنه، 1350: 5/524)
مأخذ: اعتمادالسلطنه، محمدحسن. 1350. روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه (چاپ دوم). با مقدمه و فهارس ایرج افشار. تهران: امیرکبیر.
@Shsyari
.
Forwarded from شهرام یاری
این سردرگمی نه تنها برای اعتمادالسلطنه بلکه برای بسیاری و حقیر هم پیش اومد که "بالاخره ناصرالدین شاه ترقیخواه هست یا نه"
من همواره این سؤال رو داشتم و تا الان به پاسخِ نیمبندی رسیدم که عرض میکنم:
ناصرالدین شاه فکر میکرد تواماً میشه هم «حفظ سلطنت آنچنان که برای پدران او بوده» رو با همون کیفیتِ استبدادِ مطلقه داشت و هم به «ترقی» رسید. برای اویی که شاه ایران بود اولی یعنی «حفظ سلطنت با آن کیفیت» "نقد" بود و امید داشتن به «ترقی» "نسیه". سوای نقد و نسیه بودنش این دو باهم تضاد منافع داشتند. پایهایترین چیز برای «ترقی» رشد اجتماعی در تمام زمینههاست که همین یه فقره اتوماتیکوار «حفظ سلطنت با آن کیفیت» رو به خطر میانداخت و کدوم احمقی میاد بر ضدِ «منافعِ خودش» اقدام کنه! بنابراین ناصرالدین شاه "نقد" رو چسبید.
اما خوب ایرانِ ناصری با ایران پیش از ناصری تفاوتهای زیادی کرده بود. تو این دوره روابط ما با خارجه رشد بسیاری کرده بود و ما یعنی ناصرالدین شاه بَدِش نمیومد پیش خارجیها لااقل اَدای مترقیهارو دربیاره. برای همین به «ظاهر و پوسته» اکتفا کرد. بسیاری از چیزهای نو از جمله همین دارالفنون رو سرپا نگهداشت اما اون حاصلی که ازش انتظار میرفت رو نتیجه نداد. برای اینه که در بررسی این دوره بسیاری از اقدامات و آراء ناصرالدین شاه رو ناسازگار باهم درمییابیم.
@Shsyari
.
من همواره این سؤال رو داشتم و تا الان به پاسخِ نیمبندی رسیدم که عرض میکنم:
ناصرالدین شاه فکر میکرد تواماً میشه هم «حفظ سلطنت آنچنان که برای پدران او بوده» رو با همون کیفیتِ استبدادِ مطلقه داشت و هم به «ترقی» رسید. برای اویی که شاه ایران بود اولی یعنی «حفظ سلطنت با آن کیفیت» "نقد" بود و امید داشتن به «ترقی» "نسیه". سوای نقد و نسیه بودنش این دو باهم تضاد منافع داشتند. پایهایترین چیز برای «ترقی» رشد اجتماعی در تمام زمینههاست که همین یه فقره اتوماتیکوار «حفظ سلطنت با آن کیفیت» رو به خطر میانداخت و کدوم احمقی میاد بر ضدِ «منافعِ خودش» اقدام کنه! بنابراین ناصرالدین شاه "نقد" رو چسبید.
اما خوب ایرانِ ناصری با ایران پیش از ناصری تفاوتهای زیادی کرده بود. تو این دوره روابط ما با خارجه رشد بسیاری کرده بود و ما یعنی ناصرالدین شاه بَدِش نمیومد پیش خارجیها لااقل اَدای مترقیهارو دربیاره. برای همین به «ظاهر و پوسته» اکتفا کرد. بسیاری از چیزهای نو از جمله همین دارالفنون رو سرپا نگهداشت اما اون حاصلی که ازش انتظار میرفت رو نتیجه نداد. برای اینه که در بررسی این دوره بسیاری از اقدامات و آراء ناصرالدین شاه رو ناسازگار باهم درمییابیم.
@Shsyari
.