قضیهٔ زردشتیها در یزد – آقایان علماء و تجار این است دستورات رسول اکرم؟
فردا که رسماً مشغول کار شدم نماینده گان مختلف بدیدن آمدند، از تجار و علما و اعیان که بنام (نواب) خوانده میشوند همه با یک بشاشت ملاقات میکردند، چون آقای نواب یزدی کاملاً معرفی کرده بودند. مخصوصاً علما که مطلع شده بودند که من هم از صنف خودشان میباشم، مخصوصاً آقای آقاسیدعبدالرسول مجتهد که تازه از نجف و از علمای روشنفکر بودند در ملاقات بسیار اظهار محبت و خوشوقتی مینمودند.
روز سیم یک دسته از تجار و محترمین زردشتی که در یزد بیش از سایر نقاط ایران و میتوان گفت مرکز زندگانی و نشو و نما از هر صنف در یزد و مخصوصاً از حیث فلاحت و کشاورزی نسبت بسایر طبقات ممتازند.
وقتی وارد شدند من از پشت شیشه متوجه آقایان که بطرف تالار پذیرائی میآمدند بودم که هر کدام یک بقچه از بافتههای یزد زیر بغل دارند و فکر میکردم برای چیست، اینها رعیت یا کاسب جزء هستند. و چیزی اظهار نکرده گفتم باید صبر کرد که آخرش بکجا میرسد.
وارد تالار شدند هر کدام بقچهها را روی فرش تالار گسترده روی آن نشستند (قطعاً خواننده عزیز در تعجباند صبر داشته باشید و بدقت هم بخوانید) من خیلی در تعجب که این چه بدعت غلطی است چون فوراً اصل مطلب را درک کرده بودم برای اینکه در ملاقاتهای خصوصی در طهران شمهای مطلع شده بودم ولی واقعاً چون بصورت افسانه نزدیکتر لذا باورکردنی نبود.
در همان روز و در همان ساعت تصمیم گرفتم این بدعت ننگآور را از میان دو طبقه مورد توجه یزد را بردارم، و این دیوار زخیمی را که در مقابل آنها کشیده شده است، که در هر برخورد کینه و دشمنی ایجاد خواهد کرد از میان بردارم.
منشی دفتر معاونت آقای ذبیحالهخان که بسیار مرد وظیفهشناس و با ایمانی بود خواسته گفتم با یکی از پیشخدمتها تمام این بقچهها را که زیر آقایان گسترده شده است جمع نمائید و کناری در بیرون تالار بگذارید که در وقت بیرون رفتن بردارید چون تا آنموقع چاهی نخورده بودند برای اینکه معلوم بود برای چه بوده، گفتم چاهی آوردند و با یک زحمت و اصراری وادار نمودم بخورند، پس از صرف چاهی با یک دنیا بشاشت و تشکر، مخصوصاً ارباب رستم اظهار کردند، امروز جریان را که برای ارباب کیخسرو نماینده زرتشتیان در مجلس شورای ملی خواهم نوشت.
بلافاصله این عمل در شهر منتشر و هیاهوی و السلاما بلند شد، و چند نفر از علما و روحانیون در منزل آقا سیدعلی کنارخندقی جمع و عده زیادیهم از کسبه و چند نفر از تجار هم بودند و رجالهها فریاد میزدند والسلاما، وادنیا، ای امام زمان کجائی .... از این قبیل جملات.
چون منزل آقا سیدعلی مجتهد نزدیک قلعه حکومتی بود دو نفر از طرف آقا آمدند که بمنزل ایشان برای اینکه اجتماع شده است بروم چون آقا سیدعلی مجتهد هم از حیث قیافه و طرز مخصوصاً عمامه و نیز از حیث سیاست در یزد درجه اول بود و کلیهٔ مأمورین از ایشان احترام و تقریباً تبعیت میکردند.
برای منزل آقای کنارخندقی حرکت کردم، جلو منزل که اول یک قسمت از بازار بود مصادف شدم بجمعیت زیادی، و خوشبختانه در آن زمان دارای ریش مشکی و مورد توجه بودم، و همین قیافه در وحله اول در نظر جمعیت مورد توجه قرار گرفته و برای ورود من راه باز کردند.
وارد حیاط که پُر از جمعیت بود شده، پس از ورود باطاق همه احترام و آقای کنارخندقی پهلوی خودشان جای معین و نشستم. پس از تعارفات و خوش و بیش دیگر نگذاشتم آقای آقا سیدعلى اظهاری نمایند، پرسیدم این اجتماع برای چیست؟ خاصه علماء تصور میکنم برای موضوع روز گذشته باشد که از طرف آقایان سدیکه بین دو طبقه از ساکنین و محترمین یزد بوده و موجب دشمنی طرفین در تمام سال و شئون زندگانی و اجتماعی گردیده شکسته شده است برای اظهار قدردانی و تشکر آمدهاند بعد رو کردم به آقایان علماء گفتم: آیا حضرت پیغمبر خانه و اطاقهای متعدد داشته که نسبت بواردین هر طبقه و صنف در اطاقی مخصوص پذیرائی میکردند، یا تمام را در مسجد میپذیرفتند ملل و مذاهب مختلفه در همان مسجد خدمت پیغمبر رسیده و مطالب خود را بعرض میرسانیدند و در نهایت رضایت مرخص میشدند.
آقایان شماها مبلغ چنین راهنمائی هستید، جواب پیغمبر را چه خواهید داد که اگر بگویند، این است دستور من و رفتار با مردم خاصه ملل ضعیفه که تحت حمایت اسلام قرار گرفتهاند، شنیدهام نفرات زردشتى چه در شهر و چه در بیابان و صحرا که سوار الاغ بدنبال زراعت میروند اگر بیک مسلمان برخوردند فوراً باید از الاغ پائین آمده تا یک نفر مسلمان برود، و اگر پیاده ولی بیل روی دوشش باشد باید بیل را مانند نظامی نگاه دارد تا آن مسلمان بگذرد. ⬇️
@Shsyari
فردا که رسماً مشغول کار شدم نماینده گان مختلف بدیدن آمدند، از تجار و علما و اعیان که بنام (نواب) خوانده میشوند همه با یک بشاشت ملاقات میکردند، چون آقای نواب یزدی کاملاً معرفی کرده بودند. مخصوصاً علما که مطلع شده بودند که من هم از صنف خودشان میباشم، مخصوصاً آقای آقاسیدعبدالرسول مجتهد که تازه از نجف و از علمای روشنفکر بودند در ملاقات بسیار اظهار محبت و خوشوقتی مینمودند.
روز سیم یک دسته از تجار و محترمین زردشتی که در یزد بیش از سایر نقاط ایران و میتوان گفت مرکز زندگانی و نشو و نما از هر صنف در یزد و مخصوصاً از حیث فلاحت و کشاورزی نسبت بسایر طبقات ممتازند.
وقتی وارد شدند من از پشت شیشه متوجه آقایان که بطرف تالار پذیرائی میآمدند بودم که هر کدام یک بقچه از بافتههای یزد زیر بغل دارند و فکر میکردم برای چیست، اینها رعیت یا کاسب جزء هستند. و چیزی اظهار نکرده گفتم باید صبر کرد که آخرش بکجا میرسد.
وارد تالار شدند هر کدام بقچهها را روی فرش تالار گسترده روی آن نشستند (قطعاً خواننده عزیز در تعجباند صبر داشته باشید و بدقت هم بخوانید) من خیلی در تعجب که این چه بدعت غلطی است چون فوراً اصل مطلب را درک کرده بودم برای اینکه در ملاقاتهای خصوصی در طهران شمهای مطلع شده بودم ولی واقعاً چون بصورت افسانه نزدیکتر لذا باورکردنی نبود.
در همان روز و در همان ساعت تصمیم گرفتم این بدعت ننگآور را از میان دو طبقه مورد توجه یزد را بردارم، و این دیوار زخیمی را که در مقابل آنها کشیده شده است، که در هر برخورد کینه و دشمنی ایجاد خواهد کرد از میان بردارم.
منشی دفتر معاونت آقای ذبیحالهخان که بسیار مرد وظیفهشناس و با ایمانی بود خواسته گفتم با یکی از پیشخدمتها تمام این بقچهها را که زیر آقایان گسترده شده است جمع نمائید و کناری در بیرون تالار بگذارید که در وقت بیرون رفتن بردارید چون تا آنموقع چاهی نخورده بودند برای اینکه معلوم بود برای چه بوده، گفتم چاهی آوردند و با یک زحمت و اصراری وادار نمودم بخورند، پس از صرف چاهی با یک دنیا بشاشت و تشکر، مخصوصاً ارباب رستم اظهار کردند، امروز جریان را که برای ارباب کیخسرو نماینده زرتشتیان در مجلس شورای ملی خواهم نوشت.
بلافاصله این عمل در شهر منتشر و هیاهوی و السلاما بلند شد، و چند نفر از علما و روحانیون در منزل آقا سیدعلی کنارخندقی جمع و عده زیادیهم از کسبه و چند نفر از تجار هم بودند و رجالهها فریاد میزدند والسلاما، وادنیا، ای امام زمان کجائی .... از این قبیل جملات.
چون منزل آقا سیدعلی مجتهد نزدیک قلعه حکومتی بود دو نفر از طرف آقا آمدند که بمنزل ایشان برای اینکه اجتماع شده است بروم چون آقا سیدعلی مجتهد هم از حیث قیافه و طرز مخصوصاً عمامه و نیز از حیث سیاست در یزد درجه اول بود و کلیهٔ مأمورین از ایشان احترام و تقریباً تبعیت میکردند.
برای منزل آقای کنارخندقی حرکت کردم، جلو منزل که اول یک قسمت از بازار بود مصادف شدم بجمعیت زیادی، و خوشبختانه در آن زمان دارای ریش مشکی و مورد توجه بودم، و همین قیافه در وحله اول در نظر جمعیت مورد توجه قرار گرفته و برای ورود من راه باز کردند.
وارد حیاط که پُر از جمعیت بود شده، پس از ورود باطاق همه احترام و آقای کنارخندقی پهلوی خودشان جای معین و نشستم. پس از تعارفات و خوش و بیش دیگر نگذاشتم آقای آقا سیدعلى اظهاری نمایند، پرسیدم این اجتماع برای چیست؟ خاصه علماء تصور میکنم برای موضوع روز گذشته باشد که از طرف آقایان سدیکه بین دو طبقه از ساکنین و محترمین یزد بوده و موجب دشمنی طرفین در تمام سال و شئون زندگانی و اجتماعی گردیده شکسته شده است برای اظهار قدردانی و تشکر آمدهاند بعد رو کردم به آقایان علماء گفتم: آیا حضرت پیغمبر خانه و اطاقهای متعدد داشته که نسبت بواردین هر طبقه و صنف در اطاقی مخصوص پذیرائی میکردند، یا تمام را در مسجد میپذیرفتند ملل و مذاهب مختلفه در همان مسجد خدمت پیغمبر رسیده و مطالب خود را بعرض میرسانیدند و در نهایت رضایت مرخص میشدند.
آقایان شماها مبلغ چنین راهنمائی هستید، جواب پیغمبر را چه خواهید داد که اگر بگویند، این است دستور من و رفتار با مردم خاصه ملل ضعیفه که تحت حمایت اسلام قرار گرفتهاند، شنیدهام نفرات زردشتى چه در شهر و چه در بیابان و صحرا که سوار الاغ بدنبال زراعت میروند اگر بیک مسلمان برخوردند فوراً باید از الاغ پائین آمده تا یک نفر مسلمان برود، و اگر پیاده ولی بیل روی دوشش باشد باید بیل را مانند نظامی نگاه دارد تا آن مسلمان بگذرد. ⬇️
@Shsyari
⬆️ آقایان علماء و تجار این است دستورات رسول اکرم، من در طهران وقتی که این طرز برخوردها را میشنیدم واقعاً حمل بر وحشیگری اهالی یزد میکردم و تعجب میکردم با آن هوش یزدیها که در تمام ایران ضربالمثل است چرا باید چنین آداب و رسومی که عادات و رسوم مردمان چندهزار سال پیش هم اینطور برخورد نمیکردند باشد. در هر حال باید بگویم (دیه با عاقله است) امیدوارم آقایان عرایض و گفتار مرا قبول و مردم را راهنمائی و طرز معاشرت را تبلیغ نمایند که این دشمنیها انشاءاله برطرف گردد.
بعد رو بطرف آقا سیدعلی مجتهد نموده، آیا فرمایشی هم بوده است و الا اجازه خواهند داد که مرخص شوم. آقای کنارخندقی، دیگر جای سخن باقی نمانده که بتوانند آقایان اظهار نمایند، موفقیت شما را در ترویج دین و حفظ اسلام از خداوند خواهانیم، و خداحافظی کرده بیرون آمدم صدای زنده باد از مردم بلند بود.
دو روز بعد آقای نوابالتولیه از طرف آقای کنارخندقی دعوت ناهار کردند، با آقای نوابالتولیه رفتیم. آقای آقاسیدعلی کنارخندقی فوقالعاده اظهار خوشحالی نموده و گفتند بعد از رفتن شما به آقایان گفتم چرا حرفی نزدید چه میخواستید بگوئید (مثل معروف چاقو دسته خودش را نمیتواند ببرد) چون فلانی از خانوادهٔ روحانی و بعلاوه وارد در سیاست چنانچه شرح فداکاری ایشان را آقای نوابالتولیه در زمان مهاجرت گفته بودند ولی خود من هم تا این درجه تصور نمیکردم که نکات برجسته نسبت بموضوع این طور بیان نمایند.
تقصیر با کیست؟ – تقصیر در درجه اول با روحانیون که مردم را بعلاوه اینکه متوجه نمیکنند تشویق هم میکنند برای اینکه بیشتر کسب وجاهت نمایند (در اینجا موقعی که در طهران با آقای حاجی شیخ حسین یزدی در کارهای سیاسی وارد بودم یکی از روزها در ضمن مذاکرات اظهار کردند «که من دست از حجةالاسلامی برداشتم برای این بود که من باید لااقل بدستور کسبه نزدیک منزلم از پارهدوز و غیره پیروی کنم نه آنها از من، برای اینکه این مردم حاضر نیستند حقیقت اسلام و قرآن به آنها گفته شود) - حقیقة هم اینطور است اگر از اول آقایان علمای یزد جلوگیری میکردند این عمل برطرف میگردید.
در مرحله دوم با دولتهای وقت که آنها هم تبعیت از روحانیون جاهطلب مینمایند تا بکار خودشان برقرار بمانند و هرطور نظر علما باشد اطاعت نمایند / والا چندین نفر حکام از اشخاص مختلف به یزد رفته و همه در اول برخورد باین وضعیت برخورده ولی هیچ کدام درصدد رفع و جلوگیری آن برنیامدند. درصورتیکه وظیفهٔ مأمورین دولت در ولایات راهنمایی مردم است بکارهای نیک خاصه حکام (فرمانداران) ولی افسوس که آنها برای اینکه چهار روز بیشتر در حوزه حکمرانی مانده و اخاذی نامشروع و کثافتکاری نمایند با این جمله که ما چه کار به این قبیل کارها داریم هزار سال پانصدسال است که این عادت جاری است حالا بما چه وارد این کار بشویم هرقدر مردم خرتر برای ما بهتر، آن آخوند هم همین را میگوید «یک مرید خر بهتر از یک ده ششدانگی است».
چرا من در مأموریتها که از آن مشکلتر نبود موفق میشدم، برای این که در کارها ابداً نظر مادی نداشتهام جز مانند یک معلم مردم را هدایت براه راست و نظم و آرامش مینمودم و بهمین جهت موفق هم میشدم.
چون در یزد دو دسته و سیاست بود، یکی طرفداران و کلاه آقای حائریزاده ، آقاسیدکاظم معروف بقطب و دیگر دکتر طاهری، دستهٔ دوم مخالفین اینها در طهران، موسویزاده ، آثاریزاده، فرخی با دار و دستهشان، در یزد هم آقای حسین نواب سر سلسلهٔ مخالفین در یزد.
مأمورین دولت هم بعضیها مزبز بین بین ذلک بودند و بعضی دیگر جداً طرفدار اقلیت یعنی آقا حسین نواب بودند، در درجهٔ اول آقای معینالملک و محمدعلی وارسته رئیس مالیه بودند، ولی من چون از نقطهنظر اجتماعی قوی بودم و در کارها اهمیت نمیدادم آنچه عقیدهام بود عمل و اقدام مینمودم، لذا اکثریت و اقلیت برای من در کارها مورد توجه قرار نمیگرفت، چنانچه خوانندگان در قضیهٔ زردشتیها توجه مینمایند. (اعظام قُدسی، 1342، ج2: 5/102)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
بعد رو بطرف آقا سیدعلی مجتهد نموده، آیا فرمایشی هم بوده است و الا اجازه خواهند داد که مرخص شوم. آقای کنارخندقی، دیگر جای سخن باقی نمانده که بتوانند آقایان اظهار نمایند، موفقیت شما را در ترویج دین و حفظ اسلام از خداوند خواهانیم، و خداحافظی کرده بیرون آمدم صدای زنده باد از مردم بلند بود.
دو روز بعد آقای نوابالتولیه از طرف آقای کنارخندقی دعوت ناهار کردند، با آقای نوابالتولیه رفتیم. آقای آقاسیدعلی کنارخندقی فوقالعاده اظهار خوشحالی نموده و گفتند بعد از رفتن شما به آقایان گفتم چرا حرفی نزدید چه میخواستید بگوئید (مثل معروف چاقو دسته خودش را نمیتواند ببرد) چون فلانی از خانوادهٔ روحانی و بعلاوه وارد در سیاست چنانچه شرح فداکاری ایشان را آقای نوابالتولیه در زمان مهاجرت گفته بودند ولی خود من هم تا این درجه تصور نمیکردم که نکات برجسته نسبت بموضوع این طور بیان نمایند.
تقصیر با کیست؟ – تقصیر در درجه اول با روحانیون که مردم را بعلاوه اینکه متوجه نمیکنند تشویق هم میکنند برای اینکه بیشتر کسب وجاهت نمایند (در اینجا موقعی که در طهران با آقای حاجی شیخ حسین یزدی در کارهای سیاسی وارد بودم یکی از روزها در ضمن مذاکرات اظهار کردند «که من دست از حجةالاسلامی برداشتم برای این بود که من باید لااقل بدستور کسبه نزدیک منزلم از پارهدوز و غیره پیروی کنم نه آنها از من، برای اینکه این مردم حاضر نیستند حقیقت اسلام و قرآن به آنها گفته شود) - حقیقة هم اینطور است اگر از اول آقایان علمای یزد جلوگیری میکردند این عمل برطرف میگردید.
در مرحله دوم با دولتهای وقت که آنها هم تبعیت از روحانیون جاهطلب مینمایند تا بکار خودشان برقرار بمانند و هرطور نظر علما باشد اطاعت نمایند / والا چندین نفر حکام از اشخاص مختلف به یزد رفته و همه در اول برخورد باین وضعیت برخورده ولی هیچ کدام درصدد رفع و جلوگیری آن برنیامدند. درصورتیکه وظیفهٔ مأمورین دولت در ولایات راهنمایی مردم است بکارهای نیک خاصه حکام (فرمانداران) ولی افسوس که آنها برای اینکه چهار روز بیشتر در حوزه حکمرانی مانده و اخاذی نامشروع و کثافتکاری نمایند با این جمله که ما چه کار به این قبیل کارها داریم هزار سال پانصدسال است که این عادت جاری است حالا بما چه وارد این کار بشویم هرقدر مردم خرتر برای ما بهتر، آن آخوند هم همین را میگوید «یک مرید خر بهتر از یک ده ششدانگی است».
چرا من در مأموریتها که از آن مشکلتر نبود موفق میشدم، برای این که در کارها ابداً نظر مادی نداشتهام جز مانند یک معلم مردم را هدایت براه راست و نظم و آرامش مینمودم و بهمین جهت موفق هم میشدم.
چون در یزد دو دسته و سیاست بود، یکی طرفداران و کلاه آقای حائریزاده ، آقاسیدکاظم معروف بقطب و دیگر دکتر طاهری، دستهٔ دوم مخالفین اینها در طهران، موسویزاده ، آثاریزاده، فرخی با دار و دستهشان، در یزد هم آقای حسین نواب سر سلسلهٔ مخالفین در یزد.
مأمورین دولت هم بعضیها مزبز بین بین ذلک بودند و بعضی دیگر جداً طرفدار اقلیت یعنی آقا حسین نواب بودند، در درجهٔ اول آقای معینالملک و محمدعلی وارسته رئیس مالیه بودند، ولی من چون از نقطهنظر اجتماعی قوی بودم و در کارها اهمیت نمیدادم آنچه عقیدهام بود عمل و اقدام مینمودم، لذا اکثریت و اقلیت برای من در کارها مورد توجه قرار نمیگرفت، چنانچه خوانندگان در قضیهٔ زردشتیها توجه مینمایند. (اعظام قُدسی، 1342، ج2: 5/102)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
رواج بازار هر مطاعی خاصه دکترها بانوان میباشند!
در قزوین یک طبقه از سادات هستند بنام سادات قافلهباشی، و اینها در یک محله و در دو کوچه آن منزل دارند که نزدیک شهربانی و فرمانداری طرف شرق خیابان آلاقاپو واقع شده است، این آقایان سادات اول صبح تا هر وقت شب جلو درب منزل خود را آب و جاروب کرده و درب اطاق مشرف بکوچه را باز و خود در پشت یک میز چوبی کوچک روی زمین نشسته و یک قلمدان رنگ رو رفته و شاید قدر هم شکسته باشد با چند قلم نی و یک استکان یا پیاله کوچک قدری آب زرد که گفته میشود آب زعفران است که با آن گاهی دعا نوشته میشود، بسته است به درخواست کننده دعا و شخصیت او.
غالباً دیده شد که کاغذهای (ته) شده حاضر و آماده است که هرکس خواست باو داده باشد، درب این منازل بسته است به آن سید صاحبخانه همه روزه زنها نشستهاند تا نوبت با آنها برسد مانند محکمه دکترها ولی البته نمره دادن معمول نیست و البته ارباب رجوع هم بیشتر بانوان چند بچه به بغل و چه تنها هستند که رواج بازار هر مطاعی خاصه دکترها بانوان میباشند. (اعظام قُدسی، 1342، ج2: 114)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
پ.ن: پیام یکی از دوستان:
«در مطلبی که از کتاب خاطرات اعظام قدسی در باب سادات قافلهباشی نقل فرمودهاید، هم در عنوان و هم در متن، کلمهی «متاع»به صورت «مطاع» آمده. اگر جسارت نباشد، گمان میکنم بهتر بود در حاشیه یادآوری شود که خوانندگان بدانند ایراد املایی از جانب حضرتعالی نیست، بلکه غلط مطبعی در اصل کتاب و نقل آن صرفا به جهت رعایت امانت بوده است.»
@Shsyari
.
در قزوین یک طبقه از سادات هستند بنام سادات قافلهباشی، و اینها در یک محله و در دو کوچه آن منزل دارند که نزدیک شهربانی و فرمانداری طرف شرق خیابان آلاقاپو واقع شده است، این آقایان سادات اول صبح تا هر وقت شب جلو درب منزل خود را آب و جاروب کرده و درب اطاق مشرف بکوچه را باز و خود در پشت یک میز چوبی کوچک روی زمین نشسته و یک قلمدان رنگ رو رفته و شاید قدر هم شکسته باشد با چند قلم نی و یک استکان یا پیاله کوچک قدری آب زرد که گفته میشود آب زعفران است که با آن گاهی دعا نوشته میشود، بسته است به درخواست کننده دعا و شخصیت او.
غالباً دیده شد که کاغذهای (ته) شده حاضر و آماده است که هرکس خواست باو داده باشد، درب این منازل بسته است به آن سید صاحبخانه همه روزه زنها نشستهاند تا نوبت با آنها برسد مانند محکمه دکترها ولی البته نمره دادن معمول نیست و البته ارباب رجوع هم بیشتر بانوان چند بچه به بغل و چه تنها هستند که رواج بازار هر مطاعی خاصه دکترها بانوان میباشند. (اعظام قُدسی، 1342، ج2: 114)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
پ.ن: پیام یکی از دوستان:
«در مطلبی که از کتاب خاطرات اعظام قدسی در باب سادات قافلهباشی نقل فرمودهاید، هم در عنوان و هم در متن، کلمهی «متاع»به صورت «مطاع» آمده. اگر جسارت نباشد، گمان میکنم بهتر بود در حاشیه یادآوری شود که خوانندگان بدانند ایراد املایی از جانب حضرتعالی نیست، بلکه غلط مطبعی در اصل کتاب و نقل آن صرفا به جهت رعایت امانت بوده است.»
@Shsyari
.
خدا سایهٔ خانمها را از سر ما دکترها کم نکند!
آقای دکتر نویدی رئیس آموزشگاههای رشت بود. میگفت: خدا سایهٔ خانمها را از سر ما دکترها کم نکند، این خانمها آقای ما دکترها هستند اگر آنها نباشند مطب دکترها خلوت و بیرونق و کار آنها کساد خواهد بود. زیرا مردها هر وقت مریض میشوند تا از پا نیفتند بمطب دکتر مراجعه نمیکنند. موقعی هم که کسالت آنان مختصر تخفیفی حاصل کرد فوراً از جا برخاسته با نقاهت بکار مشغول میشوند. ولی خانمها بمحض این که احساس کوچکترین ناراحتی مزاجی بکنند یا تصور ناراحتی کنند فوراً راه مطب دکتر را پیش میگیرند و تا اندک نقاهتی هم در بدنشان باقی باشد استراحت میکنند و بدکتر مراجعه میکنند. اینست که رواج مطب دکترها و قوام بنیه مالی آنان بوجود این خانمهای محترم بستگی دارد. (مهدوی، 1348: 16/315)
مأخذ: مهدوی، معزالدین. 1348. داستانهایی از پنجاه سال. تهران: معزالدین مهدوی.
@Shsyari
.
آقای دکتر نویدی رئیس آموزشگاههای رشت بود. میگفت: خدا سایهٔ خانمها را از سر ما دکترها کم نکند، این خانمها آقای ما دکترها هستند اگر آنها نباشند مطب دکترها خلوت و بیرونق و کار آنها کساد خواهد بود. زیرا مردها هر وقت مریض میشوند تا از پا نیفتند بمطب دکتر مراجعه نمیکنند. موقعی هم که کسالت آنان مختصر تخفیفی حاصل کرد فوراً از جا برخاسته با نقاهت بکار مشغول میشوند. ولی خانمها بمحض این که احساس کوچکترین ناراحتی مزاجی بکنند یا تصور ناراحتی کنند فوراً راه مطب دکتر را پیش میگیرند و تا اندک نقاهتی هم در بدنشان باقی باشد استراحت میکنند و بدکتر مراجعه میکنند. اینست که رواج مطب دکترها و قوام بنیه مالی آنان بوجود این خانمهای محترم بستگی دارد. (مهدوی، 1348: 16/315)
مأخذ: مهدوی، معزالدین. 1348. داستانهایی از پنجاه سال. تهران: معزالدین مهدوی.
@Shsyari
.
Forwarded from بینام
🌟مشکلات خود را به ما بسپارید🌟
تنها کانالی که دعا و طلسماشون ردخور نداره این کانال هست👇
قیمت پایین⚡️
ارسال فوری⚡️
https://xn--r1a.website/joinchat/AAAAAEaHwDYC4PGZkNbFqQ
#طلسمای تضمینی
تنها کانالی که دعا و طلسماشون ردخور نداره این کانال هست👇
قیمت پایین⚡️
ارسال فوری⚡️
https://xn--r1a.website/joinchat/AAAAAEaHwDYC4PGZkNbFqQ
#طلسمای تضمینی
شهرام یاری
🌟مشکلات خود را به ما بسپارید🌟 تنها کانالی که دعا و طلسماشون ردخور نداره این کانال هست👇 قیمت پایین⚡️ ارسال فوری⚡️ https://xn--r1a.website/joinchat/AAAAAEaHwDYC4PGZkNbFqQ #طلسمای تضمینی
همین الان رفتم پروکسی بزنم که با این تبلیغ مواجه شدم!
مردم عالم در چه کارند و ایران چه خربازار است! – 1294 ه.ق.
فردا حرکت کرده وارد سورمک شدیم که ده بزرگی خوبی است. قلعهای گلی دارد و در بیرون قلعه چند کاروانسرا هست. آب روان و اشجار و جاهای با صفا داشت. دکاکین قصابی و بقالی و گیوهکشی و بعضی لوازم دیگر و مسجد و حمام دارد. در آنجا مردم بدیدن من میآمدند و چون شنیده بودند سیاح هستم و دنیا را گردش کردهام با جمعیت آمده و از شهر زنان و جماعت سگساران و آدمهای یکچشم و دوالپا و غول بیابان و دیو سئوالات میکردند و احوالات آدم آبی میپرسیدند. اما من که چندین سال بود این حرفها از گوشم افتاده بود، سر بزیر انداخته نمیدانستم چه جواب بگویم. بعضی آمده دعا میخواستند از چلهبندی و زبانبند و دعای محبت و عداوت و باطلالسحر و چهل یاسین و از این قبیل امور، من عذر میخواستم تا هنگام خواب، ایشان رفته من آسوده افتادم لکن چه آسودگی! دلم بحال این مردم بیصاحب، آتش گرفت. سبحانالله! سلاطین مستبد و ملاهای طماع برای رواج بازار خودشان یک مشت بندگان خدا را از بیتربیتی و جهالت بچه نوع گرفتار کرده و خود بر خر مراد سوار شدهاند مردم عالم در چه کارند و ایران چه خربازار است! اعتقاد این بیچارگان باین خرافات هزاران درجه از کشتی بخار و الکتریک و تلفون و ترقیات بیشتر و آخوندها دوالپا و شهر زنان و سگساران و حکایات غولان را بنظر ایشان موافق شرع داده اما وجود امریکا و کشف اقطاب دنیا را مثل الکتریک، منافی دین نامیدهاند. از آنجا بطرف آباده حرکت کردیم... (سیاح، 1356: 30/29)
رمالی وجفاری ودعانویسی و افسونگری و جادوگری در ایران از جملهٔ کارها و مایهٔ معاش و زندگی بعضی اشخاص است که مقدرات مردم را با این کارها و با تسخیر و جنگیری و دعانویسی و روضهخوانی و تعزیهخوانی و نذر به فلان سید یا اجاق و رفتن بامامزاده و بسیار کارهای دیگر میخواهند بوفق دلخواه ایشان کنند، ثروت و راحت و عزت و منصب و لقب و صحت جسم را در عوض کار و صنعت و دوا و طبابت و علم و عمل، از این امور میطلبند و مردم عوام بیچاره را آدمفریبان، باین راهها از هر باب ترقی باز میگذارند. (سیاح، 1356: 68)
بالجمله چون ایران از علم و فلسفه و صنعت و کار خالی است و مردم نمیخواهند با کار و زحمت نان بخورند یا بمقامی برسند، هر کس بایشان بگوید اگر فلان ورد یا دعا را بخوانی یا ختم بگیری یا فلان پول را بفلان قلندر بدهی یا مبلغی بکیمیاگری خرج کنی، بمقصود میرسی، اغلب عقب این خرافات میروند و تعبد را پیشه کرده تقلید را گردن گرفتهاند. یکی بدعوی علم، یکی بدعوى مستجابالدعوه بودن، یکی بدعوی سحر یا شعبده یا رمل و یا جفر یا کیمیاگری یا عابدی و تقدس، باسم تقرب بخدایا بجزئی سکوت و دعاوی پا در هوا و حرفهای معما و اشعار مغلقه و عربیهای مشکله و اظهار مبالغه و غلو در حق بزرگان دین و ریا و تقدسنمائی و اظهار نماز و روزه و امثال این چیزها مردم را تابع کرده میدوشند، آنچه نیست علم و صنعت و فهم حقیقت و بیان نکات قانون شریعت و دعوت مردم باخلاق خوب و کار و دیانت و برادری و مهربانی و اخوت است. واقعاً هر قدر انسان مقایسه این وطن مظلوم خود را با ممالک عالم میکند اگر غیرت دارد باید خون جگر بخورد. (سیاح، 1356: 84)
مأخذ: سیاح، حمید. 1356. خاطرات حاجسیاح یا دورهٔ خوف و وحشت (چاپ دوم). به تصحیح سیفالله گلکار. تهران: انتشارات امیرکبیر.
@Shsyari
.
فردا حرکت کرده وارد سورمک شدیم که ده بزرگی خوبی است. قلعهای گلی دارد و در بیرون قلعه چند کاروانسرا هست. آب روان و اشجار و جاهای با صفا داشت. دکاکین قصابی و بقالی و گیوهکشی و بعضی لوازم دیگر و مسجد و حمام دارد. در آنجا مردم بدیدن من میآمدند و چون شنیده بودند سیاح هستم و دنیا را گردش کردهام با جمعیت آمده و از شهر زنان و جماعت سگساران و آدمهای یکچشم و دوالپا و غول بیابان و دیو سئوالات میکردند و احوالات آدم آبی میپرسیدند. اما من که چندین سال بود این حرفها از گوشم افتاده بود، سر بزیر انداخته نمیدانستم چه جواب بگویم. بعضی آمده دعا میخواستند از چلهبندی و زبانبند و دعای محبت و عداوت و باطلالسحر و چهل یاسین و از این قبیل امور، من عذر میخواستم تا هنگام خواب، ایشان رفته من آسوده افتادم لکن چه آسودگی! دلم بحال این مردم بیصاحب، آتش گرفت. سبحانالله! سلاطین مستبد و ملاهای طماع برای رواج بازار خودشان یک مشت بندگان خدا را از بیتربیتی و جهالت بچه نوع گرفتار کرده و خود بر خر مراد سوار شدهاند مردم عالم در چه کارند و ایران چه خربازار است! اعتقاد این بیچارگان باین خرافات هزاران درجه از کشتی بخار و الکتریک و تلفون و ترقیات بیشتر و آخوندها دوالپا و شهر زنان و سگساران و حکایات غولان را بنظر ایشان موافق شرع داده اما وجود امریکا و کشف اقطاب دنیا را مثل الکتریک، منافی دین نامیدهاند. از آنجا بطرف آباده حرکت کردیم... (سیاح، 1356: 30/29)
رمالی وجفاری ودعانویسی و افسونگری و جادوگری در ایران از جملهٔ کارها و مایهٔ معاش و زندگی بعضی اشخاص است که مقدرات مردم را با این کارها و با تسخیر و جنگیری و دعانویسی و روضهخوانی و تعزیهخوانی و نذر به فلان سید یا اجاق و رفتن بامامزاده و بسیار کارهای دیگر میخواهند بوفق دلخواه ایشان کنند، ثروت و راحت و عزت و منصب و لقب و صحت جسم را در عوض کار و صنعت و دوا و طبابت و علم و عمل، از این امور میطلبند و مردم عوام بیچاره را آدمفریبان، باین راهها از هر باب ترقی باز میگذارند. (سیاح، 1356: 68)
بالجمله چون ایران از علم و فلسفه و صنعت و کار خالی است و مردم نمیخواهند با کار و زحمت نان بخورند یا بمقامی برسند، هر کس بایشان بگوید اگر فلان ورد یا دعا را بخوانی یا ختم بگیری یا فلان پول را بفلان قلندر بدهی یا مبلغی بکیمیاگری خرج کنی، بمقصود میرسی، اغلب عقب این خرافات میروند و تعبد را پیشه کرده تقلید را گردن گرفتهاند. یکی بدعوی علم، یکی بدعوى مستجابالدعوه بودن، یکی بدعوی سحر یا شعبده یا رمل و یا جفر یا کیمیاگری یا عابدی و تقدس، باسم تقرب بخدایا بجزئی سکوت و دعاوی پا در هوا و حرفهای معما و اشعار مغلقه و عربیهای مشکله و اظهار مبالغه و غلو در حق بزرگان دین و ریا و تقدسنمائی و اظهار نماز و روزه و امثال این چیزها مردم را تابع کرده میدوشند، آنچه نیست علم و صنعت و فهم حقیقت و بیان نکات قانون شریعت و دعوت مردم باخلاق خوب و کار و دیانت و برادری و مهربانی و اخوت است. واقعاً هر قدر انسان مقایسه این وطن مظلوم خود را با ممالک عالم میکند اگر غیرت دارد باید خون جگر بخورد. (سیاح، 1356: 84)
مأخذ: سیاح، حمید. 1356. خاطرات حاجسیاح یا دورهٔ خوف و وحشت (چاپ دوم). به تصحیح سیفالله گلکار. تهران: انتشارات امیرکبیر.
@Shsyari
.
بسیاری در چنین وضع و حالی نزد من میآمدند و برای رفع ناراحتی خود چارهای طبی میجستند! – 1272 ه.ق.
سوزندهترین دردی که آتش به جان زن ایرانی میزند زن جدید گرفتن شوهرش یا مهر ورزیدن بیشتر به هووی دیگری است؛ در چنین موردی دیگر تسلی نمیپذیرد؛ بسیاری در چنین وضع و حالی نزد من میآمدند و برای رفع ناراحتی خود چارهای طبی میجستند و هرگاه میپرسیدم چه ناراحتی دارند در جواب میگفتند: «باد اعراض دارم.» هرگاه زنی دریابد که شوهرش خیال گرفتن زن جدیدی دارد دیگر میکوشد با تهدیدها، التماسها و گریهها وی را از آن بازدارد و اگر در چنین کاری توفیق نیابد آن وقت میکوشد زن مورد نظر او را از چشم بیندازد و متهم کند؛ اما سرانجام رضا به داده میدهد و با هووی خود آشتی میکند. نوعی سازش و حتی رقابت بین آنها برقرار میگردد و هر دو با توسل به خیانت از شوهر خود انتقام میکشند. (پولاک، 1368: 159)
مأخذ: پولاک، یاکوب ادوارد. 1368. سفرنامه پولاک. ترجمهٔ کیکاووس جهانداری. تهران: خوارزمی.
@Shsyari
.
سوزندهترین دردی که آتش به جان زن ایرانی میزند زن جدید گرفتن شوهرش یا مهر ورزیدن بیشتر به هووی دیگری است؛ در چنین موردی دیگر تسلی نمیپذیرد؛ بسیاری در چنین وضع و حالی نزد من میآمدند و برای رفع ناراحتی خود چارهای طبی میجستند و هرگاه میپرسیدم چه ناراحتی دارند در جواب میگفتند: «باد اعراض دارم.» هرگاه زنی دریابد که شوهرش خیال گرفتن زن جدیدی دارد دیگر میکوشد با تهدیدها، التماسها و گریهها وی را از آن بازدارد و اگر در چنین کاری توفیق نیابد آن وقت میکوشد زن مورد نظر او را از چشم بیندازد و متهم کند؛ اما سرانجام رضا به داده میدهد و با هووی خود آشتی میکند. نوعی سازش و حتی رقابت بین آنها برقرار میگردد و هر دو با توسل به خیانت از شوهر خود انتقام میکشند. (پولاک، 1368: 159)
مأخذ: پولاک، یاکوب ادوارد. 1368. سفرنامه پولاک. ترجمهٔ کیکاووس جهانداری. تهران: خوارزمی.
@Shsyari
.
در اخلاق مشرقزمین
متأسّفانه در اخلاق مشرقزمین، خداوند حسّ پیشبینی را فاقد ساخته و درس عبرت، از الفاظی است مثل لفظ اتّفاق و غیره، که در هیچ موقع مؤثّر نمیشود و نخواهد شد. (فرمانفرماییان، 1382: 94)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
متأسّفانه در اخلاق مشرقزمین، خداوند حسّ پیشبینی را فاقد ساخته و درس عبرت، از الفاظی است مثل لفظ اتّفاق و غیره، که در هیچ موقع مؤثّر نمیشود و نخواهد شد. (فرمانفرماییان، 1382: 94)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
شهرام یاری
در اخلاق مشرقزمین متأسّفانه در اخلاق مشرقزمین، خداوند حسّ پیشبینی را فاقد ساخته و درس عبرت، از الفاظی است مثل لفظ اتّفاق و غیره، که در هیچ موقع مؤثّر نمیشود و نخواهد شد. (فرمانفرماییان، 1382: 94) مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته…
این حرف درسته که پدران ما «حسّ پیشبینی» نداشتند که این قضیه دلایل خودشو داشته و نیروهایی بر آن تأثیر میذاشتند:
اولین نیرو رو از طرف «دین» یا بهتره بگیم «آدمهایی که دین رو تفسیر میکردند» وارد میشده. این آدمها همواره میگفتند: «دنیا به جهت دیگران است و آخرت برای ما» و یا «زندگی کوتاه است و بیاعتبار! هر کسی پنج روز نوبت اوست! دین داری بِه از دنیاداری است! هر کس به دنیا و آنچه در اوست دل ببندد از یاد خدا غافل میشود.» و یا «خدا بزرگ است؛ صاحب ولایت خودش کمک میکند.» / نتیجهٔ این طرز فکر خودش رو اینطور بروز میداد که میگفتند: پیشبینی یعنی «دخالت در کارخانهٔ الهی». برای همین «در لحظه» زیست میکردند و به آینده کاری نداشتند که «سرنوشت و تقدیر از پیش تعیین شده است» و «باید تجربهاش کرد».
اما دومین نیرو: دومین نیرو «طرز تفکر سیاسی در ایران» یا «طرز به قدرت رسیدن در ایران» بود. بعبارتی برای به قدرت رسیدن «فقط شمشیر» نیاز بود. هیچ قضیه یا نیرویی «ضامنِ تداوم و پیوستگی قدرت یا طرزِ فکر» نبود. هر چند سال یکبار چیزهای رنگارنگی رو تجربه میکردیم که رنگهاش بسته به سلسله و حاکمِ اون زمان داشت. یکی علاقه به آبادانی داشت یکی علاقه به دعا و نیایش و یکی علاقه به غلام و کنیز. خلاصهاش: عدم ثبات در تمام شئونِ زیستِ ما جاری بود. این وسط هم هرچند وقت یه بار یه کُشتار و غارتِ حسابی میشدیم که مثلِ بازیِ مارو پله، مارو بلند میکرد و میآورد خونهٔ اول و از 0 باید شروع میکردیم که خودِ این قضیه «خستگی مفرط»رو در پدرانمون ایجاد میکرد.
نتیجه: تک تک ما «به تجربه» فیلسوف شده بودیم! نیروهای وارده به چنانی قوی بودند که ما ناچاراً به «جبر» ایمان داشتیم.
حالا «درس عبرت»:
پدران ما اهل «درس عبرت» هم نبودند که این دومی نتیجهٔ مستقیمِ اولی یعنی «حسّ پیشبینی» نداشتنه. بعبارتی برای جماعتی «گذشته» مهمه که «آینده» براش مهم باشه. مایی که «جرأتِ فکر کردن به آینده»رو نداشتیم چطور میتونستیم به گذشته از این دریچه نگاه کنیم؟
قطعاً هیچطور.
@Shsyari
.
اولین نیرو رو از طرف «دین» یا بهتره بگیم «آدمهایی که دین رو تفسیر میکردند» وارد میشده. این آدمها همواره میگفتند: «دنیا به جهت دیگران است و آخرت برای ما» و یا «زندگی کوتاه است و بیاعتبار! هر کسی پنج روز نوبت اوست! دین داری بِه از دنیاداری است! هر کس به دنیا و آنچه در اوست دل ببندد از یاد خدا غافل میشود.» و یا «خدا بزرگ است؛ صاحب ولایت خودش کمک میکند.» / نتیجهٔ این طرز فکر خودش رو اینطور بروز میداد که میگفتند: پیشبینی یعنی «دخالت در کارخانهٔ الهی». برای همین «در لحظه» زیست میکردند و به آینده کاری نداشتند که «سرنوشت و تقدیر از پیش تعیین شده است» و «باید تجربهاش کرد».
اما دومین نیرو: دومین نیرو «طرز تفکر سیاسی در ایران» یا «طرز به قدرت رسیدن در ایران» بود. بعبارتی برای به قدرت رسیدن «فقط شمشیر» نیاز بود. هیچ قضیه یا نیرویی «ضامنِ تداوم و پیوستگی قدرت یا طرزِ فکر» نبود. هر چند سال یکبار چیزهای رنگارنگی رو تجربه میکردیم که رنگهاش بسته به سلسله و حاکمِ اون زمان داشت. یکی علاقه به آبادانی داشت یکی علاقه به دعا و نیایش و یکی علاقه به غلام و کنیز. خلاصهاش: عدم ثبات در تمام شئونِ زیستِ ما جاری بود. این وسط هم هرچند وقت یه بار یه کُشتار و غارتِ حسابی میشدیم که مثلِ بازیِ مارو پله، مارو بلند میکرد و میآورد خونهٔ اول و از 0 باید شروع میکردیم که خودِ این قضیه «خستگی مفرط»رو در پدرانمون ایجاد میکرد.
نتیجه: تک تک ما «به تجربه» فیلسوف شده بودیم! نیروهای وارده به چنانی قوی بودند که ما ناچاراً به «جبر» ایمان داشتیم.
حالا «درس عبرت»:
پدران ما اهل «درس عبرت» هم نبودند که این دومی نتیجهٔ مستقیمِ اولی یعنی «حسّ پیشبینی» نداشتنه. بعبارتی برای جماعتی «گذشته» مهمه که «آینده» براش مهم باشه. مایی که «جرأتِ فکر کردن به آینده»رو نداشتیم چطور میتونستیم به گذشته از این دریچه نگاه کنیم؟
قطعاً هیچطور.
@Shsyari
.
رژیم مرکزیّت مشروطه به این صورت مفید و مؤثّر به حال مملکت نیست!
23 آذر 1300 / 15 ربیعالثّانی 1340
دو روز است از شیخبابا مراجعت به قَراویرن کردهام. امروز عصر را به اردو برای بازدید ظفرالدّوله میروم. خیال حرکت را دارند، ولی باز همان بینظمی و عدم اقتدارِ یک فردِ واحد محسوس است. هرکس در واقع به فکر و خیال خودش است. هیچگونه شباهتی به اردوکِشیهایی که با شاهزاده دیدهام، و اکثر هم موفقیّت حاصل میشد، ندارد. چندان هم از اینها امیدوار نیستم. مگر اردویی که میگویند از زنجان میرسد، کاری بکند. امیر ارشد هم از طرف طسوج، رو به شکریازی، که بین راه سلماس است، حرکت نموده. در حملهٔ اوّليه، قدری کُردها به پیش قراولانش صدمه وارد آورده و عقب رانده بودند. دیگر این سفر، کار چه صورتی حاصل کند، معلوم نیست.
در این مملکت، تمام بدبختیهای وارده، Resulante [= ماحصل] اقدامات دیگر هستند. اگر در این فضیّهٔ کُرد، زمامداران ما قدری Psychologue [= روانشناس] بودند، این اهمیّت را قطعاً حاصل نمیکرد، ولی افسوس در این مسایل تمیز مشخّصی ندارند. تمام اینگونه انقلابات را در یک ردیف تعیین میدارند و به همین علت هر کاری مدتی دوام پیدا میکند و طول میکِشد. از قوای دولت به اندازهای میکاهد که پس از فتح و دفع، باز به مراتب دولت باخته و ضعیفتر شده و به ندرت از این Avenire [= پیآمد] دولتی قضیّهٔ دیگر ایجاد میشود. این مسایل و سایر قضایا را اگر به دقت مطالعه بِداریم، ثابت میشود که رژیم مرکزیّت مشروطه به این صورت مفید و مؤثّر به حال مملکت نیست و به همین دلیل است که از بَدوِ مشروطیّت، ایران، به قدمهای سریع، رو به ملوکالطوایفی گذارده، به یک قضایای خیلی محقری بسته است که رژیم ملوکالطوایفی خیلی زود و به طور طبیعی، بدون Transition [= مرحلهٔ گذار]، جای رژیم امروز را بگیرد و در همهٔ ولایات و ایالات بزرگ، جانشین حکومت حاضر پرورش یافته و دورهٔ تکامل خود را سیر کرده، شهرت تام دارد. استعداد قورخانه و توپخانه همه چیز دارد. فقط یک دوره زد و خورد خصوصی بین این Potentat [= صاحبان قدرت] شروع میشود و هر یک فایق آمد، جانشین و امیر محلّ او خواهد بود. چاره و جلوگیری اساسی آن قضایا، به عقیدهٔ من منحصر به تجدیدنظر در قانون حکومتی و خود اصول Constitution [= قانون اساسی] است، یا با توسعه ثروت و ایجاد کار و راه، اشتغال برای اکثریّت پیدا بشود و از اطراف این قبیل اشخاص منصرف بشوند. (فرمانفرماییان، 1382: 1/120)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
23 آذر 1300 / 15 ربیعالثّانی 1340
دو روز است از شیخبابا مراجعت به قَراویرن کردهام. امروز عصر را به اردو برای بازدید ظفرالدّوله میروم. خیال حرکت را دارند، ولی باز همان بینظمی و عدم اقتدارِ یک فردِ واحد محسوس است. هرکس در واقع به فکر و خیال خودش است. هیچگونه شباهتی به اردوکِشیهایی که با شاهزاده دیدهام، و اکثر هم موفقیّت حاصل میشد، ندارد. چندان هم از اینها امیدوار نیستم. مگر اردویی که میگویند از زنجان میرسد، کاری بکند. امیر ارشد هم از طرف طسوج، رو به شکریازی، که بین راه سلماس است، حرکت نموده. در حملهٔ اوّليه، قدری کُردها به پیش قراولانش صدمه وارد آورده و عقب رانده بودند. دیگر این سفر، کار چه صورتی حاصل کند، معلوم نیست.
در این مملکت، تمام بدبختیهای وارده، Resulante [= ماحصل] اقدامات دیگر هستند. اگر در این فضیّهٔ کُرد، زمامداران ما قدری Psychologue [= روانشناس] بودند، این اهمیّت را قطعاً حاصل نمیکرد، ولی افسوس در این مسایل تمیز مشخّصی ندارند. تمام اینگونه انقلابات را در یک ردیف تعیین میدارند و به همین علت هر کاری مدتی دوام پیدا میکند و طول میکِشد. از قوای دولت به اندازهای میکاهد که پس از فتح و دفع، باز به مراتب دولت باخته و ضعیفتر شده و به ندرت از این Avenire [= پیآمد] دولتی قضیّهٔ دیگر ایجاد میشود. این مسایل و سایر قضایا را اگر به دقت مطالعه بِداریم، ثابت میشود که رژیم مرکزیّت مشروطه به این صورت مفید و مؤثّر به حال مملکت نیست و به همین دلیل است که از بَدوِ مشروطیّت، ایران، به قدمهای سریع، رو به ملوکالطوایفی گذارده، به یک قضایای خیلی محقری بسته است که رژیم ملوکالطوایفی خیلی زود و به طور طبیعی، بدون Transition [= مرحلهٔ گذار]، جای رژیم امروز را بگیرد و در همهٔ ولایات و ایالات بزرگ، جانشین حکومت حاضر پرورش یافته و دورهٔ تکامل خود را سیر کرده، شهرت تام دارد. استعداد قورخانه و توپخانه همه چیز دارد. فقط یک دوره زد و خورد خصوصی بین این Potentat [= صاحبان قدرت] شروع میشود و هر یک فایق آمد، جانشین و امیر محلّ او خواهد بود. چاره و جلوگیری اساسی آن قضایا، به عقیدهٔ من منحصر به تجدیدنظر در قانون حکومتی و خود اصول Constitution [= قانون اساسی] است، یا با توسعه ثروت و ایجاد کار و راه، اشتغال برای اکثریّت پیدا بشود و از اطراف این قبیل اشخاص منصرف بشوند. (فرمانفرماییان، 1382: 1/120)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
باز باید به این حقیقت تلخ قایل شد که آدمِ کار و اجزای قابل، در مملکت ما هنوز به قدر هیچ یک از احتیاجات تربیت نشده است!
5 بهمن 1300
برف کلیّهٔ فضا را سفید کرده، ولی هوا ملایم است. دو تلگراف تبریک از تهران داشتم که به اکثریّت از مجلس نمایندگی تصویب شده. چند روز بود از نرسیدن خبر، نگرانی حاصل بود و از وصول این تلگراف رفع یک سلسله نگرانی و خیال میشود. باز به طوری که امیر موثّق اطّلاع میدارد، تغییر کابینه شده، مشیرالدّوله رئیسالوزرا. شاه هم مسافرت به اروپا میفرمایند. باز چه عللی در کار وارد آمده؟ هرچند انتخاب مشیرالدّوله، با وجود مجلس، خیلی طبیعی است، ولی نکتهای که بر من پوشیده میماند، بازی سیاست خارجه و به خصوص انگلیسیها است، در این کار. عصر را سواره تا نوروز، که خالی از سکنه است، میروم. مدیرالملک، وزیر مالیّهٔ کابینهٔ سیّد، باز وزیر مالیه شده. عجبا از این اخلاق عمومی! در دو ماه قبل، پیشنهاد لوایح قانونی در نفی این اشخاص میکردند، امروز بدون مقدمه وزیر میشود. از آن طرف مادّهٔ واحده و مصدّق چه میشود؟ یک رشته به هم ریختگیها و خرابیهای بینتیجهٔ عملیّات ناقص. باز باید به این حقیقت تلخ قایل شد که آدمِ کار و اجزای قابل، در مملکت ما هنوز به قدر هیچ یک از احتیاجات تربیت نشده است. (فرمانفرماییان، 1382: 132)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
5 بهمن 1300
برف کلیّهٔ فضا را سفید کرده، ولی هوا ملایم است. دو تلگراف تبریک از تهران داشتم که به اکثریّت از مجلس نمایندگی تصویب شده. چند روز بود از نرسیدن خبر، نگرانی حاصل بود و از وصول این تلگراف رفع یک سلسله نگرانی و خیال میشود. باز به طوری که امیر موثّق اطّلاع میدارد، تغییر کابینه شده، مشیرالدّوله رئیسالوزرا. شاه هم مسافرت به اروپا میفرمایند. باز چه عللی در کار وارد آمده؟ هرچند انتخاب مشیرالدّوله، با وجود مجلس، خیلی طبیعی است، ولی نکتهای که بر من پوشیده میماند، بازی سیاست خارجه و به خصوص انگلیسیها است، در این کار. عصر را سواره تا نوروز، که خالی از سکنه است، میروم. مدیرالملک، وزیر مالیّهٔ کابینهٔ سیّد، باز وزیر مالیه شده. عجبا از این اخلاق عمومی! در دو ماه قبل، پیشنهاد لوایح قانونی در نفی این اشخاص میکردند، امروز بدون مقدمه وزیر میشود. از آن طرف مادّهٔ واحده و مصدّق چه میشود؟ یک رشته به هم ریختگیها و خرابیهای بینتیجهٔ عملیّات ناقص. باز باید به این حقیقت تلخ قایل شد که آدمِ کار و اجزای قابل، در مملکت ما هنوز به قدر هیچ یک از احتیاجات تربیت نشده است. (فرمانفرماییان، 1382: 132)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
شهرام یاری
باز باید به این حقیقت تلخ قایل شد که آدمِ کار و اجزای قابل، در مملکت ما هنوز به قدر هیچ یک از احتیاجات تربیت نشده است! 5 بهمن 1300 برف کلیّهٔ فضا را سفید کرده، ولی هوا ملایم است. دو تلگراف تبریک از تهران داشتم که به اکثریّت از مجلس نمایندگی تصویب شده. چند…
به اعتقاد شما جز اینکه فرنگی بیاورند و کارها بهدست آنها بگذرد طور دیگر ایران نظم میگیرد و قواعد خوب جاری میشود؟ – 1318 ه.ق.
صدرالسلطنه [و] حاجی مشیر لشکر بودند. خیلی صحبتها شد، تمام از وضع این زمان و حالت حالیه و آتیه بود. گفتند شاه بیست نفر روس برای ادارات و وزارتخانهها همراه میآورند که عمده کارها را منظم نمایند. مشیر لشکر رو به من و صدرالسلطنه کرد که به اعتقاد شما جز اینکه فرنگی بیاورند و کارها بهدست آنها بگذرد طور دیگر ایران نظم میگیرد و قواعد خوب جاری میشود؟
هر دو گفتیم به اعتقاد همه مردم قسم دیگر ممکن نیست. یک مرتبه نظامالملک مثل قورباغه به زمین پهن شد و تندتند میگفت خیر آقا مگر قحط الرجال شده، قحط الرجال شده. توی دلم گفتم بلی پدرسوخته مثل حکومت کردن شیرازت. به هر جهت اگر راست باشد و پیش برود بسیار خوب است. دیگر از این مردم کاری ساخته نیست. تا این دروغگوئی و تملق و تعارف در میان اهل ایران است [که] با شیر اندرون شده با جان به در شود کار از آنها ساخته نیست و امکان ندارد رفع این نواقص بشود، تا دورهٔ دیگر و مردم دیگر که به قاعده و قانون جدید تربیت و ترقی کرده باشند. (سالور، 1374: ج2، 6/1485)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
صدرالسلطنه [و] حاجی مشیر لشکر بودند. خیلی صحبتها شد، تمام از وضع این زمان و حالت حالیه و آتیه بود. گفتند شاه بیست نفر روس برای ادارات و وزارتخانهها همراه میآورند که عمده کارها را منظم نمایند. مشیر لشکر رو به من و صدرالسلطنه کرد که به اعتقاد شما جز اینکه فرنگی بیاورند و کارها بهدست آنها بگذرد طور دیگر ایران نظم میگیرد و قواعد خوب جاری میشود؟
هر دو گفتیم به اعتقاد همه مردم قسم دیگر ممکن نیست. یک مرتبه نظامالملک مثل قورباغه به زمین پهن شد و تندتند میگفت خیر آقا مگر قحط الرجال شده، قحط الرجال شده. توی دلم گفتم بلی پدرسوخته مثل حکومت کردن شیرازت. به هر جهت اگر راست باشد و پیش برود بسیار خوب است. دیگر از این مردم کاری ساخته نیست. تا این دروغگوئی و تملق و تعارف در میان اهل ایران است [که] با شیر اندرون شده با جان به در شود کار از آنها ساخته نیست و امکان ندارد رفع این نواقص بشود، تا دورهٔ دیگر و مردم دیگر که به قاعده و قانون جدید تربیت و ترقی کرده باشند. (سالور، 1374: ج2، 6/1485)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
این است ثبات و دوام کار در این مملکت!
13 بهمن 1300
امروز موقع ناهار، بیخبر، امیر و کلنل وارد شده، پس از صرف غذا، معلوم شد همهٔ اردو به خط میاندوآب آمدهاند و پریروز خبر از تبریز رسیده که ژاندارمها، که در طسوج بودند و قریب یک هزار نفر میشدند، طغیان نموده، به طرف شهر حرکت کرده. پس از آن، تلگراف دیگر اسماعیلآقا سرتیپ، حاکی بر این بود که در سرپل اوجی، که نیمفرسخیِ شهر است، جنگ شروع شده. بعد از آن سیم مقطوع و خبری نیآمده. این هم یک بدبختی و یک سلسله فلاکتهای جدیدی را به روی همه باز میدارد.
اسماعیلآقا چه خواهد کرد؟ ساوجبلاغ تخلیه شده، به دست کی خواهد افتاد؟ اساس این حرکت ژاندارمها چیست؟ نگرانی من، با اطلاعاتی که دارم از موقعیّت تبریز، با عدّهٔ ارامنهٔ زیادی که در آنجا جمع هستند و اسلحهٔ فراوانی که به دست ممکن است بیاید، حکومت وقت را نمیتوان صِرف بیاطلاع فرض نمایم. تمام، مطالب غیرمعلوم و تیرهای است. باز پس از ورود اردو، همان منظرهٔ دهشتناکی که در سه ماه قبل دیده بودم، افسرهام میدارد. مدّتی است رعایا با زن و بچّه، به دوش محقّر لوازم زندگانی، و در جلو چند گاو یا گوسفندی، که تمام هستیِ آنها میشود، برای چندمین مرتبه، راه مهاجرت و دهاتِ دور دست را پیش میگیرند. در این رفتن و برگشتنها، چند نفر از این زنها و اطفال خُردسال مراجعت خواهند داشت، با خدا است. حاجی سطوتالسّلطنه از بیمحلّی در قُچلو منزل کرده است. قرار است کلنل حبیباللهخان، با عدّهٔ سوار، به فوریّت حرکت کند.
ابتدا من هم در فکر حرکت میافتم. بعد قدری تفگر میدارم، میبینم اقامت و حوصله واجبتر است. این است ثبات و دوامِ کار در این مملکت. با این اعتماد و اتّکا، نقشهها میکشیدم که با کمال عجله، برای رفع تکلیف، به شهر بروم و از آنجا باز مراجعت نموده، برای اتمام کارها و تکمیل اقدامات در آبادانی که موسم آنها بهار است، مشغول باشیم. مملکت بدبخت ما معلوم میشود از شدت جهل محکوم همین است که صحرای لمیزرع بیمخلوقی بماند و تصوّر میکنم مآلاً نقشهٔ همسایههای مهربان هم همین باشد، که سرتاسر این مُلک فقط یک خرابهٔ بیراه و آذوقه باشد. (فرمانفرماییان، 1382: 4/133)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
13 بهمن 1300
امروز موقع ناهار، بیخبر، امیر و کلنل وارد شده، پس از صرف غذا، معلوم شد همهٔ اردو به خط میاندوآب آمدهاند و پریروز خبر از تبریز رسیده که ژاندارمها، که در طسوج بودند و قریب یک هزار نفر میشدند، طغیان نموده، به طرف شهر حرکت کرده. پس از آن، تلگراف دیگر اسماعیلآقا سرتیپ، حاکی بر این بود که در سرپل اوجی، که نیمفرسخیِ شهر است، جنگ شروع شده. بعد از آن سیم مقطوع و خبری نیآمده. این هم یک بدبختی و یک سلسله فلاکتهای جدیدی را به روی همه باز میدارد.
اسماعیلآقا چه خواهد کرد؟ ساوجبلاغ تخلیه شده، به دست کی خواهد افتاد؟ اساس این حرکت ژاندارمها چیست؟ نگرانی من، با اطلاعاتی که دارم از موقعیّت تبریز، با عدّهٔ ارامنهٔ زیادی که در آنجا جمع هستند و اسلحهٔ فراوانی که به دست ممکن است بیاید، حکومت وقت را نمیتوان صِرف بیاطلاع فرض نمایم. تمام، مطالب غیرمعلوم و تیرهای است. باز پس از ورود اردو، همان منظرهٔ دهشتناکی که در سه ماه قبل دیده بودم، افسرهام میدارد. مدّتی است رعایا با زن و بچّه، به دوش محقّر لوازم زندگانی، و در جلو چند گاو یا گوسفندی، که تمام هستیِ آنها میشود، برای چندمین مرتبه، راه مهاجرت و دهاتِ دور دست را پیش میگیرند. در این رفتن و برگشتنها، چند نفر از این زنها و اطفال خُردسال مراجعت خواهند داشت، با خدا است. حاجی سطوتالسّلطنه از بیمحلّی در قُچلو منزل کرده است. قرار است کلنل حبیباللهخان، با عدّهٔ سوار، به فوریّت حرکت کند.
ابتدا من هم در فکر حرکت میافتم. بعد قدری تفگر میدارم، میبینم اقامت و حوصله واجبتر است. این است ثبات و دوامِ کار در این مملکت. با این اعتماد و اتّکا، نقشهها میکشیدم که با کمال عجله، برای رفع تکلیف، به شهر بروم و از آنجا باز مراجعت نموده، برای اتمام کارها و تکمیل اقدامات در آبادانی که موسم آنها بهار است، مشغول باشیم. مملکت بدبخت ما معلوم میشود از شدت جهل محکوم همین است که صحرای لمیزرع بیمخلوقی بماند و تصوّر میکنم مآلاً نقشهٔ همسایههای مهربان هم همین باشد، که سرتاسر این مُلک فقط یک خرابهٔ بیراه و آذوقه باشد. (فرمانفرماییان، 1382: 4/133)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
واقعاً این منظره، درجهٔ فلاکت ملی ما را میرساند!
9 فروردین 1301
... وضعیّت کوچههای شهر تبریز رقتآور شده است. سراسر بچّههای لُخت و برهنه و لوت، زنها و مخصوصاً جمعی که به طور خانوادگی با مختصر لحاف خودشان را میپوشانند، کنار دیوارها دراز کشیدهاند. ظاهر است که از بدبختهای مهاجرین یا ارومیه با اهل سلدوز هستند که ذلّت خود را به شهر کشانیده، از دهات و اطراف آمدهاند. در این سه ساله، به طور یقین، نصف اهالی ولایات ارومیه و سلدوز، از مجاعه و امراض، پیش از ترک اوطان خود به غربت، تلف شدهاند و واقعاً این منظره، درجهٔ فلاکت ملی ما را میرساند. عمل نان و آذوقهٔ شهری را هم این اجتماع قدری دشوار و خطرناک میدارد. عدلالدّولهٔ مراغهای چند روز است به شهر آمده. به طوری که شنیده شد، برای تفریغ محاسبه که دارد، در ایالت توقیف شده. جمعی اشخاص، که محبّت ظاهری مرا به او ایراد میگرفتند، امروز در تلاش و دوندگی در استخلاص او هستند. (فرمانفرماییان، 1382: 141)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
9 فروردین 1301
... وضعیّت کوچههای شهر تبریز رقتآور شده است. سراسر بچّههای لُخت و برهنه و لوت، زنها و مخصوصاً جمعی که به طور خانوادگی با مختصر لحاف خودشان را میپوشانند، کنار دیوارها دراز کشیدهاند. ظاهر است که از بدبختهای مهاجرین یا ارومیه با اهل سلدوز هستند که ذلّت خود را به شهر کشانیده، از دهات و اطراف آمدهاند. در این سه ساله، به طور یقین، نصف اهالی ولایات ارومیه و سلدوز، از مجاعه و امراض، پیش از ترک اوطان خود به غربت، تلف شدهاند و واقعاً این منظره، درجهٔ فلاکت ملی ما را میرساند. عمل نان و آذوقهٔ شهری را هم این اجتماع قدری دشوار و خطرناک میدارد. عدلالدّولهٔ مراغهای چند روز است به شهر آمده. به طوری که شنیده شد، برای تفریغ محاسبه که دارد، در ایالت توقیف شده. جمعی اشخاص، که محبّت ظاهری مرا به او ایراد میگرفتند، امروز در تلاش و دوندگی در استخلاص او هستند. (فرمانفرماییان، 1382: 141)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
این علایم هلاکت و مرگ است!
2 اردیبهشت 1301
ساعت هفت از کلنده حرکت میکنیم. چیزی که اسباب تأسّف و فقر مملکتی را خوب ظاهر میسازد، عدم مشاهدهٔ هرگونه جریان تجارتیِ راهها است. در سابق به خوبی خاطر دارم که جادّهٔ همدان، به خصوص در موقع عبور، آنی از تردّدِ گاریِ دوچرخهٔ بار و شتر و الاغ فارغ نبود؛ در صورتی که در ظرف ده پانزده روز، غیر از چند دوچرخه بار چایی و چند بار شکر و برنج، که برای مراغه بار میشد، دیگر در جادّهٔ تبریز چیزی دیده نشد. همچنین جادّهٔ همدان منتها درجهٔ کساد را معلوم است دارد، زیرا از سیاهدهن تا قزوین، غیر از یک گاریِ پُستی، دیگر هیچگونه تردُدی دیده نشد. این مسایل است که زمامداران در نظر نمیگیرند. این علایم هلاکت و مرگ است. چنانچه در راه، همهجا زنها مخصوصاً دیده میشوند که از دهات، از شدّت گرسنگی، رو به شهر میروند و قطعاً اکثریّت این بدبختها، که صاحب اطفال خُرد و شیرخوار هستند، تلف خواهند شد، زیرا اکنون هم پیدا است رمقی برای آنها نمانده و حرکت بلااراده و بیمقصودی در پی رزق یومیّه میدارند. در اکثر این دهات، آثار قلّت محصول و مضیقه محسوس بود. دیگر هر کسی هر چه داشت، خورده و فروخته است. زنها و بچّهها همه در صحراها سبزی و علف جمع میکنند. مردها که پیِ کار و بیلزنی میروند، معلوم است قوّتِ کار ندارند. هر کسی چیزی داشته باشد، مقداری ارزن و حّبُّالبقر است که با آرد آنها گذران مینمایند و امرار حیات میدارند. محصول امساله که تاکنون در همهجا فوقالعاده خوب به نظر میرسد، تا بعد چه پیش آید. از مهدیآباد تا دو فرسخی شهر، در رأس از اسبها از شدّتِ بیحالی ماندند و خودمان دو اسبه به طرف شهر حرکت میکنیم. آنها را مِهتر، خالی از عقب میآورَد.
ساعتِ سه به غروب، وارد شهر شده، منزل شاهزاده عدلالممالک میرَویم. حکومت شهر با غلامرضاخان میرپنجه است، سپهسالار اعظم در شریفآباد، مِلک خودشان، در یک فرسخی اقامت دارند. اتوموبیلی به پنجاه تومان کرایه کرده که ما را فردا حمل نمایند. (فرمانفرماییان، 1382: 2/151)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
2 اردیبهشت 1301
ساعت هفت از کلنده حرکت میکنیم. چیزی که اسباب تأسّف و فقر مملکتی را خوب ظاهر میسازد، عدم مشاهدهٔ هرگونه جریان تجارتیِ راهها است. در سابق به خوبی خاطر دارم که جادّهٔ همدان، به خصوص در موقع عبور، آنی از تردّدِ گاریِ دوچرخهٔ بار و شتر و الاغ فارغ نبود؛ در صورتی که در ظرف ده پانزده روز، غیر از چند دوچرخه بار چایی و چند بار شکر و برنج، که برای مراغه بار میشد، دیگر در جادّهٔ تبریز چیزی دیده نشد. همچنین جادّهٔ همدان منتها درجهٔ کساد را معلوم است دارد، زیرا از سیاهدهن تا قزوین، غیر از یک گاریِ پُستی، دیگر هیچگونه تردُدی دیده نشد. این مسایل است که زمامداران در نظر نمیگیرند. این علایم هلاکت و مرگ است. چنانچه در راه، همهجا زنها مخصوصاً دیده میشوند که از دهات، از شدّت گرسنگی، رو به شهر میروند و قطعاً اکثریّت این بدبختها، که صاحب اطفال خُرد و شیرخوار هستند، تلف خواهند شد، زیرا اکنون هم پیدا است رمقی برای آنها نمانده و حرکت بلااراده و بیمقصودی در پی رزق یومیّه میدارند. در اکثر این دهات، آثار قلّت محصول و مضیقه محسوس بود. دیگر هر کسی هر چه داشت، خورده و فروخته است. زنها و بچّهها همه در صحراها سبزی و علف جمع میکنند. مردها که پیِ کار و بیلزنی میروند، معلوم است قوّتِ کار ندارند. هر کسی چیزی داشته باشد، مقداری ارزن و حّبُّالبقر است که با آرد آنها گذران مینمایند و امرار حیات میدارند. محصول امساله که تاکنون در همهجا فوقالعاده خوب به نظر میرسد، تا بعد چه پیش آید. از مهدیآباد تا دو فرسخی شهر، در رأس از اسبها از شدّتِ بیحالی ماندند و خودمان دو اسبه به طرف شهر حرکت میکنیم. آنها را مِهتر، خالی از عقب میآورَد.
ساعتِ سه به غروب، وارد شهر شده، منزل شاهزاده عدلالممالک میرَویم. حکومت شهر با غلامرضاخان میرپنجه است، سپهسالار اعظم در شریفآباد، مِلک خودشان، در یک فرسخی اقامت دارند. اتوموبیلی به پنجاه تومان کرایه کرده که ما را فردا حمل نمایند. (فرمانفرماییان، 1382: 2/151)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
این است نتیجهٔ اکثر اوامر صادرهٔ پشت میزنشینان دولتی!
30 مرداد 1302
... عدم امنیّت و ظلم خوانین و مأمورین، که به اسم و رسم در این حدود (میانه در آذربایجان) تردّد میکنند، اهالی را پریشان کرده است. ریشسفیدها مخصوصاً نقل میکردند چند روز قبل مأمورین حکومت آمدند به عنوان احصائیّه و مبلغی خدمتانه گرفتند و رفتند. پس از آن، چند نفر نظامی آمدند، به عنوان تفتیش احصائیه، آنها هم چند تومانی گرفته و رفتند و اهالی چون تصوّر میکردند این تحقیقات برای ازدیاد مالیات است، تمام را به اشتباه گفتهاند. دهی که صد خانوار داشته، پنجاه خانه قلمداد کردند. دولت، از این اجرای روشهای احمقانهٔ وزارتی، نتیجه نگرفته و مبلغی هم به مردم ضرر زده و ایجاد تنفر کرده. این است نتیجهٔ اکثر اوامر صادرهٔ پشت میزنشینان دولتی. (فرمانفرماییان، 1382: 159)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
30 مرداد 1302
... عدم امنیّت و ظلم خوانین و مأمورین، که به اسم و رسم در این حدود (میانه در آذربایجان) تردّد میکنند، اهالی را پریشان کرده است. ریشسفیدها مخصوصاً نقل میکردند چند روز قبل مأمورین حکومت آمدند به عنوان احصائیّه و مبلغی خدمتانه گرفتند و رفتند. پس از آن، چند نفر نظامی آمدند، به عنوان تفتیش احصائیه، آنها هم چند تومانی گرفته و رفتند و اهالی چون تصوّر میکردند این تحقیقات برای ازدیاد مالیات است، تمام را به اشتباه گفتهاند. دهی که صد خانوار داشته، پنجاه خانه قلمداد کردند. دولت، از این اجرای روشهای احمقانهٔ وزارتی، نتیجه نگرفته و مبلغی هم به مردم ضرر زده و ایجاد تنفر کرده. این است نتیجهٔ اکثر اوامر صادرهٔ پشت میزنشینان دولتی. (فرمانفرماییان، 1382: 159)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
این است که به مرور این بیچارهها به کلی متواری شده و از یاد رفتهاند!
31 مرداد 1302
... از نیشاب میگذریم. به کلّی مخروبه است و آبادیاش خالی از سکنه است. رشتهٔ درّه، مشجّر، همینطور یک پارجه تعقیب میشود. اراضی مزروعی آنجا را دهات اطراف میکارند، بهطوری که تحقیق میکنم، شکایت و نالهٔ اهالی آن حدود، از حکومت گرمرود، که اکثر با امیر ارفع و این دسته خوانین بود، خیلی بیشتر است تا از اشرار. اینها این دهات خُرده مالکِ دور دست را تیول و مرکز غارتگری خود قرار داد، و همه روزه، به یک بهانه، مأمورشان خانه اینها بوده و جرایم دویست تومانی از خُرده مالکین گرفتهاند. این است که به مرور این بیچارهها به کلی متواری شده و از یاد رفتهاند. (فرمانفرماییان، 1382: 60/159)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
31 مرداد 1302
... از نیشاب میگذریم. به کلّی مخروبه است و آبادیاش خالی از سکنه است. رشتهٔ درّه، مشجّر، همینطور یک پارجه تعقیب میشود. اراضی مزروعی آنجا را دهات اطراف میکارند، بهطوری که تحقیق میکنم، شکایت و نالهٔ اهالی آن حدود، از حکومت گرمرود، که اکثر با امیر ارفع و این دسته خوانین بود، خیلی بیشتر است تا از اشرار. اینها این دهات خُرده مالکِ دور دست را تیول و مرکز غارتگری خود قرار داد، و همه روزه، به یک بهانه، مأمورشان خانه اینها بوده و جرایم دویست تومانی از خُرده مالکین گرفتهاند. این است که به مرور این بیچارهها به کلی متواری شده و از یاد رفتهاند. (فرمانفرماییان، 1382: 60/159)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
مجتهد شما هستید که به مردم ظلم نمیکنید!
11 مهر 1302
... حرکت به طرف تبریز میداریم. آقای ناظمالعلوم با کالسکه و من سواره، همراه میرزایوسفخان است و فتحعلیخان با چند نفر امنیّه. ظهر در صومعه قدری نان صرف میشود. به شدّت حالم به هم میخورد و با همان حال سوار شده، حرکت میکنیم. شب را در خواجهغیاث میگذرانم. ناظمالعلوم هم آنجا هستند.
اهالی خیلی از مالک خودشان، صدیق حضور نام، شکایت دارند. حاجی خلیلمیرزا، پسر حاجیمیرزا حسن مرحوم، خودش را مجتهدِ اعلم این حدود قرار داده و به واسطهٔ مختصر علاقهای که دارد، در هر امری مداخله میکند و واسطهٔ هر کاری میشود. حتی خودش هم چند روز قبل به دهات تشریف برده بود و همه جا خود را مهمان کرده بودند. مخصوصاً خُرده مالکین را تحت حمایت خود قرار میدهند تا بالأخره املاکشان را از دستشان بگیرند. البتّه این رفتار منافی میل رعایا و به ضرر آنها تمام میشود. خیلی هم در این حدود شکایت و درد دل میکردند و یکی از رعایای آنجا به من میگفت که مجتهد شما هستید که به مردم ظلم نمیکنید. (فرمانفرماییان، 1382: 165)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
11 مهر 1302
... حرکت به طرف تبریز میداریم. آقای ناظمالعلوم با کالسکه و من سواره، همراه میرزایوسفخان است و فتحعلیخان با چند نفر امنیّه. ظهر در صومعه قدری نان صرف میشود. به شدّت حالم به هم میخورد و با همان حال سوار شده، حرکت میکنیم. شب را در خواجهغیاث میگذرانم. ناظمالعلوم هم آنجا هستند.
اهالی خیلی از مالک خودشان، صدیق حضور نام، شکایت دارند. حاجی خلیلمیرزا، پسر حاجیمیرزا حسن مرحوم، خودش را مجتهدِ اعلم این حدود قرار داده و به واسطهٔ مختصر علاقهای که دارد، در هر امری مداخله میکند و واسطهٔ هر کاری میشود. حتی خودش هم چند روز قبل به دهات تشریف برده بود و همه جا خود را مهمان کرده بودند. مخصوصاً خُرده مالکین را تحت حمایت خود قرار میدهند تا بالأخره املاکشان را از دستشان بگیرند. البتّه این رفتار منافی میل رعایا و به ضرر آنها تمام میشود. خیلی هم در این حدود شکایت و درد دل میکردند و یکی از رعایای آنجا به من میگفت که مجتهد شما هستید که به مردم ظلم نمیکنید. (فرمانفرماییان، 1382: 165)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
سردار سپه
21 مهر 1302
... اسم سردار سپه با امنیّت و دفع اشرار و خلع سلاح توأم است. (فرمانفرماییان، 1382: 168)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
21 مهر 1302
... اسم سردار سپه با امنیّت و دفع اشرار و خلع سلاح توأم است. (فرمانفرماییان، 1382: 168)
مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولیمیرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولیمیرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.
@Shsyari
.
اگر چنانچه اروپائیها اسبانی بخوبی اسبهای ما میداشتند...!
ایرانیها میگویند اگر چنانچه اروپائیها اسبانی بخوبی اسبهای ما میداشتند به احداث طرق و راههای شوسه احتیاج پیدا نمیکردند. (راس، 1311: 8/7)
مأخذ: راس، دنیس. 1311. ایران و ایرانیان. ترجمهٔ ا. شایگان ملایری. تهران: مؤسسه آرین پور.
@Shsyari
.
ایرانیها میگویند اگر چنانچه اروپائیها اسبانی بخوبی اسبهای ما میداشتند به احداث طرق و راههای شوسه احتیاج پیدا نمیکردند. (راس، 1311: 8/7)
مأخذ: راس، دنیس. 1311. ایران و ایرانیان. ترجمهٔ ا. شایگان ملایری. تهران: مؤسسه آرین پور.
@Shsyari
.