شهرام یاری
764 subscribers
1.23K photos
86 videos
82 files
244 links
دوست داشتم و دارم سفرنامه‌ها و خاطرات به‌طور منظم و طبقه‌بندی شده، نمایه‌سازی و فیش‌برداری موضوعی بشه. برای این هدف تلاش می‌کنم

ارتباط با ادمین:

@shahramyari

shs.yari@gmail.com

09394078921
.
Download Telegram
ناصرالدین شاه بجز عطر بنفشه و یا شیرهٔ زنبق از سایر اسانس‌ها بدش می‌آمد و بلکه متنفر می‌شد!

کفش آن روز بانوان در شب‌نشینی [گالش] بوده برای اینکه در راه رفتن صدا نکند، برحسب امر شاه عده‌ای از بانوان مجاز نبودند که جز عطر بنفشه عطر دیگری بزنند، برای اینکه شاه بجز عطر بنفشه و یا شیرهٔ زنبق [در متن اصلی: زیبق] از سایر اسانس‌ها بدش می‌آمد و بلکه متنفر می‌شد. و بهمین جهت در شب‌نشینی‌ها هر یک از بانوان و حتی کلفت‌ها یک شیشه عطر بنفشه مخصوص پاریس بخود می‌زد و گاهی همراه داشت.
وقتیکه چنین جمعیتی وارد کاخ گلستان می‌شدند درست مجسم نمائید که دارای چه منظره و یک بوی واحد عطر بنفشه از همه آنها استشمام می‌شد، لذا صحن حیاط گلستان چنان معطر می‌گردید که انسان مست و بیهوش و عقل از سرش پرواز می‌کرد البته منظره خود بانوان بیشتر دیوانه‌کننده بوده است.
ناگفته نماند که یکی از کارخانه‌های عطرسازی فرانسه در آن ایام قسمتی از محصول خود را که عطر بنفشه بود بایران می‌فرستاد، و چون مورد توجه شاه بود همه خانم‌ها و خانواده‌ها استعمال می‌کردند (چنانچه امروز هم خانم‌ها از دختر و بانو سر خود را مانند سر ملکه فرح درست می‌کنند، که مُدِ روز قرار گرفته، اتفاقاً مُدِ خوبی بنظر نمی‌آید، گویا بهمین جهت باشد که اخیراً بآن طرز اوایل نیست، و شاید بهتر شده باشد.) (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 2/61)

مأخذ: اعظام قُدسی (اع‍ظام ال‍وزاره‌)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.

@Shsyari
.
کوچه قجرها

کوچه قجرها - در شهر داخل خیابان ری کوچه و محله‌ای بود بنام کوچه قجرها. در این کوچه تمام خانه‌ها از زنان بدکار تشکیل بود که از سایر نقاط شهر میرفتند مخصوصأ شبها که هر شب یکی دو قتل در آن محله و کوچه واقع میشد، در اینجا قاجاریه موقع مناسبی برای برچیدن ساکنین کوچه قجرها بنظرشان رسید، چون قبل از این حتی زمان مظفرالدین شاه قاجاریه اقدامات جدی نمودند و در نتیجه عده‌ای زنان بدکار را بردند در نزدیکی قریه قلعه‌مرغی مزرعه و تپه‌ای بود بنام تپه سیف در آنجا مسکن دادند ولی باز هم چیزی نگذشت که مجدداً کوچه مزبور دایر گردید و دیگر قاجاریه نتوانستند دنبالهٔ اقدام خود را بگیرند چون مصادف با آغاز انقلاب [مشروطیت] گردید.
در اینموقع که وضعیت شهرنو کاملاً آباد گردید، شاهزادگان موقع را مناسب دیدند که حرکت دادن ساکنین کوچه قاجار را با طراف شهرنو دنبال نمایند لذا با محمدعلیشاه قصه را بمیان نهادند که چون نظامی‌ها ممکن است اسباب مزاحمت زنهای شهرنو را فراهم نمایند چنانچه یکی دو فقره پیش آمد نموده است، صلاح در اینستکه ساکنین کوچه قاجاریه را که به کارند همه را بشهرنو در یک نقطه انتقال دهند که هم ساکنین محله قجرها راحت شده باشند و همینکه ساکنین شهرنو از تجاوزات نظامیان و سربازان آسوده‌خاطر خواهند بود، این اظهار در نظر محمدعلیشاه بسیار پسندیده آمد، لذا حکم کرد در یک روز بوسیلهٔ نقلیه قشونی تمام ساکنین بدکار کوچه را حرکت دادند، و آنروز هم تماشائی بود که مردم از هر محله‌ای جمع شده بودند و تماشا می‌کردند.
در شهرنو باغ و کاروانسرای بزرگی بود بنام حاج عبدالمحمود بانکی، تمام را در کاروانسرا مانند گوسفند ریختند که بعداً کم‌کم خانه‌هائی ساخته و تشکیل محله‌ای گردید که بعدها بنام شهرنو نامیده شد که هنوز هم باقی و برقرار و دایر است، و همه ساله اهالی و ساکنین شهرنو شکایت‌های زیادی می‌کردند حتی در زمان پهلوی ولی پهلوی جوابی که داد این بود که: مردم برای مستراح کجا بروند؟ - اخیراً برحسب تقاضای مردم در اطراف خانه‌ها دیواری کشیده شد و یک درب با نگهبان قرار دادند، ولی این هم عملی نشد، برای اینکه خانه‌ها زیاد و آنهائیکه از حیث محوطه دیوار آزاد بودند بازارشان از حیث فروش متاع رواج پیدا کرده بود، در هر حال تاکنون که نویسنده مشغول نوشتن این تاریخ می‌باشم اوضاع بهمان حال باقی است که تمام جنایات در آن محل می‌شود، کلیه دزدی‌ها سررشته‌اش چه در اول و چه در آخر کار از آن محل بیرون و بدست می‌آید. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 203)

مأخذ: اعظام قُدسی (اع‍ظام ال‍وزاره‌)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.

@Shsyari
.
رضاشاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عده‌ای ذهن او را مشوب ساختند!

@Shsyari
.
رضاشاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عده‌ای ذهن او را مشوب ساختند!

در 1307 قانون اعزام محصل بتصویب رسید که مطابق آن بدولت اجازه می‌داد که سالی صد تا ششصدهزار تومان صرف اعزام محصل باروپا نمایند، مطابق این قانون که در زمان وزارت فرهنگی اعتمادالدوله قراگوزلو از تصویب گذشت تا 1313 هفت دوره محصل باروپا فرستاده شد که تا آنزمان محصلین بمعنی حقیقی خود در اروپا تحصیل می‌کردند، چنانچه عدهٔ زیادی از مهندسین و دکترها و استادان کنونی ما از همان‌ها می‌باشند.
بعنوان مثال - در اولین دورهٔ محصلین اعزامی اشخاصی مانند دکتر سنجابی، دکتر شایگان، دکتر صورت‌گر، مهندس فریور، مهندس رضوی، دکتر بازرگان، دکتر رادمنش، خلیل ملکی، دکتر مهدی آذر، دکتر محمدعلی ملکی، دکتر زنگنه وزیر فرهنگ سابق که بدست نصرت‌الله قمی ترور گردید، و میتوان گفت همه اینها که ذکر شدند از مردان باشرافت و پاک‌دامن و آزادیخواهان حقیقی می‌باشند ولی افسوس!
تا زمانیکه مرحوم اعتمادالدوله وزیر فرهنگ بود اعزام محصل نیز بطور جدی عمل می‌شد زیرا وی معتقد بود که ایران کنونی هنوز نمی‌تواند یک دانشگاه واقعی و حسابی داشته باشد، باید تمام کوشش صرف مدارس ابتدایی و متوسطه گردیده و برای تهیه متخصصین محصل باروپا بفرستیم، رضاشاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عده‌ای ذهن او را مشوب ساختند و گفتند محصلین که باروپا بروند همه کمونیست میشوند درصورتیکه چنین نبود فقط درمیان محصلین آلمانی هسته کمونیستی وجود داشت، بالاخره این اشخاص موفق شدند و رضاشاه اعتمادالدوله را عزل و رقیب او علی‌اصغر حکمت را بوزارت فرهنگ منصوب کرد.
حکمت اولین کاری که کرد قطع اعزام محصل باروپا بود، و بدین ترتیب یک اقدام بسیار مفید از بین رفت و تنها این عمل برای آن بود که میل و توجه رضاشاه را بخود جلب نموده و در وزارت چندی باقی بماند، این طرز رفتار و عقیده در دوران رضاشاه در تمام کابینه‌ها و وزراء ثابت و برقرار بود و بهمین جهت کارها بطور ناقص عملی می‌شد و ناتمام باقی می‌ماند. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 6/265)

مأخذ: اعظام قُدسی (اع‍ظام ال‍وزاره‌)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.

@Shsyari
.
ناصرالدین شاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عده‌ای ذهن او را مشوب ساختند!


@Shsyari
.
ناصرالدین شاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عده‌ای ذهن او را مشوب ساختند! – 1284 ه.ق.

همان سال بود که ناصرالدین شاه نسبت به شاگردان و محصلین فرنگ بی‌لطف گشته امر نموده بود که عموماً به ایران مراجعت نمایند و قدغن اکید گشت که دیگر کسی به فرنگ شاگرد نفرستد. چرا که یک یا دو نفر از شاگردان که مراجعت نموده بودند مفاد «تشبه بقوم فهو منه» را در پایتخت اجرا داشته و آن پادشاه عمل آنها را منافی عقاید مسلمانی دانسته عموماً را احضار فرمودند. با وجود این تا سال 1870 میلادی مطابق 1292 هجری قمری جسته جسته از خانواده‌ها شاگرد به فرنگ می‌فرستادند. لیکن در سال 1292 هجری که ناصرالدین شاه برحسب راهنمایی مرحوم حاجی میرزا حسین‌خان سپهسالار اعظم عزیمت به فرنگ فرمود یکی از امپراطوران همسایه به ایشان گفته بود:
«هرقدر رعایای شما داخل تربیت وضع جدید شوند، همانقدر از نفوذ شما در داخلهٔ خودتان کاسته خواهد گردید.»
این بود که بعد از مراجعت از سفر اول به فرنگ کلیة راه اروپا بر محصلین ایرانی مسدود گردید. چنانکه مرحوم میرزا نصرالله‌خان مشیرالدوله صدراعظم نائینی در سال 1306 هجری (مطابق 1265 شمسی) دو فرزند خود را که یکی میرزا حسن‌خان و دیگری میرزا حسین‌خان بودند با منتهای احتیاط به فرنگ اعزام داشت (جنابان مؤتمن‌الملک و مشیرالدوله حالیه) و از اطراف به حضور شاه راپورت دادند و امر اکید تلگرافی صادر گردید که آنها را از سرحد برگردانند و مرحوم میرزا نصرالله‌خان (صدراعظم) که در آن‌وقت مدیرکل وزارت خارجه بود مجبوراً به شهرستانک رفت و با مساعدت مرحوم میرزا علی‌اصغرخان صدراعظم ناسخ حکم صادره گردید و این آقایان فوق یکی در مسکو و دیگری در پاریس مشغول تحصیل گشتند. (ممتحن‌الدوله، 1353: 5/84)

مأخذ: ممتحن‌الدوله، مهدی بن رضاقلی. 1353. خاطرات ممتحن‌الدوله، زندگی‌نامه میرزا مهدی‌خان ممتحن‌الدوله شقاقی. بکوشش حسینقلی خانشقاقی. تهران: امیرکبیر.

@Shsyari
.
مخالفت ناصرالدین شاه با تحصیل عین‌السلطنه در فرنگ‌! – 1326 ه.ق.

چه بگویم به ناصرالدین شاه که مانع رفتن من به انگلیس شد. چنان سخت ممانعت کرد که در جواب آخرین عریضه حضرت والا که الان حاضر است این جواب را نوشت «آن مخارجی که برای شاهزاده می‌کنید برود انگلیس بدهید یک نفر معلم از آنجا بیاورید شاهزاده را تعلیم کند». دیگر بعد از این جواب هر [بار] حضرت والا توسط دیگران خصوصاً مشیرالدوله یحیی‌خان که وزیر خارجه بود پیغام داد اصرار کرد فایده‌ای مترتب نشد. گویا حضرت والا هم لج کرده از انگلیس که معلم نیاورد سهل است از طهران هم معلم خوب برای ما نگرفت. (سالور، 1374: ج3، 1944)

مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عین‌السلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.

@Shsyari
.
همه برای مفت‌خوردن در پی وسیله می‌گردند! – 1294 ه.ق.

از بدبختی، اهل ایران نمی‌خواهند از کسب و صنعت و زحمت نان بخورند از این بابت همه برای مفت‌خوردن در پی وسیله می‌گردند. ظلام و غارتگران و دزدان بآنهائی که اقتدار و زور ندارند امثال عوام و عجزه و دهاتی را اسیر کرده، هر يک بوسیله‌ای چسبیده، مردم را جاهل و ذهن ایشان را پُر از خرافات کرده‌اند و از حقایق و طریق نجات دنیا و آخرت دور افکنده‌اند و آنچه از محبت آقایان معلوم شد هزاران اشخاص تنبل بزی سادات و بنی‌هاشم در آمده، عمامه یا شال کبود یا سبزی را دلیل گرفتن مال مردم و مفتخوری قرار داده‌اند. بسیاری از مردم بيک خواب جعلی يک آدم‌فریب، قبری یا سنگی را امامزاده نامیده معبد و ملجاء، بلکه قاضی‌الحاجات ساخته‌اند عوام را بدام کشیده و مالشان را می‌گیرند. بهر سمت ایران برای هزاران قبر باسم امام‌زاده فلان و فلان موجود است. اگر قرآنی بخط کوفی پیدا شده نسبت آن را بیکی از ائمه داده، حاجت را از آن می‌خواهند و این وسیله مفت‌خوری جمعی گردیده. دعانویسی، طالع‌بینی، جن‌گیری، رمالی، جفاری و از این قبیل امور و نام امام را وسیله نان کردن از قبیل مداحی و درویشی، یا تعزیه‌داری و چاوشی و غيرها که حد و حصر ندارد و نمیدانند که همان بزرگان که اینان بنام ایشان می‌خواهند مفت‌خوری کرده مردم را از کار و علم و صنعت و ثروت باز دارند خود ایشان بدترین اعمال، بيکاری را شمرده و همیشه مشغول کار بوده تمام جهد ایشان رفع خرافات بوده است. (سیاح، 1356: 6/25)

مأخذ: سیاح، حمید. 1356. خاطرات حاج‌سیاح یا دورهٔ خوف و وحشت (چاپ دوم). به تصحیح سیف‌الله گلکار. تهران: انتشارات امیرکبیر.

@Shsyari
.
شمع‌فروش و گداها با زیارت‌نامه‌خوانها به انواع و اقسام پول می‌گیرند! – 1308 ه.ق.

هر یکی یک شمع به دست دارند. چاوش می‌خواند و آنها صلوات می‌فرستند. شمع‌فروش و گداها با زیارت‌نامه‌خوانها به انواع و اقسام پول می‌گیرند. دست اینها را گرفته می‌برند نزدیک قفل و می‌گویند: «ماچ اِله»، بعد از آنکه ماچ کرد می‌گویند «قفول پولی وِر». یا اینکه آنها را نزدیک شمعدان نقره یا طلا می‌برند، شمع‌دان را ماچ می‌کند و پول می‌گیرند. این ترکها خیلی به اعتقاد زیارت می‌کنند. از دم زنجیر کفش از پا بیرون می‌آورند تا مراجعت به همان‌جا می‌پوشند. وقت زیارت‌نامه خواندن هم خیلی تماشا دارد. یک نفر چند پول در روی آستانه در گذاشته هرکدام از ترکها آنجا را ماچ می‌کنند آن سید آهسته می‌گوید «نیازی وِر» و اینها یقین دارند که این پولها را باید بدهند و متصل پول نیاز و ماچ و غیره می‌دهند. یک دسته زوار مازندرانی و رشتی آمده است. تماشای آنها هم زیاد است. ترکها کلاه بزرگ، سرداریهای گشاد، هیکلهای قوی [دارند] مازندرانیها برعکس کلاه کوچک، نیم‌تنه دربر، شلوار گشاد. همه‌جور آدمی هست این دو سه روز خیلی رفته‌اند. (سالور، 1374: ج1، 9/308)

شبها ترکها در زیارت خواندن معرکه می‌کنند. خیلی خنده دست می‌دهد. با چاوش داخل می‌شوند و بیرون می‌روند. چاوش آواز می‌خواند و آنها صلوات می‌فرستند. (سالور، 1374: ج1، 306)

مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عین‌السلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.

@Shsyari
.
خدام آستانه از زائرین به انواع مختلف کلاشی میکردند! – 1315 ه.ق.

کردهای شادلو که بعد از برداشتن خرمنها از قوچان برای زیارت بمشهد می‌آیند، مردمان بسیار ساده‌ای هستند. خدام آستانه از آنها انواع مختلف کلاشی میکردند از جمله قبلاً بآنها تلقین می‌کردند که اگر نقاره‌خانه حضرت باسم پدر کسی نواخته شود، اگر در آن دنیا اهل جهنم هم باشد، فوراً ببهشتش می‌برند. آنقدر در این زمینه شاهد و بینه می‌آوردند تا مؤمن فریفته شده می‌پرسید برای اینکه نقاره‌خانه باسم پدر کسی نواخته شود چه باید کرد. زیارت‌نامه‌خوان همینکه میدید شکار بدام نزدیک شده است، از مشکلات این کار آنقدر بیان می‌کرد که مؤمن تشنه‌تر شده بالاخره با هزار منت بشرط ادای چند تومانی، قرارداد بسته میشد و مبلغی بعنوان پیش‌قسط تأدیه می‌گردید تا روزیکه قرار بود این کار خیر واقع شود می‌رسید. زیارت‌نامه‌خوان مؤمن را در ساعتی که معمولاً نقاره زده میشد روبروی نقاره‌خانه وامیداشت، همینکه عملجات ابزارهای خود را برای شروع عمل برمیداشتند قدری سلام و صلوات میفرستاد و جمله «نقاره‌خانه را باسم ... پدر ... بنوازید» چنان بموقع ادا می‌کرد که ختم آخرین کلمه با شروع نقاره مقارن شود. معلوم است این نقاره بگوش مؤمن ساده‌لوح غیر از نقاره هر شبی است، مدتی مبهوت گوش میداد و زیارت‌نامه‌خوان برای وصول وجه باقی قرارداد تا می‌توانست از این خوشبختی که نصیب پدر مؤمن شده است، خود را واله و حیران وانمود می‌کرد و وجه قرارداد را باحقی برای خود بجیب میزد و بدبخت را سرمی‌داد. (مستوفی، 1343: ج2، 42)

مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.

@Shsyari
.
اى سید! مگر تو مسلمان و از اهل این مملکت نیستى که از همچه مسأله روشن معینى سؤال می‌‏نمایى؟ – 1325 ه.ق.

در آن حال صدای ناله جمعی به گوشم رسید که جامه صبرم بدرید. سر از آستانه برداشتم و به دارالسیادة شتافم در جنب مقبره مرحوم شیخ محمدتقی بجنوردی (اعلی اللّه مقامه) سیدی را از اهل آستانه دیدم، ایستاده به خواندن زیارت مشغول و جمعی از اهالی گیلان و بدوی‌های مازندران به دنبال او ایستاده کلمات سید را می‌خوانند و می‌نالند؛ من هم با خاطر خسته و دل‌شکسته، در میان ایشان رفتم، در گوشه ایستادم، با خود گفتم البته در میان این زائران دل‌شکسته، دعا بر حال مسلمانان صواب و مستجاب است.
شنیدم که سید، کلمات معرب و معجمی برهم می‌بافد و می‌گوید: «السلام علیک ای شهید زهر جفا. السلام علیک ای برآرنده حاجت سنگ سیاه، السلام علیک ای ضامن آهوی بیابان. السلام علیک ای مونس غریبان. تو حاضری و ناظری و می‌دانی که شیعیانت از راه دور آمده و در پای این سینی، نذورات خود را به خادمت می‌دهند و از بذل جان و مال چیزی مضایقه ندارند.» و به حضرات تلقین می‌کند که بگویید اگر نذر تو را ندادیم در مال ماها وقف باشد.
و مقداری از این مزخرفات تلقین آن بیچارگان کرد و آمد در پای دیوار؛ یک سینی برنجی در دیوار منصوب بود. سید عبای خود را در پای دیوار در زیر آن سینی پهن نمود و دو قرانی از جیب خود بیرون آورد. آن سینی را بوسید، آن دو قران را در میان عبا انداخت و گفت: «حلال‌زاده نمی‌تواند نذر تو را از پای این سینی به جای دیگر برد و همین محک حلال‌زاده و حرامزاده است.»
یک مرتبه دیدم آن بیچارگان، هریک دو قران و سه قران در نزدیک سینی برده در میان عبا می‌انداختند؛ حتی زنان ایشان دستمالهای ابریشم و جوراب به روی آن سینی می‌مالیدند و در عبای سید می‌انداختند و سید دیگری در کناری ایستاده و فریاد می‌زند:
«ای جدّ بزرگوار تو ایستاده‌ای در میان این جماعت و می‌بینی و می‌شناسی اشخاصی را که نذر خود را نمی‌دهند. اسماء ایشان را در دفتر خودت ننویس که ایشان حلال‌زاده نیستند.»
و هرکس که در ادای نذر مسامحه می‌نمود او را ملامت می‌نمودند و به دیگران معرفی می‌کردند که فلانه کس از دادن نذر مسامحه نمود.
غرض، در زمان قلیل وجه کثیری از آن بیچارگان مأخوذ داشتند و بعد از جمع‌آوری آن نذورات، مجعولاتی چند برشمردند و مقامات دیگر معین نمودند و آن عوام بیچاره را به آن مقامات مجعوله دعوت کردند. "من جمله" یکی منبر صاحب‌الزمان و یکی سنگ امتحان و دیگر نقّارخانه شاه خراسان و بیمارخانه سلطان غریبان و فلان و فلان و فلان بود. پس، ایشان را از آن مکان حرکت داده به مقام دیگر بردند و در زمان حرکت، یک‏یک مى‏آمدند، صورت خود را بر آن سینى نهاده به عجز و لابه اظهار ضراعت‏ مى‏نمودند.
شنیدم که به ناله حزین مى‏گفتند: «اى آقا! اى امام رضا- علیه السلام-! قربان سینى زهرآلودت شویم.» و بعضى پارچه‏هاى چندى از قبیل کفن و پیراهن و لباس دیگر در دست داشتند بر آن سینى مى‏مالیدند که تبرّک شود. همه آنها بدین وتیره عمل نموده و رفتند تا آنکه دو نفر پیرمرد و یک زن باقى ماند.
من نزدیک رفتم، خواهش کردم شما قدرى بمانید که مرا با شما کارى است. ایشان همچه گمان کردند که من هم یکى از خدمه هستم و توقّعى دارم.
گفتند: «اى سید! زیارت‏نامه‏خوان ما فلان سید است، ما کارى با تو نداریم.»
گفتم: «اى برادرها! به این بزرگوار، من نه زیارت‏نامه‏خوان هستم و نه توقّعى از شما دارم، بلکه اگر چیزى از من بخواهید بالقوّه در دادنش مضایقه ندارم، ولى چون شما اهل گیلان هستید، من خویشى در گیلان دارم و خبرى از او ندارم؛ مى‏خواهم مستفسر باشم و از سلامتى ایشان مستحضر گردم.»
گفتند: «السّاعه مجال نداریم، از براى اعمال در این مقام‏ها که جناب سید شمرده باید برویم تا از عمل خود باز نمانیم.»
گفتم: «اى برادران! اگر قدرى توقف نمایید و عرایض مرا جواب دهید، من شما را به تمام این مقام‏ها خواهم رسانید و دینارى از شما نخواهم گرفت، بلکه اگر خدمتى هم داشته باشید، مجّانى انجام خواهم داد.»
به هر قسمى بود ایشان را در گوشه‏اى نشانیدم. از وضع گیلان پرسش نمودم و یک دو نفرى را هم اسم بردم و از احوال ایشان سؤال کردم. گفتند: «نمى‏شناسیم.» من هم ایشان را به صحبت مشغول داشتم تا رفقاى ایشان با سید زیارت‏نامه‏خوان رفتند.
بعد گفتم که «این سینى برنج در میان دیوار چیست و این مقام، زیارتگاه کیست که شما زیارت کردید و نذورات خود را دادید؟»
دیدم خیره‏خیره بر من نظرى کردند و از روى تعجب گفتند: «اى سید! مگر تو مسلمان و از اهل این مملکت نیستى که از همچه مسأله روشن معینى سؤال مى‏نمایى؟» (طهرانی، 1381: 7/114)

مأخذ: ‏ طهرانی، مصطفی. 1381. سفرنامه گوهر مقصود. به‌ کوشش زهرا میرخانی. تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب.

@Shsyari
.
«ما هم طوری حمام می‌سازیم که احتیاج ببوق نباشد»!

مشاجره مدرس با سردار سپه – در اطاق و کریدورهای مجلس بین سردار سپه و مدر س [بر سر مسألهٔ جمهوریت] گفتگو و مشاجره درمی‌گیرد. مدرس می‌گوید: «من حکم بوق حمام را دارم تا مجلس هست مدرس خواهد بود تو برو فکر خودت باش». سردار سپه جواب می‌دهد: «ما هم طوری حمام می‌سازیم که احتیاج ببوق نباشد».
در این موقع برای بیرون کردن مردم با قوه نظامی از مجلس که انتظامات داخلی مجلس بعهده شخص رئیس مجلس خواهد بود و هر اقدامی باید طبق دستور مجلس انجام گیرد، لذا مؤتمن‌الملک بسردار سپه پرخاش و متغیر می‌شود، و بسردار سپه می‌گوید: «میخواهی الان تکلیفت را معین نمایم» و اشاره بسیدکمال که زنگ جلسه را بزند و وکلا بروند در جلسه.
در این جا وکلای طرفدار هم مضطرب گردیده و بالاخره عده وسط را گرفته سردار سپه را از اطاق هیئت رئیسه بیرون آورده و سیدکمال را مانع شدند، ولی جلسه تشکیل نگردید برای اینکه مؤتمن‌الملک از مجلس خارج شده و دیگر هم به مجلس نرفت.
سردار سپه که از مجلس بیرون می‌رود سرتیپ درگاهی رئیس نظمیه را خواسته دستور می‌دهد دیگر بوق حمام زده نشود از آنروز بوق حمام زده نشد و تا چند روز مردم محلات شهر نمی‌دانستند حمام کی مردانه و چه ساعتی زنانه است چون عادت بر این بود حمام هر محله و گذری از اول صبح قبل از آفتاب حمام سرگذر مردانه تا چهار بظهر از آن ساعت حمام زنانه می‌شد، علامت و اطلاعی که در این ساعت حمام زنانه شده است آن بود که یکی از کارکنان حمام میرفت بالای بام حمام بوق میزد و صدای بوق تمام اطراف محله و حمام را خبردار می‌کرد که حمام زنانه شده است، و بوق از شیشه بود که در حدود یک متر و مانند قلیان بر آن مانند بوق و سرناهای موزیک که از برنج ساخته شده گشاد بود، و این عمل در حدود یکی دو دقیقه صدای بوق بلند.
وقتی بوق زدن موقوف گردید تا چند روز مرد و زن بلاتکلیف بودند که بعدها هم عادت کردند و همین که از موضوع باخبر گردیدند، شاید تنها کسی که خوشحال شده بود کارگر حمام بود که هر روز باید بوق بزند. (اعظام قُدسی، 1342، ج2: 70/69)

مأخذ: اعظام قُدسی (اع‍ظام ال‍وزاره‌)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.

@Shsyari
.
قضیهٔ زردشتی‌ها در یزد – آقایان علماء و تجار این است دستورات رسول اکرم؟

فردا که رسماً مشغول کار شدم نماینده گان مختلف بدیدن آمدند، از تجار و علما و اعیان که بنام (نواب) خوانده می‌شوند همه با یک بشاشت ملاقات می‌کردند، چون آقای نواب یزدی کاملاً معرفی کرده بودند. مخصوصاً علما که مطلع شده بودند که من هم از صنف خودشان می‌باشم، مخصوصاً آقای آقاسیدعبدالرسول مجتهد که تازه از نجف و از علمای روشن‌فکر بودند در ملاقات بسیار اظهار محبت و خوشوقتی می‌نمودند.
روز سیم یک دسته از تجار و محترمین زردشتی که در یزد بیش از سایر نقاط ایران و می‌توان گفت مرکز زندگانی و نشو و نما از هر صنف در یزد و مخصوصاً از حیث فلاحت و کشاورزی نسبت بسایر طبقات ممتازند.
وقتی وارد شدند من از پشت شیشه متوجه آقایان که بطرف تالار پذیرائی می‌آمدند بودم که هر کدام یک بقچه از بافته‌های یزد زیر بغل دارند و فکر می‌کردم برای چیست، اینها رعیت یا کاسب جزء هستند. و چیزی اظهار نکرده گفتم باید صبر کرد که آخرش بکجا می‌رسد.
وارد تالار شدند هر کدام بقچه‌ها را روی فرش تالار گسترده روی آن نشستند (قطعاً خواننده عزیز در تعجب‌اند صبر داشته باشید و بدقت هم بخوانید) من خیلی در تعجب که این چه بدعت غلطی است چون فوراً اصل مطلب را درک کرده بودم برای اینکه در ملاقات‌های خصوصی در طهران شمهای مطلع شده بودم ولی واقعاً چون بصورت افسانه نزدیک‌تر لذا باورکردنی نبود.
در همان روز و در همان ساعت تصمیم گرفتم این بدعت ننگ‌آور را از میان دو طبقه مورد توجه یزد را بردارم، و این دیوار زخیمی را که در مقابل آنها کشیده شده است، که در هر برخورد کینه و دشمنی ایجاد خواهد کرد از میان بردارم.
منشی دفتر معاونت آقای ذبیح‌اله‌خان که بسیار مرد وظیفه‌شناس و با ایمانی بود خواسته گفتم با یکی از پیشخدمتها تمام این بقچه‌ها را که زیر آقایان گسترده شده است جمع نمائید و کناری در بیرون تالار بگذارید که در وقت بیرون رفتن بردارید چون تا آنموقع چاهی نخورده بودند برای اینکه معلوم بود برای چه بوده، گفتم چاهی آوردند و با یک زحمت و اصراری وادار نمودم بخورند، پس از صرف چاهی با یک دنیا بشاشت و تشکر، مخصوصاً ارباب رستم اظهار کردند، امروز جریان را که برای ارباب کیخسرو نماینده زرتشتیان در مجلس شورای ملی خواهم نوشت.
بلافاصله این عمل در شهر منتشر و هیاهوی و السلاما بلند شد، و چند نفر از علما و روحانیون در منزل آقا سیدعلی کنارخندقی جمع و عده زیادیهم از کسبه و چند نفر از تجار هم بودند و رجاله‌ها فریاد می‌زدند والسلاما، وادنیا، ای امام زمان کجائی .... از این قبیل جملات.
چون منزل آقا سیدعلی مجتهد نزدیک قلعه حکومتی بود دو نفر از طرف آقا آمدند که بمنزل ایشان برای اینکه اجتماع شده است بروم چون آقا سیدعلی مجتهد هم از حیث قیافه و طرز مخصوصاً عمامه و نیز از حیث سیاست در یزد درجه اول بود و کلیهٔ مأمورین از ایشان احترام و تقریباً تبعیت می‌کردند.
برای منزل آقای کنارخندقی حرکت کردم، جلو منزل که اول یک قسمت از بازار بود مصادف شدم بجمعیت زیادی، و خوشبختانه در آن زمان دارای ریش مشکی و مورد توجه بودم، و همین قیافه در وحله اول در نظر جمعیت مورد توجه قرار گرفته و برای ورود من راه باز کردند.
وارد حیاط که پُر از جمعیت بود شده، پس از ورود باطاق همه احترام و آقای کنارخندقی پهلوی خودشان جای معین و نشستم. پس از تعارفات و خوش و بیش دیگر نگذاشتم آقای آقا سیدعلى اظهاری نمایند، پرسیدم این اجتماع برای چیست؟ خاصه علماء تصور میکنم برای موضوع روز گذشته باشد که از طرف آقایان سدیکه بین دو طبقه از ساکنین و محترمین یزد بوده و موجب دشمنی طرفین در تمام سال و شئون زندگانی و اجتماعی گردیده شکسته شده است برای اظهار قدردانی و تشکر آمده‌اند بعد رو کردم به آقایان علماء گفتم: آیا حضرت پیغمبر خانه و اطاق‌های متعدد داشته که نسبت بواردین هر طبقه و صنف در اطاقی مخصوص پذیرائی میکردند، یا تمام را در مسجد می‌پذیرفتند ملل و مذاهب مختلفه در همان مسجد خدمت پیغمبر رسیده و مطالب خود را بعرض میرسانیدند و در نهایت رضایت مرخص میشدند.
آقایان شماها مبلغ چنین راهنمائی هستید، جواب پیغمبر را چه خواهید داد که اگر بگویند، این است دستور من و رفتار با مردم خاصه ملل ضعیفه که تحت حمایت اسلام قرار گرفته‌اند، شنیده‌ام نفرات زردشتى چه در شهر و چه در بیابان و صحرا که سوار الاغ بدنبال زراعت میروند اگر بیک مسلمان برخوردند فوراً باید از الاغ پائین آمده تا یک نفر مسلمان برود، و اگر پیاده ولی بیل روی دوشش باشد باید بیل را مانند نظامی نگاه دارد تا آن مسلمان بگذرد. ⬇️
@Shsyari
⬆️ آقایان علماء و تجار این است دستورات رسول اکرم، من در طهران وقتی که این طرز برخوردها را می‌شنیدم واقعاً حمل بر وحشی‌گری اهالی یزد می‌کردم و تعجب می‌کردم با آن هوش یزدیها که در تمام ایران ضرب‌المثل است چرا باید چنین آداب و رسومی که عادات و رسوم مردمان چندهزار سال پیش هم اینطور برخورد نمی‌کردند باشد. در هر حال باید بگویم (دیه با عاقله است) امیدوارم آقایان عرایض و گفتار مرا قبول و مردم را راهنمائی و طرز معاشرت را تبلیغ نمایند که این دشمنی‌ها انشاءاله برطرف گردد.
بعد رو بطرف آقا سیدعلی مجتهد نموده، آیا فرمایشی هم بوده است و الا اجازه خواهند داد که مرخص شوم. آقای کنارخندقی، دیگر جای سخن باقی نمانده که بتوانند آقایان اظهار نمایند، موفقیت شما را در ترویج دین و حفظ اسلام از خداوند خواهانیم، و خداحافظی کرده بیرون آمدم صدای زنده باد از مردم بلند بود.
دو روز بعد آقای نواب‌التولیه از طرف آقای کنارخندقی دعوت ناهار کردند، با آقای نواب‌التولیه رفتیم. آقای آقاسیدعلی کنارخندقی فوق‌العاده اظهار خوشحالی نموده و گفتند بعد از رفتن شما به آقایان گفتم چرا حرفی نزدید چه می‌خواستید بگوئید (مثل معروف چاقو دسته خودش را نمی‌تواند ببرد) چون فلانی از خانوادهٔ روحانی و بعلاوه وارد در سیاست چنانچه شرح فداکاری ایشان را آقای نواب‌التولیه در زمان مهاجرت گفته بودند ولی خود من هم تا این درجه تصور نمی‌کردم که نکات برجسته نسبت بموضوع این طور بیان نمایند.
تقصیر با کیست؟ – تقصیر در درجه اول با روحانیون که مردم را بعلاوه اینکه متوجه نمی‌کنند تشویق هم می‌کنند برای اینکه بیشتر کسب وجاهت نمایند (در اینجا موقعی که در طهران با آقای حاجی شیخ حسین یزدی در کارهای سیاسی وارد بودم یکی از روزها در ضمن مذاکرات اظهار کردند «که من دست از حجةالاسلامی برداشتم برای این بود که من باید لااقل بدستور کسبه نزدیک منزلم از پاره‌دوز و غیره پیروی کنم نه آنها از من، برای اینکه این مردم حاضر نیستند حقیقت اسلام و قرآن به آنها گفته شود) - حقیقة هم اینطور است اگر از اول آقایان علمای یزد جلوگیری میکردند این عمل برطرف میگردید.
در مرحله دوم با دولت‌های وقت که آنها هم تبعیت از روحانیون جاه‌طلب می‌نمایند تا بکار خودشان برقرار بمانند و هرطور نظر علما باشد اطاعت نمایند / والا چندین نفر حکام از اشخاص مختلف به یزد رفته و همه در اول برخورد باین وضعیت برخورده ولی هیچ کدام درصدد رفع و جلوگیری آن برنیامدند. درصورتیکه وظیفهٔ مأمورین دولت در ولایات راهنمایی مردم است بکارهای نیک خاصه حکام (فرمانداران) ولی افسوس که آنها برای اینکه چهار روز بیشتر در حوزه حکمرانی مانده و اخاذی نامشروع و کثافت‌کاری نمایند با این جمله که ما چه کار به این قبیل کارها داریم هزار سال پانصدسال است که این عادت جاری است حالا بما چه وارد این کار بشویم هرقدر مردم خرتر برای ما بهتر، آن آخوند هم همین را می‌گوید «یک مرید خر بهتر از یک ده ششدانگی است».
چرا من در مأموریت‌ها که از آن مشکل‌تر نبود موفق می‌شدم، برای این که در کارها ابداً نظر مادی نداشته‌ام جز مانند یک معلم مردم را هدایت براه راست و نظم و آرامش می‌نمودم و بهمین جهت موفق هم میشدم.
چون در یزد دو دسته و سیاست بود، یکی طرفداران و کلاه آقای حائری‌زاده ، آقاسیدکاظم معروف بقطب و دیگر دکتر طاهری، دستهٔ دوم مخالفین اینها در طهران، موسوی‌زاده ، آثاری‌زاده، فرخی با دار و دسته‌شان، در یزد هم آقای حسین نواب سر سلسلهٔ مخالفین در یزد.
مأمورین دولت هم بعضی‌ها مزبز بین بین ذلک بودند و بعضی دیگر جداً طرفدار اقلیت یعنی آقا حسین نواب بودند، در درجهٔ اول آقای معین‌الملک و محمدعلی وارسته رئیس مالیه بودند، ولی من چون از نقطه‌نظر اجتماعی قوی بودم و در کارها اهمیت نمی‌دادم آنچه عقیده‌ام بود عمل و اقدام می‌نمودم، لذا اکثریت و اقلیت برای من در کارها مورد توجه قرار نمی‌گرفت، چنانچه خوانندگان در قضیهٔ زردشتی‌ها توجه می‌نمایند. (اعظام قُدسی، 1342، ج2: 5/102)

مأخذ: اعظام قُدسی (اع‍ظام ال‍وزاره‌)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.

@Shsyari
.
رواج بازار هر مطاعی خاصه دکترها بانوان می‌باشند!

در قزوین یک طبقه از سادات هستند بنام سادات قافله‌باشی، و اینها در یک محله و در دو کوچه آن منزل دارند که نزدیک شهربانی و فرمانداری طرف شرق خیابان آلاقاپو واقع شده است، این آقایان سادات اول صبح تا هر وقت شب جلو درب منزل خود را آب و جاروب کرده و درب اطاق مشرف بکوچه را باز و خود در پشت یک میز چوبی کوچک روی زمین نشسته و یک قلمدان رنگ رو رفته و شاید قدر هم شکسته باشد با چند قلم نی و یک استکان یا پیاله کوچک قدری آب زرد که گفته می‌شود آب زعفران است که با آن گاهی دعا نوشته می‌شود، بسته است به درخواست کننده دعا و شخصیت او.
غالباً دیده شد که کاغذهای (ته) شده حاضر و آماده است که هرکس خواست باو داده باشد، درب این منازل بسته است به آن سید صاحب‌خانه همه روزه زنها نشسته‌اند تا نوبت با آنها برسد مانند محکمه دکترها ولی البته نمره دادن معمول نیست و البته ارباب رجوع هم بیشتر بانوان چند بچه به بغل و چه تنها هستند که رواج بازار هر مطاعی خاصه دکترها بانوان میباشند. (اعظام قُدسی، 1342، ج2: 114)

مأخذ: اعظام قُدسی (اع‍ظام ال‍وزاره‌)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.

@Shsyari
.
پ.ن: پیام یکی از دوستان:
«در مطلبی که از کتاب خاطرات اعظام قدسی در باب سادات قافله‌باشی نقل فرموده‌اید، هم در عنوان و هم در متن، کلمه‌ی «متاع»به صورت «مطاع» آمده. اگر جسارت نباشد، گمان می‌کنم بهتر بود در حاشیه یادآوری شود که خوانندگان بدانند ایراد املایی از جانب حضرتعالی نیست، بلکه غلط مطبعی در اصل کتاب و نقل آن صرفا به جهت رعایت امانت بوده است.»

@Shsyari
.
خدا سایهٔ خانم‌ها را از سر ما دکترها کم نکند!

آقای دکتر نویدی رئیس آموزشگاه‌های رشت بود. می‌گفت: خدا سایهٔ خانم‌ها را از سر ما دکترها کم نکند، این خانم‌ها آقای ما دکترها هستند اگر آنها نباشند مطب دکترها خلوت و بی‌رونق و کار آن‌ها کساد خواهد بود. زیرا مردها هر وقت مریض می‌شوند تا از پا نیفتند بمطب دکتر مراجعه نمی‌کنند. موقعی هم که کسالت آنان مختصر تخفیفی حاصل کرد فوراً از جا برخاسته با نقاهت بکار مشغول می‌شوند. ولی خانم‌ها بمحض این که احساس کوچکترین ناراحتی مزاجی بکنند یا تصور ناراحتی کنند فوراً راه مطب دکتر را پیش می‌گیرند و تا اندک نقاهتی هم در بدنشان باقی باشد استراحت می‌کنند و بدکتر مراجعه می‌کنند. اینست که رواج مطب دکترها و قوام بنیه مالی آنان بوجود این خانم‌های محترم بستگی دارد. (مهدوی، 1348: 16/315)

مأخذ: مهدوی، معزالدین. 1348. داستانهایی از پنجاه سال. تهران: معزالدین مهدوی.

@Shsyari
.
Forwarded from بینام
🌟مشکلات خود را به ما بسپارید🌟

تنها کانالی که دعا و طلسماشون ردخور نداره این کانال هست👇

قیمت پایین⚡️
ارسال فوری⚡️

https://xn--r1a.website/joinchat/AAAAAEaHwDYC4PGZkNbFqQ

#طلسمای تضمینی
مردم عالم در چه کارند و ایران چه خربازار است! – 1294 ه.ق.

فردا حرکت کرده وارد سورمک شدیم که ده بزرگی خوبی است. قلعه‌ای گلی دارد و در بیرون قلعه چند کاروانسرا هست. آب روان و اشجار و جاهای با صفا داشت. دکاکین قصابی و بقالی و گیوه‌کشی و بعضی لوازم دیگر و مسجد و حمام دارد. در آنجا مردم بدیدن من می‌آمدند و چون شنیده بودند سیاح هستم و دنیا را گردش کرده‌ام با جمعیت آمده و از شهر زنان و جماعت سگساران و آدمهای یک‌چشم و دوال‌پا و غول بیابان و دیو سئوالات می‌کردند و احوالات آدم آبی می‌پرسیدند. اما من که چندین سال بود این حرفها از گوشم افتاده بود، سر بزیر انداخته نمی‌دانستم چه جواب بگویم. بعضی آمده دعا می‌خواستند از چله‌بندی و زبان‌بند و دعای محبت و عداوت و باطل‌السحر و چهل یاسین و از این قبیل امور، من عذر میخواستم تا هنگام خواب، ایشان رفته من آسوده افتادم لکن چه آسودگی! دلم بحال این مردم بی‌صاحب، آتش گرفت. سبحان‌الله! سلاطین مستبد و ملاهای طماع برای رواج بازار خودشان یک مشت بندگان خدا را از بی‌تربیتی و جهالت بچه نوع گرفتار کرده و خود بر خر مراد سوار شده‌اند مردم عالم در چه کارند و ایران چه خربازار است! اعتقاد این بیچارگان باین خرافات هزاران درجه از کشتی بخار و الکتریک و تلفون و ترقیات بیشتر و آخوندها دوال‌پا و شهر زنان و سگساران و حکایات غولان را بنظر ایشان موافق شرع داده اما وجود امریکا و کشف اقطاب دنیا را مثل الکتریک، منافی دین نامیده‌اند. از آنجا بطرف آباده حرکت کردیم... (سیاح، 1356: 30/29)

رمالی وجفاری ودعانویسی و افسونگری و جادوگری در ایران از جملهٔ کارها و مایهٔ معاش و زندگی بعضی اشخاص است که مقدرات مردم را با این کارها و با تسخیر و جن‌گیری و دعانویسی و روضه‌خوانی و تعزیه‌خوانی و نذر به فلان سید یا اجاق و رفتن بامامزاده و بسیار کارهای دیگر می‌خواهند بوفق دلخواه ایشان کنند، ثروت و راحت و عزت و منصب و لقب و صحت جسم را در عوض کار و صنعت و دوا و طبابت و علم و عمل، از این امور می‌طلبند و مردم عوام بیچاره را آدم‌فریبان، باین راهها از هر باب ترقی باز می‌گذارند. (سیاح، 1356: 68)

بالجمله چون ایران از علم و فلسفه و صنعت و کار خالی است و مردم نمی‌خواهند با کار و زحمت نان بخورند یا بمقامی برسند، هر کس بایشان بگوید اگر فلان ورد یا دعا را بخوانی یا ختم بگیری یا فلان پول را بفلان قلندر بدهی یا مبلغی بکیمیاگری خرج کنی، بمقصود می‌رسی، اغلب عقب این خرافات می‌روند و تعبد را پیشه کرده تقلید را گردن گرفته‌اند. یکی بدعوی علم، یکی بدعوى مستجاب‌الدعوه بودن، یکی بدعوی سحر یا شعبده یا رمل و یا جفر یا کیمیاگری یا عابدی و تقدس، باسم تقرب بخدایا بجزئی سکوت و دعاوی پا در هوا و حرفهای معما و اشعار مغلقه و عربی‌های مشکله و اظهار مبالغه و غلو در حق بزرگان دین و ریا و تقدس‌نمائی و اظهار نماز و روزه و امثال این چیزها مردم را تابع کرده می‌دوشند، آنچه نیست علم و صنعت و فهم حقیقت و بیان نکات قانون شریعت و دعوت مردم باخلاق خوب و کار و دیانت و برادری و مهربانی و اخوت است. واقعاً هر قدر انسان مقایسه این وطن مظلوم خود را با ممالک عالم می‌کند اگر غیرت دارد باید خون جگر بخورد. (سیاح، 1356: 84)

مأخذ: سیاح، حمید. 1356. خاطرات حاج‌سیاح یا دورهٔ خوف و وحشت (چاپ دوم). به تصحیح سیف‌الله گلکار. تهران: انتشارات امیرکبیر.

@Shsyari
.
بسیاری در چنین وضع و حالی نزد من می‌آمدند و برای رفع ناراحتی خود چاره‌ای طبی می‌جستند! – 1272 ه.ق.

سوزنده‌ترین دردی که آتش به جان زن ایرانی می‌زند زن جدید گرفتن شوهرش یا مهر ورزیدن بیشتر به هووی دیگری است؛ در چنین موردی دیگر تسلی نمی‌پذیرد؛ بسیاری در چنین وضع و حالی نزد من می‌آمدند و برای رفع ناراحتی خود چاره‌ای طبی می‌جستند و هرگاه می‌پرسیدم چه ناراحتی دارند در جواب می‌گفتند: «باد اعراض دارم.» هرگاه زنی دریابد که شوهرش خیال گرفتن زن جدیدی دارد دیگر می‌کوشد با تهدیدها، التماسها و گریه‌ها وی را از آن بازدارد و اگر در چنین کاری توفیق نیابد آن وقت می‌کوشد زن مورد نظر او را از چشم بیندازد و متهم کند؛ اما سرانجام رضا به داده می‌دهد و با هووی خود آشتی می‌کند. نوعی سازش و حتی رقابت بین آنها برقرار می‌گردد و هر دو با توسل به خیانت از شوهر خود انتقام می‌کشند. (پولاک، 1368: 159)

مأخذ: پولاک، یاکوب ادوارد. 1368. سفرنامه پولاک. ترجمهٔ کیکاووس جهانداری. تهران: خوارزمی.

@Shsyari
.
در اخلاق مشرق‌زمین

متأسّفانه در اخلاق مشرق‌زمین، خداوند حسّ پیش‌بینی را فاقد ساخته و درس عبرت، از الفاظی است مثل لفظ اتّفاق و غیره، که در هیچ موقع مؤثّر نمی‌شود و نخواهد شد. (فرمانفرماییان، 1382: 94)

مأخذ: فرمانفرماییان، محمدولی‌میرزا. 1382. از روزگار رفته حکایت (سفرهای سیاسی محمدولی‌میرزا فرمانفرماییان). به کوشش منصوره اتحادیه و بهمن فرمان. تهران: نشر کتاب سیامک.

@Shsyari
.