معلم ما چوب و ترکه نداشت با زنجیر میزد! – دورهٔ مظفری
چندی بعد پدرم آخوندی را به منزل ما آورد بنام «آقا شیخ عباس دامغانی» که در نزدیکی منزل ما منزل محقری داشت و در مدرسه شریعتمدار حجرهای داشت خود طلبه بود ولی در خارج منزل داشت و زنی سبزواری داشت که غالباً به منزل ما نزد مادرم میآمد و چون اولادی نداشت و تنها بود در منزل ما وقت میگذراند تا موقعی که شوهرش میآمد و باو خبر میدادند بخانهٔ خود میرفت. این آقا شیخ عباس که بسیار بدخلق و بدقیافه و عبوس بود و من در عمرم پیشانی پرگرهتر و درهمتر و غمانگیزتر از پیشانی او ندیدهام وحشت تلقین میکرد. با آنکه هیچوفت او مرا نزده بود ولی من به حدی از او میترسیدم که غالباً صبح که مرا بیدار میکردند اگر بیدار و هوشیار نمیشدم و تنبلی میکردم نوکر یا کلفت همینقدر میگفت «آقا شیخ عباس» میآید از خواب سراسیمه میپریدم و هوشیار میشدم. کلمهٔ عباس در ذهن من با «صاعقه» «طوفان» «رعد» «برق» «مصيبت» «بلا»» «سانحه» و هر چه از آن قبیل فرض شود توأم بود. این آقا شیخ که در چند خانه دیگر هم میرفت درس میداد چوب و ترکه نداشت زنجیری در جیب داشت و شاگرد را لدی الحاجه با زنجیر میزد. بهر حال من طعم زنجیر او را هیچوقت نچشیدم ولی از ترس او درس را خوب میخواندم. این شیخ، گلستان درس میگفت نصابالصبیان هم وادار میکرد حفظ کنم. البته در سنی بودم که از حفظ اشعار نصابالصبیان نیز فائدهای نمیبردم و طوطیصفت چیزی میگفتم. (غنی، 1361: ج1، 4/53)
مأخذ: غنی، قاسم. 1361. زندگی من. بهکوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری. تهران: انتشارات آبان.
@Shsyari
.
چندی بعد پدرم آخوندی را به منزل ما آورد بنام «آقا شیخ عباس دامغانی» که در نزدیکی منزل ما منزل محقری داشت و در مدرسه شریعتمدار حجرهای داشت خود طلبه بود ولی در خارج منزل داشت و زنی سبزواری داشت که غالباً به منزل ما نزد مادرم میآمد و چون اولادی نداشت و تنها بود در منزل ما وقت میگذراند تا موقعی که شوهرش میآمد و باو خبر میدادند بخانهٔ خود میرفت. این آقا شیخ عباس که بسیار بدخلق و بدقیافه و عبوس بود و من در عمرم پیشانی پرگرهتر و درهمتر و غمانگیزتر از پیشانی او ندیدهام وحشت تلقین میکرد. با آنکه هیچوفت او مرا نزده بود ولی من به حدی از او میترسیدم که غالباً صبح که مرا بیدار میکردند اگر بیدار و هوشیار نمیشدم و تنبلی میکردم نوکر یا کلفت همینقدر میگفت «آقا شیخ عباس» میآید از خواب سراسیمه میپریدم و هوشیار میشدم. کلمهٔ عباس در ذهن من با «صاعقه» «طوفان» «رعد» «برق» «مصيبت» «بلا»» «سانحه» و هر چه از آن قبیل فرض شود توأم بود. این آقا شیخ که در چند خانه دیگر هم میرفت درس میداد چوب و ترکه نداشت زنجیری در جیب داشت و شاگرد را لدی الحاجه با زنجیر میزد. بهر حال من طعم زنجیر او را هیچوقت نچشیدم ولی از ترس او درس را خوب میخواندم. این شیخ، گلستان درس میگفت نصابالصبیان هم وادار میکرد حفظ کنم. البته در سنی بودم که از حفظ اشعار نصابالصبیان نیز فائدهای نمیبردم و طوطیصفت چیزی میگفتم. (غنی، 1361: ج1، 4/53)
مأخذ: غنی، قاسم. 1361. زندگی من. بهکوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری. تهران: انتشارات آبان.
@Shsyari
.
چیزیکه در این محاضر دیده نشده و چشم حساس نوآموز ندیده تبسم و گشادهروئی و ملامح و لطف قیافه و امثال آن است! – دورهٔ مظفری
سه معلم و آموزگار قدمهای اول عمر من که ذهن شفاف نوآموز هر نقشی را میپذیرد عبارت بودهاند از : «نهنه آقا» پیرزن شصت ساله بدبختی، همشیره حضرت نوح «دختر حاجی عرب» عفریت بدهیولائی و «ملاعباس دامغانی» ابوالهول که بعدها هر چه از شمر و حرمله و سنان بن انس و ابن الملجم و امثال آنها شنیدهام از حیث قیافه و عبوسی و کجخلقی ملاعباس را بخاطر میآوردهاند. نزد این سه آموزگار در اطاقهای مرطوب یعنی زیرزمینهای سیاهچال مانند، کثیف بدشکل گل اندوده، مفروش به مقداری نمد و گلیم کثیف و یکدسته اطفال کثیف معصوم که هر یک به لباسی و رنگی و شکلی خندهآور ملبس بودهاند. چیزیکه در این محاضر دیده نشده و چشم حساس نوآموز ندیده تبسم و گشادهروئی و ملامح و لطف قیافه و امثال آن است. در این محاضر اگر شاگردی میخندند بیادب خوانده میشد، توبیخ میشد، گاهی زده میشد که چرا خندیده. پس از پایان مکتبخانه در کوچه که رو به منزل میرفتیم و هوائی استنشاق میکردیم بدر و دیوار میپریدم مثل آنکه طبیعت که چند ساعت تحت فشار بوده حالا طغیان میکند و عكسالعمل نشان میدهد این بود که مجنونانه حرکت میکردیم. (غنی، 1361: ج1، 55)
مأخذ: غنی، قاسم. 1361. زندگی من. بهکوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری. تهران: انتشارات آبان.
@Shsyari
.
سه معلم و آموزگار قدمهای اول عمر من که ذهن شفاف نوآموز هر نقشی را میپذیرد عبارت بودهاند از : «نهنه آقا» پیرزن شصت ساله بدبختی، همشیره حضرت نوح «دختر حاجی عرب» عفریت بدهیولائی و «ملاعباس دامغانی» ابوالهول که بعدها هر چه از شمر و حرمله و سنان بن انس و ابن الملجم و امثال آنها شنیدهام از حیث قیافه و عبوسی و کجخلقی ملاعباس را بخاطر میآوردهاند. نزد این سه آموزگار در اطاقهای مرطوب یعنی زیرزمینهای سیاهچال مانند، کثیف بدشکل گل اندوده، مفروش به مقداری نمد و گلیم کثیف و یکدسته اطفال کثیف معصوم که هر یک به لباسی و رنگی و شکلی خندهآور ملبس بودهاند. چیزیکه در این محاضر دیده نشده و چشم حساس نوآموز ندیده تبسم و گشادهروئی و ملامح و لطف قیافه و امثال آن است. در این محاضر اگر شاگردی میخندند بیادب خوانده میشد، توبیخ میشد، گاهی زده میشد که چرا خندیده. پس از پایان مکتبخانه در کوچه که رو به منزل میرفتیم و هوائی استنشاق میکردیم بدر و دیوار میپریدم مثل آنکه طبیعت که چند ساعت تحت فشار بوده حالا طغیان میکند و عكسالعمل نشان میدهد این بود که مجنونانه حرکت میکردیم. (غنی، 1361: ج1، 55)
مأخذ: غنی، قاسم. 1361. زندگی من. بهکوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری. تهران: انتشارات آبان.
@Shsyari
.
خبرگزاری خبرآنلاین
🔸پاسخ معاون کل وزیر بهداشت به کسانی که می گویند: "من به کرونا اعتقادی ندارم!" @KhabarOnline_IR
بوسیله ایمان، خود را از شر این حیوانات موذی در پناه نگاه میدارم!
من فقط یک راه برای احتراز از شر آنها (میکروبها) دارم و آن گفتن لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم است که هر روز صبح با ایمان کامل و معتقد بودن باینکه این جمله مرا از هر آفتی مصون میکند میگویم و خود را تسلیم هر پیشآمدی میکنم و بوسیله ایمان، خود را از شر این حیوانات موذی در پناه نگاه میدارم وگرنه چگونه ممکن است از سرایت میکروب ببدن جلوگیری کرد؟ تجربه ثابت کرده است که آنها که از میکروب بیشتر احتیاط میکنند، زودتر گرفتار نتائج مضر آن میشوند. من بمیکرب معتقدم ولی ایمان بخالق خود که در آن واحد خالق تمام موجودات است بیشتر میباشد. من از میکرب تا بتوانم احتیاط میکنم ولی از آن نمیترسم زیرا یقین دارم که اگر خدا مرگ مرا بوسیله این حیوان بیدست و پا مقدر نکرده باشد، از آنها بمن صدمهای نخواهد رسید.
دو روز حذر کردن از مرگ روا نیست / روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست
روزی که قضا باشد کوشش ندهد سود / روزی که قضا نیست، در آن مرگ روا نیست
با این عقیده است که در زندگی، من از هیچ پیشآمد وحشت ندارم و در هیچ مورد از گفتن حرف حق کوتاه نمیآیم و با هر متعدی و متجاوز میجنگم. البته این رویه برای من خسارت مادی زیاد داشته است ولی همیشه وجدانم آسوده و قلبم راحت و روحم ترو تازه است. (مستوفی، 1343: ج1، 81/179)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
من فقط یک راه برای احتراز از شر آنها (میکروبها) دارم و آن گفتن لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم است که هر روز صبح با ایمان کامل و معتقد بودن باینکه این جمله مرا از هر آفتی مصون میکند میگویم و خود را تسلیم هر پیشآمدی میکنم و بوسیله ایمان، خود را از شر این حیوانات موذی در پناه نگاه میدارم وگرنه چگونه ممکن است از سرایت میکروب ببدن جلوگیری کرد؟ تجربه ثابت کرده است که آنها که از میکروب بیشتر احتیاط میکنند، زودتر گرفتار نتائج مضر آن میشوند. من بمیکرب معتقدم ولی ایمان بخالق خود که در آن واحد خالق تمام موجودات است بیشتر میباشد. من از میکرب تا بتوانم احتیاط میکنم ولی از آن نمیترسم زیرا یقین دارم که اگر خدا مرگ مرا بوسیله این حیوان بیدست و پا مقدر نکرده باشد، از آنها بمن صدمهای نخواهد رسید.
دو روز حذر کردن از مرگ روا نیست / روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست
روزی که قضا باشد کوشش ندهد سود / روزی که قضا نیست، در آن مرگ روا نیست
با این عقیده است که در زندگی، من از هیچ پیشآمد وحشت ندارم و در هیچ مورد از گفتن حرف حق کوتاه نمیآیم و با هر متعدی و متجاوز میجنگم. البته این رویه برای من خسارت مادی زیاد داشته است ولی همیشه وجدانم آسوده و قلبم راحت و روحم ترو تازه است. (مستوفی، 1343: ج1، 81/179)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
Forwarded from شهرام یاری
سلامت انسان در دست الله است! – 1328 ه.ق.
شیوۀ تفکر اسلامی در پیشخدمتها و اکثر مردمان چنان ریشۀ عمیقی یافته که محال میرسد در آن تغییری به وجود آید. اینان اعتقاد دارند که سلامت انسان در دست الله است نه آب جوشیده. (ویشارد، 1363: 104)
مأخذ: ویشارد، جان. 1363. بیست سال در ایران. مترجم علی پیرنیا. تهران: فرهنگ نوين.
@Shsyari
.
شیوۀ تفکر اسلامی در پیشخدمتها و اکثر مردمان چنان ریشۀ عمیقی یافته که محال میرسد در آن تغییری به وجود آید. اینان اعتقاد دارند که سلامت انسان در دست الله است نه آب جوشیده. (ویشارد، 1363: 104)
مأخذ: ویشارد، جان. 1363. بیست سال در ایران. مترجم علی پیرنیا. تهران: فرهنگ نوين.
@Shsyari
.
هروقت برای اصلاح جامعه خواستید قدم بردارید اول خود را اصلاح کنید!
... در ضمن جناب سرتیپ [عبدالرزاقخان مهندس] اظهار نمود، هروقت برای اصلاح جامعه خواستید قدم بردارید اول خود را اصلاح کنید و مطمئن باشید جامعه اصلاح خواهد شد. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 93)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
... در ضمن جناب سرتیپ [عبدالرزاقخان مهندس] اظهار نمود، هروقت برای اصلاح جامعه خواستید قدم بردارید اول خود را اصلاح کنید و مطمئن باشید جامعه اصلاح خواهد شد. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 93)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
با یک وقاحتی در نشستن اسباب زحمت دیگران میشوند!
در موقعی که تازه عمامه و دارای عبا و ردا شده بودم و گاهی با پدرم و پسر عموهایم بمجالس روضه و غیره میرفتم متوجه بودم که آخوندها از در که وارد میشوند میروند بآنجائیکه چند نفر از محترمین نشستهاند و بزحمت و فشار مینشینند، و من تعجب میکردم و پیش خود میگفتم باید این حرکت خارج از نزاکت از اثر عبا و عمامه باشد که نمیخواهد، هر جا که جا است بهنشیند، هر قدر دقیق شدم بیشتر فهمیدم که این طرز برخورد نه مربوط بسواد است و نه مربوط بشخصیت، چنانچه هنوز هم که این سطور را مینویسم در مجالس فاتحه آخوندها و علما از کوچک و بزرگ (از حیث مقام) برخوردشان ابداً تغییری نکرده است، و با یک وقاحتی در نشستن اسباب زحمت دیگران میشوند، و من چون از اول با اینکه آقازاده و مورد احترام همه بودم هیچوقت چنین اخلاق و حرکتی از من سر نمیزد، و در مجالس هرجا که راحتتر است مینشینم. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 18)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
در موقعی که تازه عمامه و دارای عبا و ردا شده بودم و گاهی با پدرم و پسر عموهایم بمجالس روضه و غیره میرفتم متوجه بودم که آخوندها از در که وارد میشوند میروند بآنجائیکه چند نفر از محترمین نشستهاند و بزحمت و فشار مینشینند، و من تعجب میکردم و پیش خود میگفتم باید این حرکت خارج از نزاکت از اثر عبا و عمامه باشد که نمیخواهد، هر جا که جا است بهنشیند، هر قدر دقیق شدم بیشتر فهمیدم که این طرز برخورد نه مربوط بسواد است و نه مربوط بشخصیت، چنانچه هنوز هم که این سطور را مینویسم در مجالس فاتحه آخوندها و علما از کوچک و بزرگ (از حیث مقام) برخوردشان ابداً تغییری نکرده است، و با یک وقاحتی در نشستن اسباب زحمت دیگران میشوند، و من چون از اول با اینکه آقازاده و مورد احترام همه بودم هیچوقت چنین اخلاق و حرکتی از من سر نمیزد، و در مجالس هرجا که راحتتر است مینشینم. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 18)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
از مخارج صرفهجوئی نمائید و خانه بخرید!
حاجیه بیبی بسیار مآلبین بود، و این جمله از اوست که همیشه اظهار میکرده است: «روزی خواهد رسید که زمین طهران یک وجبش یک لیره طلا قیمت خواهد کرد، از مخارج صرفهجوئی نمائید و خانه بخرید که هم اجاره او را که حلال است خواهید گرفت و هم این که روز بروز ترقی خواهد کرد.» خود شخصاً دارای چهار عمارت بزرگ و کوچک بود که تا آخر عمر خود از مالالاجارهٔ آنها خرج میکرد و محتاج بهیچیک از اولادهای خود نگردید. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 24)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
حاجیه بیبی بسیار مآلبین بود، و این جمله از اوست که همیشه اظهار میکرده است: «روزی خواهد رسید که زمین طهران یک وجبش یک لیره طلا قیمت خواهد کرد، از مخارج صرفهجوئی نمائید و خانه بخرید که هم اجاره او را که حلال است خواهید گرفت و هم این که روز بروز ترقی خواهد کرد.» خود شخصاً دارای چهار عمارت بزرگ و کوچک بود که تا آخر عمر خود از مالالاجارهٔ آنها خرج میکرد و محتاج بهیچیک از اولادهای خود نگردید. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 24)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
شهرام یاری
از مخارج صرفهجوئی نمائید و خانه بخرید! حاجیه بیبی بسیار مآلبین بود، و این جمله از اوست که همیشه اظهار میکرده است: «روزی خواهد رسید که زمین طهران یک وجبش یک لیره طلا قیمت خواهد کرد، از مخارج صرفهجوئی نمائید و خانه بخرید که هم اجاره او را که حلال است خواهید…
سرمایهگذاری پدران ما از قدیم الایام برای زمین و خانه بود. 2 تا علّتِ عمده داشت: 1- چارهای نداشتند! بانکی نبود و نه هیچ مؤسسه و شرکتِ «قابلِ اعتمادی که مطمئن باشی پولت و سودش برمیگرده» نهایت هر شهری چندتا تاجر داشت که اونها میتونستند با پولت کار کنند و سودی برسونند که اونم خیلی پایدار و محکم نبود. 2- مسألهٔ حلال بودنش. همون کاری هم که تجار میکردند رو خیلیها سلام و سلامت و حلال نمیدونستند و برای همین میموندند با پولشون چیکار کنند که بهترین راه همین خرید خانه و زمین بوده. چون تا حدِ زیادی پایدار بوده و اونطور نبوده که به همین راحتی بتونند بکشن بالا. البته از اواسط قاجار به اینور تو همین مورد هم کلی تقلب شد، یعنی جعلِ سند شد و چالشهایی رو به وجود آورد، ولی بطور کلی چزوِ مطمئنترین سرمایهگذاریهای پدرانِ ما از قدیم بوده و حالا هم هست./ یاری
زیارت با ترن از طرف بعضی از علما نهی شده بود!
نقل از پدرم – میگفتند: وقتی که اطلاع دادند که ترن بخاری یا ماشین دودی برای حرکت دادن مسافرین و زوار حضرت عبدالعظیم و بالعکس حاضر گردیده، شاید یک هفته نگذشته بود که من روز جمعه در مراجعت از حضرت عبدالعظیم به طهران سوار ترن شدم، در محل گرفتن بلیط یک باجه زنانه و مجزا از باجه بلیط مردانه، و همینطور محل توقف بانوان در یک اطاق مجزا و مستقل با نیمکتهای مخملی، محل توقف مردها هم صندلی و نیمکتهای مخمل بسیار عالی و کف اطاق مشمع.
اطاقهای بانوان پوشیده ولی اطاق مردانه دو نفره بود یکی 1 و دیگری 2 بلیط نمره یک یکقران و نمره دو پانزده شاهی.
بعد از چندی مخملهای اطاق بانوان پاره، و توقفگاه مردانه هم تمام پاره و برده شد و جز چوب چیزی باقی نماند، و شکایت کمپانی هم که البته بجائی نرسید، زیرا زیارت با ترن از طرف بعضی از علما نهی شده بود، باین جهت پاره کردن مخمل نیمکتها را برای خود مصاب میدانستند.
در سفر دیگری دیدم صندلی و نیمکتها از مشمع مشکی و لاکی درست و حاضر شده است، بعد از چندی آنها را هم پارهپاره کردند، و بالاخره تبدیل بچوب و تخته گردید، و نیمکتهای چوبی هم تا چندی بودند که ناچار آنها هم چون شکسته شده بود همه را جمع کرده اطاق را آجر فرش و در یک طرف هم یک سکوی آجری ساخته شد که شاید هنوز هم باشد.
شاید خوانندگان از خواندن این وقایع تعجب کرده و بگویند عجب مردمان وحشی بودند. اما باید توجه داشت که در اوایل براه افتادن اتوبوسهای بنز که بسیار صندلیهای تمیز قشنگی داشت دیده شد غالب صندلیها را پاره کردهاند، و با نوک چاقو بریدهاند، و این عمل تقریباً بعد از شصت سال که از وقایع ترن دودی میگذرد و ملت از حیث لباس متحدالشکل و خانمها تا سر زانو بلکه تا بالای زانو دامن دارند، در چنین موقعی نسبت بصندلیهای اتوبوس این معامله میشود. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 8/27)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
نقل از پدرم – میگفتند: وقتی که اطلاع دادند که ترن بخاری یا ماشین دودی برای حرکت دادن مسافرین و زوار حضرت عبدالعظیم و بالعکس حاضر گردیده، شاید یک هفته نگذشته بود که من روز جمعه در مراجعت از حضرت عبدالعظیم به طهران سوار ترن شدم، در محل گرفتن بلیط یک باجه زنانه و مجزا از باجه بلیط مردانه، و همینطور محل توقف بانوان در یک اطاق مجزا و مستقل با نیمکتهای مخملی، محل توقف مردها هم صندلی و نیمکتهای مخمل بسیار عالی و کف اطاق مشمع.
اطاقهای بانوان پوشیده ولی اطاق مردانه دو نفره بود یکی 1 و دیگری 2 بلیط نمره یک یکقران و نمره دو پانزده شاهی.
بعد از چندی مخملهای اطاق بانوان پاره، و توقفگاه مردانه هم تمام پاره و برده شد و جز چوب چیزی باقی نماند، و شکایت کمپانی هم که البته بجائی نرسید، زیرا زیارت با ترن از طرف بعضی از علما نهی شده بود، باین جهت پاره کردن مخمل نیمکتها را برای خود مصاب میدانستند.
در سفر دیگری دیدم صندلی و نیمکتها از مشمع مشکی و لاکی درست و حاضر شده است، بعد از چندی آنها را هم پارهپاره کردند، و بالاخره تبدیل بچوب و تخته گردید، و نیمکتهای چوبی هم تا چندی بودند که ناچار آنها هم چون شکسته شده بود همه را جمع کرده اطاق را آجر فرش و در یک طرف هم یک سکوی آجری ساخته شد که شاید هنوز هم باشد.
شاید خوانندگان از خواندن این وقایع تعجب کرده و بگویند عجب مردمان وحشی بودند. اما باید توجه داشت که در اوایل براه افتادن اتوبوسهای بنز که بسیار صندلیهای تمیز قشنگی داشت دیده شد غالب صندلیها را پاره کردهاند، و با نوک چاقو بریدهاند، و این عمل تقریباً بعد از شصت سال که از وقایع ترن دودی میگذرد و ملت از حیث لباس متحدالشکل و خانمها تا سر زانو بلکه تا بالای زانو دامن دارند، در چنین موقعی نسبت بصندلیهای اتوبوس این معامله میشود. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 8/27)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
Forwarded from شهرام یاری
موانع و مشکلات غیرقابل حل طرحهای اصلاحی ناصرالدین شاه!
در این جا لازم است این نکته را خاطر نشان سازم که دو سفر ناصرالدین شاه، فرمانروای فعلی ایران، به اروپا «فرنگستان»، موجب انجام پارهای اصلاحات شد. از جمله این اصلاحات میتوان تأسیس پُستخانه، چاپارخانهها، تسطیح و تعریض پارهای از راهها، ایجاد میهمانخانههای راحت به سبک میهمانخانههای اروپا و ساختن راه شوسهٔ قزوین به تهران، همینطور درختکاری و ایجاد پارک در تعدادی از شهرها، صدور فرمان برای توجه بیشتر به نظافت و بهداشت اماکن عمومی سرانجام زیباسازی شهرهای بزرگ و احداث بناهای عمومی نظیر «دروازه»ها نام برد. من یقین دارم این اقدامات شاه که فرمانروایی فهمیده است و به پند و توصیه افراد خیرخواه نیز ترتیب اثر میدهد، بیشک به نتایج درخشانتری میانجامید و تلاشهای او برای بهبود اوضاع کشورش با موفقیتهای بیشتری همراه میبود اگر در اجرای تقریباٌ هر طرح اصلاحی که قصد انجامش را داشت عدهای از افراد متنفذ و متعصب موانع و مشکلات غیرقابل حلی ایجاد نمیکردند.
در اینجا منظورم نخست کارمندانی است که اکثرشان نادرست و طماع هستند و براساس یک ضربالمثل ترکی، دولت در نظرشان صرفاٌ گوسفندی است که هر آن میتوان پشمش را تراشید.
در درجه دوم وجود افراد مرتجعی است که با هر نوعآوری که منشأ آن فرنگ باشد، کم و بیش به مخالفت برمیخیزد، بخصوص اگر کوچکترین جزیی از آن با قوانین اسلام هماهنگی نداشته باشد.
یکی دیگر از مشکلات فقدان مرکزیت در تشکیلات اداری کشور است.
قدرت نامحدود حکمرانان ایالات که به مثابه قائم مقامان شاه و مانند اُمرای نیمهمستقل عمل میکنند، بیشک نمیتواند در اصلاح کارمندان که فقط به فکر پُرکردن جیب خود هستند، تأثیر مثبتی بگذارد. این وضع باعث میشود که هر ساله مبالغ هنگفتی به جیب خوانین بزرگ و کوچک میرزاها سرازیر شود، درحالی که تودهٔ مردم روزبهروز فقیرتر میشوند و از کارمندان دولت همچون دشمنان حقیقی خود بیم دارند.
اصطلاح «مال دیوان خوردن» و یا از مال دولت «مداخل کردن» در ایران زیاد شنیده میشود و سرقتهای آشکار و نهان کارمندان دولت را نشان میدهد. خود ایرانیان در مورد چگونگی این سرقتها داستانهای شگفتآوری حکایت میکنند که اگر حتی نیمی از آنها هم صحت داشته باشد باز کافی است تا انسان نسبت به ارزشهای اخلاقی این قوم دچار شک و تردید شود. (بروگش، 1374: 3/72)
مأخذ: بروگش، هینرش. 1374. در سرزمین آفتاب (دومین سفرنامهٔ هینریش بروگش). ترجمهٔ مجید جلیلوند. تهران: نشر مرکز.
@Shsyari
باری باز شمهای از دردهای بیدرمان خودمان بنویسم. یکی از بزرگترین موانع برای ترقی و تمدن ایرانیها عدم مساعدت و همراهی بلکه جلوگیری و ممانعت علمای ما است که حتیالمقدور عوام را برای اجرای مقاصد خودشان بهر نحو بود مانع گردیدند که دنبال علومات جدید بروند. (سالور، 1374: ج3، 2352)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
بیشتر مردم و بخصوص ملاها نمیخواهند جور دیگر باشد، آنها ھیچ در فکر پیشرفت نیستند. (هولستر، 1354: 12)
مأخذ: هولستر، ارنست. 1354. ایران در یکصد و سیزده سال پیش. مترجم محمد عاصمی. تهران: مرکز مردم شناسی ایران.
@Shsyari
.
در این جا لازم است این نکته را خاطر نشان سازم که دو سفر ناصرالدین شاه، فرمانروای فعلی ایران، به اروپا «فرنگستان»، موجب انجام پارهای اصلاحات شد. از جمله این اصلاحات میتوان تأسیس پُستخانه، چاپارخانهها، تسطیح و تعریض پارهای از راهها، ایجاد میهمانخانههای راحت به سبک میهمانخانههای اروپا و ساختن راه شوسهٔ قزوین به تهران، همینطور درختکاری و ایجاد پارک در تعدادی از شهرها، صدور فرمان برای توجه بیشتر به نظافت و بهداشت اماکن عمومی سرانجام زیباسازی شهرهای بزرگ و احداث بناهای عمومی نظیر «دروازه»ها نام برد. من یقین دارم این اقدامات شاه که فرمانروایی فهمیده است و به پند و توصیه افراد خیرخواه نیز ترتیب اثر میدهد، بیشک به نتایج درخشانتری میانجامید و تلاشهای او برای بهبود اوضاع کشورش با موفقیتهای بیشتری همراه میبود اگر در اجرای تقریباٌ هر طرح اصلاحی که قصد انجامش را داشت عدهای از افراد متنفذ و متعصب موانع و مشکلات غیرقابل حلی ایجاد نمیکردند.
در اینجا منظورم نخست کارمندانی است که اکثرشان نادرست و طماع هستند و براساس یک ضربالمثل ترکی، دولت در نظرشان صرفاٌ گوسفندی است که هر آن میتوان پشمش را تراشید.
در درجه دوم وجود افراد مرتجعی است که با هر نوعآوری که منشأ آن فرنگ باشد، کم و بیش به مخالفت برمیخیزد، بخصوص اگر کوچکترین جزیی از آن با قوانین اسلام هماهنگی نداشته باشد.
یکی دیگر از مشکلات فقدان مرکزیت در تشکیلات اداری کشور است.
قدرت نامحدود حکمرانان ایالات که به مثابه قائم مقامان شاه و مانند اُمرای نیمهمستقل عمل میکنند، بیشک نمیتواند در اصلاح کارمندان که فقط به فکر پُرکردن جیب خود هستند، تأثیر مثبتی بگذارد. این وضع باعث میشود که هر ساله مبالغ هنگفتی به جیب خوانین بزرگ و کوچک میرزاها سرازیر شود، درحالی که تودهٔ مردم روزبهروز فقیرتر میشوند و از کارمندان دولت همچون دشمنان حقیقی خود بیم دارند.
اصطلاح «مال دیوان خوردن» و یا از مال دولت «مداخل کردن» در ایران زیاد شنیده میشود و سرقتهای آشکار و نهان کارمندان دولت را نشان میدهد. خود ایرانیان در مورد چگونگی این سرقتها داستانهای شگفتآوری حکایت میکنند که اگر حتی نیمی از آنها هم صحت داشته باشد باز کافی است تا انسان نسبت به ارزشهای اخلاقی این قوم دچار شک و تردید شود. (بروگش، 1374: 3/72)
مأخذ: بروگش، هینرش. 1374. در سرزمین آفتاب (دومین سفرنامهٔ هینریش بروگش). ترجمهٔ مجید جلیلوند. تهران: نشر مرکز.
@Shsyari
باری باز شمهای از دردهای بیدرمان خودمان بنویسم. یکی از بزرگترین موانع برای ترقی و تمدن ایرانیها عدم مساعدت و همراهی بلکه جلوگیری و ممانعت علمای ما است که حتیالمقدور عوام را برای اجرای مقاصد خودشان بهر نحو بود مانع گردیدند که دنبال علومات جدید بروند. (سالور، 1374: ج3، 2352)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
بیشتر مردم و بخصوص ملاها نمیخواهند جور دیگر باشد، آنها ھیچ در فکر پیشرفت نیستند. (هولستر، 1354: 12)
مأخذ: هولستر، ارنست. 1354. ایران در یکصد و سیزده سال پیش. مترجم محمد عاصمی. تهران: مرکز مردم شناسی ایران.
@Shsyari
.
ناصرالدین شاه بجز عطر بنفشه و یا شیرهٔ زنبق از سایر اسانسها بدش میآمد و بلکه متنفر میشد!
کفش آن روز بانوان در شبنشینی [گالش] بوده برای اینکه در راه رفتن صدا نکند، برحسب امر شاه عدهای از بانوان مجاز نبودند که جز عطر بنفشه عطر دیگری بزنند، برای اینکه شاه بجز عطر بنفشه و یا شیرهٔ زنبق [در متن اصلی: زیبق] از سایر اسانسها بدش میآمد و بلکه متنفر میشد. و بهمین جهت در شبنشینیها هر یک از بانوان و حتی کلفتها یک شیشه عطر بنفشه مخصوص پاریس بخود میزد و گاهی همراه داشت.
وقتیکه چنین جمعیتی وارد کاخ گلستان میشدند درست مجسم نمائید که دارای چه منظره و یک بوی واحد عطر بنفشه از همه آنها استشمام میشد، لذا صحن حیاط گلستان چنان معطر میگردید که انسان مست و بیهوش و عقل از سرش پرواز میکرد البته منظره خود بانوان بیشتر دیوانهکننده بوده است.
ناگفته نماند که یکی از کارخانههای عطرسازی فرانسه در آن ایام قسمتی از محصول خود را که عطر بنفشه بود بایران میفرستاد، و چون مورد توجه شاه بود همه خانمها و خانوادهها استعمال میکردند (چنانچه امروز هم خانمها از دختر و بانو سر خود را مانند سر ملکه فرح درست میکنند، که مُدِ روز قرار گرفته، اتفاقاً مُدِ خوبی بنظر نمیآید، گویا بهمین جهت باشد که اخیراً بآن طرز اوایل نیست، و شاید بهتر شده باشد.) (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 2/61)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
کفش آن روز بانوان در شبنشینی [گالش] بوده برای اینکه در راه رفتن صدا نکند، برحسب امر شاه عدهای از بانوان مجاز نبودند که جز عطر بنفشه عطر دیگری بزنند، برای اینکه شاه بجز عطر بنفشه و یا شیرهٔ زنبق [در متن اصلی: زیبق] از سایر اسانسها بدش میآمد و بلکه متنفر میشد. و بهمین جهت در شبنشینیها هر یک از بانوان و حتی کلفتها یک شیشه عطر بنفشه مخصوص پاریس بخود میزد و گاهی همراه داشت.
وقتیکه چنین جمعیتی وارد کاخ گلستان میشدند درست مجسم نمائید که دارای چه منظره و یک بوی واحد عطر بنفشه از همه آنها استشمام میشد، لذا صحن حیاط گلستان چنان معطر میگردید که انسان مست و بیهوش و عقل از سرش پرواز میکرد البته منظره خود بانوان بیشتر دیوانهکننده بوده است.
ناگفته نماند که یکی از کارخانههای عطرسازی فرانسه در آن ایام قسمتی از محصول خود را که عطر بنفشه بود بایران میفرستاد، و چون مورد توجه شاه بود همه خانمها و خانوادهها استعمال میکردند (چنانچه امروز هم خانمها از دختر و بانو سر خود را مانند سر ملکه فرح درست میکنند، که مُدِ روز قرار گرفته، اتفاقاً مُدِ خوبی بنظر نمیآید، گویا بهمین جهت باشد که اخیراً بآن طرز اوایل نیست، و شاید بهتر شده باشد.) (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 2/61)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
کوچه قجرها
کوچه قجرها - در شهر داخل خیابان ری کوچه و محلهای بود بنام کوچه قجرها. در این کوچه تمام خانهها از زنان بدکار تشکیل بود که از سایر نقاط شهر میرفتند مخصوصأ شبها که هر شب یکی دو قتل در آن محله و کوچه واقع میشد، در اینجا قاجاریه موقع مناسبی برای برچیدن ساکنین کوچه قجرها بنظرشان رسید، چون قبل از این حتی زمان مظفرالدین شاه قاجاریه اقدامات جدی نمودند و در نتیجه عدهای زنان بدکار را بردند در نزدیکی قریه قلعهمرغی مزرعه و تپهای بود بنام تپه سیف در آنجا مسکن دادند ولی باز هم چیزی نگذشت که مجدداً کوچه مزبور دایر گردید و دیگر قاجاریه نتوانستند دنبالهٔ اقدام خود را بگیرند چون مصادف با آغاز انقلاب [مشروطیت] گردید.
در اینموقع که وضعیت شهرنو کاملاً آباد گردید، شاهزادگان موقع را مناسب دیدند که حرکت دادن ساکنین کوچه قاجار را با طراف شهرنو دنبال نمایند لذا با محمدعلیشاه قصه را بمیان نهادند که چون نظامیها ممکن است اسباب مزاحمت زنهای شهرنو را فراهم نمایند چنانچه یکی دو فقره پیش آمد نموده است، صلاح در اینستکه ساکنین کوچه قاجاریه را که به کارند همه را بشهرنو در یک نقطه انتقال دهند که هم ساکنین محله قجرها راحت شده باشند و همینکه ساکنین شهرنو از تجاوزات نظامیان و سربازان آسودهخاطر خواهند بود، این اظهار در نظر محمدعلیشاه بسیار پسندیده آمد، لذا حکم کرد در یک روز بوسیلهٔ نقلیه قشونی تمام ساکنین بدکار کوچه را حرکت دادند، و آنروز هم تماشائی بود که مردم از هر محلهای جمع شده بودند و تماشا میکردند.
در شهرنو باغ و کاروانسرای بزرگی بود بنام حاج عبدالمحمود بانکی، تمام را در کاروانسرا مانند گوسفند ریختند که بعداً کمکم خانههائی ساخته و تشکیل محلهای گردید که بعدها بنام شهرنو نامیده شد که هنوز هم باقی و برقرار و دایر است، و همه ساله اهالی و ساکنین شهرنو شکایتهای زیادی میکردند حتی در زمان پهلوی ولی پهلوی جوابی که داد این بود که: مردم برای مستراح کجا بروند؟ - اخیراً برحسب تقاضای مردم در اطراف خانهها دیواری کشیده شد و یک درب با نگهبان قرار دادند، ولی این هم عملی نشد، برای اینکه خانهها زیاد و آنهائیکه از حیث محوطه دیوار آزاد بودند بازارشان از حیث فروش متاع رواج پیدا کرده بود، در هر حال تاکنون که نویسنده مشغول نوشتن این تاریخ میباشم اوضاع بهمان حال باقی است که تمام جنایات در آن محل میشود، کلیه دزدیها سررشتهاش چه در اول و چه در آخر کار از آن محل بیرون و بدست میآید. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 203)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
کوچه قجرها - در شهر داخل خیابان ری کوچه و محلهای بود بنام کوچه قجرها. در این کوچه تمام خانهها از زنان بدکار تشکیل بود که از سایر نقاط شهر میرفتند مخصوصأ شبها که هر شب یکی دو قتل در آن محله و کوچه واقع میشد، در اینجا قاجاریه موقع مناسبی برای برچیدن ساکنین کوچه قجرها بنظرشان رسید، چون قبل از این حتی زمان مظفرالدین شاه قاجاریه اقدامات جدی نمودند و در نتیجه عدهای زنان بدکار را بردند در نزدیکی قریه قلعهمرغی مزرعه و تپهای بود بنام تپه سیف در آنجا مسکن دادند ولی باز هم چیزی نگذشت که مجدداً کوچه مزبور دایر گردید و دیگر قاجاریه نتوانستند دنبالهٔ اقدام خود را بگیرند چون مصادف با آغاز انقلاب [مشروطیت] گردید.
در اینموقع که وضعیت شهرنو کاملاً آباد گردید، شاهزادگان موقع را مناسب دیدند که حرکت دادن ساکنین کوچه قاجار را با طراف شهرنو دنبال نمایند لذا با محمدعلیشاه قصه را بمیان نهادند که چون نظامیها ممکن است اسباب مزاحمت زنهای شهرنو را فراهم نمایند چنانچه یکی دو فقره پیش آمد نموده است، صلاح در اینستکه ساکنین کوچه قاجاریه را که به کارند همه را بشهرنو در یک نقطه انتقال دهند که هم ساکنین محله قجرها راحت شده باشند و همینکه ساکنین شهرنو از تجاوزات نظامیان و سربازان آسودهخاطر خواهند بود، این اظهار در نظر محمدعلیشاه بسیار پسندیده آمد، لذا حکم کرد در یک روز بوسیلهٔ نقلیه قشونی تمام ساکنین بدکار کوچه را حرکت دادند، و آنروز هم تماشائی بود که مردم از هر محلهای جمع شده بودند و تماشا میکردند.
در شهرنو باغ و کاروانسرای بزرگی بود بنام حاج عبدالمحمود بانکی، تمام را در کاروانسرا مانند گوسفند ریختند که بعداً کمکم خانههائی ساخته و تشکیل محلهای گردید که بعدها بنام شهرنو نامیده شد که هنوز هم باقی و برقرار و دایر است، و همه ساله اهالی و ساکنین شهرنو شکایتهای زیادی میکردند حتی در زمان پهلوی ولی پهلوی جوابی که داد این بود که: مردم برای مستراح کجا بروند؟ - اخیراً برحسب تقاضای مردم در اطراف خانهها دیواری کشیده شد و یک درب با نگهبان قرار دادند، ولی این هم عملی نشد، برای اینکه خانهها زیاد و آنهائیکه از حیث محوطه دیوار آزاد بودند بازارشان از حیث فروش متاع رواج پیدا کرده بود، در هر حال تاکنون که نویسنده مشغول نوشتن این تاریخ میباشم اوضاع بهمان حال باقی است که تمام جنایات در آن محل میشود، کلیه دزدیها سررشتهاش چه در اول و چه در آخر کار از آن محل بیرون و بدست میآید. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 203)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
رضاشاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عدهای ذهن او را مشوب ساختند!
در 1307 قانون اعزام محصل بتصویب رسید که مطابق آن بدولت اجازه میداد که سالی صد تا ششصدهزار تومان صرف اعزام محصل باروپا نمایند، مطابق این قانون که در زمان وزارت فرهنگی اعتمادالدوله قراگوزلو از تصویب گذشت تا 1313 هفت دوره محصل باروپا فرستاده شد که تا آنزمان محصلین بمعنی حقیقی خود در اروپا تحصیل میکردند، چنانچه عدهٔ زیادی از مهندسین و دکترها و استادان کنونی ما از همانها میباشند.
بعنوان مثال - در اولین دورهٔ محصلین اعزامی اشخاصی مانند دکتر سنجابی، دکتر شایگان، دکتر صورتگر، مهندس فریور، مهندس رضوی، دکتر بازرگان، دکتر رادمنش، خلیل ملکی، دکتر مهدی آذر، دکتر محمدعلی ملکی، دکتر زنگنه وزیر فرهنگ سابق که بدست نصرتالله قمی ترور گردید، و میتوان گفت همه اینها که ذکر شدند از مردان باشرافت و پاکدامن و آزادیخواهان حقیقی میباشند ولی افسوس!
تا زمانیکه مرحوم اعتمادالدوله وزیر فرهنگ بود اعزام محصل نیز بطور جدی عمل میشد زیرا وی معتقد بود که ایران کنونی هنوز نمیتواند یک دانشگاه واقعی و حسابی داشته باشد، باید تمام کوشش صرف مدارس ابتدایی و متوسطه گردیده و برای تهیه متخصصین محصل باروپا بفرستیم، رضاشاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عدهای ذهن او را مشوب ساختند و گفتند محصلین که باروپا بروند همه کمونیست میشوند درصورتیکه چنین نبود فقط درمیان محصلین آلمانی هسته کمونیستی وجود داشت، بالاخره این اشخاص موفق شدند و رضاشاه اعتمادالدوله را عزل و رقیب او علیاصغر حکمت را بوزارت فرهنگ منصوب کرد.
حکمت اولین کاری که کرد قطع اعزام محصل باروپا بود، و بدین ترتیب یک اقدام بسیار مفید از بین رفت و تنها این عمل برای آن بود که میل و توجه رضاشاه را بخود جلب نموده و در وزارت چندی باقی بماند، این طرز رفتار و عقیده در دوران رضاشاه در تمام کابینهها و وزراء ثابت و برقرار بود و بهمین جهت کارها بطور ناقص عملی میشد و ناتمام باقی میماند. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 6/265)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
در 1307 قانون اعزام محصل بتصویب رسید که مطابق آن بدولت اجازه میداد که سالی صد تا ششصدهزار تومان صرف اعزام محصل باروپا نمایند، مطابق این قانون که در زمان وزارت فرهنگی اعتمادالدوله قراگوزلو از تصویب گذشت تا 1313 هفت دوره محصل باروپا فرستاده شد که تا آنزمان محصلین بمعنی حقیقی خود در اروپا تحصیل میکردند، چنانچه عدهٔ زیادی از مهندسین و دکترها و استادان کنونی ما از همانها میباشند.
بعنوان مثال - در اولین دورهٔ محصلین اعزامی اشخاصی مانند دکتر سنجابی، دکتر شایگان، دکتر صورتگر، مهندس فریور، مهندس رضوی، دکتر بازرگان، دکتر رادمنش، خلیل ملکی، دکتر مهدی آذر، دکتر محمدعلی ملکی، دکتر زنگنه وزیر فرهنگ سابق که بدست نصرتالله قمی ترور گردید، و میتوان گفت همه اینها که ذکر شدند از مردان باشرافت و پاکدامن و آزادیخواهان حقیقی میباشند ولی افسوس!
تا زمانیکه مرحوم اعتمادالدوله وزیر فرهنگ بود اعزام محصل نیز بطور جدی عمل میشد زیرا وی معتقد بود که ایران کنونی هنوز نمیتواند یک دانشگاه واقعی و حسابی داشته باشد، باید تمام کوشش صرف مدارس ابتدایی و متوسطه گردیده و برای تهیه متخصصین محصل باروپا بفرستیم، رضاشاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عدهای ذهن او را مشوب ساختند و گفتند محصلین که باروپا بروند همه کمونیست میشوند درصورتیکه چنین نبود فقط درمیان محصلین آلمانی هسته کمونیستی وجود داشت، بالاخره این اشخاص موفق شدند و رضاشاه اعتمادالدوله را عزل و رقیب او علیاصغر حکمت را بوزارت فرهنگ منصوب کرد.
حکمت اولین کاری که کرد قطع اعزام محصل باروپا بود، و بدین ترتیب یک اقدام بسیار مفید از بین رفت و تنها این عمل برای آن بود که میل و توجه رضاشاه را بخود جلب نموده و در وزارت چندی باقی بماند، این طرز رفتار و عقیده در دوران رضاشاه در تمام کابینهها و وزراء ثابت و برقرار بود و بهمین جهت کارها بطور ناقص عملی میشد و ناتمام باقی میماند. (اعظام قُدسی، 1342، ج1: 6/265)
مأخذ: اعظام قُدسی (اعظام الوزاره)، حسن. 1342. کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله. تهران: بی نا.
@Shsyari
.
ناصرالدین شاه نیز در ابتدا با این نظر موافق بود ولی بعداً عدهای ذهن او را مشوب ساختند! – 1284 ه.ق.
همان سال بود که ناصرالدین شاه نسبت به شاگردان و محصلین فرنگ بیلطف گشته امر نموده بود که عموماً به ایران مراجعت نمایند و قدغن اکید گشت که دیگر کسی به فرنگ شاگرد نفرستد. چرا که یک یا دو نفر از شاگردان که مراجعت نموده بودند مفاد «تشبه بقوم فهو منه» را در پایتخت اجرا داشته و آن پادشاه عمل آنها را منافی عقاید مسلمانی دانسته عموماً را احضار فرمودند. با وجود این تا سال 1870 میلادی مطابق 1292 هجری قمری جسته جسته از خانوادهها شاگرد به فرنگ میفرستادند. لیکن در سال 1292 هجری که ناصرالدین شاه برحسب راهنمایی مرحوم حاجی میرزا حسینخان سپهسالار اعظم عزیمت به فرنگ فرمود یکی از امپراطوران همسایه به ایشان گفته بود:
«هرقدر رعایای شما داخل تربیت وضع جدید شوند، همانقدر از نفوذ شما در داخلهٔ خودتان کاسته خواهد گردید.»
این بود که بعد از مراجعت از سفر اول به فرنگ کلیة راه اروپا بر محصلین ایرانی مسدود گردید. چنانکه مرحوم میرزا نصراللهخان مشیرالدوله صدراعظم نائینی در سال 1306 هجری (مطابق 1265 شمسی) دو فرزند خود را که یکی میرزا حسنخان و دیگری میرزا حسینخان بودند با منتهای احتیاط به فرنگ اعزام داشت (جنابان مؤتمنالملک و مشیرالدوله حالیه) و از اطراف به حضور شاه راپورت دادند و امر اکید تلگرافی صادر گردید که آنها را از سرحد برگردانند و مرحوم میرزا نصراللهخان (صدراعظم) که در آنوقت مدیرکل وزارت خارجه بود مجبوراً به شهرستانک رفت و با مساعدت مرحوم میرزا علیاصغرخان صدراعظم ناسخ حکم صادره گردید و این آقایان فوق یکی در مسکو و دیگری در پاریس مشغول تحصیل گشتند. (ممتحنالدوله، 1353: 5/84)
مأخذ: ممتحنالدوله، مهدی بن رضاقلی. 1353. خاطرات ممتحنالدوله، زندگینامه میرزا مهدیخان ممتحنالدوله شقاقی. بکوشش حسینقلی خانشقاقی. تهران: امیرکبیر.
@Shsyari
.
همان سال بود که ناصرالدین شاه نسبت به شاگردان و محصلین فرنگ بیلطف گشته امر نموده بود که عموماً به ایران مراجعت نمایند و قدغن اکید گشت که دیگر کسی به فرنگ شاگرد نفرستد. چرا که یک یا دو نفر از شاگردان که مراجعت نموده بودند مفاد «تشبه بقوم فهو منه» را در پایتخت اجرا داشته و آن پادشاه عمل آنها را منافی عقاید مسلمانی دانسته عموماً را احضار فرمودند. با وجود این تا سال 1870 میلادی مطابق 1292 هجری قمری جسته جسته از خانوادهها شاگرد به فرنگ میفرستادند. لیکن در سال 1292 هجری که ناصرالدین شاه برحسب راهنمایی مرحوم حاجی میرزا حسینخان سپهسالار اعظم عزیمت به فرنگ فرمود یکی از امپراطوران همسایه به ایشان گفته بود:
«هرقدر رعایای شما داخل تربیت وضع جدید شوند، همانقدر از نفوذ شما در داخلهٔ خودتان کاسته خواهد گردید.»
این بود که بعد از مراجعت از سفر اول به فرنگ کلیة راه اروپا بر محصلین ایرانی مسدود گردید. چنانکه مرحوم میرزا نصراللهخان مشیرالدوله صدراعظم نائینی در سال 1306 هجری (مطابق 1265 شمسی) دو فرزند خود را که یکی میرزا حسنخان و دیگری میرزا حسینخان بودند با منتهای احتیاط به فرنگ اعزام داشت (جنابان مؤتمنالملک و مشیرالدوله حالیه) و از اطراف به حضور شاه راپورت دادند و امر اکید تلگرافی صادر گردید که آنها را از سرحد برگردانند و مرحوم میرزا نصراللهخان (صدراعظم) که در آنوقت مدیرکل وزارت خارجه بود مجبوراً به شهرستانک رفت و با مساعدت مرحوم میرزا علیاصغرخان صدراعظم ناسخ حکم صادره گردید و این آقایان فوق یکی در مسکو و دیگری در پاریس مشغول تحصیل گشتند. (ممتحنالدوله، 1353: 5/84)
مأخذ: ممتحنالدوله، مهدی بن رضاقلی. 1353. خاطرات ممتحنالدوله، زندگینامه میرزا مهدیخان ممتحنالدوله شقاقی. بکوشش حسینقلی خانشقاقی. تهران: امیرکبیر.
@Shsyari
.
مخالفت ناصرالدین شاه با تحصیل عینالسلطنه در فرنگ! – 1326 ه.ق.
چه بگویم به ناصرالدین شاه که مانع رفتن من به انگلیس شد. چنان سخت ممانعت کرد که در جواب آخرین عریضه حضرت والا که الان حاضر است این جواب را نوشت «آن مخارجی که برای شاهزاده میکنید برود انگلیس بدهید یک نفر معلم از آنجا بیاورید شاهزاده را تعلیم کند». دیگر بعد از این جواب هر [بار] حضرت والا توسط دیگران خصوصاً مشیرالدوله یحییخان که وزیر خارجه بود پیغام داد اصرار کرد فایدهای مترتب نشد. گویا حضرت والا هم لج کرده از انگلیس که معلم نیاورد سهل است از طهران هم معلم خوب برای ما نگرفت. (سالور، 1374: ج3، 1944)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
چه بگویم به ناصرالدین شاه که مانع رفتن من به انگلیس شد. چنان سخت ممانعت کرد که در جواب آخرین عریضه حضرت والا که الان حاضر است این جواب را نوشت «آن مخارجی که برای شاهزاده میکنید برود انگلیس بدهید یک نفر معلم از آنجا بیاورید شاهزاده را تعلیم کند». دیگر بعد از این جواب هر [بار] حضرت والا توسط دیگران خصوصاً مشیرالدوله یحییخان که وزیر خارجه بود پیغام داد اصرار کرد فایدهای مترتب نشد. گویا حضرت والا هم لج کرده از انگلیس که معلم نیاورد سهل است از طهران هم معلم خوب برای ما نگرفت. (سالور، 1374: ج3، 1944)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
همه برای مفتخوردن در پی وسیله میگردند! – 1294 ه.ق.
از بدبختی، اهل ایران نمیخواهند از کسب و صنعت و زحمت نان بخورند از این بابت همه برای مفتخوردن در پی وسیله میگردند. ظلام و غارتگران و دزدان بآنهائی که اقتدار و زور ندارند امثال عوام و عجزه و دهاتی را اسیر کرده، هر يک بوسیلهای چسبیده، مردم را جاهل و ذهن ایشان را پُر از خرافات کردهاند و از حقایق و طریق نجات دنیا و آخرت دور افکندهاند و آنچه از محبت آقایان معلوم شد هزاران اشخاص تنبل بزی سادات و بنیهاشم در آمده، عمامه یا شال کبود یا سبزی را دلیل گرفتن مال مردم و مفتخوری قرار دادهاند. بسیاری از مردم بيک خواب جعلی يک آدمفریب، قبری یا سنگی را امامزاده نامیده معبد و ملجاء، بلکه قاضیالحاجات ساختهاند عوام را بدام کشیده و مالشان را میگیرند. بهر سمت ایران برای هزاران قبر باسم امامزاده فلان و فلان موجود است. اگر قرآنی بخط کوفی پیدا شده نسبت آن را بیکی از ائمه داده، حاجت را از آن میخواهند و این وسیله مفتخوری جمعی گردیده. دعانویسی، طالعبینی، جنگیری، رمالی، جفاری و از این قبیل امور و نام امام را وسیله نان کردن از قبیل مداحی و درویشی، یا تعزیهداری و چاوشی و غيرها که حد و حصر ندارد و نمیدانند که همان بزرگان که اینان بنام ایشان میخواهند مفتخوری کرده مردم را از کار و علم و صنعت و ثروت باز دارند خود ایشان بدترین اعمال، بيکاری را شمرده و همیشه مشغول کار بوده تمام جهد ایشان رفع خرافات بوده است. (سیاح، 1356: 6/25)
مأخذ: سیاح، حمید. 1356. خاطرات حاجسیاح یا دورهٔ خوف و وحشت (چاپ دوم). به تصحیح سیفالله گلکار. تهران: انتشارات امیرکبیر.
@Shsyari
.
از بدبختی، اهل ایران نمیخواهند از کسب و صنعت و زحمت نان بخورند از این بابت همه برای مفتخوردن در پی وسیله میگردند. ظلام و غارتگران و دزدان بآنهائی که اقتدار و زور ندارند امثال عوام و عجزه و دهاتی را اسیر کرده، هر يک بوسیلهای چسبیده، مردم را جاهل و ذهن ایشان را پُر از خرافات کردهاند و از حقایق و طریق نجات دنیا و آخرت دور افکندهاند و آنچه از محبت آقایان معلوم شد هزاران اشخاص تنبل بزی سادات و بنیهاشم در آمده، عمامه یا شال کبود یا سبزی را دلیل گرفتن مال مردم و مفتخوری قرار دادهاند. بسیاری از مردم بيک خواب جعلی يک آدمفریب، قبری یا سنگی را امامزاده نامیده معبد و ملجاء، بلکه قاضیالحاجات ساختهاند عوام را بدام کشیده و مالشان را میگیرند. بهر سمت ایران برای هزاران قبر باسم امامزاده فلان و فلان موجود است. اگر قرآنی بخط کوفی پیدا شده نسبت آن را بیکی از ائمه داده، حاجت را از آن میخواهند و این وسیله مفتخوری جمعی گردیده. دعانویسی، طالعبینی، جنگیری، رمالی، جفاری و از این قبیل امور و نام امام را وسیله نان کردن از قبیل مداحی و درویشی، یا تعزیهداری و چاوشی و غيرها که حد و حصر ندارد و نمیدانند که همان بزرگان که اینان بنام ایشان میخواهند مفتخوری کرده مردم را از کار و علم و صنعت و ثروت باز دارند خود ایشان بدترین اعمال، بيکاری را شمرده و همیشه مشغول کار بوده تمام جهد ایشان رفع خرافات بوده است. (سیاح، 1356: 6/25)
مأخذ: سیاح، حمید. 1356. خاطرات حاجسیاح یا دورهٔ خوف و وحشت (چاپ دوم). به تصحیح سیفالله گلکار. تهران: انتشارات امیرکبیر.
@Shsyari
.
شمعفروش و گداها با زیارتنامهخوانها به انواع و اقسام پول میگیرند! – 1308 ه.ق.
هر یکی یک شمع به دست دارند. چاوش میخواند و آنها صلوات میفرستند. شمعفروش و گداها با زیارتنامهخوانها به انواع و اقسام پول میگیرند. دست اینها را گرفته میبرند نزدیک قفل و میگویند: «ماچ اِله»، بعد از آنکه ماچ کرد میگویند «قفول پولی وِر». یا اینکه آنها را نزدیک شمعدان نقره یا طلا میبرند، شمعدان را ماچ میکند و پول میگیرند. این ترکها خیلی به اعتقاد زیارت میکنند. از دم زنجیر کفش از پا بیرون میآورند تا مراجعت به همانجا میپوشند. وقت زیارتنامه خواندن هم خیلی تماشا دارد. یک نفر چند پول در روی آستانه در گذاشته هرکدام از ترکها آنجا را ماچ میکنند آن سید آهسته میگوید «نیازی وِر» و اینها یقین دارند که این پولها را باید بدهند و متصل پول نیاز و ماچ و غیره میدهند. یک دسته زوار مازندرانی و رشتی آمده است. تماشای آنها هم زیاد است. ترکها کلاه بزرگ، سرداریهای گشاد، هیکلهای قوی [دارند] مازندرانیها برعکس کلاه کوچک، نیمتنه دربر، شلوار گشاد. همهجور آدمی هست این دو سه روز خیلی رفتهاند. (سالور، 1374: ج1، 9/308)
شبها ترکها در زیارت خواندن معرکه میکنند. خیلی خنده دست میدهد. با چاوش داخل میشوند و بیرون میروند. چاوش آواز میخواند و آنها صلوات میفرستند. (سالور، 1374: ج1، 306)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
هر یکی یک شمع به دست دارند. چاوش میخواند و آنها صلوات میفرستند. شمعفروش و گداها با زیارتنامهخوانها به انواع و اقسام پول میگیرند. دست اینها را گرفته میبرند نزدیک قفل و میگویند: «ماچ اِله»، بعد از آنکه ماچ کرد میگویند «قفول پولی وِر». یا اینکه آنها را نزدیک شمعدان نقره یا طلا میبرند، شمعدان را ماچ میکند و پول میگیرند. این ترکها خیلی به اعتقاد زیارت میکنند. از دم زنجیر کفش از پا بیرون میآورند تا مراجعت به همانجا میپوشند. وقت زیارتنامه خواندن هم خیلی تماشا دارد. یک نفر چند پول در روی آستانه در گذاشته هرکدام از ترکها آنجا را ماچ میکنند آن سید آهسته میگوید «نیازی وِر» و اینها یقین دارند که این پولها را باید بدهند و متصل پول نیاز و ماچ و غیره میدهند. یک دسته زوار مازندرانی و رشتی آمده است. تماشای آنها هم زیاد است. ترکها کلاه بزرگ، سرداریهای گشاد، هیکلهای قوی [دارند] مازندرانیها برعکس کلاه کوچک، نیمتنه دربر، شلوار گشاد. همهجور آدمی هست این دو سه روز خیلی رفتهاند. (سالور، 1374: ج1، 9/308)
شبها ترکها در زیارت خواندن معرکه میکنند. خیلی خنده دست میدهد. با چاوش داخل میشوند و بیرون میروند. چاوش آواز میخواند و آنها صلوات میفرستند. (سالور، 1374: ج1، 306)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
خدام آستانه از زائرین به انواع مختلف کلاشی میکردند! – 1315 ه.ق.
کردهای شادلو که بعد از برداشتن خرمنها از قوچان برای زیارت بمشهد میآیند، مردمان بسیار سادهای هستند. خدام آستانه از آنها انواع مختلف کلاشی میکردند از جمله قبلاً بآنها تلقین میکردند که اگر نقارهخانه حضرت باسم پدر کسی نواخته شود، اگر در آن دنیا اهل جهنم هم باشد، فوراً ببهشتش میبرند. آنقدر در این زمینه شاهد و بینه میآوردند تا مؤمن فریفته شده میپرسید برای اینکه نقارهخانه باسم پدر کسی نواخته شود چه باید کرد. زیارتنامهخوان همینکه میدید شکار بدام نزدیک شده است، از مشکلات این کار آنقدر بیان میکرد که مؤمن تشنهتر شده بالاخره با هزار منت بشرط ادای چند تومانی، قرارداد بسته میشد و مبلغی بعنوان پیشقسط تأدیه میگردید تا روزیکه قرار بود این کار خیر واقع شود میرسید. زیارتنامهخوان مؤمن را در ساعتی که معمولاً نقاره زده میشد روبروی نقارهخانه وامیداشت، همینکه عملجات ابزارهای خود را برای شروع عمل برمیداشتند قدری سلام و صلوات میفرستاد و جمله «نقارهخانه را باسم ... پدر ... بنوازید» چنان بموقع ادا میکرد که ختم آخرین کلمه با شروع نقاره مقارن شود. معلوم است این نقاره بگوش مؤمن سادهلوح غیر از نقاره هر شبی است، مدتی مبهوت گوش میداد و زیارتنامهخوان برای وصول وجه باقی قرارداد تا میتوانست از این خوشبختی که نصیب پدر مؤمن شده است، خود را واله و حیران وانمود میکرد و وجه قرارداد را باحقی برای خود بجیب میزد و بدبخت را سرمیداد. (مستوفی، 1343: ج2، 42)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
کردهای شادلو که بعد از برداشتن خرمنها از قوچان برای زیارت بمشهد میآیند، مردمان بسیار سادهای هستند. خدام آستانه از آنها انواع مختلف کلاشی میکردند از جمله قبلاً بآنها تلقین میکردند که اگر نقارهخانه حضرت باسم پدر کسی نواخته شود، اگر در آن دنیا اهل جهنم هم باشد، فوراً ببهشتش میبرند. آنقدر در این زمینه شاهد و بینه میآوردند تا مؤمن فریفته شده میپرسید برای اینکه نقارهخانه باسم پدر کسی نواخته شود چه باید کرد. زیارتنامهخوان همینکه میدید شکار بدام نزدیک شده است، از مشکلات این کار آنقدر بیان میکرد که مؤمن تشنهتر شده بالاخره با هزار منت بشرط ادای چند تومانی، قرارداد بسته میشد و مبلغی بعنوان پیشقسط تأدیه میگردید تا روزیکه قرار بود این کار خیر واقع شود میرسید. زیارتنامهخوان مؤمن را در ساعتی که معمولاً نقاره زده میشد روبروی نقارهخانه وامیداشت، همینکه عملجات ابزارهای خود را برای شروع عمل برمیداشتند قدری سلام و صلوات میفرستاد و جمله «نقارهخانه را باسم ... پدر ... بنوازید» چنان بموقع ادا میکرد که ختم آخرین کلمه با شروع نقاره مقارن شود. معلوم است این نقاره بگوش مؤمن سادهلوح غیر از نقاره هر شبی است، مدتی مبهوت گوش میداد و زیارتنامهخوان برای وصول وجه باقی قرارداد تا میتوانست از این خوشبختی که نصیب پدر مؤمن شده است، خود را واله و حیران وانمود میکرد و وجه قرارداد را باحقی برای خود بجیب میزد و بدبخت را سرمیداد. (مستوفی، 1343: ج2، 42)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.