ما سنگ زنیم، سینه زنیم، آمور چه خانیم،لاستیک و قماش، قند و شکر خوب میچپانیم یا تجی تجی تلمبه گوشت و پیاز و دنبه که آنهم اصلش از اشعار عهد استبداد است و بآن لباس دمکراسی پوشاندهایم کار دیگری هم میکنیم؟!!
در دوره استبداد مردم از مقدمات کار بیخبر بودند و همیشه با کار ختم شده مواجه میشدند. طرز حکومت هم اجازه بیش از این نقادی و غرغر نمیداد. آیا حیرتآور نیست که جوانهای ما در دوره دمکراسی و آزادی که حتی مواظب استفاده بیوجه کسوکار پارهای از اتومبیلداران دولتی هم هستند و از نوشتجات آنها در کار خواربار پیداست که درد اینکار را هم خوب میفهمند، بمعالجه آن نمیپردازند و از این بازی خطرناک که منحصر بشهر پایتخت است، جلوگیری نمیکنند؟!!
باز هم قلم سرکشی کرد و از سلسله وقایع یکبار دیگر دور افتادم، بمطلب خود برگردیم و ببینیم امین السلطان با ترکها چه کرد و چگونه و از چه راه حرص آنها را بپول نشاند.
______________________________
(1)- مرهم کژدم زده، کشته کژدم بود (منوچهر دامغانی)
(2)- ترکها در احتکار دست عجیبی دارند حتی توت را هم احتکار میکنند. یک طبق توت را مؤمن بچهار پنج قران میخرید ولی بواسطه گرانکاری تا عصر بیش از یکی دومن آنرا بدو مساوی قیمتی که بتمام طبق داده بود، نمیفروخت و شب طبق توت را با پنج شش شاهی که بیخچالی میداد در یخچال میگذاشت. فردا و پسفردا سه روز عمر خود را صرف میکرد تا طبق را تمام کند و هرقدر از توتها که سیاه میشد پهلوی طبقش آفتاب میکرد و توتخشکه از آن بعمل میآورد. این روح تجارت ترکی است، تجار بزرگ آنها قدری پردامنهتر همین رویه را دارند منتهی آرزوی یک ترک این است که اگر چند خروار گندم دارد یک خروار مواد خارجی در آن داخل کرده و قیراط آنرا بفروشد. روح تجارت ترکی در غش و احتکار و بهمین جهت است که در تبریز یهودی هیچ نیست زیرا دم ترکها نمیتوانند بند شوند.
(مستوفی، 1343: ج2، 5/43)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
در دوره استبداد مردم از مقدمات کار بیخبر بودند و همیشه با کار ختم شده مواجه میشدند. طرز حکومت هم اجازه بیش از این نقادی و غرغر نمیداد. آیا حیرتآور نیست که جوانهای ما در دوره دمکراسی و آزادی که حتی مواظب استفاده بیوجه کسوکار پارهای از اتومبیلداران دولتی هم هستند و از نوشتجات آنها در کار خواربار پیداست که درد اینکار را هم خوب میفهمند، بمعالجه آن نمیپردازند و از این بازی خطرناک که منحصر بشهر پایتخت است، جلوگیری نمیکنند؟!!
باز هم قلم سرکشی کرد و از سلسله وقایع یکبار دیگر دور افتادم، بمطلب خود برگردیم و ببینیم امین السلطان با ترکها چه کرد و چگونه و از چه راه حرص آنها را بپول نشاند.
______________________________
(1)- مرهم کژدم زده، کشته کژدم بود (منوچهر دامغانی)
(2)- ترکها در احتکار دست عجیبی دارند حتی توت را هم احتکار میکنند. یک طبق توت را مؤمن بچهار پنج قران میخرید ولی بواسطه گرانکاری تا عصر بیش از یکی دومن آنرا بدو مساوی قیمتی که بتمام طبق داده بود، نمیفروخت و شب طبق توت را با پنج شش شاهی که بیخچالی میداد در یخچال میگذاشت. فردا و پسفردا سه روز عمر خود را صرف میکرد تا طبق را تمام کند و هرقدر از توتها که سیاه میشد پهلوی طبقش آفتاب میکرد و توتخشکه از آن بعمل میآورد. این روح تجارت ترکی است، تجار بزرگ آنها قدری پردامنهتر همین رویه را دارند منتهی آرزوی یک ترک این است که اگر چند خروار گندم دارد یک خروار مواد خارجی در آن داخل کرده و قیراط آنرا بفروشد. روح تجارت ترکی در غش و احتکار و بهمین جهت است که در تبریز یهودی هیچ نیست زیرا دم ترکها نمیتوانند بند شوند.
(مستوفی، 1343: ج2، 5/43)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
تجار گندم و محتکرین هم آسماننگر شدهاند! – 1331 ه.ق.
کار نان تهران خوب نبود، در دوره تجدید آزادی هم دنباله همان احتکارهای عهد مظفرالدین شاه رواج گرفته، تجارت گندم برای پولدارها کسب شده بود و هرچندی یکبار بحرانی در امر نان پیشآمده و سر اولیای امر را مشغول میکرد. از طرف دیگر، در زمان مظفرالدین شاه عده زیادی از خالصجات تهران، از قبیل مردآباد و یافتآباد و فیلستان، را باین و آن بخشیده بودند و طبعا از میزان معمولی گندم انبار، مقدار زیادی کاسته شده بود. آقایان مالکین جدید این خالصجات، چنانکه سابقه داریم، نمیخواستند زیربار اصلاحات مالی مجلس بروند و منال خالصگی را بپردازند و محاسبات چند ساله آنها معوق مانده بود. میدانیم برای اصلاح این وضع، من پیشنهادی بشوستر داده بودم که باوجود پذیرفته شدن آن، بواسطه وقایع بعد عملی نشده بود. موضوع هم بقدری مهم بود که نمیتوانستم بدون جلبنظر مرنار تصمیم را عملی کنم. این آقا و زیر دستانش هم بقدری از این حسن تصادف که آنها را در کار مالیه دخیل کرده بود، گیج شده بودند که دل بکار نمیدادند تا لا محاله اختلاف رفع و این کسر عمل تا اندازهای جبران شود. تجار گندم و محتکرین هم بقدری آسماننگر «1» شده و حساب بارانهای هر ساله را با طمع خود اندازه میگرفتند که همینکه سالی باران قدری کسر میکرد، از شب عید بپنهان داشتن گندمهای خود و قیراطقیراط بیرون دادن آن کار نان را مختل مینمودند.
زمستان سال 1330 قدری خشک و معلوم بود که بهارش خیلی باراندار نخواهد بود.
روز بعد از عید، نان در دکانهای شهر کم شد و مردم بینان ماندند. همین بحران یکروزه سبب شد که نایب السلطنه، نظر بعقیدهای که ببلژیکیها داشت، فرمانی صادر کند و کار حملونقل گندم و نان شهر را هم بمرنار واگذارد. مرنار هم متین السلطنه، برادر دکتر خلیل ثقفی را که نایب رئیس مجلس سابق بود برای اینکار طلبید و دفتری در خزانه برای کار نان ترتیب داد. این آقا هم بدون اینکه اطلاعی از هیچگونه کار اداری و نان و غله داشته باشد، بدونفر نانواباشی، حاجی محمدحسین رزاز و مشهدی محمدحسین نانوا، مراجعه کرده آنها هم برای تهیه زمینه ریاست خود جهت سال نو تا سر خرمن بهرطور بود کار را براه انداختند.
______________________________
(1)- به قناتهائیکه در سالهای پربارانی آب زیاد دارد و در سالهای کمبارانی تقریبا آبش خشک میشود، آسماننگر میگویند. استعمال این کنایه را نسبت بمحتکر نظرم نمیاید جائی دیده و یا از کسی شنیده باشم. یقینا کهنهپرستهای ادبی بجرم اینکه قدیمی نیست و ملا جامی استعمالش نکرده قبولش ندارند! (مستوفی، 1343: ج2، 366)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
کار نان تهران خوب نبود، در دوره تجدید آزادی هم دنباله همان احتکارهای عهد مظفرالدین شاه رواج گرفته، تجارت گندم برای پولدارها کسب شده بود و هرچندی یکبار بحرانی در امر نان پیشآمده و سر اولیای امر را مشغول میکرد. از طرف دیگر، در زمان مظفرالدین شاه عده زیادی از خالصجات تهران، از قبیل مردآباد و یافتآباد و فیلستان، را باین و آن بخشیده بودند و طبعا از میزان معمولی گندم انبار، مقدار زیادی کاسته شده بود. آقایان مالکین جدید این خالصجات، چنانکه سابقه داریم، نمیخواستند زیربار اصلاحات مالی مجلس بروند و منال خالصگی را بپردازند و محاسبات چند ساله آنها معوق مانده بود. میدانیم برای اصلاح این وضع، من پیشنهادی بشوستر داده بودم که باوجود پذیرفته شدن آن، بواسطه وقایع بعد عملی نشده بود. موضوع هم بقدری مهم بود که نمیتوانستم بدون جلبنظر مرنار تصمیم را عملی کنم. این آقا و زیر دستانش هم بقدری از این حسن تصادف که آنها را در کار مالیه دخیل کرده بود، گیج شده بودند که دل بکار نمیدادند تا لا محاله اختلاف رفع و این کسر عمل تا اندازهای جبران شود. تجار گندم و محتکرین هم بقدری آسماننگر «1» شده و حساب بارانهای هر ساله را با طمع خود اندازه میگرفتند که همینکه سالی باران قدری کسر میکرد، از شب عید بپنهان داشتن گندمهای خود و قیراطقیراط بیرون دادن آن کار نان را مختل مینمودند.
زمستان سال 1330 قدری خشک و معلوم بود که بهارش خیلی باراندار نخواهد بود.
روز بعد از عید، نان در دکانهای شهر کم شد و مردم بینان ماندند. همین بحران یکروزه سبب شد که نایب السلطنه، نظر بعقیدهای که ببلژیکیها داشت، فرمانی صادر کند و کار حملونقل گندم و نان شهر را هم بمرنار واگذارد. مرنار هم متین السلطنه، برادر دکتر خلیل ثقفی را که نایب رئیس مجلس سابق بود برای اینکار طلبید و دفتری در خزانه برای کار نان ترتیب داد. این آقا هم بدون اینکه اطلاعی از هیچگونه کار اداری و نان و غله داشته باشد، بدونفر نانواباشی، حاجی محمدحسین رزاز و مشهدی محمدحسین نانوا، مراجعه کرده آنها هم برای تهیه زمینه ریاست خود جهت سال نو تا سر خرمن بهرطور بود کار را براه انداختند.
______________________________
(1)- به قناتهائیکه در سالهای پربارانی آب زیاد دارد و در سالهای کمبارانی تقریبا آبش خشک میشود، آسماننگر میگویند. استعمال این کنایه را نسبت بمحتکر نظرم نمیاید جائی دیده و یا از کسی شنیده باشم. یقینا کهنهپرستهای ادبی بجرم اینکه قدیمی نیست و ملا جامی استعمالش نکرده قبولش ندارند! (مستوفی، 1343: ج2، 366)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
در مملکتی که احتکار یکی از کسبهای عادی است، دولت باید بزرگترین محتکر باشد. (مستوفی، 1343: ج2، 431)
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
مأخذ: مستوفی، عبدالله. 1343. شرح زندگانی من. تهران: زوار.
@Shsyari
.
اوّل زنها در خیابان لالهزار میرفتند حالا خیابان دوشانتپه و فرحآباد!
چهارشنبه 9 شهر جمادیالاخر 1329
... عصر سوار شده رفتیم دروازهٔ دوشانتپه که باغ عینالدوله بود و حالا مال حاجی معينالسلطان است عصرها تمام جندهها میروند به فرحآباد به قدر سی چهل درشکه. مردها هم دنبالشان آنجا جمع میشوند برای تماشا. اوّل زنها در خیابان لالهزار میرفتند آنجا افتضاح بار میآوردند حالا خیابان دوشانتپه و فرحآباد. من دیدم بد است افتضاح دارد آمدم منزل. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2021)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
چهارشنبه 9 شهر جمادیالاخر 1329
... عصر سوار شده رفتیم دروازهٔ دوشانتپه که باغ عینالدوله بود و حالا مال حاجی معينالسلطان است عصرها تمام جندهها میروند به فرحآباد به قدر سی چهل درشکه. مردها هم دنبالشان آنجا جمع میشوند برای تماشا. اوّل زنها در خیابان لالهزار میرفتند آنجا افتضاح بار میآوردند حالا خیابان دوشانتپه و فرحآباد. من دیدم بد است افتضاح دارد آمدم منزل. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2021)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
اعليحضرت محمدعلی شاه دوباره به سلطنت رجعت خواهند فرمود! تا این گوسفندهای مظلوم شبانی پیدا کنند!
چهارشنبه 15 شهر رجب 1329
نزدیک صبح خوابی دیدم (و) میخواهم بنویسم، افسوس میخورم که چرا تا به حال خوابهایم را ننوشتهام، برای این که اثراتش را دیدهام. باری بر گذشته افسوس نباید خورد.
اطراف و ولايات مغشوش است یعنی کمال بینظمی و اغتشاش را دارد، نه شاهی، نه نایبالسلطنه کاری، نه وزرائی در میان است. از این جهت در واقع مملکت ایران بیصاحب است، چند نفر دزد پدرسوخته وکیل شدهاند و چند نفر دیگر که از آنها پدرسوختهتر هستند پارتی آنها شدهاند (و) پدر مردم را درمیآورند، گاهی وکیل میشوند بعد وزیر میشوند برای فایده شخصی. زن...ها پدر مردم را درآوردهاند، از این جهت است که میگویند اعليحضرت محمدعلی شاه دوباره به سلطنت رجعت خواهند فرمود! تا که این مملکت بیچاره، این گوسفندهای مظلوم شبانی پیدا کنند و از شر این گرگهای بیانصاف پدرسوخته نجات یابند. آمدن شاه در (میان) مردم خیلی شهرت دارد من هم بیاطلاع نیستم!
باری صبح خوابی دیدم که: اعليحضرت محمدعلی شاه در (یک) عمارت بزرگِ بلند دو مرتبه است ولی آن عمارت نیمهتمام است (و) هنوز در و پنجرهاش را کار نگذاردهاند (و) کاهگلی است. مثل این است که من برای شرفیابی حضور ایشان (رسیدهام) از یک طرفی (هم) مأموریتی دارم که بسیار خبر خوشی را آوردهام برای ایشان، با هزاران بشاشت و ذوق مژده آوردهام (و) کار لازمی دارم. از توی گالری شاه را دیدم با بصيرالسلطنه نشسته و به بصيرالسلطنه تکیه داده است، تعظیمی کردم، (از من) پرسید: چه خبر است؟ عرض کردم که بعضی عرایض لازمه دارم که بایست عرض کنم! خبرهای خوشی دارم بایست مژدگانی من را مرحمت بفرمائید. خیلی عرایض من اهمیت داشت خاطرم رفته چه بود همین قدر یادم هست (که) یکی از آن عرایض این بود که اگر بخواهی سلطنت تو طول بکشد (و) دوام پیدا بکند بایست به کلی تغییر حال داده باشی (و) از هر حیث آدمهای صحیح در پیشت باشند. این پیغامها هم گویا از طرف حضرت اقدم (نایبالسلطنه) بود باری هنوز نپرسیده که عرایض چیست (و) من عنوان نکرده رو به من کرد و گفت: «تو آدم بدی هستی بسیار (آدم) دروغگو، پست فطرت (و) نظرتنگ بیمعنی رذلی هستی من از تو خیلی بدم میآید هیچ میل ندارم روی تو را ببینم. آنچه آن اعليحضرت در وجود مبارک خودشان بود به من فرمودند، مخصوصاً از آن فرمایشی که فرمودند که: تو خیلی رذلی، خیلی تعجب کردم و به من خیلی اثر کرد، باری عرایضم را نکرده از خواب بیدار شدم، خیلی خیلی متألم شدم به حدی که تا یک ساعت مات و متحیر بودم.
باری من به خدا راضیم که او بیاید به سلطنت و با من باکمال بیلطفی باشد. بهتر از این وضع حالیه است که از دست هیچ کس آسودگی نداریم.
اقلاً از دست آدمهایمان که آسوده میشویم، بلکه این قدر نوکرها به ما مسلط نباشند. آن چه من پیش خودم تصور کردم؛ آن عمارت خراب مملکت بیصاحب ایران (است)، شاه هم (به) سلطنت رجعت خواهند فرمود ولی تغییر اخلاق نخواهند داد، باز همان سردار ارشد و...و...و... دورش را خواهند گرفت، باز در کارش اخلال خواهد شد ولی امیدوارم انشاءالله به غیر از این که من خیال کردم بشود کار سلطنت خوب و محکم (و) اسباب آسایش مسلمانان بشود، من آن چه خالقم دربارهام خواسته است همان را خواهانم. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 9/2036)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
چهارشنبه 15 شهر رجب 1329
نزدیک صبح خوابی دیدم (و) میخواهم بنویسم، افسوس میخورم که چرا تا به حال خوابهایم را ننوشتهام، برای این که اثراتش را دیدهام. باری بر گذشته افسوس نباید خورد.
اطراف و ولايات مغشوش است یعنی کمال بینظمی و اغتشاش را دارد، نه شاهی، نه نایبالسلطنه کاری، نه وزرائی در میان است. از این جهت در واقع مملکت ایران بیصاحب است، چند نفر دزد پدرسوخته وکیل شدهاند و چند نفر دیگر که از آنها پدرسوختهتر هستند پارتی آنها شدهاند (و) پدر مردم را درمیآورند، گاهی وکیل میشوند بعد وزیر میشوند برای فایده شخصی. زن...ها پدر مردم را درآوردهاند، از این جهت است که میگویند اعليحضرت محمدعلی شاه دوباره به سلطنت رجعت خواهند فرمود! تا که این مملکت بیچاره، این گوسفندهای مظلوم شبانی پیدا کنند و از شر این گرگهای بیانصاف پدرسوخته نجات یابند. آمدن شاه در (میان) مردم خیلی شهرت دارد من هم بیاطلاع نیستم!
باری صبح خوابی دیدم که: اعليحضرت محمدعلی شاه در (یک) عمارت بزرگِ بلند دو مرتبه است ولی آن عمارت نیمهتمام است (و) هنوز در و پنجرهاش را کار نگذاردهاند (و) کاهگلی است. مثل این است که من برای شرفیابی حضور ایشان (رسیدهام) از یک طرفی (هم) مأموریتی دارم که بسیار خبر خوشی را آوردهام برای ایشان، با هزاران بشاشت و ذوق مژده آوردهام (و) کار لازمی دارم. از توی گالری شاه را دیدم با بصيرالسلطنه نشسته و به بصيرالسلطنه تکیه داده است، تعظیمی کردم، (از من) پرسید: چه خبر است؟ عرض کردم که بعضی عرایض لازمه دارم که بایست عرض کنم! خبرهای خوشی دارم بایست مژدگانی من را مرحمت بفرمائید. خیلی عرایض من اهمیت داشت خاطرم رفته چه بود همین قدر یادم هست (که) یکی از آن عرایض این بود که اگر بخواهی سلطنت تو طول بکشد (و) دوام پیدا بکند بایست به کلی تغییر حال داده باشی (و) از هر حیث آدمهای صحیح در پیشت باشند. این پیغامها هم گویا از طرف حضرت اقدم (نایبالسلطنه) بود باری هنوز نپرسیده که عرایض چیست (و) من عنوان نکرده رو به من کرد و گفت: «تو آدم بدی هستی بسیار (آدم) دروغگو، پست فطرت (و) نظرتنگ بیمعنی رذلی هستی من از تو خیلی بدم میآید هیچ میل ندارم روی تو را ببینم. آنچه آن اعليحضرت در وجود مبارک خودشان بود به من فرمودند، مخصوصاً از آن فرمایشی که فرمودند که: تو خیلی رذلی، خیلی تعجب کردم و به من خیلی اثر کرد، باری عرایضم را نکرده از خواب بیدار شدم، خیلی خیلی متألم شدم به حدی که تا یک ساعت مات و متحیر بودم.
باری من به خدا راضیم که او بیاید به سلطنت و با من باکمال بیلطفی باشد. بهتر از این وضع حالیه است که از دست هیچ کس آسودگی نداریم.
اقلاً از دست آدمهایمان که آسوده میشویم، بلکه این قدر نوکرها به ما مسلط نباشند. آن چه من پیش خودم تصور کردم؛ آن عمارت خراب مملکت بیصاحب ایران (است)، شاه هم (به) سلطنت رجعت خواهند فرمود ولی تغییر اخلاق نخواهند داد، باز همان سردار ارشد و...و...و... دورش را خواهند گرفت، باز در کارش اخلال خواهد شد ولی امیدوارم انشاءالله به غیر از این که من خیال کردم بشود کار سلطنت خوب و محکم (و) اسباب آسایش مسلمانان بشود، من آن چه خالقم دربارهام خواسته است همان را خواهانم. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 9/2036)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
یک دختر را در دربند پلیسها میخواستند بدزدند!
یک دختر را هم در دربند پلیسها میخواستند بدزدند داد و فریاد کرده بوده است رعیتها ریخته بودهاند دختر را از دست پلیسها خلاص کرده بودنداند.
رعیتهای تجریش از دست کمیسری تجریش رفتهاند به شهر عرض (حال) کرده(اند که) جلو ایشان را بگیرند ... (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2061)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
یک دختر را هم در دربند پلیسها میخواستند بدزدند داد و فریاد کرده بوده است رعیتها ریخته بودهاند دختر را از دست پلیسها خلاص کرده بودنداند.
رعیتهای تجریش از دست کمیسری تجریش رفتهاند به شهر عرض (حال) کرده(اند که) جلو ایشان را بگیرند ... (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2061)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
الهی خانه این آذربایجانیها خراب بشود!
جمعه سلخ شهر ذيحجه 1329
اخبارات تازه: گفتند تبریزیها، با روسها جنگ کردهاند، یعنی روسها میخواستهاند نظمیه را تصرف بکنند، مابین (آنها) از دیروز جنگ اتفاق افتاده. خداوند انشاءالله خودش اصلاح بکند. الهی خانه این آذربایجانیها خراب بشود که هر چه به سر این مردم آمده از آذربایجانیها و تبریزیها بوده، اگر خدای نکرده این مطلب راست باشد، کار بدی خواهد شد. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2148)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
جمعه سلخ شهر ذيحجه 1329
اخبارات تازه: گفتند تبریزیها، با روسها جنگ کردهاند، یعنی روسها میخواستهاند نظمیه را تصرف بکنند، مابین (آنها) از دیروز جنگ اتفاق افتاده. خداوند انشاءالله خودش اصلاح بکند. الهی خانه این آذربایجانیها خراب بشود که هر چه به سر این مردم آمده از آذربایجانیها و تبریزیها بوده، اگر خدای نکرده این مطلب راست باشد، کار بدی خواهد شد. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2148)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
شهرام یاری
الهی خانه این آذربایجانیها خراب بشود! جمعه سلخ شهر ذيحجه 1329 اخبارات تازه: گفتند تبریزیها، با روسها جنگ کردهاند، یعنی روسها میخواستهاند نظمیه را تصرف بکنند، مابین (آنها) از دیروز جنگ اتفاق افتاده. خداوند انشاءالله خودش اصلاح بکند. الهی خانه این آذربایجانیها…
وقایع خونین تبریز هم مثل اغلب حوادث مهم دنیا با صحنهسازی از طرف روسها شروع شد و به ریختن خون پاکترین و آزادیخواهترین فرزندان ایران خاتمه یافت و صفحهٔ خونآلودی در صفحات تاریخ ایران به یادگار گذاشت و تا نامی از ایران و ایرانینژاد در جهان باقی است آن فجایع و بیاحترامی که یک دولت مستبد و قلدر در حق یک ملت مظلوم باستانی روا داشت از دلها محو نخواهد شد و جراحات وارده از آن التیام نخواهد یافت.
شب 29 ذیحجه 1329 پاسی از شب گذشته چند نفر سرباز روس جلو شهربانی رفتند و بعنوان این که میخواهند سیم تلفن را میان باغشمال و قنسولخانه روس متصل کنند میخواستند بالای بام بروند یک نفر پاسبان بنام حسین که مشغول قراولی بود به آنها جواب داد که بدون اجازهٔ رئيس شهربانی من مجاز نیستم به شما راه بدهم سربازان روس پس از مختصر گفتگو بازگشتند ولی بعد از یک ساعت به اتفاق بک صاحبمنصب روس و عدهای سرباز مراجعت نمودند.
افسر صاحبمنصب از یکی از سربازها سئوال کرد کدام پاسبان مانع سیمکشی شد سرباز حسین پاسبان را نشان داد و صاحبمنصب روس بدون درنگ او را هدف گلوله قرار داد و از پای درآورد قراول دیگر هم که در همان نزدیکی کشیک میداد مورد حمله سربازها قرار گرفت و کشته شد عدهای پاسبان که در محل مذکور بودند چون بیرحمی و خشونت روسها را دیدند بناچار فرار کردند و صاحبمنصب روس و سربازها هم پس از ساعتی مراجعت نمودند. ولی هنوز هوا روشن نشده بود که چند دسته منظم قشون روس وارد شهر شدند و عمارت عالیقاپو را که مقر حکمران آذربایجان بود محاصره نمودند و دستجاتی به طرف اداره شهربانی و ادارات تابعه ایالتی رفته راه آمد و شد را به مأمورین دولت بستند و از رفت و آمد اشخاص به ادارات مذکور جلوگیری نمودند سپس دستههای پیدرپی وارد شهر شدند و تحت عنوان خلع اسلحه از مجاهدین نقاط حساس شهر را اشغال کردند و خانهٔ امیر حشمت را که سمت ریاست شهرداری را داشت احاطه کردند و چند نفر بیگناه را که از آن حدود عبور میکردند هدف گلوله قرار دادند. (ملکزاده، 1383، ج7: 3/1482)
مأخذ: ملکزاده، مهدی. 1383. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران. تهران: انتشارات سخن.
@Shsyari
.
شب 29 ذیحجه 1329 پاسی از شب گذشته چند نفر سرباز روس جلو شهربانی رفتند و بعنوان این که میخواهند سیم تلفن را میان باغشمال و قنسولخانه روس متصل کنند میخواستند بالای بام بروند یک نفر پاسبان بنام حسین که مشغول قراولی بود به آنها جواب داد که بدون اجازهٔ رئيس شهربانی من مجاز نیستم به شما راه بدهم سربازان روس پس از مختصر گفتگو بازگشتند ولی بعد از یک ساعت به اتفاق بک صاحبمنصب روس و عدهای سرباز مراجعت نمودند.
افسر صاحبمنصب از یکی از سربازها سئوال کرد کدام پاسبان مانع سیمکشی شد سرباز حسین پاسبان را نشان داد و صاحبمنصب روس بدون درنگ او را هدف گلوله قرار داد و از پای درآورد قراول دیگر هم که در همان نزدیکی کشیک میداد مورد حمله سربازها قرار گرفت و کشته شد عدهای پاسبان که در محل مذکور بودند چون بیرحمی و خشونت روسها را دیدند بناچار فرار کردند و صاحبمنصب روس و سربازها هم پس از ساعتی مراجعت نمودند. ولی هنوز هوا روشن نشده بود که چند دسته منظم قشون روس وارد شهر شدند و عمارت عالیقاپو را که مقر حکمران آذربایجان بود محاصره نمودند و دستجاتی به طرف اداره شهربانی و ادارات تابعه ایالتی رفته راه آمد و شد را به مأمورین دولت بستند و از رفت و آمد اشخاص به ادارات مذکور جلوگیری نمودند سپس دستههای پیدرپی وارد شهر شدند و تحت عنوان خلع اسلحه از مجاهدین نقاط حساس شهر را اشغال کردند و خانهٔ امیر حشمت را که سمت ریاست شهرداری را داشت احاطه کردند و چند نفر بیگناه را که از آن حدود عبور میکردند هدف گلوله قرار دادند. (ملکزاده، 1383، ج7: 3/1482)
مأخذ: ملکزاده، مهدی. 1383. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران. تهران: انتشارات سخن.
@Shsyari
.
شهرام یاری
الهی خانه این آذربایجانیها خراب بشود! جمعه سلخ شهر ذيحجه 1329 اخبارات تازه: گفتند تبریزیها، با روسها جنگ کردهاند، یعنی روسها میخواستهاند نظمیه را تصرف بکنند، مابین (آنها) از دیروز جنگ اتفاق افتاده. خداوند انشاءالله خودش اصلاح بکند. الهی خانه این آذربایجانیها…
بنده اقرار دارم که زنم! – 1326 ه.ق.
یک نفر از صاحبمنصبان قزاق روسی میگوید حیف از این فدائیان ملت ایران! میگوید آن روزی انجمن آذربایجان را توپ بستهایم من و پالکونيک مشغول فرمان فراق و شليک بودیم و از این دو سه انجمن گلوله مثل باران میریخت، و میگویند در انجمن آذربایجان يک نفر با زیرجامه سفید با کمال قدرت و جرأت تیر میانداخت و هر وقت که من میدیدم تفنگ آن خالی میشد يک نفر قزاق يا اسب میغلطید، ولی از کثرت وطنپرستی اعتنائی به ما روسها نکرد و اگر میخواست ماها را بزند خیلی سهل و آسان بود. از اینجا فهمیدم که وطنپرست و ملتخواه است و دو ساعت تمام این انجمن به تنهائی در جلوی توپ و سرباز و قزاق ایستادگی و جنگ نمود. ولی از آن طرف ماها منتظر بودیم که این ملت ما را احاطه کند و از چهار طرف ما را در میان بگیرند و کسی را زنده نگذارند. هر چه انتظار کشیدیم کسی را ندیدیم و آب هم از روی آب تکان نخورد. حیف از این فدائیان این ملت!
از این قبیل چیزها را در کتابچه خودش نوشته است. واقعاً ملت غیور است که بیچارهها را به کشتن و به محاصره دادند. همه به تماشا و خیال خود بودند.
ای ملت غیور خاک بر سر! کاشکی مادر نزائیده بودت! این ننگ را چه خواهی کرد که يک نفر روسی این قسم بنویسد. هم دولت را ضایع و هم نام نيک ملت را مضمحل نمودید. خاک بر سر همه! چهارصدهزار نفر از سههزار نفر ترسیدید و مخذول و منکوب گردید[ید]. اگر یکی يک تف هم میانداختید، در زیر آب دهان، این سههزار نفر پنهان میشدند. نیست مگر خواست خدا که قليلی بر کثیری غلبه کنند و گرفتار اعمال خود شوند. پس مستحق این گرفتاری بودید. و با خواست خدا ابداً نمیتوان چون و چرا نمود. بنده هم يک نفر از این ملت هستم. ولی بنده اقرار دارم که زنم و طرفدار دولت و راهزن. مثل بنده مثل حسان بن ثابت شاعر رسول خدا است که در وقت جهاد در پیش زنها پنهان میشد و در قلعه میماند، و دیگر آن که بنده در این مدت در هیچ انجمنی حضور به هم نرسانده و قرآن قسم نخورده بودم و از استبداد و مشروطه چیزی نفهمیده بودم که مردانه بکوشم. شماها که فهمیده بودید و انجمنها کرده بودید و قسمها خورده بودید پس در آن روز کجا پنهان شده بودید. معلوم گشت در زمان رسول (ص) حسان يک نفر بود و در این زمان چون که کون در ترقی است مثل حسان سیصد و نود و نه هزار [و] پانصد نفر پیدا شده. حق دارید؟ مردی را گربه خورده و غیرت و همت را سرما زده و فتوت را گرما نابود کرده. پس اینها نیست [مگر] خواست خدا. میفرماید:
چه آید توانی به موئی کشی / چه برگشت زنجيرها بگسلد
رشادت و جلادت را تبریزیها نمودند که زدند و خوردند و کشتند و کشته شدند. الحق خودم را میگویم، از زن بدتر هستیم. (تفرشی حسینی، 1351: 2/140)
مأخذ: تفرشی حسینی، حاجی میرزا سید احمد. 1351. روزنامهٔ اخبار مشروطیت و انقلاب ایران. بهکوشش ایرج افشار. تهران: امیر کبیر.
@Shsyari
.
یک نفر از صاحبمنصبان قزاق روسی میگوید حیف از این فدائیان ملت ایران! میگوید آن روزی انجمن آذربایجان را توپ بستهایم من و پالکونيک مشغول فرمان فراق و شليک بودیم و از این دو سه انجمن گلوله مثل باران میریخت، و میگویند در انجمن آذربایجان يک نفر با زیرجامه سفید با کمال قدرت و جرأت تیر میانداخت و هر وقت که من میدیدم تفنگ آن خالی میشد يک نفر قزاق يا اسب میغلطید، ولی از کثرت وطنپرستی اعتنائی به ما روسها نکرد و اگر میخواست ماها را بزند خیلی سهل و آسان بود. از اینجا فهمیدم که وطنپرست و ملتخواه است و دو ساعت تمام این انجمن به تنهائی در جلوی توپ و سرباز و قزاق ایستادگی و جنگ نمود. ولی از آن طرف ماها منتظر بودیم که این ملت ما را احاطه کند و از چهار طرف ما را در میان بگیرند و کسی را زنده نگذارند. هر چه انتظار کشیدیم کسی را ندیدیم و آب هم از روی آب تکان نخورد. حیف از این فدائیان این ملت!
از این قبیل چیزها را در کتابچه خودش نوشته است. واقعاً ملت غیور است که بیچارهها را به کشتن و به محاصره دادند. همه به تماشا و خیال خود بودند.
ای ملت غیور خاک بر سر! کاشکی مادر نزائیده بودت! این ننگ را چه خواهی کرد که يک نفر روسی این قسم بنویسد. هم دولت را ضایع و هم نام نيک ملت را مضمحل نمودید. خاک بر سر همه! چهارصدهزار نفر از سههزار نفر ترسیدید و مخذول و منکوب گردید[ید]. اگر یکی يک تف هم میانداختید، در زیر آب دهان، این سههزار نفر پنهان میشدند. نیست مگر خواست خدا که قليلی بر کثیری غلبه کنند و گرفتار اعمال خود شوند. پس مستحق این گرفتاری بودید. و با خواست خدا ابداً نمیتوان چون و چرا نمود. بنده هم يک نفر از این ملت هستم. ولی بنده اقرار دارم که زنم و طرفدار دولت و راهزن. مثل بنده مثل حسان بن ثابت شاعر رسول خدا است که در وقت جهاد در پیش زنها پنهان میشد و در قلعه میماند، و دیگر آن که بنده در این مدت در هیچ انجمنی حضور به هم نرسانده و قرآن قسم نخورده بودم و از استبداد و مشروطه چیزی نفهمیده بودم که مردانه بکوشم. شماها که فهمیده بودید و انجمنها کرده بودید و قسمها خورده بودید پس در آن روز کجا پنهان شده بودید. معلوم گشت در زمان رسول (ص) حسان يک نفر بود و در این زمان چون که کون در ترقی است مثل حسان سیصد و نود و نه هزار [و] پانصد نفر پیدا شده. حق دارید؟ مردی را گربه خورده و غیرت و همت را سرما زده و فتوت را گرما نابود کرده. پس اینها نیست [مگر] خواست خدا. میفرماید:
چه آید توانی به موئی کشی / چه برگشت زنجيرها بگسلد
رشادت و جلادت را تبریزیها نمودند که زدند و خوردند و کشتند و کشته شدند. الحق خودم را میگویم، از زن بدتر هستیم. (تفرشی حسینی، 1351: 2/140)
مأخذ: تفرشی حسینی، حاجی میرزا سید احمد. 1351. روزنامهٔ اخبار مشروطیت و انقلاب ایران. بهکوشش ایرج افشار. تهران: امیر کبیر.
@Shsyari
.
Forwarded from شهرام یاری
ای ملت غیور خاك بر سر! کاشکی مادر نزائیده بودت! – 1326 ه.ق.
یک نفر از صاحب منصبان قزاق روسی میگوید حیف از این فدائیان ملت ایران! میگوید آن روزی انجمن آذربایجان را توپ بستهایم من و پالکونيك مشغول فرمان فراق و شليك بودیم و از این دو سه انجمن گلوله مثل باران میریخت، و میگویند در انجمن آذربایجان يك نفر با زیر جامه سفید با کمال قدرت و جرأت تیر میانداخت و هر وقت که من میدیدم تفنگ آن خالی میشد يك نفر قزاق يا اسب میغلطید، ولی از کثرت وطنپرستی اعتنائی به ما روسها نکرد و اگر میخواست ماها را بزند خیلی سهل و آسان بود. از اینجا فهمیدم که وطنپرست و ملتخواه است و دو ساعت تمام این انجمن به تنهائی در جلوی توپ و سرباز و قزاق ایستادگی و جنگی نمود. ولی از آن طرف ماها منتظر بودیم که این ملت ما را احاطه کند و از چهار طرف ما را در میان بگیرند و کسی را زنده نگذارند. هر چه انتظار کشیدیم کسی را ندیدیم و آب هم از روی آب تکان نخورد. حیف از این فدائیان این ملت! از این قبیل چیزها را در کتابچه خودش نوشته است. واقعاً ملت غیور است که بیچارهها را به کشتن و به محاصره دادند. همه به تماشا و خیال خود بودند.
ای ملت غیور خاك بر سر! کاشکی مادر نزائیده بودت! این ننگ را چه خواهی کرد که يك نفر روسی این قسم بنویسد. هم دولت را ضایع و هم نام نيك ملت را مضمحل نمودید. خاك بر سر همه! چهارصدهزار نفر از سههزار نفر ترسیدید و مخذول و منکوب گردید[ید]. اگر یکی يك تف هم میانداختید، در زیر آب دهان، این سههزار نفر پنهان میشدند. نیست مگر خواست خدا که قليلی بر کثیری غلبه کنند و گرفتار اعمال خود شوند. پس مستحق این گرفتاری بودید. و با خواست خدا ابداً نمیتوان چون و چرا نمود. بنده هم يك نفر از این ملت هستم. ولی بنده اقرار دارم که زنم و طرفدار دولت و راهزن. مثل بنده مثل حسان بن ثابت شاعر رسول خدا است که در وقت جهاد در پیش زنها پنهان میشد و در قلعه میماند، و دیگر آن که بنده در این مدت در هیچ انجمنی حضور به هم نرسانده و قرآن قسم نخورده بودم و از استبداد و مشروطه چیزی نفهمیده بودم که مردانه بکوشم. شماها که فهمیده بودید و انجمنها کرده بودید و قسمها خورده بودید پس در آن روز کجا پنهان شده بودید. معلوم گشت در زمان رسول (ص) حسان يك نفر بود و در این زمان چون که کون در ترقی است مثل حسان سیصدو نودو نههزار [و] پانصد نفر پیداشده. حق دارید؟ مردی را گربه خورده و غیرت و همت را سرمازده و فتوت را گرما نابود کرده. پس اینها نیست [مگر] خواست خدا. میفرماید:
چه آید توانی به موئی کشی
چه برگشت زنجيرها بگسلد
رشادت و جلادت را تبریزیها نمودند که زدند و خوردند و کشتند و کشته شدند. الحق خودم را می گویم، از زن بدتر هستیم. (تفرشی حسینی، 1351: 2/140)
مأخذ: تفرشی حسینی، حاجی میرزا سید احمد. 1351. روزنامهٔ اخبار مشروطیت و انقلاب ایران. بهکوشش ایرج افشار. تهران: امیر کبیر.
@Shsyari
.
یک نفر از صاحب منصبان قزاق روسی میگوید حیف از این فدائیان ملت ایران! میگوید آن روزی انجمن آذربایجان را توپ بستهایم من و پالکونيك مشغول فرمان فراق و شليك بودیم و از این دو سه انجمن گلوله مثل باران میریخت، و میگویند در انجمن آذربایجان يك نفر با زیر جامه سفید با کمال قدرت و جرأت تیر میانداخت و هر وقت که من میدیدم تفنگ آن خالی میشد يك نفر قزاق يا اسب میغلطید، ولی از کثرت وطنپرستی اعتنائی به ما روسها نکرد و اگر میخواست ماها را بزند خیلی سهل و آسان بود. از اینجا فهمیدم که وطنپرست و ملتخواه است و دو ساعت تمام این انجمن به تنهائی در جلوی توپ و سرباز و قزاق ایستادگی و جنگی نمود. ولی از آن طرف ماها منتظر بودیم که این ملت ما را احاطه کند و از چهار طرف ما را در میان بگیرند و کسی را زنده نگذارند. هر چه انتظار کشیدیم کسی را ندیدیم و آب هم از روی آب تکان نخورد. حیف از این فدائیان این ملت! از این قبیل چیزها را در کتابچه خودش نوشته است. واقعاً ملت غیور است که بیچارهها را به کشتن و به محاصره دادند. همه به تماشا و خیال خود بودند.
ای ملت غیور خاك بر سر! کاشکی مادر نزائیده بودت! این ننگ را چه خواهی کرد که يك نفر روسی این قسم بنویسد. هم دولت را ضایع و هم نام نيك ملت را مضمحل نمودید. خاك بر سر همه! چهارصدهزار نفر از سههزار نفر ترسیدید و مخذول و منکوب گردید[ید]. اگر یکی يك تف هم میانداختید، در زیر آب دهان، این سههزار نفر پنهان میشدند. نیست مگر خواست خدا که قليلی بر کثیری غلبه کنند و گرفتار اعمال خود شوند. پس مستحق این گرفتاری بودید. و با خواست خدا ابداً نمیتوان چون و چرا نمود. بنده هم يك نفر از این ملت هستم. ولی بنده اقرار دارم که زنم و طرفدار دولت و راهزن. مثل بنده مثل حسان بن ثابت شاعر رسول خدا است که در وقت جهاد در پیش زنها پنهان میشد و در قلعه میماند، و دیگر آن که بنده در این مدت در هیچ انجمنی حضور به هم نرسانده و قرآن قسم نخورده بودم و از استبداد و مشروطه چیزی نفهمیده بودم که مردانه بکوشم. شماها که فهمیده بودید و انجمنها کرده بودید و قسمها خورده بودید پس در آن روز کجا پنهان شده بودید. معلوم گشت در زمان رسول (ص) حسان يك نفر بود و در این زمان چون که کون در ترقی است مثل حسان سیصدو نودو نههزار [و] پانصد نفر پیداشده. حق دارید؟ مردی را گربه خورده و غیرت و همت را سرمازده و فتوت را گرما نابود کرده. پس اینها نیست [مگر] خواست خدا. میفرماید:
چه آید توانی به موئی کشی
چه برگشت زنجيرها بگسلد
رشادت و جلادت را تبریزیها نمودند که زدند و خوردند و کشتند و کشته شدند. الحق خودم را می گویم، از زن بدتر هستیم. (تفرشی حسینی، 1351: 2/140)
مأخذ: تفرشی حسینی، حاجی میرزا سید احمد. 1351. روزنامهٔ اخبار مشروطیت و انقلاب ایران. بهکوشش ایرج افشار. تهران: امیر کبیر.
@Shsyari
.
Forwarded from شهرام یاری
از تبریز سرمشق گرفته و برای خود دستههای فدائی تشکیل دهید – 1325 ه.ق.
آنچه که من در تبریز مشاهده کردم این بود که در مردم ناشکیبائی توأم با عصبانیت و عشق و علاقه مفرط به بحث و مشاجره دیده میشد. هر روز در گوشه و کنار بازار و خیابانها، عدهای دور هم جمع شده و دربارۀ مسائل سیاسی و اجتماعی روز بحث میکردند. «انجمن ایالتی» نیز هر روز تشکیل جلسه میداد. انجمن درصدد بود، با اعزام مُبَلّغ به شهرهای دیگر آذربایجان آنان را تشویق کند که از تبریز سرمشق گرفته و برای خود نهادهای مردمی و دستههای فدائی تشکیل دهند. (گروته، 1369: 13/312)
مأخذ: گروته، هوگو. 1369. سفرنامۀ گروته. ترجمۀ مجید جلیلوند. تهران: نشر مرکز.
@Shsyari
.
آنچه که من در تبریز مشاهده کردم این بود که در مردم ناشکیبائی توأم با عصبانیت و عشق و علاقه مفرط به بحث و مشاجره دیده میشد. هر روز در گوشه و کنار بازار و خیابانها، عدهای دور هم جمع شده و دربارۀ مسائل سیاسی و اجتماعی روز بحث میکردند. «انجمن ایالتی» نیز هر روز تشکیل جلسه میداد. انجمن درصدد بود، با اعزام مُبَلّغ به شهرهای دیگر آذربایجان آنان را تشویق کند که از تبریز سرمشق گرفته و برای خود نهادهای مردمی و دستههای فدائی تشکیل دهند. (گروته، 1369: 13/312)
مأخذ: گروته، هوگو. 1369. سفرنامۀ گروته. ترجمۀ مجید جلیلوند. تهران: نشر مرکز.
@Shsyari
.
Forwarded from شهرام یاری
در کارهای خطیر از این دو یکی ناگزیر است!
باری باید ایستاد و کار [مشروطه] را [رو به راه] ساخت و یا شهید راه وطن شد. در کارهای خطیر از این دو یکی ناگزیر است. (طالبوف، 1356: 36)
مأخذ: طالبوف، عبدالرحیم. 1356. آزادی و سیاست. به کوشش ایرج افشار. تهران: انتشارات سحر.
@Shsyari
.
باری باید ایستاد و کار [مشروطه] را [رو به راه] ساخت و یا شهید راه وطن شد. در کارهای خطیر از این دو یکی ناگزیر است. (طالبوف، 1356: 36)
مأخذ: طالبوف، عبدالرحیم. 1356. آزادی و سیاست. به کوشش ایرج افشار. تهران: انتشارات سحر.
@Shsyari
.
تشییع جنازه یپرم – وقتی که به قبر گذاردند، برای این که گوز نذر قبر بشود، دو تیر توپ دیگر انداختند!
پنجشنبه 5 شهر جمادیالاخر 1330
عصری برخاسته نماز خوانده، سوار شده رفتم به تماشای نعشکشی یپرم، جمعیت زیادی از هر قبیل بودند برای تماشا، نعشش را از خانهاش که متعلق به مجدالدوله است حرکت میدهند به خیابان لالهزار (و) میبرند به نظمیه، از آنجا میبرند به خیابان علاءالدوله نزدیک پارک مرحوم اتابک (و) در مدرسه ایتام ارامنه دفن میکنند، بعد به آنجا که مشیت الهی قرار گرفته در حقش به عدالت رفتار خواهد شد، باری وزراء سپهدار (و) جمعی از رجال زن... برای تشییع، در خانهاش حاضر بودند، غریب این است که کارهای خلاف قاعده که به ما ایرانیها خر مشتبه است میخواهیم فرنگیها را به کار زشت برداریم! مثلاً یپرم یکی از دزدهای معروف و قاچاقهائی (بوده) که گاهی در خاک روسیه (و) گاهی در خاک عثمانی مشغول دزدی بوده است، خودش هم رعیت عثمانی است، سپهدار پدر سوخته ایران بر باد ده او را برای آدمکشی اجیر کرده، آورد به ایران، صاحب سه چهار کرور پول (و) مال شد، حالا هم به جنگ مسلمانان رفته بود (و) مسلمین به درک واصلش کرده مردم میگویند این وطنخواه در صورتی که وطنش جای دیگر است، دزد معروف است، در تشییع جنازه او میگویند باید وزیر مختار دولت روس و انگلیس را دعوت بکنند و سایر سفرا (را)، معلوم است که آنها حاضر نخواهند شد، باری گویا بعضی نایبهای سفارتخانهها برای تماشا با لباس معمولی خودشان آمده بودند که بینند که ما به چه اندازه بیحس هستیم! باری سه ساعت به غروب نعش را حرکت دادند، گارد سوار، ژاندارمری، چهار عراده توپ در جلوش بود، سه دسته موزیک، ژاندارمها و پلیس هم سر تفنگهایشان گل زرد زده بودند، عکسش را جلوش میبردند و اسبش را هم با تفنگ و «موزر»اش، نعش را هم روی توپ گذارده بودند (و) با دست میکشیدند، سوار بختیاریها عقب نعش بودند، سالار فاتح (و) اجزای نظمیه تمام دور نعش بودند، با تشریفات زیادی بردند میدان توپخانه، بعد چهار تیر هم توپ برای ورودش، نظمیه انداخته، از آنجا بردندش خیابان علاءالدوله، گرد و خاک زیادی بود، وقتی که به قبر گذاردند، برای این که گوز نذر قبر بشود، دو تیر توپ دیگر انداختند، تماشاچی زیادی از زن و مرد بودند (و) فحش میدادند، باری بعد رفتم امیر به حضورحضرت اقدس شرفیاب بودم تا مغرب. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2/2241)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
پنجشنبه 5 شهر جمادیالاخر 1330
عصری برخاسته نماز خوانده، سوار شده رفتم به تماشای نعشکشی یپرم، جمعیت زیادی از هر قبیل بودند برای تماشا، نعشش را از خانهاش که متعلق به مجدالدوله است حرکت میدهند به خیابان لالهزار (و) میبرند به نظمیه، از آنجا میبرند به خیابان علاءالدوله نزدیک پارک مرحوم اتابک (و) در مدرسه ایتام ارامنه دفن میکنند، بعد به آنجا که مشیت الهی قرار گرفته در حقش به عدالت رفتار خواهد شد، باری وزراء سپهدار (و) جمعی از رجال زن... برای تشییع، در خانهاش حاضر بودند، غریب این است که کارهای خلاف قاعده که به ما ایرانیها خر مشتبه است میخواهیم فرنگیها را به کار زشت برداریم! مثلاً یپرم یکی از دزدهای معروف و قاچاقهائی (بوده) که گاهی در خاک روسیه (و) گاهی در خاک عثمانی مشغول دزدی بوده است، خودش هم رعیت عثمانی است، سپهدار پدر سوخته ایران بر باد ده او را برای آدمکشی اجیر کرده، آورد به ایران، صاحب سه چهار کرور پول (و) مال شد، حالا هم به جنگ مسلمانان رفته بود (و) مسلمین به درک واصلش کرده مردم میگویند این وطنخواه در صورتی که وطنش جای دیگر است، دزد معروف است، در تشییع جنازه او میگویند باید وزیر مختار دولت روس و انگلیس را دعوت بکنند و سایر سفرا (را)، معلوم است که آنها حاضر نخواهند شد، باری گویا بعضی نایبهای سفارتخانهها برای تماشا با لباس معمولی خودشان آمده بودند که بینند که ما به چه اندازه بیحس هستیم! باری سه ساعت به غروب نعش را حرکت دادند، گارد سوار، ژاندارمری، چهار عراده توپ در جلوش بود، سه دسته موزیک، ژاندارمها و پلیس هم سر تفنگهایشان گل زرد زده بودند، عکسش را جلوش میبردند و اسبش را هم با تفنگ و «موزر»اش، نعش را هم روی توپ گذارده بودند (و) با دست میکشیدند، سوار بختیاریها عقب نعش بودند، سالار فاتح (و) اجزای نظمیه تمام دور نعش بودند، با تشریفات زیادی بردند میدان توپخانه، بعد چهار تیر هم توپ برای ورودش، نظمیه انداخته، از آنجا بردندش خیابان علاءالدوله، گرد و خاک زیادی بود، وقتی که به قبر گذاردند، برای این که گوز نذر قبر بشود، دو تیر توپ دیگر انداختند، تماشاچی زیادی از زن و مرد بودند (و) فحش میدادند، باری بعد رفتم امیر به حضورحضرت اقدس شرفیاب بودم تا مغرب. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2/2241)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
آی! درشگه را بگیرید! آخ کشت! آخ مرد!
شنبه 20 شهر ربیعالثانی 1331
... دَمِ قیصریه با حاجی امینالخاقان صحبت میکردیم، بیاینکه درشگه ما به کسی بخورد، یا تنه بزند، یکمرتبه دیدم از عقب سَرِ ما داد میزنند: آی! درشگه را بگیرید! آخ کشت! آخ مرد! من همچه تصور کردم (که) درشگه دیگری از عقب سر ما کسی را زیر دست و پا گرفته است. درشگه را گفتم نگاه دار، ببینم چه خبر است که یکمرتبه دیدم دور درشگه ما را مردم گرفته، باری بعد از زحمات زیاد معلوم شد مرتیکه غشی است، خارج خیابان غش کرده، این کار را کردهاند که پولی از ما در بیاورند، ما را مفتضح کرده، باری آمدم منزل. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 3/2392)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
شنبه 20 شهر ربیعالثانی 1331
... دَمِ قیصریه با حاجی امینالخاقان صحبت میکردیم، بیاینکه درشگه ما به کسی بخورد، یا تنه بزند، یکمرتبه دیدم از عقب سَرِ ما داد میزنند: آی! درشگه را بگیرید! آخ کشت! آخ مرد! من همچه تصور کردم (که) درشگه دیگری از عقب سر ما کسی را زیر دست و پا گرفته است. درشگه را گفتم نگاه دار، ببینم چه خبر است که یکمرتبه دیدم دور درشگه ما را مردم گرفته، باری بعد از زحمات زیاد معلوم شد مرتیکه غشی است، خارج خیابان غش کرده، این کار را کردهاند که پولی از ما در بیاورند، ما را مفتضح کرده، باری آمدم منزل. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 3/2392)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
👍1
آخ آخ! که چه بد روزگاری و چه بد مردمانی هستیم!
شنبه 27 شهر رمضان 1331
از خداوند شبانه روز مرگ میخواهم که از دست این خلقِ بیصفتِ بیحقوقِ ناکسِ نامرد آسوده بشوم. انشاءالله بزودی شربت مرگ را خواهم نوشید. من که مردم از دست دروغهای این مردم از دست دروغهای این مردم ناکس. آخ آخ! که چه بد روزگاری چه بد مردمی هستیم. در چه عهدی گرفتار شدهایم که مردمانش دارای هیچ صفت حمیده نیستند. آخ، آخ خداوند انشاءالله خودش نجات بدهد یا مرگ که من آسوده بشوم (از) دست این روزگار ناملایم. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2468)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
شنبه 27 شهر رمضان 1331
از خداوند شبانه روز مرگ میخواهم که از دست این خلقِ بیصفتِ بیحقوقِ ناکسِ نامرد آسوده بشوم. انشاءالله بزودی شربت مرگ را خواهم نوشید. من که مردم از دست دروغهای این مردم از دست دروغهای این مردم ناکس. آخ آخ! که چه بد روزگاری چه بد مردمی هستیم. در چه عهدی گرفتار شدهایم که مردمانش دارای هیچ صفت حمیده نیستند. آخ، آخ خداوند انشاءالله خودش نجات بدهد یا مرگ که من آسوده بشوم (از) دست این روزگار ناملایم. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2468)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
در شهر غوغائی است برای انتخاب نمودن وکلا
چهارشنبه 15 شهر شوال 1331 (26 شهریور 1392)
... اخبارات تازه، این است که: گفتند ناصرالملک وارد انزلی شده، راستی چندی است که در شهر غوغائی است برای انتخاب نمودن وکلا به قدر صد اعلان در شهر نوشته شده. شهرت دادهاند که فلان و فلان را وکیل بکنید. روی قوطیهای کبریت را نوشتهاند که ما را وکیل بکنید. برعکس آنها و برضد آنها هم نوشتهاند. یک دسته از زنهای فاحشه را معین کردهاند که آنها را وکیل بکنید. در هر جرز دیواری و هر تیر تلفن (و) تیر چراغ برق ده تا اعلان چسباندهاند. آقا سید کمال هم میل دارد که وکیل شود، از جمله طراز اول بشود. حضرات بابیه هم میل دارند وکیل بشوند. بعضیها جد دارند که اکثریت آراء به بابیه نشود که آنها وکیل مجلس بشوند (و) قانونهای خودشان را مجرا بدارند ولی آنها خواهند شد برای اینکه آنها متفق هستند، مجالس و محافل دارند چه از بابیها و چه از مسلمانها برای وکیل تعیین کردن. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2475)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
چهارشنبه 15 شهر شوال 1331 (26 شهریور 1392)
... اخبارات تازه، این است که: گفتند ناصرالملک وارد انزلی شده، راستی چندی است که در شهر غوغائی است برای انتخاب نمودن وکلا به قدر صد اعلان در شهر نوشته شده. شهرت دادهاند که فلان و فلان را وکیل بکنید. روی قوطیهای کبریت را نوشتهاند که ما را وکیل بکنید. برعکس آنها و برضد آنها هم نوشتهاند. یک دسته از زنهای فاحشه را معین کردهاند که آنها را وکیل بکنید. در هر جرز دیواری و هر تیر تلفن (و) تیر چراغ برق ده تا اعلان چسباندهاند. آقا سید کمال هم میل دارد که وکیل شود، از جمله طراز اول بشود. حضرات بابیه هم میل دارند وکیل بشوند. بعضیها جد دارند که اکثریت آراء به بابیه نشود که آنها وکیل مجلس بشوند (و) قانونهای خودشان را مجرا بدارند ولی آنها خواهند شد برای اینکه آنها متفق هستند، مجالس و محافل دارند چه از بابیها و چه از مسلمانها برای وکیل تعیین کردن. (عزیزالسلطان، 1376، ج3: 2475)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
«من کتاب قیمتی و صورتهای کار قدیم چین زیاد دارم میفروشم.»
سهشنبه 2 شهر جمادیالاخری 1332
... باری اخبارات تازه این است (که) باز لسانالدوله را گرفته، بعضی کتابهای نفیس قیمتی که مال دولت بوده است به تدبیر از خانهاش درآوردهاند، خودش را هم حبس کردهاند و مشغول استنطاق هستند.
چهارشنبه 3 شهر جمادیالاخری 1332
تفصيل لسانالدوله این است که: دو تا مرقّع صورتی کارِ چین در یک کتابخانه در خیابان لالهزار میفروشند. پس از تحقیقات لازمه معلوم میشود مال لسانالدوله بوده، او هم گفته بوده است به یک یهودی (و) دو نفر دلال که: «من کتاب قیمتی و صورتهای کار قدیم چین زیاد دارم میفروشم.» یکی از اجزای نظمیه که سابقه داشته است برای سرقتهای کتابخانه دولتی، دو نفر را تحریک میکند که بروید مشتری بشوید. رفته بودند مشتری شده بودند و تمام را دیده بودند، بعد به وزیر دربار و اولیای امور اطلاع داده، از نظمیه میروند به خانه لسانالدوله، خودش را گرفته، کتابها و صورتهای مصور را آوردند به درِ خانه، خودش (را) هم مشغول استنطاق هستند. از قراری که میگویند به قدر یک کرور قیمت کتابها و مرقّعها بوده است. (عزیزالسلطان، 1376، ج4: 7/2626)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
سهشنبه 2 شهر جمادیالاخری 1332
... باری اخبارات تازه این است (که) باز لسانالدوله را گرفته، بعضی کتابهای نفیس قیمتی که مال دولت بوده است به تدبیر از خانهاش درآوردهاند، خودش را هم حبس کردهاند و مشغول استنطاق هستند.
چهارشنبه 3 شهر جمادیالاخری 1332
تفصيل لسانالدوله این است که: دو تا مرقّع صورتی کارِ چین در یک کتابخانه در خیابان لالهزار میفروشند. پس از تحقیقات لازمه معلوم میشود مال لسانالدوله بوده، او هم گفته بوده است به یک یهودی (و) دو نفر دلال که: «من کتاب قیمتی و صورتهای کار قدیم چین زیاد دارم میفروشم.» یکی از اجزای نظمیه که سابقه داشته است برای سرقتهای کتابخانه دولتی، دو نفر را تحریک میکند که بروید مشتری بشوید. رفته بودند مشتری شده بودند و تمام را دیده بودند، بعد به وزیر دربار و اولیای امور اطلاع داده، از نظمیه میروند به خانه لسانالدوله، خودش را گرفته، کتابها و صورتهای مصور را آوردند به درِ خانه، خودش (را) هم مشغول استنطاق هستند. از قراری که میگویند به قدر یک کرور قیمت کتابها و مرقّعها بوده است. (عزیزالسلطان، 1376، ج4: 7/2626)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
اعراب حجاج ایرانی را کشته و غارت کردند!
جمعه 3 ربیعالاول 1332
قدری کتاب خوانده، قدری راه رفته خیال کرده، یک مرتبه مژده خوبی رسید، کاغذ سرکار خاصه خانم رسید که از بصره و بغداد نوشته بودند. بینهایت خوشحال و خوشوقت شدم. از دریای محیط بزرگ آمدهاند بصره، از آنجا آمدهاند بغداد. کاغذ مختصر (بود)، شرح حالاتشان را نوشته بودند با همان قافله بودهاند که اعراب حجاج را اذیت کرده، خیلی ازشان کشته شده و غارت کرده(اند).
به قدر هزار نفر از قراری که نوشته بودند ازشان کشته شده، به قدر هزار و پانصد نفر از حجاج به مکه نرسیدند. پولشان تمام شده، خرجشان خیلی شده، چندین نفر عسکر شب و روز مواظبشان بوده، باری حالا (در) کربلای معلا هستند. باری به جائی نرفته تمام را در منزل بوده، روزنامه نوشته، شکر خدا را گفته استراحت (کردم). (عزیزالسلطان، 1376، ج4: 7/2576)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
جمعه 3 ربیعالاول 1332
قدری کتاب خوانده، قدری راه رفته خیال کرده، یک مرتبه مژده خوبی رسید، کاغذ سرکار خاصه خانم رسید که از بصره و بغداد نوشته بودند. بینهایت خوشحال و خوشوقت شدم. از دریای محیط بزرگ آمدهاند بصره، از آنجا آمدهاند بغداد. کاغذ مختصر (بود)، شرح حالاتشان را نوشته بودند با همان قافله بودهاند که اعراب حجاج را اذیت کرده، خیلی ازشان کشته شده و غارت کرده(اند).
به قدر هزار نفر از قراری که نوشته بودند ازشان کشته شده، به قدر هزار و پانصد نفر از حجاج به مکه نرسیدند. پولشان تمام شده، خرجشان خیلی شده، چندین نفر عسکر شب و روز مواظبشان بوده، باری حالا (در) کربلای معلا هستند. باری به جائی نرفته تمام را در منزل بوده، روزنامه نوشته، شکر خدا را گفته استراحت (کردم). (عزیزالسلطان، 1376، ج4: 7/2576)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
امشب شبی است که ایران ویران شده است!
شنبه 13 جمادیالاخری 1332
امشب جشن میگیرند و چراغانی کردهاند. چون که شبی است که مرحوم مظفرالدین شاه دستخط عدالتخانه و عزل عینالدوله را داد و شبی است که ایران ویران شده، شبی است که بدبختی اهل ایران شروع شده است. باری رفتم جمعیت زیادی بود موزیک میزدند. دو دسته موزیک میزدند یک دسته توی باغ یک دسته بیرون. (عزیزالسلطان، 1376، ج4: 2633)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
گفتمش فوت مظفر شد چه وقت
گفت: «سلطانی بِایران رید و رفت» (1324)
(سالور، 1374: ج3، 2551)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
شنبه 13 جمادیالاخری 1332
امشب جشن میگیرند و چراغانی کردهاند. چون که شبی است که مرحوم مظفرالدین شاه دستخط عدالتخانه و عزل عینالدوله را داد و شبی است که ایران ویران شده، شبی است که بدبختی اهل ایران شروع شده است. باری رفتم جمعیت زیادی بود موزیک میزدند. دو دسته موزیک میزدند یک دسته توی باغ یک دسته بیرون. (عزیزالسلطان، 1376، ج4: 2633)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
گفتمش فوت مظفر شد چه وقت
گفت: «سلطانی بِایران رید و رفت» (1324)
(سالور، 1374: ج3، 2551)
مأخذ: سالور، قهرمان میرزا. 1374. روزنامه خاطرات عینالسلطنه. 10 جلد. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. تهران: اساطیر.
@Shsyari
.
قرار به استخاره شد!
یکشنبه 3 شهر شوال 1333
وقارالدوله که بنا است برود طهران، امروز با تفنگدارباشی دعوای سختی کرده بود. بعد آمدند حضور والاحضرت، آنجا هم دعوائی (کردند). شب را هم سردار رشید (و) شریفالدوله، با من در حضور بودیم و صحبت از سالار ارشد بود که چه بایست کرد؟ سوار خبر کرده به زور و غلبه و جنگ با او رفتار کرد یا به طور مسالمت. قرار به استخاره شد. من و شریفالدوله و سردار رشید هر سه رأی به اصلاح و از در مسالمت (درآمدن) رأیمان بود که ماده غلیظ نشود. نظامالملک رأیش به جنگ است. استخاره هم با قرآن آقا سیدحسین که در استخاره واقعاً کرامتی میکند استخاره کرد، جنگ بد آمد. مسالمت خوب بود که شریفالدوله برود به او اطمینان بدهد و او را برگرداند که اغتشاش نشود. (عزیزالسلطان، 1376، ج4: 8/2937)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
یکشنبه 3 شهر شوال 1333
وقارالدوله که بنا است برود طهران، امروز با تفنگدارباشی دعوای سختی کرده بود. بعد آمدند حضور والاحضرت، آنجا هم دعوائی (کردند). شب را هم سردار رشید (و) شریفالدوله، با من در حضور بودیم و صحبت از سالار ارشد بود که چه بایست کرد؟ سوار خبر کرده به زور و غلبه و جنگ با او رفتار کرد یا به طور مسالمت. قرار به استخاره شد. من و شریفالدوله و سردار رشید هر سه رأی به اصلاح و از در مسالمت (درآمدن) رأیمان بود که ماده غلیظ نشود. نظامالملک رأیش به جنگ است. استخاره هم با قرآن آقا سیدحسین که در استخاره واقعاً کرامتی میکند استخاره کرد، جنگ بد آمد. مسالمت خوب بود که شریفالدوله برود به او اطمینان بدهد و او را برگرداند که اغتشاش نشود. (عزیزالسلطان، 1376، ج4: 8/2937)
مأخذ: عزیزالسلطان (ملیجک ثانی)، غلامعلیخان. 1376. روزنامه خاطرات عزیزالسلطان «ملیجک ثانی». به اهتمام محسن میرزائی. تهران: انتشارات زریاب.
@Shsyari
.
قرار به استخاره شد!
هنوز تابستان به آخر نرسیده بود که راپورتهای متعدد از قاسم خان والی که حکمران گیلان بود به حضور شاه و وزارت خارجه میرسید که تخم کرم ابریشم در گیلان فاسد گشته است و اگر تخم ابریشم از خارج به گیلان نیاید کلیة این تجارت ایران بههم خورده و مختل شده، مبالغ کثیری ضرر دیوانی در آن متصور است و حتما باید مأموری به ایتالیا برود و بهترین تخم ابریشمها که در ایتالیا میباشد به طهران و گیلان حمل شود و دستخطهای متواتر به عهده و بهعنوان وزیر خارجه صادر میشد که حتما مأموری برای خرید تخم ابریشم گسیل دارند و این مأموریت را حضرت وزیر (میرزا سعیدخان وزیر خارجه) به اسم من تفأل زده نامزد نموده بودند و بسیار خوب هم استخاره آمده بود.
(خدایا وضعیت دولت و مملکت و تجارت کارش به استخاره کشیده بود و اصلاً فکر اینکه این مأمور باید متخصص باشد نه یک مهندس آرشیتکت معمار، واقعا کمال تأسف بود!) (ممتحنالدوله، 1353: 165)
مأخذ: ممتحنالدوله، مهدی بن رضاقلی. 1353. خاطرات ممتحنالدوله، زندگینامه میرزا مهدیخان ممتحنالدوله شقاقی. بکوشش حسینقلی خانشقاقی. تهران: امیرکبیر.
@Shsyari
.
هنوز تابستان به آخر نرسیده بود که راپورتهای متعدد از قاسم خان والی که حکمران گیلان بود به حضور شاه و وزارت خارجه میرسید که تخم کرم ابریشم در گیلان فاسد گشته است و اگر تخم ابریشم از خارج به گیلان نیاید کلیة این تجارت ایران بههم خورده و مختل شده، مبالغ کثیری ضرر دیوانی در آن متصور است و حتما باید مأموری به ایتالیا برود و بهترین تخم ابریشمها که در ایتالیا میباشد به طهران و گیلان حمل شود و دستخطهای متواتر به عهده و بهعنوان وزیر خارجه صادر میشد که حتما مأموری برای خرید تخم ابریشم گسیل دارند و این مأموریت را حضرت وزیر (میرزا سعیدخان وزیر خارجه) به اسم من تفأل زده نامزد نموده بودند و بسیار خوب هم استخاره آمده بود.
(خدایا وضعیت دولت و مملکت و تجارت کارش به استخاره کشیده بود و اصلاً فکر اینکه این مأمور باید متخصص باشد نه یک مهندس آرشیتکت معمار، واقعا کمال تأسف بود!) (ممتحنالدوله، 1353: 165)
مأخذ: ممتحنالدوله، مهدی بن رضاقلی. 1353. خاطرات ممتحنالدوله، زندگینامه میرزا مهدیخان ممتحنالدوله شقاقی. بکوشش حسینقلی خانشقاقی. تهران: امیرکبیر.
@Shsyari
.