حرف اضافه
من در خانه دورکارم. تا کارهای اداره را تمام نکردم نرفتم برای شام. ساعت نه. یک ساعت بعد دیدم لپتاپ روشن است گفتم دو تا متن تازه را آنجا سر بیندازم. دو قلپ از چای را خوردم، داغ بود. گذاشتمش روی میز. وسط تایپ آمدم موس را جابهجا کنم، دستم مثل نسیم خورد به فنجان،…
شب سشوارش کشیدم و تا صبح طاقباز خواباندمش جلوی بخاری.
خوب شد. روشن شد :)
خدا دلهایمان را به خبر پیروزی روشنتر از حالا کند همه بگوییم آمین ✨
خوب شد. روشن شد :)
خدا دلهایمان را به خبر پیروزی روشنتر از حالا کند همه بگوییم آمین ✨
شب دوازدهم فروردین که رفتم تجمع، مجری میگفت اف شونزده و مردم جواب میدادند پر. برای اف هفده و هجده هم همین سؤال و جواب نوستالژیک تکرار شد. پرها پُر طنین بودند با چاشنی لبخندی روی لبها.
برای اف ۳۵ و ۳۶ اما جوابها فرق میکرد. «پر. پر.» در این حالت نه فقط کشیدگی لبها بیشتر بود که چشمها هم توی تاریکی شب پرنورتر بودند انگار.
شاید بیست سی سال بعد، بچههای حاضر در این شبِ میدان، این بازی را به یاد بیاورند و بگویند ما چنین پای کارهایی بودیم برای وطنمان.
سهشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
برای اف ۳۵ و ۳۶ اما جوابها فرق میکرد. «پر. پر.» در این حالت نه فقط کشیدگی لبها بیشتر بود که چشمها هم توی تاریکی شب پرنورتر بودند انگار.
شاید بیست سی سال بعد، بچههای حاضر در این شبِ میدان، این بازی را به یاد بیاورند و بگویند ما چنین پای کارهایی بودیم برای وطنمان.
سهشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
حرف اضافه
در سال جدید هنوز نشده برویم سرخاک پدرم، خواهرم و دو برادرم. پنجشنبهی آخرسال که مثل اسب داشتم میدویدم پی خانهتکانی. پنجشنبهی اول سال هم چه بارانی بود. دا میگفت «ویرشون میکنم. هم میریم سیزدهمون رو به در میکنیم هم بهشون سر میزنیم.» انگار که برویم…
بالاخره ساعت دو اسنپ گرفتیم و رفتیم. اول برای عمویم فاتحه گفتیم بعد خواهرم و مصطفا. نم نم باران گرفته بود. دا نشسته بود کنار مزار خواهرم و من سرپا. گفتم حالا که باران میآید چه کاری است سنگ قبرها را بشوریم. یک دفعه صدای انفجار آمد. مردی که با دخترش آنورتر بودند اشاره کرد به تپهی مزار شهدای گمنام. دو سه متر رفتم جلوتر تا شاخههای درختان را رد کنم و از فضای باز نگاه کنم. دودی ندیدم. وقتی برگشتم دا همچنان دو دستش روی سنگ قبر و سرش پایین. پرسیدم «دا شِنَفتِت؟» لبش میجنبید. سرش را تکان داد رو به پایین که یعنی آره.
پنج شش نفر دیگر هم کنار مزارها بودند و هر کس توی حال خودش.
یعنی مردم کشورهای دیگر هم در شرایط مشابه ما اینجوری هستند یا ما خیلی عادی رفتار میکنیم؟
جمعه چهاردهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
پنج شش نفر دیگر هم کنار مزارها بودند و هر کس توی حال خودش.
یعنی مردم کشورهای دیگر هم در شرایط مشابه ما اینجوری هستند یا ما خیلی عادی رفتار میکنیم؟
جمعه چهاردهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
💔1
حرف اضافه
بالاخره ساعت دو اسنپ گرفتیم و رفتیم. اول برای عمویم فاتحه گفتیم بعد خواهرم و مصطفا. نم نم باران گرفته بود. دا نشسته بود کنار مزار خواهرم و من سرپا. گفتم حالا که باران میآید چه کاری است سنگ قبرها را بشوریم. یک دفعه صدای انفجار آمد. مردی که با دخترش آنورتر…
داشتم متن پست قبل را مینوشتم. صدای جنگنده آمد. آنقدر پایین بودند که شیشهها لرزیدند. من دست از نوشتن کشیدم و دا از رنده کردن سیبزمینی.
و هر دو چشم دوختیم به آسمان تا وقتی که صدایشان بُرید.
جمعه چهاردهم فروردین ۱۴۰۵- ۱۶:۳۶
کنگاور
و هر دو چشم دوختیم به آسمان تا وقتی که صدایشان بُرید.
جمعه چهاردهم فروردین ۱۴۰۵- ۱۶:۳۶
کنگاور
حرف اضافه
عاشق این لحظه از صبحم. هوا تاریک روشنه. تا قبلش حیاط در سکوته. هفت دیقه مونده به طلوع آفتاب که یک دفعه ارکستر جمعی گنجشکها شروع میشه. فراتر از لذت بیاندازهش، آدم دوست داره بدونه چی میگن. حضرت سلیمانی بباید. جمعه چهاردهم فروردین ۱۴۰۵- ۵:۵۶ صبح کنگاور…
امروز همین که جیکجیکشان بلند شد با خودم گفتم یعنی قانونی دارند برای اینکه کی جیک اول را بگوید یا نه هر کی زرنگتر باشد پیشی میگیرد به بقیه؟
آنها هم السابقون السابقون دارند؟
شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- ۵:۵۲ صبح
کنگاور
@HarfeHezafeH
آنها هم السابقون السابقون دارند؟
شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- ۵:۵۲ صبح
کنگاور
@HarfeHezafeH
❤1
🔻اول
مامانم جرئت نداره از خونه بیاد بیرون
دوستم زنگ زد و گفت «آرایشگاه نزدیک خونهتون هستم اگه میتونی بیا ببینمت.» رفتم.
به جز او سه چهار نفر دیگر هم بودند. ته سالن هم خانمی مشغول کاشت ناخن برای دختر جوانی بود.
در دو ساعتی که من آنجا بودم بالاییها و پایینیها هر کدام گعدهی خودشان را داشتند.
چند دقیقه قبل از بیرون آمدنم خانم ناخنکار حرف جنگ و مخالفتش را پیش کشید و یکی از خانمهای پایینی که از قضا ناخنکار با اسم کوچک صدایش میکرد و آشنا بودند در جوابش گفت «والا من هر شب توی تجمع شرکت میکنم.» ناخنکار زیرلبی بهش گفت «نفهم» و زن سکوت کرد و دیگر حرف نزد.
دو دختر جوان بحث را کشاندند به حوادث دی ماه. من همانطور که سرپا بودم برای خداحافظی با دوستم، بهشان گفتم «علیالحساب بهتره با وجود همهی اعتراضها و انتقادها پای کار وطنمون باشیم در مقابل دشمن.»
دختر دهه هشتادی که داشت ناخن میکاشت گفت «خانوم ما هم وطنمون رو دوست داریم ولی این چه وضعیه درست کردند؟ مادر من پنجاه سالشه جرئت نمیکنه از خونه بره بیرون؟»
پرسیدم «منظورتون کنگاوره؟» با بله تأییدم کرد. بهش گفتم «من اینجا زندگی نمیکنم ولی این دو سه هفته شب و روز بیرون بودم. تنها هم بودم. چه مشکلی هست مگه؟»
دختر جواب داد «خوش به حالتون که اینجا زندگی نمیکنید. اصلاً نمیشه از خونه اومد بیرون.»
خداحافظی کردم و آمدم بیرون. اما کاش ازش میپرسیدم «پس تو چطور اینجایی؟ این همه مردم شهر چطور بیرونند؟»
انگار دختر مغلوب بازنماییهای دروغین ماهوارهای از حملهی دشمن شده بود. همان اصل حادواقعیت به جای واقعیت. که واقعیت را باید در خیابان دید نه از صفحهی تلویزیونها.
یکشنبه دوم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
مامانم جرئت نداره از خونه بیاد بیرون
دوستم زنگ زد و گفت «آرایشگاه نزدیک خونهتون هستم اگه میتونی بیا ببینمت.» رفتم.
به جز او سه چهار نفر دیگر هم بودند. ته سالن هم خانمی مشغول کاشت ناخن برای دختر جوانی بود.
در دو ساعتی که من آنجا بودم بالاییها و پایینیها هر کدام گعدهی خودشان را داشتند.
چند دقیقه قبل از بیرون آمدنم خانم ناخنکار حرف جنگ و مخالفتش را پیش کشید و یکی از خانمهای پایینی که از قضا ناخنکار با اسم کوچک صدایش میکرد و آشنا بودند در جوابش گفت «والا من هر شب توی تجمع شرکت میکنم.» ناخنکار زیرلبی بهش گفت «نفهم» و زن سکوت کرد و دیگر حرف نزد.
دو دختر جوان بحث را کشاندند به حوادث دی ماه. من همانطور که سرپا بودم برای خداحافظی با دوستم، بهشان گفتم «علیالحساب بهتره با وجود همهی اعتراضها و انتقادها پای کار وطنمون باشیم در مقابل دشمن.»
دختر دهه هشتادی که داشت ناخن میکاشت گفت «خانوم ما هم وطنمون رو دوست داریم ولی این چه وضعیه درست کردند؟ مادر من پنجاه سالشه جرئت نمیکنه از خونه بره بیرون؟»
پرسیدم «منظورتون کنگاوره؟» با بله تأییدم کرد. بهش گفتم «من اینجا زندگی نمیکنم ولی این دو سه هفته شب و روز بیرون بودم. تنها هم بودم. چه مشکلی هست مگه؟»
دختر جواب داد «خوش به حالتون که اینجا زندگی نمیکنید. اصلاً نمیشه از خونه اومد بیرون.»
خداحافظی کردم و آمدم بیرون. اما کاش ازش میپرسیدم «پس تو چطور اینجایی؟ این همه مردم شهر چطور بیرونند؟»
انگار دختر مغلوب بازنماییهای دروغین ماهوارهای از حملهی دشمن شده بود. همان اصل حادواقعیت به جای واقعیت. که واقعیت را باید در خیابان دید نه از صفحهی تلویزیونها.
یکشنبه دوم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
🔻دوم
چه اولینهایی در جنگ تجربه کردهاید؟
من در این سی و شش روز جنگ اولینهای زیادی را تجربه کردهام. سه چهارتایش را که بخواهم بگویم اینهاست:
برای اولین بار ساعت هشت شبِ اسفند و فروردین، تک و تنها توی این شهر پیاده رفتهام تجمع و ده شب هم دوباره تنها برگشتهام. قفلی که هیچوقت گمان نمیبردم در هزارتوی سنتهای این محیط کوچک بشود شکستش.
اصلاً برای اولین بار شب رفتهام، رفتهایم راهپیمایی. ما خیابانی داریم به اسم امام که دو طرفش را چنارهای کهنسال کاشتهاند. به خیالم هم نمیآمد در شب دوازدهم فروردینی سرد که باران هم میبارید چتر به دست با مردم، زیر شاخههای عریان چنارها شعار بدهیم. آن شب از جلوی مغازهی پدرم که رد شدم بهش گفتم اگر زنده بودی صف اول جایت بود، من به جای تو هم آمدهام.
یا اینکه برای اولین بار زنان عشایر را در شهرم دیدم که با لباس محلی و برنو بر شانه آمده بودند تجمع.
در این شبها دختران و زنانی را دیدم که اگر خارج از این جمعها چشمم به سر و ظاهرشان میافتاد در مخیلهام نمیگنجید عکس رهبر شهید را بگذارند روی پس زمینهی گوشیهایشان. کاری که خودم هیچوقت نکردهام.
پرچم را بگو. در عمرم در هیچ مناسبتی اینقدر پرچم دست این مردم ندیده بودم پرچمی که جایش در مناسبتهای ملی و انقلابی، خیلی جایش خالی بود. نه فقط جایش که محبتش هم.
شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
چه اولینهایی در جنگ تجربه کردهاید؟
من در این سی و شش روز جنگ اولینهای زیادی را تجربه کردهام. سه چهارتایش را که بخواهم بگویم اینهاست:
برای اولین بار ساعت هشت شبِ اسفند و فروردین، تک و تنها توی این شهر پیاده رفتهام تجمع و ده شب هم دوباره تنها برگشتهام. قفلی که هیچوقت گمان نمیبردم در هزارتوی سنتهای این محیط کوچک بشود شکستش.
اصلاً برای اولین بار شب رفتهام، رفتهایم راهپیمایی. ما خیابانی داریم به اسم امام که دو طرفش را چنارهای کهنسال کاشتهاند. به خیالم هم نمیآمد در شب دوازدهم فروردینی سرد که باران هم میبارید چتر به دست با مردم، زیر شاخههای عریان چنارها شعار بدهیم. آن شب از جلوی مغازهی پدرم که رد شدم بهش گفتم اگر زنده بودی صف اول جایت بود، من به جای تو هم آمدهام.
یا اینکه برای اولین بار زنان عشایر را در شهرم دیدم که با لباس محلی و برنو بر شانه آمده بودند تجمع.
در این شبها دختران و زنانی را دیدم که اگر خارج از این جمعها چشمم به سر و ظاهرشان میافتاد در مخیلهام نمیگنجید عکس رهبر شهید را بگذارند روی پس زمینهی گوشیهایشان. کاری که خودم هیچوقت نکردهام.
پرچم را بگو. در عمرم در هیچ مناسبتی اینقدر پرچم دست این مردم ندیده بودم پرچمی که جایش در مناسبتهای ملی و انقلابی، خیلی جایش خالی بود. نه فقط جایش که محبتش هم.
شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
صبح با دوستی رفتیم سر سد. سد کبوتر لانه. زمین از باران بیامان دیشب خیس، هوا بوسیدنی، کوهها مخملی، نمنم باران به راه و سد پرآب. مادرم میگوید «هر که از خدا غافله کافره.» کافر بودیم اگر سپاسگزار چنین رحمتی نبودیم. هزاران کرور شکر.
شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
❤1
حرف اضافه
امروز همین که جیکجیکشان بلند شد با خودم گفتم یعنی قانونی دارند برای اینکه کی جیک اول را بگوید یا نه هر کی زرنگتر باشد پیشی میگیرد به بقیه؟ آنها هم السابقون السابقون دارند؟ شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- ۵:۵۲ صبح کنگاور @HarfeHezafeH
غرق در خواندن اخبار و مطالب کانالها از یازده دیشب تا حالا بودم که آواز پیشاهنگ گنجشکها متوقفم کرد. شاید همین صداها یادمان بیاورند جهان ملک طلق آدمی نیست و باقی موجودات هم ازش سهم دارند. بماند که خوی استکباری و استعماری بعضیها و مرزکشیشان بین خود دیگری، حتی آدمهای دیگر را هم لایق استفاده از منابع جهان نمیدانند.
اگر صدای شما اخلاق را یاد من میآورد پس بخوانید. زیاد بخوانید.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- ۵:۵۷ صبح
کنگاور
@HarfeHezafeH
اگر صدای شما اخلاق را یاد من میآورد پس بخوانید. زیاد بخوانید.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- ۵:۵۷ صبح
کنگاور
@HarfeHezafeH
حرف اضافه
صبح با دوستی رفتیم سر سد. سد کبوتر لانه. زمین از باران بیامان دیشب خیس، هوا بوسیدنی، کوهها مخملی، نمنم باران به راه و سد پرآب. مادرم میگوید «هر که از خدا غافله کافره.» کافر بودیم اگر سپاسگزار چنین رحمتی نبودیم. هزاران کرور شکر. شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵…
نسخهی وب بله هم اذیتکن شده. پریشب از یازده تا یک نیمه شب قطع شد. دیشب هم از یازده تا اذان صبح. یعنی من این پست رو که گذاشتم خودم ندیدم ارسال بشه.
امروز از اذان تا طلوع آفتاب کجدار و مریز وصل بود بازم رفت تو فاز به روز رسانی.
آخ که چرا بعد این همهسال ما نباید دو تا پیامرسان درست درمون بومی داشته باشیم؟
امروز از اذان تا طلوع آفتاب کجدار و مریز وصل بود بازم رفت تو فاز به روز رسانی.
آخ که چرا بعد این همهسال ما نباید دو تا پیامرسان درست درمون بومی داشته باشیم؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باران میبارید. دوستم رفت توی ماشین با تلفن صحبت کند. من رفتم رو به سد. بعد از کمی تماشا و عکاسی، دیدم در درهی پشت سر، چوپانی آمده با گلهاش. چندتا عکس گرفتم و فیلم. آخرهای فیلم دوستم اشاره کرد بیا. گفتم شاید عجله دارد. دویدم سمتش. یک دفعه صدای چوپان آمد. برگشتم سمت صدا. نمیدانستم چه میگوید و با کی است. همین که سرچرخاندم سگ سفید و پر هیبتی با پوزهای پهن داشت میآمد سمتم. تازه فهمیدم چوپان با من است و میگوید ندو. ندو. توی چشمهای سگ زل زدم و دوبار داد زدم آقا! آقا!
نه چوپان را میدیدم نه گمانم صدایم بهش میرسید. سگ اما شنید. میخکوب شد تا وقتی رفتم نزدیک ماشین.
استراتژی سگی را خیلی شنیدهایم. نباید ازش ترسید و فرار کرد. دا میگفت دستت را که برایش بلند میکردی بس بود. کاری که این روزها با دشمنان باید کرد.
شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
نه چوپان را میدیدم نه گمانم صدایم بهش میرسید. سگ اما شنید. میخکوب شد تا وقتی رفتم نزدیک ماشین.
استراتژی سگی را خیلی شنیدهایم. نباید ازش ترسید و فرار کرد. دا میگفت دستت را که برایش بلند میکردی بس بود. کاری که این روزها با دشمنان باید کرد.
شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
رسیدم دم بانک صدای اذان بلند شد. اذان را آدمی زنده میگفت که خیلی هم خوش صدا نبود. اما من همین را دوست دارم. اینکه شهر نسخهی خودش را داشته باشد برای هر چیزی. کپی کار نباشد. همان صدای ضبط شدهای را نشنوم که از رادیو تلویزیون پخش میشود و از پایتخت هم.
ارگانیکترین حالت شهر پیچیدن همین صدای گیر و گرفت دار است.
از شروع جنگ تا حالا بیشتر به مرگ نزدیک شدهام و بر خلاف همیشه بیشتر از آن ترسیدهام. قبلاً چون به گمانم دور میآمد برایش رجز میخواندم که بیا در آغوشم بگیر تنگ تنگ اما حالا که بیخ گوشم است دلبستگی نمیگذارد تسلیمش شوم.
با این همه به جایی که میخواهم دفن شوم زیاد فکر کردهام. نهایتا رسیدهام به حیاط مسجدی آباد که درخت داشته باشد و هر پنج وعده صدای اذان بشنوم از آن.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
ارگانیکترین حالت شهر پیچیدن همین صدای گیر و گرفت دار است.
از شروع جنگ تا حالا بیشتر به مرگ نزدیک شدهام و بر خلاف همیشه بیشتر از آن ترسیدهام. قبلاً چون به گمانم دور میآمد برایش رجز میخواندم که بیا در آغوشم بگیر تنگ تنگ اما حالا که بیخ گوشم است دلبستگی نمیگذارد تسلیمش شوم.
با این همه به جایی که میخواهم دفن شوم زیاد فکر کردهام. نهایتا رسیدهام به حیاط مسجدی آباد که درخت داشته باشد و هر پنج وعده صدای اذان بشنوم از آن.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
کار بانکیام چند دقیقه بیشتر طول نکشید. کمی در فروشگاه روبهرویی همراه اول، شمارهها را نگاه کردم و از قیمتهایشان گرخیدم. جلوتر هم از یک فروشگاه کامپیوتری سؤالی پرسیدم و دلم خواست پیاده بروم مسجد جامع.
خوبی شهرهای کوچک همین سطح دسترسی بالا به ضروریات روزمره است.
تا برسم مسجد ۲۵ دقیقه از اذان گذشته بود و داشتند قامت نماز عصر را میبستند. مردانه را که ندیدم زنها اما هجده نفر بودند.
بعد نماز از زنی که جلوی در منتظر بود پرسیدم «شبها هم نماز جماعت هست دیگه؟» گفت «آره. صبح هم فقط مردا هستن.»
زن پوستری از رهبر دستش بود. آن را لوله کرد و با هم آمدیم توی کوچه. گفتم «حیف که مسجد به این بزرگی اینقدر خلوته.»
بعد از خدا لعنتشون کنه و خدا نابودشون کنه گفت «آخه مردم میترسن. گفتن سپاهیا و نظامیا میرن تو مسجد. مگه ندیدی حسینیه زنجان رو زد.» یک جای دیگر را هم گفت که خاطرم نمانده. شوهرش با موتور رسید. رفت که سوار شود. گفتم نظامیها مگه یکی دو نفرن که بشه همه رو دنبال کرد و زد؟»
دوتایی لبخند زدیم. قبل از سوار شدن او دوباره نفرین کرد و من آمین گفتم.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
خوبی شهرهای کوچک همین سطح دسترسی بالا به ضروریات روزمره است.
تا برسم مسجد ۲۵ دقیقه از اذان گذشته بود و داشتند قامت نماز عصر را میبستند. مردانه را که ندیدم زنها اما هجده نفر بودند.
بعد نماز از زنی که جلوی در منتظر بود پرسیدم «شبها هم نماز جماعت هست دیگه؟» گفت «آره. صبح هم فقط مردا هستن.»
زن پوستری از رهبر دستش بود. آن را لوله کرد و با هم آمدیم توی کوچه. گفتم «حیف که مسجد به این بزرگی اینقدر خلوته.»
بعد از خدا لعنتشون کنه و خدا نابودشون کنه گفت «آخه مردم میترسن. گفتن سپاهیا و نظامیا میرن تو مسجد. مگه ندیدی حسینیه زنجان رو زد.» یک جای دیگر را هم گفت که خاطرم نمانده. شوهرش با موتور رسید. رفت که سوار شود. گفتم نظامیها مگه یکی دو نفرن که بشه همه رو دنبال کرد و زد؟»
دوتایی لبخند زدیم. قبل از سوار شدن او دوباره نفرین کرد و من آمین گفتم.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
زخم و جنگ
تاریخ شانزدهم فروردین را که میزنم پای پستهایم یاد شانزده اسفند میافتم. روزهایی که هر روز نقطهای را در شهر میزدند در ساعتهای مختلف. ده صبح، ده شب، پنج عصر، سه نیمه شب. من هیچ انفجاری را از نزدیک ندیدم. اما صداهایش را با دود به یاد میآورم. از جنگ نمیترسیدم اما لحظاتش را با دلهره به خاطر میآورم. به جز خشم از دشمن، مرگ بیشترین مشغولیت ذهنیام بود.
نداشتن وصیتنامه ناراحتم میکرد. اینکه بیمهی عمرم به کی برسد و به چه مصرفی برساندش. کی وصیام شود که بتواند چندتا ایدهام را به سرانجام برساند و مراقب کتابها و نوشتههایم باشد. اما مرگ مادرم جنسش فرق داشت. از دست دادن او مثل اینبود که کسی ریشهام را زخمی کند. زخم ریشه در جنگ دردی کاری بود.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
تاریخ شانزدهم فروردین را که میزنم پای پستهایم یاد شانزده اسفند میافتم. روزهایی که هر روز نقطهای را در شهر میزدند در ساعتهای مختلف. ده صبح، ده شب، پنج عصر، سه نیمه شب. من هیچ انفجاری را از نزدیک ندیدم. اما صداهایش را با دود به یاد میآورم. از جنگ نمیترسیدم اما لحظاتش را با دلهره به خاطر میآورم. به جز خشم از دشمن، مرگ بیشترین مشغولیت ذهنیام بود.
نداشتن وصیتنامه ناراحتم میکرد. اینکه بیمهی عمرم به کی برسد و به چه مصرفی برساندش. کی وصیام شود که بتواند چندتا ایدهام را به سرانجام برساند و مراقب کتابها و نوشتههایم باشد. اما مرگ مادرم جنسش فرق داشت. از دست دادن او مثل اینبود که کسی ریشهام را زخمی کند. زخم ریشه در جنگ دردی کاری بود.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
آدم وقتی با اسم واقعی و در شرایط جنگی مینویسد سخت است بتواند تمام آنچه هست را بروز دهد. بخشی از احساسات نانوشته میمانند چون باید به خاطر وحدت سکوت کنی. بخشی به خاطر اینکه متهم میشوی به ناراضی بودن سانسور میشوند. هر چه در جستارنویسی دربارهی خودافشایی و حد و مرز آن خواندیم، وسط میدان جنگ به کار نمیآید.
کاش میتونستم همهی خودم را بنویسم. الان فقط بخشی از من اینجاست.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
کاش میتونستم همهی خودم را بنویسم. الان فقط بخشی از من اینجاست.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
❤1
شهر شلوغ است. هر روز یکبار صدای انفجار میآید اما معمولاً در حاشیهی شهر و خالیزنی. لابد صدایش جوری نیست که ته دل آدمها را خالی کند. انگار نه انگار جنگ است. این را عصر جمعه فهمیدم که رفته بودم دنبال تخم مرغ. و امروز ظهر و عصر که رفته بودم بازار. خیابان ترافیک، مغازهها باز، ساخت و سازها برقرار. چند شب است نرفتهام تجمع. شاید اگر خبرها را نخوانم یادم برود جنگی هست، بی که از دل آدمها خبر داشته باشم. دوست ندارم کلمهی بقا را به کار ببرم چون شدت زندگی را تنزل میدهد. به جایش مینویسم ماندگاری. مانایی جاوادنگی را هم در خود دارد. این حرکت جمعی برای ماندگاری دوست دارم. هر وقت من را توی خیابان دیدید بدانید دلیلش تماشای این چیزهاست.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
دیروز رفته بودم ادارهای. پشت پنجرهاش از این نردههای توری شکل زده بودند. آن حجم از آهن قشنگی شاخههای درخت را گرفته بود. در حالیکه در تمام این چهل و چند سال این پنجرهها را بی نرده دیده بودم. زشت بود. بدم آمد. ساختمان بغلدستیاش هم همینطور. چون توی حوادث دیماه شیشههایش را شکسته بودند.
دور میدان آزادی شهر که شبها تجمع است، ساختمان شورای اسلامی شهر هم هست. به کلمهی اسلامیاش همان دیماه آسیب زدهاند. یعنی از سین آویزان شده و تاب برداشته. کمی جلوتر بانکی را به آتش کشیدهاند.
از آبان ۹۸ کم کم عابربانکها کرکرهدار شدند بعد درهای شیشهای و لایههای سخت به چهرهی شفاف شهر اضافه شد.
من با اعتراض مردم و انتقادهایشان همیشه همدل بودهام اما نمیدانم چرا این سختیها به قلبم سنگینی میکنند. ردّ دست مردم خودمان روی این لایههای زشت زمخت نیست.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
دور میدان آزادی شهر که شبها تجمع است، ساختمان شورای اسلامی شهر هم هست. به کلمهی اسلامیاش همان دیماه آسیب زدهاند. یعنی از سین آویزان شده و تاب برداشته. کمی جلوتر بانکی را به آتش کشیدهاند.
از آبان ۹۸ کم کم عابربانکها کرکرهدار شدند بعد درهای شیشهای و لایههای سخت به چهرهی شفاف شهر اضافه شد.
من با اعتراض مردم و انتقادهایشان همیشه همدل بودهام اما نمیدانم چرا این سختیها به قلبم سنگینی میکنند. ردّ دست مردم خودمان روی این لایههای زشت زمخت نیست.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۵- کنگاور
@HarfeHezafeH
👌1
اسم این برادر لر بختیاریمون که در کنار بچههاش به جنگندهی دشمن شلیک کرده چیه؟
بازعلی جلیل.
ما هنوز به عقاب میگیم باز. اسمش برازندهی رسمشه :)
#اسم_فامیل_بازی
بازعلی جلیل.
ما هنوز به عقاب میگیم باز. اسمش برازندهی رسمشه :)
#اسم_فامیل_بازی
🔥1
حرف اضافه
غرق در خواندن اخبار و مطالب کانالها از یازده دیشب تا حالا بودم که آواز پیشاهنگ گنجشکها متوقفم کرد. شاید همین صداها یادمان بیاورند جهان ملک طلق آدمی نیست و باقی موجودات هم ازش سهم دارند. بماند که خوی استکباری و استعماری بعضیها و مرزکشیشان بین خود دیگری،…
واقعیت را نمیدانم اما اینجوری به گوشم میآید که هم آواز شروع و هم، زمانش در هر روز با دیگری فرق دارد. تا آوازشان را ضبط نکنم فرقش معلوم نمیشود اما امروز داشتم فکر میکردم کار و بار اینها هم مثل این است که ما برای هر روز دعای مخصوص خودش را داریم آنها چرا نباید داشته باشند. جیک جیک مخصوص دوشنبه مثلاً :)
دوشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۵- ۵:۴۸ صبح
کنگاور
@HarfeHezafeH
دوشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۵- ۵:۴۸ صبح
کنگاور
@HarfeHezafeH
clipsave.net-_-1775442643220 2.mp4
1.2 MB
اینجا روستای پنج رود است در منطقهی مرزی تاجیکستان، زادگاه رودکی شاعر برجستهی فارسی زبان.
ببینید بچههای روستا در حمایت از ایران چه میگویند:
ایران به پیش، همیشه به پیش، مستحکم.
قلبم برایتان میتپد بچهها ♥️
+ از اینجا برداشتمش @shouba
ببینید بچههای روستا در حمایت از ایران چه میگویند:
ایران به پیش، همیشه به پیش، مستحکم.
قلبم برایتان میتپد بچهها ♥️
+ از اینجا برداشتمش @shouba