رسیدهایم به آدرس مدنظر. دو کوچهی کنار هم حسینی هستند. ما این را نمیدانیم. اولی بن بست و دومی باز. راننده جلوی اولی پیادهمان میکند. زنگ میزنیم به صاحبخانه. میگوید بیاید به سمت شمال. از لاین فلان و بعضی توضیحات اینجوری دیگر که نمیشنومشان. در کسری از ثانیه میبینم کوچه از آن کوچههای آشتیکنان است. از خیابان که وارد میشوی سمت راستش یک سوپری است و سمت چپ بنبست حسینی. پس باید برویم رو به چپ. دو سه متر جلوتر مقصد است. لاین و شمال و این همه پیچیدگی هم ندارد.
اگر بلدید آدرس یا هر چیز دیگری را خوب توضیح بدهید بدانید که مهارت بزرگی دارید. قدرش را خیلی بدانید.
اگر بلدید آدرس یا هر چیز دیگری را خوب توضیح بدهید بدانید که مهارت بزرگی دارید. قدرش را خیلی بدانید.
برنج رو دم کردم. میپرسه در قابلمه رو ببندم؟ میگم آره ببندش. ببندش در زبان ما که لکی باشه میشه بِنْتیا.
ما به آخر یه سری افعالمون الف اضافه میکنیم. مثلا من رفتم بیرون و برگشتم. مادرم منو که میبینه میگه هَتینا؟ یعنی برگشتی؟
آ آی نداست که به فعل اضافه میشه.
#کلمه_بازی
#زبان_لکی
ما به آخر یه سری افعالمون الف اضافه میکنیم. مثلا من رفتم بیرون و برگشتم. مادرم منو که میبینه میگه هَتینا؟ یعنی برگشتی؟
آ آی نداست که به فعل اضافه میشه.
#کلمه_بازی
#زبان_لکی
حرف اضافه
«خانوما با موسیقی مشکلی ندارین؟ اگه دوست ندارین خاموشش کنم.» من به نمایندگی از دا هم میگویم نه مشکلی نیست و سرم را میبرم لای صفحات کتاب. صفحهی بیست «بازشناختن غریبهام» که دلم میخواهد به راننده بگویم آهنگهایش خیلی خستهاند. نمیگویم. چون حوصلهی توضیح…
دا ساک را گذاشته بود جلوی در آسانسور تا من برسم. با خودم کتاب دیگری برداشته بودم اما از کنار کتابخانه که رد شدم انگار «بازشناختن غریبه» صدایم کرد. مثل یک میل ناخودآگاه درونی برای خوردن چیزی یا زنگ زدن به کسی.
تا برسیم تهران مقدمهاش را خواندم و چه مقدمهی جانداری هم نوشته است خانم شوشتری زاده. من عادت دارم مقدمهها را آخر بخوانم اما این یکی هم خودش صدایم کرد و چه صداکردن به موقعی.
دیروز توی قطار تا نیمههای کتاب را خواندم و امروز با خودم بردمش که هر جایی فرصت شد ادامه بدهم.
نخوانده در اداره جایش گذاشتم و به همکارم گفتم برایم بگذاردش نگهبانی که عصر بروم بگیرم. حیف بود امشب نخوانمش.
عصر که همین یک تا دو ساعت پیش باشد منتطر اتوبوس که بودم از خیابان عکس گرفتم. خودم باورم نمیشود در این هوا نفس کشیدهام. هنوز هم همان است.
چشمهایم از بس خاک خوردهاند باز نمیشوند. بلند شوم چای دم کنم و به قول دا با چای شِفت و شورشان بدهم. حیف است کتاب را نخوانم.
شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
تا برسیم تهران مقدمهاش را خواندم و چه مقدمهی جانداری هم نوشته است خانم شوشتری زاده. من عادت دارم مقدمهها را آخر بخوانم اما این یکی هم خودش صدایم کرد و چه صداکردن به موقعی.
دیروز توی قطار تا نیمههای کتاب را خواندم و امروز با خودم بردمش که هر جایی فرصت شد ادامه بدهم.
نخوانده در اداره جایش گذاشتم و به همکارم گفتم برایم بگذاردش نگهبانی که عصر بروم بگیرم. حیف بود امشب نخوانمش.
عصر که همین یک تا دو ساعت پیش باشد منتطر اتوبوس که بودم از خیابان عکس گرفتم. خودم باورم نمیشود در این هوا نفس کشیدهام. هنوز هم همان است.
چشمهایم از بس خاک خوردهاند باز نمیشوند. بلند شوم چای دم کنم و به قول دا با چای شِفت و شورشان بدهم. حیف است کتاب را نخوانم.
شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
کتاب چی سفارش دادین از نمایشگاه کتاب یا میخواین چی سفارش بدین؟
اگه دوست داشتین از لینک پایین بهم بگین.
🔗 لینک ناشناس شما:
ble.ir/payammaiambot?start=jlufD424VmdLI1HaEYxUYFFaY
اگه دوست داشتین از لینک پایین بهم بگین.
🔗 لینک ناشناس شما:
ble.ir/payammaiambot?start=jlufD424VmdLI1HaEYxUYFFaY
ble.ir
بله | پیام مَیام | پیامرسان
ارسال هرگونه ابزار دور زدن فیلترینگ خلاف قانون بوده و پیگرد جدی قانونی دارد.
تبلیغات:
[کلیک کن](https://ble.ir/tablighhich/-4896346676557206542/1778887858499)
تبلیغات:
[کلیک کن](https://ble.ir/tablighhich/-4896346676557206542/1778887858499)
اسماعیل بقائی، سخنگوی وزارت خارجه یه بیت شعر از منزوی رو توییت کرده
«ظلمت صریح با تو سخن گفت
پس تو هم
با شب به استعاره و ایماء
سخن مگو»
هم خوبه که شعر داریم و هم اینکه منزوی وقتی این بیت رو میسروده به خیالش هم نمیرسیده برای هماوردطلبی در میدان جنگ ازش استفاده بشه :)
«ظلمت صریح با تو سخن گفت
پس تو هم
با شب به استعاره و ایماء
سخن مگو»
هم خوبه که شعر داریم و هم اینکه منزوی وقتی این بیت رو میسروده به خیالش هم نمیرسیده برای هماوردطلبی در میدان جنگ ازش استفاده بشه :)
میخوام قیمت کتاب «پناهگاه زمان گاسپادینف» رو جستجو کنم و اگه متناسب با جیبم بود بذارمش توی لیست خریدم از نمایشگاه. پناهگاه رو که مینویسم، از زمان فقط ز رو نوشتم هنوز که در لیست پیشنهادی گوگل، اولین پیشنهاد اینه: پناهگاه زیر زمینی خامنهای کجاست. واردش نمیشم. تلخه. غمگینم میکنه. یاد التماس به اهریمن میندازدم. یاد کینه. یاد تفرقه افکنی. یاد دروغ.
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
یه خانواده در لاهور پاکستان اسم دوقلوهاشون رو گذاشتند «علی خامنهای» و «علی لاریجانی».
دیگه از هیچ ترکیب اسمی جدیدی در ایران تعجب نمیکنم :)
#اسم_فامیل_بازی
دیگه از هیچ ترکیب اسمی جدیدی در ایران تعجب نمیکنم :)
#اسم_فامیل_بازی
کلید که میاندازم و پایم را از چارچوب در میگذارم تو، تمام شامهام پر میشود از بوی ملون. ملونهایی که دیروز خریدم و گذاشتم توی سایهی اتاق خواب. لای پنجرهی هال هم باز است اما عطرشان همچنان منتشر است.
دههی اول ذیحجه ذکری دارد از حضرت امیر که خیلی لطیف است. و در آن میگوید «معبودی جز خدا نیست به شمار شبها و روزگاران، معبودی جز خدا نیست به شمار امواج دریاها، معبودی جز خدا نیست و رحمت او از آنچه گرد میآورند بهتر است، معبودی جز خدا نیست، به شمار خارها و درختان، معبودی جز خدا نیست به شمار موها و کرکها، معبودی جز خدا نیست به شمار سنگها و کلوخها، معبودی جز خدا نیست به شمار بهمخوردن پلکها، معبودی جز خدا نیست در شب، چون با سیاهیاش پشت کند و صبح هنگامیکه میدمد، معبودی جز خدا نیست به شمار بادها در صحراها و کوهها، معبودی جز خدا نیست از امروز تا روز دمیده شدن در صور.»
با کسب اجازه از حضرت امیر عزیزم من امروز بوی ملونها را هم به آن اضافه کردم.
سهشنبه بیست و نهم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
دههی اول ذیحجه ذکری دارد از حضرت امیر که خیلی لطیف است. و در آن میگوید «معبودی جز خدا نیست به شمار شبها و روزگاران، معبودی جز خدا نیست به شمار امواج دریاها، معبودی جز خدا نیست و رحمت او از آنچه گرد میآورند بهتر است، معبودی جز خدا نیست، به شمار خارها و درختان، معبودی جز خدا نیست به شمار موها و کرکها، معبودی جز خدا نیست به شمار سنگها و کلوخها، معبودی جز خدا نیست به شمار بهمخوردن پلکها، معبودی جز خدا نیست در شب، چون با سیاهیاش پشت کند و صبح هنگامیکه میدمد، معبودی جز خدا نیست به شمار بادها در صحراها و کوهها، معبودی جز خدا نیست از امروز تا روز دمیده شدن در صور.»
با کسب اجازه از حضرت امیر عزیزم من امروز بوی ملونها را هم به آن اضافه کردم.
سهشنبه بیست و نهم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
من برای خودم سه تا کانال تک نفره زدهام در جنگ. ایرانیتر، پرچم عزیزم و شهر و جنگ. اولی جای روایتهای همدلی ایرانیان و مردم جهان با آنان است. دومی که اسمش هویتش را نشان میدهد و سومی برای نسبت شهر و جنگ در ساحتهای مختلف. که البته تا الان بیشترش پرفورمنس بوده و گرافیتی.
پست بعدی ایرانیتر را اینجا هم میفرستم چون سرصبحی قلبم را به تپش در آورد.
برادرم وقتی شهید شد هجده ساله بود. این پسر جوان اول وصیتنامهاش خدا را شکر میکند که در این برهه از زمان و در این کشور به دنیا آمده. من هم بابت چنین نعمتی خدا را سپاس میگویم.
پست بعدی ایرانیتر را اینجا هم میفرستم چون سرصبحی قلبم را به تپش در آورد.
برادرم وقتی شهید شد هجده ساله بود. این پسر جوان اول وصیتنامهاش خدا را شکر میکند که در این برهه از زمان و در این کشور به دنیا آمده. من هم بابت چنین نعمتی خدا را سپاس میگویم.
Forwarded from خبرگزاری فارس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@Farsna
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
شب هشتاد و پنجم؟ گمانم آره. اسفند و فروردین و اردیبهشت تمام شد و حالا در شب اول خرداد داریم با زهره میرویم موکب دانشگاه قم. اولین بار است میروم. زهره میرود دنبال جا پارک. من و دخترکها پیاده میشویم. گوشی را از کیفم در میآورم ببینم دا زنگ نزده باشد، که تماس بی پاسخ آجی ثبت شده. زنگ میزنم بهش. دخترها مستقیم میروند ردیف اول روبهروی سن مینشینند من هم دنبالشان. آنها حق آب و گل دارند اینجا من هم مهمان یک شبه، شیعهشان میشوم.
یکی از محورهای مهم گفتگو بعد از حال و احوال، آب و هواست. خواهرم میگوید «این چند باد شدیدی بود که آدم رو میبرد. الان بارون میاد. اینقدر سرده بخاریها رو زدیم بالا.» من با حسرت میگویم جای من خالی.
صدای سخنران آنقدر بلند است که شک میکنم صدایم را بشنود. دست میگذارم جلوی دهانم و با هر کلمه جوابی که میشنوم مطمئن میشوم صدا رسیده. نوبت من است گزارش هواشناسی اینجا را بدهم. «از هفتهی قبل فقط یه ذره لای پنجرهی هال بازه و در تراس رو بستم. سه چهار روز که باد و خاک شدید بود و خیلی خنک. الانم خنکه. امشب چندبار رعد و برق زد ولی بی بارون.» او هم از رعد و برقهای مهیب آنجا میگوید.
اگر خانه بودم حتما گوشیام را گذاشته بودم روی حالت پرواز و رفته بودم جلوی راهروی ورودی حیاط، نشسته کف زمین، از سیلآب کوچک ناودان فیلم میگرفتم. از قرمبهی آسمان، از آهنگ باران. نیستم. غرش صدای حاجآقا مکالمه را سخت میکند. لحن کلام آجی نشان میدهد میل به حرف زدن دارد من اما سختم است. با گفتن خب دیگه مزاحمت نشم توپ را میاندازم توی زمین او و خداحافظی میکنم. دلم خانه میخواهد. بارانِ خانه.
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
یکی از محورهای مهم گفتگو بعد از حال و احوال، آب و هواست. خواهرم میگوید «این چند باد شدیدی بود که آدم رو میبرد. الان بارون میاد. اینقدر سرده بخاریها رو زدیم بالا.» من با حسرت میگویم جای من خالی.
صدای سخنران آنقدر بلند است که شک میکنم صدایم را بشنود. دست میگذارم جلوی دهانم و با هر کلمه جوابی که میشنوم مطمئن میشوم صدا رسیده. نوبت من است گزارش هواشناسی اینجا را بدهم. «از هفتهی قبل فقط یه ذره لای پنجرهی هال بازه و در تراس رو بستم. سه چهار روز که باد و خاک شدید بود و خیلی خنک. الانم خنکه. امشب چندبار رعد و برق زد ولی بی بارون.» او هم از رعد و برقهای مهیب آنجا میگوید.
اگر خانه بودم حتما گوشیام را گذاشته بودم روی حالت پرواز و رفته بودم جلوی راهروی ورودی حیاط، نشسته کف زمین، از سیلآب کوچک ناودان فیلم میگرفتم. از قرمبهی آسمان، از آهنگ باران. نیستم. غرش صدای حاجآقا مکالمه را سخت میکند. لحن کلام آجی نشان میدهد میل به حرف زدن دارد من اما سختم است. با گفتن خب دیگه مزاحمت نشم توپ را میاندازم توی زمین او و خداحافظی میکنم. دلم خانه میخواهد. بارانِ خانه.
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
حرف اضافه
شب هشتاد و پنجم؟ گمانم آره. اسفند و فروردین و اردیبهشت تمام شد و حالا در شب اول خرداد داریم با زهره میرویم موکب دانشگاه قم. اولین بار است میروم. زهره میرود دنبال جا پارک. من و دخترکها پیاده میشویم. گوشی را از کیفم در میآورم ببینم دا زنگ نزده باشد، که…
شیعه بودن زیادی صبوری میخواهد. رو به دخترکها میگویم من برم کمی قدم بزنم. آنها هم پشت سرم بلند میشوند. معادلهی پیروی از میزبانها را به هم زدهام. میروم جلوی غرفهی نوشیدنیها. توی لیوانهای یک بار مصرف شربت زردی ریختهاند به رنگ زعفران. سینی کناری اما شربت کدری دارد. مثل خاکآب. از دختر جوان پشت میز میپرسم این چیه؟ با لبخند میگویم آب آناناس. آب آناناس مگر نباید زرد کرهای باشد؟
هیچ وقت آبم با این شربتهای شرکتی توی یک جوب نرفته حتی اگر آب میوهی دلچسبم باشند. لیوانم را از توی کیفم در میآورم و میدهم برایم چای بریزند.
حاجآقا شور گرفته و با همان غرش صدا میگوید «چه پیروزیای آخه؟ زدن آقامون رو شهید کردن. کدوم پیروزی؟» هاج و واج دنبال زهره میگردم. که ازش بپرسم سخنران را میشناسد؟ بهت جایش را میدهد به غصه. بلندگو دست چه آدم موقعیت نشناسی افتاده. یعنی کسانی که روی صندلیها نشستهاند همه موافقش هستند؟ تا من لایه لایه احساساتم را بروز دهم و با خودِ درونم حرف بزنم، حاج آقا رسیده به آنجا که از یکی نقل قول میکند «به امام هم دارویی دادند و او را مریض کردند تا شهید شد.» در ذهنم سن امام را در سال ۶۸ محاسبه میکنم و دور میشوم از جایگاه. زهره را کنار میز طب سنتی پیدا میکنم. غصه به نهایت رسیده و خشم هم قاتیاش شده. حاج آقا توصیه میکند به تجمع آرام مقابل وزارت امور خارجه. یعنی در این هشتاد و چهار شب چند تا از این تریبونها در اختیارش بوده؟
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
هیچ وقت آبم با این شربتهای شرکتی توی یک جوب نرفته حتی اگر آب میوهی دلچسبم باشند. لیوانم را از توی کیفم در میآورم و میدهم برایم چای بریزند.
حاجآقا شور گرفته و با همان غرش صدا میگوید «چه پیروزیای آخه؟ زدن آقامون رو شهید کردن. کدوم پیروزی؟» هاج و واج دنبال زهره میگردم. که ازش بپرسم سخنران را میشناسد؟ بهت جایش را میدهد به غصه. بلندگو دست چه آدم موقعیت نشناسی افتاده. یعنی کسانی که روی صندلیها نشستهاند همه موافقش هستند؟ تا من لایه لایه احساساتم را بروز دهم و با خودِ درونم حرف بزنم، حاج آقا رسیده به آنجا که از یکی نقل قول میکند «به امام هم دارویی دادند و او را مریض کردند تا شهید شد.» در ذهنم سن امام را در سال ۶۸ محاسبه میکنم و دور میشوم از جایگاه. زهره را کنار میز طب سنتی پیدا میکنم. غصه به نهایت رسیده و خشم هم قاتیاش شده. حاج آقا توصیه میکند به تجمع آرام مقابل وزارت امور خارجه. یعنی در این هشتاد و چهار شب چند تا از این تریبونها در اختیارش بوده؟
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
ساعت ده و نیم صبح قرمه سبزی بارگذاشتم. الان رفتم لیموها رو بندازم دیدم روغن انداخته اما قوام نداره انگار. سبکه. همش زدم و یادم اومد بله لوبیا نریختم🤦♀️
اگه یه روز کسی میگفت یادم رفته لوبیا بریزم تو خورش باورم نمیشد تا اینکه به سرم اومد. (درس اخلاقی: منع نکنید سرتون میاد.)
لوبیاها رو جدا ریختم توی زودپز تا برسن به خورش. بعد از کوچ، اولین باره دارم خودم از زودپز استفاده میکنم. من از جنگ نمیترسم از زودپز چرا.
خلاصه خونه نره روی هوا صلوات جلی ختم بفرمایید📿 🤲
اگه یه روز کسی میگفت یادم رفته لوبیا بریزم تو خورش باورم نمیشد تا اینکه به سرم اومد. (درس اخلاقی: منع نکنید سرتون میاد.)
لوبیاها رو جدا ریختم توی زودپز تا برسن به خورش. بعد از کوچ، اولین باره دارم خودم از زودپز استفاده میکنم. من از جنگ نمیترسم از زودپز چرا.
خلاصه خونه نره روی هوا صلوات جلی ختم بفرمایید📿 🤲
حرف اضافه
ساعت ده و نیم صبح قرمه سبزی بارگذاشتم. الان رفتم لیموها رو بندازم دیدم روغن انداخته اما قوام نداره انگار. سبکه. همش زدم و یادم اومد بله لوبیا نریختم🤦♀️ اگه یه روز کسی میگفت یادم رفته لوبیا بریزم تو خورش باورم نمیشد تا اینکه به سرم اومد. (درس اخلاقی: منع…
خب به خیر گذشت. زین پس فقط غذا با دوستم زودپز جون😎
حرف اضافه
شیعه بودن زیادی صبوری میخواهد. رو به دخترکها میگویم من برم کمی قدم بزنم. آنها هم پشت سرم بلند میشوند. معادلهی پیروی از میزبانها را به هم زدهام. میروم جلوی غرفهی نوشیدنیها. توی لیوانهای یک بار مصرف شربت زردی ریختهاند به رنگ زعفران. سینی کناری اما…
دخترک کوچکتر کنارم نشسته و صادقانه میگوید «زینب من تو رو یادم رفته بود. راستش اصلا بهت فکر هم نمیکردم.» و با یادآوری زمانی که هر ماه روضه داشتند دعوتم میکند دوباره بروم خانهشان. من هم در جواب محبتش میگویم «یه روز شما بیاید خونهی من یا غذا درست کنیم بریم اصن.» با «آره آره بیرون خوبه» استقبال میکند از پیشنهادم اما همینکه به قول خودش چشمش میخورد به «صحنه» بِدو گفتگو را ترک میکند تا برسد به جمع بچهها. انگار یکی از برنامههای این موکب سرودخوانی سلام فرمانده است.
وسط سرود دوبار برای من و مامانش که در ردیفهای وسط نشستهایم و دور از سن، دست تکان میدهد. وقتی هم میآید میپرسد «خوب خوندم؟» ما تأیید میکنیم چون حتما خوب خوانده اما چه معصومانه توقع دارد وقتی صدای آهنگ آنقدر بالاست صدای نرم او را توی آن هیاهو شنیده باشیم. کی دلش میآید بگوید تو از دور فقط لب و دهن بودی قشنگ خانوم. اصلا قشنگیاش به همین بِدو رفتن و مشارکتت بود. تازه دختر کناری هم چقدر بهت تذکر داده بود که دستهایت را هماهنگ بالا نمیآوری ولی تو تا ته در «صحنه» مانده بودی.
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
وسط سرود دوبار برای من و مامانش که در ردیفهای وسط نشستهایم و دور از سن، دست تکان میدهد. وقتی هم میآید میپرسد «خوب خوندم؟» ما تأیید میکنیم چون حتما خوب خوانده اما چه معصومانه توقع دارد وقتی صدای آهنگ آنقدر بالاست صدای نرم او را توی آن هیاهو شنیده باشیم. کی دلش میآید بگوید تو از دور فقط لب و دهن بودی قشنگ خانوم. اصلا قشنگیاش به همین بِدو رفتن و مشارکتت بود. تازه دختر کناری هم چقدر بهت تذکر داده بود که دستهایت را هماهنگ بالا نمیآوری ولی تو تا ته در «صحنه» مانده بودی.
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵- قم
@HarfeHezafeH
دوستانی که اینستاگرام منو داشتند میدونند فن این محصولاتم. هم چون دوستدار محیط زیست هستند و هم چون خوشگلند و دوختشون تر و تمیزه و پارچههای با کیفیتی دارند. خلاصه که همهجوره راضیام از محصولاتشون. کانال رو ببینید خودتون متوجه میشید.
دانشگاه بودم. توی جلسهای. بعد که ایتا را بازکردم ساعت ۱۰:۵۵ صبح کد ورود به ایتا برایم ارسال شده بود. من به جز گوشی در دو سیستم دیگر هم نشست فعالی در ایتا داشتم که هر دو خاموش بودند. گوشی هم کنار دستم بود. پس یکی داشت تلاش میکرد وارد اکانتم شود.
ایتا شبیه یک بدافزار است. تا حالا چندنفر توی گروههایی که عضوم، پیام گذاشتهاند که «هک شدم پول واریز نکنید» بسیار زیاد. چند نفر از طریق ایتا تلگرامشان هک شده؟ فراوان. آخرین مورد یک همگروهی است که دیروز میگفت به خاطر همین مسئله ۵۹ میلیون به حساب هکر واریز شده. متأسفانه کسانی هم که هک میشوند شرح درستی از ماجرا نمیدهند که چطور هک شدهاند تا بقیه مبتلا نشوند.
اما مشاهدهی خودم میگوید هکرها روش جدیدی پیدا کردهاند. مثلا یکی به تو پیام میدهد طالب زاده هستم. توزیع کننده مواد غذایی با قیمت ارزون. بزن رو لینک بیا ببین.
تقریبا روزی نیست چنین پیامی در ایتا دریافت نکنم. یکی تبلیغ مواد غذایی است یکی موسسه آموزشی. اگر چنین پیامهایی دریافت کردید جادرجا حذف و فرستنده را بلاک کنید.
نمیدانم دومرحلهای کردن ورود چقدر واقعی و امنیتآور است اما امتحانش کنید.
پینوشت: من از ایتا متنفرم به دلیل هزار و یک ناکارآمدی در نسخهی وبش. اما به خاطر اداره مجبورم به استفاده ازش و این اجبار تنفرم را بیشتر میکند.
امکاناتش آپدیت نمیشود نشود، کاش دست کم بستر امن هکرها نشود.
شنبه دوم خرداد ۱۴۰۵- قم
ایتا شبیه یک بدافزار است. تا حالا چندنفر توی گروههایی که عضوم، پیام گذاشتهاند که «هک شدم پول واریز نکنید» بسیار زیاد. چند نفر از طریق ایتا تلگرامشان هک شده؟ فراوان. آخرین مورد یک همگروهی است که دیروز میگفت به خاطر همین مسئله ۵۹ میلیون به حساب هکر واریز شده. متأسفانه کسانی هم که هک میشوند شرح درستی از ماجرا نمیدهند که چطور هک شدهاند تا بقیه مبتلا نشوند.
اما مشاهدهی خودم میگوید هکرها روش جدیدی پیدا کردهاند. مثلا یکی به تو پیام میدهد طالب زاده هستم. توزیع کننده مواد غذایی با قیمت ارزون. بزن رو لینک بیا ببین.
تقریبا روزی نیست چنین پیامی در ایتا دریافت نکنم. یکی تبلیغ مواد غذایی است یکی موسسه آموزشی. اگر چنین پیامهایی دریافت کردید جادرجا حذف و فرستنده را بلاک کنید.
نمیدانم دومرحلهای کردن ورود چقدر واقعی و امنیتآور است اما امتحانش کنید.
پینوشت: من از ایتا متنفرم به دلیل هزار و یک ناکارآمدی در نسخهی وبش. اما به خاطر اداره مجبورم به استفاده ازش و این اجبار تنفرم را بیشتر میکند.
امکاناتش آپدیت نمیشود نشود، کاش دست کم بستر امن هکرها نشود.
شنبه دوم خرداد ۱۴۰۵- قم
از سهشنبه آتشی به جانم افتاده بود که عرفه خودم را برسانم به کرب و بلا. سفر ِسخت نمیخواستم اما. پشیمان شدم از رفتن. فردایش که رفته بودم حرم برای غبارروبی، دلم را تکاندم از غبار عتاب. نرم شدم به رفتن حتی اگر سخت باشد. میل به رفتن فراوان بود و موانع بیرونی هم زیاد. گریه میکردم از این سنگینیها که پایم را بسته بودند.
من همیشه برای زیارت از خدا بال میخواهم با پا نمیشود زائر شد. این بار سبکبال نمیشدم. شاید چون سبکبار نبودم. پنجشنبه عصر سفرهی دلم را برای میم باز کردم. گفت «اگه دلت سنگینه نرو.» گفتم نمیروم و خودم را از این سنگینی رهانیدم. رهانیدم؟ مگر میشود رها شد از زیارت حسینِ شهید؟
امروز ساعت هفت صبح حرکت بود و من دیشب گذرنامه را گذاشتم کنار کیفم که تا صبح معجزه بشود و بروم. نشد. نرفتم. دارم با خودم میخوانم:
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی، ره ز که پرسی، چه کنی، چون باشی.
یکشنبه سوم خرداد ۱۴۰۵- قم
من همیشه برای زیارت از خدا بال میخواهم با پا نمیشود زائر شد. این بار سبکبال نمیشدم. شاید چون سبکبار نبودم. پنجشنبه عصر سفرهی دلم را برای میم باز کردم. گفت «اگه دلت سنگینه نرو.» گفتم نمیروم و خودم را از این سنگینی رهانیدم. رهانیدم؟ مگر میشود رها شد از زیارت حسینِ شهید؟
امروز ساعت هفت صبح حرکت بود و من دیشب گذرنامه را گذاشتم کنار کیفم که تا صبح معجزه بشود و بروم. نشد. نرفتم. دارم با خودم میخوانم:
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی، ره ز که پرسی، چه کنی، چون باشی.
یکشنبه سوم خرداد ۱۴۰۵- قم
حرف اضافه
از سهشنبه آتشی به جانم افتاده بود که عرفه خودم را برسانم به کرب و بلا. سفر ِسخت نمیخواستم اما. پشیمان شدم از رفتن. فردایش که رفته بودم حرم برای غبارروبی، دلم را تکاندم از غبار عتاب. نرم شدم به رفتن حتی اگر سخت باشد. میل به رفتن فراوان بود و موانع بیرونی…
ز بس که بال زد دلم
به سینه در هوای تو
اگر دهان گشودمی
کبوتری در آمدی
+هوشنگ ابتهاج
به سینه در هوای تو
اگر دهان گشودمی
کبوتری در آمدی
+هوشنگ ابتهاج
💘1