The.Scream.2019.mkv
1.3 GB
❤8🔥2👍1
ذرات فرو میریزند، مولکولها از هم میپاشند، سلولها میمیرند، اندامها از کار میافتند، گونهها منقرض میشوند، سیارهها میسوزند و ستارگان یکییکی خاموش میشوند؛ تا آنکه عطشِ نامفهومِ سراسرِ کیهان در تاریکی و ویرانیِ مطلق فرومیریزد. مرگ، شکوهمند و بیرحم، فراختر از همهی خورشیدها گسترده است؛ در آستانهی لرزانِ شعله و سکوت مأوا دارد، سرد، مادرِ همهی خدایان، و از آنِ اوست آن تسلیمِ ژرف. اگر بناست از هیچچیز بیزار نباشیم ــحتی از خودِ هیچــ باید هرگونه مقاومت در برابر مرگ را فروبگذاریم. آنچه ما را بیمار میکند، همین ولعِ سیریناپذیر برای بقاست؛ و در دلِ این بیماری، رشتهای نهفته است که ما را به عقب میکشد ــبه هیچکجاــ چرا که ما به پایانِ جهان تعلق داریم. تشنجِ ستارگانِ در حالِ مرگ، میراثِ فاسد و موروثیِ ماست.
-
Nick Land, The Thirst for Annihilation, 146.
-
@CineManiaa | سینمانیا
❤35🔥5❤🔥2👍1👌1😭1
مبلغ زیادی به سه کارمند وزارتخانه دادم تا کمک کنند قبر آن سرباز را باز کنیم. پیکرش همانجا بود؛ پوسیده، با حفرهای در پیشانی. چند باری تکانش دادم تا مطمئن شوم واقعاً مرده است. در گوشش زمزمه کردم، بعد صدایم را بالا بردم، به او ناسزا گفتم و به چالش کشیدمش. اگر میتوانست دهانش را باز میکرد یا حتی انگشت کوچکش را تکان میداد. اما هیچ پاسخی در کار نبود؛ مرگ بیهیچ تردیدی در او مستقر شده بود. در همان حال، کرمی، در تعقیب کرمی دیگر، از گردنش بیرون خزید. هر دو لحظهای بر سطح ماندند و سپس آرام، از حوالی شانه دوباره به درون بدنش فرو رفتند.
-
Hassan Blasim, The Madman of Freedom Square, 19.
-
@CineManiaa | سینمانیا
🔥10❤4😨3💔2👀2
او میگفت هر بار که تروریستها به جعفر نزدیک میشدند، سلاحهای جنگیای که در دست داشتند ناپدید میشد و اشک از چشمانِ جعفر فرو میریخت. دیگر حتی یک سلاح یا چاقو هم برایشان باقی نمانده بود. از او وحشت کرده بودند و میگفتند جعفر شیطان است. [پس] جلوی چشمِ ما لباسهایش را از تنش کندند و او را به دیوار مصلوب کردند. میخها را در کفِ دستانش کوبیدند و او، برهنه و بیپا، از شدتِ درد به خود میپیچید. بعد تصمیم گرفتند بازوانش را با گلوله متلاشی کنند. دو مرد روبهرویش ایستادند و رگبارِ گلوله را به سمتِ دستهایش گرفتند. یکی از گلولهها مستقیم به قلبش خورد و همانجا بیدرنگ جان داد. بعد جسدش را تا کنارِ رودخانه کشاندند، چند شاخهی خشک جمع کردند و روی بدنش بنزین ریختند.
-
Hassan Blasim, The Corpse Exhibition, 112.
-
@CineManiaa | سینمانیا
😢8❤6🔥3👍2🙏1
آیا نوع مرگ -شکلِ رنج یا شیوهی پایانیافتنِ زندگی- میتواند اثری هرچند جزئی بر بوی بدن باقیمانده بگذارد؟ بوی کسی که تنها در تخت خود مرده است. بوی آنها که با چاقو کشته شدهاند. بوی کسی که از ارتفاعی مرگبار سقوط کرده است.
این دگرگونیها ما را از مجرایی بوشیفتهوار به چیزی شبیه به کیمیاگری کهن میبرند؛ آنجا که مواد اولیه شاید شامل اشک یک بیوه، مژههای یک یتیم، یا بندِ انگشتان مردی فاضل یا جنایتکار باشد. آیا ممکن است شیوهی سقوط و تباهی انسان بهطرزی محسوس وارد بوی بدن، عرق یا بزاق او شود؟ بهگونهای که روشنگری، جامعهستیزی یا تنهایی زودرس، طعم و رایحهی خاص خود را به ترشحات بدن منتقل کنند؟
-
Jason Bahbak Mohaghegh, Omnicide II: mania, doom, and the future-in-deception, 449.
-
@CineManiaa | سینمانیا
❤15👏7🤔2👍1🔥1🤡1
'Eloi, Eloi, lama sabachtani?' [Mark XV:34]. There is no answer. Merely the blank violence of the sun.
🔥5❤4😢4👌3👍2😐2🕊1💔1😎1
در شامگاه ۲۳ نوامبر ۱۶۵۴، بلز پاسکال تجربهای را از سر گذراند که بعدها پژوهشگران از آن با عنوان «دومین دگرگونی معنوی» او یاد کردند. حاصل آن واقعه متنی کوتاه بود که امروز با نام مموریال شناخته میشود؛ یادداشتی موجز و تبآلود، سرشار از تصویرهای عرفانیِ آتش و نور، که پاسکال آن را روی برگهای کوچک نوشت. او سپس آن کاغذ را در آستر داخلی کتش دوخت تا همیشه نزدیک قلبش باشد. چند سال بعد، هنگامی که مرگ به سراغش آمد، همان یادداشت را در میان لباسهایش یافتند. با این حال، نمیدانم چرا بخشی از ذهنم از این واقعیت احساس نومیدی میکند که پاسکال مموریال را تنها در پارچهی لباسش دوخته بود و نه در گوشت تنش؛ مثلاً درست زیر سینهی چپش. آنجا میتوانست عفونت کند و جوانه بزند؛ میتوانست از سینهاش، همچون پیچکهایی خیالین، سر برآورد، رشتههایی از اُپال سیاه و خاموش که آهسته و مرموز رشد میکنند. آنگاه تمام بدن او ــو بعدها جسدشــ را انبوهی از ذراتِ تقطیرشدهی اندیشهای خاکسترمانند در خود فرو میبرد و میپوشاند.
-
Eugene Thacker, Cosmic Pessimism, 44.
-
@CineManiaa | سینمانیا
❤21👍4🤯2🕊2🤔1🌚1
Skỏņdi
Sebastian Zawadzki
امیل چوران موسیقی را فیزیکِ اشکها میخواند؛ تعبیری درخشان و دقیق. چون موسیقی قبل از آنکه به قلمرو مفهوم برسد، با عاطفه سروکار دارد: با لرزش، طنین، شدت، کشش، فروپاشی و ارتعاشِ پنهانِ تجربه. موسیقی مطلقاً رنج را توضیح نمیدهد؛ آن را به فرم صوتی تبدیل میکند.
و اندوه هرگز در موسیقی به گزاره، استدلال یا جهانبینی استحاله نمییابد، بلکه در وضعیتی پیشمفهومی باقی میماند؛ جایی میان بدن، حافظه، فقدان و اشک.
@CineManiaa | سینمانیا
و اندوه هرگز در موسیقی به گزاره، استدلال یا جهانبینی استحاله نمییابد، بلکه در وضعیتی پیشمفهومی باقی میماند؛ جایی میان بدن، حافظه، فقدان و اشک.
@CineManiaa | سینمانیا
❤17❤🔥5🔥2🎅1
Closer
Nine Inch Nails
روایت مشهور چنین است: دستها و پاهای عیسی مسیح را با میخهایی نُهاینچی به تنِ چوبی صلیب دوختند.
@CineManiaa | سینمانیا
@CineManiaa | سینمانیا
❤🔥10❤1
پایان زندگی نیچه سرشار از نمایش است؛ آنقدر پر از شخصیتهای دسیسهگر و فراز و فرودهای داستانی است که به ملودرام پهلو میزند. فروپاشی افسانهای او در تورین، آن هنگام که اسبی زیر ضربات بیرحمانهی شلاق را در آغوش گرفت؛ تلاشهای بیشمار برای درمانش، از جمله درمانی هنری که ناکام ماند؛ نامههای کوتاه و شوریدهی آخر عمرش، همان نامههای جنون؛ مراقبت سلطهجویانهی خواهرش که او را در ردای سفید کشیشان میپوشاند تا مریدان برای زیارت «فیلسوف دیوانه» به نزدش بیایند؛ و سپس یازده سال بیماری، فلج و خاموشی، تا هنگام مرگش در ۲۵ اوت ۱۹۰۰. و مرگ نیچه تازه آغاز ماجرا بود؛ زیرا دستنوشتههایش هنوز قرار بود منتشر شوند...
در مقابل، مرگ شوپنهاور بیحادثه و نمایش بود. او صبح ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰، در خواب از دنیا رفت. چند ماه پیش از آن، در نامهای به دوستی بیمار نوشته بود: «خواب سرچشمهی همهی سلامت و نیروست، حتی نیروی فکری. من هفت ساعت میخوابم، اغلب هشت ساعت، و گاهی نه ساعت.»
پس کدام مرگ فلسفیتر است؟ شاید هیچکدام. شاید باید به گزینهی سومی فکر کرد: نیکولا شامفور، نویسندهی فرانسوی قرن هجدهم؛ همان پارهگوی تلخی که هم شوپنهاور هم نیچه، بهخاطر گزندگی بدبینانهی سخنانش، ستایشش میکردند.
شامفور قرار بود صبح روز یازدهم سپتامبر ۱۷۹۳، به جرم انتقاد از دولت فرانسه زندانی شود. پس تصمیم گرفت پیش از آن، خودش کارش را بسازد. به روایت یکی از دوستانش، او شامگاه دهم سپتامبر غذایش را آهسته خورد، عذر خواست، و به اتاق خوابش رفت. آنجا تپانچهای برداشت، آن را پر کرد و به پیشانیاش شلیک کرد. اما تیر خطا رفت؛ بینیاش را درید و چشم راستش را از حدقه بیرون آورد.
سپس تیغی برداشت و چند بار کوشید گلویش را ببرد. هنوز زنده بود. چندین بار به قلبش ضربه زد. باز هم زنده ماند. در آخرین تلاش، هر دو مچ دستش را برید. آن هم به جایی نرسید. سرانجام، از شدت درد یا نومیدی، فریادی کشید و روی صندلی فرو افتاد. نیمهجان، ظاهراً چنین چیزی به زبان آورده: «از آدمی چه انتظاری دارید؟ هیچ کاری را درست انجام نمیدهد؛ حتی کشتن خودش را.»
بدبینی که حتی در مردن نیز ناکام میماند...
-
Eugene Thacker, Cosmic Pessimism, 63.
-
@CineManiaa | سینمانیا
❤29👍3👏1👌1🕊1💔1
بدن فوکو، تام ایپز.pdf
523.1 KB
این دو مقاله نخستینبار در پاییز ۱۳۹۹ در وبسایت آپاراتوس منتشر شدند. اکنون چون آن وبسایت از دسترس خارج شده است، بار دیگر در این فضای جدید همرسان میشوند تا همچنان دم دست باشند.
@CineManiaa | سینمانیا
@CineManiaa | سینمانیا
❤8👏7👍2👎1🍾1🆒1
جایی در رمان جنزدگان، لیپوتین دربارهی کیریلوف میگوید که او برای استقرارِ عقلِ سلیم در اروپا، بیش از صد میلیون سر طلب میکند. جمله از دهان خود کیریلوف بیرون نمیآید. لیپوتین آن را با لحنی موذیانه به زبان میآورد. با اینهمه، این گفته در فضای رمان معلق میماند، یعنی نشانههایی از منطقِ کیریلوف در آن دیده میشود، اما نمیتوان نسبت مستقیمی میان آن دو برقرار کرد. او روشنفکریست روانرنجور و پوچگرا؛ کسی که ایده را در اعماقِ روانِ خود حمل میکند و وقتی دست به خودکشی میزند، همان ایده بهطریقی کامل میشود.
اما این منطق با مرگِ کیریلوف به پایان نمیرسد و در سطح دیگری ادامه پیدا میکند. شیگالیوف، مورخ و نظریهپرداز اجتماعی گروهکِ تروریستی/انتحاریِ ورخاوینسکی، برای همین میلِ به حذف و انقیاد، دستور زبان سیاسی میسازد. طرح او برای سازماندهی بشر پس از انقلاب، از آزادی نامحدود آغاز میشود و به استبداد کامل میرسد. در نظام او، نود درصد جامعه تابع ده درصد باقی میماند. برابری به شکل یکدستسازی تودهها ظاهر میشود و فرهنگ، هنر، نبوغ و استقلال فردی مهار یا حذف میشوند.
در نهایت اینکه پذیرش مسئولیت ترور شاتوف(عضوی که دچار تردید شده) توسط کیریلوف، این دو سطح را به هم وصل میکند، یعنی روانی که مهیای خط زدنِ خودش است، درون شبکهای قرار میگیرد که حذفِ دیگری را بدل به منطقِ سیاسی کرده.
-
برای داستایفسکی، روشنفکران همیشه واسطههای عبور ایده از ذهن به جهان بودند. یکی ایده را روی روان و بدن خودش آزمایش میکند. یکی آن را در زبان میچرخاند و به گوش دیگران میرساند. یکی برای آن نظام میسازد و آیندهی بشر را به درصد، طبقه، دستور و انضباط تقسیم میکند. یکی هم آن را از اتاقهای بسته بیرون میکشد و به دروغ، ترور و اکتِ سیاسی بدل میکند. این یکی، مشابه کاریست که ورخاوینسکی پسر در جنزدگان انجام میدهد. داستایفسکی تمام عمر از روشنفکرانی از جنس او هراس داشت؛ اشخاصی که دریافته بودند مسئله، درستی یا نادرستی ایدهها نیست، بلکه پتانسیل آنهاست برای تحریک و به حرکت درآوردن تودهها. در رمان داستایفسکی ورخاوینسکی میداند که ایدهها بهتنهایی جهان را تغییر نمیدهند، و به شبکه، توطئه، پیرو و چهره نیاز دارند. از این رو است که مدام به استاوروگین بازمیگردد و در او چیزی بیش از یک انسان میبیند. او استاوروگین را خورشید مینامد، چرا که میتواند دیگران را به درونِ مدار خود بکشاند و ارادهها را تسخیر کند؛ لحظهی اضطرار: آنجا که ایده هنوز توان نگرفته، اما روشنفکرش پیشاپیش آمادهی کشتن و خودکشی است.
-
نقاشی:
► Refusal of confession before execution, Ilya Repin, 1885.
-
@CineManiaa | سینمانیا
اما این منطق با مرگِ کیریلوف به پایان نمیرسد و در سطح دیگری ادامه پیدا میکند. شیگالیوف، مورخ و نظریهپرداز اجتماعی گروهکِ تروریستی/انتحاریِ ورخاوینسکی، برای همین میلِ به حذف و انقیاد، دستور زبان سیاسی میسازد. طرح او برای سازماندهی بشر پس از انقلاب، از آزادی نامحدود آغاز میشود و به استبداد کامل میرسد. در نظام او، نود درصد جامعه تابع ده درصد باقی میماند. برابری به شکل یکدستسازی تودهها ظاهر میشود و فرهنگ، هنر، نبوغ و استقلال فردی مهار یا حذف میشوند.
در نهایت اینکه پذیرش مسئولیت ترور شاتوف(عضوی که دچار تردید شده) توسط کیریلوف، این دو سطح را به هم وصل میکند، یعنی روانی که مهیای خط زدنِ خودش است، درون شبکهای قرار میگیرد که حذفِ دیگری را بدل به منطقِ سیاسی کرده.
-
برای داستایفسکی، روشنفکران همیشه واسطههای عبور ایده از ذهن به جهان بودند. یکی ایده را روی روان و بدن خودش آزمایش میکند. یکی آن را در زبان میچرخاند و به گوش دیگران میرساند. یکی برای آن نظام میسازد و آیندهی بشر را به درصد، طبقه، دستور و انضباط تقسیم میکند. یکی هم آن را از اتاقهای بسته بیرون میکشد و به دروغ، ترور و اکتِ سیاسی بدل میکند. این یکی، مشابه کاریست که ورخاوینسکی پسر در جنزدگان انجام میدهد. داستایفسکی تمام عمر از روشنفکرانی از جنس او هراس داشت؛ اشخاصی که دریافته بودند مسئله، درستی یا نادرستی ایدهها نیست، بلکه پتانسیل آنهاست برای تحریک و به حرکت درآوردن تودهها. در رمان داستایفسکی ورخاوینسکی میداند که ایدهها بهتنهایی جهان را تغییر نمیدهند، و به شبکه، توطئه، پیرو و چهره نیاز دارند. از این رو است که مدام به استاوروگین بازمیگردد و در او چیزی بیش از یک انسان میبیند. او استاوروگین را خورشید مینامد، چرا که میتواند دیگران را به درونِ مدار خود بکشاند و ارادهها را تسخیر کند؛ لحظهی اضطرار: آنجا که ایده هنوز توان نگرفته، اما روشنفکرش پیشاپیش آمادهی کشتن و خودکشی است.
-
نقاشی:
► Refusal of confession before execution, Ilya Repin, 1885.
-
@CineManiaa | سینمانیا
❤10🔥6👏3👍1
Forwarded from CINEMANIA
میپرسید آیا ترجیح میدادم هرگز زاده نشوم؟ برای انتخاب، باید اول زاده شد؛ و هر انتخابی، در نهایت، به ویرانی ختم میشود. اما از برادرم بپرسید، همان که قرار بود روی آن صندلی بنشیند. صندلی خالی است، چون او هرگز نرسید که زاده شود. بااینحال، از او بپرسید؛ آنگاه که همچون باد زیر آسمان میتازد، بر روی ساحل میغلتد، بوی نمِ علفها را درمیکشد و سرمست از نیروی خویش، در پیِ شکار زندهاش میدود. آیا فکر میکنید از اینکه نتوانسته در صف انتظار «انجمن مسکن و پسانداز اسلو» ثبتنام کند، اندوهگین است؟ یا شما هرگز جای خالیاش را حس کردهاید؟
یک بعدازظهر در یک تراموای شلوغ به اطرافتان نگاه کنید. آیا اجازه میدهید قرعهای بیفتد و یکی از این کارگران خسته برگزیده شود تا همان کسی باشد که شما به دنیا آوردهاید؟ هیچکس توجهی ندارد؛ یکی پیاده میشود، دو نفر دیگر سوار میشوند، و تراموا بیوقفه به راه خود ادامه میدهد.
-
پیتر وسل زاپفه، قطعهای از یک مصاحبه، ۱۹۵۹
-
@CineManiaa | سینمانیا
🔥10❤5👌5💔4
-
Gilles Deleuze, Painting and the Question of Concepts, Session 2, 7 April 1981, 60.
-
@CineManiaa | سینمانیا
[...] بیکن بارها حالت تهوع، استفراغ و انقباض بدن را نقاشی کرده است. نقاشی بسیار زیبایی دارد به نام فیگور کنار روشویی: مردی که روی روشویی خم شده و در حال بالا آوردن است. خودِ استفراغ دیده نمیشود، اما تمام وضعیت بدن، تمامِ پشت او، آن را منتقل میکند. این یک «پشتِ در حال استفراغ» است؛ پشتی که تحت تأثیر نیروی استفراغ قرار گرفته است. آنوقت میفهمید که این اصلاً کار سادهای نیست. او لبهی روشویی را گرفته است و انگار بدنش دارد از خودش بیرون میریزد.
متوجه هستید چه چیزی میان استفراغ و فریاد مشترک است؟ پیدا کردنش دشوار نیست. در هر دو، نوعی تلاش وجود دارد؛ تلاشی که در آن بدن میخواهد از خودش بگریزد. این واقعاً عجیب است: فرارکردن، گریختن. انگار بدن دارد از خودش بیرون میزند. نوعی احساس وحشت محض، قسمی دلهره. و این همان فاجعه است.
اگر قرار باشد بدن در نقاشی بیکن ظاهر شود، باید از دل همین فاجعهی «بدنِ در حال گریز از خودش» عبور کند. این همان نمودار بیکن است. بدن میتواند به شکلهای مختلف بگریزد: از راه استفراغ، یا فریاد. و واقعاً اینها دو دهان متفاوتند. دهانی که بالا میآورد، همان دهانی نیست که فریاد میکشد. بدنی که میخواهد از خودش بگریزد... این واقعاً چیز عجیبی است: بدنم از من میگریزد. نمیدانم تابهحال عمل جراحی سنگینی داشتهاید یا نه، اما کسانی که چنین تجربهای داشتهاند، بهنظر من چیزی را فهمیدهاند که کمک میکند این مسئله را درک کنیم...
-
Gilles Deleuze, Painting and the Question of Concepts, Session 2, 7 April 1981, 60.
-
@CineManiaa | سینمانیا
❤14👏7🔥4👍2👌1
«انقراض درون» یک دورهی هشتجلسهای تماشای فیلم و تحلیل است؛ دربارهی لحظههایی که جهان، در مقیاس یک زندگی فردی، دچار خاموشی و فروپاشی میشود.
در این مجموعه، فیلمهایی از سینمای جهان معاصر و کلاسیک نمایش داده میشود؛ آثاری از تارکوفسکی، لوکینو ویسکونتی، لویی مال، چارلی کافمن، الکس گارلند و دیگران، که هرکدام به شکلی متفاوت به تجربهی فروپاشی بدن، زبان، حافظه، اخلاق و معنا میپردازند.
چهار جلسه از این دوره با همراهی رامین اعلایی و چهار جلسه با همراهی علی جمشیدی پیش خواهد رفت؛ و در کنار آن، بستر گفتوگوی جمعی نیز شکل خواهد گرفت تا امکان مشارکت و بازخوانی تجربهی تماشای فیلمها برای شرکتکنندگان فراهم گردد.
-
اگر نویسنده، نقاش یا فیلمساز هستید، این دوره میتواند برای شما فضایی باشد برای دیدن دقیقترِ نسبت میان تصویر، روایت و فروپاشی تجربه در سینما؛ بدون اینکه به تفسیرهای آماده محدود شود.
-
هر هفته شنبهها، از ۶ تیرماه تا ۲۴ مردادماه
[ ۱۸.۳۰ تا ۲۱.۳۰ ]
تهران، ظفر، خیابان ناجی، خیابان فرزان، کوچه نوربخش، بلوار مینا، روبهروی گالری محسن، عمارت نوربخش
تلفن رزرو یا ثبتنام: ۰۹۳۹۷۲۳۲۵۴۳
آیدی تلگرام: @Meliheydary
در این مجموعه، فیلمهایی از سینمای جهان معاصر و کلاسیک نمایش داده میشود؛ آثاری از تارکوفسکی، لوکینو ویسکونتی، لویی مال، چارلی کافمن، الکس گارلند و دیگران، که هرکدام به شکلی متفاوت به تجربهی فروپاشی بدن، زبان، حافظه، اخلاق و معنا میپردازند.
چهار جلسه از این دوره با همراهی رامین اعلایی و چهار جلسه با همراهی علی جمشیدی پیش خواهد رفت؛ و در کنار آن، بستر گفتوگوی جمعی نیز شکل خواهد گرفت تا امکان مشارکت و بازخوانی تجربهی تماشای فیلمها برای شرکتکنندگان فراهم گردد.
-
اگر نویسنده، نقاش یا فیلمساز هستید، این دوره میتواند برای شما فضایی باشد برای دیدن دقیقترِ نسبت میان تصویر، روایت و فروپاشی تجربه در سینما؛ بدون اینکه به تفسیرهای آماده محدود شود.
-
هر هفته شنبهها، از ۶ تیرماه تا ۲۴ مردادماه
[ ۱۸.۳۰ تا ۲۱.۳۰ ]
تهران، ظفر، خیابان ناجی، خیابان فرزان، کوچه نوربخش، بلوار مینا، روبهروی گالری محسن، عمارت نوربخش
تلفن رزرو یا ثبتنام: ۰۹۳۹۷۲۳۲۵۴۳
آیدی تلگرام: @Meliheydary
❤8👍3👏1😐1