این هر بار زنده بودن عذابم میده. بابا، اینا رو دیدن… هر بار از وسط ویدیوهای کشتهشدهها رد میشم، به این فکر میکنم که واقعیت این آدم تموم شده و زیر خاکه، و هیچ جای دنیا نلرزید
قبلا ساز و باشگاه روحمون رو جلا میداد؛ الان فقط خشمم رو خالی میکنه. برای چند لحظه سبکترم میکنه، بعد برمیگردم تو واقعیت و باز تموم نمیشه
بابام ولی یه چیز خوب میگه. میگه دوران چنگیز هم به سر اومد. اونا باید بترسن.
ولی یه چیز به ذهنم میاد؛ اینکه آیا میتونیم عبور کنیم؟ نه، انگار که هیچی نشده و ادامه بدیم… جوری که این زخمِ خونی، خونش بند بیاد؛ نه حتی ترمیم بشه
میگن صبر بخشی از دیانای ایرانیه.
واقعا ما نشون دادیم گنجایش یک انسان چقدر میتونه فراتر از حدش بره
واقعا ما نشون دادیم گنجایش یک انسان چقدر میتونه فراتر از حدش بره
ولی تمام اینا رو که تهش فکر میکنم، یاد حرفهای سوگند میافتم؛ اینکه ما باید دووم بیاریم، ناچاریم، و اینکه اونا رفتن که برای زندگی بجنگن، نه اینکه بمیرن
نمیدونم به تولد کیمیا و آناهیتا میرسم یا نه…
نمیدونم تا آخر این تابستون چی میشه.
نمیدونم میرسم این ترم باشگاهم رو تموم کنم یا نه
نمیدونم تا آخر این تابستون چی میشه.
نمیدونم میرسم این ترم باشگاهم رو تموم کنم یا نه
فقط، فقط تقاص تموم اون خونهای بیگناه، تموم قربانیهای ۴۸ سال گرفته بشه؛
که آخریش همین نسلکشی، اعدامها و بچههای میناب بودن
که آخریش همین نسلکشی، اعدامها و بچههای میناب بودن