من خود آن سیزدهم
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در آیند از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
شهریار
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در آیند از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
شهریار
Out of Distribution
در ستایش چای چند وقت پیش به مصاحبه جایی رفته بودم و در ابتدای جلسه فنجان چای جلویمان گذاشتند. معمولا آدم عاقل اندکی تاخیر میکند و بعد چای را مینوشد اما من آن قدر تشنه و خسته بودم که فنجان را همان اول نوازش کرده و چای را جرعه جرعه نوشیدم. همین اتفاق انگیزه…
بنده متاسفانه به چای دمی اعتیاد دارم. در روزهایی که خونه یا سر کار هستم متوسط چندین لیوان میخورم، ولی روزهایی که جاهای دیگهای مثل دانشگاه هستم دسترسیام به چای دمی صعبه. میخواستم اینجا بپرسم علم در این زمینه چه قدر پیشرفت کرده و خفنترین گجتی که در این زمینه در بازار ایران هست چیه؟ (راهکاری پیشرفتهتر و پورتالتر از چایسازهای رایج میخوام، در حالت اتوپیا مثلا وقتی در کلاس یا کتابخونه هستم چطور بتونم چند لیوان چای داغ دمی بخورم)
blog.jxmo.io
There Are No New Ideas in AI… Only New Datasets
LLMs were invented in four major developments... all of which were datasets
معماری و تریکهای ترینینگ را ول کنید، سوپرویژن را بچسبید.
با این که این پست، حرف جدیدی نداره و bitter lessoon ساتن رو انگار بازتکرار کرده ولی نحوه بازتعریفش جالبه. فکتهایی که بهشون اشاره میکنه اینه:
- این تریکهای ترینینگ و همچنین معماریهایی که امروزه ازشون در دیپ لرنینگ استفاده میکنیم چیزای جدیدی نیستند که این چند ساله بهشون رسیده باشیم بلکه پایه و اساس اینها از قبل ۲۰۰۰ وجود داشته.
- یک ادعای جالب میکنه میگه پارادایم شیفتهایی که در AI رخ داده و اثرگذار بودند، پارادایم شیفت در نحوه استفاده از دیتا بوده و نه ابداع معماری یا تریکهای ترینینگ جدید. اینجوری مثلا نگاه میکنه که ما در ۲۰۱۲ مدلمون رو روی حجم عظیمی از تصویرهای لیبل خورده آموزش دادیم، بعدش مدلهای زبانیمون رو دادگان اینترنت آموزش دادیم و بعد مثلا در پارادایم ریزنینگ به سراغ این رفتیم که مدلهامون رو با کمک verifierها و هر چیزی که verifyپذیره آموزش بدیم. و میگه که اگر ترنسفورمرها اختراع نمیشدن ما چند سال دیرتر بالاخره به سختافزاری یا تریکی میرسیدیم که بتونیم rnn یا یک معماری دیگه رو روی دادههای متنی اسکیل کنیم. البته به نظرم میشه اینجا به جای داده، از اصطلاح supervision استفاده کرد. ما هر سری انگار داریم پارادیم شیفت روی supervision میدیم
- یک جمله جالب داره که دوستش داشتم:
به این معنی که شما وقتی یک منبع داده (سوپرویژن) دارید، نهایتا یک حد بالایی برای یادگرفتن از این سوپرویژن دارید. اگر بخواید چیز متفاوتتر یاد بگیرید راهش این نیست که روی معماری کار کنید بلکه باید روی تغییر سوپرویژن کار کنید (خیلی به نظرم زیباست مفهومش)
- یک پرسش الحادی و اعتراضی هم مطرح میکنه که با این که داده (سوپرویژن) عنصر اصلی تغییر در یادگیری هست ولی ۹۵ درصد کامیونیتی وقتشون رو صرف ابداع معماری یا تریکهای جدید ترینینگ میکنن. در حالی که ایده مهمتر اینه که فکر کنیم چه جوری میتونیم سوپرویژنهای متفاوتتر و بهتری رو برای مدلهامون فراهم کنیم.
لینک:
https://substack.com/inbox/post/160974493
پینوشت ۱: هر چه قدر بیشتر میگذره این مطلب در ذهنم پررنگتر میشه که ابداعات دیپ لرنینگ در این ۲۰ سال اخیر نظیر اختراع ترنسفورمرها یا چیزای دیگه زیاد هم اتفاقهای خاص یونیکی نبودند. اینها انگار خودشون معلول یک جبر تاریخی در روند هوش مصنوعی بودند.
پینوشت ۲: در واقع هنوز کلی سوپرویژن در طبیعت وجود داره که ازشون هنوز برای آموزش مدلهامون استفاده نمیکنیم.
پینوشت ۳: نقش معماری و تریکهای ترینینگ ( و کلا اینداکتیو بایاسها) اینه که سعی میکنیم نهایت چیزی که میتونیم از یک سوپرویژن یاد بگیریم رو با نهایت کارایی یادگیری به دست بیاریم.
با این که این پست، حرف جدیدی نداره و bitter lessoon ساتن رو انگار بازتکرار کرده ولی نحوه بازتعریفش جالبه. فکتهایی که بهشون اشاره میکنه اینه:
- این تریکهای ترینینگ و همچنین معماریهایی که امروزه ازشون در دیپ لرنینگ استفاده میکنیم چیزای جدیدی نیستند که این چند ساله بهشون رسیده باشیم بلکه پایه و اساس اینها از قبل ۲۰۰۰ وجود داشته.
- یک ادعای جالب میکنه میگه پارادایم شیفتهایی که در AI رخ داده و اثرگذار بودند، پارادایم شیفت در نحوه استفاده از دیتا بوده و نه ابداع معماری یا تریکهای ترینینگ جدید. اینجوری مثلا نگاه میکنه که ما در ۲۰۱۲ مدلمون رو روی حجم عظیمی از تصویرهای لیبل خورده آموزش دادیم، بعدش مدلهای زبانیمون رو دادگان اینترنت آموزش دادیم و بعد مثلا در پارادایم ریزنینگ به سراغ این رفتیم که مدلهامون رو با کمک verifierها و هر چیزی که verifyپذیره آموزش بدیم. و میگه که اگر ترنسفورمرها اختراع نمیشدن ما چند سال دیرتر بالاخره به سختافزاری یا تریکی میرسیدیم که بتونیم rnn یا یک معماری دیگه رو روی دادههای متنی اسکیل کنیم. البته به نظرم میشه اینجا به جای داده، از اصطلاح supervision استفاده کرد. ما هر سری انگار داریم پارادیم شیفت روی supervision میدیم
- یک جمله جالب داره که دوستش داشتم:
there is an upper bound to what we might learn from a given dataset
به این معنی که شما وقتی یک منبع داده (سوپرویژن) دارید، نهایتا یک حد بالایی برای یادگرفتن از این سوپرویژن دارید. اگر بخواید چیز متفاوتتر یاد بگیرید راهش این نیست که روی معماری کار کنید بلکه باید روی تغییر سوپرویژن کار کنید (خیلی به نظرم زیباست مفهومش)
- یک پرسش الحادی و اعتراضی هم مطرح میکنه که با این که داده (سوپرویژن) عنصر اصلی تغییر در یادگیری هست ولی ۹۵ درصد کامیونیتی وقتشون رو صرف ابداع معماری یا تریکهای جدید ترینینگ میکنن. در حالی که ایده مهمتر اینه که فکر کنیم چه جوری میتونیم سوپرویژنهای متفاوتتر و بهتری رو برای مدلهامون فراهم کنیم.
لینک:
https://substack.com/inbox/post/160974493
پینوشت ۱: هر چه قدر بیشتر میگذره این مطلب در ذهنم پررنگتر میشه که ابداعات دیپ لرنینگ در این ۲۰ سال اخیر نظیر اختراع ترنسفورمرها یا چیزای دیگه زیاد هم اتفاقهای خاص یونیکی نبودند. اینها انگار خودشون معلول یک جبر تاریخی در روند هوش مصنوعی بودند.
پینوشت ۲: در واقع هنوز کلی سوپرویژن در طبیعت وجود داره که ازشون هنوز برای آموزش مدلهامون استفاده نمیکنیم.
پینوشت ۳: نقش معماری و تریکهای ترینینگ ( و کلا اینداکتیو بایاسها) اینه که سعی میکنیم نهایت چیزی که میتونیم از یک سوپرویژن یاد بگیریم رو با نهایت کارایی یادگیری به دست بیاریم.
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کامبخشیِ گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا! مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت میبرد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگیندل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
حافظ
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کامبخشیِ گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا! مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت میبرد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگیندل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
حافظ
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
مصاحبه "مهرنامه" با مسعود فراستی
روایت اسلامی یا روایت مسیحی؟ سیری در زمینه و زمانه و کارنامهی مجید مجیدی در گفتوگو با مسعود فراستی (محسن آزرم) انتخاب اوّل پروندهای که میخواهد مجید مجیدی و کارنامهاش را مرور کند، گفتوگو با منتقدی است که در سالهای میانی دههی ۱۳۷۰ کمی بعد از آنکه مجیدی…
دیشب آخروقت به طرز نیمه رندومی به مصاحبه فراستی با مجله مهرنامه در سال ۹۴ رسیدم. متنش رو خوندم و به نظرم جالب بود. مصاحبه راجع به مجید مجیدی هست و فراستی خیلی زیبا نقدش میکنه. حرف کلیش اینه که فیلمهای اول مجیدی مثل "به رنگ خدا" و مخصوصا "بچههای آسمان" فیلمهای قوی و اثرگذاری هستند که به درد طبقات فرودست داره میپردازه. و نکته جالب اینه که مجیدی اتفاقا این اثرها رو نه با دانش سینمایی که به صورت حسی به وساطه زیستی که در طبقه فرودست داره تولید کرده. منتها اتفاقی که بعد از بچههای آسمان براش میافته اینه که اولا وقتی با استقبال خارجیها مواجه میشه از این به بعد دیگه هدفش ساختن فیلمهایی میشه که بتونه مورد استقبال خارجیها قرار بگیره. از طرف دیگه هم طبقه اجتماعی و اقتصادیش ترقی پیدا میکنه و پیکانش تبدیل به پراید و بعدا ماشین شاسی بلند میشه. دیگه از این جا به بعد به خاطر همین تغییر زیست همون حس سابق رو هم از دست میده و برای همین دیگه نمیتونه چیزی مثل "بچههای آسمان" رو تکرار کنه.
فارغ از اون صحبتهای جالبی میزنه فراستی و خوندنش ارزش داره، تکههایی ازش رو میارم:
فارغ از اون صحبتهای جالبی میزنه فراستی و خوندنش ارزش داره، تکههایی ازش رو میارم:
بچههای آسمان حاصل یکسری زندگی خود مجیدی است؛ زندگی جنوبشهریای که حتماً کوچههای فیلمش هم از همانجا آمدهاند. من دو تا مصاحبهی مفصّل با مجیدی دارم که یکیشان ته کتاب بچههای آسمان چاپ شده و آنیکی هم ته کتاب رنگ خدا. این مصاحبهها را که بخوانی میبینی مجیدی آدم همان فضا است. از همان جنس است. با بچهها هم مأنوس است؛ انگار بچگی خودش همچنان برایش حاضر است
از اینجا به بعد مشکلی را پیدا میکنیم که مجیدی را از پا میاندازد. بچههای آسمان و رنگ خدا میروند خارج. بچههای آسمان توی خارج گل میکند و کاندیدای اسکار میشود. جایزهی کانادا را میگیرد. توی ژاپن سروصدا میکند. حتی فیلمی ژاپنی تحت تأثیرش ساخته میشود. توی ژاپن برایش کتاب درمیآورند. اینجا به بعد تغییرات مجیدی شروع میشود.
گفت فیلم چهطور بود؟ گفتم خیلی بد. گفت چی؟ گفتم خیلی بد. عرق ریخت. کاملاً عرق کرد. گفت چیکار کنم؟ گفتم هیچچی؛ دو تا فیلم خوب ساختهای و یک فیلم بد. عیبش وقتی است که نتوانی از دستش خلاص شوی
بعضی وقتها که از ناخودآگاهی به خودآگاهی میرسی انگار این ظرفیت را نداری و انگار همان ناخودآگاه، همان اندازه، کار خودش را میکند. امّا بهمحض اینکه منِ نوعی میگویم این چهقدر خوب است و معنیاش چهقدر زیاد است، کار خراب میشود. من و تو بهعنوانِ بنویس یا فیلمساز بهعنوانِ بساز اگر از شر بدیمان خلاص نشویم دخلمان میآید. از شرّ خوبیمان هم باید خلاص شویم. فکر کن تو یک نوشتهی خیلی خوب داری و خودت هم میدانی و همه هم گفتهاند. ولی از شر خوبیاش هم باید خلاص شوی. اگر از شرش خلاص نشوی درجا میزنی. حتی عقب میروی. وقتی را به طرف میگویی بهجای اینکه جلو برود عقب میرود. امر به فیلمساز مشتبه میشود که لابد خبری هست. پس هر جوری بسازم درست است. جشنوارهای فرنگی بهسرعت شدند مسألهی مجیدی و بیشترین آسیب را هم از همینجا دید
چیزی که از مجیدی سراغ داشتم یک پیکان بود که توی «رنگ خدا» شده بود پراید.. خیلی هم دلخور بود که پیکان را داده و پراید گرفته. بهجای بخشی از دستمزدش پراید را بهش داده بودند. یادم هست که شرمنده بود. این شرمندگی را دقیق یادم هست. کات. برسیم به آن جلسهی انرژی اتمی. رفتیم توی پارکینگ. آخرین پلان من همان پراید بود. یک ماشین شاسیبلند خوشگل هم آنجا بود و مجیدی رفت سراغ بعد که نشستم راه افتادیم. خیلی بااحتیاط گفت مسعود، این ماشین خیلی برای فیلمسازی خوب است. توی کوهوکمر که میروم فیلمسازی خیلی کمکم میکند.
آن کارتپستال، شهرت، ثروت و لوکس شدنی که حرفش را میزدم اینجا هم هست. فیلم از این نظر ادامهی همانها است؛ ولی در یک اشل خیلی گستردهتر، نه بزرگتر. فیلمی برای خارجیها از پیامبر ما. برای عرضه به آنور
هیچ پیامبری بهاندازهی پیامبر اسلام پایش روی زمین نبوده. برای همین میگوید من بشری مثل شمایم. حتی وقتی هم پیامبر میشود نگاهش همینجور است. پیامبری که توی فیلم مجیدی میبینیم اینطور نیست. اصلاً پایش روی زمین نیست.
اینجور بیگ پروداکشن حجیم و پرخرج راهی بهشدت انحرافی است برای سینمای ایران. ما احتیاج به سینمایی اندازهی خودمان داریم. تکنولوژی ابزار نیست؛ ساختار است؛ فرهنگ است و ما وقتی جامعهمان تکنولوژیک نیست تولید تکنولوژی نمیکنیم؛ مصرفش میکنیم. آدمهای تکنولوژی نیستیم و تکنولوژی بر ما حاکم میشود و ما را میبلعد
ممکن است مجیدی روزی دوباره به دورهی بچههای آسمان برگردد؟ نه. برای برگشت احتیاج به زیست دارد و این زیست به عقب برنمیگردد. نمیگویم مجیدی نمیتواند فیلم خوب بسازد ولی چند فیلم آخر نشان میدهد که از دنیای مألوف زیستکردهاش فاصلهی زیادی گرفته
از اونجایی که بارها در موقعیتهای حضوری و در اصلا کامنتهای همین جا ازم پرسیدید چرا فیلمهای درس سیستم ۲ رو آپلود نمیکنید، خواستم اطلاع بدم که ocw فیلمهای تا جلسه ۱۲ رو آپدیت کرده:
https://ocw.sharif.ir/course/id/558
https://ocw.sharif.ir/course/id/558
آزمایش شکستخورده بهتر از آزمایش مبهم است و آزمایش مبهم بهتر از آزمایشنکردن
حسین انصاری
Out of Distribution
تفسیر عطار از ماجرای سجدهنکردن ابلیس امروز تصادفا مطلبی در توییتر راجع به تفسیر عطار از ماجرای سجده ابلیس در کتاب منطقالطیر دیدم و رفتم و سرچ کردم و دیدم که واقعی است. این قدر این مطلب در چشمم عجیب بود که حیفم آمد که این را به اشتراک نگذارم. ماجرای داستانی…
عطار روح بود
دیروز یعنی ۲۵ فروردین در تقویم، روز بزرگداشت عطار بود. خواستم چیزی درباره عطار بنویسم ولی دومینوی کلمات ممتد نشدند. میخواستم بنویسم که عطار آن جور که باید و شاید بهش توجه نمیشه ولی فهمیدم خودم هم آن قدر توجهی نداشتم و سخت میتونم ازش صحبت کنم و اگر بخوام ازش تعریف کنم نهایت چیزی که میتونم بنویسم چند شعر از باقی عرفا در وصف عطاره، مثل اینها:
هفت شهر عشق را عطار گشت / ما همان اندر خم یک کوچهایم
عطار روح بود سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم
خواهد رسید رتبه صائب به مولوی / گر مولوی به رتبه عطار میرسد
یا برای مثال داستانها و افسانههایی که درباره زندگی عطار گفتهاند نظیر چگونگی تحولش و یا داستان مرگش. من هم نهایتا چیز زیادی از عطار یا درباره عطار نخواندهام. نهایتا چند خطی از تذکره الاولیا یا منطقطیر دیدهام یا نهایتا داستان شیخ صنعانش را خواندهام (همین مقدار را هم شاید مدیون تلاشهای شفیعی کدکنی باشیم وگرنه آشنایی همه با عطار بسیار احتمالا کمتر بود).
فارغ از همه اینها اما چیزی که برای من از عطار جالب است توانایی روایت ساختن بسیار OOD اش است. همان داستان سیمرغ و شیخ صنعان و یا همین شعری که به آن رپلای کردهام در ماجرای ابلیس. و خب این قبیل حرفها و روایتها، روایتهای خاص و خارج توزیع هستند، نمیشود خیلی سریع و از روی ظاهر قضاوتشان کرد و البته به این راحتی هم نمیتوان ادعای فهمیدنشان را داشت. مگر گهگداری که آدم در زندگی له میشود یا به حالت ملال خاصی میشود دچار یک احساسات لمس این قبیل مفاهیم عرفانی میشود. یک چیزهایی هستند که معنی دارند ولی خب معنیشان در معنیکردنشان نیست. گهگاه قابل لمس و چشیدن هستند ولی قابل بازگویی برای یکی که خارج این دایره است خیر. یک جور احساساتی هستند که در نگاه اول معقول نیستند ولی اتفاقا اگر از لایههای ظاهری عبور کنیم خیلی معقولند. معقولی که البته زیاد هم راضیکننده نیست. انگار یک چیزهایی هست در پس دین و عقل و عشق که ظاهربینان چه ظاهربینان دینی، چه عقلی و چه عشقی نمیتوانند ببینندش. یک واقعا چیزی هست که انگار همه اینها ذیلش قرار میگیرند و اینها هیچ کدام آن نیستند. دارم بد توضیح میدهم. خلاصه این که یک موقعیتهایی هست که شما آدمها را دوست دارید ولی نه آن گونه، به عقل تکیه ولی نه آن شکلی و به دین مقیدید ولی نه آن طور. نیازی هم نیست که حتما همه چیز را مجبور باشیم در عینک ماورایی ببریم و حرف بزنیم، علم و عقل و دین و عشق و ... همگی پدیدههای امرجشدنی اند، همگی از چیز ظریف شکننده آن پشت انگار ظاهر میشوند.
برای این که متن نه با کلمات من که با عطار تمام شود با یک شعر از او خاتمه میدهیم:
دم مزن گر همدمی میبایدت
خسته شو گر مرهمی میبایدت
تا در اثباتی تو بس نامحرمی
محو شو گر محرمی میبایدت
همچو غواصان دم اندر سینه کش
گر چو دریا همدمی میبایدت
از عبادت غم کشی و صد شفیع
پیشوای هر غمی میبایدت
اشک لایقتر شفیع تو از آنک
هر عبادت را نمی میبایدت
تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونست
عالمی در عالمی میبایدت
تا که این یک قطره صد دریا شود
صبر صد عالم همی میبایدت
هر دو عالم گر نباشد گو مباش
در حضور او دمی میبایدت
در غم هر دم که نبود در حضور
تا قیامت ماتمی میبایدت
در حضورش عهد کردی ای فرید
عهد خود مستحکمی میبایدت
دیروز یعنی ۲۵ فروردین در تقویم، روز بزرگداشت عطار بود. خواستم چیزی درباره عطار بنویسم ولی دومینوی کلمات ممتد نشدند. میخواستم بنویسم که عطار آن جور که باید و شاید بهش توجه نمیشه ولی فهمیدم خودم هم آن قدر توجهی نداشتم و سخت میتونم ازش صحبت کنم و اگر بخوام ازش تعریف کنم نهایت چیزی که میتونم بنویسم چند شعر از باقی عرفا در وصف عطاره، مثل اینها:
هفت شهر عشق را عطار گشت / ما همان اندر خم یک کوچهایم
عطار روح بود سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم
خواهد رسید رتبه صائب به مولوی / گر مولوی به رتبه عطار میرسد
یا برای مثال داستانها و افسانههایی که درباره زندگی عطار گفتهاند نظیر چگونگی تحولش و یا داستان مرگش. من هم نهایتا چیز زیادی از عطار یا درباره عطار نخواندهام. نهایتا چند خطی از تذکره الاولیا یا منطقطیر دیدهام یا نهایتا داستان شیخ صنعانش را خواندهام (همین مقدار را هم شاید مدیون تلاشهای شفیعی کدکنی باشیم وگرنه آشنایی همه با عطار بسیار احتمالا کمتر بود).
فارغ از همه اینها اما چیزی که برای من از عطار جالب است توانایی روایت ساختن بسیار OOD اش است. همان داستان سیمرغ و شیخ صنعان و یا همین شعری که به آن رپلای کردهام در ماجرای ابلیس. و خب این قبیل حرفها و روایتها، روایتهای خاص و خارج توزیع هستند، نمیشود خیلی سریع و از روی ظاهر قضاوتشان کرد و البته به این راحتی هم نمیتوان ادعای فهمیدنشان را داشت. مگر گهگداری که آدم در زندگی له میشود یا به حالت ملال خاصی میشود دچار یک احساسات لمس این قبیل مفاهیم عرفانی میشود. یک چیزهایی هستند که معنی دارند ولی خب معنیشان در معنیکردنشان نیست. گهگاه قابل لمس و چشیدن هستند ولی قابل بازگویی برای یکی که خارج این دایره است خیر. یک جور احساساتی هستند که در نگاه اول معقول نیستند ولی اتفاقا اگر از لایههای ظاهری عبور کنیم خیلی معقولند. معقولی که البته زیاد هم راضیکننده نیست. انگار یک چیزهایی هست در پس دین و عقل و عشق که ظاهربینان چه ظاهربینان دینی، چه عقلی و چه عشقی نمیتوانند ببینندش. یک واقعا چیزی هست که انگار همه اینها ذیلش قرار میگیرند و اینها هیچ کدام آن نیستند. دارم بد توضیح میدهم. خلاصه این که یک موقعیتهایی هست که شما آدمها را دوست دارید ولی نه آن گونه، به عقل تکیه ولی نه آن شکلی و به دین مقیدید ولی نه آن طور. نیازی هم نیست که حتما همه چیز را مجبور باشیم در عینک ماورایی ببریم و حرف بزنیم، علم و عقل و دین و عشق و ... همگی پدیدههای امرجشدنی اند، همگی از چیز ظریف شکننده آن پشت انگار ظاهر میشوند.
برای این که متن نه با کلمات من که با عطار تمام شود با یک شعر از او خاتمه میدهیم:
دم مزن گر همدمی میبایدت
خسته شو گر مرهمی میبایدت
تا در اثباتی تو بس نامحرمی
محو شو گر محرمی میبایدت
همچو غواصان دم اندر سینه کش
گر چو دریا همدمی میبایدت
از عبادت غم کشی و صد شفیع
پیشوای هر غمی میبایدت
اشک لایقتر شفیع تو از آنک
هر عبادت را نمی میبایدت
تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونست
عالمی در عالمی میبایدت
تا که این یک قطره صد دریا شود
صبر صد عالم همی میبایدت
هر دو عالم گر نباشد گو مباش
در حضور او دمی میبایدت
در غم هر دم که نبود در حضور
تا قیامت ماتمی میبایدت
در حضورش عهد کردی ای فرید
عهد خود مستحکمی میبایدت
استخاره از نگاهی دیگر
همیشه این افرادی که کارهاشون رو با استخاره انجام میدن رو نقد میکردم. نقد میکردم چون به لحاظ عقلی و منطقی و حتی دینی جور درنمیاد شما انتخابتون رو این شکلی واگذار کنید. امشب اما وقتی خودم برای یک تصمیمی چند ساعت دچار بیشفکری (overthink) و تردید و بعدش هم عذاب پس از تصمیم شدم تازه فهمیدم که استخاره اتفاقا یک استراتژی ساده ولی کارا است. طرف در واقع بالاخره یک انتخاب براش انجام میشه و چون بهش اعتقاد هم داره پاش میمونه. الگوریتم استخاره هم Halt میکنه، هم سریعه و هم به فرض داشتن زمان کافی برای سعی و خطاهای بعدی کامله، یعنی مثلا اگر تصمیمی که با استخاره گرفته به نتایج اشتباهی هم برسه فرد میگه لابد قسمت بوده و با طیب خاطر میره اکشن بعدی رو امتحان میکنه. در واقع استخاره یکسری کارکردهای ابزاری داره که بسیار انگار موثره.
پینوشت: من همچنان اعتقادی به استخاره ندارم.
همیشه این افرادی که کارهاشون رو با استخاره انجام میدن رو نقد میکردم. نقد میکردم چون به لحاظ عقلی و منطقی و حتی دینی جور درنمیاد شما انتخابتون رو این شکلی واگذار کنید. امشب اما وقتی خودم برای یک تصمیمی چند ساعت دچار بیشفکری (overthink) و تردید و بعدش هم عذاب پس از تصمیم شدم تازه فهمیدم که استخاره اتفاقا یک استراتژی ساده ولی کارا است. طرف در واقع بالاخره یک انتخاب براش انجام میشه و چون بهش اعتقاد هم داره پاش میمونه. الگوریتم استخاره هم Halt میکنه، هم سریعه و هم به فرض داشتن زمان کافی برای سعی و خطاهای بعدی کامله، یعنی مثلا اگر تصمیمی که با استخاره گرفته به نتایج اشتباهی هم برسه فرد میگه لابد قسمت بوده و با طیب خاطر میره اکشن بعدی رو امتحان میکنه. در واقع استخاره یکسری کارکردهای ابزاری داره که بسیار انگار موثره.
پینوشت: من همچنان اعتقادی به استخاره ندارم.
این کوت رو دیشب در صفحه اینستای نشر نی دیدم و به نظرم جالب اومد. اصل جمله از مارتین لوتر کینگ هست و به انگلیسی اون قدر جذاب نیست ولی ترجمه فارسی جالبش کرده. هر چند راجع به خود معنا و امکان معناکردن جمله بحث بشه داشت (حق چیه، شکست چیه، قدرت چیه و ...) ولی فارغ از حقیقت، عبارت دلنشینیه.
در کنار هم قراردادن کلمات خودش یک هنره
در کنار هم قراردادن کلمات خودش یک هنره
چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند؟
دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد
نیازِ نیمْشبی دفعِ صد بلا بِکُنَد
عِتابِ یارِ پریچهره عاشقانه بکَش
که یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکُند
ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمتِ جامِ جهاننما بکُند
طبیبِ عشق مسیحادَم است و مُشفِق، لیک
چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند؟
تو با خدایِ خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مُدَّعی خدا بکُند
ز بختِ خفته ملولم، بُوَد که بیداری
به وقتِ فاتحهٔ صبح، یک دعا بکُند؟
بسوخت حافظ و بویی به زلفِ یار نَبُرد
مگر دِلالتِ این دولتش صبا بکُند
حافظ
دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد
نیازِ نیمْشبی دفعِ صد بلا بِکُنَد
عِتابِ یارِ پریچهره عاشقانه بکَش
که یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکُند
ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمتِ جامِ جهاننما بکُند
طبیبِ عشق مسیحادَم است و مُشفِق، لیک
چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند؟
تو با خدایِ خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مُدَّعی خدا بکُند
ز بختِ خفته ملولم، بُوَد که بیداری
به وقتِ فاتحهٔ صبح، یک دعا بکُند؟
بسوخت حافظ و بویی به زلفِ یار نَبُرد
مگر دِلالتِ این دولتش صبا بکُند
حافظ
شیوه سودای عشق
عقل کجا پی برد، شیوهٔ سودای عشق؟
باز نیابی به عقل، سِرّ معمّای عشق
عقل تو چون قطرهایست، مانده ز دریا جدا
چند کند قطرهای، فهم ز دریای عشق؟
خاطر خیّاطِ عقل، گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت، لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کَون، پاک تبرّا کنی
راست بوَد آن زمان، از تو تولّای عشق
ور سر مویی ز تو، با تو بماند به هم
خام بوَد از تو خام، پختن سودای عشق
عشق چو کار دل است، دیدهٔ دل باز کن
جان عزیزان نگر، مست تماشای عشق
دوش درآمد به جان، دمدمهٔ عشق او
گفت اگر فانیی، هست تو را جای عشق
جان چو قدم در نهاد، تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند، قوّت و غوغای عشق
چون اثر او نماند، محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت، جملهٔ اجزای عشق
هست درین بادیه، جملهٔ جانها چو ابر
قطرهٔ بارانِ او، درد و دریغای عشق
تا دل عطّار یافت، پرتو این آفتاب
گشت ز عطّار سیر، رفت به صحرای عشق
عطار
عقل کجا پی برد، شیوهٔ سودای عشق؟
باز نیابی به عقل، سِرّ معمّای عشق
عقل تو چون قطرهایست، مانده ز دریا جدا
چند کند قطرهای، فهم ز دریای عشق؟
خاطر خیّاطِ عقل، گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت، لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کَون، پاک تبرّا کنی
راست بوَد آن زمان، از تو تولّای عشق
ور سر مویی ز تو، با تو بماند به هم
خام بوَد از تو خام، پختن سودای عشق
عشق چو کار دل است، دیدهٔ دل باز کن
جان عزیزان نگر، مست تماشای عشق
دوش درآمد به جان، دمدمهٔ عشق او
گفت اگر فانیی، هست تو را جای عشق
جان چو قدم در نهاد، تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند، قوّت و غوغای عشق
چون اثر او نماند، محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت، جملهٔ اجزای عشق
هست درین بادیه، جملهٔ جانها چو ابر
قطرهٔ بارانِ او، درد و دریغای عشق
تا دل عطّار یافت، پرتو این آفتاب
گشت ز عطّار سیر، رفت به صحرای عشق
عطار
Out of Distribution
سعدی از آن ور حالا که دیگر در یک اردیبهشت نیستیم و اندکی از جوگیری برای سعدی رد شدهایم، خوب است یکی از سرایدههای ood سعدی را هم ببینیم. این سروده سعدی برخلاف انتظار در قصیده است. سعدی این طور آغاز میکند که: به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار / که بر و…
نه آقای سعدی امسال حسش نیست
امسال هم به عادت چند سال اخیر سعی کردم به مناسبت روز سعدی، شعری از او بگذارم. منتها هر چه قدر که گشتم، هر چه قدر که خواندم و هر چه قدر که فکر کردم دلم با هیچ کدام به جنبش نیافتاد و نجوشید. هر شعری را که باز میکردم دیگر برایم جذابیت نداشت. عادی شده بود. تنها بیتی که وسوسهام کرد این بود:
آن هم از این رو که برایم جالب بود بفهمم منظور از این بیت چیست. حس میکردم معنی بسیار زیبایی پشتش است ولی نمیفهمم. از قبل میدانستم سیب در ادبیات فارسی استعاره از چانه معشوق است و از همین رو معنی و منظور پنهان این بیت هم برایم جذاب شده بود. منتهی هر چه در هنگامی که در در طول روز در راه و مترو بودم سرچ کردم دیدم بقیه هم تعبیر واحدی از معنای این بیت ندارند. فارغ از این بیت، آن هم به دلیل ایهام و ابهام در معنیاش، به باقی اشعار حال و حوصلهام نمیکشید. حتی شعر کلک هنر هم آن جور برایم مثل سابق نیست. به این نتیجه رسیدم که آن چه که از یک شعر، از یک جمله، از یک اثری هنری، یک اعتقاد، یا از یک پدیده اثر میکند، با آن که بسیار وابسته به آن پدیده است ولی نقش اصلی را در اثر پذیرفتن، ناظر دارد. من در شرایطی که مملو از استرسم و خالی از انگیزه نمیتوانم همان درک معنی از هر چیزی را داشته باشم. یعنی گاهی خود شعر همان است که بوده، همان سطرها و کلمات، اما حال و احوال آدم عوض شده است. روزگار فرق کرده و چشم و دل من دیگر آن شور و شوق پیشین را ندارد. و اصلا شاید پدیده عجیبی هم این وسط باشد. آن درکی که شما از یک چیزی در ۲۰ سالگی دارید با درک شما از همان در ۵۰ سالگی و حتی در ۸۰ سالگی فرق دارد. با تکهای از گلستان سعدی، روز سعدی امسال را هم پایان میدهیم.
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی
خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
عمر برف است و آفتاب تموز
اندکی ماند و خواجه غَرّه هنوز
زبان بریده به کنجی نشسته صُمٌّ بُکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حُکم
امسال هم به عادت چند سال اخیر سعی کردم به مناسبت روز سعدی، شعری از او بگذارم. منتها هر چه قدر که گشتم، هر چه قدر که خواندم و هر چه قدر که فکر کردم دلم با هیچ کدام به جنبش نیافتاد و نجوشید. هر شعری را که باز میکردم دیگر برایم جذابیت نداشت. عادی شده بود. تنها بیتی که وسوسهام کرد این بود:
میوه نمیدهد به کس، باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمیرسد، سیب درخت قامتش
آن هم از این رو که برایم جالب بود بفهمم منظور از این بیت چیست. حس میکردم معنی بسیار زیبایی پشتش است ولی نمیفهمم. از قبل میدانستم سیب در ادبیات فارسی استعاره از چانه معشوق است و از همین رو معنی و منظور پنهان این بیت هم برایم جذاب شده بود. منتهی هر چه در هنگامی که در در طول روز در راه و مترو بودم سرچ کردم دیدم بقیه هم تعبیر واحدی از معنای این بیت ندارند. فارغ از این بیت، آن هم به دلیل ایهام و ابهام در معنیاش، به باقی اشعار حال و حوصلهام نمیکشید. حتی شعر کلک هنر هم آن جور برایم مثل سابق نیست. به این نتیجه رسیدم که آن چه که از یک شعر، از یک جمله، از یک اثری هنری، یک اعتقاد، یا از یک پدیده اثر میکند، با آن که بسیار وابسته به آن پدیده است ولی نقش اصلی را در اثر پذیرفتن، ناظر دارد. من در شرایطی که مملو از استرسم و خالی از انگیزه نمیتوانم همان درک معنی از هر چیزی را داشته باشم. یعنی گاهی خود شعر همان است که بوده، همان سطرها و کلمات، اما حال و احوال آدم عوض شده است. روزگار فرق کرده و چشم و دل من دیگر آن شور و شوق پیشین را ندارد. و اصلا شاید پدیده عجیبی هم این وسط باشد. آن درکی که شما از یک چیزی در ۲۰ سالگی دارید با درک شما از همان در ۵۰ سالگی و حتی در ۸۰ سالگی فرق دارد. با تکهای از گلستان سعدی، روز سعدی امسال را هم پایان میدهیم.
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی
خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
عمر برف است و آفتاب تموز
اندکی ماند و خواجه غَرّه هنوز
زبان بریده به کنجی نشسته صُمٌّ بُکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حُکم
Out of Distribution
پدر هوش مصنوعی مدرن از اخبار مهم کامیونیتی هوش که در این چند روزه تعطیلات سال نو میلادی گم شده و کمتر شنیده شد، خروج Alec Radford از OpenAI بود. احتمالا اسم Radford رو نشنیدید اما از نظر برخیها به عنوان پدر GenAI و هوش مصنوعی مدرن نامیده شده. Radford در…
راست میگه، به طرز جالبی هیچ اثری ازش نیست.
Out of Distribution
راست میگه، به طرز جالبی هیچ اثری ازش نیست.
میزان ارادت من به Alec Radford به حدی است که دوست دارم به همین مناسبت گالری کانال رو مزین به تصاویری از ایشون در دوران جوانیشون کنم.
پینوشت: متاسفانه حتی عکسهای زیادی از استاد در دسترس نیستند.
پینوشت: متاسفانه حتی عکسهای زیادی از استاد در دسترس نیستند.
افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارند و تنهایی، آخرین گریزگاه انسانهای صادق است.
صادق هدایت