یک لیوان چای داغ، نوشته‌های حامد قدوسی hamed_ghoddusi
13.5K subscribers
125 photos
8 videos
65 files
350 links
در دانش‌گاه استیونس نیوجرسی اقتصاد مالی درس می‌دهم. حوزه تخصصم اقتصاد خرد کاربردی، اقتصاد انرژی و منابع طبیعی، مدیریت ریسک و کنترل بهینه تصادفی است. به علوم انسانی هم علاقه‌مندم. مسایل توسعه و سیاست‌گذاری ایران را دنبال می‌کنم و گاهی چیزهایی می‌نویسم.
Download Telegram
در باب بازار طرح ترافیک: بخش دوم

ایده سهمیه طرح ترافیک به عنوان یک استراتژی کلی در راستای وارد کردن مکانیسم‌های اقتصادی و بازار برای مدیریت مسایل شهری مطرح شد و طبعا مثل هر ایده اولیه دیگری باید جزییات و اثرات آن تحلیل شود. در این‌جا چهار مکانیسم اصلی را فهرست می‌کنیم:

۱) تخصیص اداری یا روش فعلی (یا سابق): تخصیص اداری طرح ترافیک به برخی شهروندان و امکان تردد برای سایر شهروندان با پرداخت هزینه (خرید طرح یا جریمه یا سایر روش‌های شبه/غیر قانونی)

۲)بازار سهمیه: استفاده از سهمیه برابر برای همه شهروندان، تعیین سقف روزانه کلان برای این سهمیه‌ها و ایجاد بازار الکترونیکی مبادله سهمیه‌ها بین شهروندان و بین روزها

۳) مکانیسم حراج: تخصیص روزانه یا هفتگی سهمیه تردد (متناسب با وضعیت آلودگی)، حراج عمده‌فروشی بسته‌های آنان به شرکت‌های خصوصی و امکان بازفروش بسته‌های عمده به خریداران خرد در قالب بسته‌های ساعتی تردد

۴) قیمت‌‌گذاری پیوسته سفر: استفاده از فناوری برای سنجش میزان تردد یک خودرو در مناطق دارای محدودیت و اعمال هزینه متناسب با میزان سفر (بدون نیاز به استفاده از کوپن یا طرح ترافیک)

مثل هر مساله دیگری روش‌های جدید هم مزیت‌ها و معایب خودشان را دارند. معضلات روش فعلی را به خوبی می‌دانیم و این‌جا یک بار دیگر فهرست می‌کنیم (و از خوانندگان هم دعوت می‌کنم که سایر مسایل را طرح کنند) و بعد در بخش‌های بعدی سراغ مشکلات و مزایای روش‌های جای‌گزین می‌رویم.

مشکلات روش فعلی:
۱) به خاطر تخصیص اداری طرح ترافیک باعث ایجاد رانت، بوروکراسی و فساد می‌شود.
۲) میزان سقف تردد روزانه را متناسب با وضع آلودگی تنظیم نمی‌کند و در نتیجه نمی‌تواند در روزهای آلوده از میزان تردد بکاهد.
۳) مجوز باینری است: فرق نمی‌کند که آیا فرد نیاز دارد که فقط ۱۰ دقیقه در طرح ترافیک تردد کند و یا تمام روز را آن‌جا باشد. در نتیجه انگیزه‌ای برای بهینه‌سازی سفر و کاهش تولید آلودگی نمی‌دهد.
۴) چون از یک قیمت اداری و ثابت در همه روزها استفاده می‌کند درآمد شهرداری را از محل فروش مجوز تردد بیشینه نمی‌کند تا برای توسعه حمل و نقل عمومی استفاده شود. در واقع معلوم نیست که تمایل به پرداخت برای سفر دقیقا چه قدر است.
۵) چون امکان انتقال و فروش موقت مجوز از یک نفر به نفر دیگر نیست، هزینه فرصت استفاده از مجوز صادرشده برای یک نفر صفر است و هیچ انگیزه‌ای برای کاهش تردد (خصوصا در روزهای آلوده) و تغییر محل سکونت و الخ به دارندگان مجوز نمی‌دهد. وقتی کسی مجوز را دارد انگیزه دارد تا حد امکان از آن استفاده کند.
۶) مجوز برای خودروهای مختلف یک‌سان است. یک ماشین کوچک و پاک و کم‌مصرف همان مجوز ترافیکی را لازم دارد که یک ماشین بزرگ و پرمصرف و آلوده کننده. در نتیجه انگیزه‌ای برای ارتقاء کیفیت خودرو نمی‌دهد.
۷) تعامل دینامیکی محدودیت طرح ترافیک با جریان ترافیک در مناطق اطراف و متصل به طرح و تاثیر آن روی ظرفیت ترافیکی تهران در نظر گرفته نمی‌شود.
۸) و البته یک مشکل غیراقتصادی که مناطق تحت پوشش طرح ترافیک به مناطق مرکزی محدود شده و لزوما گره‌های آلوده شهر را هدف نگرفته است (این مشکل ربطی به این شیوه ندارد و می‌تواند در بقیه روش‌ها هم باشد).

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
در باب قیمت بنزین

قیمت‌گذاری بنزین در کشور از آن گره‌ها است که اگر یک روزی با دست باز می‌شده الان با دندان هم باز نمی‌شود. در اکثر کشورهای دنیا بنزین یکی از اولین نامزدها برای اخذ «مالیات» بالا است (در کنار کالاهایی مثل سیگار و امثال آن)، در حالی که در کشور ما چند دهه‌ است که یکی از بزرگ‌ترین بخش‌های دریافت کننده «یارانه» است! در واقعیت نه تنها یارانه پولی عظیمی به بنزین داده می‌شود بل‌که این موضوع مقدار زیادی یارانه «ذهنی و فکری» هم دریافت می‌کند چون شهروندان و متخصصان به جای صرف وقت روی سایر مشکلات اساسی جامعه همه ساله باید وارد یک جدل ناروشمند و بی‌پایان شوند که نهایتا هم راه به جایی نبرده است.

۱) دردناک است که می‌بینیم که جامعه سال‌ها است به جای جنگیدن برای هدایت بودجه‌های نحیف دولت (که روز به روز هم نحیف‌تر می‌شود) به سمت یارانه شیر و نان و تغذیه مدارس مناطق محروم و بازنشستگی و بهداشت و مسکن طبقات کم‌درآمد و الخ، به انواع لطایف‌الحیل برای «حذف نشدن» یارانه بنزین تلاش می‌کند. این ماجرا نمونه‌ای از تعادل‌های سیاسی/اقتصادی موجود است که در آن طبقه متوسط و بالا (که مصرف کننده اصلی بنزین و دریافت‌کننده اصلی یارانه است) به نوعی توافق ضمنی با حاکمیت رسیده است و منفعت خود را هم ذیل استدلال‌های سست «مگر ما به قیمت جهانی حقوق می‌گیریم که بنزین را به قیمت جهانی بخریم*» پنهان می‌کند.

۲) یک صورت‌بندی دیگر که بحث واقعی‌سازی قیمت بنزین را به انحراف کشانده است استدلال «مصرف بنزین با افزایش قیمت آن تغییر نمی‌کند، پس اصلاح قیمت ضرورت ندارد» است. این که تقاضای بنزین کشش‌ پایینی دارد و مصرف آن حساسیتی به قیمت ندارد خاص جامعه ما نیست. صدها مطالعه در همه جای دنیا همین را نشان داده است. خود ما هم همین موضوع را برای ایران (خصوصا با استفاده از شوک‌های بعد از هدف‌مندسازی) تحلیل کرده و به همین نتیجه رسیدیم که مصرف پس از شوک قیمت تغییر نکرده است. کشش‌ناپذیری بنزین امری بدیهی است! جایی که بحث انحراف پیدا کرده است چسباندن بحث مدیریت مصرف بنزین به قیمت آن است.

۳) برای خروج از تله مصرف و قیمت باید خیلی روشن و بدون خجالت بگوییم که «هدف از اصلاح قیمت بنزین اساسا کاهش مصرف آن نیست!». اگر کالایی یارانه دریافت نکند و قیمت آن واقعی باشد، میزان مصرف شهروندان به خودشان مربوط است و نباید موضوع سیاست‌گذاری حکومت باشد، مگر در موارد استثنایی که برخی برون‌دادهای منفی (اکسترنالیتی) در مصرف آن موجود باشد. در مورد بنزین کمی دقیق شویم: اگر بنزینی که مصرف می‌شود در فضای محدود و آلوده شهری نباشد اثرات محیط‌زیستی آن (غیر از بحث کربن) خیلی شدید نخواهد بود. بنابراین اگر قیمت واقعی شده باشد، میزان مصرف شهروندان به خودشان مربوط خواهد بود و نیازی به ورود به بحث حساسیت مصرف به قیمت نیست. البته در این بین اثر لابی خودروسازان داخلی و محدود بودن انتخاب شهروندان برای خرید خودروهای کم‌مصرف به قیمت مناسب را هم باید خیلی روشن بیان کرد و مصرف بالا را صرفا متوجه مصرف‌کننده نکرد.

۴) موضوع کلیدی که باقی می‌ماند آلودگی هوای شهرها (خصوصا شهرهای بزرگ) است. به دلیل همان کشش پذیری پایین، ناهمگونی فضایی میزان آلودگی و سهولت قاچاق بنزین از یک منطقه به منطقه دیگر، اساسا قیمت بنزین نباید ابزار سیاست‌گذاری برای محدود کردن «سفر داخل شهری» باشد. برون‌دادهای منفی مصرف سوخت در مناطق داخل شهری (ذرات معلق) را باید با «مالیات سفر» و نه مالیات سوخت مدیریت کرد. اگر این قدم ذهنی برداشته شود، یکی از گره‌های مفهومی حل قیمت بنزین هم کم‌تر می شود: قیمت بنزین قرار نیست مساله آلودگی هوای تهران و اصفهان و بقیه شهرها را حل کند.

۵) سقوط قیمت بلندمدت نفت به حدود ۵۰ دلار برای هر بشکه تا حدی مساله را خود به خود حل کرده و قیمت فعلی داخلی را به قیمت واقعی جهانی نزدیک کرده است. قیمت «عمده فروشی» بنزین در دنیا حدود ۴۰ سنت برای هر لیتر است که می‌شود ۱۶۰۰ تومان. البته قیمت‌های خرده‌فروشی - به دلیل هزینه توزیع و مالیات‌های دولتی - خیلی بالاتر از این است.

جمع‌بندی: من اگر جای دولت باشم خیلی روشن و شفاف اعلام می‌کنم که واقعی کردن قیمت بنزین فقط و فقط به منظور حذف یارانه آن است و هدف‌های دیگر مثل کنترل مصرف و آلودگی اساسا جزو این اهداف نیست. همان موقع هم مکانیسم شفاف و پایداری را اعلام می‌کنم که تمامی این یارانه تمام و کمال به سمت بهبود معیشت و توانمندسازی دهک اول و در قدم بعدی دهک‌های ۲-۴ جامعه هدایت شود.

* هر وقت کسی گفت مگر به قیمت جهانی حقوق می‌گیریم که بنزین را به قیمت جهانی بخریم؟ بپرسیم چرا فقط بنزین؟ اگر این استدلال معتبر است پس چرا شلوار و گوشی موبایل و گوشت و تیرآهن و الخ را با همین استدلال به قیمت دست‌مزد داخلی نخریم؟

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
در باب قیمت بنزین: بخش دوم

پاراگراف بعدی چکیده‌ای از اولین مقاله اقتصادی است که من زمانی در روزنامه همشهری چاپ کردم و سرآغاز علاقه‌مندی‌ام به روزنامه‌نگاری اقتصادی شد. به نظرتان چند سال پیش؟

"ايران ارزان‌ترين قيمت بنزين را در دنيا دارد. چيزی حدود يک پنجم متوسط جهانی‌ که البته اگر قيمت دلار به طور مصنوعی پايين نگاه داشته نمی‌شد تا يک دهم هم می‌رسيد. آمارها نشان می‌دهد هم در كشورهای توليد‌كننده نفت و هم در كشورهايی با درآمد سرانه كم‌تر از ايران قيمت سوخت بيش از ايران است. وقتی به تجربه بین کشوری نگاه می‌کنیم به نظر می‌رسد بين قيمت بنزين و شاخص دموکراسی در كشورها رابطه يو شکلی برقرار است. يعنی در کشورهايی که شاخص دموکراسی بسيار پايين (مثل ديکتاتوری‌های آفريقايی) يا بسيار بالا (مثل نروژ) است قيمت بنزين بالا است و در کشورهايی با شاخص دموکراسی ميانه قيمت پايين است. دليلش هم ظاهرا اين است که در کشورهای ديکتاتوري، دولت هر جوری دلش می‌خواهد قيمت می‌گذارد و طبعا دوست دارد سوخت را هر چه بيشتر قيمت‌گذاری کند تا درآمد بيشتری به دست آورد. در کشورهايی با دموکراسی بالا نيز مردم بهای زيادی برای سوخت می‌پردازند ولی می‌دانند ماليات سوخت نهايتا صرف مخارج عمومی مفيدی مثل بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و امنيت بهتر می‌شود. می‌ماند کشورهايی با دموکراسی ميانه. مردم در اين کشورها خيلی به سياست‌مداران اعتماد ندارند و نمی‌توانند نظارت چندانی هم بر مصارف عمومی اعمال کنند ولی از طرفی هم قادرند از طريق نمايندگان مجلس کارهايی بکنند. خوب بهترين کار اين است که تا می‌شود قيمت را پايين نگاه داشت چون معلوم نيست اگر اين پول دست دولت برود با آن چه می‌کند. جالب است نه؟ بودن در ميانه سطح دموکراسی بهترين ميدان برای شکل‌گيری پوپوليسم و تعادل‌های قیمتی ناکار است. "

نسخه تفصیلی مطلب فوق در واقع ۱۴ سال پیش چاپ شده بود (سال ۱۳۸۲) . بازخوردهای متعدد و متنوعی که بر روی مطلب قبلی دریافت کردم حاکی از آن بود که در این ۱۴ سال وضع نه تنها به‌تر نشده بل‌که مکانیسمی که در آن مقاله قدیمی توضیح داده شده بود به عینه برای مردم ملموس شده است. خلاصه ده‌ها بازخورد انتقادی از خوانندگان می‌گفت که وقتی مردم به دولت اعتماد ندارند و مطمئن نیستند که منافع ناشی از حذف یارانه‌ها صرف چه نوع هزینه‌هایی خواهد شد، حاضر نیستند که از بنزین یارانه‌ای دست بکشند. یعنی با این که می‌دانند وضع فعلی در حالت ایده‌آل بهینه نیست ولی ترجیح می‌دهند بنزین یارانه‌ای نقد را بچسبند تا منافع نامعلوم ناشی از حذف یارانه را.

متاسفانه سال‌ها است که جامعه‌شناسان و اقتصاددانان و بقیه متخصصان علوم اجتماعی در مورد بحران «اعتماد» و عوارض آن در جامعه ما هشدار می‌دهند. همین مثال بنزین نشان می‌دهد که در غیاب اعتماد بین دولت و مردم، اقتصاد می‌تواند در تعادل‌های ناکارا قفل شود، منابع به شکل ناکارا هدر رود و اصلاحات حیاتی برای اقتصاد قابل انجام نباشد یا از سوی جامعه مورد پذیرش قرار نگیرد. امیدواریم تا وضعیت از این هم بدتر نشده است قدم‌های اصلاحی برای ترمیم این اعتماد و افزایش شفافیت و پاسخ‌گویی در مورد درآمدها و هزینه‌های دولت و نهادهای شبه‌دولتی برداشته شود.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
در باب قیمت بنزین: بخش سوم

اگر قیمت‌ بنزین بعد از هدف‌مندی «شناور» شده بود و به تصمیمات بوروکراتیک متصل نشده بود و بازار بنزین هم رقابتی شده و اجازه فعالیت بخش خصوصی در آن داده می‌شد شاید بحث قیمت بنزین در اقتصاد ایران اساسا خود به خود حل می‌شد و از مباحث سیاستی حذف می‌شد. قیمت بنزین هم مثل هر کالای دیگری به صورت تدریجی و تا حدی نامحسوس تغییر می‌کرد و آن اثر روانی یا هماهنگ‌سازی تورم که تغییرات یک‌باره و هر از چند ساله قیمت بنزین دارد هم از بین می‌رفت. این مطلبی است که در سال ۱۳۹۰ نوشته بودم و به نظر هنوز هم می‌تواند مرتبط باشد.

*******

طرح هدف‌مندسازی یارانه‌ها در مرحله اول خود سعی کرده است با یک جهش ناگهانی و بزرگ در قیمت فرآورده‌های نفتی و برخی اقلام غذایی، شکاف بین قیمت‌های مصرفی داخلی و قیمت‌های جهانی این محصولات را از بین برده یا کاهش دهد. تا به ام‌روز قیمت داخلی بسیاری از این موارد کمابیش ثابت بوده، در حالی که قیمت جهانی آن‌ها به شدت متغیر است. به عنوان مثال برای اقلام سوختی در یک طرف عوامل عرضه مثل تصمیمات اوپک، کشف منابع جدید، خرابی‌ها و خراب‌کاری‌ها در تاسیسات، طوفان‌‌های موسمی و الخ قرار دارد و در طرف دیگر شوک‌های مانا یا گذرای تقاضا مثل تغییر در رشد اقتصادی جهانی و منطقه‌ای، تغییرات دما و هوا، تغییرات فناوری در کنار نوسانات نرخ دلار و وضعیت بازارهای مالی روی قیمت‌ها اثر می‌گذارد و لذا تلاطم‌های ساعتی و روزانه قیمت این محصولات را شاهد هستیم.

با عنایت به این موضوع، یکی از نکات نسبتن مبهم در طرح هدف‌مندسازی، مکانیسم تطبیق دوره‌ای قیمت‌های رسمی داخلی با قیمت‌های متحول خارجی در طول زمان است. اگر قیمت‌‌های اسمی داخلی ثابت بمانند ولی قیمت‌های جهانی به هر دلیلی رشد کنند یا نرخ ارز افزایش یابد، شکاف پیشین بین قیمت واقعی داخلی و خارجی در طول زمان مجددن ظاهر خواهد شد. از سوی دیگر، اگر قیمت‌های خارجی یا نرخ ارز کاهش یابد – و تجارت خارجی سوخت آزادسازی نشده باشد – دولت رانت انحصاری را از این بابت به دست می‌آورد. تغییراتی از این جنس ایجاب می‌کند که مکانیسم مشخص و رسمی برای بازنگری دوره‌ای قیمت‌ کالاهای آزادسازی شده طراحی، تصویب واعلام شود.

چنین مکانیسمی می‌تواند با طیفی از روی‌کردهای مختلف پیاده‌سازی شود. در یک سوی طیف، وصل کردن مستقیم قیمت‌های داخلی به قیمت‌های جهانی قرار دارد. چنین شکلی از مکانیسم تضمین می‌کند که شکاف قیمتی کوچک بماند ولی در عوض قیمت‌های داخلی را متلاطم می‌کند و می‌تواند عوارض رفاهی داشته باشد. فراموش نکنیم که بودجه خانوار ایرانی به نسبت مصرف‌کننده غربی محدودتر و فناوری مصرف سوخت ناکارآمدتر است و لذا سوخت با قیمت جهانی سهم بزرگ‌تری از بودجه خانوار را شکل می‌دهد. پرداخت‌های نقدی وعده‌داده‌شده نیز عدد ثابتی دارد و با تغییرات قیمت تغییر نمی‌کند و نمی‌تواند تحولات قیمت را پوشش دهد. به این دلیل، قراردادن مصرف‌کنندگان در معرض قیمت‌های متلاطم جهانی (به شیوه‌ای که در کشورهای توسعه‌یافته کمابیش معمول است و قیمت‌ کالاهایی مثل بنزین به صورت روزانه تنظیم می‌شود) می‌تواند هزینه‌های رفاهی زیادی را به دنبال داشته باشد. این موضوع وقتی کالای مورد بحث کالایی فاقد جانشین در کوتاه‌مدت باشد تشدید می‌شود. مواد غذایی غیرپایه به نسبت کم‌تری دچار این مشکل هستند چون معمولن طیف وسیعی از مواد غذایی می‌تواند جای‌گزین هم شده و در برخی موارد هم مصرف برخی کالاها می‌تواند به تاخیر بیفتد. سوخت از چنین قاعده‌ای پی‌روی نمی‌کند. چرا که اولن جای‌گزین کوتاه‌مدتی برای آن وجود ندارد و ثانین امکان به تعویق انداختن مصرف آن وجود ندارد. افراد در هر صورت مجبورند تردد روزانه خود را انجام داده و منزل خود را گرم/خنک نگه دارند.

اگر به دلیل هزینه‌های فوق نخواهیم از این شیوه استفاده کنیم و دولت هم بخواهد هم‌چنان تامین‌کننده انحصاری مواد سوختی در کشور باقی بماند، باید تمهیدات لازم برای دست‌یابی متوازن به دو هدف راه‌بردی “حداقل‌سازی شکاف قیمتی” و “هم‌وارسازی قیمت”‌ (Smoothing) را تعبیه کند. خرید سوخت مصرفی از طریق بازارهای آتی (Futures Markets) و تضمین قیمت برای یک دوره مشخص یک راه‌حل ممکن در سوی دیگر طیف است. خوش‌بختانه به دلایل مختلف، صرفه ریسک (Risk Premium) در طرف خریدار قراردادهای آتی اکثر محصولات سوختی منفی است. به این معنی که خرید از بازار آتی به صورت میانگین منجر به پرداخت قیمت کم‌تری نسبت به خرید از بازار لحظه‌ای (Spot) می‌شود و لذا کشور از خرید در این بازارها نه تنها زیان نمی‌کند بل‌که می‌تواند قیمت کم‌تری هم پرداخت کند. نکته مهم برای اجرای این شیوه پذیرفتن ذات ریسکی این نوع خریدها و ایجاد حمایت‌های لازم برای افراد درگیر در خریدهای آتی است.


تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
راه حل دیگری برای این روی‌کرد، استفاده از صندوق‌های هم‌وارسازی قیمت مصرف‌کننده است که در کشورهای دیگر هم به کار گرفته شده است. دولت می‌تواند به جای استفاده از قراردادهای آتی، سطح قیمت مشخصی را به عنوان متوسط قیمت دوره بعد تضمین کرده و بعد فاصله مثبت و منفی قیمت‌های محقق شده از این قیمت‌ میانگین تضمینی را از طریق کاهش/افزایش موجودی صندوق هم‌وار کند. چنین صندوقی حتی در صورتی که واردات و فروش سوخت به بخش خصوصی واگذار شود نیز مفید خواهد بود و می‌تواند به عنوان یارانه متغیر مصرف‌کننده پرداخت شود، بدون این‌که بودجه دولت را به تحولات قیمت سوخت وصل کند.

در هر صورت، یک نکته مهم در مورد مکانیسم تنظیم دوره‌ای قیمت‌ها، شفافیت، قاعده‌مندی و ثبات آن است تا تصمیمات دل‌خواه و غیرقابل پیش‌بینی در مکانیسم تنظیم قیمت‌ها، عدم اطمینان‌های جدیدی را به عامل‌های اقتصادی تحمیل نکند.


تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
پیش‌گویی خودمحقق کننده و قیمت دلار

این را همیشه می‌گوییم که پیش‌گویی در علوم انسانی (بر خلاف علوم فیزیکی) می‌تواند خودش را بی‌دلیل «محقق» کند و یا حتی اگر مبنای درستی هم داشته باشد خودش را «ضایع» کند، چون عوامل انسانی که موضوع پیش‌بینی بودند، نتیجه پیش‌بینی را در رفتارشان اعمال کرده و در نتیجه خروجی کلان سیستم تحت تاثیر قرار می‌گیرد. در علوم فیزیکی این طور نیست. مثلا من اگر امروز بر اساس یک سری مدل‌سازی علمی دقیق بگویم که دمای هوای تهران فردا می‌شود ۵ درجه زیر صفر، به احتمال زیاد باد و باران رفتار خود را به خاطر این پیش‌بینی عوض نمی‌کنند و همین پیش‌بینی محقق می‌شود. ولی در علوم اجتماعی وضع کمی متفاوت است. به این دو حالت دقت کنیم:

الف) ضایع شدن پیش‌بینی: فرض کنید که ما بر اساس مدل‌سازی دقیق اپیدمیولوژیک مثلا بگویم که هفته دیگر صدهزار نفر در تهران از یک ویروس خیلی خطرناک جدید می‌میرند. در واقعیت، احتمالا این اتفاق هیچ گاه محقق نخواهد شد (حتی اگر واقعا چنین ویروس خطرناکی در راه باشد و مدل مکانیکی ما درست بوده باشد) چون با انتشار این خبر فورا تصمیماتی گرفته خواهد شد که نهایتا پیش‌بینی اتفاق نمی‌افتد و «ضایع» می‌شود: مردم از تهران می‌روند یا از خانه بیرون نمی‌آیند، مسوولات بهداشتی قرنطیه را شروع می‌کنند، واکسن زده می‌شود و الخ. به همین دلیل هم ارزیابی «کیفیت» پیش‌بینی ها در علوم اجتماعی خیلی سخت‌تر از علوم طبیعی است.

ب) پیش‌بینی خودمحقق‌کننده (Self-Fullfilling Prophecy): از آن طرف اگر یک شایعه بسازیم که مثلا بانک الف ورشکست شده است (بدون این که واقعا اتفاقی برای این بانک افتاده باشد) ممکن است این اتفاق بیفتد چون سپرده‌گذاران ناگهان برای بیرون کشیدن پول‌شان صف خواهند کشید و همین تقاضای ناگهانی برای خروج سپرده‌ها از بانک ممکن است آن‌ را ورشکست کند.

حال به بحث دلار برگردیم. قیمت دلار (در یک محدوده‌آی) می‌تواند مشمول «پیش‌بینی خودمحقق کننده» باشد. اگر قیمت امروز مثلا ۴۳۰۰ باشد و مردم به هر دلیلی (واقعی، شایعه یا صرفا ذهنی) باور کنند که قیمت قرار است ۵۰۰۰ تومان شود، سیل تقاضا برای خرید احتیاطی و سفته‌بازانه دلار روانه بازار خواهد شد و اگر عرضه فیزیکی دلار محدود باشد قیمت‌ها بالا خواهد رفت. بالا رفتن قیمت این باور را تقویت خواهد کرد که حدس روز قبل درست بوده (بازخورد مثبت) و عده بیش‌تری را روانه بازار دلار خواهد کرد و الخ. این تقاضا البته تا ابد ادامه پیدا نمی‌کند و وقتی انگیزه سفته‌بازانه کاهش پیدا کند (یعنی شوک مثبت به تقاضا فروکش کند) قیمت ممکن است به سطح بنیادی خود برگردد. به این ترتیب نوسان بزرگی در بازار ایجاد شده، عد‌ه‌ای سود کرده و عده‌ای زیان و نهایتا هم اقتصاد کشور - خصوصا بنگاه‌ها - از افزایش تلاطم‌ نرخ ارز زیان کرده است.

چرا این داستان هر روزه و در مورد هر بازاری نمی‌افتد؟ به نظر می‌رسد هر قدر شفافیت در مورد عوامل بنیادی بازار بیش‌تر باشد و یا اعتماد به این‌که یک نهادی (مثل بانک مرکزی) ابزاری برای تعهد به یک کانال قیمت دارد بالاتر باشد، شانس موفقیت چنین پیش‌گویی‌های خودمحقق‌کننده کم‌تر می‌شود. اگر ابزارهای مالی روی یک دارایی متنوع باشند (مثلا امکان خرید یا فروش قرارداد آتی وجود داشته باشد)، آن وقت تحلیل‌گرانی که معتقدند چنین موجی گذرا است موضع معکوس (به قول فرنگی‌ها Short Position) روی دارایی‌ها خواهند گرفت و با تحلیل این موقعیت‌‌ها بازار این شانس را خواهد داشت که اطلاعات موجود در مورد باور منفی را هم دریافت کند و دیدگاه خودش را اصلاح کند.

با درک این رفتار است که به نظرم همه ما - خصوصا کسانی که مرجعیت رسانه‌ای و علمی و اداری و سیاسی دارند - باید در ابراز نظر در مورد این نوع مباحث به شدت محتاط باشیم، خیلی مسوولانه رفتار کنیم و بدون دانستن مکانیسم‌‌های پیچیده بازار ارز کشور اظهار نظر نکنیم. همیشه این وسوسه وجود دارد که فرد با ارائه پیش‌بینی‌های شاذ بر سر زبان‌ها بیفتد و بعدا هم «اگر این پیش‌بینی محقق شد» به آن افتخار کند ولی اگر پیش‌بینی محقق نشد بی‌ سروصدا از کنار آن بگذرد. قیمت تعادلی دلار ممکن است بیش‌تر یا کم‌تر از نرخ واقعی باشد و بازار به تدریج راه خودش را پیدا خواهد کرد ولی رسانه‌ها نباید در آتش این تلاطم بدمند.

جمع‌بندی و توضیح و رفع ابهام: سیاست همیشگی بنده و این کانال «پرهیز مطلق» از ورود به هر نوع پیش‌بینی قیمت آینده دارایی (سهام، نفت، ارز، طلا، بیت‌کوین و الخ) است و به همین سیاست هم پایبند خواهم بود. روی‌کرد ما فقط تحلیل منطق رفتار بازارها با هدف کاستن از زیان‌های کلان ناشی از تلاطم‌ها و جلوگیری از اتلاف بی‌مورد منابع کشور در بازارهای مختلف است.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
در باب بنزین (بخش چهارم): سهمیه‌بندی

ظاهرا بحث‌هایی در مجلس طرح شده که سیاست افزایش قیمت بنزین را از طریق سهمیه‌بندی دنبال کنند. در نگاه اول - خصوصا از منظر روانی - ایده بدی نیست: به هر خودرو مقداری بنزین سهمیه‌ای یارانه‌ای می‌دهیم (مثلا ۵۰ لیتر در ماه) که کسی شکایت نکند که افزایش قیمت بنزین باعث افزایش هزینه‌های خانواده‌های کم‌درآمد شده است و بعد مصرف مازاد سهمیه را با نرخ آزاد یا حتی مالیات‌بندی شده می‌فروشیم (مثلا ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ تومان برای هر لیتر) تا از مشترکان پرمصرف مالیات هم دریافت کنیم.

این سیاست به لحاظ بسته‌بندی و بازاریابی سیاسی هوشمندانه است و احتمالا فروختن آن به جامعه و نمایندگان مجلس و رسانه‌ها خیلی راحت‌تر از آزادسازی مطلق قیمت بنزین خواهد بود. ولی ببینیم به لحاظ اقتصادی چه خواهد شد؟

۱) سوال: آیا همه باید بنزین سهمیه‌ای‌شان را تا آخر مصرف کنند یا می‌توانند به غیر منتقل کنند؟ طبعا نمی‌خواهیم مردم بیهوده بنزین بسوزانند. پس باید راهی برای انتقال بنزین سهمیه‌ای شهروندان کم‌مصرف به پرمصرف باشد. این کار یا از طریق یک بازار الکترونیکی (شبیه ایده کوپن طرح ترافیک) و یا به صورت غیررسمی و حضوری (فروش سهمیه کارت در محل پمپ‌بنزین) صورت خواهد گرفت. به هر حال همه دارندگان بنزین سهمیه‌ای قادر خواهند تا سهمیه خود را به قیمتی اندکی پایین‌تر از قیمت بنزین غیرسهمیه‌ای بفروشند (به اصطلاح اقتصادی Limit Pricing) و این وسط به اندازه حجم سهمیه ضربدر (تفاوت قیمت بنزین آزاد و سهمیه‌ای) پول نقدی به دست بیاورند.

۲) سوال: سهمیه بنزین را باید به چه کسی بدهیم؟ همه شهروندان یا فقط صاحبان خودرو؟ اگر بخواهیم به همه شهروندان بدهیم که در آن صورت سوال می‌شود که کسی که خودرو ندارد باید سهمیه بنزینش را چه کار کند؟ اگر بخواهیم فقط به صاحبان خودرو و موتورسیکلت بدهیم که خب سوال کلیدی می‌شود که چرا باید یک یارانه نقدشونده درشت (مبادله بند یک) را به جیب صاحبان خودرو بریزیم و به طبقات محروم ندهیم؟ مثلا کسی که یک ماشین خوابیده در پارکینگ دارد به واسطه آن یک کارت سوخت (معادل چند ده هزار تومان رانت در ماه) دریافت خواهد کرد ولی همسایه‌اش که ماشین ندارد از این یارانه محروم خواهد بود. هر قدر فاصله قیمت بنزین یارانه‌ای و آزاد بزرگ‌تر باشد «رانت» تخصیص یافته به صاحبان خودرو بزرگ خواهد بود و سیاست درست عکس خود عمل خواهد کرد: به جای هدف گرفتن طبقات محروم به طبقات متوسط سود خواهد رساند.

۳) سوال: قیمت خدمات و کالاها در جامعه بر چه اساسی تعیین خواهد شد؟ نرخ بنزین سهمیه‌ای یا آزاد؟ نظریه اقتصاد خرد فورا به ما می‌گوید که «هزینه نهایی» تولید کالا قیمت تعادلی آن را در بازار تعیین می‌کند که این هزینه عمدتا نرخ بنزین آزاد خواهد بود. ذهنیت عمومی این است که متوسطی از قیمت یارانه‌ای و آزاد مبنای تعیین قیمت‌ها خواهد بود ولی اگر نمودار عرضه بنزین و تقاضای حمل و نقل را بکشید - با فرض وجود تقاضا برای بنزین مازاد سهمیه - می‌بینید که قیمت تعادلی روی شاخه قیمت آزاد تعیین خواهد شد.

بند یک و دو را کنار هم بگذاریم: کسانی که به سهمیه بنزین نیاز برای تردد ندارد نهایتا آن را در بازار سیاه یا رسمی آب کرده و «پول نقدی» به جیب می‌زنند. شهروندانی هم که خودرو ندارند از این رانت محروم می‌شوند. کسانی که مصرف بنزین بالایی دارند باید واحد نهایی بنزین‌ را به قیمت بازار آزاد تهیه کنند.

خب به نظرتان «خروجی نهایی» این سیستم پس از این مبادلات چه خواهد بود؟ ایا نتیجه نهایی همان «یارانه نقدی» (برای شهروندان کم‌مصرف) در ترکیب با بنزین آزاد (برای شهروندان پرمصرف) نیست؟ با این تفاوت که یارانه نقدی نیازی به بند و بساط و هزینه‌های کارت سوخت و هزینه‌های مرده (Deadweight) مبادله سهمیه یا بنزین زدن با کارت بقیه و الخ ندارد. ضمن این‌که بحث این که به چه کسی کارت خودرو بدهیم و ندهیم هم در یارانه نقدی مطرح نیست.

این مثالی از سیاستی است که در نگاه اول هوشمندانه و متفاوت به نظر می‌رسد ولی وقتی اقتصاد آن را تحلیل کنیم نهایتا جذابیت اولیه دود شده و به هوا می‌رود و فقط مقداری اصطکاک و مبادلات نالازم اضافه در جامعه ایجاد می‌کند.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
در باب بنزین (بخش پنجم): منطق قیمت تعادلی

در مطلب قبلی گفتیم که «قیمت خدمات و کالاها در جامعه بر چه اساسی تعیین خواهد شد؟ نرخ بنزین سهمیه‌ای یا آزاد؟ نظریه اقتصاد خرد فورا به ما می‌گوید که «هزینه نهایی» تولید کالا قیمت تعادلی آن را در بازار تعیین می‌کند که این هزینه عمدتا نرخ بنزین آزاد خواهد بود. ذهنیت عمومی این است که متوسطی از قیمت یارانه‌ای و آزاد مبنای تعیین قیمت‌ها خواهد بود ولی اگر نمودار عرضه بنزین و تقاضای حمل و نقل را بکشید - با فرض وجود تقاضا برای بنزین مازاد سهمیه - می‌بینید که قیمت تعادلی روی شاخه قیمت آزاد تعیین خواهد شد.»

دوستان زیادی - حتی اقتصادخوانده‌ها - در مورد این بند تردید و ابهام داشتند. چون شهودهای این موضوع ورای بحث بنزین است و تقریبا برای همه بنگاه‌ها در شرایط مختلف صادق است، یک پست مستقل در مورد آن ارزش بحث دارد.

۱) خطای استفاده از قیمت «حسابداری»: یک استدلال رایج ذهنی در جامعه این است که اگر تولیدکننده درصدی از عوامل تولید را با قیمت P1 و درصد دیگری را با قیمت بالاتر P2 خریداری کند، قیمت فروش کالا در بازار بر اساس متوسط هزینه خریداری عوامل تولید (یعنی میانگین وزنی P1 , P2) تعیین خواهد شد. متاسفانه این نگاه حسابداری/مدیریتی برای تحلیل تعادل قیمت در اقتصاد کاملا غلط است. اقتصاد خرد به ما می‌آموزد که در بازار برای یک کالای مشخص یک قیمت وجود دارد و قیمت تعادلی بازار توسط «هزینه تولید آخرین واحد کالا» در بازار تعیین خواهد شد و مهم نیست هزینه تولید واحدهای قبلی چند بوده است. اگر هزینه تولید واحدهای قبلی پایین‌تر بوده باشد (یعنی تابع هزینه محدب باشد، مثالش همین بنزین سهمیه ای)، تفاوت بین هزینه تولید آخرین واحد و واحدهای قبلی تولید به عنوان «رانت» به تولیدکننده تعلق خواهد گرفت.

۲) خطای فراموش کردن «هزینه فرصت»: مساله را جور دیگری هم می‌توان دید و به همان نتیجه رسید: تنها قیمت مرتبط برای تولیدکننده «هزینه فرصت» استفاده از منابع برای تولید است. وقتی اقتصاد خرد درس می‌دهیم به دانشجویان یاد آور می شویم که «مهم نیست شما عوامل تولید را چند و کی خریده اید»، شرکتی ممکن است موجودی مواد اولیه خود را قبلا به قیمت بالاتر یا پایین‌تر از قیمت روز خریداری کرده باشد، مهم این است که در «لحظه تولید» موجودی عوامل تولید را چه قیمتی می‌توانید بفروشید. در تعادل کلان اقتصاد، این قیمت روز عوامل تولید است که ساختار هزینه و قیمت تعادلی را تعیین می کند.

در مورد بنزین سهمیه‌ای چون قرار بر این است که حجم بنزین یارانه‌ای فقط ۵۰ میلیون لیتر در روز باشد (مصرف واقعی حدود ۸۰ میلیون لیتر است)، بازار هرگز در حجم بنزین یارانه‌ای پاک نخواهد شد و همیشه تقاضایی در حدود ۳۰ میلیون لیتر برای بنزین آزاد خواهد بود. بنابراین در تعادل «هزینه فرصت» سوزاندن هر لیتر بنزین برای هر عاملی - شهروند، راننده تاکسی، شرکت حمل بار، الخ - معادل قیمت بنزین آزاد خواهد بود، ولو این‌که خود آن‌ها بنزین را به قیمت یارانه‌ای دریافت کرده باشند.

اگر برای‌تان این نتیجه عجیب است به این ادعای حتی شاذتر فکر کنید که اگر به تاکسی‌ها هزاران لیتر هم بنزین یارانه‌ای داده شود، باز قیمت حمل و نقل بر اساس نرخ بنزین آزاد تعیین خواهد شد! اگر تاکسی مجبور نباشد که کار کند (فرض کنیم امکان ردیابی تاکسی‌ها نیست)، راننده همیشه باید بین گزینه فروش سهمیه در بازار آزاد و سوزاندن بنزین برای خدمات حمل و نقل فکر کند. بنابراین در تعادلی که خدمات حمل و نقل در جامعه ارائه می‌شود، کف کرایه‌ها در نرخی تعیین خواهد شد که از فروش معادل بنزین آن در بازار آزاد سودآورتر باشد و این یعنی باید بالاتر از نرخ فروش آزاد باشد. اگر این شرط برقرار نباشد راننده‌های تاکسی خانه‌نشین شده و فقط سهمیه خود را در بازار می‌فروشند.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
در باب تعرفه خودرو هیبریدی

تصمیم دولت برای افزایش تعرفه خودروهای هیبریدی باعث عصبانیت و نارضایتی زیادی در بین مردم و فعالان محیط‌زیست شد. خودم همان موقع - که اتفاقا مصادف با روزهای آلودگی هوای تهران بود - آن‌‌جا بودم و می‌شد موج این نارضایتی را از این تصمیم و ضمنا از توضیحات قانع‌نکننده و نادقیق سخن‌گوی دولت در هفته‌های آینده دید. بر اساس آموخته‌هایم از بحث‌های متخصصان فنی موضوع این چند خط به ذهن من می‌رسد.

۱) خودروی برقی و هیبریدی با هم فرق اساسی دارند! تصور می‌کنم این نکته کمابیش روشن است که عملکرد خودروهای برقی (که از شبکه برق تغذیه می‌شوند) و خودرو هیبریدی (که برق باطری‌شان را نهایتا باید از انرژی موتور بنزینی خودشان تامین کنند) به لحاظ توزیع فضایی آلودگی با هم کاملا متفاوت است. آلودگی محیط‌زیستی خودرو برقی در محل تولید برق (نیروگاه خارج از شهر) اتفاق می‌افتد و حتی جنس آلودگی آن هم متفاوت است. خودروی هیبریدی برق خود را از هدرنرفتن انرژی خودرو در زمان ترمز و نیز موتور بنزینی در سرعت‌های بالا تامین می‌کند. خودروی برقی می‌تواند تاثیر بسیار اساسی روی آلودگی هوای شهری داشته باشد ولی حداقل سه مشکل اساسی دارد: گران است، نیاز به زیرساخت گسترده شارژ در شبکه برق دارد و برد محدودی با یک شارژ دارد.

۲) خودروی هیبریدی به‌تر از خودروی بنزینی مشابه عمل می‌کند و آلودگی کم‌تری تولید می‌کند ولی به هر حال آلودگی‌اش فقط درصدی (مثلا ۳۰-۴۰ درصد) کم‌تر از یک خودروی بنزینی با فناوری موتور مشابه است. مثلا مصرف نسخه هیبریدی یک نوع تویوتا کمری ۲.۲ (گالن/ ١٠٠ مایل) است ولی مصرف نسخه بنزینی همین ماشین حدود ۳.۱ است. حال دقت کنیم که همان خودروی بنزینی با فناوری مناسب ممکن است «چند صد درصد» به‌تر از خودروهای ساخت داخل یا خودروهای موجود در ناوگان کشور عمل کند. به زبان ریاضی و اقتصاد «بهبود نهایی هیبریدی بودن» در مقایسه با «بهبود نهایی خودروی کم‌مصرف» کوچک است. البته در نهایت این که هیبریدی چه قدر به‌تر از بنزینی عمل می‌کند به مشخصات شهر مثلا فرکانس ترمز کردن، شیب خیابان‌ها، سرعت متوسط و الخ بستگی دارد.

۳) حال به اقتصاد مساله برگردیم: تعرفه خودروی هیبریدی قبلا ۵ درصد بود، در حالی‌که تعرف خودروهای بنزینی مشابه در محدوده ۴۰-۵۰ درصد و امثال آن بود. این تفاوت تعرفه ناگهان قیمت‌های نسبی دو نوع خودرو - از یک شرکت - را در بازار به صورت نامتعادلی به هم می‌زد. از آن مهم‌تر: این تفاوت تعرفه «رانت» قابل توجهی (در حد چند ده میلیون روی هر خودرو) فقط برای تغییر نوع خودرو از بنزینی به هیبریدی ایجاد می‌کرد. خیلی وارد جزییات نمی‌شویم و خود خوانندگان به‌تر می‌دانند که وقتی تعرفه‌های گمرکی این قدر جزیی است و یک علامت روی برگه‌ای (از بنزینی به هیبریدی) قدرت خلق چند ده میلیون تومان صرفه‌جویی گمرکی دارد چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد. مساله صرف کشور ما هم نیست و این مثال‌ها را در کتاب‌های درسی می‌زنند که وقتی یک تیک زدن این قدر ارزش دارد، ممکن است کسی که باید آن تیک را بزند بلاخره خسته باشد یا سرش شلوغ باشد یا حواسش نباشد یا عینکش را جا گذاشته باشد و «اشتباهی» خودروی غیرهیبریدی را هیبریدی علامت بزند! یک راه توصیه شده جهانی برای کاهش فساد در نظام اداری حذف این نوع تصمیمات جزیی ولی با ارزش مالی خیلی بالا از فرآیند اداری است.

خلاصه حرف: با توجه به قیمت بالای خودروهای هیبریدی (که از نزدیک ۲۰ هزار دلار شروع شده و بالاتر می‌رود) فقط درصد اندکی از جامعه قادر به خرید آن خواهند بود. ضمنا این‌که تفاوت خیلی بزرگی بین میزان آلودگی آن‌ها با خودروهای مشابه بنزینی وجود ندارد. در نتیجه تعرفه ترجیحی به این بزرگی (۵ درصد هیبریدی در مقابل ۵۰ درصد) کمک خاصی به حل مشکل آلودگی هوای شهرها نمی‌کند و بیش‌تر یک رانت برای صاحبان خودروهای گران خارجی است. اگر قرار بر کاهش تعرفه برای حفظ محیط‌زیست است باید تعرفه «همه خودروهای مدرن و کم‌مصرف و کم‌آلاینده» - مستقل از مشخصات فنی و فناوری موتور - یک جا کم شود، خصوصا خودروهای ارزان و کم‌مصرف که بتواند نقش موثری در تغییر ساختار ناوگان خودروهای شخصی داشته باشد.

پ.ن: بحث اولیه این موضوع در گروه تخصصی «مدیریت کربن و آب و انرژی» طرح شده و از نظرات دوستان متخصص در این گروه برای نوشتن این متن بهره برده بودم. پس از نشر مطلب بحث‌های تکمیلی مفیدی در این گروه مطرح شد که امیدوارم خلاصه‌ای از آن‌ها را هم در مطلب دومی منتشر کنم.


تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
مقاله علمی: «خام یا تصفیه شده؟ تحلیل انتقادی سرمایه‌گذاری پایین‌دست نفت برای کشورهای اوپک»

چند سالی است که اقتصاد صنایع پایین‌دست (خصوصا پالایش نفت) بخشی از سبد پژوهش‌های دانش‌گاهی من را تشکیل می‌دهد. بخشی از علاقه‌مندی ام به این حوزه به تجارب مشاوره با صنایع معدنی کشور در سال‌های دور بر می‌گردد که همیشه با سوالات مهم و نه چندان آسان مثل «آیا فقط در بالادست مس/آلومنیوم/گاز/فولاد/الخ بمانیم یا وارد پایین‌دست شویم؟» مواجه بودیم.

در این بین تحلیل دقیق و درست بحث پالایش‌گاه نفت خام - خصوصا با توجه به جنبه‌های سیاسی، خودکفایی و محیط‌زیستی - اهمیت خاصی برای کشور دارد. حساسیت این جنبه‌های کیفی قابل درک است ولی جنبه‌ای که به نظر می‌رسد درک درستی در مورد آن وجود ندارد و چند بار هم در این جا نوشته‌ایم تصور اغراق‌آمیز در تخمین «ارزش افزوده» پردازش و پالایش نفت خام است. این برداشت نه محدود به این مقطع تاریخی و نه محدود به کشور ما است: تمبری مربوط به دهه پنجاه در ایران وجود دارد که در آن رویای صنعت نفت کشور را رسیدن به «از چاه به باک خودرو» دانسته، یعنی تکمیل زنجیره ارزش از بالادست تا مدیریت پمپ بنزین‌ها در دنیا (کاری که مثلا شرکت نفت کویت زمانی انجام داد و بعد از آن بیرون آمد). این تصور محدود به کشور ما نیست: سیاست‌مداران اکثر اقتصادهای مبتنی بر منابع طبیعی موضع سیاسی مخالف فروش محصول بالادست و به نفع فروش محصول پردازش شده دارند.

چند باری در گروه‌های تخصصی و نیمه‌تخصصی در این مورد بحث شد و موضوعی که به چشم می‌آمد فقدان منابع تحلیلی در مورد موضوع و سایه انداختن مواضع سیاسی، بوروکراتیک، تبلیغاتی و مهندسی صرف روی موضوع بود، آن هم موضوعی که مستلزم میلیاردها دلار هزینه سرمایه‌گذاری برای کشور است. حتی ادبیات آکادمیک به طرز عجیبی روی این موضوع کم رونق است و تا جایی که جست و جو کرده‌ایم در ۲۰ سال گذشته تقریبا هیچ مقاله‌ تحلیلی روی این موضوع مهم نوشته نشده است. این تجربه من و نویسنده همکارم پروفسور Franz Wirl (استاد مشهور اقتصاد انرژی دانش‌گاه وین) را به این نتیجه رساند که خوب است یک مقاله مروری روی موضوع نوشته شود و شواهد بروز در مورد این موضوع جمع‌بندی و ارايه شود. نتیجه مقاله‌ای شد که می‌توانید در لینک زیر مطالعه کنید.

https://papers.ssrn.com/sol3/papers.cfm?abstract_id=3116172

در این مقاله خلاصه‌ای از استدلال‌ها به نفع و علیه سرمایه‌گذاری پایین دست در کشورهای نفتی، مجموعه‌ای از شواهد تجربی و دو مدل تئوری را ارائه می‌کنیم و یک نتیجه ساده تولید می‌کنیم: نسبت ارزش افزوده اضافه در پایین‌دست (به نسبت بالا دست) برای کشورهای اوپک بسیار کوچک است ولی پایین دست می‌تواند پوشش ریسک (Hedging) محدودی برای این کشورها فراهم کند. اثر پوشش ریسک در قیمت‌های پایین نفت خصوصا برجسته‌تر می‌شود.

مثل همیشه منتظر و مشتاق دریافت نظرات انتقادی دوستان گرامی برای اصلاح و بهبود مقاله هستم.

* معمولا اولین سوالی که در مقابل استدلال «فقدان ارزش افزوده در پالایش‌ معمولی نفت» به ذهن خواننده غیرآشنا با اقتصاد خرد می‌رسد این است که «پس چرا همه دنیا روی آن سرمایه‌گذاری می‌کنند؟». این سوال از یک طرف موجه است ولی از طرف دیگر درست طرح نمی‌شود: جواب ساده این است که طیف عظیمی از صنایع رقابتی در دنیا با «سود اقتصادی صفر» فعالیت می‌کنند ولی هزاران واحد تولیدی در آن‌ها فعال هستند! در واقع سود صفر و وجود «این همه سرمایه‌گذاری/ هزاران واحد تولیدی» دو روی یک سکه و معلول هم هستند و تعادل جایی شکل می‌گیرد که هزار و یکمین واحد دیگر سودی ندارد! این موضوع را در پست مستقلی بیش‌تر باز می‌کنیم.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
چهار درس‌ زندگی از سی تا چهل سالگی

دیروز چهل ساله شدم و یکی از دوستان خواست که چند نکته که در فاصله ۳۰ تا ۴۰ سالگی از زندگی آموختم و در مقایسه با ده سال قبل در نگاهم به خود و دنیا تغییر ایجاد کرد را بگویم. سوال جالبی بود و بعضی پاسخ‌هایم را این‌جا را این‌جا می‌نویسم تا کمی هم تنوع در حال و هوای کانال ایجاد شود.

منشاء این تغییر نگاه (غیر از گذر سن) چه بوده؟ در مورد شخص من عواملی مثل زندگی در غربت و درک موقعیت‌هایی مثل تنهایی، اقلیت بودن، تبعیض و گاه حتی مورد تحقیر واقع شدن، دوری کوتاه و بلند از وطن، فراخ‌تر شدن محدوده هم‌زیستی با آدم‌ها، دیدن زندگی‌ها، عقاید و سرنوشت‌های خیلی متنوع‌تر، اجبار مواجهه با اتفاقات شدید، تلخ و تجربه نشده در زندگی و البته یک مورد خاص هم‌نشینی بیش‌تر با سینمای جهان و سینمای مستقل و صنعت نمایش و روایت شاید از همه بیش‌تر نقش داشته‌اند. البته اگر در ایران بودم شاید جور دیگری بودم و مثلا از درس‌های ناشی از تجربه مدیریت و رهبری و تعامل با دنیای کسب و کار و نظام اداری و سیاست‌گذاری و امثال اسم ببرم که اتفاقا این دهه تقریبا به طور کامل از آن محروم بودم. به هر حال این‌ها منتخب من از این یک دهه گذشته بود. چهار نکته‌ای که می‌نویسم را احتمالا خودم و بقیه روی کاغذ و در عالم نظر خوب می‌دانیم. تفاوتش برای من آن‌جا بود که از یک عامل ذهنی تبدیل به عینکی برای دیدن دنیا و راه‌نمای عمل شدند.

۱) درس اول: سیاهی همیشگی نیست، همیشه نوری ته روزن هست! در جوانی تجربه‌ای از کوهنوردی داشتم: هوای کوه خیلی ناپایدار است خصوصا در بهار. زیاد پیش می‌آید که در روز معمولی و حین برگشتن از قله ناگهان برف و باد و باران ظرف چند دقیقه همه چیز را به هم می‌ریزد، جوری که گاهی فکر می‌کنی دیگر نمی‌توانی قدم از قدم برداری و دنیا به آخر رسیده است. ولی وقتی از دل این کولاک عبور می‌کنی بیرون می‌آیی ناگهان می‌بینی که آن پایین آفتاب درخشان و زندگی عادی در جریان است و خبری از تیره و تاری دو ساعت پیش نیست. در فاصله ۳۰-۴۰ سالگی من اتفاقاتی در کشور و زندگی ام افتاد که ابتدا تصور می‌کردم آینده زندگی‌ام وارد مسیر بی‌بازگشتی شده است. این طور نبود، مثل آن کولاک کوه، سرمای زمستان جامعه و زندگی شخصی هم موقتی است و از آن عبور می‌کنیم. دنیا این قدر قطعی نیست و سیاهی و سختی هم همیشگی و تا ابد نیست. به نظرم کسانی که می‌تو‌انند در بدترین شرایط برپا و امیدوار بمانند این نکته را برای خود درونی کرده‌اند و همیشه در افق بلند زندگی، روشنی بعد از شب تاریک را می‌بینند.

۲) درس دوم: خوش‌حالی تابعی از موفقیت تعریف شده توسط جامعه نیست! جامعه معمولا درس غلطی به افراد می‌دهد: موفقیت ممکن نیست مگر با پیمودن مسیرهای استاندارد و از پیش‌تعریف شده موفقیت (تحصیل در دانش‌گاه خوب، شغل در یک سازمان مطرح، ...). من در چهل سالگی به نتیجه عکس این رسیده‌ام: خوش‌حالی زمینی بسیار فراخ‌تر از این چند معیار تنگ است. یکی از ‌مشغولیت‌های چند سال اخیرم نگاه کردن و آموختن از زندگی انسان‌‌های خوش‌حال و پرانرژی و پراثری است که اتفاقا با معیارهای جامعه مدرن (خصوصا جامعه سرمایه‌داری) اصلا موفق محسوب نمی‌شوند. نسبت به ده سال قبلم خیلی بیش‌تر این سوال را می‌پرسم که چه چیزهایی در «درون آدم‌ها» است که آن‌ها را به این موقعیت از خوش‌حالی و رضایت از زندگی رسانده است.

۳) درس سوم: اصالت زندگی را نباید فدای فرصت‌های حقیر کرد! معمولا در کتاب‌های پرفروش مدیریت و موفقیت و بازاریابی و امثال آن به آدم‌ها می‌آموزند که «فرصت‌ها در دنیا محدود است و باید همیشه مترصد قاپیدن آن بود». این نگاه آخر سر در دل خودش «نمایش» و «تصنع» را به عنوان عوامل موفقیت تجویز می‌کند. تجربه زندگی درست برعکس این را به من نشان داد: زمین خدا وسیع است و زندگی هر کس با مقداری نوسان و چند سالی این طرف و آن طرف، دست آخر بازگشت به میانگین همه داشته‌ها و کرده‌های او است. حرص نباید داشت و در کمین فرصت‌ها هم نباید بود. اگر سر انسان به اصل کارش گرم باشد دیر یا زود بهره‌اش از زندگی را می‌برد و هر قدر این «گرم بودن سر به اصل کار» بیش‌تر باشد، ماحصل زندگی هم پایدارتر و عمیق‌تر و رضایت‌بخش‌تر خواهد بود.

۴) و نهایتا درس چهارم: هرگز هیچ موقعیت ویژه (Privilege) خود، طبقه، قوم، قبیله، کشور، ... را بدیهی و مفروض نگیر و هم‌واره با نگاه انتقادی و تردید به محق بودن این موقعیت‌ها و محرومیت بقیه دنیا از آن نگاه کن. به خاطر بیاور که اگر موقعیتی هم هست، چند برابر آن را به بقیه جامعه بشری مقروض و مدیون هستی.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
صدای دهک اول جامعه باشیم، بخش اول

در راسته‌ی عطاری‌های بازار شیراز دنبال زنجبیل تازه بودم که خانم مسنی که مدتی بود در جلوی مغازه‌ای منتظر بود صدایم کرد. صدایش آن قدر ضعیف بود که چند بار مجبور شدم گوش بدهم تا بلاخره بفهمم چه می‌خواهد. پول نمی‌خواست، فقط ازم می‌خواست که برایش مقداری گیاه کوهی بگیرم (چیزی شبیه کاکوتی). پرسیدم مادر این را برای چه می‌خواهی؟ گفت دیابت دارم و غذایم نان و پنیر است. باید جوشانده این را کنار غذایم بخورم که قندم بالا نرود. پرسیدم چیز دیگری نمی‌خواهی، گفت نه همین خوب است. یک کیسه نسبتا پر برایش گرفتم که ظاهرا برای چند هفته‌اش کفایت می‌کرد و کلش شد «۲۰ هزار تومان»، تقریبا هم‌قیمت یک فنجان اسپرسو در چند مغازه آن طرف‌تر. کمک دیگری هم از من قبول نکرد. با نگاه تعقیبش کردم، نه از کسی پولی نخواست و نه چیز دیگری. کیسه گیاه کوهی‌اش را زیر چادرش زد و از بازار رفت ...

وقتی می‌‌گوییم دهک اول جامعه، یعنی نزدیک هشت میلیون انسان که با درآمد ماهیانه نزدیک ۸۰۰ هزار تومان «برای کل خانوار» زندگی می‌کنند، یعنی کم‌تر از ۳۰ هزار تومان (هفت دلار) در روز. درامد دهک اول تقریبا نصف دهک دوم است و بیش‌ترین فاصله بین دهکی را دارد، فاصله نسبی بقیه دهک‌‌ها با دهک بعدی این قدر بزرگ نیست*. از مطالعات نقشه فقر در کشور می‌دانیم که اهالی این دهک‌ها به احتمال بیش‌تری کجا هستند، در روستاهایی** در مناطق محروم مثل سیستان و ایلام و برخی مناطق مرکزی و الخ.

خانم ابتدای مطلب محتمل است یکی از دهک‌اولی‌ها باشد: احتمالا حقوق بازنشستگی و دریافت تامین اجتماعی و پس‌اندازی ندارد. اگر خوش‌شانس بوده باشد شاید خانه‌ کوچک و قدیمی از آن خود دارد که محتمل است ارزش دارایی اندکی داشته باشد ولی درآمد مصرفی برای او تولید نمی‌کند. احتمالا تحت پوشش کمیته امداد است و چند صد هزار تومانی در ماه دریافت می‌کند که عمده زندگی‌اش با آن می‌چرخد (البته اگر توسط مددکاران شناسایی شده باشد یا آن قدر توانمند بوده باشد که برای تحت پوشش گرفتن اقدام کرده باشد). خوش‌بختانه چند سالی است تحت پوشش درمانی است و یا اگر بیمار شود احتمالا در یک بیمارستان دولتی درمان می‌شود. یارانه نقدی ۴۵ هزار تومان در ماه هم به کمکش می‌آید و برایش مهم است، ممکن است سبد کالای نقدی هم به اول تعلق بگیرد ولی محتمل هم هست که بی‌خبر بماند یا نتواند تهیه‌اش کند. فرزندانش کجا هستند و چرا ازش مراقبت نمی‌کنند؟ شاید اصلا فرزندی ندارد یا فرزند/فرزندانی دارد که از خودش گرفتارتر است، مثلا معتاد یا در گوشه زندان یا ترک دیار کرده.

درآمد سرانه کشور ما با معیار اسمی (نه PPP) حدود ۵ هزار دلار در سال است. این البته به این معنی نیست که حقوق و دست‌مزد هر نفر باید به این رقم نزدیک باشد، به این دلیل که بخش نسبتا بزرگی از درآمد سرانه از محل خدمات عمومی (مثل تحصیل رایگان) تامین می‌شود و جزو دست‌مزد خصوصی نیست. درآمد سرانه ۵ هزار دلاری (۲۰ هزار دلار با معیار PPP) شایسته این کشور نیست و باید خیلی بیش‌تر از این بشود، ولی به هر حال زندگی طبقه متوسط ایرانی و ۴ دهک بالا «کمابیش» متناسب با وضعیت درآمد سرانه کشور است. ولی وضعیت دهک اول اصلا تناسبی با متوسط ظرفیت اقتصاد این کشور نیست و فاصله زیادی با حداقل زندگی دارد که اقتصاد ایران - حتی در وضعیت رکودی فعلی - می‌تواند برای تک‌تک شهروندانش تامین کند.

یک روزی در اواخر دهه پنجاه سید مرتضی آوینی دوربینش را برداشت و رفت مستندی ساخت و بشاگرد را به بقیه کشور معرفی کرد تا آن‌ها که نمی‌دانستند و ندیده بودند بدانند که همه ایران تهران و اصفهان نیست. امروز هم «ماهی ها در سکوت می میرند» و امثال آن هر از چندی وجدان جامعه را تکان می‌دهد ولی باز آن قدر گرفتاری دیگر هست که فراموش شوند. این دهک به صدای بلندتری در بین کارشناسان و صاحبان رسانه و تریبون و قدرت نیاز دارد.

مطلب را ادامه می‌دهیم ...

* البته شاید یک دلیلش این است که بخشی از دهک اول را خانواده‌های تک‌نفری و کم‌جمعیت تشکیل می‌دهند.

** هزینه زندگی در روستاها در برخی جنبه‌ها (مثل مسکن و حمل و نقل) از شهر کم‌تر است. فقرای ساکن روستاها امکانات آموزشی و بهداشتی و تفریحی کم‌تری به نسبت شهر دارند ولی ممکن است در برخی جنبه‌ها (مثل تغذیه) به‌تر از فقرای شهری با درآمد اسمی مشابه عمل کنند.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
صدای دهک اول جامعه باشیم، بخش دوم

سوال کلیدی این است که «چرا صدای دهک اول»؟ مگر وضعیت دهک‌های بعدی (مثلا تا دهک ۴) خیلی به‌تر است؟ جواب این است که نه خیلی بهتر نیست. اکثریت جامعه در وضعیت سختی هستند ولی «دهک اول» (به عنوان یک متافور) برخی مشخصه‌های ویژه دارد که در چارچوبی که من و برخی دوستانم به اقتصاد ایران نگاه می‌کنم نیازمند رفتار متفاوتی از سوی کارشناسان و مقامات و فعالان است.

دلیل اول: دهک اول موتلفی در نظام قدرت (به معنی عام) ندارد.

۹ دهک دیگر تا حدی نمایندگان و صدای خود را دارند: دهک دهم و نهم هم در دل نظام اداری حضور دارد و هم نهادها و انجمن‌ها و اتاق‌ها و نهادهای تخصصی بخش خصوصی و ضمنا مطبوعات کاغذی پرصدا و پرنفوذی دارند . طبقه متوسط شاید حضور کم‌تری در نظام رسمی قدرت دارد ولی صدای رسانه‌ای‌اش و کارشناسی‌اش خیلی بلند است و به گوش هم می‌رسد (یک موردش را در بحث افزایش عوارض خروج دیدیم). طبقات پایین‌تر هم به نوبه خود نمایندگان متعدد خود را دارند. بخشی از مقامات فعلی از طبقات محروم برخاسته‌اند و کم یا زیاد گفتمان آن‌ها را نمایندگی می‌کنند، بخشی از نمایندگان مجلس متحد طبیعی روستاییان صاحب زمین هستند (یک موردش هم‌راهی نکردن نمایندگان با قوانین مدیریت محدودسازی مصرف آب کشاورزی است)، کارگران صنعتی و بیکاران شهری هم به انواع شیوه‌های سخت و آسان دست‌آخر صدای‌شان را به گوش جامعه می‌رسانند. آن کسی که تقریبا هیچ تریبون و فروم اجتماعی مستمری برای برای بیان وضعیت زندگی‌اش، نوع رابطه‌اش با بقیه جامعه، ساختار معیشتش و انتظاراتش ندارد «دهک اول» است.

دلیل دوم: اقتصاد معیشت دهک اول با دیگر دهک‌ها فرق دارد.

دهک اول تقریبا هیچ بهره‌ مستقیمی از رشد اقتصادی و به اصطلاح مزایای سرریز آن (Trickle Down) ندارد. دهک‌های دیگر مستقیم و غیرمستقیم از رشد اقتصادی منتفع می‌شوند. وقتی اقتصاد کشور فعال می‌شود و مثلا پروژه‌های نفت و گاز و پتروشیمی عسلویه راه می‌افتد، با کم و زیادش بقیه دهک‌ها منتفع می‌شوند: شرکت‌های خصوصی مهندسی و پیمانکاری و قطعه‌سازی رونق می‌گیرند (دهک دهم) و شرایط کار برای مهندسان و متخصصان (دهک‌های ۶-۹)، جوش‌کار ماهر و سرکارگر و راننده کامیون (دهک ۴ و ۵)، و دست آخر نیروی کار غیرماهر و ساده و خدماتی (دهک ۲ و ۳) هم به‌تر می‌شود. وضع این افراد که به‌تر شود صنعت ساختمان و گردشگری و الخ رونق می‌گیرد و باز زنجیره قبلی برای مشاغل جدید تکرار می‌شود و الخ. خلاصه این‌که وضعیت زندگی دهک‌های بالاتر با افزایش بهره‌وری اقتصاد و رشد اقتصادی است که به صورت پایدار به‌تر می‌شود.

ولی با ساختار اقتصادی فعلی متاسفانه اثر رشد اقتصادی تا به دهک‌های پایین‌تر برسد چیز زیادی از آن باقی نمی‌ماند* و به این خاطر هم وضعیت زندگی این افراد کمابیش مستقل از تمام افت و خیزهای اقتصاد ایران در پنج دهه قبلی بوده (شاید معدود زمان‌هایی که وضع آن‌ها تغییر ملموس کرد یکی اوایل انقلاب و جنبش جهادسازندگی و فضای حول آن بود و دیگری تا حدی در زمان احمدی‌نژاد). به خاطر شرایط بدنی، سنی یا ذهنی، گذشته زندگی و موقعیت جغرافیایی، بخشی از اعضای این دهک اساسا فرصت و توان مشارکت جدی در فرآیند جریان اصلی اقتصاد را ندارند که با رونق اقتصاد وضع‌شان به صورت خود به خود به‌تر شود. مطلب قبلی را با داستان آن خانم در شیراز شروع کردم که بگویم بحث‌هایی از جنس «نگرانی از تن‌پروری ناشی از یارانه نقدی» (که مطالعات دقیق حتی اثر آن در دهک‌‌های دیگر را هم رد می‌کند) اساسا این جا بی‌معنی است. اگر داستان زندگی این افراد در سیاست‌گذاری‌ها و بحث‌های عمومی فراموش شود، چرخه رشد اقتصادی به خود خود ممکن است تا سال‌ها هیچ منفعت مستقیمی به آنان نرساند.

مطلب را ادامه می‌دهیم ...

* البته اثر غیرمستقیم را نباید نفی کرد: اگر وضع اقتصاد به‌تر شود هم نسل جوان‌تر این خانواده‌ها وضعیت به‌تری پیدا می‌کنند (پسر آن خانم ممکن است کاری پیدا کند و به‌تر بتواند به مادرش رسیدگی کند) و هم منابع دولتی برای تقویت بودجه بهزیستی و کمیته امداد و وزارت رفاه و برنامه‌های توان‌مندسازی و بیمه سلامت و بازسازی بافت‌های فرسوده و الخ بیش‌تر می‌شود.


تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
چند نکته کوچک در مورد بازار کار تحصیل‌کردگان در کشورهای توسعه‌یافته

اروپا که زندگی می‌کردم دوست نازنینی داشتم که ۲۰ سالی از من بزرگ‌تر بود و دکترای جامعه‌‌شناسی داشت، انصافا هم جامعه‌شناس تیزبین و قابل و خوش‌محضری بود ولی به قول خودش در عمرش نتوانسته بود شغلی مرتبط با رشته‌اش بیابد. چند ماهی در بیمارستانی به عنوان متصدی پردازش نظرسنجی مشتریان کار کرده بود و خوشش نیامده بود و رها کرده بود و دیگر هم چیزی گیرش نیامده بود. دلیلش هم روشن بود: در یک کشور اروپایی ممکن است سالیانه ۱۰۰ نفر دکترای جامعه‌شناسی فارغ التحصیل شوند ولی در کل برای مثلا ۱۰ نفر دکترای این رشته موقعیت جدید وجود داشته باشد. در دوره کارشناسی ارشد منشی گروه ما که کارش هماهنگی کلاس‌ها و امثال آن بود دکترای زبان‌های آسیایی داشت و چینی و ژاپنی بلد بود ولی شغل روزانه‌اش این بود!

اگر می‌گویید آن‌ها اروپا بود و علوم انسانی به این یکی داستان توجه کنید. دانش‌جوی آمریکایی داشتم که لیسانس مهندسی داشت و دکترای ریاضیات مالی (یعنی فردی با مهارت‌های کاربردی). بعد از فارغ التحصیلی جایی دیدمش و گفتم چه کار می‌کنی؟ گفت هنوز کار پیده نکرده‌ام و فعلا راننده اوبر هستم تا وقتی که شغل مرتبطی پیدا کنم. چند ماه بعد دوباره دیدمش، گفت پس از مدتی جست و جو شغلی به عنوان مدرس پاره‌وقت دانش‌گاه پیدا کردم و چند ماه دیگر کارم را شروع می‌کنم! در بوستون رستورانی بود که گاهی می‌رفتیم، متصدی‌اش از MIT لیسانس فیزیک داشت!

این چند نکته شاید بخشی از وضعیت بازار کار در دنیا را تصویر کند:

۱) فارغ التحصیلی در یک رشته تقریبا هیچ تضمینی برای دریافت شغل در آن رشته ایجاد نمی‌کند. به دلیل تاخیرها در دریافت بازخورد از بازار و اینرسی‌ها و هزینه‌‌های تعطیلی و اضافه کردن ظرفیت رشته‌ها، متاسفانه مکانیسم تعیین اندازه رشته‌ها در دانش‌گاه‌ها خیلی متناسب با اندازه فرصت‌های شغلی در بیرون نیست (هر چند در بلندمدت سعی می‌کند آن را دنبال کند). هم اکنون تعداد فارغ‌التحصیلان دکترای فیزیک در آمریکا احتمالا ده برابر فرصت‌های شغلی تخصصی موجود در این رشته است ولی به دلایل مختلف که باید جداگانه بحث کرد دانش‌گاه‌ها هم‌چنان به جذب دانش‌‌جوی دکترا ادامه می‌‌دهند.

۲) به خاطر گسترش آموزش عالی، دست‌یابی به آموزش آن‌لاین و مهاجرت متخصصان، دنیا پر از نیروی تحصیل‌کرده - در همه رشته‌ها - شده است. وضعیت با مثلا پنج دهه قبل تفاوت دارد که نیروی تحصیل‌کرده کم‌یاب و فرصت شغلی به سادگی مهیا بود. عرضه تخصص در اکثریت رشته‌های تحصیلی از تقاضای تخصصی موجود در آن‌ها بیش‌تر است.

۳) ورود هوش‌ مصنوعی و یادگیری ماشینی موج جدیدی از جای‌گزینی نیروهای انسانی را ایجاد خواهد کرد و این بار احتمالا «نیروهای متخصص» و تحلیل‌گران هدف این موج بیکاری خواهند بود. همین الان گسترش الگوریتم‌های یادگیری ماشینی (ML) باعث افزایش جدی بی‌کاری در بین «وکلا» شده‌اند، یعنی رشته‌ تخصصی که همیشه بازار کار مطمئن و جذابی داشت.

۴) تحصیل با «هدف توسعه فردی و غنای افق فکری و علایق شخصی» را باید از تحصیل «برای بازار کار» تفکیک و در عین حال ترکیب کرد. به این خاطر «دو رشته‌ای» بودن تبدیل به استاندارد آموزشی دانش‌گاه‌های برخی کشورهای اروپایی شده است. فرد می‌داند که مثلا بازار کار تاریخ هنر یا فلسفه علم یا زبان‌های هند باستان یا اخترفیزیک ممکن است محدود و دشوار باشد ولی مثلا برای برنامه‌نویس رایانه یا تحلیل‌گر بیمه یا پرستار احتمالا فرصت شغلی خوبی وجود دارد. بنابراین در دانش‌گاه دو رشته را با هم تحصیل می‌کند، یکی برای علایق شخصی و دیگری برای معیشت. این ترکیب افرادی با افق‌های فکری بازتر و زندگی شخصی خوش‌حال‌تر تربیت می‌کند. نوع دیگر نظام آمریکایی است که فرد در دوره لیسانس چیزی که دوست دارد را می‌خواند (البته اگر امکان مالی آن را داشته باشد) و بعد با یک دوره فوق لیسانس یک تا دو ساله، مهارت‌های متفاوت و جدید و کاربردی برای بازار کار کسب می‌کند. دوستی دارم که کارشناسی ارشد مردم‌شناسی دارد ولی یک دوره بهداشت دهان و دندان را هم گذرانده و به واسطه آن شغل خوب و کم استرس و پاره‌وقتی به عنوان تکنیسین در یک مطب دندان‌پزشکی دارد و به علایق مردم‌شناسی‌اش هم می‌رسد.

این مورد آخر هر چند به جبر زمانه کمابیش در کشور ما هم دنبال شده ولی تبدیل به یک اصل در نظام آموزشی و در ذهنیت افراد نشده است. سال‌‌ها است که این را می‌شنویم که دانش‌کده‌های علوم انسانی و اجتماعی و علوم پایه ما باید بیش‌تر به سمت مهارت‌های بازار کار محور بروند و به موازات آن ذهنیت «دو/چند تخصصی» بودن را بین دانش‌جویان ترویج کنند ولی در عمل هنوز اتفاق مهمی نیفتاده است.


تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
رویداد سه روزه برنامه نویسی برای ساختن یک اپ برای ساماندهی کمکهای داوطلبانه در زمانهای وقوع حوادث طبیعی
evnd.co/ukqst
@HackaDisaster
@Mantama_Iran
مدارس سمپاد، فرصتی برای شمول طبقاتی

کلاس سوم ابتدایی که بودم مدرسه‌مان در جایی در مرز بین شهر و روستا بود و بخش بزرگی از دانش‌آموزان از طبقات خیلی محروم بودند. پرورشگاهی نزدیک مدرسه بود که گروهی از هم‌کلاسی‌های ما از آن‌جا می‌آمدند و از طریق آن‌ها می‌توانستیم روزنه‌ای به زندگی داخل یک پرورشگاه‌ داشته باشیم. هم‌کلاسی داشتیم که پدرش به جرم قتل زندانی بود. دو سه سال بعد دوچرخه‌ام را برای پنچرگیری بردم، دیدم ترک تحصیل کرده است و آن‌جا شاگردی می‌کند. بعد از ۳۰ سال هنوز هم لبخندش از دیدن من و تعمیری که انجام داد و پول هم نگرفت را به خاطر دارم... همان موقع‌‌ها تازه کتاب‌های صمد بهرنگی را هم کشف کرده بودم و می‌توانستم تصوری ذهنی از زندگی آدم‌ها در «۲۴ ساعت در خواب و بیداری» و «تاری وردی» و «یک هلو هزار هلو» و الخ داشته باشم ولی هیچ کدام جای این تجربه عینی را نمی‌گرفت. از این حیث خودم را بسیار خوش‌شانس می‌دانم که حداقل یک سال از تحصیلم را در مدرسه‌ای بودم که با بخشی از محروم‌ترین، حاشیه‌‌ای‌ترین و زحمت‌کش‌ترین قشرهای جامعه تماس نزدیک داشته باشم. بعد از آن را هم هیچ وقت در مدارس غیرانتفاعی و امثال آن تحصیلی نکردم و چند سال بعدش (قبل از تحصیل در سمپاد) در مدارس کاملا معمولی شهر بودم ولی تجربه آن مدرسه به عنوان یک نهایت از اختلاط طبقات اجتماعی برایم منحصر به فرد بود.

من متخصص مسایل آموزشی نیستم و بحث در مورد وجوه مثبت و منفی مدارس ویژه و سیاست بهینه برای تنوع مدارس و مزایا و معایب مدارس سمپاد را باید به متخصصان موضوع سپرد. فقط از منظر «اختلاط اجتماعی» این نکته را به متولیان یادآوری می‌کنیم که مدارس سمپاد شاید تنها گزینه و فرصتی در کشور بود که امکان تجربه تحصیل با کیفیت و مشترک بین دانش‌آموزان از طبقات اجتماعی مختلف را فراهم می‌کرد. اگر این فرض (قابل مناقشه) را بپذیریم که به هر حال کسانی که در امتحان ورودی سمپاد پذیرفته می‌شدند با احتمال بیش‌تری نقش‌های تخصصی و رهبری در کشور را برعهده خواهند داشت، آن وقت باید به این موضوع فکر کنیم که آیا لازم نیست این دانش‌آموزان با تجربه اجتماعی غنی‌‌تری تحصیل کنند و درک به تری از آدم‌های مختلف جامعه داشته باشند؟

در شرایط فعلی کشور ما وقتی مدارس سمپاد را حذف کنید، تفکیک طبقاتی اتفاق خواهد افتاد. وقتی بودجه دولتی آموزش محدود است، دانش‌آموزان با امکان مالی به‌تر به سراغ مدارس غیرانتفاعی خواهند رفت و شاید تا پایان تحصیل‌شان فرصت تجربه رابطه انسانی خارج از طبقه خود اقتصادی-اجتماعی خود را نداشته باشند. مدرسه سمپاد هم به این طبقه فرصت تجربه غنی‌‌تر می‌داد و هم با سیاست شهریه اختیاری و متناسب با درآمد که معمولا اجرا می‌شد، نوعی سوبسید بین طبقاتی (Cross-Subsidization) ایجاد می‌کرد.

البته شاید بشود در شرایط فعلی هم تصحیحی انجام داد. برخی کشورها این سیاست را دارند که مدارس غیرانتفاعی و خصوصی موفق را الزاما موظف به پذیرش رایگان درصدی از دانش‌‌آموزان با توان اقتصادی پایین و عمل‌کرد تحصیلی خوب می‌کنند. مقالات مشهوری در سال‌های اخیر نشان داده اند که شمول‌گرایی و تنوع جمعیتی در مدارس خصوصی به نفع هر دو نوع دانش‌آموزان است. نمی‌دانم آیا در کشور این قانون را داریم یا نه ولی اگر نداریم، به عنوان یک قدم نسبتا آسان می‌توان سیاست شمول (Inclusion) و اختلاط طبقاتی اجباری در عرضه خصوصی آموزش را ترویج کرد.

پ.ن: مجددا روشن می‌کنم که این متن لزوما مخالف یا مدافع مدارس سمپاد نیست. ظاهرا دلیل روانشناسی و تربیتی قوی و موجهی برای انحلال این مدارس وجود دارد. حرف این است که اگر مدارس سمپاد منحل شدند، باید فکری به حال خلا‌ء‌ای که در این متن به آن اشاره شده است کرد، مثلا با سیاست‌هایی از نوع پاراگراف آخر.


تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
مقاله علمی: کشش درآمدی تقاضا یا کشش درآمدی مصرف؟

در این مقاله کوتاه یک نکته ساده ولی نسبتا مغفول در مدل‌سازی و تدریس اقتصاد را برجسته می‌کنیم: کشش درآمدی تقاضا متفاوت از کشش درآمدی مصرف است و تفاوت این دو متغیر به میزان کشش‌پذیری تابع عرضه بستگی دارد (که تقریبا هیچ گاه در زمان تدریس اقتصاد خرد در بحث کشش درآمدی تقاضا از آن صحبت نمی‌شود). ما این از مشاهده ساده شروع می‌کنیم که از نظر ما تفاوت مفهومی مهمی بین «کشش قیمتی تقاضا» و «کشش درآمدی تقاضا» وجود دارد. برای تحلیل کشش قیمتی تقاضا صرف دانستن تابع تقاضای فعلی* کفایت می‌کند، با تغییر برون‌زای قیمت می‌توان به خروجی تابع تقاضا نگاه کرده و کشش قیمتی تقاضا را تخمین زد.

در مقابل کشش درآمدی تقاضا مفهومی پیچیده‌تر است چون شوک به درآمد باعث جا به جایی کل منحنی تقاضا می‌شود. به زبان ریاضی ما این‌جا با یک تبدیل در «فضای تابعی» (Functional Space) سر و کار داریم که یک تابع تقاضا را گرفته و یک تابع تقاضای جدید تولید می‌کند. نکته کلیدی این است که بر خلاف کشش قیمتی تقاضا، جا به جایی کل منحنی تقاضا قابل مشاهده کردن در بیرون نیست چون ما هیچ وقت کل این تابع را مشاهده نمی‌کنیم و فقط تقاطع تابع تقاضا و تابع عرضه یعنی «مصرف در تعادل بازار» را مشاهده می‌کنیم. برای مشاهده‌پذیر کردن و تخمین تجربی کشش درآمدی تقاضا، باید به تقاطع یک تابع تقاضای مشخص و یک تابع عرضه مشخص نگاه کنیم و در نتیجه «مصرف» را ثبت کنیم.

حال چرا - ورای ملانقطی و مته به خشخاش گذاشتن - این تفکیک در عمل مفید و مهم است؟ ما یک دلیل ساده اقامه می‌کنیم: به خاطر دور بودن عرضه اکثر کالاها از حالت کشش کامل، از تخمین‌های سطح فردی برای کشش درآمدی تقاضا نمی‌توان نتیجه سیاستی کلان گرفت! مثلا اگر ببینیم که کشش درآمدی افراد برای مسکن ٪۲۰ است، یعنی با افزایش یک درصد درآمد ۰.۲٪ به مصرف مسکن آن‌ها اضافه می‌شد، نمی‌توان از آن نتیجه گرفت که اگر وضع کشور به‌تر شد و درآمد کل کشور مثلا ۵٪ بالا رفت مصرف مسکن ۱٪ زیاد می‌شود! چون در سطح کلان وقتی تقاضای همه برای مسکن بالا برود «قیمت درون‌زای» مسکن (به خاطر کشش ناپذیری عرضه زمین شهری) بالا می‌رود و دیگر در "سطح کلان" کشش ۲۰٪ نخواهد ماند. در حالت حدی نشان می‌دهیم که اگر عرضه کالایی کاملا کشش‌ناپذیر باشد، با شوک درآمد تابع تقاضا جا به جا می‌شود (کشش مثبت درآمدی تقاضا) ولی «مصرف» کل اصلا تکان نمی‌خورد! عدم توجه به این نکته ساده خطایی است که مقالات زیادی مرتکب می‌شوند. توجه به چنین مساله‌ای در تخمین کشش درآمدی کالاهایی مثل بنزین، گاز طبیعی، برنج، گوشت، سفر تفریحی و امثال آن مهم است.

اصل مقاله را می‌توانید در این لینک مطالعه کنید.

https://papers.ssrn.com/sol3/papers.cfm?abstract_id=3122844

* اگر دقیق باشیم همین نقد را می‌توان در مورد کشش قیمتی تقاضا هم گفت. با تغییر برون‌زای قیمت یک کالا، تابع تقاضا هم ثابت نمی‌ماند چون محدودیت بودجه مصرف‌کننده باعث جا به جایی توابع تقاضای همه کالاها می‌شود. در نتیجه مجبوریم فرض کنیم که از این اثر صرف نظر کرده‌ایم. در زمان طرح «کشش درآمدی» و منحنی انگل هم فرض می‌کنیم که «قیمت» کالا ثابت است. ولی این فرض را در زمان تعمیم تخمین فردی به کلان نمی‌توان حفظ کرد.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
مصاحبه در مورد آب و کشاورزی

این میزگرد مشترک با دکتر تهامی‌پور و رامین فروزنده کمی قدیمی است ولی از حیث آرشیو کردن مطالب بازنشر می‌کنم. در میزگرد سعی کردیم شمایی از پیچیدگی‌های موجود برای سیاست‌گذاری و حل بحران اب کشاورزی در ایران را تشریح کنیم.


تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi
رفتار تکاورانه در محیط حرفه‌ای، بخش اول

این مطلب چند قسمتی را سال ۱۳۸۶ نوشته بودم، زمانی که خودم بیش‌تر درگیر فعالیت‌های مشاوره و مدیریتی بودم. در این سال‌ها چند بار دوستانی سراغ آن مطلب را ازم گرفته‌اند و هر چند کمی با حال و هوای کلی کانال تفاوت دارم ولی فکر کردم بد نیست این‌جا - با اندکی تلخیص - بازنشر کنم. طبعا اگر امروز می‌نوشتم احتمالا نکات دیگری را در آن دخیل می‌کردم.
*******************
ما در ایران شرکت های بزرگ مشاوره و پژوهش نداریم که روی تربیت نیروی انسانی سرمایه گذاری کنند. نیروی انسانی هم بین شرکت های مختلف و کارفرمایان متفاوت در حال جا به جایی است و لذا کسی انگیزه ندارد برای تربیت نیرویش انرژی چندانی صرف کند. لذا متاسفانه توسعه مهارت ها تا حد زیادی به عهده خودمان است. من ایده های خودم نسبت به مهارت ها و سبک زندگی یک نیروی تکاور (البته عمدتا در صنعت مشاوره) می نویسم. شما هم لطفا بنویسید که یاد بگیریم.

۱) به تولید خروجی در سر موقع و در چارچوب بودجه متعهد باشید. کار حرفه ای شوخی بردار نیست و هیچ کارفرمایی هم پول اضافه ندارد تا کنجکاوی شما را ارضاء کند. یک شرکت مشاوره خصوصی با یک مرکز تحقیقاتی دولتی متصل به پول نفت فرق دارد.

۲) سرنخ های اطلاعاتی درحوزه خودتان را بشناسید، نسبت به محیط حرفه ای‌ هوشیار باشید و اتفاقات جدید را دنبال کنید. بخش مهمی از سرنخ ها از دانستن مشخصات افراد مطرح و کتاب ‌ها و مجله ها و سایت ها و موسسات و همایش ها به دست می آید.

۳) فراموش نکنید که همیشه داشتن یک خروجی اولیه بسیار به تر از نداشتن خروجی و سر دواندن مدیر و کارفرما است. بخشی از مشکل معمولا از این ناشی می شود که حوصله ندارید یا نمی توانید خودتان را متعهد کنید که همین قدری که کار کرده اید را کنار هم بگذارید و روی کاغذ بیاورید.

۴) پس به نوشتن منظم عادت کنید. تا وقتی ننویسید موضوعات در ذهنتان روشن نمی شود. بنویسید و بعدا اصلاح کنید ولی با نوشتن راحت باشید. مخاطبان و کارفرمایان کسانی که می توانند به زبان مکتوب و روان صحبت کنند را خیلی دوست دارند.

۵) منظم و سوار بر موضوع باشید و اجازه ندهید ماده خام‌ها بر ذهن شما غلبه کند. اگر ده ها فایل تصادفی از اینترنت پیدا می کنید قطعا در دل آن ها گم خواهید شد.

۶) تکاورها کارشان را دوست دارند و آن را با شوق دنبال می‌کنند. اگر انگیزه نداشته باشید نمی توانید ۲۰ ساعت مداوم روی یک پروژه کار کنید و اگر نتوانید این کار را بکنید تکاور نمی شوید. زمانی که نسبت به موضوع کاران دغدغه دارید حتی موقع خواب بودن هم روی آن کار خواهید کرد!

۷) مهارت های ارائه موثر و دقیق و معطوف به نتیجه را یاد بگیرید. ممکن است ایده های خوبی داشته باشید ولی اگر نتوانید آن را روشن و منظم و هدف‌مند به بقیه منتقل کنید جدی گرفته نمی شوید.

۸) خودتان را به کار با اشکال و نمودارهای مفهومی عادت دهید. یکی از بزرگ ترین مهارت های تکاوران خلق مدل های مفهومی برای مساله ای است که روی آن کار می کنند. مدل مفهومی به شما اجازه می دهید تا نتایج را جمع بندی کنید و با بقیه گفت و گوی موثر برقرار کنید.

۹) “کتاب های” درسی دوره لیسانس و کتاب های آموزشی رشته مدیریت را خیلی جدی نگیرید. آن ها مقدمه قضیه هستند. مقاله بخوانید و مقاله بخوانید و مقاله بخوانید. مورد کاوی هم زیاد بخوانید. کتاب آدم را کلیشه ای و ملانقطی می کند و مقاله آدم را پخته و فرهیخته.

۱۰) برای خواندن گزارش های تولید شده توسط مشاوران و متخصصان برجسته حریص باشید. هر جا که دستتان رسید گزارش های خوب را بخوانید و الگوبرداری کنید و از روی کردشان بیاموزید.

۱۱) وقتی روی یک موضوع خاص جدید کار می کنید در عرض زمان کوتاهی دید جامعی از آن به دست آورید. این مهارت مهمی است که به کارفرما نشان دهید که نکته‌های کلیدی مساله آن‌ها را به درستی درک کرده است.

۱۲) چون چکش یک تئوری (مثلا سیستم دینامیک) را یاد گرفته اید همه دنیا را میخ نبینید. به تئوری ها و ابزارهای مدل سازی متعدد مسلط باشید تا سرجایش از ابزار مناسب استفاده کنید. سعی کنید فلسفه و فروض مدل ها را خوب بدانید.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi