سخنرانی خانم نرگس آبیار در افتتاحیه نمایشگاه کتاب بلگراد. ایران مهمان ویژه این نمایشگاه است - از گروه تلگرامی کتاببازان @ehsanname
از عشق و دیگر اهریمنان
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
🎭 ماجرای پایانناپذیر شکسپیر
@ehsanname
آيا واقعا ویلیام شکسپير نویسنده نمایشنامههای شاهکاری است که ما با نام آثار شکسپير میشناسیم؟ این سؤال عجیب، بر خلاف تصور، پاسخهای خیلی مفصلی دارد و حدود ۱۵۰ سال است که موضوع بحث و گفتگوهای بسیار شده. خودتان میتوانید به مدخل تشکیک در اصالت تالیفات شکسپیر، در ویکیپیدیا مراجعه کنید و فقط حجم مقاله (۱۱هزار کلمه) را ملاحظه کنید👇
en.wikipedia.org/wiki/Shakespeare_authorship_question
یکی از موضوعات فرعی این بحث، همکاران شکسپیر در تألیفاتش است. دیدگاه سنتی این بود که شکسپیر خودش تمام آثارش را نوشته، اما در «مجموعه کامل آثار شکسپیر» چاپ آکسفورد در ۱۹۸۶ در عنوان ۸ نمایشنامه، اسم همکارانی برای شکسپیر قید شد. اینکه نمایشنامههای «مکبث»، «تیمون آتِنی» و «کلوخانداز را پاداش سنگ است» (عنوان انتخابی مرحوم علاءالدین پازارگادی برای Measure for Measure) با همکاری یا تجدید نظر توماس میدلتون نوشته شده، «هنری هشتم» حاصل همکاری شکسپیر و جان فلچر است و در نگارش «پریکلس» از جورج ویلکینزِ رسالهنویس کمک گرفته شده. مبنای این کار هم تحقیقات ادبی انجام شده بر روی آثار شکسپیر بود که نشان میداد مثلا در اولین چاپ «مکبث» که در ۱۶۲۳ منتشر شده، دو ترانه از زبان جادوگران هست که نسخه کامل این دو ترانه، قبلا در نمایشنامه «جادوگر» اثر میدلتون (چاپ ۱۶۱۶) وجود دارد. البته این موضوع در آن زمان امری رایج بود و حالا محققان به این نتیجه رسیدهاند که در تألیفات دیگری از آن عصر هم باید اسم شکسپیر را به عنوان همکار بیاورند.
در چاپ آکسفورد مجموعه آثار شکسپیر اشاره شده بود که «هنری ششم» با همکاری دیگر مؤلفان نوشته شده است. حالا محققان، با پژوهش بر روی متن این نمایشنامه سه بخشی، و مقایسه کلمات غیرشکسپیری آن با عبارات به کار رفته در آثار کریستوفر مارلو، به این نتیجه رسیدهاند که مارلو در نگارش این اثر به شکسپیر کمک کرده است👇
theguardian.com/culture/2016/oct/23/christopher-marlowe-credited-as-one-of-shakespeares-co-writers
@ehsanname
آيا واقعا ویلیام شکسپير نویسنده نمایشنامههای شاهکاری است که ما با نام آثار شکسپير میشناسیم؟ این سؤال عجیب، بر خلاف تصور، پاسخهای خیلی مفصلی دارد و حدود ۱۵۰ سال است که موضوع بحث و گفتگوهای بسیار شده. خودتان میتوانید به مدخل تشکیک در اصالت تالیفات شکسپیر، در ویکیپیدیا مراجعه کنید و فقط حجم مقاله (۱۱هزار کلمه) را ملاحظه کنید👇
en.wikipedia.org/wiki/Shakespeare_authorship_question
یکی از موضوعات فرعی این بحث، همکاران شکسپیر در تألیفاتش است. دیدگاه سنتی این بود که شکسپیر خودش تمام آثارش را نوشته، اما در «مجموعه کامل آثار شکسپیر» چاپ آکسفورد در ۱۹۸۶ در عنوان ۸ نمایشنامه، اسم همکارانی برای شکسپیر قید شد. اینکه نمایشنامههای «مکبث»، «تیمون آتِنی» و «کلوخانداز را پاداش سنگ است» (عنوان انتخابی مرحوم علاءالدین پازارگادی برای Measure for Measure) با همکاری یا تجدید نظر توماس میدلتون نوشته شده، «هنری هشتم» حاصل همکاری شکسپیر و جان فلچر است و در نگارش «پریکلس» از جورج ویلکینزِ رسالهنویس کمک گرفته شده. مبنای این کار هم تحقیقات ادبی انجام شده بر روی آثار شکسپیر بود که نشان میداد مثلا در اولین چاپ «مکبث» که در ۱۶۲۳ منتشر شده، دو ترانه از زبان جادوگران هست که نسخه کامل این دو ترانه، قبلا در نمایشنامه «جادوگر» اثر میدلتون (چاپ ۱۶۱۶) وجود دارد. البته این موضوع در آن زمان امری رایج بود و حالا محققان به این نتیجه رسیدهاند که در تألیفات دیگری از آن عصر هم باید اسم شکسپیر را به عنوان همکار بیاورند.
در چاپ آکسفورد مجموعه آثار شکسپیر اشاره شده بود که «هنری ششم» با همکاری دیگر مؤلفان نوشته شده است. حالا محققان، با پژوهش بر روی متن این نمایشنامه سه بخشی، و مقایسه کلمات غیرشکسپیری آن با عبارات به کار رفته در آثار کریستوفر مارلو، به این نتیجه رسیدهاند که مارلو در نگارش این اثر به شکسپیر کمک کرده است👇
theguardian.com/culture/2016/oct/23/christopher-marlowe-credited-as-one-of-shakespeares-co-writers
HJ 270 - Shakespeare.pdf
293.1 KB
«چه کسی شکسپیر را نوشت؟» مقالهای در توضیح ماجرای شک در تألیفات شکسپیری، نوشته احسان رضایی، در شماره ۲۷۰ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
«چه کسی شکسپیر را نوشت؟» نظریههای مختلف درباره نویسنده واقعیِ نمایشنامههای شکسپیر (از مقاله احسان رضایی در شماره ۲۷۰ هفتهنامه «همشهری جوان») @ehsanname
✅معنای سیاهپوستبودن
@ehsanname
شب گذشته پل بیتی، برای رمان «فروش کامل» برندۀ جایزۀ منبوکر ۲۰۱۶ شد تا اولین رماننویس آمریکایی باشد که برای هجویهای تلخ و گزنده دربارۀ سیاستهای نژادی آمریکا برندۀ جایزۀ منبوکر شده است. از نظر داوران، رمان «فروش کامل» پل بیتی را در ردیف کسانی چون مارک تواین و جاناتان سویفت قرار میدهد. پل بیتی در این نوشتار رمزورازها و ماجراهایی را روایت میکند که الهامبخش او در نوشتن رمانش بودهاند. ترجمه متن را از سایت ترجمان بخوانید:
@ehsanname
گاردین — سخت میشود گفت این کتاب از کجا آمد. از جهتی شاید این کتاب یک طلسم باشد: تلاشی برای بازآفرینی گرمای سحرآمیز بادهای شهر سانتا آنا، روزهای بیدغدغۀ موجسواری در ساحل سانتا مونیکا، لذت دنبالکردن باچ (سگ خانوادهمان) در میان درختهای هلو و لیموی حیاط خلوت. لذت دویدن بهسوی خانه، پس از تمامشدن مدرسه، برای نوشیدن پُنچ (نوشیدنی میوه) و تماشای «حقهبازهای کوچک» در تلویزیون با خانوادۀ چاکن. که بعد از آن، من و بقیۀ پسرها -جری، چارلی و بیلی- و گاهی هم رونالد کیتون سراغ چهرۀ مشهور محلهمان ادی اسمیت میرفتیم تا به قولش عمل کند: قول داده بود، وقتی اجازۀ کارمان را گرفتیم، نقشی در فیلمهای سینمایی برایمان دست و پا کند. (او بنیانگذار «انجمن بدلکارهای سیاهپوست» و یکی از دستیاران کلابر لنگ رقیب راکی در «راکی ۳» بود.)
و، برعکس، فروش کامل یک باطلالسحر هم هست، تلاشی بیهوده برای دفع و التیامِ نفرین و تناقضات کسی که در جامعۀ عمدتاً سفیدپوستِ غرب لوسآنجلس، و به تبع آن کل آمریکا، در زمرۀ کارگران و رنگینپوستان است: همۀ فرارهایمان از دست پلیس، قلدرهای محل و سگهای ولگرد؛ بوی شیرین گرد فرشته (داروی توهمزای فنسیکلیدین)؛ کتککاریها؛ ترس؛ خودکشیهای محل؛ قتلعام در رستوران زنجیرهای بابز بیگ بوی؛ و، علیرغم افزایش نرخ جنایت، ارزش خانۀ سهخوابۀ سادۀ مادرم در دورۀ رونق املاک سر به فلک کشید، چون بالاخره آنجا غرب لوسآنجلس است! ماجرای رالف نیدر، قهرمان من، که مردد بود باراک اوبامای منتخب قرار است عمو سام شود یا عمو تام؛ ماجرای دو وزیر سیاهپوست، کاندولیزا رایس و کالین پاول، پرچمداران جنگی که بهوضوح بیهوده و ناعادلانه بود.
ولی درست که فکر میکنم، نزدیکترین ماجرا به یک آفرینش واقعی همان مسیری است که هربار در مسیر خانه به لوسآنجلس باید پشت فرمان بنشینم. با ۱۶۰ کیلومتر مسیر رفت و برگشت، یک سفر شبانه است که معمولاً در ابتدایش راه شمال را به طرف خیابان رابرتسون و سپس بلوار سانست میروم، بعد به غرب به سمت اتوبان ساحلی. اهمیت این مسیر رانندگی را نمیتوانم در کلمات بگنجانم. من لوسآنجلس مصنوعی کسالتبار را ترک میکنم، به قصد رسیدن به زیبایی باشکوه بورلیهیلز و پالیسیدز، تفرجگاههای ساحلی مالیبو و زوما؛ و در میانۀ خاطرات کودکیام تخیل میکنم که اگر شهر را ترک نکرده بودم چه جور آدمی میشدم.
هنوز هم امید دارم یک سیاهپوستِ ساحلنشین شوم، در جستوجوی گنج، که فلزیابش را روی ماسههای ساحل میگیرد بلکه سکههای طلا و جواهراتی را پیدا کند که جهانگردهای اسپانیایی از قرن هجدهم تا بیستویکم بهجا گذاشتهاند. با آن خیابان مسطح، وقتی ترافیک سبک باشد، مثل هرجای کالیفرنیا کافی است به اتوبان برسید. و آنجا، پیش بهسوی ستارهها، یک دست روی فرمان، یک دست روی رادیو برای گرفتن موسیقی جاز ایستگاه KLON (که الآن اسمش KKJZ شده است)، اینجاست که این کتاب را «نوشتم». به تنها خاطرۀ خوبم از پدرم فکر میکنم: شش سالم بود، روی پایش نشستم تا «رانندۀ» فولکس اسپرتی شوم که در طول ساحل در دلِ باد جلو میرفت. در فکر اینم که اسم «خانه» گذاشتن روی شهری که نمیشناسمش یعنی چه، اینکه چه ساعتهای بیشماری تحقیق کردم تا سر از این قصه درآورم، و البته از رمز و رازهای سیستم حملونقل لوسآنجلس، موجشکنها، و البته معنای سیاهپوست بودن. اخیراً، در مصاحبهای در بیبیسی، جورجِ شاعر از من پرسید که آیا پان-افریکن هستم؟ و این کتاب پاسخ من است که از حیرت شانه بالا میاندازم، چون حتی پان-پُلبیتی هم نیستم.
tarjomaan.com/vdci.uavct1arybc2t.html
@ehsanname
شب گذشته پل بیتی، برای رمان «فروش کامل» برندۀ جایزۀ منبوکر ۲۰۱۶ شد تا اولین رماننویس آمریکایی باشد که برای هجویهای تلخ و گزنده دربارۀ سیاستهای نژادی آمریکا برندۀ جایزۀ منبوکر شده است. از نظر داوران، رمان «فروش کامل» پل بیتی را در ردیف کسانی چون مارک تواین و جاناتان سویفت قرار میدهد. پل بیتی در این نوشتار رمزورازها و ماجراهایی را روایت میکند که الهامبخش او در نوشتن رمانش بودهاند. ترجمه متن را از سایت ترجمان بخوانید:
@ehsanname
گاردین — سخت میشود گفت این کتاب از کجا آمد. از جهتی شاید این کتاب یک طلسم باشد: تلاشی برای بازآفرینی گرمای سحرآمیز بادهای شهر سانتا آنا، روزهای بیدغدغۀ موجسواری در ساحل سانتا مونیکا، لذت دنبالکردن باچ (سگ خانوادهمان) در میان درختهای هلو و لیموی حیاط خلوت. لذت دویدن بهسوی خانه، پس از تمامشدن مدرسه، برای نوشیدن پُنچ (نوشیدنی میوه) و تماشای «حقهبازهای کوچک» در تلویزیون با خانوادۀ چاکن. که بعد از آن، من و بقیۀ پسرها -جری، چارلی و بیلی- و گاهی هم رونالد کیتون سراغ چهرۀ مشهور محلهمان ادی اسمیت میرفتیم تا به قولش عمل کند: قول داده بود، وقتی اجازۀ کارمان را گرفتیم، نقشی در فیلمهای سینمایی برایمان دست و پا کند. (او بنیانگذار «انجمن بدلکارهای سیاهپوست» و یکی از دستیاران کلابر لنگ رقیب راکی در «راکی ۳» بود.)
و، برعکس، فروش کامل یک باطلالسحر هم هست، تلاشی بیهوده برای دفع و التیامِ نفرین و تناقضات کسی که در جامعۀ عمدتاً سفیدپوستِ غرب لوسآنجلس، و به تبع آن کل آمریکا، در زمرۀ کارگران و رنگینپوستان است: همۀ فرارهایمان از دست پلیس، قلدرهای محل و سگهای ولگرد؛ بوی شیرین گرد فرشته (داروی توهمزای فنسیکلیدین)؛ کتککاریها؛ ترس؛ خودکشیهای محل؛ قتلعام در رستوران زنجیرهای بابز بیگ بوی؛ و، علیرغم افزایش نرخ جنایت، ارزش خانۀ سهخوابۀ سادۀ مادرم در دورۀ رونق املاک سر به فلک کشید، چون بالاخره آنجا غرب لوسآنجلس است! ماجرای رالف نیدر، قهرمان من، که مردد بود باراک اوبامای منتخب قرار است عمو سام شود یا عمو تام؛ ماجرای دو وزیر سیاهپوست، کاندولیزا رایس و کالین پاول، پرچمداران جنگی که بهوضوح بیهوده و ناعادلانه بود.
ولی درست که فکر میکنم، نزدیکترین ماجرا به یک آفرینش واقعی همان مسیری است که هربار در مسیر خانه به لوسآنجلس باید پشت فرمان بنشینم. با ۱۶۰ کیلومتر مسیر رفت و برگشت، یک سفر شبانه است که معمولاً در ابتدایش راه شمال را به طرف خیابان رابرتسون و سپس بلوار سانست میروم، بعد به غرب به سمت اتوبان ساحلی. اهمیت این مسیر رانندگی را نمیتوانم در کلمات بگنجانم. من لوسآنجلس مصنوعی کسالتبار را ترک میکنم، به قصد رسیدن به زیبایی باشکوه بورلیهیلز و پالیسیدز، تفرجگاههای ساحلی مالیبو و زوما؛ و در میانۀ خاطرات کودکیام تخیل میکنم که اگر شهر را ترک نکرده بودم چه جور آدمی میشدم.
هنوز هم امید دارم یک سیاهپوستِ ساحلنشین شوم، در جستوجوی گنج، که فلزیابش را روی ماسههای ساحل میگیرد بلکه سکههای طلا و جواهراتی را پیدا کند که جهانگردهای اسپانیایی از قرن هجدهم تا بیستویکم بهجا گذاشتهاند. با آن خیابان مسطح، وقتی ترافیک سبک باشد، مثل هرجای کالیفرنیا کافی است به اتوبان برسید. و آنجا، پیش بهسوی ستارهها، یک دست روی فرمان، یک دست روی رادیو برای گرفتن موسیقی جاز ایستگاه KLON (که الآن اسمش KKJZ شده است)، اینجاست که این کتاب را «نوشتم». به تنها خاطرۀ خوبم از پدرم فکر میکنم: شش سالم بود، روی پایش نشستم تا «رانندۀ» فولکس اسپرتی شوم که در طول ساحل در دلِ باد جلو میرفت. در فکر اینم که اسم «خانه» گذاشتن روی شهری که نمیشناسمش یعنی چه، اینکه چه ساعتهای بیشماری تحقیق کردم تا سر از این قصه درآورم، و البته از رمز و رازهای سیستم حملونقل لوسآنجلس، موجشکنها، و البته معنای سیاهپوست بودن. اخیراً، در مصاحبهای در بیبیسی، جورجِ شاعر از من پرسید که آیا پان-افریکن هستم؟ و این کتاب پاسخ من است که از حیرت شانه بالا میاندازم، چون حتی پان-پُلبیتی هم نیستم.
tarjomaan.com/vdci.uavct1arybc2t.html
خلیلخان ثقفی اعلمالدوله، پزشک معروف عصر قاجار، در نشریه «عصر جدید» شماره ۹۴ (۱۶ رجب ۱۳۳۵ قمری) نوشته امانت دادن کتاب، بچههای کنجکاو و آتش، بزرگترین دشمنان کتاب هستند @ehsannane
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
◀️ دو روایت از بیبی شهربانو
احسان رضایی
@ehsanname
مشهور است که مادر حضرت سجاد، شهربانو دختر یزدگرد، آخرین شاه ساسانی است. این امر از قدیم شهرت داشت، چنانکه به ابوالأسود دوئلی منسوب است که سرود: «و إن غلاما بین کسری و هاشم/ لأکرم من نیطت علیه التمائم» (پسری که از بین کسری و هاشم برخاسته، شایستهترین کودکی است که برایش نظربند بیاویزند) با این حال در سالهای اخیر، درباره این نسبت تردید شده است.
❎ خلاصه این نظرات را استاد مرحوم سیدجعفر شهیدی، در کتاب «زندگانی علی بن الحسین(ع)» (دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۵، صفحات ۹ تا ۲۷) آورده که میگوید داستان شهربانو را باور ندارد، چون قدیمیترین سند در این باره متعلق به سال ۲۹۰ است و بعد روایت «اصول کافی» را نقل میکند که دختران یزدگرد را در زمان خلیفه عمر به مدینه آوردند، دختر به دیدن عمر چیزی به فارسی گفت، خلیفه عصبانی شد، مولا علی(ع) دخالت کرد و گفت دختران پادشاهان را نمیشود فروخت و از شاهزاده خواست خودش همسری اختیار کند. استاد محتوای این روایت را نقد کرده، دو ایراد تاریخی میگیرد که اولا فتح خراسان در زمان عثمان بود و در ثانی قتل عمر در سال ۲۳ است و ولادت حضرت سجاد(ع) بنابر مشهور در ۳۸قمری. استاد روایات کتابهای بعدی را که از وقع داستان در زمان عثمان گفتهاند، ساختهشده برای رفع ایرادها میداند و از نامه منصور دوانیقی در سال ۱۴۵قمری به عنوان سند رد این مطلب یاد میکند. در آن نامه منصور به محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن(ع) که ادعای امامت داشت، نوشته: «بعد از رسول خدا فاضلتر از علی بن حسین در خاندان شما نزاد و مادر او "اُمّ وَلَد" (کنیز) بود»، استاد شهیدی میگوید «اگر منصور دروغ نوشته بود، محمد سخنش را در دهانش میشکست و بدو پاسخ میداد».
✅ در برابر این نظر، تحقیق دکتر احمد مهدوی دامغانی را داریم که اثبات میکند مادر امام چهارم(ع) شاهزاده ایرانی است. دکتر مهدوی در رساله «شاهدخت والاتبار شهربانو» (ضمیمه شماره ۱۶ مجله «آینه میراث»، ۱۳۸۸، ۸۴ صفحه) ابتدا نقلهای ۴۷ کتاب کهن (هنمگی قبل از صفویه) درباره این موضوع را آورده و نشان داده که در ۶منبع مادر امام "امّ ولد"، در یک منبع بانویی جوان (فتاة)، در دو منبع بانویی از سِند (سندیة)، در دو منبع دخترِ «نوشجانشاه» و در ۳۶ منبع دختر یزدگرد قید شده (که در بعضی همراه با عبارت "امّ ولد" است، بعضی منابع مثل «تاریخ یعقوبی» هم قبل از ۲۹۰ مورد اشاره استاد شهیدی است). دیگر اینکه قبل از محققین معاصر، سه دانشمند شیعه (علامه حلّی، فیض کاشانی و علامه مجلسی) در وقوع ماجرا در زمان عمر شک کرده و آن را اصلاح کردهاند. بعد دکتر مهدوی درباره یزدگرد ساسانی و وقایع زندگی او تحقیق کرده و نشان میدهد که دو دختر او (شهربانو و مرداوند=مروارید؟) در مرزهای شرقی خراسان (همان سِند) در زمان عثمان اسیر میشوند و خلیفه آنها را به عقد امام حسین(ع) و محمد بن ابیبکر درآورد که خیلی زود و بعد از تولد فرزندشان درگذشتند. در کتابهای تاریخ، پسرخاله بودن حضرت سجاد(ع) و قاسم بن محمد، متواتر است. یک دختر یزدگرد (اَدرَگ) در زمان خلافت مولا علی(ع) اسیر شد که داستانش در «وقعة صفین» و «اخبار الطوال» آمده. مولا با این دختر مهربانیها کرد و پسرش عبدالرحمن از راویان حدیث حضرت سجاد(ع) است. پسر یزدگرد، پیروز هم که سالها مشغول جنگ و گریز با فاتحان مسلمان بود، دختری داشت که در زمان حجاج اسیر شد و خلیفه اموی، عبدالملکِ مروان با او ازدواج کرد و پسرش، یزید بن عبدالملک هم خلیفه شد. برادرزاده یزدگرد هم سنجان نام داشت که احتمالا اسم «نوشجان» از اینجا آمده. باقی آشفتگی روایات هم احتمالا از قاطی شدن این چند سرنوشت است. به اضافه اینکه امام حسین(ع) و عبدالله بن عمر هم در زمان خلیفه دوم، با دو دخترعمو ازدواج کرده بودند (حاصل این ازدواج حضرت، علیاکبرِ شهید است). دکتر مهدوی میگوید آن بخش از روایت درگیری شهربانو با خلیفه عمر هم میتواند با ماجرای قتل فیروزانِ ایرانی توسط عبیدالله بن عمر مرتبط باشد. وقتی به او گفتند چرا به جای قاتل خلیفه، بیگناهی را کشته، مدعی برنامهریزی برای این ترور شد. به یاد بیاوریم که ادعای معاویه، خونخواهی عثمان بود و در همان زمان عبیدالله بن عمر در دربار اموی زندگی میکرد. میماند ماجرای "امّ ولد" که دکتر مهدوی یادآوری میکند در قدیم این عبارت بار معنایی امروز را نداشته و مثلا ادیب و لغویِ بزرگ، مُبَرّد در کتاب «الکامل» خود از مادر امام چهارم ما(ع) هم با لفظ امّ ولد و هم دختر یزدگردشاه یاد کرده. مبّرد درباره حضرت سجاد(ع) چنین نوشته: «او کسی است که شایسته نیست هیچ مسلمانی او را نشناسد.»
احسان رضایی
@ehsanname
مشهور است که مادر حضرت سجاد، شهربانو دختر یزدگرد، آخرین شاه ساسانی است. این امر از قدیم شهرت داشت، چنانکه به ابوالأسود دوئلی منسوب است که سرود: «و إن غلاما بین کسری و هاشم/ لأکرم من نیطت علیه التمائم» (پسری که از بین کسری و هاشم برخاسته، شایستهترین کودکی است که برایش نظربند بیاویزند) با این حال در سالهای اخیر، درباره این نسبت تردید شده است.
❎ خلاصه این نظرات را استاد مرحوم سیدجعفر شهیدی، در کتاب «زندگانی علی بن الحسین(ع)» (دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۵، صفحات ۹ تا ۲۷) آورده که میگوید داستان شهربانو را باور ندارد، چون قدیمیترین سند در این باره متعلق به سال ۲۹۰ است و بعد روایت «اصول کافی» را نقل میکند که دختران یزدگرد را در زمان خلیفه عمر به مدینه آوردند، دختر به دیدن عمر چیزی به فارسی گفت، خلیفه عصبانی شد، مولا علی(ع) دخالت کرد و گفت دختران پادشاهان را نمیشود فروخت و از شاهزاده خواست خودش همسری اختیار کند. استاد محتوای این روایت را نقد کرده، دو ایراد تاریخی میگیرد که اولا فتح خراسان در زمان عثمان بود و در ثانی قتل عمر در سال ۲۳ است و ولادت حضرت سجاد(ع) بنابر مشهور در ۳۸قمری. استاد روایات کتابهای بعدی را که از وقع داستان در زمان عثمان گفتهاند، ساختهشده برای رفع ایرادها میداند و از نامه منصور دوانیقی در سال ۱۴۵قمری به عنوان سند رد این مطلب یاد میکند. در آن نامه منصور به محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن(ع) که ادعای امامت داشت، نوشته: «بعد از رسول خدا فاضلتر از علی بن حسین در خاندان شما نزاد و مادر او "اُمّ وَلَد" (کنیز) بود»، استاد شهیدی میگوید «اگر منصور دروغ نوشته بود، محمد سخنش را در دهانش میشکست و بدو پاسخ میداد».
✅ در برابر این نظر، تحقیق دکتر احمد مهدوی دامغانی را داریم که اثبات میکند مادر امام چهارم(ع) شاهزاده ایرانی است. دکتر مهدوی در رساله «شاهدخت والاتبار شهربانو» (ضمیمه شماره ۱۶ مجله «آینه میراث»، ۱۳۸۸، ۸۴ صفحه) ابتدا نقلهای ۴۷ کتاب کهن (هنمگی قبل از صفویه) درباره این موضوع را آورده و نشان داده که در ۶منبع مادر امام "امّ ولد"، در یک منبع بانویی جوان (فتاة)، در دو منبع بانویی از سِند (سندیة)، در دو منبع دخترِ «نوشجانشاه» و در ۳۶ منبع دختر یزدگرد قید شده (که در بعضی همراه با عبارت "امّ ولد" است، بعضی منابع مثل «تاریخ یعقوبی» هم قبل از ۲۹۰ مورد اشاره استاد شهیدی است). دیگر اینکه قبل از محققین معاصر، سه دانشمند شیعه (علامه حلّی، فیض کاشانی و علامه مجلسی) در وقوع ماجرا در زمان عمر شک کرده و آن را اصلاح کردهاند. بعد دکتر مهدوی درباره یزدگرد ساسانی و وقایع زندگی او تحقیق کرده و نشان میدهد که دو دختر او (شهربانو و مرداوند=مروارید؟) در مرزهای شرقی خراسان (همان سِند) در زمان عثمان اسیر میشوند و خلیفه آنها را به عقد امام حسین(ع) و محمد بن ابیبکر درآورد که خیلی زود و بعد از تولد فرزندشان درگذشتند. در کتابهای تاریخ، پسرخاله بودن حضرت سجاد(ع) و قاسم بن محمد، متواتر است. یک دختر یزدگرد (اَدرَگ) در زمان خلافت مولا علی(ع) اسیر شد که داستانش در «وقعة صفین» و «اخبار الطوال» آمده. مولا با این دختر مهربانیها کرد و پسرش عبدالرحمن از راویان حدیث حضرت سجاد(ع) است. پسر یزدگرد، پیروز هم که سالها مشغول جنگ و گریز با فاتحان مسلمان بود، دختری داشت که در زمان حجاج اسیر شد و خلیفه اموی، عبدالملکِ مروان با او ازدواج کرد و پسرش، یزید بن عبدالملک هم خلیفه شد. برادرزاده یزدگرد هم سنجان نام داشت که احتمالا اسم «نوشجان» از اینجا آمده. باقی آشفتگی روایات هم احتمالا از قاطی شدن این چند سرنوشت است. به اضافه اینکه امام حسین(ع) و عبدالله بن عمر هم در زمان خلیفه دوم، با دو دخترعمو ازدواج کرده بودند (حاصل این ازدواج حضرت، علیاکبرِ شهید است). دکتر مهدوی میگوید آن بخش از روایت درگیری شهربانو با خلیفه عمر هم میتواند با ماجرای قتل فیروزانِ ایرانی توسط عبیدالله بن عمر مرتبط باشد. وقتی به او گفتند چرا به جای قاتل خلیفه، بیگناهی را کشته، مدعی برنامهریزی برای این ترور شد. به یاد بیاوریم که ادعای معاویه، خونخواهی عثمان بود و در همان زمان عبیدالله بن عمر در دربار اموی زندگی میکرد. میماند ماجرای "امّ ولد" که دکتر مهدوی یادآوری میکند در قدیم این عبارت بار معنایی امروز را نداشته و مثلا ادیب و لغویِ بزرگ، مُبَرّد در کتاب «الکامل» خود از مادر امام چهارم ما(ع) هم با لفظ امّ ولد و هم دختر یزدگردشاه یاد کرده. مبّرد درباره حضرت سجاد(ع) چنین نوشته: «او کسی است که شایسته نیست هیچ مسلمانی او را نشناسد.»
برای رضا رستمی، به جای گل کتاب بیاورید. حتی بعد از مرگش هم به فکر همشهریهایش است، میخواهد برایشان کتابخانه بسازد @ehsanname
داستانی از تاریخ «حبیب السیر»: چگونه چهارهزار پیرمرد شهادت دروغ دادند! در «حبیب السیر» چاپ انتشارات خیام، این داستان با کمی اختلاف در جلد ۴، صفحه ۶۵۱ آمده
تصویر نسخه خطی از کانال @jafarian1964
تصویر نسخه خطی از کانال @jafarian1964
payiz
Gheysar Aminpoor
«سراپا اگر زرد و پژمردهایم/ ولی دل به پاییز نسپردهایم» در سالروز درگذشت #قیصر_امین_پور، شعر و صدای او را بشنوید @ehsanname
جامجم آنلاین از ۵۷ چهره فرهنگی خواسته شعر محبوبشان از میان اشعار #قیصر_امین_پور انتخاب کنند
jamejamonline.ir/online/2598814223884514915
jamejamonline.ir/online/2598814223884514915
يک شهر، يک شاعر
احسان رضایی
@ehsanname
اخوانثالث که مرد، من هنوز مدرسه راهنمایی میرفتم. تازه چندتایی از شعرهایش را حفظ کرده بودم و تا روزی که خبر تشییعش را توی روزنامه اطلاعات دیدم، حتی نمیدانستم که آقای شاعر زنده بوده. (نمیدانم چرا، اما همیشه فامیلیهای دوکلمهای به نظرم برای آدمهای قدیمی یا خیلی پیر میرسد.) نمیدانم اگر آن موقع این آگاهی را داشتم که آن مرد بزرگ همینجا توی تهران، در خیابان فاطمی، در کنار ماست و میشود دیدش و شنیدش، برای دیدارش هم میرفتم یا نه. (یک پسربچه مدرسهای، چه عقلش به این چیزها میرسد؟ و تازه عقلش هم برسد، جرات و امکانش را دارد؟) اما در مورد قیصر خیلی زود این کار را کردم و به خیل انبوه آدمهای خوشبختی پیوستم که سعادت دیدارِ آن مرد نجیب را از نزدیک داشتهاند. دفتر سروش نوجوان در خیابان مطهری، حوزه هنری در خیابان حافظ، خانه شاعران در خیابان دولت و بالاخره بیمارستان دی در خیابان ولیعصر. این، فهرست همه قرارهای من با آقای شاعر بود. آن روزها نمیدانستم این دیدارها، این منتظر شعر تازه بودنها، این خبر دفتر شعر جدید را به دیگران دادنها چه اتفاق مهمی در زندگی من و همسالانم است. حالا که چند سال از رفتن آقای شاعر میگذرد و هنوز کسی پیدا نشده که جای او را پر بکند، تازه دارم میفهمم که «شاعر یک نسل» یعنی چه. تازه دارم میفهمم که ما چه شانسی آوردیم که شاعر خودمان را داشتیم. میفهمم که تجربه شاعرانهای که ما در جوار قیصر گذراندیم، چه تجربه ناب و منحصر به فردی بوده است. کتابی هست از خاطرههای نویسندهای که در جوانیاش با بورخس نشست و برخاست داشته و او هم در آن دوره جوانی نمیدانسته که این دیدارها چه غنیمتی است و حالا در پیری سعی کرده هر چیزی را که توی خاطرش مانده بر روی کاغذ بیاورد. یکی از چیزهایی که به یاد این آقای شرححالنویس مانده، این است که بورخس به او میگفته شهر زادگاهش، بوینسآیرس تا زمانی که آناتول فرانس نویسنده از آن بازدید نکرده بود، چندان واقعی به نظر نمیرسیده و تازه بعد از دیدار آن نویسنده بزگ از شهرش بوده که «حالا بوینسآیرس کمی واقعی شد». نویسنده این را هم اضافه کرده بود که بعد از بورخس، این شهر دیگر کاملا واقعی شده است. حالا حکایت ماست: شهر ما و روزگار ما را هم قیصر بود که واقعی کرد. حالا دیگر خیالمان راحت است که اگر صد سال، هزار سال یا کسی چه میداند، سیصدهزار سال بعد هم اگر کسی بخواهد نسل ما را به خاطر بیاورد، با شعرهای شاعر نسلمان، یعنی قیصر از ما یاد خواهد کرد و مثلا خواهد گفت نسلی که «حرفهایش هنوز ناتمام»، «ناگهان چقدر زود دیر» میشده. خوشبختی بزرگی است، نه؟
یادداشت قدیمی در شماره ۲۷۱ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
اخوانثالث که مرد، من هنوز مدرسه راهنمایی میرفتم. تازه چندتایی از شعرهایش را حفظ کرده بودم و تا روزی که خبر تشییعش را توی روزنامه اطلاعات دیدم، حتی نمیدانستم که آقای شاعر زنده بوده. (نمیدانم چرا، اما همیشه فامیلیهای دوکلمهای به نظرم برای آدمهای قدیمی یا خیلی پیر میرسد.) نمیدانم اگر آن موقع این آگاهی را داشتم که آن مرد بزرگ همینجا توی تهران، در خیابان فاطمی، در کنار ماست و میشود دیدش و شنیدش، برای دیدارش هم میرفتم یا نه. (یک پسربچه مدرسهای، چه عقلش به این چیزها میرسد؟ و تازه عقلش هم برسد، جرات و امکانش را دارد؟) اما در مورد قیصر خیلی زود این کار را کردم و به خیل انبوه آدمهای خوشبختی پیوستم که سعادت دیدارِ آن مرد نجیب را از نزدیک داشتهاند. دفتر سروش نوجوان در خیابان مطهری، حوزه هنری در خیابان حافظ، خانه شاعران در خیابان دولت و بالاخره بیمارستان دی در خیابان ولیعصر. این، فهرست همه قرارهای من با آقای شاعر بود. آن روزها نمیدانستم این دیدارها، این منتظر شعر تازه بودنها، این خبر دفتر شعر جدید را به دیگران دادنها چه اتفاق مهمی در زندگی من و همسالانم است. حالا که چند سال از رفتن آقای شاعر میگذرد و هنوز کسی پیدا نشده که جای او را پر بکند، تازه دارم میفهمم که «شاعر یک نسل» یعنی چه. تازه دارم میفهمم که ما چه شانسی آوردیم که شاعر خودمان را داشتیم. میفهمم که تجربه شاعرانهای که ما در جوار قیصر گذراندیم، چه تجربه ناب و منحصر به فردی بوده است. کتابی هست از خاطرههای نویسندهای که در جوانیاش با بورخس نشست و برخاست داشته و او هم در آن دوره جوانی نمیدانسته که این دیدارها چه غنیمتی است و حالا در پیری سعی کرده هر چیزی را که توی خاطرش مانده بر روی کاغذ بیاورد. یکی از چیزهایی که به یاد این آقای شرححالنویس مانده، این است که بورخس به او میگفته شهر زادگاهش، بوینسآیرس تا زمانی که آناتول فرانس نویسنده از آن بازدید نکرده بود، چندان واقعی به نظر نمیرسیده و تازه بعد از دیدار آن نویسنده بزگ از شهرش بوده که «حالا بوینسآیرس کمی واقعی شد». نویسنده این را هم اضافه کرده بود که بعد از بورخس، این شهر دیگر کاملا واقعی شده است. حالا حکایت ماست: شهر ما و روزگار ما را هم قیصر بود که واقعی کرد. حالا دیگر خیالمان راحت است که اگر صد سال، هزار سال یا کسی چه میداند، سیصدهزار سال بعد هم اگر کسی بخواهد نسل ما را به خاطر بیاورد، با شعرهای شاعر نسلمان، یعنی قیصر از ما یاد خواهد کرد و مثلا خواهد گفت نسلی که «حرفهایش هنوز ناتمام»، «ناگهان چقدر زود دیر» میشده. خوشبختی بزرگی است، نه؟
یادداشت قدیمی در شماره ۲۷۱ هفتهنامه «همشهری جوان»
احساننامه
دیروز فرزندان استاد مرحوم ایرج افشار، در کمال تعجب متوجه شدند سنگ مزار ایشان مفقود شده است. از کانال @IrajAfsharDocumentary
سنگ مزار جدید استاد ايرج افشار دیروز و یک ماه بعد از سرقت سنگ، با همان طرح سنگ قبلی، نصب شد
تصویر از کانال دائرةالمعارف بزرگ اسلامى @CGIE_Channel
تصویر از کانال دائرةالمعارف بزرگ اسلامى @CGIE_Channel
Be Yaadat
Ahmadreza Ahmadi
«وقتی تو نیستی ...» شعر #قیصر_امین_پور را با صدای #احمدرضا_احمدی بشنوید (از آلبوم «فاصله» محمد اصفهانی) @ehsanname
😄 شوخیهای فرهیخته با ترامپ
@ehsanname
گاردین نوشته که مدتی است بعضی از کابران توئیتر با هشتگ #TrumpaNovel (رمانی به قلم ترامپ) دارند حساب او را میرسند. آنها اسم رمانهای معروف را طوری تغییر میدهند که نشاندهنده روحیه وافکار دونالد ترامپ باشد. مثلا «بیستهزار فرسنگ زیر دریا» (20,000Leagues Under the Sea) ژول ورن را کردهاند «بیستهزار فرسنگ بالای سر او» (20,000Leagues Over His Head) به معنای سطح فکر ترامپ. با «جایی برای پیرمردها نیست» (No Country for Old Men) کورمک مککارتی، عبارت «جایی برای مردان رنگینپوست (نارنجی) نیست» (No Country for Orange Men) را ساختهاند. «خوشههای خشم» (The Grapes of Wrath) جان اشتاینبک را به «جستجوی ناشیانه خشم» (The Gropes of Wrath) تبدیل کردهاند. از «زنان کوچک» (Little Women) لوییزا میآلکوت «تحقیر (کوچک شمردن) تحقیر زنان» (Belittle Women) را درآوردهاند و با اضافه کردن لغت grab به «دختری در قطار» (The Girl on the Train) پائولا هاوکینز، داستان «دختری که در قطار به چنگش آوردم» (The Girl I Grab on the Train) را پیشنهاد دادهاند که اشاره به حرفهای ترامپ در آن ویدیوی کذایی است و حرفهایی که در مورد یک مجری زن تلویزیونی زد. باقی موارد را در لینک زیر ببینید 👇
theguardian.com/books/booksblog/2016/oct/25/great-book-titles-trump-style-belittle-women-the-great-grabsy
@ehsanname
گاردین نوشته که مدتی است بعضی از کابران توئیتر با هشتگ #TrumpaNovel (رمانی به قلم ترامپ) دارند حساب او را میرسند. آنها اسم رمانهای معروف را طوری تغییر میدهند که نشاندهنده روحیه وافکار دونالد ترامپ باشد. مثلا «بیستهزار فرسنگ زیر دریا» (20,000Leagues Under the Sea) ژول ورن را کردهاند «بیستهزار فرسنگ بالای سر او» (20,000Leagues Over His Head) به معنای سطح فکر ترامپ. با «جایی برای پیرمردها نیست» (No Country for Old Men) کورمک مککارتی، عبارت «جایی برای مردان رنگینپوست (نارنجی) نیست» (No Country for Orange Men) را ساختهاند. «خوشههای خشم» (The Grapes of Wrath) جان اشتاینبک را به «جستجوی ناشیانه خشم» (The Gropes of Wrath) تبدیل کردهاند. از «زنان کوچک» (Little Women) لوییزا میآلکوت «تحقیر (کوچک شمردن) تحقیر زنان» (Belittle Women) را درآوردهاند و با اضافه کردن لغت grab به «دختری در قطار» (The Girl on the Train) پائولا هاوکینز، داستان «دختری که در قطار به چنگش آوردم» (The Girl I Grab on the Train) را پیشنهاد دادهاند که اشاره به حرفهای ترامپ در آن ویدیوی کذایی است و حرفهایی که در مورد یک مجری زن تلویزیونی زد. باقی موارد را در لینک زیر ببینید 👇
theguardian.com/books/booksblog/2016/oct/25/great-book-titles-trump-style-belittle-women-the-great-grabsy
#تبلیغات_کتاب درباره کورش، اما با اسم سیروس (Cyrus لاتینِ کورش است) در روزنامه «ایران» (متعلق به ملکالشعراء بهار)، شماره ۶۵۵، ۶ اردیبهشت ۱۲۹۹. تازه کورش را از راه ترجمه شناخته بودند @ehsanname
اینجا (jonkers.co.uk/blog/working-titles-of-famous-novels) عنوان اولیه کتابهای معروف را میشود دید. جالبترینش «جنگ و صلح» است که اول قرار بوده همنام اثر شکسپیر باشد: «آنچه به نیکی پایان پذیرد نیک است»
احساننامه
برای رضا رستمی، به جای گل کتاب بیاورید. حتی بعد از مرگش هم به فکر همشهریهایش است، میخواهد برایشان کتابخانه بسازد @ehsanname
📚 روحت شاد رضا رستمی که حتی بعد از درگذشت هم دغدغه گسترش کتابخوانی داری. امروز اعلام شد دکتر ظریف هم در کمپین «کتاب به جای گل» مشارکت میکند و حالا کتابخانهای که رضا برای همشهریهایش میخواست بسازد، کمکم دارد کامل میشود.
@ehsanname
چهرهها و نهادهایی که تا به حال خبر مشارکتشان در این طرح اعلام شده، از این قرار هستند:
🔹محمود دولتآبادی، گلی امامی، حافظ موسوی و محمدحسن شهسواری یک دوره از تمام آثارشان
🔸محمدجواد ظریف (وزیر خارجه) اهدای ۱۰۰ جلد کتاب از انتشارات وزارت امور خارجه
🔹غلامعلی حدادعادل (رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی) اهدای ۵۰ جلد کتاب
🔸سیدرضا صالحی امیری (وزیر ارشاد جدید) ٤۰ جلد کتاب به عدد سالهای عمر رستمی
🔹احمد مسجدجامعی (عضو شورای شهر تهران) ۱۱۰ جلد کتاب
🔸حجتالاسلام محمد شیخالاسلامی (رئیس دفتر تبلیغات اسلامی استان تهران) ۱۰۰ جلد کتاب
🔹مهدی فیروزان (مدیرعامل شهر کتاب) ۵۰۰ جلد کتاب
🔸منوچهر شاهسواری (مدیرعامل خانه سینما) ۵۰ جلد کتاب
🔹حبیب ایلبیگی (معاون سازمان سینمایی) ۴۰ جلد کتاب
🔸نشر آموت اهدای ۱۰۰۰ جلد کتاب در ۱۰۰ عنوان
🔹انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اهدای ۳۰۰ جلد کتاب
🔸نشر تیمورزاده اهدای ۳۰۰ جلد کتاب
🔹نشر کارنامه اهدای ۲۰۰ جلد کتاب
🔸موزه سینما اهدای ۱۱۰ جلد کتاب تاریخ سینما
🔹انتشارات آریاگهر و موسسه موفقیتِ حلّت اهدای ۱۰۰ جلد کتاب
🔸انتشارات نازلی اهدای ۱۰۰ جلد کتاب
🔹 انتشارات سرزمین اهورایی ۶۰ جلد، انتشارات آفتابکاران ٤۱ جلد، نشر چشمه ۳۰ جلد، کتاب نیستان ۲۰ جلد کتاب، انتشارات مروارید، نشر بوتیمار، انتشارات خجسته، مؤسسه آموزش آشپزی ساناز و سانیا، شهرکتاب فرشته، شهرکتاب میرداماد، ... و بالاخره شرکت بیسکویت گرجی با اهدای ۳٤ جلد کتاب
@ehsanname
چهرهها و نهادهایی که تا به حال خبر مشارکتشان در این طرح اعلام شده، از این قرار هستند:
🔹محمود دولتآبادی، گلی امامی، حافظ موسوی و محمدحسن شهسواری یک دوره از تمام آثارشان
🔸محمدجواد ظریف (وزیر خارجه) اهدای ۱۰۰ جلد کتاب از انتشارات وزارت امور خارجه
🔹غلامعلی حدادعادل (رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی) اهدای ۵۰ جلد کتاب
🔸سیدرضا صالحی امیری (وزیر ارشاد جدید) ٤۰ جلد کتاب به عدد سالهای عمر رستمی
🔹احمد مسجدجامعی (عضو شورای شهر تهران) ۱۱۰ جلد کتاب
🔸حجتالاسلام محمد شیخالاسلامی (رئیس دفتر تبلیغات اسلامی استان تهران) ۱۰۰ جلد کتاب
🔹مهدی فیروزان (مدیرعامل شهر کتاب) ۵۰۰ جلد کتاب
🔸منوچهر شاهسواری (مدیرعامل خانه سینما) ۵۰ جلد کتاب
🔹حبیب ایلبیگی (معاون سازمان سینمایی) ۴۰ جلد کتاب
🔸نشر آموت اهدای ۱۰۰۰ جلد کتاب در ۱۰۰ عنوان
🔹انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اهدای ۳۰۰ جلد کتاب
🔸نشر تیمورزاده اهدای ۳۰۰ جلد کتاب
🔹نشر کارنامه اهدای ۲۰۰ جلد کتاب
🔸موزه سینما اهدای ۱۱۰ جلد کتاب تاریخ سینما
🔹انتشارات آریاگهر و موسسه موفقیتِ حلّت اهدای ۱۰۰ جلد کتاب
🔸انتشارات نازلی اهدای ۱۰۰ جلد کتاب
🔹 انتشارات سرزمین اهورایی ۶۰ جلد، انتشارات آفتابکاران ٤۱ جلد، نشر چشمه ۳۰ جلد، کتاب نیستان ۲۰ جلد کتاب، انتشارات مروارید، نشر بوتیمار، انتشارات خجسته، مؤسسه آموزش آشپزی ساناز و سانیا، شهرکتاب فرشته، شهرکتاب میرداماد، ... و بالاخره شرکت بیسکویت گرجی با اهدای ۳٤ جلد کتاب