احساننامه
📞 تلفن میزنم، جواب نمیدی! @ehsanname نوبل ادبی امسال هم داستانی شده. باب دیلن هنوز هیچ اظهار نظری درباره برنده شدن نوبل ادبیات نداشته. او روز جمعه کنسرتی هم در لسآنجلس برگزار کرد، اما هیچ حرفی در مورد این جایزه نزد. از آن بدتر اینکه او به تلفنها و ایمیلهای…
🌕 آنها که نوبل نخواستند
@ehsanname
اگر واقعا باب دیلن، جایزه نوبل امسال را نگیرد، سومین نفری خواهد بود که نوبل ادبیات را پس میزند. دو نفر قبلی، بوریس پاسترناک و ژان پل سارتر بودند. پاسترناک، البته اولش تشکر هم کرده بود، اما حملات کمونیستها باعث شد از خیرش بگذرد. ماجرا بیسابقه هم نبود. «دکتر ژیواگو» را هیچ ناشر روسی حاضر نشده بود چاپ کند و پاسترناک فقط توانست آن را در ایتالیا منتشر کند. از همان موقع، حملات شروع شد. منتقدان میگفتند رنجهای یک شاعر و معشوقهاش، در برابر آرمانهای خلق و انقلاب بلشویکی چه ارزشی دارد؟! وضع با اعلام نوبل ۱۹۵۸ بدتر هم شد. کمونیستهای خشمگین عقیده داشتند این حق الکساندر شولوخف و «دُن آرام» است که نوبل بگیرد. ریاست اتحادیۀ نویسندگان شوروی را از پاسترناک گرفتند و روزنامهها به القاب «مایۀ ننگ»، «سگ وفادار بورژوازی» و «مردی که روحش را به شیطان غرب فروخته» مفتخرش کردند. عاقبت پاسترناک نامهای برای خروشچف نوشت و گفت نوبل نمیخواهد.
موردِ ژان پل سارتر اما پیچیدهتر بود. بعد از اعلام نوبل ۱۹۶۴ به نام سارتر، او بیانیهای داد (مثل همیشه، به صورت مشترک با سیمون دوبووار) و گفت خبر را دیر شنیده و نتوانسته برای ضیافت نوبل خودش را برساند، ولی باز هم اگر میآمد، جایزه را نمیگرفت، چون قبلا در ۱۹۴۵ هم نشان لژیون دونور را رد کرده و اصلا از جوایز رسمی بدش میآید و «متاسفم که با رد این جایزه نمیتوانم مبلغ آن را به کمیته مبارزه با تبعیض نژادی بدهم» و اینکه برای خوانندهاش فرق میکند «اگر پای نوشتهام ژان پل سارتر بگذارم یا ژان پل سارتر برنده جایزه نوبل». البته اهل فن معتقدند که در این داستان، اعطای نوبل سال قبل به دشمن سارتر، یعنی آلبر کامو هم بیتاثیر نبوده. رابطه این دو نویسنده سر «جنگ سرد» شکرآب شده بود. سارتر میگفت باید با تحقیر و ستمی که در دلِ سرمایهداری پنهان شده مبارزه کرد، کامو میگفت در خود جنبشهای کمونیستی که مدعی آزاد کردن مردم از دست سرمایهداری و استعمار هستند هم تا دلت بخواهد خشونت و جنایت هست. هیچی دیگر، دعوا شد!
@ehsanname
ترجمه بیانیه سارتر درباره نوبل را در اینجا بخوانید👇
madomeh.com/site/news/news/1565.htm
@ehsanname
اگر واقعا باب دیلن، جایزه نوبل امسال را نگیرد، سومین نفری خواهد بود که نوبل ادبیات را پس میزند. دو نفر قبلی، بوریس پاسترناک و ژان پل سارتر بودند. پاسترناک، البته اولش تشکر هم کرده بود، اما حملات کمونیستها باعث شد از خیرش بگذرد. ماجرا بیسابقه هم نبود. «دکتر ژیواگو» را هیچ ناشر روسی حاضر نشده بود چاپ کند و پاسترناک فقط توانست آن را در ایتالیا منتشر کند. از همان موقع، حملات شروع شد. منتقدان میگفتند رنجهای یک شاعر و معشوقهاش، در برابر آرمانهای خلق و انقلاب بلشویکی چه ارزشی دارد؟! وضع با اعلام نوبل ۱۹۵۸ بدتر هم شد. کمونیستهای خشمگین عقیده داشتند این حق الکساندر شولوخف و «دُن آرام» است که نوبل بگیرد. ریاست اتحادیۀ نویسندگان شوروی را از پاسترناک گرفتند و روزنامهها به القاب «مایۀ ننگ»، «سگ وفادار بورژوازی» و «مردی که روحش را به شیطان غرب فروخته» مفتخرش کردند. عاقبت پاسترناک نامهای برای خروشچف نوشت و گفت نوبل نمیخواهد.
موردِ ژان پل سارتر اما پیچیدهتر بود. بعد از اعلام نوبل ۱۹۶۴ به نام سارتر، او بیانیهای داد (مثل همیشه، به صورت مشترک با سیمون دوبووار) و گفت خبر را دیر شنیده و نتوانسته برای ضیافت نوبل خودش را برساند، ولی باز هم اگر میآمد، جایزه را نمیگرفت، چون قبلا در ۱۹۴۵ هم نشان لژیون دونور را رد کرده و اصلا از جوایز رسمی بدش میآید و «متاسفم که با رد این جایزه نمیتوانم مبلغ آن را به کمیته مبارزه با تبعیض نژادی بدهم» و اینکه برای خوانندهاش فرق میکند «اگر پای نوشتهام ژان پل سارتر بگذارم یا ژان پل سارتر برنده جایزه نوبل». البته اهل فن معتقدند که در این داستان، اعطای نوبل سال قبل به دشمن سارتر، یعنی آلبر کامو هم بیتاثیر نبوده. رابطه این دو نویسنده سر «جنگ سرد» شکرآب شده بود. سارتر میگفت باید با تحقیر و ستمی که در دلِ سرمایهداری پنهان شده مبارزه کرد، کامو میگفت در خود جنبشهای کمونیستی که مدعی آزاد کردن مردم از دست سرمایهداری و استعمار هستند هم تا دلت بخواهد خشونت و جنایت هست. هیچی دیگر، دعوا شد!
@ehsanname
ترجمه بیانیه سارتر درباره نوبل را در اینجا بخوانید👇
madomeh.com/site/news/news/1565.htm
کتاب محبوب «قصههای من و بابام»به چاپ پنجاهم رسید و با توافق ناشر ایرانی (فاطمی) با ناشر آلمانی (زودفرلاگ) از این به بعد تصاویر سیاه و سفید کتاب، بهصورت رنگی چاپ میشود @ehsanname
برنامه پردهخوانی با حضور جناب مصطفی رحماندوست، در غرفه ایران در نمایشگاه کتاب فرانکفورت - از گروه تلگرامی کتاببازان @ehsanname
اولین ترجمه از «۲۰هزار فرسنگ زیر دریا» ژول ورن، با عنوان «سفینه غواصّه» توسط یوسف اعتصامالملک (پدرِ پروین اعتصامی) در دوهفتهنامه «گنجینه فنون» در سال ۱۳۲۰ قمری (۱۹۰۳ میلادی) @ehsanname
و جای گزارشهای محمدرضا رستمی سفید خواهد ماند، سفیدِ سفید. رضا، خبرنگار حوزه کتاب و سینما بود، شعر میگفت و خیلی هم خوب شعر میخواند. دریغ آن بلند اختر و رای او ... @ehsanname
➖ نه، همیشه نمیآید آنکه نیست
و دلهرههای پنجره
در عبور بوقها
گریه میشود
و من یادش میرود
ایستگاه
بهانهی ایستادن کسیست
که اتوبوسها
فراموشش کردهاند.
@ehsanname
بخشی از یک شعر بلند از #محمدرضا_رستمی
و دلهرههای پنجره
در عبور بوقها
گریه میشود
و من یادش میرود
ایستگاه
بهانهی ایستادن کسیست
که اتوبوسها
فراموشش کردهاند.
@ehsanname
بخشی از یک شعر بلند از #محمدرضا_رستمی
گاردین: «برن و لوتین»، از داستانهای منتشرنشده تالکین، می ۲۰۱۷ چاپ میشود: داستان عشق یک انسانِ فانی (برن) و یک اِلفِ نامیرا (لوتین). به وصیت تالکین، این اسمها روی سنگ قبر او و همسرش حک شده @ehsanname
طرح جلدی از استاد مرتضی ممیز بر یک چاپ از «برادران کارامازوف»، ۱۳۶۷ @ehsanname
احساننامه
🌕 خردهجنایتهای نوبلی @ehsanname امسال هم کمیته انتخاب نوبل، یکی دیگر از تردستیهایش را رو کرد و از بین غولهایی نظیر هاروکی موراکامی، کازوئو ایشیگورو، فیلیپ راث، جویس کرولاوتس، مارگارت اتوود، دن دلیلو و آدونیس، باب دیلن را انتخاب کرد تا موجی از موافقتها…
نوبلی نیست که آسان نشود
احسان رضایی
@ehsanname
همانطور که خودتان در قضایا وارد هستید، مهمترین خبر این ایام در هر سایت و وبلاگ و محفل و مجلس ادبی، خبر نوبل بردن جناب باب دیلن بود که اهالی ادبیات را به دو دسته نامساوی از موافقهای سرسخت نوبل گرفتن او و مخالفانِ تا آخرین قطره خون با اقدامات اکادمی نوبل تقسیم کرده است. نظر این رفیقتان را اما اگر بخواهید، به نظرم همه این بحثها بیمورد است، چون معمولا این جنگ و جدلها به خاطر این است نوبل ادبیات را «معتبرترین» جایزه ادبی بدانیم. آن وقت است که مثلا این حرف که «نوبل سال پیش به یک روزنامهنگار جایزه داد و امسال به یک ترانهسرا و این، خودش شاهدی است بر مرگِ رمان» میتواند قابل اعتنا باشد. اما کافی است یک نفس عمیق بکشیم و نوبل را یک جایزه، در کنار سایر جوایز ادبی ببینیم. درست است که نوبل قدیمیترین جایزه ادبی است که هنوز هم فعال است (نوبل در ۱۹۰۱ شروع به کار کرده و گنکور ۱۹۰۳)، درست است که این جایزه دومین جایزه گرانقیمت ادبیات در دنیاست (جایزه نوبل ۹۹۰هزار دلار میارزد و جایزه شعر شبکه الملیونِ امارات، یک میلیون ۳۶۱هزار دلار)، درست است که جایزه نوبل برخلاف اغلب جوایز به همه زبانها و ادبیات همه ملل توجه دارد (تا به حال نویسندگانی از ۲۵ زبان نوبل بردهاند)، اما در کنار همه اینها، نوبل گیرهایی هم دارد که باعث میشود مرجعیت آن زیر سوال برود. اول از همه اینکه نوبل، به مجموعه آثار یک نفر جایزه میدهد، نه به یک کتاب مشخص (تنها نوبلهایی که به یک کتاب مشخص داده شده، نوبل ۱۹۲۰ کنوت هامسون برای «رشد خاک»، نوبل ۱۹۲۴ ولادیسلاو ریمونت برای رمان «دهقانها» و نوبل ۱۹۲۹ توماس مان برای «بونبروکها»ست). البته خود آلفرد نوبل وصیت کرده بود این جایزه به «برجستهترين اثری که در یک سال گذشته با رويكرد آرمانگرايانه نوشته شده» اهدا شود، اما آکادمی نوبل دوست دارد که به اهمیت ادبی یک نفر جایزه بدهد، معمولا هم با سالها فاصله بعد از نگارش مهمترین اثر آن یک نفر (مارکز در ۱۹۸۰ نوبل گرفت، ۱۲سال بعد از انتشار «صد سال تنهایی» و ۵سال بعد از «پاییز پدرسالار»). حالا خداییش مقایسه دو کتاب خاص ممکن است عملی باشد، اما مقایسه دو ادیب با همدیگر عملا بیمعناست. الان سالهاست که بین طرفداران دو غول بزرگِ داستان، تولستوی و داستایوسکی دعوای «کی بزرگتر است؟» به نتیجه مشخصی نرسیده، آن وقت چطور میشود بین چهرههای چند جریان مختلف، شعر و داستان و نمایشنامه و روزنامهنگاری و خاطرهنویسی (نوبل ۱۹۵۳ چرچیل) و امسال هم ترانه، این داوری را انجام داد؟ آن هم در زبانها و فرهنگهای مختلف؟! بامزه است که کمیته نوبل از بدو تاسیسش ۶ مشاور ادبی در زبانهای مختلف داشته که فقط دقت در فلسفه این ترکیب، آدم را انیشتین میکند: یک مشاور برای زبانهای فرانسه و اسپانیولی، یک نفر برای آلمانی و اسکاندیناوی، یک نفر برای انگلیسی و هلندی (تاکنون هیچ ادیب هلندیزبانی برنده نوبل نشده)، یک نفر برای زبانهای اسلاوی، یک نفر برای ایتالیایی و یک نفر برای پرتغالی (این یک نفر هم در کل ۱۱۶ سالی که نوبل میدهند کلا کاری به این کارها نداشته و فقط یک بار، یک نفر را انتخاب کرده است: ساراماگو در ۱۹۹۸). در ۶۲ سال اول نوبل، چون کسی را به عنوان متخصص زبان یونانی نداشتهاند، با وجود ۴۲ بار کاندیدا شدن، هیچ جایزهای به یونانیها ندادند. آن دسته از نوبل بردههایی هم که زبانشان نمایندهای توی این کمیته نداشته، با خواندن ترجمههای آثارشان انتخاب شدهاند. مثلا کنزابورو اوئه که حدود ۷۰۰ کتاب نوشته ولی فقط ۱۵تایش به انگلیسی ترجمه شده (آن هم عمدتا پس از نوبلش در ۱۹۹۴) و بقیهاش مثل هندوانههای سربستهای هستند که هنوز کسی از تویشان خبری ندارد. حالا خودتان بفرمایید، چرا باید برای انتخابهای چنین جایزهای، یقه جر داد؟ این است که بیایید دست از نگرانی برداریم و خبرها را بدون حرص خوردن دنبال کنیم و برای آقای باب دیلن عزیز هم آرزوی موفقیت کنیم و امیدوار باشیم هرچه زودتر جواب تلفنهای آکادمی نوبل را بدهد!
یادداشت در شماره ۵۷۵ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
همانطور که خودتان در قضایا وارد هستید، مهمترین خبر این ایام در هر سایت و وبلاگ و محفل و مجلس ادبی، خبر نوبل بردن جناب باب دیلن بود که اهالی ادبیات را به دو دسته نامساوی از موافقهای سرسخت نوبل گرفتن او و مخالفانِ تا آخرین قطره خون با اقدامات اکادمی نوبل تقسیم کرده است. نظر این رفیقتان را اما اگر بخواهید، به نظرم همه این بحثها بیمورد است، چون معمولا این جنگ و جدلها به خاطر این است نوبل ادبیات را «معتبرترین» جایزه ادبی بدانیم. آن وقت است که مثلا این حرف که «نوبل سال پیش به یک روزنامهنگار جایزه داد و امسال به یک ترانهسرا و این، خودش شاهدی است بر مرگِ رمان» میتواند قابل اعتنا باشد. اما کافی است یک نفس عمیق بکشیم و نوبل را یک جایزه، در کنار سایر جوایز ادبی ببینیم. درست است که نوبل قدیمیترین جایزه ادبی است که هنوز هم فعال است (نوبل در ۱۹۰۱ شروع به کار کرده و گنکور ۱۹۰۳)، درست است که این جایزه دومین جایزه گرانقیمت ادبیات در دنیاست (جایزه نوبل ۹۹۰هزار دلار میارزد و جایزه شعر شبکه الملیونِ امارات، یک میلیون ۳۶۱هزار دلار)، درست است که جایزه نوبل برخلاف اغلب جوایز به همه زبانها و ادبیات همه ملل توجه دارد (تا به حال نویسندگانی از ۲۵ زبان نوبل بردهاند)، اما در کنار همه اینها، نوبل گیرهایی هم دارد که باعث میشود مرجعیت آن زیر سوال برود. اول از همه اینکه نوبل، به مجموعه آثار یک نفر جایزه میدهد، نه به یک کتاب مشخص (تنها نوبلهایی که به یک کتاب مشخص داده شده، نوبل ۱۹۲۰ کنوت هامسون برای «رشد خاک»، نوبل ۱۹۲۴ ولادیسلاو ریمونت برای رمان «دهقانها» و نوبل ۱۹۲۹ توماس مان برای «بونبروکها»ست). البته خود آلفرد نوبل وصیت کرده بود این جایزه به «برجستهترين اثری که در یک سال گذشته با رويكرد آرمانگرايانه نوشته شده» اهدا شود، اما آکادمی نوبل دوست دارد که به اهمیت ادبی یک نفر جایزه بدهد، معمولا هم با سالها فاصله بعد از نگارش مهمترین اثر آن یک نفر (مارکز در ۱۹۸۰ نوبل گرفت، ۱۲سال بعد از انتشار «صد سال تنهایی» و ۵سال بعد از «پاییز پدرسالار»). حالا خداییش مقایسه دو کتاب خاص ممکن است عملی باشد، اما مقایسه دو ادیب با همدیگر عملا بیمعناست. الان سالهاست که بین طرفداران دو غول بزرگِ داستان، تولستوی و داستایوسکی دعوای «کی بزرگتر است؟» به نتیجه مشخصی نرسیده، آن وقت چطور میشود بین چهرههای چند جریان مختلف، شعر و داستان و نمایشنامه و روزنامهنگاری و خاطرهنویسی (نوبل ۱۹۵۳ چرچیل) و امسال هم ترانه، این داوری را انجام داد؟ آن هم در زبانها و فرهنگهای مختلف؟! بامزه است که کمیته نوبل از بدو تاسیسش ۶ مشاور ادبی در زبانهای مختلف داشته که فقط دقت در فلسفه این ترکیب، آدم را انیشتین میکند: یک مشاور برای زبانهای فرانسه و اسپانیولی، یک نفر برای آلمانی و اسکاندیناوی، یک نفر برای انگلیسی و هلندی (تاکنون هیچ ادیب هلندیزبانی برنده نوبل نشده)، یک نفر برای زبانهای اسلاوی، یک نفر برای ایتالیایی و یک نفر برای پرتغالی (این یک نفر هم در کل ۱۱۶ سالی که نوبل میدهند کلا کاری به این کارها نداشته و فقط یک بار، یک نفر را انتخاب کرده است: ساراماگو در ۱۹۹۸). در ۶۲ سال اول نوبل، چون کسی را به عنوان متخصص زبان یونانی نداشتهاند، با وجود ۴۲ بار کاندیدا شدن، هیچ جایزهای به یونانیها ندادند. آن دسته از نوبل بردههایی هم که زبانشان نمایندهای توی این کمیته نداشته، با خواندن ترجمههای آثارشان انتخاب شدهاند. مثلا کنزابورو اوئه که حدود ۷۰۰ کتاب نوشته ولی فقط ۱۵تایش به انگلیسی ترجمه شده (آن هم عمدتا پس از نوبلش در ۱۹۹۴) و بقیهاش مثل هندوانههای سربستهای هستند که هنوز کسی از تویشان خبری ندارد. حالا خودتان بفرمایید، چرا باید برای انتخابهای چنین جایزهای، یقه جر داد؟ این است که بیایید دست از نگرانی برداریم و خبرها را بدون حرص خوردن دنبال کنیم و برای آقای باب دیلن عزیز هم آرزوی موفقیت کنیم و امیدوار باشیم هرچه زودتر جواب تلفنهای آکادمی نوبل را بدهد!
یادداشت در شماره ۵۷۵ هفتهنامه «همشهری جوان»
احساننامه
📞 تلفن میزنم، جواب نمیدی! @ehsanname نوبل ادبی امسال هم داستانی شده. باب دیلن هنوز هیچ اظهار نظری درباره برنده شدن نوبل ادبیات نداشته. او روز جمعه کنسرتی هم در لسآنجلس برگزار کرد، اما هیچ حرفی در مورد این جایزه نزد. از آن بدتر اینکه او به تلفنها و ایمیلهای…
روز گذشته، سایت شخصی باب دیلن در قسمت معرفی کتاب «مجموعه ترانههای ۱۹۶۱ تا ۲۰۱۲» او، عنوان "برنده جایزه نوبل ادبیات" را آورده بود که امروز همین هم از سایت حذف شده @ehsanname
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
❌ نقد آموزنده ابوالفضل خطیبی بر یک ترجمه جدید
@ehsanname
هفتۀ پیش ترجمۀ فارسی کتاب زنان در شاهنامه نوشتۀ استاد گرانمایۀ ما دکتر خالقیمطلق (رسالۀ دکتری به آلمانی که به انگلیسی هم ترجمه شده است) را از جلوی دانشگاه خریدم، ولی فرصتی دست نداد تا بخوانم، تا اینکه امروز ... کتاب را که گشودم، به جان عزیزتان قسم چشمم افتاد به این زیرنویس (ص۱۰۶): «در دو فصل آخر کتاب مذهبی یهود و مسیحیان آیات کارِ ژاماسپیک که بهمنیشت، کتاب مذهبی دیگر را اصلاح میکند، زمانی پیشبینی شده است که ایران به وسیلهی نیروهای خارجی اشغال خواهد شد.» خودتان پیدا کنید پرتغالفروش را. فقط این را بگویم که منظور از «آیات کارِ ژاماسپیک» همان متن پهلوی ایاتکار یا ایادگار جاماسپیگ است که به این حال و روز نزار افتاده. مترجم گویی منابع پژوهش استاد را اصلاً نمیشناسد. بنگرید: گاردیزی (همه جا) به جای گردیزی؛ کامبیز (۶۵) به جای کمبوجیه؛ تعالبی (همه جا) به جای ثعالبی؛ کیپاشین (۴۵) به جای کیپشین؛ کندراو (٢۸) به جای کندرو؛ بندهیشن (۳۷) به جای بندهشن. در یک مورد نوشته است: «نک: مینوی، خرد، ۳۶، ۷ اروائی، فصل ۷۶». گویا کتاب پهلوی «مینوی خرد» را که از کفر ابلیس هم مشهورتر است، نمیشناسد و گمان کرده مینوی اسم نویسنده است و خرد فامیل او، مثل مینوی، مجتبی!! منظورش از اروائی، هم همان اردائی در جاهای دیگر کتاب است و منظور از اردائی در جاهای دیگر هم همان «ارداویرافنامه» مظلوم است که به این حال و روز افتاده است. اینها حاصل تورق چند دقیقهای من بود و باید این کتاب نقد شود. شاید اشتباهات فقط در حد ثبت برخی نامها باشد. شاید بد نبود مترجم ما پانوشتها و یادداشتهای کتاب را ترجمه نمیکرد، خرِ ما از کرّگی دُم نداشت، تمام! مترجمان میدانند، ترجمۀ یادداشتها به مراتب سختتر از متن است و ترجمۀ نقل قولها از آن هم سختتر...
نقل از فیسبوک استاد خطیبی (fb.com/abolfazl.khatibi)
@ehsanname
هفتۀ پیش ترجمۀ فارسی کتاب زنان در شاهنامه نوشتۀ استاد گرانمایۀ ما دکتر خالقیمطلق (رسالۀ دکتری به آلمانی که به انگلیسی هم ترجمه شده است) را از جلوی دانشگاه خریدم، ولی فرصتی دست نداد تا بخوانم، تا اینکه امروز ... کتاب را که گشودم، به جان عزیزتان قسم چشمم افتاد به این زیرنویس (ص۱۰۶): «در دو فصل آخر کتاب مذهبی یهود و مسیحیان آیات کارِ ژاماسپیک که بهمنیشت، کتاب مذهبی دیگر را اصلاح میکند، زمانی پیشبینی شده است که ایران به وسیلهی نیروهای خارجی اشغال خواهد شد.» خودتان پیدا کنید پرتغالفروش را. فقط این را بگویم که منظور از «آیات کارِ ژاماسپیک» همان متن پهلوی ایاتکار یا ایادگار جاماسپیگ است که به این حال و روز نزار افتاده. مترجم گویی منابع پژوهش استاد را اصلاً نمیشناسد. بنگرید: گاردیزی (همه جا) به جای گردیزی؛ کامبیز (۶۵) به جای کمبوجیه؛ تعالبی (همه جا) به جای ثعالبی؛ کیپاشین (۴۵) به جای کیپشین؛ کندراو (٢۸) به جای کندرو؛ بندهیشن (۳۷) به جای بندهشن. در یک مورد نوشته است: «نک: مینوی، خرد، ۳۶، ۷ اروائی، فصل ۷۶». گویا کتاب پهلوی «مینوی خرد» را که از کفر ابلیس هم مشهورتر است، نمیشناسد و گمان کرده مینوی اسم نویسنده است و خرد فامیل او، مثل مینوی، مجتبی!! منظورش از اروائی، هم همان اردائی در جاهای دیگر کتاب است و منظور از اردائی در جاهای دیگر هم همان «ارداویرافنامه» مظلوم است که به این حال و روز افتاده است. اینها حاصل تورق چند دقیقهای من بود و باید این کتاب نقد شود. شاید اشتباهات فقط در حد ثبت برخی نامها باشد. شاید بد نبود مترجم ما پانوشتها و یادداشتهای کتاب را ترجمه نمیکرد، خرِ ما از کرّگی دُم نداشت، تمام! مترجمان میدانند، ترجمۀ یادداشتها به مراتب سختتر از متن است و ترجمۀ نقل قولها از آن هم سختتر...
نقل از فیسبوک استاد خطیبی (fb.com/abolfazl.khatibi)
اطلاعات نمایشگاه «هنر قرآن» را که در موزه هنرهای آسیایی واشنگتن و به منظور مقابله با موج اسلامهراسی برگزار شده، در این آدرس ببینید 👇
asia.si.edu/exhibitions/current/art-of-the-quran/default.php
asia.si.edu/exhibitions/current/art-of-the-quran/default.php
سخنرانی خانم نرگس آبیار در افتتاحیه نمایشگاه کتاب بلگراد. ایران مهمان ویژه این نمایشگاه است - از گروه تلگرامی کتاببازان @ehsanname
از عشق و دیگر اهریمنان
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
🎭 ماجرای پایانناپذیر شکسپیر
@ehsanname
آيا واقعا ویلیام شکسپير نویسنده نمایشنامههای شاهکاری است که ما با نام آثار شکسپير میشناسیم؟ این سؤال عجیب، بر خلاف تصور، پاسخهای خیلی مفصلی دارد و حدود ۱۵۰ سال است که موضوع بحث و گفتگوهای بسیار شده. خودتان میتوانید به مدخل تشکیک در اصالت تالیفات شکسپیر، در ویکیپیدیا مراجعه کنید و فقط حجم مقاله (۱۱هزار کلمه) را ملاحظه کنید👇
en.wikipedia.org/wiki/Shakespeare_authorship_question
یکی از موضوعات فرعی این بحث، همکاران شکسپیر در تألیفاتش است. دیدگاه سنتی این بود که شکسپیر خودش تمام آثارش را نوشته، اما در «مجموعه کامل آثار شکسپیر» چاپ آکسفورد در ۱۹۸۶ در عنوان ۸ نمایشنامه، اسم همکارانی برای شکسپیر قید شد. اینکه نمایشنامههای «مکبث»، «تیمون آتِنی» و «کلوخانداز را پاداش سنگ است» (عنوان انتخابی مرحوم علاءالدین پازارگادی برای Measure for Measure) با همکاری یا تجدید نظر توماس میدلتون نوشته شده، «هنری هشتم» حاصل همکاری شکسپیر و جان فلچر است و در نگارش «پریکلس» از جورج ویلکینزِ رسالهنویس کمک گرفته شده. مبنای این کار هم تحقیقات ادبی انجام شده بر روی آثار شکسپیر بود که نشان میداد مثلا در اولین چاپ «مکبث» که در ۱۶۲۳ منتشر شده، دو ترانه از زبان جادوگران هست که نسخه کامل این دو ترانه، قبلا در نمایشنامه «جادوگر» اثر میدلتون (چاپ ۱۶۱۶) وجود دارد. البته این موضوع در آن زمان امری رایج بود و حالا محققان به این نتیجه رسیدهاند که در تألیفات دیگری از آن عصر هم باید اسم شکسپیر را به عنوان همکار بیاورند.
در چاپ آکسفورد مجموعه آثار شکسپیر اشاره شده بود که «هنری ششم» با همکاری دیگر مؤلفان نوشته شده است. حالا محققان، با پژوهش بر روی متن این نمایشنامه سه بخشی، و مقایسه کلمات غیرشکسپیری آن با عبارات به کار رفته در آثار کریستوفر مارلو، به این نتیجه رسیدهاند که مارلو در نگارش این اثر به شکسپیر کمک کرده است👇
theguardian.com/culture/2016/oct/23/christopher-marlowe-credited-as-one-of-shakespeares-co-writers
@ehsanname
آيا واقعا ویلیام شکسپير نویسنده نمایشنامههای شاهکاری است که ما با نام آثار شکسپير میشناسیم؟ این سؤال عجیب، بر خلاف تصور، پاسخهای خیلی مفصلی دارد و حدود ۱۵۰ سال است که موضوع بحث و گفتگوهای بسیار شده. خودتان میتوانید به مدخل تشکیک در اصالت تالیفات شکسپیر، در ویکیپیدیا مراجعه کنید و فقط حجم مقاله (۱۱هزار کلمه) را ملاحظه کنید👇
en.wikipedia.org/wiki/Shakespeare_authorship_question
یکی از موضوعات فرعی این بحث، همکاران شکسپیر در تألیفاتش است. دیدگاه سنتی این بود که شکسپیر خودش تمام آثارش را نوشته، اما در «مجموعه کامل آثار شکسپیر» چاپ آکسفورد در ۱۹۸۶ در عنوان ۸ نمایشنامه، اسم همکارانی برای شکسپیر قید شد. اینکه نمایشنامههای «مکبث»، «تیمون آتِنی» و «کلوخانداز را پاداش سنگ است» (عنوان انتخابی مرحوم علاءالدین پازارگادی برای Measure for Measure) با همکاری یا تجدید نظر توماس میدلتون نوشته شده، «هنری هشتم» حاصل همکاری شکسپیر و جان فلچر است و در نگارش «پریکلس» از جورج ویلکینزِ رسالهنویس کمک گرفته شده. مبنای این کار هم تحقیقات ادبی انجام شده بر روی آثار شکسپیر بود که نشان میداد مثلا در اولین چاپ «مکبث» که در ۱۶۲۳ منتشر شده، دو ترانه از زبان جادوگران هست که نسخه کامل این دو ترانه، قبلا در نمایشنامه «جادوگر» اثر میدلتون (چاپ ۱۶۱۶) وجود دارد. البته این موضوع در آن زمان امری رایج بود و حالا محققان به این نتیجه رسیدهاند که در تألیفات دیگری از آن عصر هم باید اسم شکسپیر را به عنوان همکار بیاورند.
در چاپ آکسفورد مجموعه آثار شکسپیر اشاره شده بود که «هنری ششم» با همکاری دیگر مؤلفان نوشته شده است. حالا محققان، با پژوهش بر روی متن این نمایشنامه سه بخشی، و مقایسه کلمات غیرشکسپیری آن با عبارات به کار رفته در آثار کریستوفر مارلو، به این نتیجه رسیدهاند که مارلو در نگارش این اثر به شکسپیر کمک کرده است👇
theguardian.com/culture/2016/oct/23/christopher-marlowe-credited-as-one-of-shakespeares-co-writers
HJ 270 - Shakespeare.pdf
293.1 KB
«چه کسی شکسپیر را نوشت؟» مقالهای در توضیح ماجرای شک در تألیفات شکسپیری، نوشته احسان رضایی، در شماره ۲۷۰ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
«چه کسی شکسپیر را نوشت؟» نظریههای مختلف درباره نویسنده واقعیِ نمایشنامههای شکسپیر (از مقاله احسان رضایی در شماره ۲۷۰ هفتهنامه «همشهری جوان») @ehsanname
✅معنای سیاهپوستبودن
@ehsanname
شب گذشته پل بیتی، برای رمان «فروش کامل» برندۀ جایزۀ منبوکر ۲۰۱۶ شد تا اولین رماننویس آمریکایی باشد که برای هجویهای تلخ و گزنده دربارۀ سیاستهای نژادی آمریکا برندۀ جایزۀ منبوکر شده است. از نظر داوران، رمان «فروش کامل» پل بیتی را در ردیف کسانی چون مارک تواین و جاناتان سویفت قرار میدهد. پل بیتی در این نوشتار رمزورازها و ماجراهایی را روایت میکند که الهامبخش او در نوشتن رمانش بودهاند. ترجمه متن را از سایت ترجمان بخوانید:
@ehsanname
گاردین — سخت میشود گفت این کتاب از کجا آمد. از جهتی شاید این کتاب یک طلسم باشد: تلاشی برای بازآفرینی گرمای سحرآمیز بادهای شهر سانتا آنا، روزهای بیدغدغۀ موجسواری در ساحل سانتا مونیکا، لذت دنبالکردن باچ (سگ خانوادهمان) در میان درختهای هلو و لیموی حیاط خلوت. لذت دویدن بهسوی خانه، پس از تمامشدن مدرسه، برای نوشیدن پُنچ (نوشیدنی میوه) و تماشای «حقهبازهای کوچک» در تلویزیون با خانوادۀ چاکن. که بعد از آن، من و بقیۀ پسرها -جری، چارلی و بیلی- و گاهی هم رونالد کیتون سراغ چهرۀ مشهور محلهمان ادی اسمیت میرفتیم تا به قولش عمل کند: قول داده بود، وقتی اجازۀ کارمان را گرفتیم، نقشی در فیلمهای سینمایی برایمان دست و پا کند. (او بنیانگذار «انجمن بدلکارهای سیاهپوست» و یکی از دستیاران کلابر لنگ رقیب راکی در «راکی ۳» بود.)
و، برعکس، فروش کامل یک باطلالسحر هم هست، تلاشی بیهوده برای دفع و التیامِ نفرین و تناقضات کسی که در جامعۀ عمدتاً سفیدپوستِ غرب لوسآنجلس، و به تبع آن کل آمریکا، در زمرۀ کارگران و رنگینپوستان است: همۀ فرارهایمان از دست پلیس، قلدرهای محل و سگهای ولگرد؛ بوی شیرین گرد فرشته (داروی توهمزای فنسیکلیدین)؛ کتککاریها؛ ترس؛ خودکشیهای محل؛ قتلعام در رستوران زنجیرهای بابز بیگ بوی؛ و، علیرغم افزایش نرخ جنایت، ارزش خانۀ سهخوابۀ سادۀ مادرم در دورۀ رونق املاک سر به فلک کشید، چون بالاخره آنجا غرب لوسآنجلس است! ماجرای رالف نیدر، قهرمان من، که مردد بود باراک اوبامای منتخب قرار است عمو سام شود یا عمو تام؛ ماجرای دو وزیر سیاهپوست، کاندولیزا رایس و کالین پاول، پرچمداران جنگی که بهوضوح بیهوده و ناعادلانه بود.
ولی درست که فکر میکنم، نزدیکترین ماجرا به یک آفرینش واقعی همان مسیری است که هربار در مسیر خانه به لوسآنجلس باید پشت فرمان بنشینم. با ۱۶۰ کیلومتر مسیر رفت و برگشت، یک سفر شبانه است که معمولاً در ابتدایش راه شمال را به طرف خیابان رابرتسون و سپس بلوار سانست میروم، بعد به غرب به سمت اتوبان ساحلی. اهمیت این مسیر رانندگی را نمیتوانم در کلمات بگنجانم. من لوسآنجلس مصنوعی کسالتبار را ترک میکنم، به قصد رسیدن به زیبایی باشکوه بورلیهیلز و پالیسیدز، تفرجگاههای ساحلی مالیبو و زوما؛ و در میانۀ خاطرات کودکیام تخیل میکنم که اگر شهر را ترک نکرده بودم چه جور آدمی میشدم.
هنوز هم امید دارم یک سیاهپوستِ ساحلنشین شوم، در جستوجوی گنج، که فلزیابش را روی ماسههای ساحل میگیرد بلکه سکههای طلا و جواهراتی را پیدا کند که جهانگردهای اسپانیایی از قرن هجدهم تا بیستویکم بهجا گذاشتهاند. با آن خیابان مسطح، وقتی ترافیک سبک باشد، مثل هرجای کالیفرنیا کافی است به اتوبان برسید. و آنجا، پیش بهسوی ستارهها، یک دست روی فرمان، یک دست روی رادیو برای گرفتن موسیقی جاز ایستگاه KLON (که الآن اسمش KKJZ شده است)، اینجاست که این کتاب را «نوشتم». به تنها خاطرۀ خوبم از پدرم فکر میکنم: شش سالم بود، روی پایش نشستم تا «رانندۀ» فولکس اسپرتی شوم که در طول ساحل در دلِ باد جلو میرفت. در فکر اینم که اسم «خانه» گذاشتن روی شهری که نمیشناسمش یعنی چه، اینکه چه ساعتهای بیشماری تحقیق کردم تا سر از این قصه درآورم، و البته از رمز و رازهای سیستم حملونقل لوسآنجلس، موجشکنها، و البته معنای سیاهپوست بودن. اخیراً، در مصاحبهای در بیبیسی، جورجِ شاعر از من پرسید که آیا پان-افریکن هستم؟ و این کتاب پاسخ من است که از حیرت شانه بالا میاندازم، چون حتی پان-پُلبیتی هم نیستم.
tarjomaan.com/vdci.uavct1arybc2t.html
@ehsanname
شب گذشته پل بیتی، برای رمان «فروش کامل» برندۀ جایزۀ منبوکر ۲۰۱۶ شد تا اولین رماننویس آمریکایی باشد که برای هجویهای تلخ و گزنده دربارۀ سیاستهای نژادی آمریکا برندۀ جایزۀ منبوکر شده است. از نظر داوران، رمان «فروش کامل» پل بیتی را در ردیف کسانی چون مارک تواین و جاناتان سویفت قرار میدهد. پل بیتی در این نوشتار رمزورازها و ماجراهایی را روایت میکند که الهامبخش او در نوشتن رمانش بودهاند. ترجمه متن را از سایت ترجمان بخوانید:
@ehsanname
گاردین — سخت میشود گفت این کتاب از کجا آمد. از جهتی شاید این کتاب یک طلسم باشد: تلاشی برای بازآفرینی گرمای سحرآمیز بادهای شهر سانتا آنا، روزهای بیدغدغۀ موجسواری در ساحل سانتا مونیکا، لذت دنبالکردن باچ (سگ خانوادهمان) در میان درختهای هلو و لیموی حیاط خلوت. لذت دویدن بهسوی خانه، پس از تمامشدن مدرسه، برای نوشیدن پُنچ (نوشیدنی میوه) و تماشای «حقهبازهای کوچک» در تلویزیون با خانوادۀ چاکن. که بعد از آن، من و بقیۀ پسرها -جری، چارلی و بیلی- و گاهی هم رونالد کیتون سراغ چهرۀ مشهور محلهمان ادی اسمیت میرفتیم تا به قولش عمل کند: قول داده بود، وقتی اجازۀ کارمان را گرفتیم، نقشی در فیلمهای سینمایی برایمان دست و پا کند. (او بنیانگذار «انجمن بدلکارهای سیاهپوست» و یکی از دستیاران کلابر لنگ رقیب راکی در «راکی ۳» بود.)
و، برعکس، فروش کامل یک باطلالسحر هم هست، تلاشی بیهوده برای دفع و التیامِ نفرین و تناقضات کسی که در جامعۀ عمدتاً سفیدپوستِ غرب لوسآنجلس، و به تبع آن کل آمریکا، در زمرۀ کارگران و رنگینپوستان است: همۀ فرارهایمان از دست پلیس، قلدرهای محل و سگهای ولگرد؛ بوی شیرین گرد فرشته (داروی توهمزای فنسیکلیدین)؛ کتککاریها؛ ترس؛ خودکشیهای محل؛ قتلعام در رستوران زنجیرهای بابز بیگ بوی؛ و، علیرغم افزایش نرخ جنایت، ارزش خانۀ سهخوابۀ سادۀ مادرم در دورۀ رونق املاک سر به فلک کشید، چون بالاخره آنجا غرب لوسآنجلس است! ماجرای رالف نیدر، قهرمان من، که مردد بود باراک اوبامای منتخب قرار است عمو سام شود یا عمو تام؛ ماجرای دو وزیر سیاهپوست، کاندولیزا رایس و کالین پاول، پرچمداران جنگی که بهوضوح بیهوده و ناعادلانه بود.
ولی درست که فکر میکنم، نزدیکترین ماجرا به یک آفرینش واقعی همان مسیری است که هربار در مسیر خانه به لوسآنجلس باید پشت فرمان بنشینم. با ۱۶۰ کیلومتر مسیر رفت و برگشت، یک سفر شبانه است که معمولاً در ابتدایش راه شمال را به طرف خیابان رابرتسون و سپس بلوار سانست میروم، بعد به غرب به سمت اتوبان ساحلی. اهمیت این مسیر رانندگی را نمیتوانم در کلمات بگنجانم. من لوسآنجلس مصنوعی کسالتبار را ترک میکنم، به قصد رسیدن به زیبایی باشکوه بورلیهیلز و پالیسیدز، تفرجگاههای ساحلی مالیبو و زوما؛ و در میانۀ خاطرات کودکیام تخیل میکنم که اگر شهر را ترک نکرده بودم چه جور آدمی میشدم.
هنوز هم امید دارم یک سیاهپوستِ ساحلنشین شوم، در جستوجوی گنج، که فلزیابش را روی ماسههای ساحل میگیرد بلکه سکههای طلا و جواهراتی را پیدا کند که جهانگردهای اسپانیایی از قرن هجدهم تا بیستویکم بهجا گذاشتهاند. با آن خیابان مسطح، وقتی ترافیک سبک باشد، مثل هرجای کالیفرنیا کافی است به اتوبان برسید. و آنجا، پیش بهسوی ستارهها، یک دست روی فرمان، یک دست روی رادیو برای گرفتن موسیقی جاز ایستگاه KLON (که الآن اسمش KKJZ شده است)، اینجاست که این کتاب را «نوشتم». به تنها خاطرۀ خوبم از پدرم فکر میکنم: شش سالم بود، روی پایش نشستم تا «رانندۀ» فولکس اسپرتی شوم که در طول ساحل در دلِ باد جلو میرفت. در فکر اینم که اسم «خانه» گذاشتن روی شهری که نمیشناسمش یعنی چه، اینکه چه ساعتهای بیشماری تحقیق کردم تا سر از این قصه درآورم، و البته از رمز و رازهای سیستم حملونقل لوسآنجلس، موجشکنها، و البته معنای سیاهپوست بودن. اخیراً، در مصاحبهای در بیبیسی، جورجِ شاعر از من پرسید که آیا پان-افریکن هستم؟ و این کتاب پاسخ من است که از حیرت شانه بالا میاندازم، چون حتی پان-پُلبیتی هم نیستم.
tarjomaan.com/vdci.uavct1arybc2t.html
خلیلخان ثقفی اعلمالدوله، پزشک معروف عصر قاجار، در نشریه «عصر جدید» شماره ۹۴ (۱۶ رجب ۱۳۳۵ قمری) نوشته امانت دادن کتاب، بچههای کنجکاو و آتش، بزرگترین دشمنان کتاب هستند @ehsannane