🕓 شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فوارههای سبز ساقههای سبک بار
شکوفه خواهدداد ...
@ehsanname
🎧 مراسم خوانش «امروز، روز اول دیماه است» #فروغ_فرخزاد را اگر سالهای دیگر هم به جا نیاورده بودید، امسال دیگر باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 👇
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فوارههای سبز ساقههای سبک بار
شکوفه خواهدداد ...
@ehsanname
🎧 مراسم خوانش «امروز، روز اول دیماه است» #فروغ_فرخزاد را اگر سالهای دیگر هم به جا نیاورده بودید، امسال دیگر باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 👇
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Forogh Farokhzad
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر و صدای #فروغ_فرخزاد از آلبوم «شعرهای فروغ فرخزاد» کانون پرورش فکری، ۱۳۴۴ @ehsanname
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Khosro Shakibaei
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای خسرو شکیبایی، از آلبوم «پری خوانی»، ۱۳۸۲ @ehsanname
➖همین الان خبر درگذشت بهرام بیضایی را خواندم و یادم افتادم که چند روز پیش ویدیویی از او دیده بودم که داشت تعریف میکرد همسرش. خانم شمسایی، مدام به او تذکر میدهد «بهرام ما الان در تهران نیستیم!» مرگ همواره خبر تلخی است، مرگ در غربت تلختر، و رفتن کسی مثل بیضایی تلخترین. اگر بخواهم چندتا ادیب از معاصرین انتخاب کنم، با هر متر و معیاری، بیضایی جزو چندتای اول است. شک ندارم که چندصد سال بعد، در روزگاری که همۀ ما تبدیل به خاطره و تاریخ شدهایم باز هم بهرام بیضایی جزو چندتا اسمی است که میماند و آثارش را میخوانند. درگذشت او را به تک تک دوستداران و دلبستگان زبان فارسی تسلیت میگویم.
@ehsanname
@ehsanname
گفتگوی خیالی فردوسی با مرگ به روایت بیضایی
◾مرگ: در شعر تو مردگان به پا خاستهاند؛ گویی که رستاخیز! دیروز دیدمشان میان زندگان میگشتند.
◽فردوسی: شرمم به درد میآمیزد که چنین زندگان را باز میکشم. نه؛ این شماره پهلوان که من کشتم پهلوانی نکشت و با اینهمه دستم پاکتر است از تو بیآزرم که پنجه به خون هزار دلبند بیالودستی، و انگشت در جگربند هزار پهلوان فروبردستی که سوگ هر یکشان را خون از چشمِ خامه روان است (به افسوس چشم میبندد) و هر واژه از آن سیاه پوشیده.
◾مرگ (افسونكنان): بخواب؛ تو خستهای فردوسی.
◽فردوسی (تند چشم باز میکند): من بیدارم. (میرود میان نوشتهها) مرا بِهل بدین کار گزافی که مراست. در جای من از سگان دوصد ببر یا از سران چهارصد.
◾مرگ: خود را ارزان مگیر؛ در خوردِ من تویی!
◽فردوسی: چه سود کردی از مرگ دقیقی، ای مرگ؟ نه! صدها داستان است که هنوز نسرودهام. صدها دستینه است که هنوز به دستم نرسیده. جانم از زخمها پر است؛ به جادوی این سرود زخمهای خود را میبندم. امروزم دستینهای رسید ـ خدایا ـ داستانی که هرگز نشنیده بودم. باید بازگردم و در آنچه سالیان پیشتر سرودهام بازبنگرم و بسیار دیگرگون کنم.
◾مرگ: تو میدانی کمال را پایانی نیست. همیشه داستانی هست که ناسروده میماند، و همیشه دفترهای دیگری هست که مییابند. کمال را پایانی نیست فردوسی.
◽فردوسی: منِ خسته را به بازی میگیرند و درم میستانند که فردا ارتنگِ مانی بیاوریم یا کارنامۀ اشکانی؛ هر چه داشتم مایه این و آن را دادم و دستینهها نیاوردند، نیاوردند، و چشمم بر در سپید شد و گوشم صدای کوبهای نشنید. مرا به کار خود بگذار؛ بیکارتر از منی بجوی که بسیارند.
◾مرگ: تو که مرا چون گدایی از در میرانی - بشنو که سلطان دستِ راست من است و خلیفه دستِ چپم، و من هر دو را بر تو میگمارم؛ آن در صورت سپاهش بر تو ظاهر میشود و این بر صورت عالمان طریق. باشد که مرا به التماس بخوانی و نیابی، باشد که مرا آرزو کنی و در تو ننگرم، باشد روزی که مرا به فریاد بخواهی و نشنوم...
◽فردوسی: دست بردار از سرم ای مرگ، زیاده کار دارم... در این وبرانسرا بنگر که برآوردهای! ویرانگران را نمیبری چون دستیاران تواند؛ دشمنی تو همه با آنان است که پشت ناخن چیزکی میسازند. ویرانگران خوش میخورند و خوش میخسبند و سال به صد میبرند و آنان که بایست چیزکی بسازند، میمیرند.
@ehsanname
📖 «دیباچۀ نوین شاهنامه» بهرام بیضایی، صفحات ۶۱ تا ۷۲
◾مرگ: در شعر تو مردگان به پا خاستهاند؛ گویی که رستاخیز! دیروز دیدمشان میان زندگان میگشتند.
◽فردوسی: شرمم به درد میآمیزد که چنین زندگان را باز میکشم. نه؛ این شماره پهلوان که من کشتم پهلوانی نکشت و با اینهمه دستم پاکتر است از تو بیآزرم که پنجه به خون هزار دلبند بیالودستی، و انگشت در جگربند هزار پهلوان فروبردستی که سوگ هر یکشان را خون از چشمِ خامه روان است (به افسوس چشم میبندد) و هر واژه از آن سیاه پوشیده.
◾مرگ (افسونكنان): بخواب؛ تو خستهای فردوسی.
◽فردوسی (تند چشم باز میکند): من بیدارم. (میرود میان نوشتهها) مرا بِهل بدین کار گزافی که مراست. در جای من از سگان دوصد ببر یا از سران چهارصد.
◾مرگ: خود را ارزان مگیر؛ در خوردِ من تویی!
◽فردوسی: چه سود کردی از مرگ دقیقی، ای مرگ؟ نه! صدها داستان است که هنوز نسرودهام. صدها دستینه است که هنوز به دستم نرسیده. جانم از زخمها پر است؛ به جادوی این سرود زخمهای خود را میبندم. امروزم دستینهای رسید ـ خدایا ـ داستانی که هرگز نشنیده بودم. باید بازگردم و در آنچه سالیان پیشتر سرودهام بازبنگرم و بسیار دیگرگون کنم.
◾مرگ: تو میدانی کمال را پایانی نیست. همیشه داستانی هست که ناسروده میماند، و همیشه دفترهای دیگری هست که مییابند. کمال را پایانی نیست فردوسی.
◽فردوسی: منِ خسته را به بازی میگیرند و درم میستانند که فردا ارتنگِ مانی بیاوریم یا کارنامۀ اشکانی؛ هر چه داشتم مایه این و آن را دادم و دستینهها نیاوردند، نیاوردند، و چشمم بر در سپید شد و گوشم صدای کوبهای نشنید. مرا به کار خود بگذار؛ بیکارتر از منی بجوی که بسیارند.
◾مرگ: تو که مرا چون گدایی از در میرانی - بشنو که سلطان دستِ راست من است و خلیفه دستِ چپم، و من هر دو را بر تو میگمارم؛ آن در صورت سپاهش بر تو ظاهر میشود و این بر صورت عالمان طریق. باشد که مرا به التماس بخوانی و نیابی، باشد که مرا آرزو کنی و در تو ننگرم، باشد روزی که مرا به فریاد بخواهی و نشنوم...
◽فردوسی: دست بردار از سرم ای مرگ، زیاده کار دارم... در این وبرانسرا بنگر که برآوردهای! ویرانگران را نمیبری چون دستیاران تواند؛ دشمنی تو همه با آنان است که پشت ناخن چیزکی میسازند. ویرانگران خوش میخورند و خوش میخسبند و سال به صد میبرند و آنان که بایست چیزکی بسازند، میمیرند.
@ehsanname
📖 «دیباچۀ نوین شاهنامه» بهرام بیضایی، صفحات ۶۱ تا ۷۲
و ديگر گفت: «أصبحتُ اميراً و أمسيتُ اسيراً». معنى چنان باشد كه بامداد اميرى بودم و شبانگاه اسيرىام. و اين حال از عجايبهاى دنیاست.
➖«سیاستنامه» نظامالملک، تصحیح قزوینی و مدرسی چهاردهی، ۱۳۴۴، ص ۲۰، در ذکر اسارت غریب عمرولیث صفاری به دست امیراسماعیل سامانی به سال ۲۸۷ قمری
➖«سیاستنامه» نظامالملک، تصحیح قزوینی و مدرسی چهاردهی، ۱۳۴۴، ص ۲۰، در ذکر اسارت غریب عمرولیث صفاری به دست امیراسماعیل سامانی به سال ۲۸۷ قمری