Taryagh
Mohsen Chavoshi
🎼 تصنیف «تریاق» با صدا و موسیقی محسن چاوشی، از آلبوم «امیرِ بی گزند» (۹۵) @ehsannsme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹 غزل مولانا با صدای محمد معتمدی و موسیقی ستار اورکی، تیتراژ میانیِ سریال «جلالالدین» (شهرام اسدی و آرش معیریان، ۹۳) @ehsannsme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺۱۷۸۳ لوح گِلی خط میخی، بخشی از الواح تخت جمشید، به ایران بازگشت این الواح آرشیو اداری این بنای عظیم در ۵۰ سال تاریخش (از ۵۰۹ تا ۴۵۷ پیش از میلاد) هستند و ۸۴سال پیش، در ۱۹۳۵ طی یک کاوش به سرپرستی ارنست هرتسفلد در تخت جمشید کشف شد و برای ۳ سال به موسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو امانت داده شد تا خطوط آنها خوانده شود، اما از حدود ۲۰هزار لوح فقط ۳۰۰ لوح شکسته و ناخوانا پس داده شد. سال ۲۰۰۲ هم دادگاهی در آمریکا حکم مصادره آنها را داد، اما با دفاعیات وکلای ایران عاقبت الواح به ایران برگشتند و از ۱۰ مهرماه در موزه ملی ایران نمایش داده میشوند. اگر میخواهید از متن الواح بیشتر بدانید ۱۲۷۰ لوح از این مجموعه، توسط دکتر عبدالمجید ارفعی، باستانشناس و از معدود مترجمان خط میخی جهان خوانده، ترجمه و در کتاب ۳ جلدی «گلنبشتههای باروی تخت جمشید» منتشر شده است @ehsanname
🗓 یک پیشنهاد
حدود دو دهه است که فدراسیون بینالمللی ترجمه، روز ۳۰ سپتامبر را به نام روز جهانی ترجمه گرامی میدارد. این روز سالگرد درگذشت قدیس جروم (در سال ۴۲۰ میلادی)، کسی که اولین مترجم کتاب مقدس از عبری به لاتین بود، یکی از مهمترین ترجمهها در تاریخ مسیحیت. به علاوه میگویند این کشیش جروم، قدیسِ حامیِ مترجمان هم هست.
نمونۀ چنین ترجمۀ مهم و تاریخسازی را در ادبیات فارسی هم داریم: «ترجمۀ تفسیر طبری». این ترجمه، اولین ترجمۀ قرآن به زبان فارسی است. چون آن طور که در مقدمۀ این کتاب آمده، پادشاه سامانی، منصور بن نوح (حکومت ۳۵۰-۳۶۵) فتوایی از از علمای ماوراءالنهر گرفت که آیا برگرداندن کتاب آسمانی به زبانی دیگر مجاز است؟ از این سوال و از جواب مثبت آن فقها ــ که گویا هجده یا نوزده نفر بودند ــ میشود فهمید که این، اولین باری بوده که چنین کاری انجام شده. بعد از این فتوا بود که گروه مترجمانی زیر نظر ابوعلی بلعمی، وزیرِ معروف سامانیان مشغول به کار شدند و تفسیر ابوجریر طبریِ آملی را اصل قرار داده و از روی آن هم قرآن را ترجمه و هم تفسیری به زبان فارسی ارایه کردند. ترجمۀ تفسیر طبری، درکنار ترجمۀ تاریخ طبری (که به «تاریخ بلعمی» هم معروف شده) از قدیمیترین کتابهای نوشتهشده به زبان فارسی هستند که در عین حال از شاهکارهای نثر فارسی هم به حساب میآیند.
ما از سال دقیق ترجمۀ تفسیر طبری خبر نداریم؛ چون اسامی مترجمان را در اختیار نداریم از زمان درگذشت آنها هم بیخبریم؛ تاریخ دقیق درگذشت بلعمیِ وزیر (که چون پدرش هم وزیر بود به بلعمی کوچک یا «امیرک» بلعمی معروف است) را هم در دست نداریم، به جای همۀ اینها تاریخ درگذشت امیر منصور بن نوح را داریم که (طبق نقل «تاریخ یمینی») ۱۱ شوال ۳۶۵ قمری است (با محاسبۀ ایرانیکا ۱۳ ژوئن ۹۷۶ میلادی، یا ۲۴ خرداد ۳۵۵ شمسی). میتوانیم ما هم تاریخ درگذشت این امیرِ حامیِ مترجمان را در تقویممان به نام روز مترجم ثبت کنیم.
@ehsanname
🔻آغاز نسخهای از تاریخ بلعمی که در کتابخانه کنگره امریکا نگهداری میشود و عربی-فارسی نوشته شده
حدود دو دهه است که فدراسیون بینالمللی ترجمه، روز ۳۰ سپتامبر را به نام روز جهانی ترجمه گرامی میدارد. این روز سالگرد درگذشت قدیس جروم (در سال ۴۲۰ میلادی)، کسی که اولین مترجم کتاب مقدس از عبری به لاتین بود، یکی از مهمترین ترجمهها در تاریخ مسیحیت. به علاوه میگویند این کشیش جروم، قدیسِ حامیِ مترجمان هم هست.
نمونۀ چنین ترجمۀ مهم و تاریخسازی را در ادبیات فارسی هم داریم: «ترجمۀ تفسیر طبری». این ترجمه، اولین ترجمۀ قرآن به زبان فارسی است. چون آن طور که در مقدمۀ این کتاب آمده، پادشاه سامانی، منصور بن نوح (حکومت ۳۵۰-۳۶۵) فتوایی از از علمای ماوراءالنهر گرفت که آیا برگرداندن کتاب آسمانی به زبانی دیگر مجاز است؟ از این سوال و از جواب مثبت آن فقها ــ که گویا هجده یا نوزده نفر بودند ــ میشود فهمید که این، اولین باری بوده که چنین کاری انجام شده. بعد از این فتوا بود که گروه مترجمانی زیر نظر ابوعلی بلعمی، وزیرِ معروف سامانیان مشغول به کار شدند و تفسیر ابوجریر طبریِ آملی را اصل قرار داده و از روی آن هم قرآن را ترجمه و هم تفسیری به زبان فارسی ارایه کردند. ترجمۀ تفسیر طبری، درکنار ترجمۀ تاریخ طبری (که به «تاریخ بلعمی» هم معروف شده) از قدیمیترین کتابهای نوشتهشده به زبان فارسی هستند که در عین حال از شاهکارهای نثر فارسی هم به حساب میآیند.
ما از سال دقیق ترجمۀ تفسیر طبری خبر نداریم؛ چون اسامی مترجمان را در اختیار نداریم از زمان درگذشت آنها هم بیخبریم؛ تاریخ دقیق درگذشت بلعمیِ وزیر (که چون پدرش هم وزیر بود به بلعمی کوچک یا «امیرک» بلعمی معروف است) را هم در دست نداریم، به جای همۀ اینها تاریخ درگذشت امیر منصور بن نوح را داریم که (طبق نقل «تاریخ یمینی») ۱۱ شوال ۳۶۵ قمری است (با محاسبۀ ایرانیکا ۱۳ ژوئن ۹۷۶ میلادی، یا ۲۴ خرداد ۳۵۵ شمسی). میتوانیم ما هم تاریخ درگذشت این امیرِ حامیِ مترجمان را در تقویممان به نام روز مترجم ثبت کنیم.
@ehsanname
🔻آغاز نسخهای از تاریخ بلعمی که در کتابخانه کنگره امریکا نگهداری میشود و عربی-فارسی نوشته شده
Sherkhani
Emran Salahi
🎧عمران صلاحی، شاعر و طنزنویسِ دوست داشتنی ما در چنین روزی (۱۱ مهر ۱۳۸۵) درگذشت. برای یادکرد او، چند رباعی آقای شاعر را با صدای خودش بشنوید @ehsanname
Zaroyi about Salahi
🎧گفتگوی زندهیاد #ابوالفضل_زرویی_نصرآباد و احسان رضایی دربارۀ استاد عمران صلاحی - مهر ۱۳۹۲، رادیو جوان، برنامه رادیویی «حالا حکایت ماست»، با گویندگی فاطمه صداقتی و تهیهکنندگی مریم بابایی @ehsanname
🔺بعد از انتشار تصویر بالا و انتقاد از اموزش خودکشی در یک کتاب کودک (از توییتر علی بابا) معاونت فرهنگی وزارت ارشاد جواب داد که: این کتاب که سال ۸۹ و در قم مجوز گرفته، بازنویسی یکی از حکایتهای کهن برای بزرگسالان است [قاعدتاً از داستان مربوط به ضربالمثل «تا پول داری رفیقتم، قربون بند کیفتم»]، تا حالا از متن آن شکایتی نشده بود، اما بعد از واکنشهای فضای مجازی، مجوز نشر کتاب باطل شد (اینجا). چرا کسی ظرف ۹ سال گذشته واکنش نشان نداده بوده؟ @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺خبر خوش برای دوستداران عادل فردوسیپور. نسخۀ صوتی کتاب «فوتبال علیه دشمن» با صدای عادل در راه است. فعلاً فیدیبو این کتاب صوتی را پیشفروش میکند (اینجا). در این ویدیو بخش کوتاهی از کتاب را بشنوید @ehsannnmame
احساننامه
🌕امسال نوبل ادبیات نداریم @ehsanname در سال ۲۰۱۸ هیچ نویسندهای نوبل ادبیات نخواهد گرفت. این خبری است که روز پنجشنبه آکادمی سوئد که اهداکننده نوبل ادبیات است، اعلام کرد. ماجرا برمیگردد به رسوایی همسرِ خانم کاترینا فورستِنسِن، شاعر و عضو آکادمی که از نوامبر…
🌕 این هفته قرار است نام برندگان نوبل ادبیات ۲۰۱۹ اعلام شود: دو برنده به جبران نبود نوبل ادبی در سال گذشته. ماجرا به رسواییهای اعضای فرهنگستان سوئد مربوط بود؛ از جمله اینکه همسر یکی از اعضا اسامی برندگان را به بنگاههای شرطبندی لو میداد. اما بساط حدس برنده هنوز هم ادامه دارد. امسال سایت شرطبندی Nicer Odds بیشتر از هر کسی روی آنه کارسون، شاعر و نویسندۀ کانادایی بسته (شانسِ یک به ۴). حتی بیشتر از هاروکی موراکامی، مارگارت آتوود، آدونیس، اسماعیل کاداره، خابیر ماریاس، یون فوسه، میلان کوندرا، پیتر هاندکه و سزار آیرا. جورج آر. آر. مارتین (خالق «نغمۀ آتش و یخ» یا همان «بازی تاج و تخت») هم کمترین بخت را دارد (یک به ۲۵۱)! @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📖 «شازده کوچولو» و گل سرخش از کجا آمدند؟ - نوشته احسان رضایی و صدای محیالدین تقیپور، از برنامه «کتابباز» (۱۰ مهر ۹۸) @ehsanname
❓چطوری یک مهمانی را به هم بزنیم؟
@ehsanname
دیدید یک وقتهایی هست که مهمانها دیگر حرفی ندارند، اما توی رودربایستی هنوز نشستهاند و لبخند میزنند؟ شاید هم بقیه حرف داشته باشند، اما شما خسته و بیحوصله شده باشید؟... در تاریخ پیشنهادها و شگردهایی برای اینجور مواقع میشود پیدا کرد. به این صورت:
🔹"اردشیر پسر بابک چون تمدد اعصاب میکرد، هر کس در مجلس شبنشینی او بود برمیخاست.
و اردوان برای شبنشینی ساعات معینی داشت که چون سپری میشد غلام کفش او را پیش میآورد و حاضران برمیخاستند.
ویشتاسب چون چشمان خود را مالش میداد ندیمان برمیخاستند.
و یزدگرد گناهکار چون میگفت: «شب بشد» حاضران مرخص میشدند.
و بهرام گور وقتی میگفت: «خرم خفتار» همگی برمیخاستند.
و قباد چون سر به سوی آسمان میکرد ندیمان میرفتند.
و شاپور چون میگفت: «ای آدمی ترا بس است» همگی مرخص میشدند.
و انوشیروان وقتی میگفت: «چشم شما روشن» ندیمان برمیخاستند."
➖کتاب «التاج»، جاحظ، ترجمۀ محمدعلی خلیلی [پدرِ سیمین بهبهانی]، کتابخانه ابنسینا، ۱۳۴۳، ص ۱۷۴
@ehsanname
🔸"ویشتاسب چشمان خود میمالید. و یزدگرد میگفت «شب بشد». و بهرام میگفت «خرم و خوش باد». و پرویز دو پای خود را دراز میکرد. و قباد سر به سوی آسمان میکرد."
➖محاضرات راغب ج ۱، ص ۱۲۱، به نقل از منبع بالا
@ehsanname
📌آن دو عبارت «شب بشد» و «خرم خفتار» را جاحظ به همین شکل فارسی در متن عربی کتابش آورده و از لحاظ تاریخ زبان فارسی هم اهمیت دارد.
@ehsanname
دیدید یک وقتهایی هست که مهمانها دیگر حرفی ندارند، اما توی رودربایستی هنوز نشستهاند و لبخند میزنند؟ شاید هم بقیه حرف داشته باشند، اما شما خسته و بیحوصله شده باشید؟... در تاریخ پیشنهادها و شگردهایی برای اینجور مواقع میشود پیدا کرد. به این صورت:
🔹"اردشیر پسر بابک چون تمدد اعصاب میکرد، هر کس در مجلس شبنشینی او بود برمیخاست.
و اردوان برای شبنشینی ساعات معینی داشت که چون سپری میشد غلام کفش او را پیش میآورد و حاضران برمیخاستند.
ویشتاسب چون چشمان خود را مالش میداد ندیمان برمیخاستند.
و یزدگرد گناهکار چون میگفت: «شب بشد» حاضران مرخص میشدند.
و بهرام گور وقتی میگفت: «خرم خفتار» همگی برمیخاستند.
و قباد چون سر به سوی آسمان میکرد ندیمان میرفتند.
و شاپور چون میگفت: «ای آدمی ترا بس است» همگی مرخص میشدند.
و انوشیروان وقتی میگفت: «چشم شما روشن» ندیمان برمیخاستند."
➖کتاب «التاج»، جاحظ، ترجمۀ محمدعلی خلیلی [پدرِ سیمین بهبهانی]، کتابخانه ابنسینا، ۱۳۴۳، ص ۱۷۴
@ehsanname
🔸"ویشتاسب چشمان خود میمالید. و یزدگرد میگفت «شب بشد». و بهرام میگفت «خرم و خوش باد». و پرویز دو پای خود را دراز میکرد. و قباد سر به سوی آسمان میکرد."
➖محاضرات راغب ج ۱، ص ۱۲۱، به نقل از منبع بالا
@ehsanname
📌آن دو عبارت «شب بشد» و «خرم خفتار» را جاحظ به همین شکل فارسی در متن عربی کتابش آورده و از لحاظ تاریخ زبان فارسی هم اهمیت دارد.
احساننامه
🔺۱۷۸۳ لوح گِلی خط میخی، بخشی از الواح تخت جمشید، به ایران بازگشت این الواح آرشیو اداری این بنای عظیم در ۵۰ سال تاریخش (از ۵۰۹ تا ۴۵۷ پیش از میلاد) هستند و ۸۴سال پیش، در ۱۹۳۵ طی یک کاوش به سرپرستی ارنست هرتسفلد در تخت جمشید کشف شد و برای ۳ سال به موسسه شرقشناسی…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺ماجرای الواح گِلی هخامنشی که بعد از ۸۴سال برگشتند چی هست؟ و چرا این الواح خط میخی اهمیت دارند؟ در این ویدیو ماجرا را ببینید. (منبع: ایرنا) تا ۳۰ مهرماه میتوانید در موزه ایران باستان از این الواح بازدید کنید @ehsanname
🔹ماجرایی که در یکی از روستاهای کشور بر سر تعیین مقصر و منشاء آلودگی به ایدز راه افتاده، قبل از هر چیز، نشانۀ ضعف اطلاعرسانی است. هم اطلاعات رسمی که از این حادثه دارد منتشر میشود قطرهچکانی است و همه را اقناع نمیکند، هم نشان میدهد روشهای فعلی ترویج و اطلاعرسانی در خصوص این بیماری چندان کارآمد نبوده. وگرنه دانستن چند نکتۀ ساده در مورد دورۀ نهفته بیماری، احتمال ابتلا در روشهای مختلف انتقال و مفاهیمی مثل انتقال عمودی و افقی، ... بخش زیادی از نگرانی عمومی را برطرف میکرد. که نکرده. یک دلیلش شاید استفاده نکردن از قالب ادبیات و ظرفیت سینما برای اطلاعرسانی عمومی باشد. الان هرچه فکر میکنم، تنها نمونههایی که در خاطرم میآید سریال «خط قرمز» قاسم جعفری و رمان «یلدا» از م. مودبپور است. کاری به کیفیت و تکنیک این دو اثر ندارم، اما هر دو به بیماری ایدز پرداخته و در زمان خود پرطرفدار هم بودند و همین، یک قدم رو به جلو بود. اتفاقی که بعدها -به دلایلی که میشود حدس زد- کمتر و کمتر شد. تا اینکه مثلاً در فیلم «پابرهنه در بهشت» بهرام توکلی، هیچ کجا اسم ایدز نمیآید و ما باید از روی اشارات بفهمیم اهالی آسایشگاه آن فیلم به ایدز مبتلا هستند. متوجه حساسیتها هستم و نمیخواهم توقع بیجا داشته باشم. اما کلی نمونۀ خوب هست که میتواند تکثیر و تکرار شود. امسال نشر اطراف کتاب «مثبت» را ترجمه کرد که ماجرای دختر نوجوانی است مبتلا به ویروس HIV. کتاب هم اطلاعات خوبی دارد و هم روایتی خوشخوان. کاش از این نمونهها بیشتر منتشر شود. و کاش نهادهای متولی سلامت از چنین آثاری حمایت کنند. سال گذشته، در اختتامیه جشنواره فیلم سلامت، وزیر بهداشتِ وقت از کیانوش عیاری خواست تا فیلمی دربارۀ ایدز بسازد. حداقل همین را پیگیری کنند.
@ehsanname
@ehsanname
احساننامه
📖 «شازده کوچولو» و گل سرخش از کجا آمدند؟ - نوشته احسان رضایی و صدای محیالدین تقیپور، از برنامه «کتابباز» (۱۰ مهر ۹۸) @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📖 «شازده کوچولو» از سیارک ب۶۱۲ آمده بود. این سیارکها کجا هستند و اسم و عددهایشان چطوری است؟ - نوشته احسان رضایی و صدای محیالدین تقیپور، از برنامه «کتابباز» (۱۰ مهر ۹۸) @ehsanname
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺آیا فضای مجازی و اصطلاحات رایج در آن، زبان را به تباهی کشانده است؟ جان مکوورتِر، زبانشناس و استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه کلمبیا، در سخنرانی TED سال ۲۰۱۳به این سؤال پاسخ میدهد.
@ehsanname
@TEDPersianSubtitle
@ehsanname
@TEDPersianSubtitle
کاش مدیران سیاست نامه داشتند
احسان رضایی
#رادیو_کرگدن
• کرگدن پریم/مدیران و مسئولان
• «کاش مدیران سیاست نامه داشتند»
به قلم #احسان_رضایی
روایت #مسعود_خطیبی
#شماره۱۱۷
👇
@kargadanmagazine
• کرگدن پریم/مدیران و مسئولان
• «کاش مدیران سیاست نامه داشتند»
به قلم #احسان_رضایی
روایت #مسعود_خطیبی
#شماره۱۱۷
👇
@kargadanmagazine
🔹وقتی میفهمی ۴۰۰سال دیر به دنیا آمدی!
@ehsanname
سلسلۀ گورکانیِ هند، سلسلهای بودند که حدود دو قرن بر هند حکومت کردند و چون مثل جدشان، تیمور گورکانی (بابر، مؤسس این سلسله، پنجمین نسلِ تیمور بود) آنها هم عاشق زبان فارسی بودند و مدام از شاعران و هنرمندان ایرانی برای سفر به هند دعوت میکردند (در در کتاب «کاروان هند» اثر مرحوم گلچین معانی ۷۴۵ شاعر عصر صفوی که به هندوستان رفتند، معرفی شدهاند). شوخی روزگار است که این سلسله، با حملۀ نادرشاه به هند تضعیف شد. حالا کاری نداریم، غرض بیان نکتهای است از میزان توجه این شاهان به زبان فارسی و نویسندگانش. جهانگیر، چهارمین شاه این سلسله، معاصر شاه عباس و پدرِ شاهجهان، بانیِ تاجمحل، یکی از همین شیفتگان شعر فارسی و بخصوص حافظ بود. از او دفتر خاطراتی هم به فارسی باقی مانده. این کتاب با نام «توزُک جهانگیری» (توزک یعنی راه و روش) یا «جهانگیرنامه» در ایران هم چاپ شده (با تصحیح محمد هاشم، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۹). در این کتاب، نمونههای جالبی از توجه جهانگیر به ادبیات فارسی هست. از جمله ماجرای زیر که عنایت او به یک قصهخوان را نشان میدهد و تعریف میکند که هموزن او به او سکه دادهاند. قصهخوان، فردی بوده که در دنیای قدیم و قبل از رواج چاپ، داستانها را برای عموم مردم میخوانده و به نوعی اجرا میکرده (مثل نقالها که قصهخوانِ اختصاصی «شاهنامه» بودند). متن را بخوانید و فکر کنید داستاننویسهای امروزی چه شانسی را از دست دادهاند:
@ehsanname
➖"ملااسدِ قصهخوان در همین روز (۱۲ خرداد ۹۹۶) از تهنهه آمده ملازمت [همراهی] نمود، چون پُرنقل و شیرینحکایت و خوشبیان بود، صحبتِ او به من درافتاد. او را به خطابِ [=لقبِ] محظوظ خانی خوشدل ساخته، یکهزار عدد روپیه و خلعت و اسپ و یک زنجیر فیل و پالکی [=کجاوه] بدو عنایت نمودم و بعد از چند روز فرمودم که به روپیه او را برکشند [=وزن کنند]. چهارهزار و چهارصد عدد روپیه شد و به منصب [=درجه] و بیست سوار سرافراز گردید، و فرمودم که همیشه در مجلس گپ حاضر میبوده باشد." (جهانگیرنامه، ۱۳۵۹، ص ۲۱۵)
@ehsanname
سلسلۀ گورکانیِ هند، سلسلهای بودند که حدود دو قرن بر هند حکومت کردند و چون مثل جدشان، تیمور گورکانی (بابر، مؤسس این سلسله، پنجمین نسلِ تیمور بود) آنها هم عاشق زبان فارسی بودند و مدام از شاعران و هنرمندان ایرانی برای سفر به هند دعوت میکردند (در در کتاب «کاروان هند» اثر مرحوم گلچین معانی ۷۴۵ شاعر عصر صفوی که به هندوستان رفتند، معرفی شدهاند). شوخی روزگار است که این سلسله، با حملۀ نادرشاه به هند تضعیف شد. حالا کاری نداریم، غرض بیان نکتهای است از میزان توجه این شاهان به زبان فارسی و نویسندگانش. جهانگیر، چهارمین شاه این سلسله، معاصر شاه عباس و پدرِ شاهجهان، بانیِ تاجمحل، یکی از همین شیفتگان شعر فارسی و بخصوص حافظ بود. از او دفتر خاطراتی هم به فارسی باقی مانده. این کتاب با نام «توزُک جهانگیری» (توزک یعنی راه و روش) یا «جهانگیرنامه» در ایران هم چاپ شده (با تصحیح محمد هاشم، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۹). در این کتاب، نمونههای جالبی از توجه جهانگیر به ادبیات فارسی هست. از جمله ماجرای زیر که عنایت او به یک قصهخوان را نشان میدهد و تعریف میکند که هموزن او به او سکه دادهاند. قصهخوان، فردی بوده که در دنیای قدیم و قبل از رواج چاپ، داستانها را برای عموم مردم میخوانده و به نوعی اجرا میکرده (مثل نقالها که قصهخوانِ اختصاصی «شاهنامه» بودند). متن را بخوانید و فکر کنید داستاننویسهای امروزی چه شانسی را از دست دادهاند:
@ehsanname
➖"ملااسدِ قصهخوان در همین روز (۱۲ خرداد ۹۹۶) از تهنهه آمده ملازمت [همراهی] نمود، چون پُرنقل و شیرینحکایت و خوشبیان بود، صحبتِ او به من درافتاد. او را به خطابِ [=لقبِ] محظوظ خانی خوشدل ساخته، یکهزار عدد روپیه و خلعت و اسپ و یک زنجیر فیل و پالکی [=کجاوه] بدو عنایت نمودم و بعد از چند روز فرمودم که به روپیه او را برکشند [=وزن کنند]. چهارهزار و چهارصد عدد روپیه شد و به منصب [=درجه] و بیست سوار سرافراز گردید، و فرمودم که همیشه در مجلس گپ حاضر میبوده باشد." (جهانگیرنامه، ۱۳۵۹، ص ۲۱۵)
احساننامه
‼️همه شعرهایی که سهراب نگفته است @ehsanname بعد از انتشار پست قبلی در مورد انتساب ابیات نامربوطی به قیصر امینپور در یک کتاب کمکآموزشی، تصویر دیگری دیدم از بیدقتی بر روی جلد یک کتاب کمکآموزشی دیگر که شعری را به سهراب سپهری نسبت داده که فقط در فضای مجازی…
📸 باغ پدری سهراب سپهری را دیوارنویسی کردهاند، اما با اشعاری که از #سهراب_سپهری نیست! (عکس و خبر از ایبنا) @ehsanname
▪️مهدی شادمانی دلش میخواست از تخت بیماری که بلند شد، برود سیستان و بلوچستان و آنجا بماند و برای آبادانیاش تلاش کند. روز جمعه برای مهدی کتاب بیاورید. هر چندتا که خواستید. مهدی با کتابهایی که برایش میآورید کتابخانهای در سیستان و بلوچستان را تجهیز خواهد کرد. مراسم چهلم شادمانی، همین جمعه (۱۹ مهر)، ۴ونیم عصر، تالار کیارستمی در بنیاد سینمایی فارابی است. برای مهدی کتاب بیاورید @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 دورهمیِ برنامه «کتابباز» با موضوع کتاب «بینوایان» ویکتور هوگو، با حضور مسعود فروتن، احسان رضایی، افشین صادقیزاده و سروش صحت. امشب (چهارشنبه ۱۷ مهر) ساعت۲۰، شبکه نسیم (تکرار ۱ونیم بامداد، ۹ و ۱۵ فردا)
@ketabbaztv
@ehsanname
@ketabbaztv
@ehsanname
Forwarded from خبرگزاری شهر
🔴 خیابانی که بود
✍ احسان رضایی/داستاننویس
🔹«سنجاقکها/ و دیدارهای آشنا/ زادگاهم چه عزیز است!» (هایکو از بوسون)
🔺یکی از تفریحات همیشگی دوران دانشجویی این بود که وقتی رفقایم داشتند با کسی بحث میکردند، در میانه بحث یکباره من را صدا بزنند و بگویند «فلانی! به آقا بگو بچه کجایی؟» و بعد من با صدای کلفت و گردن افراشته و سینه جلوداده جواب بدهم «نظامآباد آقاجون، بچه نظامآبادم. امری بود؟» تا همگی بزنیم زیر خنده. یک بار هم که من نبودم، رفقایم وسط یک بحث نزدیک به دعوا به طرف مقابل گفته بودند که میگوییم رفقایمان بیایند ال کنند و بل کنند و رفیقهای ما بچه نظامآباد هستند و اینها که دست بر قضا، همان موقع من و چند نفر دیگر رسیده بودیم و «چی شده؟ چی شده؟» بنده خدا، طرف مقابل که خودش بچه «خاک سفید» هم بود، افتاده بود به معذرتخواهی.
🔺آن کس که ز شهر آشنایی است، البته کارکرد عبارات نظامآباد و خاک سفید را در نقل خاطرههای بالا میداند و نیازی به توضیح بیشتر ندارد. اما برای آنها که نمیدانند باید عرض کنم که مردمان محله نظامآباد تهران، جایی در مرکز شهر که خصوصیاتش به جنوب شهر میبرد، معروف هستند به سر نترسشان و به «لات»هایشان. خود من البته راز این ماجرا را ندانستهام که محلهای که غالب ساکنانش از شهرهای استان مرکزی به پایتخت مهاجرت کردهاند، چطور توانستند در چنین فرصت کوتاهی چنین شهرتی به هم بزنند. آیا این واکنشی دفاعی بوده برای رفع احساس خاص یک شهرستانی در برابر جوانهای تهرانی؟ یا شاید هم تاثیر آنهمه سینمایی که در چهار طرف محله هست (یعنی بود) و نقل است که یکی از این سینماها، برای شش سال متوالی در همه سانسها فقط «قیصر» را نمایش میداده؟ هیچ محل دیگری را به خاطر ندارم که اهالیاش اینهمه به سینما علاقه داشته باشند. زمانی بود که ویدیو کالایی ممنوعه بود. در همان زمان در نظامآباد مغازهای بود که بی ترس و واهمه، ویاچاس کرایه میداد و فقط هم همین یک کالا را داشت.
🔺تازگیها دیدم یکی از نویسندگان سینمایی در مطلبی از این مغازه یاد کرده بود و نوشته بود: «چنین بود نظامآباد».
واقعا هم چنین بود نظامآباد. خیابانی بلند بین دو میدان اصلی شهر (بین امام حسین و رسالت) که نه معماری خاصی داشت و نه مرکز و اداره بخصوصی تویش بود. مجموعهای از خانههای کوچک و بزرگ با معماریهای واقعا متفاوت که یادگار زمانی بود که زمین را به نقد میفروختند و هر کس هر مقدار توانسته بود خانهاش را جلو یا عقب برده بود. برای همین، خیابانی شده بود پر از کوچه پسکوچه که جز اهل محل کسی از شبکه پیچیدهشان سر در نمیآورد. در عوض، هرچه بود سر همین «اهل»ش بود که آنجا را ویژگی میداد و خصوصیت. این اهالی توی شهر معروف بودند به لات بودن. اما واقعا اینطور نبود. نه همه اهالی لات بودند و نه اصلا لاتهای محل، آن تصویری بودند که توی ذهنها هست. نقل خاطرهای که از آخرین روز زندگی یکی از این لاتها دارم، شاید به توضیح منظورم کمک بکند. آقاماشالله غریبی را من خودم در غروبی که شبش مرد، دیدم. این آقاماشالله، آخرین «گندهلات» تاریخ نظامآباد است. یک مرد چهارشانه، با تهریشی نامرتب و دستهایی پهن که کار یدی مداوم از خطوط ریز و درشت پرشان کرده بود. آن روز غروب روی یک درگاهی نشسته بود و من که از دور دیدمش، با صدای بلند سلامش دادم. گفتم «سلام آقاماشالله» و او انگار که سر حال نباشد، فقط سر تکان داد. منتظر بودم که بگوید «پسر، آدم بزرگتر را به اسم کوچیک صدا نمیزنه» ولی نگفت. فقط سر تکان داد. خودم دوباره حرفم را اصلاح کردم و گفتم «خوب هستید آقاغریبی؟» و او باز هم سر تکان داد که یعنی برو و من هم بدون هیچ اعتراضی رفتم. این، تصویر یک «لات» واقعی بود. مردی که میگفتند به عمرش دعوا نکرده و هیبتی دارد که اصلا نیازی به دعوا ندارد.
🔺آقاماشالله را همان شب با چاقو زدند. با چاقو و از پشت. همانطوری که شایسته یک لات واقعی بود. سرنوشت خیابان نظامآباد اما، سرنوشتی شده که به هیچ وجه شایستگی خیابانی با آن اسم و رسم را ندارد. حالا توی این خیابان سهتا ایستگاه مترو زدهاند و اتوبان امام علی، نیمی از خیابان را خورده است. خیابان دارد به زور مدرن میشود و کوچه پسکوچههای پررمز و رازش هم توی عقبنشینی اجباری خانهها، حل میشوند. نظامآباد دیگر لات ندارد و سهل است، بعد از آقاماشالله، تهران دیگر گندهلات به خودش ندیده. اوضاع درست شده است مثل همان روز غروب و همان سر تکان دادنهای آقاماشالله. حالا دیگر خاطره زادگاه عزیز من، شده است یک حس نوستالژیک که وقت یادآوری آن دلم بخواهد سینهام را جلو بدهم و سرم را بالا بگیرم و با صدای کلفت بگویم: «نظامآباد آقاجون، بچه نظامآبادم. امری بود؟»
@Shahragency
✍ احسان رضایی/داستاننویس
🔹«سنجاقکها/ و دیدارهای آشنا/ زادگاهم چه عزیز است!» (هایکو از بوسون)
🔺یکی از تفریحات همیشگی دوران دانشجویی این بود که وقتی رفقایم داشتند با کسی بحث میکردند، در میانه بحث یکباره من را صدا بزنند و بگویند «فلانی! به آقا بگو بچه کجایی؟» و بعد من با صدای کلفت و گردن افراشته و سینه جلوداده جواب بدهم «نظامآباد آقاجون، بچه نظامآبادم. امری بود؟» تا همگی بزنیم زیر خنده. یک بار هم که من نبودم، رفقایم وسط یک بحث نزدیک به دعوا به طرف مقابل گفته بودند که میگوییم رفقایمان بیایند ال کنند و بل کنند و رفیقهای ما بچه نظامآباد هستند و اینها که دست بر قضا، همان موقع من و چند نفر دیگر رسیده بودیم و «چی شده؟ چی شده؟» بنده خدا، طرف مقابل که خودش بچه «خاک سفید» هم بود، افتاده بود به معذرتخواهی.
🔺آن کس که ز شهر آشنایی است، البته کارکرد عبارات نظامآباد و خاک سفید را در نقل خاطرههای بالا میداند و نیازی به توضیح بیشتر ندارد. اما برای آنها که نمیدانند باید عرض کنم که مردمان محله نظامآباد تهران، جایی در مرکز شهر که خصوصیاتش به جنوب شهر میبرد، معروف هستند به سر نترسشان و به «لات»هایشان. خود من البته راز این ماجرا را ندانستهام که محلهای که غالب ساکنانش از شهرهای استان مرکزی به پایتخت مهاجرت کردهاند، چطور توانستند در چنین فرصت کوتاهی چنین شهرتی به هم بزنند. آیا این واکنشی دفاعی بوده برای رفع احساس خاص یک شهرستانی در برابر جوانهای تهرانی؟ یا شاید هم تاثیر آنهمه سینمایی که در چهار طرف محله هست (یعنی بود) و نقل است که یکی از این سینماها، برای شش سال متوالی در همه سانسها فقط «قیصر» را نمایش میداده؟ هیچ محل دیگری را به خاطر ندارم که اهالیاش اینهمه به سینما علاقه داشته باشند. زمانی بود که ویدیو کالایی ممنوعه بود. در همان زمان در نظامآباد مغازهای بود که بی ترس و واهمه، ویاچاس کرایه میداد و فقط هم همین یک کالا را داشت.
🔺تازگیها دیدم یکی از نویسندگان سینمایی در مطلبی از این مغازه یاد کرده بود و نوشته بود: «چنین بود نظامآباد».
واقعا هم چنین بود نظامآباد. خیابانی بلند بین دو میدان اصلی شهر (بین امام حسین و رسالت) که نه معماری خاصی داشت و نه مرکز و اداره بخصوصی تویش بود. مجموعهای از خانههای کوچک و بزرگ با معماریهای واقعا متفاوت که یادگار زمانی بود که زمین را به نقد میفروختند و هر کس هر مقدار توانسته بود خانهاش را جلو یا عقب برده بود. برای همین، خیابانی شده بود پر از کوچه پسکوچه که جز اهل محل کسی از شبکه پیچیدهشان سر در نمیآورد. در عوض، هرچه بود سر همین «اهل»ش بود که آنجا را ویژگی میداد و خصوصیت. این اهالی توی شهر معروف بودند به لات بودن. اما واقعا اینطور نبود. نه همه اهالی لات بودند و نه اصلا لاتهای محل، آن تصویری بودند که توی ذهنها هست. نقل خاطرهای که از آخرین روز زندگی یکی از این لاتها دارم، شاید به توضیح منظورم کمک بکند. آقاماشالله غریبی را من خودم در غروبی که شبش مرد، دیدم. این آقاماشالله، آخرین «گندهلات» تاریخ نظامآباد است. یک مرد چهارشانه، با تهریشی نامرتب و دستهایی پهن که کار یدی مداوم از خطوط ریز و درشت پرشان کرده بود. آن روز غروب روی یک درگاهی نشسته بود و من که از دور دیدمش، با صدای بلند سلامش دادم. گفتم «سلام آقاماشالله» و او انگار که سر حال نباشد، فقط سر تکان داد. منتظر بودم که بگوید «پسر، آدم بزرگتر را به اسم کوچیک صدا نمیزنه» ولی نگفت. فقط سر تکان داد. خودم دوباره حرفم را اصلاح کردم و گفتم «خوب هستید آقاغریبی؟» و او باز هم سر تکان داد که یعنی برو و من هم بدون هیچ اعتراضی رفتم. این، تصویر یک «لات» واقعی بود. مردی که میگفتند به عمرش دعوا نکرده و هیبتی دارد که اصلا نیازی به دعوا ندارد.
🔺آقاماشالله را همان شب با چاقو زدند. با چاقو و از پشت. همانطوری که شایسته یک لات واقعی بود. سرنوشت خیابان نظامآباد اما، سرنوشتی شده که به هیچ وجه شایستگی خیابانی با آن اسم و رسم را ندارد. حالا توی این خیابان سهتا ایستگاه مترو زدهاند و اتوبان امام علی، نیمی از خیابان را خورده است. خیابان دارد به زور مدرن میشود و کوچه پسکوچههای پررمز و رازش هم توی عقبنشینی اجباری خانهها، حل میشوند. نظامآباد دیگر لات ندارد و سهل است، بعد از آقاماشالله، تهران دیگر گندهلات به خودش ندیده. اوضاع درست شده است مثل همان روز غروب و همان سر تکان دادنهای آقاماشالله. حالا دیگر خاطره زادگاه عزیز من، شده است یک حس نوستالژیک که وقت یادآوری آن دلم بخواهد سینهام را جلو بدهم و سرم را بالا بگیرم و با صدای کلفت بگویم: «نظامآباد آقاجون، بچه نظامآبادم. امری بود؟»
@Shahragency