📸 تهران در شب بازی ایران-پرتغال و تصویری که خودش یک داستان کامل است / عکس: حمید املشی - ایسنا @ehsanname
🗞بار دیگر مجلهای که دوستش داریم
@ehsanname
✍️احسان رضایی: دوستانی که عادت به خریدن «همشهری جوان» در روز پنجشنبه دارند، امروز دست خالی برمیگردند. مؤسسه همشهری برای تصمیمگیری دربارۀ مجلات، انتشارشان را فعلاً متوقف کرده و برای همین، باید چند هفتهای صبر کنید. من از شماره ۱۰ «همشهری جوان» تا همین شماره ۶۵۶ در آن نوشتهام و از شماره ۵۰ تا ۴۷۰ هم عضو تحریریۀ آن بودم و مثل یک خانه، روزگارم را آنجا گذراندهام. در این ۱۴ سال، جز محبت خوانندگان که دایمی بوده، اتفاقات زیادی برای مجله افتاده و بالا و پایینهای زیادی داشته است؛ یکی هم ماجرای توقف انتشار سه هفتهای. مرداد۸۷ بود که خبر رسید «همشهری جوان» توقیف موقت شد. نوشته بودند از نظر هیأت نظارت بر مطبوعاتِ وقت، مجله به «درج مطالب سخيف و دامن زدن به روابط بين دختر و پسر» اقدام کرده است. هنوز حکم و دستوری نیامده بود و خبر را یکی از اعضای هیأت به خبرگزاریها رسانده بود. آن موقع علی قنواتی مدیرمسئول بود. جلسهای با تحریریه گذاشت و ماجرا را توضیح داد (یادم هست وسطهای حرفش بغض کرد) و گفت ماجرا به خاطر پروندهای بوده که در شماره ۱۷۱ با تیتر «عاشقی هرکی هرکی شد» کار کرده بودیم. آن پرونده دربارۀ این بود که در عشقهای عصر جدید حسابگری بیشتر شده و مدلِ عاشقی کردن عوض شده است و چیز عجیب و «سخیف»ی نداشت. قرار شد تا حکمی نیامده، کار را ادامه بدهیم و در کنارش برای تغییر نظر هیأت نظارت هم تلاش کنیم. شمارههای قبلی را ورق زدیم، صفحات ویژهاش را جدا کردیم، تکثیر کردیم، مجلد کردیم و در کنارش متنی برای معرفی «همشهری جوان» آماده کردیم. (آن قدر روی تک تک عبارتهای این متن کار کرده بودیم که هنوز بعضی جملاتش را حفظ هستم.) بعد این معرفی و آن نمونه صفحات را از طریق واسطههایی به دست این و آن رساندیم و منتظر نتیجه ماندیم. آن روزها من دبیر تحریریه بودم و محمد جباری، جانشین سردبیر. هر دفعه که محمد صدایم میزد، یا من با محمد کار داشتم، اولین سؤالمان از همدیگر، این بود که: «چی شد؟ فکس اومد؟» هر روز هم چند بار باید به بقیه توضیح میدادیم که هیچ خبر بدی را پنهان نکردهایم. این وضعیت برزخی یک ماهی ادامه داشت. تا اینکه فکسِ کذایی رسید. بزرگواران به تعطیلی سه هفتهای مجله رضایت داده بودند. قرار شد حرفی نزنیم و جایی مصاحبه نکنیم. وقتمان را گذاشتیم برای انتشار یک شمارۀ پر و پیمان، که شد شمارۀ نوستالژیهای مدرسه (شماره ۱۸۳) که از شمارههای خوبمان شد. از آن ماجرا ده سال گذشته و حالا خاطره شده است. این را برای دوستان جوانم در تحریریه مجله و باقی کسانی که نگران «همشهری جوان» هستند نوشتم که بگویم این خانه هم، خدایی دارد.
bit.ly/2KuiSX8
@ehsanname
✍️احسان رضایی: دوستانی که عادت به خریدن «همشهری جوان» در روز پنجشنبه دارند، امروز دست خالی برمیگردند. مؤسسه همشهری برای تصمیمگیری دربارۀ مجلات، انتشارشان را فعلاً متوقف کرده و برای همین، باید چند هفتهای صبر کنید. من از شماره ۱۰ «همشهری جوان» تا همین شماره ۶۵۶ در آن نوشتهام و از شماره ۵۰ تا ۴۷۰ هم عضو تحریریۀ آن بودم و مثل یک خانه، روزگارم را آنجا گذراندهام. در این ۱۴ سال، جز محبت خوانندگان که دایمی بوده، اتفاقات زیادی برای مجله افتاده و بالا و پایینهای زیادی داشته است؛ یکی هم ماجرای توقف انتشار سه هفتهای. مرداد۸۷ بود که خبر رسید «همشهری جوان» توقیف موقت شد. نوشته بودند از نظر هیأت نظارت بر مطبوعاتِ وقت، مجله به «درج مطالب سخيف و دامن زدن به روابط بين دختر و پسر» اقدام کرده است. هنوز حکم و دستوری نیامده بود و خبر را یکی از اعضای هیأت به خبرگزاریها رسانده بود. آن موقع علی قنواتی مدیرمسئول بود. جلسهای با تحریریه گذاشت و ماجرا را توضیح داد (یادم هست وسطهای حرفش بغض کرد) و گفت ماجرا به خاطر پروندهای بوده که در شماره ۱۷۱ با تیتر «عاشقی هرکی هرکی شد» کار کرده بودیم. آن پرونده دربارۀ این بود که در عشقهای عصر جدید حسابگری بیشتر شده و مدلِ عاشقی کردن عوض شده است و چیز عجیب و «سخیف»ی نداشت. قرار شد تا حکمی نیامده، کار را ادامه بدهیم و در کنارش برای تغییر نظر هیأت نظارت هم تلاش کنیم. شمارههای قبلی را ورق زدیم، صفحات ویژهاش را جدا کردیم، تکثیر کردیم، مجلد کردیم و در کنارش متنی برای معرفی «همشهری جوان» آماده کردیم. (آن قدر روی تک تک عبارتهای این متن کار کرده بودیم که هنوز بعضی جملاتش را حفظ هستم.) بعد این معرفی و آن نمونه صفحات را از طریق واسطههایی به دست این و آن رساندیم و منتظر نتیجه ماندیم. آن روزها من دبیر تحریریه بودم و محمد جباری، جانشین سردبیر. هر دفعه که محمد صدایم میزد، یا من با محمد کار داشتم، اولین سؤالمان از همدیگر، این بود که: «چی شد؟ فکس اومد؟» هر روز هم چند بار باید به بقیه توضیح میدادیم که هیچ خبر بدی را پنهان نکردهایم. این وضعیت برزخی یک ماهی ادامه داشت. تا اینکه فکسِ کذایی رسید. بزرگواران به تعطیلی سه هفتهای مجله رضایت داده بودند. قرار شد حرفی نزنیم و جایی مصاحبه نکنیم. وقتمان را گذاشتیم برای انتشار یک شمارۀ پر و پیمان، که شد شمارۀ نوستالژیهای مدرسه (شماره ۱۸۳) که از شمارههای خوبمان شد. از آن ماجرا ده سال گذشته و حالا خاطره شده است. این را برای دوستان جوانم در تحریریه مجله و باقی کسانی که نگران «همشهری جوان» هستند نوشتم که بگویم این خانه هم، خدایی دارد.
bit.ly/2KuiSX8
📖 انتشار ترجمۀ عربی شعرهای #فروغ_فرخزاد در عراق - از اینستاگرام اسدالله امرایی @ehsanname
📙 هری پاتر، دشمن سلامتی؟
@ehsanname
دکتر امیلی تروسینکو، استاد زبانشناسی دانشگاه آکسفورد، نظر متفاوت و عجیبی دربارۀ کتاب و کتابخوانی ابراز کرده. این استاد انگلیسی میگوید: «هرچند نمیتوان فایدههای مطالعه کتاب را انکار کرد ولی باید بگویم که به اعتقاد من مطالعه کتاب آنقدرها هم برای زندگی انسان مفید نیست و حتی در بعضی موارد سلامت انسان را هم به خاطر میاندازد.»
او با یک گروه از دانشمندان علوم تغذیه با مطالعه بر روی ۹۰۰ نفر نتیجه گرفتهاند که مطالعۀ کتاب با اختلالات تغذیه مثل کماشتهایی رابطه مستقیم دارد. چرا؟ چون افراد موقع خواندن کتاب و به خصوص خواندن داستان، روی کتاب تمرکز زیادی میکنند و همین تمرکز زیاد مانع تفکر منطقی به دنیای واقعی و از جمله غذا خوردن مرتب و منظم میشود. طبیعتاً هرچی هم داستان جذابتر، سوءتغذیه بیشتر. خانم محقق، در این ذمّ شبیه به مدح، هری پاتر و «غرور و تعصب» جین آستن را مثال زده است.
📌 http://www.ox.ac.uk/news/arts-blog/artistic-licence-why-book-might-not-save-your-life
@ehsanname
دکتر امیلی تروسینکو، استاد زبانشناسی دانشگاه آکسفورد، نظر متفاوت و عجیبی دربارۀ کتاب و کتابخوانی ابراز کرده. این استاد انگلیسی میگوید: «هرچند نمیتوان فایدههای مطالعه کتاب را انکار کرد ولی باید بگویم که به اعتقاد من مطالعه کتاب آنقدرها هم برای زندگی انسان مفید نیست و حتی در بعضی موارد سلامت انسان را هم به خاطر میاندازد.»
او با یک گروه از دانشمندان علوم تغذیه با مطالعه بر روی ۹۰۰ نفر نتیجه گرفتهاند که مطالعۀ کتاب با اختلالات تغذیه مثل کماشتهایی رابطه مستقیم دارد. چرا؟ چون افراد موقع خواندن کتاب و به خصوص خواندن داستان، روی کتاب تمرکز زیادی میکنند و همین تمرکز زیاد مانع تفکر منطقی به دنیای واقعی و از جمله غذا خوردن مرتب و منظم میشود. طبیعتاً هرچی هم داستان جذابتر، سوءتغذیه بیشتر. خانم محقق، در این ذمّ شبیه به مدح، هری پاتر و «غرور و تعصب» جین آستن را مثال زده است.
📌 http://www.ox.ac.uk/news/arts-blog/artistic-licence-why-book-might-not-save-your-life
📔«دیدار بلوچ» سفرنامۀ کوتاه ۷۵صفحهای است از محمود دولتآبادی. او در سال ۱۳۵۳ سفری ۵روزه به زاهدان و اطرافش میکند و مشاهداتش را در این کتاب مینویسد که سال ۱۳۵۶ منتشر شد. کتاب بیشتر به خاطر توصیفاتش اهمیت دارد: «این پوستهای تیره، عصارۀ آفتاب را و طعم خاک را و تهاجم باد و شوق به آب را در خود حل و هضم کردهاند.» حالا خبر تازه این است که این اثر، بعد از چهل سال از انتشارش، به زبان بلوچی ترجمه و منتشر شده است.
bit.ly/2KAYXFY
آنطور که محمود بلوچزهی، بخشدار بخش مرکزیِ نیکشهر، در توئیترش نوشته است اهمیت این ترجمه در این نکته است که اولین کتابی است که به زبان بلوچی در کشور مجوز چاپ گرفته. پیش از این، همۀ کتابهای نویسندگان بلوچ کشورمان که به زبان بلوچی بودند، در پاکستان چاپ میشدند.
twitter.com/mohamad_balochz/status/1012616812763246592
bit.ly/2KAYXFY
آنطور که محمود بلوچزهی، بخشدار بخش مرکزیِ نیکشهر، در توئیترش نوشته است اهمیت این ترجمه در این نکته است که اولین کتابی است که به زبان بلوچی در کشور مجوز چاپ گرفته. پیش از این، همۀ کتابهای نویسندگان بلوچ کشورمان که به زبان بلوچی بودند، در پاکستان چاپ میشدند.
twitter.com/mohamad_balochz/status/1012616812763246592
احساننامه
💵رکورد جدیدِ سهراب سپهری: تابلوی بدون عنوان او، در هفتمین حراج تهران ۳میلیارد و ۱۰۰میلیون تومان فروش رفت. رکورد قبلی حراج تهران با ۳میلیارد تومان (خرداد۹۵) هم برای آقای شاعر و درختهایش بود @ehsanname
💵 رکورد جدیدِ #سهراب_سپهری: تابلوی نقاشیِ بدون عنوان او، در نهمین حراج تهران ۵میلیارد و ۱۰۰میلیون تومان فروش رفت. رکورد قبلی حراج تهران با ۳.۱میلیارد تومان (تیر۹۶) هم برای آقای شاعر بود @ehsanname
احساننامه
🔖اعلانات: نگاهی به مجموعه داستانهای سمَر، چهارشنبه ۶ تیر، سرای اهل قلم @ehsanname
🔹حرفهای احسان رضایی در نشست بررسی کتابهای مجموعه داستان «سمر» (نشر آگه و نشر بان) که عصر چهارشنبه، در سرای قلم برگزار شد:
@ehsanname
▪️میدانیم که عمر کتاب از عمر انسان بیشتر است و همه آنهایی که با کتاب سروکار دارند، دوست دارند که خودشان را به یک شکلی در کتابخانههای دیگران ماندگار کنند. ناشران هم تلاش میکنند، کاری انجام دهند که کتابهایشان در ردیف کتابخانهها با کتابهای سایر ناشران متفاوت باشد. برای مثال همۀ کتابهای نشر ماهی یک عطف نارنجیرنگ دارند تا هر جا آنها را دیدیم متوجه شویم که این کتابها متعلق به نشر ماهی است. یکی از هدفهای مجموعهسازی نیز همین است؛ یعنی کتابهایی با شکل و شمایل خاصِ مشابه هم و متفاوت با سایر آثار که از نظر اقتصادی هم صرفه دارد، چون مخاطب برای کامل کردن مجموعه علاقمند میشود.
▪️بجز ظاهر کتابها، یک هدف دیگر از مجموعهسازی، ارایه یک محتوای خاص است. ما بازار کتابی داریم که خودش خیلی به این موضوع که چه کتابی خوب است و باید چاپ شود، اهمیت نمیدهد و بیشتر به این نگاه میکند که چه کتابی بیشتر فروخته میشود. هاروکی موراکامی با عناوین غیرداستانیاش روی هم ۳۰ عنوان کتاب دارد، اما در ایران ۴۶ عنوان کتاب از او چاپ شده یا از ۲۰ کتاب ژوزه ساراماگو در ایران ۶۷ عنوان کتاب از او ترجمه شده، یا طبق همین آماری که ایبنا منتشر کرد از ۱۲ رمان خانم جوجو مویز ۱۱۳ عنوان کتاب ترجمه در بازار است. بنابراین در چنین بازاری وقتی ناشری به سراغ مجموعه میآید و میخواهد کاری با محتوای فکرشده به مخاطب عرضه کند، بسیار ارزشمند است.
▪️من از پنج کتاب مجموعه «سمَر» سه اثر را خواندهام و متوجه شدم که ما در این مجموعه با یک ادبیات قصهگو طرف هستیم که به داستان تعریف کردن اهمیت بیشتری نسبت به بازیهای فرمی میدهد و همانطور که رامبد خانلری توضیح داد، ما شاهد داستانهایی هستیم که به زندگی امروز مربوط است.
▪️اما فقط ارایه یک محتوا و ظاهر خاص برای برآورده انتظارات یک فرد کتابخوان از یک مجموعه کافی نیست. یک مجموعۀ موفق برای جلب اعتماد مخاطب، یا باید دبیر معروفی داشته باشد، یا ناشر موفقی این مجموعه را منتشر کند و از آن مهمتر، خود مجموعه باید دقیق و ویرایششده و بخصوص کمغلط باشد. برای مثال مجموعهای از ترجمه داستانهای کلاسیک در کشور ما منتشر شده (مجموعه روزگار نو) که انتخابهای بسیار عالی دارد، اما متن کتابها بیدقت است. مثلاً کتابی از دو داستان گیلبرت چسترتون در این مجموعه هست که در تمام کتاب، کارآگاهِ این قصهها که کشیشی. به اسم پدر براون (Father Brown) است «بروان» چاپ شده!
▪️ در بحث مجموعههای ایرانی کار سختتر هم میشود؛ چراکه در مجموعههایی که ما از آثار خارجی منتشر میکنیم، بسیار گزیدهکار هستیم و بهترین آثار را از معروفترین نویسندگان انتخاب میکنیم و دستمان بسیار باز است، اما در ادبیات داخلی به این شکل نیست و ما تعداد زیادی نویسنده داریم که میخواهیم از آنها کتاب منتشر کنیم و نمیدانیم که آیا مخاطب از آنها استقبال میکند یا خیر. در سالهای اخیر دو مجموعه گزیده اشعار «تکا» و گزیده ادبیات معاصر نیستان چاپ شد که هرچند خدمت بسیار بزرگی بود، اما در جلب مخاطب چندان موفق نشد.
bit.ly/2yU7OOn
▪️به همین دلایل است که معمولا در کشور ما ساخت سریهای کتاب عمر طولانی ندارد. مثلاً در دهه پنجاه انتشارات امیرکبیر طرح رمانهای برگزیده خود را (که به کتابهای جلد بنفش معروف هستند) بیشتر از ۱۶ عنوان ادامه نداد و در دهه هفتاد طرح انتشار رمان های پلیسی با عنوان «کتابهای سیاه» در انتشارات طرح نو، محدود به ۱۸ عنوان شد. شاید تجربۀ بنگاه ترجمه و نشر کتاب در دهههای چهل و پنجاه موفقترین نمونه باشد که تمام آثارش را در قالب مجموعههای مختلف ارایه کرد و در مجموعه «ادبیات خارجی» ۷۱ جلد از آثار معروف زبانهای مختلف منتشر کرد و ۴۷ عنوان رمان هم در مجموعه «جوانان» خودش داشت. این مجموعهها را اخیراً انتشارات علمی و فرهنگی در شکلی جدید بازنشر کرده است.
▪️ اینها را گفتم تا به اینجا برسم و بگویم که وقتی ما میخواهیم یک مجموعه کتاب وارد کتابخانههای خوانندگان شود، باید برای آن مجموعه برندسازی کنیم؛ در مورد مجموعه «سمَر» تا اینجا تبلیغات ضعیف بوده و آن طور که باید و شاید کتابها در بازار دیده نشده است. در حالیکه این مجموعه ویژگیهای یک مجموعۀ موفق را دارد: ما در این مجموعه با صدای تازه داستاننویسی روبهرو هستیم؛ قصههایی که بازتاب زندگی امروز هستند. ویژگیهای ظاهری آن هم خوب است. هم قطع و هم جلد و هم فونت کتاب متفاوت است و برای این کتابها فونت خاصی طراحی شده. طرح جلدها گرافیک مینیمال دارد و خیلی شبیه به کتابهای انتشارات پنگوئن است.
🔸حرفهای رامبد خانلری و عبدالرسول شاکری در این نشست را اینجا بخوانید:
http://ibna.ir/fa/doc/report/262652/
@ehsanname
▪️میدانیم که عمر کتاب از عمر انسان بیشتر است و همه آنهایی که با کتاب سروکار دارند، دوست دارند که خودشان را به یک شکلی در کتابخانههای دیگران ماندگار کنند. ناشران هم تلاش میکنند، کاری انجام دهند که کتابهایشان در ردیف کتابخانهها با کتابهای سایر ناشران متفاوت باشد. برای مثال همۀ کتابهای نشر ماهی یک عطف نارنجیرنگ دارند تا هر جا آنها را دیدیم متوجه شویم که این کتابها متعلق به نشر ماهی است. یکی از هدفهای مجموعهسازی نیز همین است؛ یعنی کتابهایی با شکل و شمایل خاصِ مشابه هم و متفاوت با سایر آثار که از نظر اقتصادی هم صرفه دارد، چون مخاطب برای کامل کردن مجموعه علاقمند میشود.
▪️بجز ظاهر کتابها، یک هدف دیگر از مجموعهسازی، ارایه یک محتوای خاص است. ما بازار کتابی داریم که خودش خیلی به این موضوع که چه کتابی خوب است و باید چاپ شود، اهمیت نمیدهد و بیشتر به این نگاه میکند که چه کتابی بیشتر فروخته میشود. هاروکی موراکامی با عناوین غیرداستانیاش روی هم ۳۰ عنوان کتاب دارد، اما در ایران ۴۶ عنوان کتاب از او چاپ شده یا از ۲۰ کتاب ژوزه ساراماگو در ایران ۶۷ عنوان کتاب از او ترجمه شده، یا طبق همین آماری که ایبنا منتشر کرد از ۱۲ رمان خانم جوجو مویز ۱۱۳ عنوان کتاب ترجمه در بازار است. بنابراین در چنین بازاری وقتی ناشری به سراغ مجموعه میآید و میخواهد کاری با محتوای فکرشده به مخاطب عرضه کند، بسیار ارزشمند است.
▪️من از پنج کتاب مجموعه «سمَر» سه اثر را خواندهام و متوجه شدم که ما در این مجموعه با یک ادبیات قصهگو طرف هستیم که به داستان تعریف کردن اهمیت بیشتری نسبت به بازیهای فرمی میدهد و همانطور که رامبد خانلری توضیح داد، ما شاهد داستانهایی هستیم که به زندگی امروز مربوط است.
▪️اما فقط ارایه یک محتوا و ظاهر خاص برای برآورده انتظارات یک فرد کتابخوان از یک مجموعه کافی نیست. یک مجموعۀ موفق برای جلب اعتماد مخاطب، یا باید دبیر معروفی داشته باشد، یا ناشر موفقی این مجموعه را منتشر کند و از آن مهمتر، خود مجموعه باید دقیق و ویرایششده و بخصوص کمغلط باشد. برای مثال مجموعهای از ترجمه داستانهای کلاسیک در کشور ما منتشر شده (مجموعه روزگار نو) که انتخابهای بسیار عالی دارد، اما متن کتابها بیدقت است. مثلاً کتابی از دو داستان گیلبرت چسترتون در این مجموعه هست که در تمام کتاب، کارآگاهِ این قصهها که کشیشی. به اسم پدر براون (Father Brown) است «بروان» چاپ شده!
▪️ در بحث مجموعههای ایرانی کار سختتر هم میشود؛ چراکه در مجموعههایی که ما از آثار خارجی منتشر میکنیم، بسیار گزیدهکار هستیم و بهترین آثار را از معروفترین نویسندگان انتخاب میکنیم و دستمان بسیار باز است، اما در ادبیات داخلی به این شکل نیست و ما تعداد زیادی نویسنده داریم که میخواهیم از آنها کتاب منتشر کنیم و نمیدانیم که آیا مخاطب از آنها استقبال میکند یا خیر. در سالهای اخیر دو مجموعه گزیده اشعار «تکا» و گزیده ادبیات معاصر نیستان چاپ شد که هرچند خدمت بسیار بزرگی بود، اما در جلب مخاطب چندان موفق نشد.
bit.ly/2yU7OOn
▪️به همین دلایل است که معمولا در کشور ما ساخت سریهای کتاب عمر طولانی ندارد. مثلاً در دهه پنجاه انتشارات امیرکبیر طرح رمانهای برگزیده خود را (که به کتابهای جلد بنفش معروف هستند) بیشتر از ۱۶ عنوان ادامه نداد و در دهه هفتاد طرح انتشار رمان های پلیسی با عنوان «کتابهای سیاه» در انتشارات طرح نو، محدود به ۱۸ عنوان شد. شاید تجربۀ بنگاه ترجمه و نشر کتاب در دهههای چهل و پنجاه موفقترین نمونه باشد که تمام آثارش را در قالب مجموعههای مختلف ارایه کرد و در مجموعه «ادبیات خارجی» ۷۱ جلد از آثار معروف زبانهای مختلف منتشر کرد و ۴۷ عنوان رمان هم در مجموعه «جوانان» خودش داشت. این مجموعهها را اخیراً انتشارات علمی و فرهنگی در شکلی جدید بازنشر کرده است.
▪️ اینها را گفتم تا به اینجا برسم و بگویم که وقتی ما میخواهیم یک مجموعه کتاب وارد کتابخانههای خوانندگان شود، باید برای آن مجموعه برندسازی کنیم؛ در مورد مجموعه «سمَر» تا اینجا تبلیغات ضعیف بوده و آن طور که باید و شاید کتابها در بازار دیده نشده است. در حالیکه این مجموعه ویژگیهای یک مجموعۀ موفق را دارد: ما در این مجموعه با صدای تازه داستاننویسی روبهرو هستیم؛ قصههایی که بازتاب زندگی امروز هستند. ویژگیهای ظاهری آن هم خوب است. هم قطع و هم جلد و هم فونت کتاب متفاوت است و برای این کتابها فونت خاصی طراحی شده. طرح جلدها گرافیک مینیمال دارد و خیلی شبیه به کتابهای انتشارات پنگوئن است.
🔸حرفهای رامبد خانلری و عبدالرسول شاکری در این نشست را اینجا بخوانید:
http://ibna.ir/fa/doc/report/262652/
Forwarded from USERN
🤔 آینده پیش روی دانشجویان امروز از زبان دانشجویان دیروز!
👨🎓👩🎓 فارغ التحصیلان سال ۱۳۸۱ دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران ۱۶ سال پس از فارغ التحصیلی کجا هستند و چه می کنند؟
پنلیست:
دکتر نیما رضائی
دکتر کامران ابوالمعالی
با حضور افتخاری:
دکتر ساسان دبیری
دکتر حسین علیمددی
دکتر لادن تیموری طولابی
دکتر مجید سروری
دکتر لیلا قالیچی
دکتر فرساد نوری زاده
دکتر محمد تقی نجفی
دکتر ربابه عابدینی
دکتر احسان رضایی
و همراهي از طريق پخش نظرات:
دکتر احمد سجادی
دکتر سروش تقی پور بازرگانی
دکتر علیرضا حشمت
دکتر مزدک مومنی
دکتر هادی حائری زاده
دکتر کوروش کریمی یارندی
دکتر رامین زرگر
دکتر پرستو رستمی
🕒يكشنبه ١٠ تير ساعت ٣
📍تالار عزلت، دانشكده پزشكي، دانشگاه ع پ تهران
لینک ثبت نام:
https://goo.gl/forms/SMxkaz3MP0rGTNHk2
@usern_net
👨🎓👩🎓 فارغ التحصیلان سال ۱۳۸۱ دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران ۱۶ سال پس از فارغ التحصیلی کجا هستند و چه می کنند؟
پنلیست:
دکتر نیما رضائی
دکتر کامران ابوالمعالی
با حضور افتخاری:
دکتر ساسان دبیری
دکتر حسین علیمددی
دکتر لادن تیموری طولابی
دکتر مجید سروری
دکتر لیلا قالیچی
دکتر فرساد نوری زاده
دکتر محمد تقی نجفی
دکتر ربابه عابدینی
دکتر احسان رضایی
و همراهي از طريق پخش نظرات:
دکتر احمد سجادی
دکتر سروش تقی پور بازرگانی
دکتر علیرضا حشمت
دکتر مزدک مومنی
دکتر هادی حائری زاده
دکتر کوروش کریمی یارندی
دکتر رامین زرگر
دکتر پرستو رستمی
🕒يكشنبه ١٠ تير ساعت ٣
📍تالار عزلت، دانشكده پزشكي، دانشگاه ع پ تهران
لینک ثبت نام:
https://goo.gl/forms/SMxkaz3MP0rGTNHk2
@usern_net
📸 آقای عبدالحکیم بهار و کتابخانۀ سیارش در روستای رَمین، از توابع چابهار @ehsanname
📌برای تصاویر و اطلاعات بیشتر و همچنین حمایت از این حرکت فرهنگی به کانال کتابخانه سر بزنید @Bahar_Library
📌برای تصاویر و اطلاعات بیشتر و همچنین حمایت از این حرکت فرهنگی به کانال کتابخانه سر بزنید @Bahar_Library
📚 تا اینجای سال بیشترین تیراژ برای کدام کتاب بوده؟
@ehsanname
دو ماه اول هر سال، به دلیل برپایی نمایشگاه کتاب، بهترین فرصت برای تجدید چاپ کتابهاست. مطابق آمارهای مؤسسه خانه کتاب، در فروردین و اردیبهشت امسال ۱۸۸ عنوان كتاب بيشتر از يک نوبت به چاپ رسيدهاند. کتابهای «خاطرات سفیر» و «ملت عشق» (چاپِ نشر سلسلهمهر) هر کدام با ۸ بار تجدید چاپ، از لحاظ دفعات چاپ در این دو ماه رکورددار بودند. اما کتابهایی هم هستند که در هر نوبت چاپ، تیراژ بالاتری از حد معمول دارند. ۱۰ عنوان کتابی که بیشترین شمارگان و تیراژ را در فروردین و اردیبهشت ۹۷ داشتند، اینها هستند:
@ehsanname
1️⃣ «ملت عشق» الیف شافاک، ترجمۀ ارسلان فصیحی (انتشارات ققنوس، چاپ اول ۱۳۹۳، ۵ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ دو ماه اول امسال ۲۲هزار نسخه)
2️⃣ «خاطرات سفیر» خاطرات نیلوفر شادمهری (انتشارات سوره مهر، چاپ اول ۱۳۹۶، ۸ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ این دو ماه ۲۰هزار نسخه)
3️⃣ «ملت عشق» الیف شافاک، ترجمه پوران حسنزاده (نشر سلسلهمهر، چاپ اول ۱۳۹۶، ۸ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ این دو ماه ۱۲هزار و ۵۰۰ نسخه)
4️⃣ «دختر شینا» خاطرات قدمخیر محمدیکنعان، همسر سردار شهید ستار ابراهیمیهژیر (انتشارات سوره مهر، چاپ اول ۱۳۹۰، ۴ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۱۰هزار نسخه)
5️⃣ «من، پیش از تو» جوجو مویز، ترجمه مریم فتاحی (نشر آموت، چاپ اول ۱۳۹۴، ۴ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۸هزار و ۸۰۰ نسخه)
6️⃣ «جزء از کل» استیو تولتز، ترجمهٔ پیمان خاکسار (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۳، ۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۷هزار و ۵۰۰ نسخه)
6️⃣ «هنر شفاف اندیشیدن» رولف دوبلی، ترجمۀ عادل فردوسیپور و همکاران (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۴، ۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۷هزار و ۵۰۰ نسخه)
7️⃣ «منظومه فکری آیتالله العظمی خامنهای» مجموعۀ دو جلدی (پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول ۱۳۹۶، ۴ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۶هزار نسخه)
7️⃣ «عشق و چیزهای دیگر» مصطفی مستور (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۶، ۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۶هزار نسخه)
7️⃣ «قانونیار حقوق ثبت» تدوینِ محمد شعبانی و میثم عبداللهی (نشر چتر دانش، چاپ اول ۱۳۹۳، ۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۶هزار نسخه)
bit.ly/2lGtynA
📌فهرست کامل ۳۰ اثر بالای ۳نوبت تجدید چاپ را در ایبنا بخوانید. فهرست ایبنا بر اساس دفعات تجدید چاپ در دو ماه اول امسال مرتب شده:
http://ibna.ir/fa/doc/report/262649/
@ehsanname
دو ماه اول هر سال، به دلیل برپایی نمایشگاه کتاب، بهترین فرصت برای تجدید چاپ کتابهاست. مطابق آمارهای مؤسسه خانه کتاب، در فروردین و اردیبهشت امسال ۱۸۸ عنوان كتاب بيشتر از يک نوبت به چاپ رسيدهاند. کتابهای «خاطرات سفیر» و «ملت عشق» (چاپِ نشر سلسلهمهر) هر کدام با ۸ بار تجدید چاپ، از لحاظ دفعات چاپ در این دو ماه رکورددار بودند. اما کتابهایی هم هستند که در هر نوبت چاپ، تیراژ بالاتری از حد معمول دارند. ۱۰ عنوان کتابی که بیشترین شمارگان و تیراژ را در فروردین و اردیبهشت ۹۷ داشتند، اینها هستند:
@ehsanname
1️⃣ «ملت عشق» الیف شافاک، ترجمۀ ارسلان فصیحی (انتشارات ققنوس، چاپ اول ۱۳۹۳، ۵ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ دو ماه اول امسال ۲۲هزار نسخه)
2️⃣ «خاطرات سفیر» خاطرات نیلوفر شادمهری (انتشارات سوره مهر، چاپ اول ۱۳۹۶، ۸ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ این دو ماه ۲۰هزار نسخه)
3️⃣ «ملت عشق» الیف شافاک، ترجمه پوران حسنزاده (نشر سلسلهمهر، چاپ اول ۱۳۹۶، ۸ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ این دو ماه ۱۲هزار و ۵۰۰ نسخه)
4️⃣ «دختر شینا» خاطرات قدمخیر محمدیکنعان، همسر سردار شهید ستار ابراهیمیهژیر (انتشارات سوره مهر، چاپ اول ۱۳۹۰، ۴ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۱۰هزار نسخه)
5️⃣ «من، پیش از تو» جوجو مویز، ترجمه مریم فتاحی (نشر آموت، چاپ اول ۱۳۹۴، ۴ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۸هزار و ۸۰۰ نسخه)
6️⃣ «جزء از کل» استیو تولتز، ترجمهٔ پیمان خاکسار (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۳، ۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۷هزار و ۵۰۰ نسخه)
6️⃣ «هنر شفاف اندیشیدن» رولف دوبلی، ترجمۀ عادل فردوسیپور و همکاران (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۴، ۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۷هزار و ۵۰۰ نسخه)
7️⃣ «منظومه فکری آیتالله العظمی خامنهای» مجموعۀ دو جلدی (پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول ۱۳۹۶، ۴ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۶هزار نسخه)
7️⃣ «عشق و چیزهای دیگر» مصطفی مستور (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۶، ۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۶هزار نسخه)
7️⃣ «قانونیار حقوق ثبت» تدوینِ محمد شعبانی و میثم عبداللهی (نشر چتر دانش، چاپ اول ۱۳۹۳، ۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این دو ماه ۶هزار نسخه)
bit.ly/2lGtynA
📌فهرست کامل ۳۰ اثر بالای ۳نوبت تجدید چاپ را در ایبنا بخوانید. فهرست ایبنا بر اساس دفعات تجدید چاپ در دو ماه اول امسال مرتب شده:
http://ibna.ir/fa/doc/report/262649/
🔹شعری علیه امانت خواستن کتاب، در یک نسخه خطی مورخ ۱۲۶۰قمری (عصر محمدشاه قاجار):
هر که از من ز زمرۀ اصحاب
عاریت خواهد این کتاب صواب
لعن حق باد جاودان بر وی
هرچه اندر عدد حروف کتاب!
@ehsanname
هر که از من ز زمرۀ اصحاب
عاریت خواهد این کتاب صواب
لعن حق باد جاودان بر وی
هرچه اندر عدد حروف کتاب!
@ehsanname
Forwarded from چهار خطی
▪️ قدم زدن در هوای رباعی
[معرفی کتاب چهارخطی]
احسان رضایی
بارها شنیده و دیدهایم که در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه میپرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب میزند یا نه؟ بعضیها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط میپرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب میزند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمیرسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتابها به مدد همین شبکههای اجتماعی شکل گرفته و نوشته شدهاند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکههای اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروههای مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را دادهاند و همین به نویسندگان کتابهای تخصصی کمک میکند موضوع کتابهایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر میکنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان میآورد تا کار را ادامه بدهند.
«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونههای دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتاییاش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعهشان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آنها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سالهاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار میکند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.
مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبتهای روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آنها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعیهایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی میخوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل میکند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعیهای با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباسها و گاهی سرقتهای ادبی شاعران از هم، رباعیهای سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیفهای خاص در رباعی، تأملهای لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشتهای کتاب، درباره رباعیهایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سرودهاند.
همه اینها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که میشود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دلتان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهیهای چنين درشت صید کردند.
http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
[معرفی کتاب چهارخطی]
احسان رضایی
بارها شنیده و دیدهایم که در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه میپرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب میزند یا نه؟ بعضیها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط میپرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب میزند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمیرسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتابها به مدد همین شبکههای اجتماعی شکل گرفته و نوشته شدهاند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکههای اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروههای مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را دادهاند و همین به نویسندگان کتابهای تخصصی کمک میکند موضوع کتابهایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر میکنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان میآورد تا کار را ادامه بدهند.
«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونههای دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتاییاش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعهشان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آنها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سالهاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار میکند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.
مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبتهای روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آنها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعیهایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی میخوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل میکند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعیهای با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباسها و گاهی سرقتهای ادبی شاعران از هم، رباعیهای سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیفهای خاص در رباعی، تأملهای لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشتهای کتاب، درباره رباعیهایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سرودهاند.
همه اینها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که میشود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دلتان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهیهای چنين درشت صید کردند.
http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from احساننامه
🗞 امروز (۲ جولای) سالمرگ ارنست همینگوی است. بازتاب درگذشت این نویسنده بزرگ را در صفحه اول روزنامه «اطلاعات» ۱۲ تیر ۱۳۴۰ ببینید @ehsanname
Forwarded from احساننامه
⬅️ سه روایت از یک دیدار
@ehsanname
در شماره جدید (۴۴) ماهنامه «اندیشه پویا» بخشی از خاطرات دستنوشت اسماعیل فصیح منتشر شده است (صفحات ۱۳۴ تا ۱۳۷). یکی از این خاطرات دیدار او با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی است. این دیدار، اتفاق کلیدی زندگی اسماعیل فصیح بوده، طوری که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
goo.gl/ekw3v3
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
این خاطره هم شاید به یادآوریاش بیارزد، گرچه با دلتنگی. من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریبا کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قوی هیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجاین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضد امریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش.
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهر و آبان ۱۳۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹ و ۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکایی ها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالا منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم. یک نکته خیلی بامزهای هم که درباره همینگوی وجود دارد این است که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و با خودش میگوید کبدم خیلی وضعش خراب است، تا شب باید فکری به حالش بکنم. همان روز بود که با گلوله خودش را کشت.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
🔹روایت سوم را هم اینجا بخوانید. به نقل از دفتر یادداشتهای فصیح، همراه تعریف از «پیرمرد و دریا» و یادِ آنابل کمبل، همسر نروژی فصیح که در همان دوران اقامت آمریکا درگذشت👇
khabgard.com/2534/
@ehsanname
در شماره جدید (۴۴) ماهنامه «اندیشه پویا» بخشی از خاطرات دستنوشت اسماعیل فصیح منتشر شده است (صفحات ۱۳۴ تا ۱۳۷). یکی از این خاطرات دیدار او با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی است. این دیدار، اتفاق کلیدی زندگی اسماعیل فصیح بوده، طوری که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
goo.gl/ekw3v3
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
این خاطره هم شاید به یادآوریاش بیارزد، گرچه با دلتنگی. من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریبا کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قوی هیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجاین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضد امریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش.
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهر و آبان ۱۳۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹ و ۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکایی ها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالا منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم. یک نکته خیلی بامزهای هم که درباره همینگوی وجود دارد این است که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و با خودش میگوید کبدم خیلی وضعش خراب است، تا شب باید فکری به حالش بکنم. همان روز بود که با گلوله خودش را کشت.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
🔹روایت سوم را هم اینجا بخوانید. به نقل از دفتر یادداشتهای فصیح، همراه تعریف از «پیرمرد و دریا» و یادِ آنابل کمبل، همسر نروژی فصیح که در همان دوران اقامت آمریکا درگذشت👇
khabgard.com/2534/
✉️ نامههای بیپاسخ
bit.ly/2IK689S
✉️ در خبر بود که ۱۶۰هزار نامهای که هرگز به مقصد نرسید، در آرشیو ملی انگلیس گشوده و بازخوانی میشوند. این نامهها در فاصله سالهای ۱۶۵۲ تا ۱۸۱۵ میلادی توسط کشتیهایی حمل میشدند که ناوگان دریایی انگلیس آنها را تصرف کرده بود. (abcn.ws/2KAQY8v) اما این تنها نمونۀ تاریخی از نامههای بی پاسخ نیست. در ادبیات فارسی، شاعران از «صد نامه»هایی گفتهاند که برای معشوق فرستادند و هرگز، هرگز جوابی دریافت نکرد. چند نمونه از این نامههای بی پاسخ را ببینید:
@ehsanname
صد نامه فرستادم، یک نامهٔ تو نامد
گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس
(انوری)
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی
(مولانا)
پندار که: صد نامه و قاصد بفرستم
در شهر شما قصهٔ درویش که خوانَد؟
(اوحدی مراغهای)
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
(حافظ)
تا چند ز خون مژه در کوی تو احباب
صد نامه نویسند و جواب از تو نخواهند
(فروغی بسطامی)
صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی
این هم که جوابی ننویسند، جوابیست
(راغب تبریزی)
@ehsanname
روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد
ترسید که دیوانه کنی نامهرسان را
#غلامرضا_طریقی
bit.ly/2IK689S
✉️ در خبر بود که ۱۶۰هزار نامهای که هرگز به مقصد نرسید، در آرشیو ملی انگلیس گشوده و بازخوانی میشوند. این نامهها در فاصله سالهای ۱۶۵۲ تا ۱۸۱۵ میلادی توسط کشتیهایی حمل میشدند که ناوگان دریایی انگلیس آنها را تصرف کرده بود. (abcn.ws/2KAQY8v) اما این تنها نمونۀ تاریخی از نامههای بی پاسخ نیست. در ادبیات فارسی، شاعران از «صد نامه»هایی گفتهاند که برای معشوق فرستادند و هرگز، هرگز جوابی دریافت نکرد. چند نمونه از این نامههای بی پاسخ را ببینید:
@ehsanname
صد نامه فرستادم، یک نامهٔ تو نامد
گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس
(انوری)
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی
(مولانا)
پندار که: صد نامه و قاصد بفرستم
در شهر شما قصهٔ درویش که خوانَد؟
(اوحدی مراغهای)
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
(حافظ)
تا چند ز خون مژه در کوی تو احباب
صد نامه نویسند و جواب از تو نخواهند
(فروغی بسطامی)
صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی
این هم که جوابی ننویسند، جوابیست
(راغب تبریزی)
@ehsanname
روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد
ترسید که دیوانه کنی نامهرسان را
#غلامرضا_طریقی
🔺ساعدی به روایت طباطبایی
@ehsanname
از حجتالاسلام سیدمهدی طباطبایی، خطیب و معلم اخلاق معروف، کتاب خاطراتی منتشر شده که هفتۀ گذشته در حسینیه جماران منتشر شد. در بخشهایی از کتاب خاطرات دو جلدی «اخلاق و مبارزه»، از شخصیتهای فرهنگی معاصر هم یاد شده است. خاطرۀ حجتالاسلام طباطبایی از غلامحسین ساعدی، نویسندۀ معروف یک نمونه است. ماجرای این دیدار را به نقل از کتاب «اخلاق و مبارزه» (انتشارات عروج، جلد اول، صفحات ۴۱۱ تا ۴۱۳) بخوانید که اطلاعاتی هم دربارۀ احسان نراقی و علی شریعتی دارد:
bit.ly/2NibVXP
🔹«اوایل سال ۱۳۵۰ من و محمد سعیدی خدمت آیتالله منتظری در نجفآباد رفتیم. آن جلسه منجر شد به دید و بازدیدهای چشمه آبعلی که در آنجا آقای منتظری من را کنار کشید و در اتاقی دربارۀ دکتر غلامحسین ساعدی صحبت کرد و گفت که ایشان مردی پر کار است، اطلاعاتش قوی است و اگر شما صلاح میدانی دوست دارم شما را ببیند. من برای ایشان خیلی احترام قائل بودم، گوش دادم. آقای غلامحسین ساعدی آمد. اینها تقریباً چپگرا بودند اما به آقای خمینی اظهار ارادت میکردند. من اطلاعات خوبی راجع به تودهایها داشتم، چون قبلاً در این زمینه کتاب خوانده بودم و در زندان قزلقلعه سال ۱۳۴۷ از آقای رفیعی اهل کاشان که اطلاعات وسیعی در باب کمونیزم داشت شنیده بودم و قبلاً با خسرو روزبه ارتباط داشتم و حرفهای او را هم قبلاً میدانستم.
آقای ساعدی بیشتر حرفش این بود که ما باید کمی در رابطه با عدالت اسلامی و گسترش عدالت از طریق منابع مالی مواردی را مطرح کنیم. با خود گفتم این چه ارتباطی به من دارد؟ گفت: اشتغالیابی شما طوری که گفتهاند قوی است، ما یک دسته از جوانهایی را داریم که بیکارند و میتوان از سرمایۀ سرمایهداران جمع کنیم و اینها را به کار اشتغال دهیم. گفتم: کار سراغ دارید؟ پول پیدا میشود. ایشان پیشنهاد کار کارخانه دستمال کاغذی که تازه میخواست دربیاید و دیگری هم کار کاشی را داد. متوجه شدم که کمک مالی میطلبد و نه کمک سیاسی، و حرفش را به دین میچسباند که من را راضی کند. خب ناقص هم حرف میزد، تقریباً اصول تودهایها را خوب بلد نبود که سرمایه حرف اول را میزند و نیرو حرف دوم، چیزهایی که میگفت به هم مربوط نبود و از پاسخ به حرفهای من عاجز ماند. اجازه گرفت که دکتر احسان نراقی را بیاورد.
هفتۀ بعد با دکتر نراقی در منزل آقای دکتر ابوالقاسم مجد که شمالی و پدرش روحانی بود، در منطقه قلهک، ملاقات کردیم. ایشان به مسائل آقای منتظری آشنایی داشتند و از طریق زندان با مهندس داوودی که تودهای بود و در سال ۱۳۴۹ با آقای سعیدی او را کشتند، رفت و آمد داشت و دوست آقای منتظری بود. نراقی به من گفت: با دکتر شریعتی رابطه دارید؟ گفتم: ما با هم قطع رابطه کردیم، با دکتر شریعتی دعوایمان شد و تمام خاطرات را پاره کرد و گفت میخواهم اصلا اسمت در زندگی من نباشد، ما درگیر شدیم. آقای نراقی این قضیه را میدانست. گفت: قضیه را برایم تعریف کن. گفتم: ضرورتی ندارد. احسان نراقی هم با دکتر درگیری داشت. گفت: نه برایم مهم است، میخواهم به کسی که خودش را متفکر میداند یک امتیاز منفی بدهم. گفتم: تو بد کاری میکنی، بالاخره مسلمان است. گفت: مگر من کافرم؟ گفتم: نه شما هم مسلمانید.
ایشان اجمالاً این ماجرا را نقل کرد و اصل حرف سر کاریابی بود. احسان نراقی آدم قوی بود، آقای مجد دست به سینه کنار او مینشست، ساعدی هم همینطور. دکتر ساعدی پزشک بود و در خیابان دلگشا مطب داشت، بیماران را مجانی ویزیت میکرد، دارو هم مجانی میداد. خیلی آدم خوبی بود.»
@ehsanname
از حجتالاسلام سیدمهدی طباطبایی، خطیب و معلم اخلاق معروف، کتاب خاطراتی منتشر شده که هفتۀ گذشته در حسینیه جماران منتشر شد. در بخشهایی از کتاب خاطرات دو جلدی «اخلاق و مبارزه»، از شخصیتهای فرهنگی معاصر هم یاد شده است. خاطرۀ حجتالاسلام طباطبایی از غلامحسین ساعدی، نویسندۀ معروف یک نمونه است. ماجرای این دیدار را به نقل از کتاب «اخلاق و مبارزه» (انتشارات عروج، جلد اول، صفحات ۴۱۱ تا ۴۱۳) بخوانید که اطلاعاتی هم دربارۀ احسان نراقی و علی شریعتی دارد:
bit.ly/2NibVXP
🔹«اوایل سال ۱۳۵۰ من و محمد سعیدی خدمت آیتالله منتظری در نجفآباد رفتیم. آن جلسه منجر شد به دید و بازدیدهای چشمه آبعلی که در آنجا آقای منتظری من را کنار کشید و در اتاقی دربارۀ دکتر غلامحسین ساعدی صحبت کرد و گفت که ایشان مردی پر کار است، اطلاعاتش قوی است و اگر شما صلاح میدانی دوست دارم شما را ببیند. من برای ایشان خیلی احترام قائل بودم، گوش دادم. آقای غلامحسین ساعدی آمد. اینها تقریباً چپگرا بودند اما به آقای خمینی اظهار ارادت میکردند. من اطلاعات خوبی راجع به تودهایها داشتم، چون قبلاً در این زمینه کتاب خوانده بودم و در زندان قزلقلعه سال ۱۳۴۷ از آقای رفیعی اهل کاشان که اطلاعات وسیعی در باب کمونیزم داشت شنیده بودم و قبلاً با خسرو روزبه ارتباط داشتم و حرفهای او را هم قبلاً میدانستم.
آقای ساعدی بیشتر حرفش این بود که ما باید کمی در رابطه با عدالت اسلامی و گسترش عدالت از طریق منابع مالی مواردی را مطرح کنیم. با خود گفتم این چه ارتباطی به من دارد؟ گفت: اشتغالیابی شما طوری که گفتهاند قوی است، ما یک دسته از جوانهایی را داریم که بیکارند و میتوان از سرمایۀ سرمایهداران جمع کنیم و اینها را به کار اشتغال دهیم. گفتم: کار سراغ دارید؟ پول پیدا میشود. ایشان پیشنهاد کار کارخانه دستمال کاغذی که تازه میخواست دربیاید و دیگری هم کار کاشی را داد. متوجه شدم که کمک مالی میطلبد و نه کمک سیاسی، و حرفش را به دین میچسباند که من را راضی کند. خب ناقص هم حرف میزد، تقریباً اصول تودهایها را خوب بلد نبود که سرمایه حرف اول را میزند و نیرو حرف دوم، چیزهایی که میگفت به هم مربوط نبود و از پاسخ به حرفهای من عاجز ماند. اجازه گرفت که دکتر احسان نراقی را بیاورد.
هفتۀ بعد با دکتر نراقی در منزل آقای دکتر ابوالقاسم مجد که شمالی و پدرش روحانی بود، در منطقه قلهک، ملاقات کردیم. ایشان به مسائل آقای منتظری آشنایی داشتند و از طریق زندان با مهندس داوودی که تودهای بود و در سال ۱۳۴۹ با آقای سعیدی او را کشتند، رفت و آمد داشت و دوست آقای منتظری بود. نراقی به من گفت: با دکتر شریعتی رابطه دارید؟ گفتم: ما با هم قطع رابطه کردیم، با دکتر شریعتی دعوایمان شد و تمام خاطرات را پاره کرد و گفت میخواهم اصلا اسمت در زندگی من نباشد، ما درگیر شدیم. آقای نراقی این قضیه را میدانست. گفت: قضیه را برایم تعریف کن. گفتم: ضرورتی ندارد. احسان نراقی هم با دکتر درگیری داشت. گفت: نه برایم مهم است، میخواهم به کسی که خودش را متفکر میداند یک امتیاز منفی بدهم. گفتم: تو بد کاری میکنی، بالاخره مسلمان است. گفت: مگر من کافرم؟ گفتم: نه شما هم مسلمانید.
ایشان اجمالاً این ماجرا را نقل کرد و اصل حرف سر کاریابی بود. احسان نراقی آدم قوی بود، آقای مجد دست به سینه کنار او مینشست، ساعدی هم همینطور. دکتر ساعدی پزشک بود و در خیابان دلگشا مطب داشت، بیماران را مجانی ویزیت میکرد، دارو هم مجانی میداد. خیلی آدم خوبی بود.»
📸پروفسور فؤاد سِزگین، مورّخ و محقق تاریخ علمِ ترک درگذشت. کتاب معروف او «تاریخ نگارشهای عربی» است که در ایران هم ترجمه و منتشر شد. در مراسم تشییع او، اردوغان، رئیسجمهور ترکیه حاضر بود @ehsanname
🔹ماشین تایپ، از نمادهای نویسندگی است اما عمر طولانی ندارد. اولین بار مارک تواین «تام سایر» را در ۱۸۷۶ تایپشده به ناشر تحویل داد @ehsanname
📌تاریخچۀ ماشین تایپ اینجا
ibna.ir/fa/doc/longtrans/262765
📌تاریخچۀ ماشین تایپ اینجا
ibna.ir/fa/doc/longtrans/262765
🔸تبلیغ ماشین تایپ در یک نشریه آمریکایی در ۱۹۰۱، با مظفرالدین شاه. شاه قاجار در اولین سفر خود به اروپا، این ماشین تحریر را از پاریس خریده بود @ehsanname
🔖اعلانات: نشست رونمایی و نقد و بررسیِ رمان «پشت در بهشت»، عصر چهارشنبه ۱۳ تیر، خبرگزاری تسنیم @ehsanname