📚«عَهدِ جدید»📚
✍ بهروز زواریان ■ مشکل ما با مداخله دولت این است که با سلب آزادی از طریق دستگاه بوروکراسی (اداری) و مالیات، راه تولید را مسدود میکند. اگر هر کدام از شما خود را جای تولیدکننده کفش بگذارید حقیقت را لمس میکنید. در پایان هر سال، مامور دولت پیدا میشود و بخشی…
چرا تَوَسُّع تدبیر سلطانی یا همان وسعت دخالت دولت در امور مردم به ضرر مردم است؟
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ آیا دقت کردهاید که هر روز عدهای از صنفی از اصناف دولت ایران برمیخیزند و خواستار افزایش حقوق و مزایا از سوی دولت هستند؟ آیا تا کنون به این سؤال کلیدی توجه کردهاید که بلاخره در ایران که پس از یک قرن کفگیر سوسیالیسم به ته دیگ رسیده است، لحظهای با خود تامل کنید هر ریالی که دولت برای جلب رضایتِ، ای وای من این کارمندان زحمتکش خدمتگذار چاپ میکند، و هر مقدار اعتبار جدیدی که تحت عناوین مختلف از جمله وام از صفر خلق میشود تا وامگیرنده در جایی که تولید رسما نابود است بتواند آیندهاش را با سرمایهگذاری روی مِلک و ترید تضمین کند، بدون پشتوانه تولید چه معنایی دارد؟!
■ در این راستا باید به درستی خودمان را جای تولیدکنندهای قرار دهیم که ارزش کالای خود را بر اساس نیاز بازار و توان خرید مردم تعیین میکند تا سرمایه خود را حفظ کند. به عبارت بهتر، تولیدکننده سرمایه خود را با ریسک، تلاش و طی گذر زمان به دست آورده است نه با چاپ اسکناس و خلق اعتبار از هیچ. به همین دلیل، زمانی که دولت کنونی فلج سوسیالیستی ایران در پاسخ به خواسته کارمندان و جلب رضایت سایر اقشار مردم شروع به چاپ اسکناس و اعطای سوبسید میکند و از سویی ارز وارد نمیشود، بازار و در صدر همه تولیدکننده مجبور است پس از مدتی، به طور کاملاً طبیعی و به حق، قیمت کالا را با توجه به حجم اسکناس در دست مردم تنظیم کند؛ در غیر این صورت سرمایه او نابود میشود. این مکانیسم کاملاً منطقی است: هیچ کس دوست ندارد سرمایه و زحماتش به خاطر چاپ اسکناس دولت از بین برود. تصور کنید شما با حجم اسکناسی که در دست دارید، قدرت خرید بیشتری پیدا کردهاید و به عنوان مثال به سمت خرید یک کالا مانند کیف دستی هجوم میآورید؛ اما از آنجا که تولیدکننده کیف دستی باید برای تولید هر عدد کیف زمان و سرمایهای بگذارد و مواد اولیه آن را تهیه کند، در صورتی که با هجوم مردم تولیدات قبلیاش را به فروش برساند، جایگزین کردن آن نیازمند زمان است؛ در واقع، تولیدکننده باید به صورت مداوم با حفظ اصل سرمایه، به آنچه تولید میکند بیافزاید. اما در شرایطی که دولت اسکناس چاپ میکند در حالی که کالا به میزان کافی در دسترس نیست، تولیدکننده ارزش کالای خود را بالا میبرد تا اسکناس موجود در دست مردم را بگیرد تا بتواند از سرمایهاش محافظت کند.
■ به این ترتیب، شرایط زمانی به سمت فلج مغزی که در آن قرار گرفتهایم پیش میرود که میلیونها نفر فقط به دنبال اسکناس باشند و کالاها کمیاب شوند. در چنین وضعیتی، آیا مردم قصد دارند اسکناس بخورند؟ یا برای مسافرت سوار اسکناس شوند؟ واقعیت این است که اسکناس بدون تولید، صرفاً یک تکه کاغذ بیارزش است. در این زمینه، مثال رابینسون کروزوئه بسیار گویا است: اگر رابینسون در جزیرهای گرفتار شده و یک تریلیون دلار پیدا کرده، آیا اسکناسهای او ارزش دارند؟ عقل میگوید خیر؛ زیرا ارزش اسکناس فقط با این سنجیده میشود که من رفاه را در زندگی حس کنم. پس رابینسون اسکناسها را نگه میدارد تا پس از خروج از جزیره بتواند در مبادلات خود از آنها استفاده کند.
■ اینجا است که میتوان کلید طلایی اقتصاد را مشاهده کرد: اصل بر تولید کالا است، نه چاپ اسکناس و خلق اعتبار از هیچ.
■ و اما؛ تولید و وفور کالا زمانی ممکن است که آزادی اقتصادی در یک نظم سیاسی آزاد، ارزشمند شمرده شود. در واقع، بدون آزادی، بوروکراسی و مقررات پیچیده دولت چنان چوب لای چرخ تولید میکنند که حتی یک انقلاب سیاسی نمیتواند مسیر اقتصاد را باز کند.
■ تاریخ نشان میدهد مردمی که به آزادی متعالی و مالکیت خصوصی ارج نهادهاند، توانستهاند تولید ثروت کنند و سطح زندگی خود را بالا ببرند. برعکس، جایی که دولتها بدون تولید، فقط اسکناس چاپ میکنند یا کنترل بازار را در دست میگیرند، نتیجه چیزی جز تورم، کاهش ارزش اسکناس و نارضایتی عمومی نبوده است.
■ این تولید ثروت، سرمایه تولیدکننده را حفظ میکند، ارزش اسکناس را پایدار نگه میدارد و اقتصاد را به سمت ثبات هدایت میکند. فقط آزادی و فقط آزادی اقتصادی است که به مردم اجازه میدهد سرمایهگذاری کنند، خلاق باشند و با ریسکهای معقول، کالا و خدمات مورد نیاز جامعه را فراهم کنند.
■ بنابراین، اصل معقول این است که مردم ایران برای رسیدن به اقتصاد پایدار و ارزش واقعی اسکناس خود باید دو اصل اساسی را مدِّنظر قرار دهند:
۱- برای همیشه جلوی ساختار مداخله دولت بایستند که این خود امری بسیار پیچیده و مستلزم نیروهایی در عمل است که بیش از شش دهه پیش آنها را نابود کردهایم؛ ۲- به آزادی در سطح متعالی احترام بگذارند؛ به این معنی که دریابند در شرایط رقابت، دیگر دولت برای هبه سوبسید در کار نیست، پس آن که عالی کار کند میماند.
☆ @denkenfurdenken
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ آیا دقت کردهاید که هر روز عدهای از صنفی از اصناف دولت ایران برمیخیزند و خواستار افزایش حقوق و مزایا از سوی دولت هستند؟ آیا تا کنون به این سؤال کلیدی توجه کردهاید که بلاخره در ایران که پس از یک قرن کفگیر سوسیالیسم به ته دیگ رسیده است، لحظهای با خود تامل کنید هر ریالی که دولت برای جلب رضایتِ، ای وای من این کارمندان زحمتکش خدمتگذار چاپ میکند، و هر مقدار اعتبار جدیدی که تحت عناوین مختلف از جمله وام از صفر خلق میشود تا وامگیرنده در جایی که تولید رسما نابود است بتواند آیندهاش را با سرمایهگذاری روی مِلک و ترید تضمین کند، بدون پشتوانه تولید چه معنایی دارد؟!
■ در این راستا باید به درستی خودمان را جای تولیدکنندهای قرار دهیم که ارزش کالای خود را بر اساس نیاز بازار و توان خرید مردم تعیین میکند تا سرمایه خود را حفظ کند. به عبارت بهتر، تولیدکننده سرمایه خود را با ریسک، تلاش و طی گذر زمان به دست آورده است نه با چاپ اسکناس و خلق اعتبار از هیچ. به همین دلیل، زمانی که دولت کنونی فلج سوسیالیستی ایران در پاسخ به خواسته کارمندان و جلب رضایت سایر اقشار مردم شروع به چاپ اسکناس و اعطای سوبسید میکند و از سویی ارز وارد نمیشود، بازار و در صدر همه تولیدکننده مجبور است پس از مدتی، به طور کاملاً طبیعی و به حق، قیمت کالا را با توجه به حجم اسکناس در دست مردم تنظیم کند؛ در غیر این صورت سرمایه او نابود میشود. این مکانیسم کاملاً منطقی است: هیچ کس دوست ندارد سرمایه و زحماتش به خاطر چاپ اسکناس دولت از بین برود. تصور کنید شما با حجم اسکناسی که در دست دارید، قدرت خرید بیشتری پیدا کردهاید و به عنوان مثال به سمت خرید یک کالا مانند کیف دستی هجوم میآورید؛ اما از آنجا که تولیدکننده کیف دستی باید برای تولید هر عدد کیف زمان و سرمایهای بگذارد و مواد اولیه آن را تهیه کند، در صورتی که با هجوم مردم تولیدات قبلیاش را به فروش برساند، جایگزین کردن آن نیازمند زمان است؛ در واقع، تولیدکننده باید به صورت مداوم با حفظ اصل سرمایه، به آنچه تولید میکند بیافزاید. اما در شرایطی که دولت اسکناس چاپ میکند در حالی که کالا به میزان کافی در دسترس نیست، تولیدکننده ارزش کالای خود را بالا میبرد تا اسکناس موجود در دست مردم را بگیرد تا بتواند از سرمایهاش محافظت کند.
■ به این ترتیب، شرایط زمانی به سمت فلج مغزی که در آن قرار گرفتهایم پیش میرود که میلیونها نفر فقط به دنبال اسکناس باشند و کالاها کمیاب شوند. در چنین وضعیتی، آیا مردم قصد دارند اسکناس بخورند؟ یا برای مسافرت سوار اسکناس شوند؟ واقعیت این است که اسکناس بدون تولید، صرفاً یک تکه کاغذ بیارزش است. در این زمینه، مثال رابینسون کروزوئه بسیار گویا است: اگر رابینسون در جزیرهای گرفتار شده و یک تریلیون دلار پیدا کرده، آیا اسکناسهای او ارزش دارند؟ عقل میگوید خیر؛ زیرا ارزش اسکناس فقط با این سنجیده میشود که من رفاه را در زندگی حس کنم. پس رابینسون اسکناسها را نگه میدارد تا پس از خروج از جزیره بتواند در مبادلات خود از آنها استفاده کند.
■ اینجا است که میتوان کلید طلایی اقتصاد را مشاهده کرد: اصل بر تولید کالا است، نه چاپ اسکناس و خلق اعتبار از هیچ.
■ و اما؛ تولید و وفور کالا زمانی ممکن است که آزادی اقتصادی در یک نظم سیاسی آزاد، ارزشمند شمرده شود. در واقع، بدون آزادی، بوروکراسی و مقررات پیچیده دولت چنان چوب لای چرخ تولید میکنند که حتی یک انقلاب سیاسی نمیتواند مسیر اقتصاد را باز کند.
■ تاریخ نشان میدهد مردمی که به آزادی متعالی و مالکیت خصوصی ارج نهادهاند، توانستهاند تولید ثروت کنند و سطح زندگی خود را بالا ببرند. برعکس، جایی که دولتها بدون تولید، فقط اسکناس چاپ میکنند یا کنترل بازار را در دست میگیرند، نتیجه چیزی جز تورم، کاهش ارزش اسکناس و نارضایتی عمومی نبوده است.
■ این تولید ثروت، سرمایه تولیدکننده را حفظ میکند، ارزش اسکناس را پایدار نگه میدارد و اقتصاد را به سمت ثبات هدایت میکند. فقط آزادی و فقط آزادی اقتصادی است که به مردم اجازه میدهد سرمایهگذاری کنند، خلاق باشند و با ریسکهای معقول، کالا و خدمات مورد نیاز جامعه را فراهم کنند.
■ بنابراین، اصل معقول این است که مردم ایران برای رسیدن به اقتصاد پایدار و ارزش واقعی اسکناس خود باید دو اصل اساسی را مدِّنظر قرار دهند:
۱- برای همیشه جلوی ساختار مداخله دولت بایستند که این خود امری بسیار پیچیده و مستلزم نیروهایی در عمل است که بیش از شش دهه پیش آنها را نابود کردهایم؛ ۲- به آزادی در سطح متعالی احترام بگذارند؛ به این معنی که دریابند در شرایط رقابت، دیگر دولت برای هبه سوبسید در کار نیست، پس آن که عالی کار کند میماند.
☆ @denkenfurdenken
Telegram
📚«عَهدِ جدید»📚
▪️و فقط آزادی است که پاد زهر تباهی در دست اوست...
💎 حتی خودکامگان نیز، به آزادی احترام میگذارند، اما تفاوتشان با دیگران صرفا در این است که خودکامگان آزادی را فقط برای خود میخواهند... .
🔔 پس زنگها بانگی بلند و لاینقطع برمیآورند تا یکصدا بگویند زنده…
💎 حتی خودکامگان نیز، به آزادی احترام میگذارند، اما تفاوتشان با دیگران صرفا در این است که خودکامگان آزادی را فقط برای خود میخواهند... .
🔔 پس زنگها بانگی بلند و لاینقطع برمیآورند تا یکصدا بگویند زنده…
👏4❤3
یکی از دلایلی که مدافعان دولت میخواهند نقش دولت را برجسته کنند به خاطر توهمی تحت عنوان برابری است! مثلا برابری در آموزش که دولت متولی آن است.
اما از بخت بد، برابری هرگز وجود نداشته است، ندارد و نخواهد داشت. میپرسید علت؟ میگوییم واقعیت. کافی است راس ساعت ۸:۰۰ صبح، همه چیز و همه کَس را با هم برابر کنید، اما ساعت ۸:۰۱ دقیقه همه چیز نابرابر خواهد بود!
علت نابرابری این است که در این فاصله زمانی، کسی ضعیف و دیگری قویتر زاده میشود، کسی با ذکاوتی که طبیعت به او بخشیده، سرمایهاش را دو برابر میکند و کسی که ابتدا با او برابر بود، به خاطر عَیّاشی، سرمایهاش را از دست میدهد. کشاورزی در یک نقطه به خاطر شرایط آب و هوایی مناسب محصول پرباری برداشت میکند و کشاورزی در نقطهای دیگر به خاطر فقدان نزول محصولی برداشت نمیکند، و قسعلیهذا...
پس بخواهیم یا نه واقعیت و طبیعت با هیچکس عهد اخوَّت نبسته است؛ یعنی ذات طبیعت بر اساس نابرابری بنا نهاده شده و تحت هیچ شرایطی به برابری میل نخواهد کرد؛ اساسا برابری انسانها توهمی است که به عنوان یکی از ستونهای به ظاهر محکم مدافعان دولت با کمی تامل فیالفور فرو میریزد.
اما از بخت بد، برابری هرگز وجود نداشته است، ندارد و نخواهد داشت. میپرسید علت؟ میگوییم واقعیت. کافی است راس ساعت ۸:۰۰ صبح، همه چیز و همه کَس را با هم برابر کنید، اما ساعت ۸:۰۱ دقیقه همه چیز نابرابر خواهد بود!
علت نابرابری این است که در این فاصله زمانی، کسی ضعیف و دیگری قویتر زاده میشود، کسی با ذکاوتی که طبیعت به او بخشیده، سرمایهاش را دو برابر میکند و کسی که ابتدا با او برابر بود، به خاطر عَیّاشی، سرمایهاش را از دست میدهد. کشاورزی در یک نقطه به خاطر شرایط آب و هوایی مناسب محصول پرباری برداشت میکند و کشاورزی در نقطهای دیگر به خاطر فقدان نزول محصولی برداشت نمیکند، و قسعلیهذا...
پس بخواهیم یا نه واقعیت و طبیعت با هیچکس عهد اخوَّت نبسته است؛ یعنی ذات طبیعت بر اساس نابرابری بنا نهاده شده و تحت هیچ شرایطی به برابری میل نخواهد کرد؛ اساسا برابری انسانها توهمی است که به عنوان یکی از ستونهای به ظاهر محکم مدافعان دولت با کمی تامل فیالفور فرو میریزد.
❤4👏3
📚«عَهدِ جدید»📚
یکی از دلایلی که مدافعان دولت میخواهند نقش دولت را برجسته کنند به خاطر توهمی تحت عنوان برابری است! مثلا برابری در آموزش که دولت متولی آن است. اما از بخت بد، برابری هرگز وجود نداشته است، ندارد و نخواهد داشت. میپرسید علت؟ میگوییم واقعیت. کافی است راس ساعت…
پانوشت. :"
☆@denkenfurdenken
■ من در جایی توضیح دادهام که اساسا اصلاحات ارضی نمیتوانست به برابری ختم شود، بلکه عطش میل به سوسیالیسم را بیشتر کرد و بدیهی بود مردمی که معتاد به سوسیالیسم شده بودند، فریب وعدههای بیشتر سوسیالیستی را بخورند.
■ این که زمینهای ملّاکین و خوانین را به نام برابری مصادره کردند و به چه برابریای نائل شدند! یعنی روی مالکیت خصوصی خط بطلان کشیدند و انتظار داشتند نظم سلطنت ادامه یابد، آیا همچنان پرسشی جدی نخواهد بود؟! تا اطلاع ثانوی، هر کسی در هر کجایی، با هر ایدهای، به محض نقض مالکیت تاوان سختی خواهد داد، چه تاوانی...
■ کسانی [سوسیالیستهایی] که زمینهای ملّاکین را در ابعاد گسترده مصادره کردند، و از طریق مجلس مشروطه - [با حکومت قانون که خواهان احیای آن هستند، گویا حکومت قانون وجود داشته است] - روی نقض مالکیت صورت قانونی پوشاندند، به حکومت ملّاها ایراد میگیرند که چرا به محض انقلاب، اموال بسیاری مصادره شد! طبیعی است، این رسمی بود که پارلمان مشروطه ملّی و حکومت قانونش باب کرد. برای من عجیب است که مدافعان نقض مالکیت خصوصی، منتقد نقض مالکیت خصوصی شدهاند؟! یعنی کسانی که با اصلاحات ارضی به صورت گسترده، ملّاکین را خاکستر کردند، میگویند چرا انقلابیون ۵۷، مثلا احمد خیّامی و محمود خیّامی، بنیانگذاران ایرانناسیونال را که مستقل از دولت کارآفرینی کردند، به خاک سیاه نشاندند؟
■ متاسفانه، این تاریخ پشت سر ماست، و هیچکسی را یارای تغییر گذشته نیست. تاریخ، با وقایعی سروکار دارد که روی دادهاند، نه آنچه ما میخواهیم باشد.
■ فقط خواستم یادآوری کرده باشم دوگانهای که ایجاد شده، صرفا روی این محل نزاع ایستاده است که چرا قدرت دست ما نیست؟ اگر نه هیچکسی نمیگوید چرا زمینهای ملّاکین، یا سرمایه خیّامیها مصادره شد؟ هر دو در باتلاق متعفن نقض مالکیت غوطهور هستند.
☆ @denkenfurdenken
☆@denkenfurdenken
■ من در جایی توضیح دادهام که اساسا اصلاحات ارضی نمیتوانست به برابری ختم شود، بلکه عطش میل به سوسیالیسم را بیشتر کرد و بدیهی بود مردمی که معتاد به سوسیالیسم شده بودند، فریب وعدههای بیشتر سوسیالیستی را بخورند.
■ این که زمینهای ملّاکین و خوانین را به نام برابری مصادره کردند و به چه برابریای نائل شدند! یعنی روی مالکیت خصوصی خط بطلان کشیدند و انتظار داشتند نظم سلطنت ادامه یابد، آیا همچنان پرسشی جدی نخواهد بود؟! تا اطلاع ثانوی، هر کسی در هر کجایی، با هر ایدهای، به محض نقض مالکیت تاوان سختی خواهد داد، چه تاوانی...
■ کسانی [سوسیالیستهایی] که زمینهای ملّاکین را در ابعاد گسترده مصادره کردند، و از طریق مجلس مشروطه - [با حکومت قانون که خواهان احیای آن هستند، گویا حکومت قانون وجود داشته است] - روی نقض مالکیت صورت قانونی پوشاندند، به حکومت ملّاها ایراد میگیرند که چرا به محض انقلاب، اموال بسیاری مصادره شد! طبیعی است، این رسمی بود که پارلمان مشروطه ملّی و حکومت قانونش باب کرد. برای من عجیب است که مدافعان نقض مالکیت خصوصی، منتقد نقض مالکیت خصوصی شدهاند؟! یعنی کسانی که با اصلاحات ارضی به صورت گسترده، ملّاکین را خاکستر کردند، میگویند چرا انقلابیون ۵۷، مثلا احمد خیّامی و محمود خیّامی، بنیانگذاران ایرانناسیونال را که مستقل از دولت کارآفرینی کردند، به خاک سیاه نشاندند؟
■ متاسفانه، این تاریخ پشت سر ماست، و هیچکسی را یارای تغییر گذشته نیست. تاریخ، با وقایعی سروکار دارد که روی دادهاند، نه آنچه ما میخواهیم باشد.
■ فقط خواستم یادآوری کرده باشم دوگانهای که ایجاد شده، صرفا روی این محل نزاع ایستاده است که چرا قدرت دست ما نیست؟ اگر نه هیچکسی نمیگوید چرا زمینهای ملّاکین، یا سرمایه خیّامیها مصادره شد؟ هر دو در باتلاق متعفن نقض مالکیت غوطهور هستند.
☆ @denkenfurdenken
Telegram
📚«عَهدِ جدید»📚
یوم تبلیالسرائر
● تصویری که مشاهده میکنید بخشی از چهره طهران دوره پهلوی است.🤷♂ و غرض این که بگویم تصمیمات خطا در "مناسبات قدرت" چگونه به ضرر یک نظم تمام میشود؛ ساکنین حلبیآبادها کسانیاند که در نتیجه اصلاحات ارضی شاه و ملت از قید خوانین آزاد شده و…
● تصویری که مشاهده میکنید بخشی از چهره طهران دوره پهلوی است.🤷♂ و غرض این که بگویم تصمیمات خطا در "مناسبات قدرت" چگونه به ضرر یک نظم تمام میشود؛ ساکنین حلبیآبادها کسانیاند که در نتیجه اصلاحات ارضی شاه و ملت از قید خوانین آزاد شده و…
❤4👏4
دولت مجوز میدهد، مردم استقبال میکند! دقت کنید، کارشناسان آکادمیرفته و مهندسین معدلبالا، طرحهای افتتاح سد را دادهاند، و مردم هم خوشحال از این که میتوانند با گرایش به سمت کشاورزی، سودهای شیرینی به جیب بزنند!
ماجرا، جایی جالب میشود که اخیرا، مستند به واقعیت، و سپس با رجوع مستقیم به اورمیه و اطراف آن، و ضمن مشاهده با چشمان خودم متوجه شدم دولت علّیه، به دادن مجوز برای حفر چاههای عمیق روی آورده است؛ که طی سالیان بعدی قطعا با مسئله فرونشست زمین در اورمیه مواجه خواهیم بود؛ چرا؟ نماینده پاقلمان، دستاورد مشروطه، برای این که بتواند در دوره بعد رای حسابی جمع کند، به اهالی وعده میدهد بابت تامین آب جای هیچ گونه نگرانی نیست.
عجیب است که همه میبینند سدها برای خودکفایی در کشاورزی، دریاچه اورمیه را نابود کرده است، اما هیچکسی یک کلمه نگفته چرا تعداد ۵۱ سد دیگر نیز در دست مطالعه یا تکمیل بودهاند.
***
بیچاره ناصرالدینشاه قاجار که متهم به استبداد است، در حالی که میدانیم اگر هم میخواست، نمیتوانست فرمانی بدهد که در سراسر ممالک محروسه ایران لازمالاجرا باشد؛ کاری که دولتهای مدرن ایران ۱۰۰ سال است که میکنند.
ماجرا، جایی جالب میشود که اخیرا، مستند به واقعیت، و سپس با رجوع مستقیم به اورمیه و اطراف آن، و ضمن مشاهده با چشمان خودم متوجه شدم دولت علّیه، به دادن مجوز برای حفر چاههای عمیق روی آورده است؛ که طی سالیان بعدی قطعا با مسئله فرونشست زمین در اورمیه مواجه خواهیم بود؛ چرا؟ نماینده پاقلمان، دستاورد مشروطه، برای این که بتواند در دوره بعد رای حسابی جمع کند، به اهالی وعده میدهد بابت تامین آب جای هیچ گونه نگرانی نیست.
عجیب است که همه میبینند سدها برای خودکفایی در کشاورزی، دریاچه اورمیه را نابود کرده است، اما هیچکسی یک کلمه نگفته چرا تعداد ۵۱ سد دیگر نیز در دست مطالعه یا تکمیل بودهاند.
***
بیچاره ناصرالدینشاه قاجار که متهم به استبداد است، در حالی که میدانیم اگر هم میخواست، نمیتوانست فرمانی بدهد که در سراسر ممالک محروسه ایران لازمالاجرا باشد؛ کاری که دولتهای مدرن ایران ۱۰۰ سال است که میکنند.
❤6
📚«عَهدِ جدید»📚
دولت مجوز میدهد، مردم استقبال میکند! دقت کنید، کارشناسان آکادمیرفته و مهندسین معدلبالا، طرحهای افتتاح سد را دادهاند، و مردم هم خوشحال از این که میتوانند با گرایش به سمت کشاورزی، سودهای شیرینی به جیب بزنند! ماجرا، جایی جالب میشود که اخیرا، مستند به…
💠 پانوشت :
🔰 یا میفهمیم خطا کردیم یا بلاخره واقعیت خیلی سختتر به ما خواهد فهماند که تاریخ یکصدسال اخیر ما خطا طی شده است؛ هیچ شقِّ ثالثی وجود ندارد.
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ در همین راستا، عدهای تحت عنوان روشنفکر، فیلسوف، متفکر، جامعهشناس، و مهمتر، تحت عنوان کارشناس مسائل [.....]، به دنبال مهندسی جامعه، یعنی مهندسی مناسبات پیچیده مردم هستند که نتیجه آن مشخص و واضح است.
■ فقط یک محافظهکار است که میتواند روی این ایده پافشاری کند که مردم را به حال خودشان بگذارید تا خود مسئول خوب و بد اعمالشان باشند.
■ دستاورد یکصدسال روشنفکربازی، فلسفهبازی، و آکادمی مدرن، فروپاشیای شده است که به ما تحویل دادهاید؛ آن که معنای پیوند بین نسلی را میفهمد، آن که میفهمد با امانت گذاشتگانمان چه کردهایم و چه چیزی به نسل بعدی تحویل خواهیم داد، میتواند نگران این باشد که در پیشگاه آیندگان، چه پاسخی خواهم داشت؟ اصلا ما به فدای هیچ؛ حتی به فرزندان خودتان هم فکر نمیکنید؟ عجیب است.
■ اساسا میخواهم استدلال کنم، نتیجه یکصد سال روشنفکری، مشروطهبازی، پارلمان، دانشگاه و... را زندگی کردیم؛ همینجا به وُسع خودم خیلی صریح اعلام میکنم یکصد سالی که طی شده خطا بوده و نه تنها در همه وجوه شکست خورده، بلکه کار ایدههایش تمامشده است. سیاست؟ ورشکسته، اخلاق؟ ورشکسته، حقوق؟ ورشکسته، دانشگاه؟ ورشکسته، اقتصاد و بانکداری؟ ورشکسته و تمام. هیچ چیز قابل دفاعی باقی نمانده است.
■ پس یکصدسال شکست باید به ما فهمانده باشد که مسئله این نیست که چه کسی یا کسانی میتوانند بهتر مدیریت کنند؟ امروز، مسئله این است که در نخستین گام بپذیریم خطا کردهایم. اگر هم تصور میکنیم مسئله همچنان آدمها و شیوه مدیریت آنهاست، احتمالا تا چند دهه دیگر صرفا به تجربه شکستها اندوختهشده، افزودهایم؛ نه بیشتر؛ یا این را میفهمیم یا واقعیت آن را خیلی سختتر به ما خواهد فهماند.
☆@denkenfurdenken
🔰 یا میفهمیم خطا کردیم یا بلاخره واقعیت خیلی سختتر به ما خواهد فهماند که تاریخ یکصدسال اخیر ما خطا طی شده است؛ هیچ شقِّ ثالثی وجود ندارد.
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ در همین راستا، عدهای تحت عنوان روشنفکر، فیلسوف، متفکر، جامعهشناس، و مهمتر، تحت عنوان کارشناس مسائل [.....]، به دنبال مهندسی جامعه، یعنی مهندسی مناسبات پیچیده مردم هستند که نتیجه آن مشخص و واضح است.
■ فقط یک محافظهکار است که میتواند روی این ایده پافشاری کند که مردم را به حال خودشان بگذارید تا خود مسئول خوب و بد اعمالشان باشند.
■ دستاورد یکصدسال روشنفکربازی، فلسفهبازی، و آکادمی مدرن، فروپاشیای شده است که به ما تحویل دادهاید؛ آن که معنای پیوند بین نسلی را میفهمد، آن که میفهمد با امانت گذاشتگانمان چه کردهایم و چه چیزی به نسل بعدی تحویل خواهیم داد، میتواند نگران این باشد که در پیشگاه آیندگان، چه پاسخی خواهم داشت؟ اصلا ما به فدای هیچ؛ حتی به فرزندان خودتان هم فکر نمیکنید؟ عجیب است.
■ اساسا میخواهم استدلال کنم، نتیجه یکصد سال روشنفکری، مشروطهبازی، پارلمان، دانشگاه و... را زندگی کردیم؛ همینجا به وُسع خودم خیلی صریح اعلام میکنم یکصد سالی که طی شده خطا بوده و نه تنها در همه وجوه شکست خورده، بلکه کار ایدههایش تمامشده است. سیاست؟ ورشکسته، اخلاق؟ ورشکسته، حقوق؟ ورشکسته، دانشگاه؟ ورشکسته، اقتصاد و بانکداری؟ ورشکسته و تمام. هیچ چیز قابل دفاعی باقی نمانده است.
■ پس یکصدسال شکست باید به ما فهمانده باشد که مسئله این نیست که چه کسی یا کسانی میتوانند بهتر مدیریت کنند؟ امروز، مسئله این است که در نخستین گام بپذیریم خطا کردهایم. اگر هم تصور میکنیم مسئله همچنان آدمها و شیوه مدیریت آنهاست، احتمالا تا چند دهه دیگر صرفا به تجربه شکستها اندوختهشده، افزودهایم؛ نه بیشتر؛ یا این را میفهمیم یا واقعیت آن را خیلی سختتر به ما خواهد فهماند.
☆@denkenfurdenken
❤5👍1
💠 تا جایی که حافظه نتواند به نامشروعبودن تملّک حکم کند، مالکیت من بر یک شئ شامل اصل مطلق خدشهناپذیر مالکیت خصوصی است و هرگز قابل نقض نیست.
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
👉 Daß ich etwas in meiner selbst äußeren Gewalt habe, macht den Besitz aus, so wie die besondere Seite, daß ich etwas aus natürlichem Bedürfnisse, Triebe und der Willkür zu dem meinigen mache, das besondere Interesse des Besitzes ist. Die Seite aber, daß ich als freier Wille mir im Besitze gegenständliche und hiermit auch erst wirklicher Wille bin, macht das wahrhafte und rechtliche darin, die Bestimmung des Eigentums aus.
👈 این که من چیزی را تحت استیلاءِ بیرونی خودم داشته باشم، حقیقت تملّک است؛ و آن وجه خاصی که به سبب نیاز طبیعی، میل [کشش یا غریزه درونی] و اراده، چیزی را از آن خود میکنم، جنبه خاصّ تملّک است.
اما آن وجهی [از امر تملک] که در آن، اراده آزاد انسان در آنچه در تملّک خود دارد، اراده بالفعل میشود، همان است که در این بُعد، وجه حقیقی و حقوقی مالکیت [خصوصی] را متعیّن میکند (خطوط اساسی فلسفه حق؛ بند ۴۵ ) .
****
👈 من قبلا طی مطلبی بسیار فشرده توضیح دادهام که هگل چگونه در کتاب خطوط اساسی فلسفه حق با نقد افلاطون و روسو، میخواهد مهر تایید خود را بر اعتبار اصل مطلق مالکیت خصوصی بکوبد و ضمنا روسو را نقد کند که به بسط این ایده خطرناک پرداخت که همه باید مالکیت خود را به دولت واگذار کنند و پس از آن، دولت است که اموال را به عنوان تَمَلُّکات مشروعیتیافته به صاحبان آن بازمیگرداند. اما غرضم در اینجا این است که نشان دهم تا زمانی که حافظه شخصی و جمعی یاری کند که فلان شخص، ملّاک یا اشرافزاده، صاحب زمین بوده است، یعنی نتوان از طریق حافظه دریافت که ملّاکین زمینهای خودشان را چگونه به دست آوردهاند، بر مبنای #قانون_طبیعی هیچکس حق ندارند به مالکیت دیگری تعرّض کند!
👈 اما دولت علّیه شاهنشاهی ایران با این استدلال که خوانین اموال خودشان را با ستم بر رعیت به دست آوردهاند و بر همین مبنا این اموال باید به صورت برابر به صاحبان اصلی آن بازگردد، این اصل مقدس، این ستون تمدن بشری، را خرد کرد. من پیشتر توضیح دادهام که واقعیتی به نام برابری هرگز وجود نداشته است، ندارد، و نخواهد داشت؛ و این یعنی دولت نمیتواند مِلک شاهزاده عبدالحسینمیرزا فرمانفرماییان را به اسم برابری به عنوان یک اصل سوسیالیستی وحشتناک و خطرناک، که دستکم هزار تَن فقط در یکی از عمارتهای او روزی به دست میآوردند، مصادره کند، همانطور که آخوندهایی که فقه خوانده و محمدرضاشاه را بابت اصلاحات ارضی سرزنش میکردند، حق نداشتند اموال پسر شاهزاده عبدالحسینمیرزا فرمانفرما، #منوچهر_فرمانفرماییان، را مصادره کنند. این لکّههای ننگ را چگونه میتوان پاک و انکار کرد یا روی آنها با انواع و اقسام توجیهات ماله کشید؟! کاری که هم ملّاها و هم مدافعان سلطنت آن را به خوبی توجیه میکنند! چگونه میتوان مالکیت خصوصی را نقض کرد و سپس از آزادی و حکومت قانون سخن گفت؟
👈 به هر حال آنچه در این بند خطوط اساسی فلسفه حق مهم است این که هگل میان سه سطح از تَمَلُّک (Besitz) تمایز قائل میشود :
▪︎استیلاءِ یدی/غیر یدی (Gewalt) - یعنی قدرت بیرونی بر شیء؛ مثل این که من صاحب این زمین هستم و ارادهام بر آن بالفعل است؛ و تا حافظه خودم و اطرافیانم کار میکند، هیچکسی نمیداند اجداد من چگونه صاحب این زمین شدهاند. پس هیچکسی نمیتواند اصل مالکیت من بر زمین را زیر سوال ببرد.
▪︎ نیاز [طبیعی]؛ و غرایز [نفس] (Bedürfnis, Trieb). مثل این که یک کفتار بر اساس غریزه، شیر را میدَرَد. در حالی که (Bedürfnis) همراه با عنصر تشخیص است و ملازم با نیازهایی است که من دارم ؛ مثل مسکن، مثل پوشاک و... که به اعتباری همان احساس نیاز عقلانی در برابر قوه شهوانی غریزی است.
▪︎ارادهٔ آزاد (Freier Wille) - بنیاد حقیقی مالکیت، یعنی «قصد و اختیار عاقلانه» که از آن به «اختیار و قصد تملّک» تعبیر میشود.
👈اگر بخواهم بهتر توضیح دهم باید گفت از نقطهنظر فلسفه حق، (Trieb) از ریشهٔ (Treiben) به معنای «راندن» یا «برانگیختن» منشعب میشود، لذا دال بر نیرویی درونی است که انسان را به عمل سوق میدهد، بدون آن که الزاماً عقلانی یا حتی آگاهانه باشد؛ مانند میل به خوردن، یا تمایل به تملک چیزی زیبا بدون این که نیاز واقعی به آن وجود داشته باشد.
👈 در مقابل، مفهوم (Bedürfnis) (نیاز) از ریشهٔ Dürfen آلمانی به معنای «اجازه داشتن» و «نیاز داشتن» ناشی میشود. این مفهوم نسبت به مفهوم (Trieb) به گونهای است که عنصر عقل و تشخیص وارد آن میشود: به دیگر سخن، انسان درمییابد به عنوان مثال برای ادامهٔ حیات یا سامان زندگی در جامعه، چیزی را لازم دارد.
☆ @denkenfurdenken
ادامه در پایین 👇
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
👉 Daß ich etwas in meiner selbst äußeren Gewalt habe, macht den Besitz aus, so wie die besondere Seite, daß ich etwas aus natürlichem Bedürfnisse, Triebe und der Willkür zu dem meinigen mache, das besondere Interesse des Besitzes ist. Die Seite aber, daß ich als freier Wille mir im Besitze gegenständliche und hiermit auch erst wirklicher Wille bin, macht das wahrhafte und rechtliche darin, die Bestimmung des Eigentums aus.
👈 این که من چیزی را تحت استیلاءِ بیرونی خودم داشته باشم، حقیقت تملّک است؛ و آن وجه خاصی که به سبب نیاز طبیعی، میل [کشش یا غریزه درونی] و اراده، چیزی را از آن خود میکنم، جنبه خاصّ تملّک است.
اما آن وجهی [از امر تملک] که در آن، اراده آزاد انسان در آنچه در تملّک خود دارد، اراده بالفعل میشود، همان است که در این بُعد، وجه حقیقی و حقوقی مالکیت [خصوصی] را متعیّن میکند (خطوط اساسی فلسفه حق؛ بند ۴۵ ) .
****
👈 من قبلا طی مطلبی بسیار فشرده توضیح دادهام که هگل چگونه در کتاب خطوط اساسی فلسفه حق با نقد افلاطون و روسو، میخواهد مهر تایید خود را بر اعتبار اصل مطلق مالکیت خصوصی بکوبد و ضمنا روسو را نقد کند که به بسط این ایده خطرناک پرداخت که همه باید مالکیت خود را به دولت واگذار کنند و پس از آن، دولت است که اموال را به عنوان تَمَلُّکات مشروعیتیافته به صاحبان آن بازمیگرداند. اما غرضم در اینجا این است که نشان دهم تا زمانی که حافظه شخصی و جمعی یاری کند که فلان شخص، ملّاک یا اشرافزاده، صاحب زمین بوده است، یعنی نتوان از طریق حافظه دریافت که ملّاکین زمینهای خودشان را چگونه به دست آوردهاند، بر مبنای #قانون_طبیعی هیچکس حق ندارند به مالکیت دیگری تعرّض کند!
👈 اما دولت علّیه شاهنشاهی ایران با این استدلال که خوانین اموال خودشان را با ستم بر رعیت به دست آوردهاند و بر همین مبنا این اموال باید به صورت برابر به صاحبان اصلی آن بازگردد، این اصل مقدس، این ستون تمدن بشری، را خرد کرد. من پیشتر توضیح دادهام که واقعیتی به نام برابری هرگز وجود نداشته است، ندارد، و نخواهد داشت؛ و این یعنی دولت نمیتواند مِلک شاهزاده عبدالحسینمیرزا فرمانفرماییان را به اسم برابری به عنوان یک اصل سوسیالیستی وحشتناک و خطرناک، که دستکم هزار تَن فقط در یکی از عمارتهای او روزی به دست میآوردند، مصادره کند، همانطور که آخوندهایی که فقه خوانده و محمدرضاشاه را بابت اصلاحات ارضی سرزنش میکردند، حق نداشتند اموال پسر شاهزاده عبدالحسینمیرزا فرمانفرما، #منوچهر_فرمانفرماییان، را مصادره کنند. این لکّههای ننگ را چگونه میتوان پاک و انکار کرد یا روی آنها با انواع و اقسام توجیهات ماله کشید؟! کاری که هم ملّاها و هم مدافعان سلطنت آن را به خوبی توجیه میکنند! چگونه میتوان مالکیت خصوصی را نقض کرد و سپس از آزادی و حکومت قانون سخن گفت؟
👈 به هر حال آنچه در این بند خطوط اساسی فلسفه حق مهم است این که هگل میان سه سطح از تَمَلُّک (Besitz) تمایز قائل میشود :
▪︎استیلاءِ یدی/غیر یدی (Gewalt) - یعنی قدرت بیرونی بر شیء؛ مثل این که من صاحب این زمین هستم و ارادهام بر آن بالفعل است؛ و تا حافظه خودم و اطرافیانم کار میکند، هیچکسی نمیداند اجداد من چگونه صاحب این زمین شدهاند. پس هیچکسی نمیتواند اصل مالکیت من بر زمین را زیر سوال ببرد.
▪︎ نیاز [طبیعی]؛ و غرایز [نفس] (Bedürfnis, Trieb). مثل این که یک کفتار بر اساس غریزه، شیر را میدَرَد. در حالی که (Bedürfnis) همراه با عنصر تشخیص است و ملازم با نیازهایی است که من دارم ؛ مثل مسکن، مثل پوشاک و... که به اعتباری همان احساس نیاز عقلانی در برابر قوه شهوانی غریزی است.
▪︎ارادهٔ آزاد (Freier Wille) - بنیاد حقیقی مالکیت، یعنی «قصد و اختیار عاقلانه» که از آن به «اختیار و قصد تملّک» تعبیر میشود.
👈اگر بخواهم بهتر توضیح دهم باید گفت از نقطهنظر فلسفه حق، (Trieb) از ریشهٔ (Treiben) به معنای «راندن» یا «برانگیختن» منشعب میشود، لذا دال بر نیرویی درونی است که انسان را به عمل سوق میدهد، بدون آن که الزاماً عقلانی یا حتی آگاهانه باشد؛ مانند میل به خوردن، یا تمایل به تملک چیزی زیبا بدون این که نیاز واقعی به آن وجود داشته باشد.
👈 در مقابل، مفهوم (Bedürfnis) (نیاز) از ریشهٔ Dürfen آلمانی به معنای «اجازه داشتن» و «نیاز داشتن» ناشی میشود. این مفهوم نسبت به مفهوم (Trieb) به گونهای است که عنصر عقل و تشخیص وارد آن میشود: به دیگر سخن، انسان درمییابد به عنوان مثال برای ادامهٔ حیات یا سامان زندگی در جامعه، چیزی را لازم دارد.
☆ @denkenfurdenken
ادامه در پایین 👇
Telegram
📚«عَهدِ جدید»📚
دفاع هگل از مالکیت خصوصی با استناد به (بندهای ۴۵ و ۴۶ کتاب خطوط اساسی فلسفه حق).
در کتاب فلسفه حق است که _ علیرغم اینکه گمان میکنیم پیش از هگل، جان لاک و فیلسوفان روشنگری، نخستین کسانی بودند که مالکیت را که جزء حقوق جداییناپذیر انسان است برای نخستین…
در کتاب فلسفه حق است که _ علیرغم اینکه گمان میکنیم پیش از هگل، جان لاک و فیلسوفان روشنگری، نخستین کسانی بودند که مالکیت را که جزء حقوق جداییناپذیر انسان است برای نخستین…
❤3👏3
ادامه از بالا 👆
☆ @denkenfurdenken
👈 پس به این ترتیب است که (Bedürfnis) ناظر به نظم پیدا کردن طبیعی در چارچوب عقلانی و اجتماعی است؛ مانند نیاز به پوشاک، مسکن، ابزار کار یا ذخیره برای معاش.
👈 به هر حال، اگر بخواهیم این توضیح به غایت فشرده هگل را بهتر بفهمیم میتوان گفت که فیلسوف میگوید : "انسان میتواند شیئی را تحت استیلاءِ خود در آورد و مالک آن شده باشد، خواه بر مبنای نیاز طبیعی، یا بر اساس غریزه [میل و کشش درونی به چیزی] یا با اراده آزاد و از روی آگاهی؛ که در این راستا، حقیقت مالکیت در آن است که ارادهٔ آزاد انسان بر شیء متجلّی و بالفعل شود و به واسطهٔ این تجلّی، تملک او به واقعیت حقوقی تبدیل شود (اگرچه بعدا، در همین مورد تبدیلشدن به واقعیت حقوقی، مناقشهای را مطرح خواهم کرد).
👈 بنابراین، آنچه هگل میگوید صرفاً توصیف نیاز طبیعی نیست، بلکه نشان دادن مسیر ارتقاء از پایینترین سطح به ارادهٔ آزاد است. پس مالکیت هنگامی حقیقت دارد که نه از غریزه و نه صرفاً از نیازهای طبیعی ما، بلکه از #ارادهٔ_آگاه_و_آزاد برخیزد؛ به عبارتی، صرف نیاز، میل یا غریزه، استیلاءِ من بر شئ را ناقص میکند. در واقع، منظور ارادهای است که با «قصد تَمَلُّک و اراده آزاد» همراه است. بدینمعنا، تَمَلُّک حقیقی هنگامی پدید میآید که انسان به عنوان موجودی عاقل و مختار، ارادهٔ خویش را در عین شئ خارجی متجسد کرده باشد؛ نه این که دولت چیزی را مصادره کند، و به اسم برابری، به اسم نیاز مردم، به عنوان اموال مشروعیتیافته به آن به اصطلاح صاحبان اصلیاش بازگرداند؛ همان ایدهای که ژان ژاک روسو، در قرارداد اجتماعی بسط داد؛ فقط یک کفتار سبوع است که هیچگاه نمیتواند معنای مالکیت را به عنوان ستون تمدن دریابد. تا چه شود...
☆ @denkenfurdenken
☆ @denkenfurdenken
👈 پس به این ترتیب است که (Bedürfnis) ناظر به نظم پیدا کردن طبیعی در چارچوب عقلانی و اجتماعی است؛ مانند نیاز به پوشاک، مسکن، ابزار کار یا ذخیره برای معاش.
👈 به هر حال، اگر بخواهیم این توضیح به غایت فشرده هگل را بهتر بفهمیم میتوان گفت که فیلسوف میگوید : "انسان میتواند شیئی را تحت استیلاءِ خود در آورد و مالک آن شده باشد، خواه بر مبنای نیاز طبیعی، یا بر اساس غریزه [میل و کشش درونی به چیزی] یا با اراده آزاد و از روی آگاهی؛ که در این راستا، حقیقت مالکیت در آن است که ارادهٔ آزاد انسان بر شیء متجلّی و بالفعل شود و به واسطهٔ این تجلّی، تملک او به واقعیت حقوقی تبدیل شود (اگرچه بعدا، در همین مورد تبدیلشدن به واقعیت حقوقی، مناقشهای را مطرح خواهم کرد).
👈 بنابراین، آنچه هگل میگوید صرفاً توصیف نیاز طبیعی نیست، بلکه نشان دادن مسیر ارتقاء از پایینترین سطح به ارادهٔ آزاد است. پس مالکیت هنگامی حقیقت دارد که نه از غریزه و نه صرفاً از نیازهای طبیعی ما، بلکه از #ارادهٔ_آگاه_و_آزاد برخیزد؛ به عبارتی، صرف نیاز، میل یا غریزه، استیلاءِ من بر شئ را ناقص میکند. در واقع، منظور ارادهای است که با «قصد تَمَلُّک و اراده آزاد» همراه است. بدینمعنا، تَمَلُّک حقیقی هنگامی پدید میآید که انسان به عنوان موجودی عاقل و مختار، ارادهٔ خویش را در عین شئ خارجی متجسد کرده باشد؛ نه این که دولت چیزی را مصادره کند، و به اسم برابری، به اسم نیاز مردم، به عنوان اموال مشروعیتیافته به آن به اصطلاح صاحبان اصلیاش بازگرداند؛ همان ایدهای که ژان ژاک روسو، در قرارداد اجتماعی بسط داد؛ فقط یک کفتار سبوع است که هیچگاه نمیتواند معنای مالکیت را به عنوان ستون تمدن دریابد. تا چه شود...
☆ @denkenfurdenken
❤5👏1
Forwarded from بهروز زواریان
💠 چرا در دوره منتهی به انقلاب ۵۷، بازاریان علیه سلطنت قیام کردند؟
👈 این که بدانیم چه چیزی در چه زمانی به چه ضرورتی باید ضمن حفظ کردن تغییر پیدا کند راز پایبندی به یک محافظهکاری موفق است.
👈 این که بدانیم چه چیزی در چه زمانی به چه ضرورتی باید ضمن حفظ کردن تغییر پیدا کند راز پایبندی به یک محافظهکاری موفق است.
Telegraph
💠 چرا در دوره منتهی به انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ در ایران، بازاریان علیه سلطنت قیام کردند؟
✍ بهروز زواریان ■ پیشتر گفتهایم تاریخ برای ما محل نزاع و دفاع از یک سلسله خاص به نفع دیگری نیست؛ در واقع از آنجا که حقیقت مهم است، و تاریخ محل لشکرکشی برای دفاع از اشخاص و نیز محل لج و لجبازی و یا دفاع احساسی نیست، باید به حقیقت امر اذعان کنم و بگویم سیاست…
📚«عَهدِ جدید»📚
💠 چرا در دوره منتهی به انقلاب ۵۷، بازاریان علیه سلطنت قیام کردند؟ 👈 این که بدانیم چه چیزی در چه زمانی به چه ضرورتی باید ضمن حفظ کردن تغییر پیدا کند راز پایبندی به یک محافظهکاری موفق است.
وقتی دولت تلگرام رو فیلتر کرده، و اکثریت از پروکسی برای اتصال استفاده میکنند، دقیقا چرا باید از Telegraph استفاده میکردم؟! بخشهای این یادداشت رو جدا از این فایل میگذارم!
📚«عَهدِ جدید»📚
💠 چرا در دوره منتهی به انقلاب ۵۷، بازاریان علیه سلطنت قیام کردند؟ 👈 این که بدانیم چه چیزی در چه زمانی به چه ضرورتی باید ضمن حفظ کردن تغییر پیدا کند راز پایبندی به یک محافظهکاری موفق است.
چرا در دوره منتهی به انقلاب ۵۷، بازاریان علیه سلطنت قیام کردند؟! (بخشهای اول تا سوم)
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ پیشتر گفتهایم تاریخ برای ما محل نزاع و دفاع از یک سلسله خاص به نفع دیگری نیست؛ در واقع از آنجا که حقیقت مهم است، و تاریخ محل لشکرکشی برای دفاع از اشخاص و نیز محل لج و لجبازی و یا دفاع احساسی نیست، باید به حقیقت امر اذعان کنم و بگویم سیاست خارجی ایران در دوره سلطنت محمدرضاشاه، حدِّاقل تا زمانی که مرحوم مصدق آن فاجعه وحشتناک ملیکردن صنعت نفت ایران را رقم بزند؛ سیاست معقولی بود؛ یعنی اصل را بر ارتباط برقرار کردن با سایر کشورها قرار میداد.
■ من میدانم که دوران سلطنت محمدرضاشاه یکی از پیچیدهترین دورههای تاریخ اقتصادی ایران به شمار میرود؛ دورهای که در آن، دولت ایران با اتکاء بر درآمدهای نفتی به دنبال صنعتی کردن کشور بود، اما همزمان، بخش سنتی اقتصاد، یعنی «بازار»، را تا حد زیادی از دخالت مستقیم خود آزاد گذاشت - یا به عبارت بهتر، به طور مستقیم مداخله نمیکرد.
■ شاید تصور کنید این سیاست که دوره سلطنت محمدرضاشاه در پیش گرفته شده بود ظاهراً متناقض به نظر میرسد - این که چگونه مداخلهگری دولت در صنعت، و آزادگذاَشتن تجارت را میتوان توجیه کرد؟
■ باید بگویم آنچه من فهمیدم این است که قرار گرفتن در این وضعیت به هیچ وجه نه تصادفی بود و نه ناشی از غفلت، بلکه بخشی از پازل سیاسی و اقتصادی خاصی بود که از دهه ۱۳۳۰ آغاز شد تا اواسط دهه ۱۳۵۰ تداوم پیدا کرد.
■ همگی در جریان هستیم که در ابتدای سلطنت محمدرضاشاه، ایران درگیر بحرانهای ناشی از جنگ جهانی دوم و اشغال کشور توسط نیروهای متفقین بود. و از سویی، ساختار دولت رضاشاه که شدیدا بر تمرکز و کنترل از مرکز بناء شده، و علاوه بر این، ساختار بوروکراتیک - که توسط نیروهای حول رضاشاه از عبدالحسین تیمورتاش گرفته تا علیاکبرخان داور، و محمدعلی فروغی بنا شده بود - همگی تضعیف شد و در مقابل، بازار سنتی و طبقه تجار و اصناف با شرایطی خارجی و داخلی که بر کشور تحمیل شده بود، دوباره قدرت گرفتند. یعنی این واقعیت که بازار در این دوره نه تنها مرکز مبادله کالا، بلکه مرکز ثقل پیوندهای اجتماعی و فرهنگی شهرها بود، باعث شد که بازار علیالخصوص در تهران و اصفهان و تبریز، تا حد زیادی از دولت مستقل بماند. در این فضا، سلطنت تازه شکلگرفته محمدرضاشاه رسما و عملا نمیتوانست در بازار مداخله مستقیم داشته باشد. علت این امر نیز روشن بود؛ هم ضعف مالی و اجرایی، و هم حساسیت اجتماعی بازار که با روحانیت و نهادهای مذهبی پیوند دیرینهای داشت از جمله دو عاملی بودند که باعث شدند به هر حال دولت نتواند در بازار مداخله مستقیم وحشتناکی داشته باشد. نتیجه چه بود؟
■ این که در دهه ۱۳۲۰، بازار از هر گونه نظارت و کنترل جدی دولتی دور ماند و به نوعی مستقل از دولت باقی ماند.
■ اما این پایان ماجرا نبود؛ به خاطر این که کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقطه عطف بود. نقطهعطف بود، به این علت که پس از این شاه توانست پایههای سلطنت خود را مستحکم کند. به عبارت بهتر، از همین زمان بود که سازمان برنامه و بودجه کشور - که پیشتر با الگوگرفتن از نظام برنامهریزی فرانسه تأسیس شده بود - مأمور به امر اجرای «برنامههای عمرانی» شد و نخستین هدفی که در نظر گرفته شد این بود که برنامههای توسعه - که پیشتر توضیح دادهام در هر زمانی و هر جایی شکست خوردهاند و میخورند و شکست خواهند خورد - در واقعیت امر، برنامهریزی در راستای صنعتیسازی سریع با استفاده از درآمد نفت باشند.
■ اما از آنجا که میدانیم در دوره سلطنت محمدرضاشاه هنوز طبقه نیرومند تکنوکراتها به معنای مضیق و دقیق کلمه شکل نگرفته بود (زیرا ابوالحسن ابتهاج بعدا فراخوانده شد تا ریاست سازمان برنامه و بودجه را عهده دار شود) ؛ سرمایه موجود به صورت عمده در دست تجار بازار بود که پیشتر گفتم مستقل بودند و ترجیح میدادند به جای سرمایهگذاری در تولید به واردات و بازرگانی بپردازند؛ اما دولت برای پیشبرد اهداف صنعتیسازی به هیچ عنوان تمایل نداشت و نمیخواست به شکلی مستقیم با تُجّار و بازاریان درگیر شود؛ پس باز هم تا زمانی که امثال ابوالحسن ابتهاج روی کار آمدند، بازار همچنان توانسته بود استقلال خود را حفظ کند.
اما در کنار این استقلال بازار، محمدرضاشاه تمایل داشت با درآمد نفتی و حمایت و ارتباط فنی با غرب ( که به استثنای اتکاء به درآمد نفتی، این ارتباط آرام با دنیا یک سیاست خارجی درست و معقول بود که پس از سقوط سلطنت دیگر مشاهده نشده است)، صنایع سنگین و زیربنایی را ایجاد کند؛ پس زمانی که درمییابیم محمدرضاشاه به ایجاد صنایع سنگین مثل فولاد تمایل نشان میداد، بازار سنتی میتوانست همچنان مسئول تأمین و توزیع کالاهای مصرفی و وارداتی برای مردم باشد.
☆ @denkenfurdenken
ادامه در پایین 👇
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ پیشتر گفتهایم تاریخ برای ما محل نزاع و دفاع از یک سلسله خاص به نفع دیگری نیست؛ در واقع از آنجا که حقیقت مهم است، و تاریخ محل لشکرکشی برای دفاع از اشخاص و نیز محل لج و لجبازی و یا دفاع احساسی نیست، باید به حقیقت امر اذعان کنم و بگویم سیاست خارجی ایران در دوره سلطنت محمدرضاشاه، حدِّاقل تا زمانی که مرحوم مصدق آن فاجعه وحشتناک ملیکردن صنعت نفت ایران را رقم بزند؛ سیاست معقولی بود؛ یعنی اصل را بر ارتباط برقرار کردن با سایر کشورها قرار میداد.
■ من میدانم که دوران سلطنت محمدرضاشاه یکی از پیچیدهترین دورههای تاریخ اقتصادی ایران به شمار میرود؛ دورهای که در آن، دولت ایران با اتکاء بر درآمدهای نفتی به دنبال صنعتی کردن کشور بود، اما همزمان، بخش سنتی اقتصاد، یعنی «بازار»، را تا حد زیادی از دخالت مستقیم خود آزاد گذاشت - یا به عبارت بهتر، به طور مستقیم مداخله نمیکرد.
■ شاید تصور کنید این سیاست که دوره سلطنت محمدرضاشاه در پیش گرفته شده بود ظاهراً متناقض به نظر میرسد - این که چگونه مداخلهگری دولت در صنعت، و آزادگذاَشتن تجارت را میتوان توجیه کرد؟
■ باید بگویم آنچه من فهمیدم این است که قرار گرفتن در این وضعیت به هیچ وجه نه تصادفی بود و نه ناشی از غفلت، بلکه بخشی از پازل سیاسی و اقتصادی خاصی بود که از دهه ۱۳۳۰ آغاز شد تا اواسط دهه ۱۳۵۰ تداوم پیدا کرد.
■ همگی در جریان هستیم که در ابتدای سلطنت محمدرضاشاه، ایران درگیر بحرانهای ناشی از جنگ جهانی دوم و اشغال کشور توسط نیروهای متفقین بود. و از سویی، ساختار دولت رضاشاه که شدیدا بر تمرکز و کنترل از مرکز بناء شده، و علاوه بر این، ساختار بوروکراتیک - که توسط نیروهای حول رضاشاه از عبدالحسین تیمورتاش گرفته تا علیاکبرخان داور، و محمدعلی فروغی بنا شده بود - همگی تضعیف شد و در مقابل، بازار سنتی و طبقه تجار و اصناف با شرایطی خارجی و داخلی که بر کشور تحمیل شده بود، دوباره قدرت گرفتند. یعنی این واقعیت که بازار در این دوره نه تنها مرکز مبادله کالا، بلکه مرکز ثقل پیوندهای اجتماعی و فرهنگی شهرها بود، باعث شد که بازار علیالخصوص در تهران و اصفهان و تبریز، تا حد زیادی از دولت مستقل بماند. در این فضا، سلطنت تازه شکلگرفته محمدرضاشاه رسما و عملا نمیتوانست در بازار مداخله مستقیم داشته باشد. علت این امر نیز روشن بود؛ هم ضعف مالی و اجرایی، و هم حساسیت اجتماعی بازار که با روحانیت و نهادهای مذهبی پیوند دیرینهای داشت از جمله دو عاملی بودند که باعث شدند به هر حال دولت نتواند در بازار مداخله مستقیم وحشتناکی داشته باشد. نتیجه چه بود؟
■ این که در دهه ۱۳۲۰، بازار از هر گونه نظارت و کنترل جدی دولتی دور ماند و به نوعی مستقل از دولت باقی ماند.
■ اما این پایان ماجرا نبود؛ به خاطر این که کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقطه عطف بود. نقطهعطف بود، به این علت که پس از این شاه توانست پایههای سلطنت خود را مستحکم کند. به عبارت بهتر، از همین زمان بود که سازمان برنامه و بودجه کشور - که پیشتر با الگوگرفتن از نظام برنامهریزی فرانسه تأسیس شده بود - مأمور به امر اجرای «برنامههای عمرانی» شد و نخستین هدفی که در نظر گرفته شد این بود که برنامههای توسعه - که پیشتر توضیح دادهام در هر زمانی و هر جایی شکست خوردهاند و میخورند و شکست خواهند خورد - در واقعیت امر، برنامهریزی در راستای صنعتیسازی سریع با استفاده از درآمد نفت باشند.
■ اما از آنجا که میدانیم در دوره سلطنت محمدرضاشاه هنوز طبقه نیرومند تکنوکراتها به معنای مضیق و دقیق کلمه شکل نگرفته بود (زیرا ابوالحسن ابتهاج بعدا فراخوانده شد تا ریاست سازمان برنامه و بودجه را عهده دار شود) ؛ سرمایه موجود به صورت عمده در دست تجار بازار بود که پیشتر گفتم مستقل بودند و ترجیح میدادند به جای سرمایهگذاری در تولید به واردات و بازرگانی بپردازند؛ اما دولت برای پیشبرد اهداف صنعتیسازی به هیچ عنوان تمایل نداشت و نمیخواست به شکلی مستقیم با تُجّار و بازاریان درگیر شود؛ پس باز هم تا زمانی که امثال ابوالحسن ابتهاج روی کار آمدند، بازار همچنان توانسته بود استقلال خود را حفظ کند.
اما در کنار این استقلال بازار، محمدرضاشاه تمایل داشت با درآمد نفتی و حمایت و ارتباط فنی با غرب ( که به استثنای اتکاء به درآمد نفتی، این ارتباط آرام با دنیا یک سیاست خارجی درست و معقول بود که پس از سقوط سلطنت دیگر مشاهده نشده است)، صنایع سنگین و زیربنایی را ایجاد کند؛ پس زمانی که درمییابیم محمدرضاشاه به ایجاد صنایع سنگین مثل فولاد تمایل نشان میداد، بازار سنتی میتوانست همچنان مسئول تأمین و توزیع کالاهای مصرفی و وارداتی برای مردم باشد.
☆ @denkenfurdenken
ادامه در پایین 👇
📚«عَهدِ جدید»📚
چرا در دوره منتهی به انقلاب ۵۷، بازاریان علیه سلطنت قیام کردند؟! (بخشهای اول تا سوم) ☆ @denkenfurdenken ✍ بهروز زواریان ■ پیشتر گفتهایم تاریخ برای ما محل نزاع و دفاع از یک سلسله خاص به نفع دیگری نیست؛ در واقع از آنجا که حقیقت مهم است، و تاریخ محل لشکرکشی…
ادامه از بالا 👆👇 (بخش دوم)
☆ @denkenfurdenken
■ بنابراین، این که در ابتدای این یادداشت گفتم تناقض ظاهری میان صنعتیکردن کشور و بازار وجود دارد، واقعا تناقضی ظاهری است که با اندکی تامل با توجه به توضیحاتی که دادم رفع میشود؛ یعنی این دو بخش، به در کنار هم عمل میکردند، اما عملاً دو منطقه جداگانه بودند که شامل بخش مدرن، بوروکراتیک و وابسته به نفت که به دست تکنوکراتها پیش میرفت؛ و بخش سنتی، و قائم بر سرمایه و اعتماد اجتماعی خود بازار بود که صرفا به خاطر تمایل شاه به صنعتی کردن کشور و علاقه ایشان به صنایع سنگین، مستقل باقی ماند یا دستکم میتوان گفت از دخالت مستقیم دولت در امان ماند.
■ اگر بخواهم مسئله کمی بازتر شود، باید بدانیم محمدرضاشاه و مشاوران اقتصادی ایشان، اَعمِّ از علینقی عالیخانی، ابوالحسن ابتهاج و حتی جمشید آموزگار بر این باور بودند که ایران برای «جهش تمدنی» نیازمند صنعتیسازی سریع است؛ کسانی که الگوی «توسعه از بالا» را از کشورهایی الهام گرفته بودند که خود تحت تاثیر غرب بودند و میدانیم حتی پیشتر، از قبل، از دوره سلطنت رضاشاه این الگوی توسعه از بالا شروع شده بود: عاملی که باعث شد تمرکز قدرت در دولت شکل بگیرد و تثبیت شود که زیرساختها جز از طریق دولت نمیتواند شکل بگیرد. پس دولت، طبق این منطق اقتصادی میبایست (به اشتباه) در امور کلان یعنی (صنایع سنگین مادر شامل راهسازی، سدسازی، فولاد، پتروشیمی و...) مداخله کند، اما در امور خرد (توزیع کالا و واردات و پخش توسط بنکداری) باید میدان برای بخش خصوصی باز باشد تا سرمایه داخلی در داخل برقرار بماند؛ این احساس میکنم به صورت آگاهانه نبود؛ بلکه شاه و تکنوکراتهای ایشان با میل به صنایع سنگین، خودبهخود فضا را برای بازار باز گذاشتند. یعنی از این دوره است که شاهد تثبیت این ایده هستیم که دولت میتواند "به مثابه کارفرمای بزرگی" عمل کند.
■ این این سیاست در دهه ۱۳۴۰ در قالب «انقلاب سفید» و برنامه سوم عمرانی یا برنامه سوم ت سعه به اوج خودش رسید. بنابراین، اصلاحات ارضی، شیوه آموزشوپرورش نوین که از مرکز دیکته میشد و هیچ ربطی به مکاتبی نداشت که میتوانستند اصلاح شوند اما خصوصی باقی بمانند، گسترش زیرساختها و ایجاد صنایع مادر، اساسا تصویر یک دولت (با مسامحه) مدرن را در ذهن ما ترسیم میکند؛ دقیقا همان خطایی که ایکاش شاه و تکنوکراتهای ایشان متوجه میبودند؛ متوجه میشدند که مداخله دولت و تغییرات سریع، در واقع به همان تصمیمات خطایی منجر میشوند که معلوم نیست از این جعبه سر بسته چه هیولایی بیرون میآید: دولتی که چون طعم مداخله را چشیده است دیگر به سادگی کنترل نخواهد شد. نمیدانم، شاید هم من و شما که امروز با ایدههای ادموند برک آشنا هستیم میدانیم تغییرات دفعی چهقدر میتوانند خطرناک باشند.
■ با این حال، نمیتوان غفلت کرد که در وراءِ این ظاهر علیالظاهر مدرن، تضادی اساسی شکل گرفته بود: چنانکه گفتم بخش صنعتی وابسته به سرمایهگذاری نفتی و واردات ماشینآلات و مواد اولیه شکل گرعته؛ و بازار آزاد سنتی، سود خود را نه از تولید، بلکه از واردات آزاد به دست میآورد؛ نتیجه چه بود؟ بخش کشاورزی پس از اصلاحات ارضی تضعیف شد و نتوانست به موازات صنعت رشد و حرکت کند. در نتیجه، رشد اقتصادی (که مثلا در دوره نخستوزیری امیرعباس هویدا شاهد آن هستیم) با وابستگی عمیق به نفت و واردات کالاها توسط تجّار همراه شد. در این شرایط، از آنجا که دولت ایران (در اینجا دیگر مسئله حتی خود شخص محمدرضاشاه نیست) خواسته یا ناخواسته به صنعتی کردن کشور میل کرده بود نمیتوانست قیمتها را کنترل کند؛ و علت این امر واضح است: دولت ابزار مداخله در شبکه پیچیده بازار را نداشت؛ و هرگاه دولت تلاش کرد در شبکه در تم تنیده بازار مداخله کند (که کنترل قیمت مواد غذایی و کالاهای ضروری در دهه ۱۳۵۰ نمونه کوچکس از آن است)، با مقاومت گسترده اصناف و تجار روبهرو شد.
■ نتیجه چه میتوانست باشد؟ تمرکز ثروت در بخش بازار سنتی و فاصله طبقاتی صنعتگران وابسته به دولت و بازاریان مستقل باعث سبب شد که همراهی اجتماعی با سلطنت کاهش پیدا کند: و علت این نیز واضح است: "شخص شاه، گذشته از این که با میل به صنعتی کردن سریع کشور به این امر دامن زد، خود نیز در همه جا دیده میشود". شاه میتوانست از "امور اجرایی" و حتی از وارد کردن ایده پیشرفت سریع به درستی دور بماند، و با واگذار کردن امور مردم به خودشان هر گونه مسئولیت مثبت یا منفی اقدامات را روی دوش مردم قرار دهد. مقام سلطنت آنقدر متعالی است که مردم برای دیدن شاه باید لهله بزنند؛ نه این که شاه کشور شخصا برای افتتاح سد قدم جلو بگذارد، یا با رعیت بر سر یک سفره بنشیند! به این ترتیب، با تورمی که شکل گرفته بود، بازار در اواسط دهه ۱۳۵۰ به یکی از مراکز نارضایتی سیاسی بدل شد.
☆ @denkenfurdenken
ادامه در پایین 👇
☆ @denkenfurdenken
■ بنابراین، این که در ابتدای این یادداشت گفتم تناقض ظاهری میان صنعتیکردن کشور و بازار وجود دارد، واقعا تناقضی ظاهری است که با اندکی تامل با توجه به توضیحاتی که دادم رفع میشود؛ یعنی این دو بخش، به در کنار هم عمل میکردند، اما عملاً دو منطقه جداگانه بودند که شامل بخش مدرن، بوروکراتیک و وابسته به نفت که به دست تکنوکراتها پیش میرفت؛ و بخش سنتی، و قائم بر سرمایه و اعتماد اجتماعی خود بازار بود که صرفا به خاطر تمایل شاه به صنعتی کردن کشور و علاقه ایشان به صنایع سنگین، مستقل باقی ماند یا دستکم میتوان گفت از دخالت مستقیم دولت در امان ماند.
■ اگر بخواهم مسئله کمی بازتر شود، باید بدانیم محمدرضاشاه و مشاوران اقتصادی ایشان، اَعمِّ از علینقی عالیخانی، ابوالحسن ابتهاج و حتی جمشید آموزگار بر این باور بودند که ایران برای «جهش تمدنی» نیازمند صنعتیسازی سریع است؛ کسانی که الگوی «توسعه از بالا» را از کشورهایی الهام گرفته بودند که خود تحت تاثیر غرب بودند و میدانیم حتی پیشتر، از قبل، از دوره سلطنت رضاشاه این الگوی توسعه از بالا شروع شده بود: عاملی که باعث شد تمرکز قدرت در دولت شکل بگیرد و تثبیت شود که زیرساختها جز از طریق دولت نمیتواند شکل بگیرد. پس دولت، طبق این منطق اقتصادی میبایست (به اشتباه) در امور کلان یعنی (صنایع سنگین مادر شامل راهسازی، سدسازی، فولاد، پتروشیمی و...) مداخله کند، اما در امور خرد (توزیع کالا و واردات و پخش توسط بنکداری) باید میدان برای بخش خصوصی باز باشد تا سرمایه داخلی در داخل برقرار بماند؛ این احساس میکنم به صورت آگاهانه نبود؛ بلکه شاه و تکنوکراتهای ایشان با میل به صنایع سنگین، خودبهخود فضا را برای بازار باز گذاشتند. یعنی از این دوره است که شاهد تثبیت این ایده هستیم که دولت میتواند "به مثابه کارفرمای بزرگی" عمل کند.
■ این این سیاست در دهه ۱۳۴۰ در قالب «انقلاب سفید» و برنامه سوم عمرانی یا برنامه سوم ت سعه به اوج خودش رسید. بنابراین، اصلاحات ارضی، شیوه آموزشوپرورش نوین که از مرکز دیکته میشد و هیچ ربطی به مکاتبی نداشت که میتوانستند اصلاح شوند اما خصوصی باقی بمانند، گسترش زیرساختها و ایجاد صنایع مادر، اساسا تصویر یک دولت (با مسامحه) مدرن را در ذهن ما ترسیم میکند؛ دقیقا همان خطایی که ایکاش شاه و تکنوکراتهای ایشان متوجه میبودند؛ متوجه میشدند که مداخله دولت و تغییرات سریع، در واقع به همان تصمیمات خطایی منجر میشوند که معلوم نیست از این جعبه سر بسته چه هیولایی بیرون میآید: دولتی که چون طعم مداخله را چشیده است دیگر به سادگی کنترل نخواهد شد. نمیدانم، شاید هم من و شما که امروز با ایدههای ادموند برک آشنا هستیم میدانیم تغییرات دفعی چهقدر میتوانند خطرناک باشند.
■ با این حال، نمیتوان غفلت کرد که در وراءِ این ظاهر علیالظاهر مدرن، تضادی اساسی شکل گرفته بود: چنانکه گفتم بخش صنعتی وابسته به سرمایهگذاری نفتی و واردات ماشینآلات و مواد اولیه شکل گرعته؛ و بازار آزاد سنتی، سود خود را نه از تولید، بلکه از واردات آزاد به دست میآورد؛ نتیجه چه بود؟ بخش کشاورزی پس از اصلاحات ارضی تضعیف شد و نتوانست به موازات صنعت رشد و حرکت کند. در نتیجه، رشد اقتصادی (که مثلا در دوره نخستوزیری امیرعباس هویدا شاهد آن هستیم) با وابستگی عمیق به نفت و واردات کالاها توسط تجّار همراه شد. در این شرایط، از آنجا که دولت ایران (در اینجا دیگر مسئله حتی خود شخص محمدرضاشاه نیست) خواسته یا ناخواسته به صنعتی کردن کشور میل کرده بود نمیتوانست قیمتها را کنترل کند؛ و علت این امر واضح است: دولت ابزار مداخله در شبکه پیچیده بازار را نداشت؛ و هرگاه دولت تلاش کرد در شبکه در تم تنیده بازار مداخله کند (که کنترل قیمت مواد غذایی و کالاهای ضروری در دهه ۱۳۵۰ نمونه کوچکس از آن است)، با مقاومت گسترده اصناف و تجار روبهرو شد.
■ نتیجه چه میتوانست باشد؟ تمرکز ثروت در بخش بازار سنتی و فاصله طبقاتی صنعتگران وابسته به دولت و بازاریان مستقل باعث سبب شد که همراهی اجتماعی با سلطنت کاهش پیدا کند: و علت این نیز واضح است: "شخص شاه، گذشته از این که با میل به صنعتی کردن سریع کشور به این امر دامن زد، خود نیز در همه جا دیده میشود". شاه میتوانست از "امور اجرایی" و حتی از وارد کردن ایده پیشرفت سریع به درستی دور بماند، و با واگذار کردن امور مردم به خودشان هر گونه مسئولیت مثبت یا منفی اقدامات را روی دوش مردم قرار دهد. مقام سلطنت آنقدر متعالی است که مردم برای دیدن شاه باید لهله بزنند؛ نه این که شاه کشور شخصا برای افتتاح سد قدم جلو بگذارد، یا با رعیت بر سر یک سفره بنشیند! به این ترتیب، با تورمی که شکل گرفته بود، بازار در اواسط دهه ۱۳۵۰ به یکی از مراکز نارضایتی سیاسی بدل شد.
☆ @denkenfurdenken
ادامه در پایین 👇
📚«عَهدِ جدید»📚
ادامه از بالا 👆👇 (بخش دوم) ☆ @denkenfurdenken ■ بنابراین، این که در ابتدای این یادداشت گفتم تناقض ظاهری میان صنعتیکردن کشور و بازار وجود دارد، واقعا تناقضی ظاهری است که با اندکی تامل با توجه به توضیحاتی که دادم رفع میشود؛ یعنی این دو بخش، به در کنار هم…
ادامه از بالا 👆👇 (بخش سوم و پایانی)
☆@denkenfurdenken
■ این تاریخ، باید ما را روشن کرده باشد که محمدرضاشاه میخواست از بالا کشور را صنعتی و جامعه را دگرگون کند، و با این کار بخش سنتی اقتصاد را آزاد گذاشت تا نظام تجاری و شبکه توزیع کالا همچنان بدست بازاریان باشد. در پیش گرفتن چنین سیاستی در صنعتی کردن کشور اگرچه در کوتاهمدت کارآمد به نظر میرسید و خصوصا با حجم عظیم فروش نفت مثلا نرخ رشد خیرهکنندهای پدید آورد تا جایی که دیگر نمیدانستیم با پولها چه کاری انجام دهیم، اما در بلندمدت باعث شکاف میان بخش مدرن و سنتی، و بدتر از همه وابستگی به نفت شد!
■ بنابراین، به نظر من طبیعی است که در این شرایط، به خصوص در جایی که دولت تلاش میکرد در اواخر منتهی به سقوط سلطنت، قیمتها را کنترل کند، باعث ایجاد نارضایتی بازار مستقلی شود که چون به دولت وابسته نبود، میتوانست در صف انقلابیون قرار بگیرد. این که امروز میبینیم بازار همچون گذشته عمل نمیکند نه ناشی از دلخوشی بازاریان، بلکه ناشی از این است که تا عمق بنیادشان وابسته و معتاد به مُخَدِّر سوبسیدهای دولت شدهاند؛ دولتی که مرزهای مداخلهاش را اگر برسد انتهایی نیست... دولت ضعیف، بازار ضعیف، جامعه ضعیف! این است که تاکید میکنیم تصمیمات سیاسی و اقتصادی درست یا خطا تبعات دارند، تبعاتی که نتیجه آنها میتواند فیالفور یا حتی دههها بعد ظاهر شود.
مردم ایران باید متوجه شوند، راه خروج از این دور باطل، جز با قطع کردن دست دولت از اموراتشان ممکن نمیشود. اگر در افق پیش رو، نیروهای سیاسی حامل ایده قطع مداخله دولت مشاهده میشوند، میتوان به کورسویی از نور امیدوار بود، در غیر این صورت، اگر دولت بخواهد همچنان متمرکز بماند، یعنی آزادی را سلب کند، نتیجهای بهتر از نتیجه یکصدسال گذشته کسب نخواهد شد. آیا شما نیروی سیاسی حامل ایده قطع مداخله دولت را میبینید؟ من مشاهده نمیکنم، از این رو هیچگاه نسخه آینده نمینویسم، گذشته از این که دلم برای خونهایی میسوزد که برای هیچ به ناحق روی زمین میریزند، و ریختهاند...
☆@denkenfurdenken
☆@denkenfurdenken
■ این تاریخ، باید ما را روشن کرده باشد که محمدرضاشاه میخواست از بالا کشور را صنعتی و جامعه را دگرگون کند، و با این کار بخش سنتی اقتصاد را آزاد گذاشت تا نظام تجاری و شبکه توزیع کالا همچنان بدست بازاریان باشد. در پیش گرفتن چنین سیاستی در صنعتی کردن کشور اگرچه در کوتاهمدت کارآمد به نظر میرسید و خصوصا با حجم عظیم فروش نفت مثلا نرخ رشد خیرهکنندهای پدید آورد تا جایی که دیگر نمیدانستیم با پولها چه کاری انجام دهیم، اما در بلندمدت باعث شکاف میان بخش مدرن و سنتی، و بدتر از همه وابستگی به نفت شد!
■ بنابراین، به نظر من طبیعی است که در این شرایط، به خصوص در جایی که دولت تلاش میکرد در اواخر منتهی به سقوط سلطنت، قیمتها را کنترل کند، باعث ایجاد نارضایتی بازار مستقلی شود که چون به دولت وابسته نبود، میتوانست در صف انقلابیون قرار بگیرد. این که امروز میبینیم بازار همچون گذشته عمل نمیکند نه ناشی از دلخوشی بازاریان، بلکه ناشی از این است که تا عمق بنیادشان وابسته و معتاد به مُخَدِّر سوبسیدهای دولت شدهاند؛ دولتی که مرزهای مداخلهاش را اگر برسد انتهایی نیست... دولت ضعیف، بازار ضعیف، جامعه ضعیف! این است که تاکید میکنیم تصمیمات سیاسی و اقتصادی درست یا خطا تبعات دارند، تبعاتی که نتیجه آنها میتواند فیالفور یا حتی دههها بعد ظاهر شود.
مردم ایران باید متوجه شوند، راه خروج از این دور باطل، جز با قطع کردن دست دولت از اموراتشان ممکن نمیشود. اگر در افق پیش رو، نیروهای سیاسی حامل ایده قطع مداخله دولت مشاهده میشوند، میتوان به کورسویی از نور امیدوار بود، در غیر این صورت، اگر دولت بخواهد همچنان متمرکز بماند، یعنی آزادی را سلب کند، نتیجهای بهتر از نتیجه یکصدسال گذشته کسب نخواهد شد. آیا شما نیروی سیاسی حامل ایده قطع مداخله دولت را میبینید؟ من مشاهده نمیکنم، از این رو هیچگاه نسخه آینده نمینویسم، گذشته از این که دلم برای خونهایی میسوزد که برای هیچ به ناحق روی زمین میریزند، و ریختهاند...
☆@denkenfurdenken
❤1
✍ بهروز زواریان
💠 میگویند چرا زُهران ممدانی، کمونیست، شهردار نیویورک شد؟! پاسخ را لوکاس دُ پئنا، حقوقدان سده چهاردهم، میدهد: این عبارات لاتین اوست:
■ multitudo namque libenter consentit in vitio et ob tumultum cito a vero deviat pergitque in indirectum, et In malum quoque pronus est populus. plebs enim saepe clamoribus aut gratia vel praetio forsitan agitata seu excitata moveri solet.
■ «عامهٔ مردم را طبع بر خطا مایل است و به رضای نفس، در لغزش و فساد همداستان میشوند. و چون غوغایی برخیزد، از راه حق به زودی بگردند و قدم در کژی نهند. و نیز خلق، از آن رو که در شر شتابندهاند، به اندک تحریکی از راه انصاف بازمانند. چه، تودهٔ عوام را رسم آن است که به فریاد و هیاهو یا به جلب منافع و وعدهٔ بخشش [یعنی با تطمیع]، بلکه به رشوت و رغبت، به حرکت آیند و از عقل و تدبیر دور افتند.»
*
منظور لوکاس دُ پنا این است که زمانی که Intellectualium: یعنی (اصحاب تدبیر)، (اصحاب رای) یا (اولوالألباب) یا آنچه در سنت خودمان "ولایت اهل رای" میفهمیم، وجود نداشته باشد تا اوباش را مهار کند، قطعا راه برای حکمرانی اوباش باز میشود...
💠 میگویند چرا زُهران ممدانی، کمونیست، شهردار نیویورک شد؟! پاسخ را لوکاس دُ پئنا، حقوقدان سده چهاردهم، میدهد: این عبارات لاتین اوست:
■ multitudo namque libenter consentit in vitio et ob tumultum cito a vero deviat pergitque in indirectum, et In malum quoque pronus est populus. plebs enim saepe clamoribus aut gratia vel praetio forsitan agitata seu excitata moveri solet.
■ «عامهٔ مردم را طبع بر خطا مایل است و به رضای نفس، در لغزش و فساد همداستان میشوند. و چون غوغایی برخیزد، از راه حق به زودی بگردند و قدم در کژی نهند. و نیز خلق، از آن رو که در شر شتابندهاند، به اندک تحریکی از راه انصاف بازمانند. چه، تودهٔ عوام را رسم آن است که به فریاد و هیاهو یا به جلب منافع و وعدهٔ بخشش [یعنی با تطمیع]، بلکه به رشوت و رغبت، به حرکت آیند و از عقل و تدبیر دور افتند.»
*
منظور لوکاس دُ پنا این است که زمانی که Intellectualium: یعنی (اصحاب تدبیر)، (اصحاب رای) یا (اولوالألباب) یا آنچه در سنت خودمان "ولایت اهل رای" میفهمیم، وجود نداشته باشد تا اوباش را مهار کند، قطعا راه برای حکمرانی اوباش باز میشود...
❤7👏1🤯1
📚«عَهدِ جدید»📚
✍ بهروز زواریان 💠 میگویند چرا زُهران ممدانی، کمونیست، شهردار نیویورک شد؟! پاسخ را لوکاس دُ پئنا، حقوقدان سده چهاردهم، میدهد: این عبارات لاتین اوست: ■ multitudo namque libenter consentit in vitio et ob tumultum cito a vero deviat pergitque in indirectum…
🔰 البته، این نکته را باید گوشزد کنم که نظم سیاسی در ایالات متحده، توسط پدران بنیانگذار آمریکا چنان چفت و بست شده است، و چنان نیروها بر اساس نظارت و توازن، متقابلا یکدیگر را مهار میکنند که نمیرسد یک شهردار کمونیست تهدیدی جدی برای ریشه نظم سیاسی آمریکا باشد؛ اما به هر حال مانند خرمگس تا زمانی که در فضا جولان میدهند، گوش را میآزارند.
❤6
💠 معبدی که با دولت زاده شد و کرونوس، خدای زمان، آن را بلعید.
☆ اندر باب فروپاشی و پایان خط نهادهای دولتی
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ روزی در سرزمینی محصور میان کوه و کویر و دریا، مردمانی زندکی میکردند که به همه سنتی که داشتند پشت کردند؛ سنتی که میتوانست از چنگال خداوند زمان کرونوس در امان بماند تا زمانی که از حدود خود تجاوز نکند.
■ این مردمان به وعدههای خدای نوین [دولت تمامعیار مدرنی] که ساخته بودند ایمان داشتند و تصور میکردند دولت چه میتواند بدزدد و به کجا فرار کند؟ غافل اینکه دولت میدزدد و فرار نمیکند. ندای این خدای تازه متولدشده نه از المپ بلکه از برجی شیشهای طنین انداخت که نوید آینده میداد و یکی از فرزندانش، «آینده بانکی» نام داشت؛ خدایی که مردم را به رفاه و آسایش جاودان وعده میداد؛ و مردمی که تصور میکرد دولت میتواند جای امینالضربها را بگیرد امروز زیر آوار همان معبدی دفن شد که خود ساخت و برای پشت کردن به سنتی که "امر خصوصی" در مرکز ثقل آن بود کف و سوت کشید. همانگونه که پرومته روزی آتش را به انسان بخشید تا از تاریکی برهد. اما همانگونه که آتش پرومته، به جای رهایی، رنجی افزود، آتش آینده بانک نامی، درون خود دوزخ نهفته داشت.
■ مگر نبودند به امینالضربها اعتماد نداشتند، فقط به این جرم که امینالضربها و فرمانفرماها سرمایهتان را میدزدند و فرار میکنند؟ از فرمانفرماها جز نامی نیک نماند و از افعال معبدی که به نام دولت ساختید فقط وعدههای پرزرق و برق، مانند طرحهای سرمایهگذاری و وامهای پرمنفعت که بعدا منجر به زیان مردم شد.
■ در آغاز، این بانک چون معبدی تازه بود که مردم در آن نذر میکردند و سپردهها پشت سپردهها در بانک میخوابیدند! چه شد پس؟ کجاست آن وعدههای دولتی که صدسال است تصور است میتوان چون امینالضرب و فرمانفرمایی که به اعتبار حیثیت خودشان دوام آوردند و به نام دولت نابود شدند، به آن اعتماد کرد؟
■ فریب خوردید، فریب صدای وعدههای دولتی که تصور میکردید نمیگریزد؛ و بله دولت نمیگریزد؛ بلکه میماند تا چون انگل در جسم بیشتر و بیشتر به مرض بیافزاید؟ امروز صدای دولتی را میشنوید که همچون نغمه سِیرینها "Σειρήν" (پریان دریا که دریانوردان را با آواز طلسم میکردند) گوشها را پر کرده بود: تصور میکردید آینده روشن است، سودها برای آینده افزون خواهد شد و باز صدای دولتی را میشنیدید که میگفت همه چیز تحت کنترل است.
■ در این میان که میشنیدید همه چیز تحت کنترل است، آنچه در در زیر زمین معبد میجوشید چیزی جز خائوس (آشوب) نبود. خدای دولت و معبدهای آن در حقیقت همان جنّیان عفریت و عفریته کهنسالی بودند که فقط جامهای نو پوشیدند. جنّیان مغیلان که چون شخصی را تسخیر کنند هرگز اجازه نمیدهند گوشت بر تن او بماند؛ باز جن مغیلان به انسان نحیف رحم میکند، امان از دولتی که معابدش قشر نحیف و دارا نمیشناسند.
■ از روز اول، پایههای این معبد روی شن بنا شده بود، نه بر سنگ امینالضربهای تاجر و فرمانفرماهایی که به اعتبار نامشان نان میخوردند و دیگران از کنار آنها روزی کسب میکردند.
■و باز، از روز اول ممکن نبود نشانههای فروپاشی را دید؛ مگر با چشم عقابها. به هر حال، صندوقها تهی شد، بدهی بالا رفت و آنکه دروغ دید دیگر ایمان نداشت. مردمان یکییکی به تماشای فروپاشی خدایی رفتند که خود ساخته بودند؛ دیدند خدای دولت چه میکند و باز تصور کردند امور با بازسازی معابد و تعویض کاهنان اصلاح میشود.
■ در اساطیر، اما هرگاه خدایی سقوط کند، زمین میلرزد و آسمان تار میشود. در اینجا نیز چنین بود: فریاد سپردهگذاران، مانند بانگ تیتانها از اعماق برآمد، و دولت چنان رفتار کرد که گویا هیچ رخ نداده است. با زبان طلا و سیاست دوباره گفتند:«همه چیز تحت کنترل دولت است.» کدام ورشکسته فریبکار مالی در قدیم میتوانست این چنین زیر پوست میش، دوباره ظاهر شود؟! در پایان، از آن معبد جز دیواری سوخته و پرچمی پاره که بر باد میلرزید، چیزی نماند. مردم فهمیدند آنچه «آینده بانک» نامی نامیده میشد، در واقع ادامه گذشته بود، گذشتهای از نهادهای فرسوده، رانتزا و بیپاسخگو؛ کدام تاجری در قدیم میتوانست بارها اینگونه مردم را بازی دهد که دولت؟
■ در اساطیر کهن، هیچ خدایی واقعا نمیمیرد، بلکه در چهرهای تازه دوبازه بازمیگردد. و شاید فردا، در همان معابد، خدایی دیگر زاده شود که نامش "ناسیونالیسم بانک" نامی باشد - اما جانش همان است: همان دیو کهن که با زبانی نرم، ایمان تازه میفروشد. مرسوم است که عاقل دو مرتبه دست در لانه مار نمیکند، که اگر کرد... . من انکار نمیکنم بیاخلاقی و فساد در هر کجا و زمانی ممکن است، اما این در میان اشخاصی که خانوادههای بزرگ دارند، نان اعتبار و حیثیت میخورند قاعده نیست؛ همانها که دولت نابودشان کرد.
☆ @denkenfurdenken
☆ اندر باب فروپاشی و پایان خط نهادهای دولتی
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ روزی در سرزمینی محصور میان کوه و کویر و دریا، مردمانی زندکی میکردند که به همه سنتی که داشتند پشت کردند؛ سنتی که میتوانست از چنگال خداوند زمان کرونوس در امان بماند تا زمانی که از حدود خود تجاوز نکند.
■ این مردمان به وعدههای خدای نوین [دولت تمامعیار مدرنی] که ساخته بودند ایمان داشتند و تصور میکردند دولت چه میتواند بدزدد و به کجا فرار کند؟ غافل اینکه دولت میدزدد و فرار نمیکند. ندای این خدای تازه متولدشده نه از المپ بلکه از برجی شیشهای طنین انداخت که نوید آینده میداد و یکی از فرزندانش، «آینده بانکی» نام داشت؛ خدایی که مردم را به رفاه و آسایش جاودان وعده میداد؛ و مردمی که تصور میکرد دولت میتواند جای امینالضربها را بگیرد امروز زیر آوار همان معبدی دفن شد که خود ساخت و برای پشت کردن به سنتی که "امر خصوصی" در مرکز ثقل آن بود کف و سوت کشید. همانگونه که پرومته روزی آتش را به انسان بخشید تا از تاریکی برهد. اما همانگونه که آتش پرومته، به جای رهایی، رنجی افزود، آتش آینده بانک نامی، درون خود دوزخ نهفته داشت.
■ مگر نبودند به امینالضربها اعتماد نداشتند، فقط به این جرم که امینالضربها و فرمانفرماها سرمایهتان را میدزدند و فرار میکنند؟ از فرمانفرماها جز نامی نیک نماند و از افعال معبدی که به نام دولت ساختید فقط وعدههای پرزرق و برق، مانند طرحهای سرمایهگذاری و وامهای پرمنفعت که بعدا منجر به زیان مردم شد.
■ در آغاز، این بانک چون معبدی تازه بود که مردم در آن نذر میکردند و سپردهها پشت سپردهها در بانک میخوابیدند! چه شد پس؟ کجاست آن وعدههای دولتی که صدسال است تصور است میتوان چون امینالضرب و فرمانفرمایی که به اعتبار حیثیت خودشان دوام آوردند و به نام دولت نابود شدند، به آن اعتماد کرد؟
■ فریب خوردید، فریب صدای وعدههای دولتی که تصور میکردید نمیگریزد؛ و بله دولت نمیگریزد؛ بلکه میماند تا چون انگل در جسم بیشتر و بیشتر به مرض بیافزاید؟ امروز صدای دولتی را میشنوید که همچون نغمه سِیرینها "Σειρήν" (پریان دریا که دریانوردان را با آواز طلسم میکردند) گوشها را پر کرده بود: تصور میکردید آینده روشن است، سودها برای آینده افزون خواهد شد و باز صدای دولتی را میشنیدید که میگفت همه چیز تحت کنترل است.
■ در این میان که میشنیدید همه چیز تحت کنترل است، آنچه در در زیر زمین معبد میجوشید چیزی جز خائوس (آشوب) نبود. خدای دولت و معبدهای آن در حقیقت همان جنّیان عفریت و عفریته کهنسالی بودند که فقط جامهای نو پوشیدند. جنّیان مغیلان که چون شخصی را تسخیر کنند هرگز اجازه نمیدهند گوشت بر تن او بماند؛ باز جن مغیلان به انسان نحیف رحم میکند، امان از دولتی که معابدش قشر نحیف و دارا نمیشناسند.
■ از روز اول، پایههای این معبد روی شن بنا شده بود، نه بر سنگ امینالضربهای تاجر و فرمانفرماهایی که به اعتبار نامشان نان میخوردند و دیگران از کنار آنها روزی کسب میکردند.
■و باز، از روز اول ممکن نبود نشانههای فروپاشی را دید؛ مگر با چشم عقابها. به هر حال، صندوقها تهی شد، بدهی بالا رفت و آنکه دروغ دید دیگر ایمان نداشت. مردمان یکییکی به تماشای فروپاشی خدایی رفتند که خود ساخته بودند؛ دیدند خدای دولت چه میکند و باز تصور کردند امور با بازسازی معابد و تعویض کاهنان اصلاح میشود.
■ در اساطیر، اما هرگاه خدایی سقوط کند، زمین میلرزد و آسمان تار میشود. در اینجا نیز چنین بود: فریاد سپردهگذاران، مانند بانگ تیتانها از اعماق برآمد، و دولت چنان رفتار کرد که گویا هیچ رخ نداده است. با زبان طلا و سیاست دوباره گفتند:«همه چیز تحت کنترل دولت است.» کدام ورشکسته فریبکار مالی در قدیم میتوانست این چنین زیر پوست میش، دوباره ظاهر شود؟! در پایان، از آن معبد جز دیواری سوخته و پرچمی پاره که بر باد میلرزید، چیزی نماند. مردم فهمیدند آنچه «آینده بانک» نامی نامیده میشد، در واقع ادامه گذشته بود، گذشتهای از نهادهای فرسوده، رانتزا و بیپاسخگو؛ کدام تاجری در قدیم میتوانست بارها اینگونه مردم را بازی دهد که دولت؟
■ در اساطیر کهن، هیچ خدایی واقعا نمیمیرد، بلکه در چهرهای تازه دوبازه بازمیگردد. و شاید فردا، در همان معابد، خدایی دیگر زاده شود که نامش "ناسیونالیسم بانک" نامی باشد - اما جانش همان است: همان دیو کهن که با زبانی نرم، ایمان تازه میفروشد. مرسوم است که عاقل دو مرتبه دست در لانه مار نمیکند، که اگر کرد... . من انکار نمیکنم بیاخلاقی و فساد در هر کجا و زمانی ممکن است، اما این در میان اشخاصی که خانوادههای بزرگ دارند، نان اعتبار و حیثیت میخورند قاعده نیست؛ همانها که دولت نابودشان کرد.
☆ @denkenfurdenken
❤2👍1
📚«عَهدِ جدید»📚
💠 معبدی که با دولت زاده شد و کرونوس، خدای زمان، آن را بلعید. ☆ اندر باب فروپاشی و پایان خط نهادهای دولتی ☆ @denkenfurdenken ✍ بهروز زواریان ■ روزی در سرزمینی محصور میان کوه و کویر و دریا، مردمانی زندکی میکردند که به همه سنتی که داشتند پشت کردند؛ سنتی…
💠 سقوط اقتصاد یک کشور، از این واضحتر؟!
☆ @denkenfurdenken
🔰 در سیستمهای فاسد، سود از آن قلیلی و زیان از آن همه است.
✍ بهروز زواریان
◼ در روزگاری نه چندان دور، بانکها نهادهایی بودند که همچون صاحبان دکانهای زرگری دقیق و محتاط، از بیم آنکه یک سکه از ترازوی اعتماد بلغزد، کار خود را بر پایه حیثیت، صداقت میچرخاندند؛ کسانی که نه منفعت لحظهای بلکه منافع بلندمدت خود و دیگران را میدیدند؛ کسانی که ضمن تامین منفعت خودشان به دیگران خیر میرساندند. دورهای که نام و اعتبار صاحب بانک، خود وثیقه بود، نه حمایت دولت. اگر آن شخص وعدهای میداد، آن را از تَمَلُّکات خود خود پرداخت میکرد، در واقع، کسی باید نزد او سپردهای مینهاد تا صاحب بانک بتواند بر اساس آن سرمایهگذاری کند و اگر شخص سپردهگذار پول خود را طلب میکرد، فیالفور به او پرداخت میشد، البته نه از خزانه مردم. مردم، به این دوران میگویند دوران ارتجاع سیاه، در حالی که امروز دولت، به عبارت دیگر بانک دولتی، سرقت میکند و باز همه میگویند دولت کجا بگریزد؟ مسئله این است که دولت سرقت میکند، و نه تنها فرار در کار نیست، بلکه مجددا با قامتی جدید عرض اندام میکند و سرقت میکند و دست هیچ کسی به جایی نمیرسد و عجیب است که باز همه به دولتها اعتماد میکنند!
◼ ما درباره دورانی ستن میگوییم که رقابت نه در شعار که در کردار بود. صاحبان بانکها میدانستند اگر یک روز ورشکسته شوند، هیچکس درب آن نهاد را باز نخواهد کرد. اگر ورشکسته شوند نه تنها این اعتماد دیگر قابل احیاء نیست، که اگر هم بخواهد احیاء شود جز پوستهای از درونتهی نیست. از این رو، حسابها واقعی بود، تَمَلُّکات مردم سنجیده میشد، و اعتماد و صداقت، همچون زر خالص، باز هم بیوقفه صیقل میخورد.
◼ اما از زمانی که دولت، به جای داور، به بازیگر میدان بدل شد، ترازوی اعتماد شکست. و بانکها نه تنها در برابر مردم پاسخگو نبودند، بلکه در برابر قدرت داد، بیداد میکردند و پاسخگو نبودند. آخر مسئله این بود که دستگاه دادگستری دولت باید با دستگاه اقتصادی دولت دست به گریبان شود؟ یعنی دولت از دولت شکایت کند و دولت خود دولت را در زندان کند؟ پس تنها میماند این که زیانها پوشانده شوند، نامها تغییر پیدا کنند، و همان نهادهای علیالاطلاق فاسد کهنه، در جامهای تازه، خود را «بانک خصوصی» بخوانند؛ و باز مردمی که همچنان میگوید دولت به کجا بگریزد؟
◼ در اسطورهها آمده است: هرگاه خدایان از بیم پاسخگویی در کوه المپ پنهان میشوند، انسانها گمان میکنند جاودانهاند. اما در سکوت المپ، فساد میروید. بانکهای امروز در چنین سکوتی فرو رفتهاند. هیچکس نمیداند تَمَلُّکاتش کجاست، زیان از کجا آمده است؟ و چرا همه چیز «تحت کنترل» است، در حالی که همه میبینند هرچه به این اصطلاحا گلدان آب میدهند، خاکستر از خاک میروید؟ نکند مشامها به لجنزار و اسید آنقدر عادت کرده که تعفّن را با آب ناب اشتباه گرفتهاند؟!
◼ و بلاخره در این گذشته از نظر مدرنها ارتجاعی، فروپاشی حادثهای نادر بود، چون اعتبار خصوصی چیزی فراتر از عدد و رقم بود: حیثیت و اعتماد و صداقت خانوادگی خانوادههای بزرگ، شراکت بازرگانان، و سرمایه اخلاقی آنان سرمایهای نبود که مانند دولت متعفن طی یک شب با دگمهای خلق شود، بلکه همچون دریاچهای بود که هر نسلش انگشت به آب زده و قطره به قطره آن سرمایه اعتماد و حیثیت و آبرو و فضیلت و اعتبار را به دریاچه خود ریخته بودند. اما اکنون ورشکستگی به پدیدهای تکراری بدل شده است؛ چرا که نه مالکان، مالکان واقعی هستند، و نه این مستاجران که طی یک شب به ثروتهای سرسامآور رسیدهاند ارج و فضیلت و آبرو و حیثیتی دارند که بخواهند در برابر سپردهگذاران پاسخگو باشند؛ انکار نمیکنم که این حیثیت و آبرو ارج و اعتبارش را در وجدان مردم از دست داده است که مشتی فاسد و بیآبرو بتوانند به سادگی و بدون کار کردن، بار زندگی ببندند! و فرمانفرماها و اربابها نشسته به ریش این بیآبروها پوسخند میزنند؛ و انکار نمیکنم تا زمانی که حیثیت اخلاق به معنای کهن آن، به اخلاق بازگردانده نشود، مسیر همین گونه طی خواهد شد. هیچکسی نمیتواند هیچ تعفنی را با زر بپیچد و جای زر خالص بفروشد. عجیب این که روزگار به جایی رسیده است که تعفن را با پوسته زر میفروشند و هر بار هم میفروشند؛ آخر دولت است، و مردم به دولتها اعتماد دارند.
◼ بانک آینده، در این معنا، نه فقط یک شکست مالی کلان و در واقع شکست کنترل اقتصاد توسط دولت، بلکه نمادی از دگرگونی اخلاق اقتصادی ما است: از دوران اعتماد فردی و حیثیت و آبرو، به عصر مسئولیتگریزی جمعی گذر کردهایم؛ دورهای که میگوید میتوانی بیحیثیت و بیآبرو باشی و همچنان ادامه دهی؛ فضیلت که دیگر به ناسزا تبدیل شده است.
☆ @denkenfurdenken
🔰 در سیستمهای فاسد، سود از آن قلیلی و زیان از آن همه است.
✍ بهروز زواریان
◼ در روزگاری نه چندان دور، بانکها نهادهایی بودند که همچون صاحبان دکانهای زرگری دقیق و محتاط، از بیم آنکه یک سکه از ترازوی اعتماد بلغزد، کار خود را بر پایه حیثیت، صداقت میچرخاندند؛ کسانی که نه منفعت لحظهای بلکه منافع بلندمدت خود و دیگران را میدیدند؛ کسانی که ضمن تامین منفعت خودشان به دیگران خیر میرساندند. دورهای که نام و اعتبار صاحب بانک، خود وثیقه بود، نه حمایت دولت. اگر آن شخص وعدهای میداد، آن را از تَمَلُّکات خود خود پرداخت میکرد، در واقع، کسی باید نزد او سپردهای مینهاد تا صاحب بانک بتواند بر اساس آن سرمایهگذاری کند و اگر شخص سپردهگذار پول خود را طلب میکرد، فیالفور به او پرداخت میشد، البته نه از خزانه مردم. مردم، به این دوران میگویند دوران ارتجاع سیاه، در حالی که امروز دولت، به عبارت دیگر بانک دولتی، سرقت میکند و باز همه میگویند دولت کجا بگریزد؟ مسئله این است که دولت سرقت میکند، و نه تنها فرار در کار نیست، بلکه مجددا با قامتی جدید عرض اندام میکند و سرقت میکند و دست هیچ کسی به جایی نمیرسد و عجیب است که باز همه به دولتها اعتماد میکنند!
◼ ما درباره دورانی ستن میگوییم که رقابت نه در شعار که در کردار بود. صاحبان بانکها میدانستند اگر یک روز ورشکسته شوند، هیچکس درب آن نهاد را باز نخواهد کرد. اگر ورشکسته شوند نه تنها این اعتماد دیگر قابل احیاء نیست، که اگر هم بخواهد احیاء شود جز پوستهای از درونتهی نیست. از این رو، حسابها واقعی بود، تَمَلُّکات مردم سنجیده میشد، و اعتماد و صداقت، همچون زر خالص، باز هم بیوقفه صیقل میخورد.
◼ اما از زمانی که دولت، به جای داور، به بازیگر میدان بدل شد، ترازوی اعتماد شکست. و بانکها نه تنها در برابر مردم پاسخگو نبودند، بلکه در برابر قدرت داد، بیداد میکردند و پاسخگو نبودند. آخر مسئله این بود که دستگاه دادگستری دولت باید با دستگاه اقتصادی دولت دست به گریبان شود؟ یعنی دولت از دولت شکایت کند و دولت خود دولت را در زندان کند؟ پس تنها میماند این که زیانها پوشانده شوند، نامها تغییر پیدا کنند، و همان نهادهای علیالاطلاق فاسد کهنه، در جامهای تازه، خود را «بانک خصوصی» بخوانند؛ و باز مردمی که همچنان میگوید دولت به کجا بگریزد؟
◼ در اسطورهها آمده است: هرگاه خدایان از بیم پاسخگویی در کوه المپ پنهان میشوند، انسانها گمان میکنند جاودانهاند. اما در سکوت المپ، فساد میروید. بانکهای امروز در چنین سکوتی فرو رفتهاند. هیچکس نمیداند تَمَلُّکاتش کجاست، زیان از کجا آمده است؟ و چرا همه چیز «تحت کنترل» است، در حالی که همه میبینند هرچه به این اصطلاحا گلدان آب میدهند، خاکستر از خاک میروید؟ نکند مشامها به لجنزار و اسید آنقدر عادت کرده که تعفّن را با آب ناب اشتباه گرفتهاند؟!
◼ و بلاخره در این گذشته از نظر مدرنها ارتجاعی، فروپاشی حادثهای نادر بود، چون اعتبار خصوصی چیزی فراتر از عدد و رقم بود: حیثیت و اعتماد و صداقت خانوادگی خانوادههای بزرگ، شراکت بازرگانان، و سرمایه اخلاقی آنان سرمایهای نبود که مانند دولت متعفن طی یک شب با دگمهای خلق شود، بلکه همچون دریاچهای بود که هر نسلش انگشت به آب زده و قطره به قطره آن سرمایه اعتماد و حیثیت و آبرو و فضیلت و اعتبار را به دریاچه خود ریخته بودند. اما اکنون ورشکستگی به پدیدهای تکراری بدل شده است؛ چرا که نه مالکان، مالکان واقعی هستند، و نه این مستاجران که طی یک شب به ثروتهای سرسامآور رسیدهاند ارج و فضیلت و آبرو و حیثیتی دارند که بخواهند در برابر سپردهگذاران پاسخگو باشند؛ انکار نمیکنم که این حیثیت و آبرو ارج و اعتبارش را در وجدان مردم از دست داده است که مشتی فاسد و بیآبرو بتوانند به سادگی و بدون کار کردن، بار زندگی ببندند! و فرمانفرماها و اربابها نشسته به ریش این بیآبروها پوسخند میزنند؛ و انکار نمیکنم تا زمانی که حیثیت اخلاق به معنای کهن آن، به اخلاق بازگردانده نشود، مسیر همین گونه طی خواهد شد. هیچکسی نمیتواند هیچ تعفنی را با زر بپیچد و جای زر خالص بفروشد. عجیب این که روزگار به جایی رسیده است که تعفن را با پوسته زر میفروشند و هر بار هم میفروشند؛ آخر دولت است، و مردم به دولتها اعتماد دارند.
◼ بانک آینده، در این معنا، نه فقط یک شکست مالی کلان و در واقع شکست کنترل اقتصاد توسط دولت، بلکه نمادی از دگرگونی اخلاق اقتصادی ما است: از دوران اعتماد فردی و حیثیت و آبرو، به عصر مسئولیتگریزی جمعی گذر کردهایم؛ دورهای که میگوید میتوانی بیحیثیت و بیآبرو باشی و همچنان ادامه دهی؛ فضیلت که دیگر به ناسزا تبدیل شده است.
👏3👍1
📚«عَهدِ جدید»📚
💠 معبدی که با دولت زاده شد و کرونوس، خدای زمان، آن را بلعید. ☆ اندر باب فروپاشی و پایان خط نهادهای دولتی ☆ @denkenfurdenken ✍ بهروز زواریان ■ روزی در سرزمینی محصور میان کوه و کویر و دریا، مردمانی زندکی میکردند که به همه سنتی که داشتند پشت کردند؛ سنتی…
و مردمی که میپنداشتند در نهادی خصوصی سرمایه میگذارند، در واقع در ساختاری دولتی سهامدار میشدند، جایی که سود از آن معدودی بود و زیان از آن همه.
◼ تفاوت بزرگ در اینجا است: در گذشته، اگر بانکی سقوط میکرد، دیگر از میان مردم برنمیخاست و نمیتوانست اعتماد را به سادگی بازسازی کند، در واقع نمیتوانست به سادگی کمر راست کند و از این رو خودش میماند و اعتباری که از کف داده بود - اگرچه ناخواسته و بناءِ بر خطا و غفلت یا خواسته به خاطر طمع و در نظر گرفتن منفعت خود. اما امروز، سقوط یکی، هشدار سقوط همگان است، زیرا اگرچه شاخه و برگها یکی نیستند، اما همه از یک ریشه تغذیه میکنند؛ خاکی فاسد که بارها شخم زده شده است، اما هیچگاه کسی نگفته است در خاک فاسد چیزی رشد نمیکند.
◼ پس اگر روزی در آینده دور - از این جهت که دیگر امیدی به دوران سقوط تمامعیار اخلاق نیست - دوباره سخن از «بانک خصوصی» رفت، باید نخست پرسید: خصوصی از حیث نام است یا از حیث مسئولیت؟ زیرا آنچه یک بانک را پایدار میکند، نه مجوز دولت، بلکه صداقت آن در برابر سپردهگذار است؛ صداقتی که نه طی یک شب، بلکه ذره به ذره، قطره به قطره طی گذر زمان به دست میآید؛ حقیقتی که فهم آن در درجه نخست مستلزم فهم عمق معنای اخلاق و آبرو و حیثیت و اعتبار، و در صدر همه، مستلزم فهم عمق معنای فضیلت است؛ فضیلتی که باید در وجدانها ریشه داشته باشد نه این که دولت آن را آموزش دهد.
☆ قابل انکار نیست که به تعبیر الکسی دوتوکویل، اشرافزادهها نیز میتوانند منحط و فاسد شوند؛ اما این در میان خانوادههایی که نامشان روی سکه تاریخ حک و ضرب شده است، قاعده نبود؛ به خلاف دورهای که میبینیم از خاک فاسد، خاکستر سیاه میروید. و باز همه چشم امید به دولتها بستهاند!
☆ @denkenfurdenken
◼ تفاوت بزرگ در اینجا است: در گذشته، اگر بانکی سقوط میکرد، دیگر از میان مردم برنمیخاست و نمیتوانست اعتماد را به سادگی بازسازی کند، در واقع نمیتوانست به سادگی کمر راست کند و از این رو خودش میماند و اعتباری که از کف داده بود - اگرچه ناخواسته و بناءِ بر خطا و غفلت یا خواسته به خاطر طمع و در نظر گرفتن منفعت خود. اما امروز، سقوط یکی، هشدار سقوط همگان است، زیرا اگرچه شاخه و برگها یکی نیستند، اما همه از یک ریشه تغذیه میکنند؛ خاکی فاسد که بارها شخم زده شده است، اما هیچگاه کسی نگفته است در خاک فاسد چیزی رشد نمیکند.
◼ پس اگر روزی در آینده دور - از این جهت که دیگر امیدی به دوران سقوط تمامعیار اخلاق نیست - دوباره سخن از «بانک خصوصی» رفت، باید نخست پرسید: خصوصی از حیث نام است یا از حیث مسئولیت؟ زیرا آنچه یک بانک را پایدار میکند، نه مجوز دولت، بلکه صداقت آن در برابر سپردهگذار است؛ صداقتی که نه طی یک شب، بلکه ذره به ذره، قطره به قطره طی گذر زمان به دست میآید؛ حقیقتی که فهم آن در درجه نخست مستلزم فهم عمق معنای اخلاق و آبرو و حیثیت و اعتبار، و در صدر همه، مستلزم فهم عمق معنای فضیلت است؛ فضیلتی که باید در وجدانها ریشه داشته باشد نه این که دولت آن را آموزش دهد.
☆ قابل انکار نیست که به تعبیر الکسی دوتوکویل، اشرافزادهها نیز میتوانند منحط و فاسد شوند؛ اما این در میان خانوادههایی که نامشان روی سکه تاریخ حک و ضرب شده است، قاعده نبود؛ به خلاف دورهای که میبینیم از خاک فاسد، خاکستر سیاه میروید. و باز همه چشم امید به دولتها بستهاند!
☆ @denkenfurdenken
❤2👏2👍1
■ چند روز است که به صورت مداوم پیامهایی مبنی بر تخفیفات "بلکفرایدی" دریافت میکنم! واقعا نمیفهمم؛ در کشوری که اقتصادش فروپاشیده است، ترویج چنین مزخرفاتی چه معنایی دارد؟
■ کمر مردم زیر بار این اقتصاد فلج خرد شده است، و عدهای با ترویج چنین روزهایی، جز به مردم دهنکجی نمیکنند! چرا؟!
■ زیرا در کشورهایی که اقتصاد آنها آستانه فروپاشی را رد کرده است ــ مانند ایران ــ «بلکفرایدی» بیش از آن که یک رویداد واقعی باشد، صرفا یک نام وارداتی و موهوم است. ساختار تخفیفمحور این روز در اقتصادهای سالم - (مثل اقتصاد قدرتمند ایالات متحده با ۲۹ تریلیون دلار تولید ناخالص داخلی) - بر پایه رقابت، شفافیت و قدرت خرید واقعی مردم شکل میگیرد. اما در اقتصاد ورشکسته و فلج ایران، همان کالاهایی را که اَبَرتورم کنونی از دسترس قدرت خرید مردم خارج کرده است، با «برچسب» تخفیف عرضه میکنند و هدف، نه سبککردن بار مالی مردم، بلکه ایجاد هیجان کاذب برای خالیکردن انبارهایی است که حتی در «بلکفرایدی» هم خالی نمیشوند. در چنین وضعیتی، بلکفرایدی نه یک فرصت برای مردم، بلکه صرفاً توهمی تبلیغاتی است که واقعیت تورم و فقر مطلق را بپوشانند!
■ کمر مردم زیر بار این اقتصاد فلج خرد شده است، و عدهای با ترویج چنین روزهایی، جز به مردم دهنکجی نمیکنند! چرا؟!
■ زیرا در کشورهایی که اقتصاد آنها آستانه فروپاشی را رد کرده است ــ مانند ایران ــ «بلکفرایدی» بیش از آن که یک رویداد واقعی باشد، صرفا یک نام وارداتی و موهوم است. ساختار تخفیفمحور این روز در اقتصادهای سالم - (مثل اقتصاد قدرتمند ایالات متحده با ۲۹ تریلیون دلار تولید ناخالص داخلی) - بر پایه رقابت، شفافیت و قدرت خرید واقعی مردم شکل میگیرد. اما در اقتصاد ورشکسته و فلج ایران، همان کالاهایی را که اَبَرتورم کنونی از دسترس قدرت خرید مردم خارج کرده است، با «برچسب» تخفیف عرضه میکنند و هدف، نه سبککردن بار مالی مردم، بلکه ایجاد هیجان کاذب برای خالیکردن انبارهایی است که حتی در «بلکفرایدی» هم خالی نمیشوند. در چنین وضعیتی، بلکفرایدی نه یک فرصت برای مردم، بلکه صرفاً توهمی تبلیغاتی است که واقعیت تورم و فقر مطلق را بپوشانند!
👏9👍3
☆ @denkenfurdenken
💠 چرا دگرگونیهای دفعی، جهان را علیه انسان میشورانند؟
👈 وای به حال آن مردمانی که سنتی به جز سنت انقلاب نداشته باشند...
✍️ بهروز زواریان
■ انسان، به خلاف تصوری که در عصر مدرن از او بر صفحه اذهان حک شده است، موجودی نیست که بر صفحهای سفید قدم بگذارد و هرچه را اراده کرد، از نو بسازد. ما در هر کجای این ارض مسکون که باشیم زاده تاریخ هستیم؛ زاده تاریخی که شبکهای پیچیده از معنا، حافظه، قاعده، عادت و هنجار، آدابورسوم و عرف تار و پود آن را در هم تنیده است؛ شبکهای که پیش از آن که نام ما روی اوراق دفتر تاریخ نوشته شود، هزاران نسل به شکلی ظریف آن را تنیدهاند. با توجه به شرایطی که در آن قرار گرفتهایم میخواهم بگویم راجر اسکروتن، فیلسوف محافظهکار انگلیسی، همواره بر همین معنا پافشاری میکرد و تصریح میکرد که: "سنت نه زندان است و نه زنجیر؛ بلکه بستر تنفسی است که بدون آن، فرد و جامعه دچار خفگی میشوند."
■ از بینبردن همه آن چیزی که هست، ایدهای است که با انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه آغاز شد و اما در تصور اسکروتن، عملی است علیه همین بستر. انقلابیون که تصور میکنند خیلی بهتر از پدران و نیاکان خودشان میفهمند، میپندارند که جهان مانند دستگاهی مکانیکی است که اگر مهرهها و پیچهای آن را به طور ناگهانی باز کنند، میتوانند آن را به صورتی بهتر و کاملتر دوباره ببندند. به عبارت دیگر تصور میکنند که میتوانند جامعه را مهندسی کنند؛ و آیا به راستی اینقدر دانشمند شدهایم و پیچیدگیهای جامعه را میشناسیم که بدانیم در صورت مهندسی مجدد جامعه، همه چیز روی روال خواهد بود؟ ادعای من این است که ما هرگز نمیتوانیم به همه چیز آگاه باشیم و ابن اطمینان حاصلشده است که در صورت دستکاری و تغییرات دفعی، جز به ضرر خودمان اقدام نمیکنیم؛ و ادعا این است که جامعه دستگاه نیست؛ بلکه جهان زیست ما است: مجموعهای از روابط نانوشته، اعتمادهای ظریف، نقشهای کهن و تجربههایی که در طی تاریخ رسوبکردهاند. بنابراین، کافی است یکی از این تارهای نازک جامعه گسسته شود تا لرزشی در تمامی تار و پود ایجاد کند.
■ در تاریخ یکصد سال اخیر خودمان بارها شاهد بودهایم که هر مرتبه، جماعتی شیفته ایده «شروع از صفر» شدهاند، و نتیجه چه بوده است؟ قطعا تولد جهانی بهتر نبوده است، بلکه فروپاشی همان سازوکارهایی بوده است که از بیرون دیده نمیشدند، اما از درون جامعه را سروپا نگه میداشتند. این همان چیزی است که اسکروتن آن را - «عدم آگاهی یک جامعه از ارزش اموری که دیده نمیشوند اما هستند» - مینامد: ارزشهایی که در نگاه نخست چون نامگذاری نشدهاند، بیاهمیت جلوه میکنند؛ اما در عمل، ستونهای نامرئی زیست جمعی ما هستند و ما با طغیان علیه آنها در واقع ریشه خودمان را میزنیم.
■ زمانی که جامعه در موج دگرگونی به حرکت درمیآید، معمولاً نخستین چیزی که قربانی میشود «اعتماد» است. اعتماد، مانند هوا، زمانی به چشم میآید که از میان برود. کسانی که به دنبال دگرگونیهای دفعی هستند معمولاً بر این باور هستند که پس از واژگونی نظم موجود، نظمی بهتر بناء خواهد شد؛ اما غافل از این هستند که فرو ریختن نظم قدیم، همیشه با فرو ریختن سرمایه اخلاقی جامعه همراه است: سرمایهای که با آن مردم در برابر یکدیگر مسئولیت میپذیرند، به وعدهها عمل میکنند، از حدود اخلاقی عبور نمیکنند و قانون را نه با اجبار پلیس، بلکه با انضباطی که از وجدانشان میجوشد، رعایت میکنند. اگر این سرمایه از میان برود، حتی در صورت استقرار نظم جدید هم، چیزی استوار نخواهد بود؛ و آیا طی یکصدسال اخیر بوده است؟
■ در چنین وضعی است که مردم احساس میکنند «زمین و زمان بر ضد آنها شده»؛ زیرا ناگهان درمییابند که آنچه به نظر میرسید تغییرپذیر و بیاهمیت است - مثلاً نهاد خانواده، سنتهای کهن محلی، آداب گفتوگو، حرمتگذاری میان نسلها، ساختارهای کهن اداره امور - در واقع همان ستونهایی بودند که جهان ما را سروپا نگه میداشتند. اما دگرگونی با یک تکان شدید، همه را کنار میزند در حالی که نمیتواند جایگزینهای مناسب خلق کند؛ زیرا جایگزینکردن این امور نه کار قانونگذار است و نه کار رهبر سیاسی؛ بلکه کار زمان است، کار تجربههایی که انباشتهشده هستند، و کار آزمون و خطای تدریجی نسلهای گذشته.
■ پس مَثَل جامعهای که گمان میکند با یک جهش میتواند از قید گذشته آزاد شود، مَثَل کسی است که گمان میکند میتواند برای رهایی از دست سایهاش، نور خورشید را خاموش کند. بله میتوان خورشید سنت را خاموش کرد و سایه (الزامات) آن نیز از میان میروند، اما به تبع آن، زندگی نیز در تاریکی فرو میرود.
ادامه در پایین 👇👇
☆ @denkenfurdenken
💠 چرا دگرگونیهای دفعی، جهان را علیه انسان میشورانند؟
👈 وای به حال آن مردمانی که سنتی به جز سنت انقلاب نداشته باشند...
✍️ بهروز زواریان
■ انسان، به خلاف تصوری که در عصر مدرن از او بر صفحه اذهان حک شده است، موجودی نیست که بر صفحهای سفید قدم بگذارد و هرچه را اراده کرد، از نو بسازد. ما در هر کجای این ارض مسکون که باشیم زاده تاریخ هستیم؛ زاده تاریخی که شبکهای پیچیده از معنا، حافظه، قاعده، عادت و هنجار، آدابورسوم و عرف تار و پود آن را در هم تنیده است؛ شبکهای که پیش از آن که نام ما روی اوراق دفتر تاریخ نوشته شود، هزاران نسل به شکلی ظریف آن را تنیدهاند. با توجه به شرایطی که در آن قرار گرفتهایم میخواهم بگویم راجر اسکروتن، فیلسوف محافظهکار انگلیسی، همواره بر همین معنا پافشاری میکرد و تصریح میکرد که: "سنت نه زندان است و نه زنجیر؛ بلکه بستر تنفسی است که بدون آن، فرد و جامعه دچار خفگی میشوند."
■ از بینبردن همه آن چیزی که هست، ایدهای است که با انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه آغاز شد و اما در تصور اسکروتن، عملی است علیه همین بستر. انقلابیون که تصور میکنند خیلی بهتر از پدران و نیاکان خودشان میفهمند، میپندارند که جهان مانند دستگاهی مکانیکی است که اگر مهرهها و پیچهای آن را به طور ناگهانی باز کنند، میتوانند آن را به صورتی بهتر و کاملتر دوباره ببندند. به عبارت دیگر تصور میکنند که میتوانند جامعه را مهندسی کنند؛ و آیا به راستی اینقدر دانشمند شدهایم و پیچیدگیهای جامعه را میشناسیم که بدانیم در صورت مهندسی مجدد جامعه، همه چیز روی روال خواهد بود؟ ادعای من این است که ما هرگز نمیتوانیم به همه چیز آگاه باشیم و ابن اطمینان حاصلشده است که در صورت دستکاری و تغییرات دفعی، جز به ضرر خودمان اقدام نمیکنیم؛ و ادعا این است که جامعه دستگاه نیست؛ بلکه جهان زیست ما است: مجموعهای از روابط نانوشته، اعتمادهای ظریف، نقشهای کهن و تجربههایی که در طی تاریخ رسوبکردهاند. بنابراین، کافی است یکی از این تارهای نازک جامعه گسسته شود تا لرزشی در تمامی تار و پود ایجاد کند.
■ در تاریخ یکصد سال اخیر خودمان بارها شاهد بودهایم که هر مرتبه، جماعتی شیفته ایده «شروع از صفر» شدهاند، و نتیجه چه بوده است؟ قطعا تولد جهانی بهتر نبوده است، بلکه فروپاشی همان سازوکارهایی بوده است که از بیرون دیده نمیشدند، اما از درون جامعه را سروپا نگه میداشتند. این همان چیزی است که اسکروتن آن را - «عدم آگاهی یک جامعه از ارزش اموری که دیده نمیشوند اما هستند» - مینامد: ارزشهایی که در نگاه نخست چون نامگذاری نشدهاند، بیاهمیت جلوه میکنند؛ اما در عمل، ستونهای نامرئی زیست جمعی ما هستند و ما با طغیان علیه آنها در واقع ریشه خودمان را میزنیم.
■ زمانی که جامعه در موج دگرگونی به حرکت درمیآید، معمولاً نخستین چیزی که قربانی میشود «اعتماد» است. اعتماد، مانند هوا، زمانی به چشم میآید که از میان برود. کسانی که به دنبال دگرگونیهای دفعی هستند معمولاً بر این باور هستند که پس از واژگونی نظم موجود، نظمی بهتر بناء خواهد شد؛ اما غافل از این هستند که فرو ریختن نظم قدیم، همیشه با فرو ریختن سرمایه اخلاقی جامعه همراه است: سرمایهای که با آن مردم در برابر یکدیگر مسئولیت میپذیرند، به وعدهها عمل میکنند، از حدود اخلاقی عبور نمیکنند و قانون را نه با اجبار پلیس، بلکه با انضباطی که از وجدانشان میجوشد، رعایت میکنند. اگر این سرمایه از میان برود، حتی در صورت استقرار نظم جدید هم، چیزی استوار نخواهد بود؛ و آیا طی یکصدسال اخیر بوده است؟
■ در چنین وضعی است که مردم احساس میکنند «زمین و زمان بر ضد آنها شده»؛ زیرا ناگهان درمییابند که آنچه به نظر میرسید تغییرپذیر و بیاهمیت است - مثلاً نهاد خانواده، سنتهای کهن محلی، آداب گفتوگو، حرمتگذاری میان نسلها، ساختارهای کهن اداره امور - در واقع همان ستونهایی بودند که جهان ما را سروپا نگه میداشتند. اما دگرگونی با یک تکان شدید، همه را کنار میزند در حالی که نمیتواند جایگزینهای مناسب خلق کند؛ زیرا جایگزینکردن این امور نه کار قانونگذار است و نه کار رهبر سیاسی؛ بلکه کار زمان است، کار تجربههایی که انباشتهشده هستند، و کار آزمون و خطای تدریجی نسلهای گذشته.
■ پس مَثَل جامعهای که گمان میکند با یک جهش میتواند از قید گذشته آزاد شود، مَثَل کسی است که گمان میکند میتواند برای رهایی از دست سایهاش، نور خورشید را خاموش کند. بله میتوان خورشید سنت را خاموش کرد و سایه (الزامات) آن نیز از میان میروند، اما به تبع آن، زندگی نیز در تاریکی فرو میرود.
ادامه در پایین 👇👇
☆ @denkenfurdenken
❤1👏1
📚«عَهدِ جدید»📚
☆ @denkenfurdenken 💠 چرا دگرگونیهای دفعی، جهان را علیه انسان میشورانند؟ 👈 وای به حال آن مردمانی که سنتی به جز سنت انقلاب نداشته باشند... ✍️ بهروز زواریان ■ انسان، به خلاف تصوری که در عصر مدرن از او بر صفحه اذهان حک شده است، موجودی نیست که بر صفحهای…
ادامه از بالا 👆👆
☆denkenfurdenken
■ اسکروتن بارها تأکید کرده است که سنت، حافظه جمعی انسانها است؛ همان چیزی که به فرد میگوید چه کارهایی خطرناک است، چه روابطی مقدس است، چه رفتارهایی جامعه را از هم میگسلد و چه اعمالی بنیانهای اعتماد را دچار فرسایش میکند. وقتی جامعه دچار این دگرگونی وحشتناک میشود، که شده است، نخست این حافظه تاریخی را از دست میدهد؛ و جامعهای بیحافظه دقیقاً مانند فردی میشود که دچار فراموشی است: نمیداند از کجا آمده است، با چه قواعدی باید زندگی کند، چه ارزشهایی را باید پاس بدارد و چه اموری را باید ترک کند؟
■ و در این شراط آشفتگی است که فرصتطلبان سر برمیآورند. همانهایی که در روزهای آرام جامعه توانایی اثرگذاری ندارند، اما در هنگامه بیقاعدگی با وعدهها و شعارها قدرت را به چنگ میآورند. این دگرگونی ناخواسته «دست جامعه را برای بدترینها باز میکند»؛ چراکه در غیاب سنت و قواعد ریشهدار، تنها چیزی که باقی میماند، زورِ عریان است؛ جعبهای سر بسته که نمیدانیم از دل آن چه ظاهر خواهد شد؟
■ از منظر اسکروتن، تغییر، امری ناممکن یا نامطلوب نیست؛ بلکه باید تدریجی، درونی و مبتنی بر تجربه نسلها باشد. تغییر دفعی، مانند بریدن ناگهانی ریشههای درختی کهنسال است. ممکن است چند روزی هنوز ساقههای آن سبز به نظر برسند، اما چون پیوندشان با خاک قطع شده است در نهایت خشک میشوند. جامعه نیز بدون سنت اینگونهه است: شاید در ابتدا احساس رهایی و شور عمومی پدید آید؛ اما به زودی فروپاشی معانی، بیثباتی ارزشها و ازهمگسیختگی روابط انسانی، شیرینی آن شوق اولیه را به تلخی بدل میکند.
■ دگرگونیهای دفعی، در نگاه اسکروتن، شکستن عهد میان نسلها است. نسل گذشته، ذخیرهای از تجربه و خطا است؛ و نسل امروز، نسخه تازهنفس همین تجربه که باید روی گذشته بایستد و به آن بیافزاید و آن را به نسل بعدس بسپارد؛ و اما نسل آینده، وارث این میراث است که خود باید به آن بیافزاید و آن را به نسل بعدی منتقل کند. دگرگونی دفعی، این زنجیر را قطع میکند و نسل حاضر را در برابر وظیفهای مینشاند که برای آن آماده نیست: ساختن جهانی بیریشه. نتیجه، چیزی نیست جز سرگردانی جمعی، گسست تمدنی و احساس دائمی بیپناهبودن و تنهایی در جهان - یک زندگی پوچ و در نهایت یک مرگ بیمعنی در تنهایی.
■ آنچه مردم در چنین لحظاتی تجربه میکنند - این احساس که زمین و زمان علیه آنان متحد شده است - در حقیقت، نتیجه از دست رفتن همان شبکه نادیدهای است که همیشه آنان را حمایت کرده است؛ همان مبنایی که دیده نمیشد اما زندگی روی آن بنیان بناء شده بود. نه جهان دشمن آنان است و نه روزگار کینهجو؛ بلکه خود جامعه است که سپرهای محافظش را به دست خویش کنار زده و اکنون بیدفاع در برابر نیروهایی ایستاده است که پیشتر توسط سنت مهار میشدند.
■ در پایان، غرضم از نوشتن این یادداشت این است که پیام اسکروتن را خیلی روشن منتقل کنم:" اگر به حال و آینده میاندیشیم، باید گذشته را پاس بداریم؛ اما نه بناءِ بر جبر، بلکه بناءِ بر حکمت." ما باید روشن شویم که سنت، دشمن آزادی نیست، بلکه شرط تحقق آن است. و هر جامعهای که این حقیقت ساده را نادیده بگیرد، چه بخواهد و چه نخواهد، دیر یا زود با این واقعیت روبهرو میشود که جهان را نمیتوان طی یک شب از نو ساخت و خوب زندگی کرد؛ - از این جهت که واقعیت خیلی سختتر از این که خودمان بخواهیم، به ما میفهماند. آنچه من فهمیدم اینکه اسکروتن میخواهد بگوید هر تغییر که ریشه در خاک گذشته نداشته باشد، به تشبیه من چون قصر زیبایی بر شنهای روان بناء خواهد شد: قصری که اگرچه در آغاز زیبا به نظر میرسد، اما دیری نمیگذرد با کوچکترین تکان ویران میشود و در شنهای روان فرو میرود. متاسفانه، کاری از دست ما ساخته نیست، جز این که بگوییم حقیقت همین است که هست و اگر جامعه میخواهد به خلاف آن عمل کند، تاوان سخت آن را پرداخت میکند و مگر نکرده است؟! زیرا آنچه امروز میبینیم، نه تماما و کاملا حاصل فعل امروز، بلکه نتیجه تصمیماتی است که در گذشته گرفتهایم؛ پس آنچه امروز میکنیم قطعا فردا و پسفردا و روزهای بعدی ما را خواهد ساخت، در حالی که خوب و بد، جامعه مسئول است و ماحصل افعال خود را برداشت میکند.
☆ برای درک بهتر این مطلب کافی است از خود سوال کنید که کجا هستند کسانی که از صد سال پیش، پس از مشروطه میخواستند به خیال خام خودشان هر بار ما را خوشبخت کنند و هنوز هم تصور میکنند میتوان با گسست از گذشته، کاری را پیش برد؟ من هرگز مخالف تغییر و منکر خطاهای گذشتگان نیستم؛ بلکه فقط واضح میگویم تغییر و تصحیح اگر به آرامی و تدریجی صورت نگیرد، چیزی جز فاجعه در انتظارمان نیست؛ آتش فاجعهای که تَر و خُشک را با هم میسوزاند. دست به دعا برداریم که واقعیت بیش از این سعی نکند به ما بفهماند؛ امیدوارم آن روز نرسد.
☆denkenfurdenken
■ اسکروتن بارها تأکید کرده است که سنت، حافظه جمعی انسانها است؛ همان چیزی که به فرد میگوید چه کارهایی خطرناک است، چه روابطی مقدس است، چه رفتارهایی جامعه را از هم میگسلد و چه اعمالی بنیانهای اعتماد را دچار فرسایش میکند. وقتی جامعه دچار این دگرگونی وحشتناک میشود، که شده است، نخست این حافظه تاریخی را از دست میدهد؛ و جامعهای بیحافظه دقیقاً مانند فردی میشود که دچار فراموشی است: نمیداند از کجا آمده است، با چه قواعدی باید زندگی کند، چه ارزشهایی را باید پاس بدارد و چه اموری را باید ترک کند؟
■ و در این شراط آشفتگی است که فرصتطلبان سر برمیآورند. همانهایی که در روزهای آرام جامعه توانایی اثرگذاری ندارند، اما در هنگامه بیقاعدگی با وعدهها و شعارها قدرت را به چنگ میآورند. این دگرگونی ناخواسته «دست جامعه را برای بدترینها باز میکند»؛ چراکه در غیاب سنت و قواعد ریشهدار، تنها چیزی که باقی میماند، زورِ عریان است؛ جعبهای سر بسته که نمیدانیم از دل آن چه ظاهر خواهد شد؟
■ از منظر اسکروتن، تغییر، امری ناممکن یا نامطلوب نیست؛ بلکه باید تدریجی، درونی و مبتنی بر تجربه نسلها باشد. تغییر دفعی، مانند بریدن ناگهانی ریشههای درختی کهنسال است. ممکن است چند روزی هنوز ساقههای آن سبز به نظر برسند، اما چون پیوندشان با خاک قطع شده است در نهایت خشک میشوند. جامعه نیز بدون سنت اینگونهه است: شاید در ابتدا احساس رهایی و شور عمومی پدید آید؛ اما به زودی فروپاشی معانی، بیثباتی ارزشها و ازهمگسیختگی روابط انسانی، شیرینی آن شوق اولیه را به تلخی بدل میکند.
■ دگرگونیهای دفعی، در نگاه اسکروتن، شکستن عهد میان نسلها است. نسل گذشته، ذخیرهای از تجربه و خطا است؛ و نسل امروز، نسخه تازهنفس همین تجربه که باید روی گذشته بایستد و به آن بیافزاید و آن را به نسل بعدس بسپارد؛ و اما نسل آینده، وارث این میراث است که خود باید به آن بیافزاید و آن را به نسل بعدی منتقل کند. دگرگونی دفعی، این زنجیر را قطع میکند و نسل حاضر را در برابر وظیفهای مینشاند که برای آن آماده نیست: ساختن جهانی بیریشه. نتیجه، چیزی نیست جز سرگردانی جمعی، گسست تمدنی و احساس دائمی بیپناهبودن و تنهایی در جهان - یک زندگی پوچ و در نهایت یک مرگ بیمعنی در تنهایی.
■ آنچه مردم در چنین لحظاتی تجربه میکنند - این احساس که زمین و زمان علیه آنان متحد شده است - در حقیقت، نتیجه از دست رفتن همان شبکه نادیدهای است که همیشه آنان را حمایت کرده است؛ همان مبنایی که دیده نمیشد اما زندگی روی آن بنیان بناء شده بود. نه جهان دشمن آنان است و نه روزگار کینهجو؛ بلکه خود جامعه است که سپرهای محافظش را به دست خویش کنار زده و اکنون بیدفاع در برابر نیروهایی ایستاده است که پیشتر توسط سنت مهار میشدند.
■ در پایان، غرضم از نوشتن این یادداشت این است که پیام اسکروتن را خیلی روشن منتقل کنم:" اگر به حال و آینده میاندیشیم، باید گذشته را پاس بداریم؛ اما نه بناءِ بر جبر، بلکه بناءِ بر حکمت." ما باید روشن شویم که سنت، دشمن آزادی نیست، بلکه شرط تحقق آن است. و هر جامعهای که این حقیقت ساده را نادیده بگیرد، چه بخواهد و چه نخواهد، دیر یا زود با این واقعیت روبهرو میشود که جهان را نمیتوان طی یک شب از نو ساخت و خوب زندگی کرد؛ - از این جهت که واقعیت خیلی سختتر از این که خودمان بخواهیم، به ما میفهماند. آنچه من فهمیدم اینکه اسکروتن میخواهد بگوید هر تغییر که ریشه در خاک گذشته نداشته باشد، به تشبیه من چون قصر زیبایی بر شنهای روان بناء خواهد شد: قصری که اگرچه در آغاز زیبا به نظر میرسد، اما دیری نمیگذرد با کوچکترین تکان ویران میشود و در شنهای روان فرو میرود. متاسفانه، کاری از دست ما ساخته نیست، جز این که بگوییم حقیقت همین است که هست و اگر جامعه میخواهد به خلاف آن عمل کند، تاوان سخت آن را پرداخت میکند و مگر نکرده است؟! زیرا آنچه امروز میبینیم، نه تماما و کاملا حاصل فعل امروز، بلکه نتیجه تصمیماتی است که در گذشته گرفتهایم؛ پس آنچه امروز میکنیم قطعا فردا و پسفردا و روزهای بعدی ما را خواهد ساخت، در حالی که خوب و بد، جامعه مسئول است و ماحصل افعال خود را برداشت میکند.
☆ برای درک بهتر این مطلب کافی است از خود سوال کنید که کجا هستند کسانی که از صد سال پیش، پس از مشروطه میخواستند به خیال خام خودشان هر بار ما را خوشبخت کنند و هنوز هم تصور میکنند میتوان با گسست از گذشته، کاری را پیش برد؟ من هرگز مخالف تغییر و منکر خطاهای گذشتگان نیستم؛ بلکه فقط واضح میگویم تغییر و تصحیح اگر به آرامی و تدریجی صورت نگیرد، چیزی جز فاجعه در انتظارمان نیست؛ آتش فاجعهای که تَر و خُشک را با هم میسوزاند. دست به دعا برداریم که واقعیت بیش از این سعی نکند به ما بفهماند؛ امیدوارم آن روز نرسد.
👏3❤2