بیدلیدن
485 subscribers
1 file
103 links
Download Telegram
[23]

ساقی این بزم‌، بی‌پرواست‌، مستان‌! بعد از این‌
چشم مخمورش به یاد آرید و مستی‌ها کنید



+ یکی از معانی بی‌پروایی، بی‌توجهی و تغافل است.
ساقی این بزم بی‌پرواست: نسبت به ما بی‌توجه است؛ از حال ما غافل است؛ شرابی در کار نیست.

عشقِ بی‌پروا دماغ امتحان ما نداشت‌
ورنه مشت خاک ما هم قابل پرواز بود

یا
حسن بی‌پرواست اینجا، قاصدی در کار نیست‌
نامۀ احوال مجنون طرّۀ لیلا بس است‌



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍65
صبا مزن به غبار فسرده‌ام دامن‌
دماغ حسرت رقصی که من ندارم سوخت‌


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
9👍6🕊1
[24]
طوفانِ غبار عدمیم‌، آب بقا کو؟
دریا به میان محو شد از جوش کران‌ها

+ چند روز پیش دوستی این بیت را برایم فرستاده بود. در نگاه اول درگیر مصرع اول شدم و همچنان از خواندن و فکر کردن به آن لذت می‌برم. هر چیزی که وارد دنیای بیدل شود، رنگ فنا می‌گیرد؛ حتی اگر آن مفهوم «آب بقا» باشد.
+ مرگ نمودی از نیستی است و یک مرحله بالاتر از آن پوسیده‌شدن و خاک‌شدن بعد از مردن است. اما امان از لحظه‌ای که صبارنگی از سر شوخی به غبار فسرده‌ات دامن بزند و رقص غبارت جلوه‌ای از هستی بگیرد!
+ چه چیزی می‌تواند مانع از این هستی موهوم شود؟ بله، آب. غبار با مرطوب‌شدن و نمناک‌شدن دیگر به هر بادی نمی‌رقصد.
+ آب بقای بیدل آبی است که به نیستی او تداوم ببخشد، نه برعکس آب حیات سایرین که تضمین‌‎کنندۀ دو نفس بیشتر باشد.
+ مصرع دوم دریچه‌ای دیگر از مفهوم دریا را به روی مخاطب بیدل باز می‌کند. کران‌ها همان سرزمین غبارها هستند و دریا همان آب‌ بقای مصراع اول؛ اما طوفان غبار عدم ظاهرا قوی‌تر از این آب بقا است.
+ خوانش‌ها و برداشت‌های دیگری هم می‌شود از این بیت داشت؛ مثلا ما طوفان غبار عدم هستیم، پیش ما از آب بقا نگو! اما در این برداشت دیگر خبری از پارادوکس آب بقا نیست.

+ کتاب پیکرم یک موج می شیرازه می‌خواهد
نم آبی فراهم می‌کند خاک پریشان را

+ زندگی عاشق مرگ است، چه باید کردن؟
تشنه‌ی خون خود از آب بقایم کردند
.
.
.


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
10👍5👎1😁1
حیرت‌قفسم، کو اثر عجز و رسایی؟
مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی! (؟)




#بیدل_دهلوی
@bidelidan
🤯6👍32👌1
[25]
هر حرف که آید به لبم نام تو باشد
از نسخهٔ هستی، سبق یاد من این است



+ یکی از معانی سَبَق مقداری از کتاب است که در یک جلسه درس داده شود و با "نسخه" و "حرف" تناسب دارد.
+ "هستی" در اینجا همان "هستی موهوم" است و "یاد" هم خاطره‌ی خیال او یا به عبارتی خاطره‌ی "نیستی" است.
+ اگر "هستی" یک "نسخه" باشد، می‌توان گفت "حرف"‌هایی که به لب می‌آیند استعاره از "نفس‌" هستند.
+ هر نفس‌ یک سبق است.

#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍2
خوش باش که کس مانع آزادگی‌ات نیست
عالم همه راه است گر از خویش برآیی





#بیدل_دهلوی
@bidelidan
18👍3🔥2
[26]
سرمه این مقدار باب التفات ناز نیست
چشم او بر خاکساری‌های ما افتاده است



+ سرمه هم یک نوع غبار، یک نوع خاک است؛ بدون توجه به این نکته تناسب "سرمه" و "خاکساری" به چشم نمی‌آید.

+ به گردی از ره او گر رسی مشو غافل
که التفات نگه‌های سرمه‌سا اینجاست

#بیدل_دهلوی
@bidelidan
6👍4🌚1
دل چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟!
بی روی تو تا خانه‌ی آیینه‌ خراب است


#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍2
خانه‌داری دیگر و صحرانوردی دیگر است
تاب دلتنگی ندارد آن‌که مجنون می‌شود



#بیدل_دهلوی
@bidelidan
4🔥4👍3👎1
Channel photo updated
پردۀ اول:
هرچند کس ندارد فهم زبان تسلیم‌
دست غریقی، آخر، چیزی بگو به دریا
!


پردۀ آخر:
ما بی‌خودان، تظلّمِ حسرت کجا بریم‌؟!
دستِ غریقِ عشق نشد هیچ‌جا بلند



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍5🔥4
[27]
به آهی می‌توانم سازِ تسخیر جهان کردن‌
به دست آورده‌ام سررشته‌ای از تار گیسویش



+ آه ِبلند: موی بلند
آه سیاه: موی سیاه
آهی که در سینۀ من است تاری از گیسوی توست که می‌توان جهان را با آن تسخیر کرد. (به گیرایی گیسوی «او» و دامن‌گیری آه «من» نیز توجه کنید.)
عجب مشبه‌بهی بیدل جان! تو نوتری یا نیما؟! تو نوتری یا نیما و هرچه بعد از نیما؟ تو نوتری!

+ یکی دیگر از لایه‌های تصاویر این بیت که شاید در نگاه اول و در زیر سایۀ معنای کناییِ «ساز چیزی کردن»، جلب توجه نکند، تناسب ساز و تار است. در این تناسب، «آه» جنبۀ موسیقیایی به خود می‌گیرد؛ تاری از گیسوی «او» در دست «من» است؛ تاری که از آن سازی ساخته‌ام و نغمۀ آهی به وسیلۀ آن یا در کنار آن برانگیخته‌ام.



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
11🔥3👍2
[28]
گوهر گره بست از بی‌نیازی
دستی که شستیم از آب دریا


1. چیزی را گره بستن: محکم نگه‌داشتن آن چیز، به‌دست‌آوردن آن.
از کیسه‌بری‌های مکافات بیندیش
ای غنچه گره چند کنی خرده‌ی زر را؟

گره، گرهی است که بر کیسۀ پول می‌زدند؛ گوهر را گره بست: گوهر را حفظ کرد:
آنجا که بود لعل تو جانبخش تکلم
گوهر گره کیسۀ امیدِ لئیم است

و یا شاید گرهی که به آستین می‌زده‌اند:
در بی‌زری ز جبهۀ اخلاق چین گشا
هرچند آستین گره آرد، جبین گشا
یا
چو غنچه ای که شود خشک بر سر شاخی
در آستین امیدم کف دعاست گره

آیا «در گره داشتن» معادل در آستین داشتن است:
در این دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا

2. آیا گوهری که به دست آمده دل نیست؟ دلی که در قطرۀ اشک گره بسته است:
بیدل نجسته است گهر از طلسم آب
نقدی ست دل که در گره اشک بسته‌اند
یا
به رنگ عقد گهر وا نمی‌توان کردن
دلی که در خم زلف تواش گره بستند
یا
معنی دل در خم و پیچ امل گم کرده‌ام
یک گره تا کی به چندین رشته باشد جلوه‌گر

3. همچنین گره‌بستن به معنی قرین‌بودن و همراه بودن است؛ گوهر با آن دستی که از دریا شستیم قرین است، همچنان که خواب با چشم:
غفلت ز سرم باز نگردید چو گوهر
با دیده گره ساخته‌ام خواب گران را

4. گره بستن به معنی قفل کردن و بستن:
ز فسانۀ لبِ خامشِ‌ که رسید مژده به‌گوش ما
که‌ سخن،‌ گهر شد و زد گره به‌ زبانِ سکته‌خروش ما

5. گوهر استعاره از لب است و گوهر از بی‌نیازی گره‌بستن کنایه از خاموشی و نگشودن لب‌ها به منظور تکلم برای اظهار طلب:
صد آبرو به گرهبستن است بیدل ما را
به رنگ موج گهر از فشار لب نگذشتن
یا
قناعتم نکشد خجلت زبان طلب
ز فرق تا قدمم یک گهر حیاست گره
یا
ای قطرۀ گهرشده نازم به همّتت
کز یک گره پل از سر دریا گذشته‌ای

6. گره‌بستن به معنی به‌رشته‌کشیدن مروارید و گوهر است؛ سرِ رشته و شاید بین دانه‌های مروارید را گره می‌زده‌اند:
بیدل به قلزمی که تو غواص فطرتی
گوهر گره به رشتۀ موج سراب داشت
یا
آنقدر بر یأس پیچیدم که امیدی نماند
پای تا سر یک گره شد رشته‌ام از تاب‌ها
یا
تا خموشی نگزینی حق و باطل باقی‌ست
رشته‌ای را که گره جمع نسازد دو سر است
یا
به‌ کارگاه تأمل همان دل است، نَفَس
گره به رشتۀ‌ کارم‌ کم از گهر نبود

7. گوهر گره بستن: شکل گرفتن و درست کردن/شدن گوهر:
یک‌ گهر دل در گره بند و محیط ناز باش
اینقدر می‌خواهد از جمعیتِ اسباب آب

«گوهر گره بست» یعنی گوهرها به‌دست آورد.

8. گوهر را از بی‌نیازی گره بستن: کوتاه کردن رشتۀ آمال به واسطۀ بی‌نیازی و ممکن است «گوهرگره» یک ترکیب واحد باشد به معنی گرهی گوهروار:
ضبط دل در قطع تشویش امل‌ها صنعتی‌ست
چون گهر زین یک گره صد رشته کوته می‌کنم

یک تار یا رشته با هر بار گره‌زدن کوتاه‌تر می‌شود:
سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاری‌ست کز پیچیدگی کردند کوتاهش
یا
چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغ کرد
یک گره میدان نبود این رشتۀ کوتاه را
(این رشته از بس کوتاه بود، مجال یک گره را نداشت)

9. گوهر در گره بستن کنایه از به آرامش و سکون رسیدن است؛ همچنان که گره‌زدن بین مروارید‌های یک عِقد (گردن‌بند) از غلت‌خوردن آنها و احتمالاً اصابت کردنشان به هم جلوگیری می‌کند:
دل بیتاب تا کی رام تسکین باشدم بیدل
محال است این گهر را در گره بستن ز غلتانی

با این اوصاف مصرع اول را می‌توان اینگونه تفسیر کرد: با شستن دست از دریا (بی‌نیازی از خلق) می‌توان به آرامش و سکون رسید.
گوهر نماد سکون است، اما بیدل همیشۀ دغدغۀ غلت‌خوردن آن را دارد:
عالمی چون موج گوهر می‌رود غلتان ناز
پیش پای ما تأمل گر نباشد چاه نیست
یا
همچو موج گهرم عمر به غلتانی رفت
فرصت لغزش پا تا به کجا لنگر داشت
یا
گوهر اشکی که پروردم به چشم انتظار
در تماشای تو از دست نگه غلتید و رفت

10. دست از چیزی شستن: صرف‌نظر کردن از آن، دست از طلب آن برداشتن. بی‌نیاز از آن شدن:
قسمت ز تشنه‌کامی گوهر کباب شد
در بحر نیز دست ز نم شست آب ما
یا
همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من
آب باید شد که آخر دستی از خود شستن است

11. به تناسب گوهر و دریا دقت کنید.
+ گوهر خود قطره‌ی آب گره‌بسته‌ای است.
+ ایهام کنایی "دست از آب دریا شستن" اوج صنعت این بیت است که پارادوکسی زیبا در دل آن نهفته است.

شواهد
حیرت به کار دل گرهی زد که چون گهر
نتوانش نیم‌عقده به صد سال وانمود

سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاری‌ست کز پیچیدگی کردند کوتاهش

ای قطرۀ گهرشده نازم به همّتت
کز یک گره پل از سر دریا گذشته‌ای

شکست آرزو زین بیش نتوان در گره بستن
گران‌جانی ز هر سو بر دل ما زد دل ما را

عمر در ضبط نفس صید رسایی دارد
تا توانی به گره گیر اگر تاری هست

در این دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا



پردۀ آخر:
تا کی چو گهر در گره قطره فسردن
توفان شو و آفاق به یک دیدۀ تر گیر

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5🙏1
Forwarded from واقف لاهوری
ز داغ سوختگان تو، دیدۀ بد دور
تمام شهر چراغان شد و هنوز کجاست

#واقف_لاهوری
@vaghef_lahouri
👍1
[29]
آیینه جز اندیشۀ دیدار چه دارد؟!
گر من به خیال تو نباشم به چه کارم؟!


هرچند که:

عمرها شد در کفِ رنگِ حنا، آیینه است‌
گر نیاید یادت از خون شهیدان‌، چاره نیست‌


+ آیینه در کف (دست) داشتن: آیینه‌دار چیزی بودن؛ رنگ حنا (حنای تو) جلوه‌گر، یادآوار و نشان‌دهندۀ خون شهیدانت است، اما اگر تو به یاد آنها نمی‌افتی چاره چیست؟
حنا به خاطر سرخی و شباهتش به خون بارها ابزار مضمون‎‌سازی عاشقانه‌های بیدل شده است:
به این حنا که گرفته است خون خلق به گردن
اگر تو دست فشانی چه رنگ‌ها که نریزد
یا
خونِ حسرت‌کشتگان در پردۀ رنگِ حناست
دامنِ قاتل بُوَد دستی که سازد یار سرخ



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍1
ke nist
که نیست
شعر: بیدل دهلوی
پرامپت: احمد علیپور
* این قطعه با هوش مصنوعی ساخته شده است.


دل فریبت می‌دهد مخموری و مستی کجاست‌
در بغل تا چند خواهی داشت مینایی که نیست‌
هرچه بینی در جنون‌زار عدم پر می‌زند
گرد ما هم بال می‌ریزد به صحرایی که نیست‌
آن قدر از خودگذشتن‌ها نمی‌خواهد تلاش‌
چشم‌بستن هم پلی دارد به دریایی که نیست‌
در خیال‌آباد امکان از کجا آتش زدند
عالمی را سوخت حیرت در تماشایی که نیست‌

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍3🔥3🌚1💊1
Audio
گردش رنگ
شعر: بیدل دهلوی
پرامپت: احمد علیپور
* این قطعات با هوش مصنوعی ساخته شده‌اند؛ نادرستی در تلفظ برخی از واژگان را بر «او» ببخشایید.

غمم‌، دردم‌، سرشکم‌، ناله‌ام‌، خون دلم‌، داغم‌
نمی‌دانم عَرَض‌گل‌کرده‌ام یا جوهر عشقم‌
گهی صلحم‌، گهی جنگم‌، گهی مینا، گهی سنگم‌
دو عالم گردش رنگم‌، جنون ساغر عشقم‌
نه دنیاعبرت‌آموزم‌، نه عقباحسرت‌اندوزم‌
به هیچ آتش نمی‌سوزم‌، سپند مجمر عشقم‌
چو شمع از گردنم حق‌ّ وفا ساقط نمی‌گردد
در آتش هم عرق دارم‌، خجالت‌پرور عشقم‌
سیاهی می‌کنم‌، امّا برون از رنگ پیدایی‌
غبار عالم رازم‌، سواد کشور عشقم‌



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
3👍1
نُه‌فلک در وسعت‌آبادِ دلِ دیوانه‌ام‌
هست خلخالی که در پای مگس، تنگی کند


+ براتون همچین دل دیوانه‌ای آرزو می‌کنم.



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
🔥93👏2
[30]
مزار کشتۀ تیغ تبسّم عالمی دارد
سحر خندد، غباری هم اگر برخیزد از خاکم‌


برای درک بهتر این بیت باید به رابطه‌های زیر توجه کرد:
1. تیغ و تبسم
2. تبسم و سحر
3. تیغ و سحر
4. سحر و غبار
5. غبار و خاک
6. خاک و مزار


1. تیغ و تبسم
بیدل بارها تبسم را با تیغ قرین کرده؛ تشخیصی که تیغ به دست تبسم داده تا زخم بزند و خون‌ها بریزد:
تبسّمِ که به خون بهار تیغ کشید
که خنده بر لب گل، نیم‌بسمل افتاده‌ست


گل خود حاصل خندۀ غنچه است و تبسم حدی میان غنچگی و گل‌بودن است؛ اینگونه پای «نیم‌بسمل» به این بیت باز شده است؛ تبسم او رگ و ریشۀ گل‌ها را به سخره می‌گیرد:
به چمن ز خون بسمل همه جا بهار ناز است
دم تیغ آن تبسم رگ گل بریده باشد


اما چه نسبتی بین بسمل و نیم‌بسمل و گل و تبسم وجود دارد؟
ریشۀ این تصویر از شباهت زخم و لب شکل می‌گیرد؛ زخم به دهانی مانند است با لبانی گشوده (خندان)؛ ماحصل ضربت تیغ بر بدن، زخمی است شکوفا؛ زخمی که گویی دهانی است که می‌خندد و از اینجا تیغِ تبسم شکل می‌گیرد؛ از طرفی، بسمل‌شدن نتیجۀ زخمِ تیغ است؛ حال برای شکفتن غنچه دو حالت پیش رو داریم؛ گل‌شدن و بسمل‌شدن؛ و وقتی «تو» تبسم می‌کنی این شبه‌گل‌ها زخم‌هایی هستند که دهان باز کرده‌اند نه لبانی گشوده به خنده.
اگر نخواهیم تا این اندازه موضوع را پیچیده کنیم، تبسم او خونریزی است تیغ به‌دست، که تا عمق وجود عاشق رسوخ می‌کند و زخم می‌زند.

شواهد:

چو صبح از دم تیغ تو پای تا به سرم
جراحتی‌ست که دارد تبسمی نمکین

شهید خندۀ زخمم که تیغ همدم اوست
کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست

زخمی که خندد از دم تیغ تبسمت
خون چکیده را چمنِ زعفران کند

دوش با تیغ تبسم رفتی از بزم و هنوز
شور بیرون می‌دهد زخم نمک‌پرورد ما

دم تیغ تبسّم جوهر بالیده‌ای دارد
قدم فهمیده نه تا از دلی گردی نینگیزی

کلهِ چه فتنه شکسته‌ای‌ که ز حرفِ تیغِ تبسّمت
به سحر رسانده دماغ‌ گل‌ لبِ زخمِ خنده‌فروش ما

گذشتن از سر جرأت کمال غیرت ماست‌
نفس، تبسّم تیغ تنک دمی دارد

کس به نیرنگ تبسم‌های خوبان پی‌نبرد
کز دم تیغ حیا خون چه مضمون ریختند

امید ما بهار است از چین ابروی ناز
یارب مباد تیغش بی جوهر تبسم

چون خوشۀ گندم چه دهم عرض تبسم
از خاک پیام‌آور دل‌های دو نیمم


ادامه در پست بعدی


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍2😱1
[31]

چنین که نیک و بد ما به عجز وابسته است‌
قضا به دست حنابسته نقش ما بسته است‌



دست حنابسته چطور دستی است و چه ربطی به سایر تصاویر و مفاهیم این بیت دارد؟
به بیت زیر دقت کنید:
دستِ گل دامنِ بویی نتوانست گرفت
رفت گیرایی از آن پنجه که در بند حناست


گیرایی به معنی گرفتن و برداشتن چیزی است؛ دستی را که تازه حنابسته می‌شود، تا قبل از خشک‌شدن حنا، نمی‌توان به کار واداشت، که جز خرابکاری و حنایی‌کردن، طرفی برنخواهد بست، این هم نوعی فلج شدن، نوعی عجز است، همان عجزی که نیک و بد ما به آن وابسته است؛ قضا نقش ما را به روی دستی حنابسته که توان انجام هیچ‌کاری ندارد، بسته است.

+پی‌نوشت:
اما به گونه‌ای دیگر هم می‌شود مصرع دوم را برداشت و تعبیر کرد؛ قضا با دستی حنابسته، دستی ناتوان، نقش ما را بسته است؛ حتی قضا هم درگیر عجز است.
و از این نکته هم نمی‌توان به سادگی گذشت که «دست حنابسته» دستی است که به ظاهر آراسته ولی در عمل بی‌کارکرد و ناتوان است.

*با تشکر و سپاس از «لیلی» به خاطر گوشزد نکات پی‌نوشت.




+ شرح مفهوم «دستِ گل دامنِ بویی نتوانست گرفت» را در پست شمارۀ 7 بخوانید.

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
4👍4