بیدلیدن
485 subscribers
1 file
103 links
Download Telegram
[20]

جهان‌، جنونِ بهارِ غفلت‌، ز نرگسِ سرمه‌ساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد



تأویل
دیوانه! جنون چیست؟ چیست جنون جز برداشتن مرزها و شورش سلول‌های خاکستری؛ آنی که قلب تمام ادراک را دست می‌گیرد و تمام رودهای دنیا را به جریان مو‌هایت می‌بافد. جنون چیست که تو را به یاد می‌آورم، خویش را خیر.

اشارات
1. در کنار همۀ معانی‌ای که برای جنون سراغ دارید، «بی‌خودی» را هم اضافه کنید.

2. بهار
بهار (با تکرار بیش از 500 بار در غزلیات) یکی از واژگان موردعلاقه و ترکیب‌ساز بیدل است. علاوه‌بر مفهوم فصلِ بهار و «آغاز و تازگی»، در کنار هر اسم یا صفتی که بیاید یادآور بالاترین حد بالندگی آن است؛ اوج تکامل و شکوفایی آن حالت. (نک: واژه‌نامۀ شعر بیدل، اسدالله حبیب) مثلاً «بهارِ حیرت» یعنی اوج، کمال و نهایت حیرت یا «جنونْ‌بهار» (ترکیب اضافی مقلوب) یعنی نهایت و کمال جنون.
«بهارِ راحت» از پاس نفس گل می‌کند بیدل
به رنگ گل ندارم زین چمن سررشتۀ بویی

(بهارِ راحت: اوج و کمال راحت و آسایش)

3- بهارِ غفلت یا بهارْغفلت؟
بیدل «بهار»ِ ترکیب‌ساز را معمولاً در جایگاه مضاف به کار می‌برد؛ مثل: بهارِ حسرت، بهارِ اوراق، بهارِ رنگ، بهارِ اندیشه، بهارِ عافیت، بهارِ اعتبار، بهارِ لغزش، بهارِ غفلت، بهارِ جنون و... گاه به ضرورت وزن (یا هر ضرورتی که جناب شاعرش مصلحت دانسته) ترکیب را مقلوب می‌کند. (در ترکیب مقلوب جای مضاف و مضاف‌الیه عوض می‌شود و سکون جای کسره را می‌گیرد.) در بیت زیر به جای «بهارِ جنون» از «جنونْ‌بهار» استفاده کرده است:
جمعیت از غبارِ هوایِ رمیده است
صبحِ جنونْ‌بهارِ پریشانیِ خودیم


بنابراین احتمال خوانش «بهارْغفلت» ضعیف‌ می‌شود و خوانش درست‌تر «بهارِ غفلت» است که در صورت مقلوب‌شدن «غفلتْ‌بهار» می‌شود نه «بهارْغفلت». از طرفی خوانش «جنونْ‌بهار» هم به‌خاطر خروج از وزن، غیرممکن است؛ پس خوانش درست، احتمالاً «جنونِ بهارِ غفلت» است. (در ادامه نکته‌ای دیگر در مورد «بهارْغفلت خواهم گفت.)

4. مصرع اول یک جملۀ سه‌جزئی با مفعول است؛ پس اصل جمله این‌چنین است: جهان، جنون دارد.
- چه نوع جنونی؟
+ جنون غفلت. جهان جنون غفلت دارد.
- چه‌مقدار غفلت؟
+ کمال، نهایت و اوج غفلت؛ بهارِ غفلت. جهان، جنونِ بهارِ غفلت دارد.
- بسیار خب، اما جنون غفلت چیست؟
+ جنونی برخاسته از غلفت.
- جنون (شوق) داشتنِ غفلت معنی نمی‌دهد؟
+ شاید، ولی از مصرع دوم پیداست که دچار این جنون است نه مشتاق و منتظرش.
- بسیار خب، غفلت چیست؟ غفلت از چی؟ غفلت از کی؟

5. غفلت
بیدل گاه غفلت را در معنی غافل‌بودن، گمراه‌بودن و با بارمعنایی منفی به کار می‌برد:
غفلتِ من کم نشد از سرگذشتِ رفتگان
چون ره خوابیده‌ام، آوازِ پا افسانه است

این غفلت، غفلتی ننگین است:
توبه‌تو در مغز فطرت، ننگِ غفلت چیده‌اند
پنبۀ ‌گوشی که دارد خلق، روپوشِ کری‌ست

کج‌فهمی و نفهمیدن خلق از همین غفلت است:
ملکِ هستی تا عدم لبریز غفلت‌های ماست
گر بفهمد کس، همین دنیاست عقبایی که نیست

گاه هم بار معنایی مثبتی دارد و غفلتی دوست‌داشتنی است که در بیتِ ما هم مراد از آن، همین غفلت است:
غنچه‌سان غفلت ما باعث جمعیت ماست
ورنه بیداریِ گُل، خوابِ پریشانِ گُل است

اینجا غفلت مترادف خواب است؛ غنچه در خواب غنچگی است و گل هم بیدارِ شکوفیدن. (مطلب شمارۀ 7 در باب کمالات غنچه و غنچگی است.)

این غفلتِ مبارک، هم‌معنی «عجز» است:
عجز ما را ترجمانِ غفلتِ ما کرده‌اند
تا همان واماندگی، تعبیرِ خوابِ پا کند

(در مورد عجز اشارۀ 4-1-1 از مطلب شمارۀ 18 را بخوانید.)

غفلتی که نتیجه و ساختۀ حیرت است:
غفلت‌آهنگم، ز ساز حیرت‌ْایجادم مپرس
پنبه تا گوشت نیفشارد ز فریادم مپرس


ساده‌تر بگویم؛ غفلت یعنی اینکه جسمت در جایی باشد، روحت نه؛ مثل خواب. غفلت یعنی بی‌ خود بودن؛ یعنی «بی‌خودی»
رنگم بهار دارد و من در چمن نی‌ام
بیچاره‌ای تظلمِ غفلت کجا برد؟


با این اوصاف غفلت معادل «بی‌خودی»، «نیستی»، یا به عبارتی تغافل از خویشتن است. همچنین خواب هم نوعی از غفلت است که در مصرع دوم پا به میدان تناسب‌ها می‌گذارد.

6- نرگس سرمه‌ساش
نرگس سرمه‌سای او، چشمش است و ایهام دارد:
الف: «سا» از ادات تشبیه است (مخفف آسا) که به صورت پسوند به واژه‌ای اضافه می‌شود (ن.ک: لغتنامه)؛ سرمه‌سا: سرمه‌گون:
یاد نگاه سرمه‌گون، خوانده‌ست بر حالم فسون
مشکل که بیمارِ مرا، برخیزد از بستر صدا

ب: «سا» بن مضارع از مصدر سودن و ساییدن در معنی مالیدن. (؟) سرمه‌سا یعنی با سرمه مالیده و سوده شده. سرمه‌کشیده شده:
به هم‌زبانیِ آن چشمِ سرمه‌سا بیدل
چو میلِ سرمه زبانِ من از بیان، خالی‌ست

اما رابطۀ نرگس سرمه‌سای او با جنونِ بهارِ غفلت چیست؟

[ادامه در مطلب بعدی]
👍41
[ادامۀ مطلب پیشین]

7. بیدل و سرمه
قدما بر این باور بوده‌اند که خوردن سرمه تارهای صوتی حنجره را فلج می‌کند و از کار می‌اندازد؛ به واسطۀ همین باور، «سرمه»، با تکرار بیش از 300 مرتبه در غزلیات بیدل، به عنوان نماد و ابزار «خاموشی»، در خیل واژگان محبوبش جا خوش کرده است:
فریاد که در سرمه نهفتند خروشم
بشکست دل امّا نرسیدم به ترنگی



آری، سرمه در شعر بیدل نماد خاموشی است؛ خاموشی یکی از لازمه‌های حیرت است؛ حیرت، واکنش شخص در رویارویی با زیبایی محض است. نرگس سرمه‌سای او زیباست. زیبایی آن حیرت‌آور است؛ حیرت و سرمۀ پای مژه‌ها، هر دو باعث بهت و خاموشی بیننده می‌شوند. خاموشی جلوه‌ای از نیستی است. نیستی یعنی این که جسمت در این جهان باشد، ولی روحت نه؛ نیستی یک نوع غفلت است؛ غفلت، خود، جنون است و جنون به بارمی‌آورد. جهان، در مواجهه با «نرگس سرمه‌ساش» به جنونِ غفلت دچار است.

8. چرا جهان؟
برخی جهان را مجاز از مردم جهان می‌دانند، اما در مقام این بیت درست نیست. وقتی که شخص به خیال «نیستی» دچار می‌شود، «جهان اعتبار و رنگ» (تعبیر بیدل از دنیای ظاهر) رنگ می‌بازد و آنچه شخص می‌بیند یا، به تعبیر درست‌تر، می‌زید، جهانی از «بی‌خودی» است؛ جهانی در «بی‌خودی».

9. بیدل همین مضمون را در بیتی دیگر تکرار می‌کند:
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتّانت
چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت

مژه‌ها به دیواری پرچینی تشبیه شده‌اند، سرمه‌ای که در پای مژه‌ها کشیده شده به سایۀ این دیوار تشبیه شده است. سایه‌ای که خیلی سنگین و خواب‌آور است؛ (به خاصیت خاموش‌کنندۀ سرمه هم دقت کنید) آنقدر که خود هیچ، حتی خیالش هم جهانی را به خواب فرو‌می‌برد (نک: کلید در باز؛ محمدکاظم کاظمی) (خود هیچگاه در جلوه نیامده است و «حسرت دیدار» است، این خیالش است که هر بار شخص را به «نیستی» می‌کشاند و می‌رهاند). خواب جهان در سایۀ سنگین سرمۀ چشم او همان «جنون بهار غفلت» است.
البته این سرمۀ چشم او که جهان را به خواب فرو می‌برد، تأثیری بر جولان خود چشم‌ها ندارد؛
از سرمه، چشم شوخ تو تمکین‌پذیر نیست
نتوان، به گَرد، مانعِ رم شد، غزاله را


10- ز هر بن مو به خواب نازیم
در «ز هر بن مو» ایهامی هست:
الف) «بن مو» چیزی شبیه به «بن دندان» است، یعنی «تمام وجود» یا «با تمام وجود»:
گر کمان‌دار خیالت در زه آرد تیر را
هر بن مو چشم امیدی شود نخجیر را


ب) منظورش از مو، موی مژگان «او» است و بن موی مژه جایگاه سرمه است؛ مقایسه کنید با «چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت». همچنین بیت زیر:
از یک‌ مژه شوقی که به آن جلوه گشودم
بر هر بن مو حیرتم آغوش دگر داد
یا
تبی در استخوان دارم چو شیری در نیستانی
چنین کز هر بن مو انتظارِ چشم یعقوبم
(موی مژگان است که بنش به چشم وصل می‌شود)

ج) اگر «مخمل ما» را اضافۀ تشبیهی در نظر بگیریم، مو در «هر بن مو» مجاز از تارهای مخمل است. ما مخملی هستیم که هر تار از تارهایمان به خواب ناز رفته است. (در اشارات آتی بیشتر توضیح خواهم داد.)

د) اگر «مخمل ما» استعاره از مژگان «ما» باشد، مو، موی مژگان برهم‌نهادۀ خود است.
شد از ترکِ تماشا خار را هم بسترِ مخمل
به چشمِ بسته، مژگان، دستگاهِ خواب می‌گردد


11. خوابِ ناز
«خواب ناز» هم معادل «خواب سنگین» در شاهد‌مثال اشارۀ 9 است، هرچند اشاره‌ای به نازنینیِ «نرگس سرمه‌ساش» هم دارد و اگر در بیتِ عنوان هم «غفلت» را به معنی خواب در نظر بگیریم، آنگاه «بهارِ غفلت» معادل «خواب ناز» و «خواب سنگین» است.
در این رباطِ کهن، خوابِ ناز برده جهان را
به زیر سایۀ دیوار مایلی که ندارد

12- مخمل ما قماش دارد.
12-1. قُماش در اصل به معنی متاع و جنس، یا رخت خانه است. اما در این بیت ظاهراً به معنی کیفیت جنسِ مخمل است؛ چرا که یکی دیگر از معانی قماش را «خرده‌ریز از هرچیز» دانسته‌اند (ن.ک فرهنگ معین) این خرده‌ریز‌ها، همان پرزها و نخ‌های پارچۀ مخمل هستند که هرچه بیشتر و متراکم‌تر باشند کیفیت بهتری دارند.
مخمل‌صفت اظهارِ قماشی که تو داری
خوابی‌ست که تعبیر نمایی به خیالش


قماش برای مخمل مثل جوهر برای شمشیر است، همچنان که غیاث اللغات معنای آن را «جوهر و صفت» می‌داند. (به نقل از دهخدا) بیدل هم در بیتی سرمه را جوهر تیغ مژگانش می‌داند:
سینه‌چاکیم و خموشی ترجمانِ عجزِ ماست
سرمه باشد جوهرِ تیغت، زبانِ زخم را

(استعارۀ مخمل از مژگان را در نظر داشته باشید.)

قماش داشتن به معنی با‌کیفیت بودن است، به معنی مطلوب بودن:
آگهی از اطلس گردون چه خواهد یافتن
خواب ما هم بی‌قماشی نیست، گر مخمل کنید


مخمل نماد خوش‌قماشی است؛ به تضاد «مخمل» و «بدقماش» در این بیت از واقف لاهوری دقت کنید:
تو که ای شوخ مخمل‌‌اندامی
یار اغیار بدقماش مباش


پس مخمل ما قماش دارد، یعنی مخمل ما مخمل باکیفیتی است؛ با درنظرگرفتن همۀ تناسب‌هایی که بین مخمل و خواب است.

[ادامه در مطلب بعدی]
👍31
[ادامۀ مطلب پیشین]

12-2. مخمل از دو جهت با خواب ارتباط دارد:
الف) به خاطر جنس نرمش، رخت مناسبی برای خواب است.
کافرم گر مخمل و سنجاب می‌باید مرا
سایۀ بیدی کفیل خواب می‌باید مرا


ب) نخ‌های این پارچه همیشه حالتی خوابیده دارند و بیدل، همچنان که جاده را خوابیده‌ای روی دشت می‌داند، مخمل را هم «وجودی» خوابیده می‌داند که حتی در بیداری هم خواب است:
گرد غفلت جوش زد چندان‌که وا کردیم چشم
همچو مخمل بود در بیداریِ ما خواب‌ها


12-3. «مخمل ما» ایهام دارد:
الف) اضافۀ تشبیهی: ما که مثل مخمل هستیم و از هر بن مو (به تناسب مو با تار مخمل هم دقت کنید) در خوابیم.
ب) «مخمل ما» استعاره از مژگان «ما» است؛ استعاره‌ای که به خاطر برهم‌نهاده شدن و به خواب رفتن مژه‌ها شکل گرفته است.
شد از ترک تماشا خار را هم بسترِ مخمل
به چشمِ بسته، مژگان، دستگاهِ خواب می‌گردد

یا
فرش مخمل هم بساط بوریای فقر نیست
چون صف مژگان گشاید محو گردد خواب‌ها

ج) «مخمل ما» استعاره از چشم و مژگان «او» است که «ما» (من و جهان) را به خواب ناز فرو برده است. پس در کنار سرمه‌سایی یکی دیگر از دلایل خواب‌آوری چشم «او» مخمل مژگانش است. انگار که پتوی مخملی از مژه‌های او را به دور خودت پیچیده باشی و به خوابی ناز رفته باشی. در این صورت تناسب بین «مخمل ما» و «بن مو» دیدنی است (چقدر این تشبیه با تشبیه مژه به تیغ تفاوت دارد.):
از ادبگاه خموشی گوش باید وام کرد
سرمه‌گون‌چشمی درین مخمل تکلم می‌کند


د) «مخمل ما» با «بهار» به معنی فصل بهار تناسب دارد و اشاره‌ای به مخمل‌گون بودن طبیعت بهاری است:
صد خوابِ ناز تشنۀ ضبطِ حواسِ توست
بر خویش غنچه گرد و لحافِ بهار پیچ


مگر «بهار»، در بیت عنوان، معنی فصل بهار را هم می‌دهد؟

12- با تفسیری که از بیت داشتیم، «بهار» در کنار «نرگس» ایهام تناسب می‌سازد؛ اما اگر بتوانیم تناسبی بین «فصل بهار» و «خواب» پیدا کنیم، (که می‌توانیم، خوب هم می‌توانیم) ورق کاملاَ بر خواهد گشت. جل‌الخالق! در این صورت «بهارْغفلت» به معنی غفلت یا خوابی بهاری، یا خوابی در بهار، قوت می‌گیرد و ایهام تناسب جای خود را به تناسب محض می‌دهد:
تکلیف هستی‌ام همه خواب بهار داشت
دیوار اوفتاده به سر سایه‌وار بود

یا
می‌برد خواب بهار نازم از یاد خطش
بی فسونی نیست بیدل سایۀ دیوارِ گل

(سایۀ گل همان سرمۀ نرگس است)

13. نرگس معمولاً چشمی بیدار تلقی می‌شود که بعد از باز شدنِ غنچه‌اش دیگر نخواهد خوابید. تضادی که بین این بیداری و خواب‌آلودگی جهان شکل می‌گیرد هم دیدنی است هم اندیشیدنی:
هم چشم نوبهارم خوابم چه احتمال است؟!
دارد غنودن اما تا غنچه‌های نرگس


14. جهان‌، جنونِ بهارْغفلت‌، ز نرگسِ سرمه‌ساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد


شواهد
زبن چمن محروم دارد چشمِ خواب‌آلوده‌ام
بی‌بهاری نیست حیرت، کاش مژگان بشکفد

انتظار ناز استغنانگاهی می‌کشم
کز غبارم سرمۀ چشمِ تغافل می‌کند

هم‌آغوشِ جنونِ رنگِ غفلت دیده‌ای دارم
که برهم بستنِ مژگان چو مخمل نیست خوابش را

شبِ عشرت‌ْغنیمتِ غفلت
مژه گر باز می‌کنی سحر است

غنچه‌سان غفلت ما باعث جمعیت ماست
ورنه بیداری گل خواب پریشان گل است

بیدل از غفلت به تعمیر شکست دل مکوش
در ازل دیوانه‌ای طرح بنایی کرد و رفت

ترک غفلت شاهد اقبال فیض ما بس است
چشم اگر از خواب واشد نیست جز برهان صبح

قماش عرض هستی تار و پود غفلتی دارد
که چون مخمل اگر مژگان گشایی خواب می‌گردد

تا کِی‌ات قلقل‌نوایی‌های آهنگ شباب؟
ای جنون‌پیمای غفلت شیشه واژون می‌شود

چو غفلت غافلیم از غفلت احوال خود بیدل
فراموشی‌، فراموشی به یادکس نمی‌آرد

مپرسید از مآلِ هستیِ غفلت‌سرشتِ من
چو مخمل دیده‌ام خوابی که در خواب است تعبیرش

دل اگر روشن شود غفلت نمی‌گنجد به چشم
آنچه نتوان دید تاریکی‌ست در نور چراغ

جنون بر غفلت بیکاری من رحم کرد آخر
گریبان گر به دست من نمی‌آمد چه می‌کردم؟

به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی
به پیش ناله اکنون می‌برم فریادِ خاموشی

نیست با حسنت مجال گفت‌وگو آیینه را
سرمه می‌ریزد نگاهت در گلو، آیینه را

چون سپند ای دادرس صبری که خاکستر شویم
سرمه خواهد گفت آخر تا چه فریادیم ما

غبارانگیز شهرت نیست وضع خاکسار ما
خروشی داشتم گم کرده‌ام در سرمه‌سایی‌ها

موی سفید کم‌کمت از هوش می‌برد
پیری قماش جامۀ احرام داشته‌ست

حریر کارگه وهم را چه تار و چه پود
قماش ما ز لطافت تمیزفرسا نیست

هجوم اشک اگر نَبْوَد عرق سیلاب می‌گردد
قماش عرض هستی تار و پود غفلتی دارد

جیب هستی قماش رسوایی‌ست
به نَفَس، تار تار خواهم کرد

صد خوابِ ناز تشنۀ ضبطِ حواسِ توست
بر خویش غنچه گرد و لحافِ بهار پیچ

در خیالِ او بهارْافسانه‌ای سرکرده‌ام
باش تا خوابِ گل از تعبیر من پیدا شود

وحشت، همه فرش‌افکنیِ خوابِ بهار است
کو (گو؟) سایۀ گل، پشتِ پلنگی‌ست درین باغ



بیدل دهلوی
احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍51
جنون پروانگی.pdf
708.5 KB
[21]
جنون پروانگی
خوانشی بر بیت:
جنونِ مشربِ پروانه‌ای دارم که از مستی
زند آتش به خویش و صیقل آیینه پندارد




بیدل دهلوی
احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
4👍3🤩1
[22]
دو روزی پیش‌ از این با یار در یک پیرهن بودم
کنون از هر گلم باید کشیدن، منّتِ بویش



اشارات
1

- کدام پیراهن؟
+ پیراهنِ غنچه
- کدام غنچه؟
+ غنچۀ تأمل
- کدام تأمل؟
+ تأملِ خیال
- کدام خیال؟
+ خیال «او»

2. برای درک بهتر زیرساخت این تصویر و ارتباط یار، پیرهن، گل و بو مطلب شمارۀ 7 را که شرح بیت زیر است، بخوانید:
غنچه‌کمین نشسته‌ام دامن بوی‌گل به‌کف
جیب تأمل از هوس ‌گر بدرم تو می‌روی


3. و اینکه: گل‌های دیگر هم غنچه‌هایی بوده‌اند که جیب تأمل را، از هوس، دریده‌اند و لاجرم مالامالِ حسرت‌اند، اما خب بویی و نشانی از «او» دارند.


بیدل دهلوی


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
6😭2👍1
هم‌صحبتیم و ما را از یک‌دگر خبر نیست؛
عنقا چه وانماید گر شد دچار عنقا؟!



بیدل دهلوی


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5🔥3👍1😇1
از دمیدن دانۀ من کوچه‌گرد بی‌کسی‌ست
مشت خاکی داشتم بر سر نمی‌دانم چه شد


+ کوچه به کوچه؛ دانه‌ای بودم بر دهان موری


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
7👍2🕊1
[23]

ساقی این بزم‌، بی‌پرواست‌، مستان‌! بعد از این‌
چشم مخمورش به یاد آرید و مستی‌ها کنید



+ یکی از معانی بی‌پروایی، بی‌توجهی و تغافل است.
ساقی این بزم بی‌پرواست: نسبت به ما بی‌توجه است؛ از حال ما غافل است؛ شرابی در کار نیست.

عشقِ بی‌پروا دماغ امتحان ما نداشت‌
ورنه مشت خاک ما هم قابل پرواز بود

یا
حسن بی‌پرواست اینجا، قاصدی در کار نیست‌
نامۀ احوال مجنون طرّۀ لیلا بس است‌



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍65
صبا مزن به غبار فسرده‌ام دامن‌
دماغ حسرت رقصی که من ندارم سوخت‌


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
9👍6🕊1
[24]
طوفانِ غبار عدمیم‌، آب بقا کو؟
دریا به میان محو شد از جوش کران‌ها

+ چند روز پیش دوستی این بیت را برایم فرستاده بود. در نگاه اول درگیر مصرع اول شدم و همچنان از خواندن و فکر کردن به آن لذت می‌برم. هر چیزی که وارد دنیای بیدل شود، رنگ فنا می‌گیرد؛ حتی اگر آن مفهوم «آب بقا» باشد.
+ مرگ نمودی از نیستی است و یک مرحله بالاتر از آن پوسیده‌شدن و خاک‌شدن بعد از مردن است. اما امان از لحظه‌ای که صبارنگی از سر شوخی به غبار فسرده‌ات دامن بزند و رقص غبارت جلوه‌ای از هستی بگیرد!
+ چه چیزی می‌تواند مانع از این هستی موهوم شود؟ بله، آب. غبار با مرطوب‌شدن و نمناک‌شدن دیگر به هر بادی نمی‌رقصد.
+ آب بقای بیدل آبی است که به نیستی او تداوم ببخشد، نه برعکس آب حیات سایرین که تضمین‌‎کنندۀ دو نفس بیشتر باشد.
+ مصرع دوم دریچه‌ای دیگر از مفهوم دریا را به روی مخاطب بیدل باز می‌کند. کران‌ها همان سرزمین غبارها هستند و دریا همان آب‌ بقای مصراع اول؛ اما طوفان غبار عدم ظاهرا قوی‌تر از این آب بقا است.
+ خوانش‌ها و برداشت‌های دیگری هم می‌شود از این بیت داشت؛ مثلا ما طوفان غبار عدم هستیم، پیش ما از آب بقا نگو! اما در این برداشت دیگر خبری از پارادوکس آب بقا نیست.

+ کتاب پیکرم یک موج می شیرازه می‌خواهد
نم آبی فراهم می‌کند خاک پریشان را

+ زندگی عاشق مرگ است، چه باید کردن؟
تشنه‌ی خون خود از آب بقایم کردند
.
.
.


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
10👍5👎1😁1
حیرت‌قفسم، کو اثر عجز و رسایی؟
مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی! (؟)




#بیدل_دهلوی
@bidelidan
🤯6👍32👌1
[25]
هر حرف که آید به لبم نام تو باشد
از نسخهٔ هستی، سبق یاد من این است



+ یکی از معانی سَبَق مقداری از کتاب است که در یک جلسه درس داده شود و با "نسخه" و "حرف" تناسب دارد.
+ "هستی" در اینجا همان "هستی موهوم" است و "یاد" هم خاطره‌ی خیال او یا به عبارتی خاطره‌ی "نیستی" است.
+ اگر "هستی" یک "نسخه" باشد، می‌توان گفت "حرف"‌هایی که به لب می‌آیند استعاره از "نفس‌" هستند.
+ هر نفس‌ یک سبق است.

#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍2
خوش باش که کس مانع آزادگی‌ات نیست
عالم همه راه است گر از خویش برآیی





#بیدل_دهلوی
@bidelidan
18👍3🔥2
[26]
سرمه این مقدار باب التفات ناز نیست
چشم او بر خاکساری‌های ما افتاده است



+ سرمه هم یک نوع غبار، یک نوع خاک است؛ بدون توجه به این نکته تناسب "سرمه" و "خاکساری" به چشم نمی‌آید.

+ به گردی از ره او گر رسی مشو غافل
که التفات نگه‌های سرمه‌سا اینجاست

#بیدل_دهلوی
@bidelidan
6👍4🌚1
دل چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟!
بی روی تو تا خانه‌ی آیینه‌ خراب است


#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍2
خانه‌داری دیگر و صحرانوردی دیگر است
تاب دلتنگی ندارد آن‌که مجنون می‌شود



#بیدل_دهلوی
@bidelidan
4🔥4👍3👎1
Channel photo updated
پردۀ اول:
هرچند کس ندارد فهم زبان تسلیم‌
دست غریقی، آخر، چیزی بگو به دریا
!


پردۀ آخر:
ما بی‌خودان، تظلّمِ حسرت کجا بریم‌؟!
دستِ غریقِ عشق نشد هیچ‌جا بلند



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍5🔥4
[27]
به آهی می‌توانم سازِ تسخیر جهان کردن‌
به دست آورده‌ام سررشته‌ای از تار گیسویش



+ آه ِبلند: موی بلند
آه سیاه: موی سیاه
آهی که در سینۀ من است تاری از گیسوی توست که می‌توان جهان را با آن تسخیر کرد. (به گیرایی گیسوی «او» و دامن‌گیری آه «من» نیز توجه کنید.)
عجب مشبه‌بهی بیدل جان! تو نوتری یا نیما؟! تو نوتری یا نیما و هرچه بعد از نیما؟ تو نوتری!

+ یکی دیگر از لایه‌های تصاویر این بیت که شاید در نگاه اول و در زیر سایۀ معنای کناییِ «ساز چیزی کردن»، جلب توجه نکند، تناسب ساز و تار است. در این تناسب، «آه» جنبۀ موسیقیایی به خود می‌گیرد؛ تاری از گیسوی «او» در دست «من» است؛ تاری که از آن سازی ساخته‌ام و نغمۀ آهی به وسیلۀ آن یا در کنار آن برانگیخته‌ام.



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
11🔥3👍2
[28]
گوهر گره بست از بی‌نیازی
دستی که شستیم از آب دریا


1. چیزی را گره بستن: محکم نگه‌داشتن آن چیز، به‌دست‌آوردن آن.
از کیسه‌بری‌های مکافات بیندیش
ای غنچه گره چند کنی خرده‌ی زر را؟

گره، گرهی است که بر کیسۀ پول می‌زدند؛ گوهر را گره بست: گوهر را حفظ کرد:
آنجا که بود لعل تو جانبخش تکلم
گوهر گره کیسۀ امیدِ لئیم است

و یا شاید گرهی که به آستین می‌زده‌اند:
در بی‌زری ز جبهۀ اخلاق چین گشا
هرچند آستین گره آرد، جبین گشا
یا
چو غنچه ای که شود خشک بر سر شاخی
در آستین امیدم کف دعاست گره

آیا «در گره داشتن» معادل در آستین داشتن است:
در این دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا

2. آیا گوهری که به دست آمده دل نیست؟ دلی که در قطرۀ اشک گره بسته است:
بیدل نجسته است گهر از طلسم آب
نقدی ست دل که در گره اشک بسته‌اند
یا
به رنگ عقد گهر وا نمی‌توان کردن
دلی که در خم زلف تواش گره بستند
یا
معنی دل در خم و پیچ امل گم کرده‌ام
یک گره تا کی به چندین رشته باشد جلوه‌گر

3. همچنین گره‌بستن به معنی قرین‌بودن و همراه بودن است؛ گوهر با آن دستی که از دریا شستیم قرین است، همچنان که خواب با چشم:
غفلت ز سرم باز نگردید چو گوهر
با دیده گره ساخته‌ام خواب گران را

4. گره بستن به معنی قفل کردن و بستن:
ز فسانۀ لبِ خامشِ‌ که رسید مژده به‌گوش ما
که‌ سخن،‌ گهر شد و زد گره به‌ زبانِ سکته‌خروش ما

5. گوهر استعاره از لب است و گوهر از بی‌نیازی گره‌بستن کنایه از خاموشی و نگشودن لب‌ها به منظور تکلم برای اظهار طلب:
صد آبرو به گرهبستن است بیدل ما را
به رنگ موج گهر از فشار لب نگذشتن
یا
قناعتم نکشد خجلت زبان طلب
ز فرق تا قدمم یک گهر حیاست گره
یا
ای قطرۀ گهرشده نازم به همّتت
کز یک گره پل از سر دریا گذشته‌ای

6. گره‌بستن به معنی به‌رشته‌کشیدن مروارید و گوهر است؛ سرِ رشته و شاید بین دانه‌های مروارید را گره می‌زده‌اند:
بیدل به قلزمی که تو غواص فطرتی
گوهر گره به رشتۀ موج سراب داشت
یا
آنقدر بر یأس پیچیدم که امیدی نماند
پای تا سر یک گره شد رشته‌ام از تاب‌ها
یا
تا خموشی نگزینی حق و باطل باقی‌ست
رشته‌ای را که گره جمع نسازد دو سر است
یا
به‌ کارگاه تأمل همان دل است، نَفَس
گره به رشتۀ‌ کارم‌ کم از گهر نبود

7. گوهر گره بستن: شکل گرفتن و درست کردن/شدن گوهر:
یک‌ گهر دل در گره بند و محیط ناز باش
اینقدر می‌خواهد از جمعیتِ اسباب آب

«گوهر گره بست» یعنی گوهرها به‌دست آورد.

8. گوهر را از بی‌نیازی گره بستن: کوتاه کردن رشتۀ آمال به واسطۀ بی‌نیازی و ممکن است «گوهرگره» یک ترکیب واحد باشد به معنی گرهی گوهروار:
ضبط دل در قطع تشویش امل‌ها صنعتی‌ست
چون گهر زین یک گره صد رشته کوته می‌کنم

یک تار یا رشته با هر بار گره‌زدن کوتاه‌تر می‌شود:
سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاری‌ست کز پیچیدگی کردند کوتاهش
یا
چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغ کرد
یک گره میدان نبود این رشتۀ کوتاه را
(این رشته از بس کوتاه بود، مجال یک گره را نداشت)

9. گوهر در گره بستن کنایه از به آرامش و سکون رسیدن است؛ همچنان که گره‌زدن بین مروارید‌های یک عِقد (گردن‌بند) از غلت‌خوردن آنها و احتمالاً اصابت کردنشان به هم جلوگیری می‌کند:
دل بیتاب تا کی رام تسکین باشدم بیدل
محال است این گهر را در گره بستن ز غلتانی

با این اوصاف مصرع اول را می‌توان اینگونه تفسیر کرد: با شستن دست از دریا (بی‌نیازی از خلق) می‌توان به آرامش و سکون رسید.
گوهر نماد سکون است، اما بیدل همیشۀ دغدغۀ غلت‌خوردن آن را دارد:
عالمی چون موج گوهر می‌رود غلتان ناز
پیش پای ما تأمل گر نباشد چاه نیست
یا
همچو موج گهرم عمر به غلتانی رفت
فرصت لغزش پا تا به کجا لنگر داشت
یا
گوهر اشکی که پروردم به چشم انتظار
در تماشای تو از دست نگه غلتید و رفت

10. دست از چیزی شستن: صرف‌نظر کردن از آن، دست از طلب آن برداشتن. بی‌نیاز از آن شدن:
قسمت ز تشنه‌کامی گوهر کباب شد
در بحر نیز دست ز نم شست آب ما
یا
همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من
آب باید شد که آخر دستی از خود شستن است

11. به تناسب گوهر و دریا دقت کنید.
+ گوهر خود قطره‌ی آب گره‌بسته‌ای است.
+ ایهام کنایی "دست از آب دریا شستن" اوج صنعت این بیت است که پارادوکسی زیبا در دل آن نهفته است.

شواهد
حیرت به کار دل گرهی زد که چون گهر
نتوانش نیم‌عقده به صد سال وانمود

سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاری‌ست کز پیچیدگی کردند کوتاهش

ای قطرۀ گهرشده نازم به همّتت
کز یک گره پل از سر دریا گذشته‌ای

شکست آرزو زین بیش نتوان در گره بستن
گران‌جانی ز هر سو بر دل ما زد دل ما را

عمر در ضبط نفس صید رسایی دارد
تا توانی به گره گیر اگر تاری هست

در این دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا



پردۀ آخر:
تا کی چو گهر در گره قطره فسردن
توفان شو و آفاق به یک دیدۀ تر گیر

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5🙏1
Forwarded from واقف لاهوری
ز داغ سوختگان تو، دیدۀ بد دور
تمام شهر چراغان شد و هنوز کجاست

#واقف_لاهوری
@vaghef_lahouri
👍1