بیدلیدن
484 subscribers
1 file
103 links
Download Telegram
[15]

توفانْ‌نفسْ نهنگِ محیطِ تحیّریم
آفاق را چو آینه درمی‌کشیم ما


تأویل
عشق، مرد را حلولی‌ست از ماهی قرمز کوچک به نهنگ؛ نهنگی که به جرعه‌ای اقیانوسش را سر می‌کشد تا به بی‌کران‌ِ هامونی دچار گردد که مالامال از فسیل ماهی‌های قرمز کوچک است.


اشارات
1. توفان‌نفس یا طوفان‌نفس؟ برخی نسخ این بیت را «طوفان‌نفس» و برخی دیگر «توفان‌نفس» ثبت کرده‌اند.

1-1. توفان واژه‌ای فارسی، و صفت فاعلی از مصدر توفیدن، به معنی «شور و غوغا و فریاد و صدا و غلغله‌ای که از ازدحام مردم و یا جانوران درافتد و غرش و خروش دریا و تندباد و باد شدید و طوفان» (ناظم الاطباء) است.

1-2. طوفان واژه‌ای عربی است و به معنی باران شدید؛ انقلاب سخت هوا؛ سیل و امثالهم است.

1-3.اگرچه تصحیح‌های معتبرتر، «طوفان» را تأیید می‌کنند، اما با توجه به بیت اول همین غزل به نظر می‌رسد «توفان» تناسب بیشتری داشته باشد:
طرح قیامتی ز جگر می‌کشیم ما
نقاش ناله‌ایم و اثر می‌کشیم ما


طرحی که از قیامت در فرهنگ و آموزه‌های اسلامی وجود دارد بیشتر به «توفان» نزدیک است تا «طوفان» (نک: سورۀ تکویر) و از طرفی اثری که نقاش ناله (ارتباط ناله با نفس را مد نظر داشته باشید) خلق می‌کند همین فریاد و غلغله و خروشِ «توفان» است.

1-3-1. در جایی دیگر این «توفان‌نفسی» را به صورت «هویِ نهنگ» آورده است:
خاک می‌لیسد دمِ بی‌دستگاهیْ‌لافِ مَرد
سرمه‌آهنگ است در آبِ تنک هویِ نهنگ


«سرمه‌آهنگی» نیز متضاد توفان‌نفسی و به معنی خاموشی است. به تناسب جوش و خروش با هویِ نهنگ در بیت زیر هم دقت کنید:
جوش‌وخروش عشقیم زیر و بم هوس چیست؟
هر پشّه در طنینش دارد نهنگ‌هویی


1-4. در کتب لغت «نهنگ» به معنی تمساح آمده است، حال آیا این نهنگِ تمساح با ماهی‌ای (حوت) که یونس رو بلعید ادغام می‌شود یا نه؟ اگر نهنگ را وال در نظر بگیریم که مغایر تعریف کتب لغت است، امروزه خروششان توسط دستگاه‌های صوتی ضبط شده است که این مورد هم «توفان‌نفس» بودنشان را تأیید می‌کند. اگر تمساح در نظر بگیریم که طوفانی باقی نمی‌ماند و هرچه هست توفان است. در هر صورت «طوفان‌نفس» هم ثبت شده و از معنی بیت دور نیست؛ به بیت زیر دقت کنید:
کشید شعلۀ دل سر ز جیب اشک آخر
محال بود نهفتن دمِ نهنگ در آب


اشکی که حاصل دم (نفس) نهنگِ دل است، بیشتر به «طوفان» شبیه است تا «توفان».

1-5. برخی از لغویون «طوفان» را (هرچند به اشتباه) معرب «توفان» دانسته‌اند (انجمن آرا و آنندراج، در ذیل توف؛ [به نقل از دهخدا])؛ و بدین‌گونه هر دو گروه معنایی مورد بحث ما در واژۀ «طوفان» جمع می‌شود و شاید این برای بیدلی که ایهام ابزار محبوب اوست خوشایندتر باشد.

2- توفان‌نفس نهنگ: نهنگِ توفان‌نفس؛ نهنگی که نفسش توفان است (دارد)

3- محیط به معنی دریا است و «محیط تحیر» استعاره از آیینه است. این استعاره در بیت زیر به صورت تشبیه آمده است:
موقوفِ جلوۀ ‌گلِ شبنم‌بهارِ توست
جوشِ‌ گهر ز موجۀ دریای آینه


3-1. تشبیه آیینه به دریا چند وجه‌شبه دارد:

3-1-1. آیینه‌ها، بیشتر آیینه‌هایی که از آهن ساخته می‌شدند، موج داشتند و این موج‌داشتن یکی از وجه‌شبه‌های این تشبیه است:
در تماشاکدۀ جلوه که چشمش مرساد
موجِ آیینه زند هر که شود برجا خشک


3-1-2. هر دو آب دارند؛ ترکیب «آب آیینه» بارها در دیوان بیدل تکرار شده است:
چه ممکن است کسی پی برد به شوخی حالم
نشانده است تحیّر به آب آینه جوشم
یا
محیط فیض قناعت که موجش استغناست
چو آبِ آینه، سرچشمه نیست در کارش

3-1-3. زلال بودن و صفا داشتن:
عبرتی می‌خواست مخمور زلال زندگی
آب شد آیینه و از چشم اسکندر گذشت

یا
به وهمِ چشمه، چو آیینه خون مخور، بیدل!
نمی برون نتراویده‌ای، زلال تو چیست؟

(البته که در این انکار، تأییدی است)
یا
دل از فریبِ صفا جمع کن که آخرکار
ز آب، آینه‌ها زیر زنگ می‌آید


4. ارتباط آیینه و تحیر چیست؟
4-1. حیرت یکی از موتیف‌های محبوب بیدل است. انسان متحیر دچار بهت می‌شود و به اصطلاح امروزی خشکش می‌زند. بیدل آیینه و گوهر را نماد این بهت‌زدگی و خشک‌شدن می‌داند، و دلیل آن هم موج‌های ثابت و بی‌حرکت بر روی آنها است:
به کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز
در آب آینه موجی‌ست بی نشیب و فراز
یا
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر
گر گهرم تو ساکنی، گر گذرم تو می‌روی
(برای درک بهتر این بیت روجوع کنید به مقالۀ شمارۀ 6 همین کانال)

4-2. آیینه به چشمی مانند است که هیچ‌گاه پلکش را بر هم نمی‌آورد و این زل‌زدن و خیره‌شدن هم جلوه‌ای از حیرت است؛ حتی اگر مقابلش شخص زشتی باشد چاره‌‌ای جز زل‌زدن نیست:
مرا به حیرت آیینه رحم می‌آید
طرف به این همه زشت و نکو شدن ستم است


همچنین در بیتی دیگر آیینه را برساخته از «چشم تماشا» می‌داند و آن را فاقد نگاه نقادانه (یا چشم‌پوشی کردن) می‌داند:
حیرت آیینه‌ام، با امتیازم کار نیست
صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند


[ادامه در پست بعد]
👍5
[ادامۀ پست قبل]

5. «نهنگِ آیینه» استعاره از جوهر آیینه است. پس در «توفان‌نفس نهنگ محیط تحیّریم» با تشبیهی سر و کار داریم که مشبه‌به‌ آن خود یک استعاره است. این استعاره در بیت زیر به صورت تشبیهی ظریف بیان شده است:
بی تو از هستی من گر همه تمثال دمد
آب آیینه ز جوهر کند ایجادِ نهنگ


5-1. جوهر آیینه چیست؟ دکتر حبیب جوهر آیینه را «موج‌هایی که بر اثر صیقل بر آیینه‌های آهنین پدیدار می‌گردد» می‌داند (نک: واژه‌نامۀ شعر بیدل) اما به نظر می‌رسد بین موج آیینه و جوهر آیینه تفاوت باشد.
5-1-1. موج آیینه بر اثر ناترازی سطح آیینه شکل می‌گیرد و حتی در بعضی از آیینه‌های امروزی که با دستگاه‌های پیشرفته ساخته می‌شوند مشاهده می‌شود؛ اما جوهر آیینه رگه‌هایی از تلألؤ و درخشش سطح صیقل‌خوردۀ آیینه (یا حتی خراش‌های بسیار ظریفی که بر اثر صیقل شکل می‌گرفته‌اند) هستند که بسیار ظریف‌تر و کوچک‌تر از موج آیینه‌اند (باریک‌تر از مو که چه عرض کنم حتی باریک‌تر از کمرِ «او»):
دل شکست اما کسی بر نالۀ ما پی نبرد
موی چینی جوهر آیینۀ فغفور شد

(موی چینی: ترک ظریفی که به روی ظروف چینی می‌افتد)
یا
جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست
ناله را فکر میانت سخت لاغر می‌کند.

(میان: کمر)
یا
این زمان عرض کمال خلق بی تزویر نیست
جوهر آیینه آبی دارد اما زیرکاه


5-1-2. موج آیینه در اثر ناترازی سطح آن شکل می‌گیرد، اما جوهر آیینه از صیقل زیاد و صفای آیینه شکل می‌گیرد:
آیینه به صیقل زن اگر حوصله خواهی
در قلزم تحقیق صفای تو نهنگ است

(قلزم تحقیق، آیینه است و نهنگ، جوهر آن)

5-1-3. همچنین، موج آیینه ثابت است اما جوهر آیینه که تلألؤ است، جلوه می‌کنند و محو می‌شوند:
جوهر آیینۀ من سوخت شرم جلوه‌اش
حیرتی گل‌کرده بودم لیک محو ناز شد


القصه، اگر آیینه را دریا در نظر بگیریم، موجش را موجه‌های (بی‌حرکت) آن و جوهرش را که از دل موج‌ها سر بیرون می‌آورد و محو می‌شود، نهنگش (تمساح یا وال) بدانیم، زیباتر از این است که آن را دریا و موجش را نهنگ فرض کنیم.
البته ابیاتی که گواه بر یکی بودن موج و جوهر باشند هم (حتی بیشتر) یافت می‌شود؛
آگاهی‌ام سراغ تسلّی نمی‌دهد
از جوهر، آبِ آینه‌ام موج‌دار ماند


اما از آنجا که نگاه منِ نوآموز ذوقی-پژوهشی است، اجازه بدهید آنها را متمایز کنیم.

6- سرکشیدن: در این بیت شاهد سرکشیدن آفاق و دریا به وسیلۀ «آیینه»، «نهنگ» و «ما» هستیم که به بررسی هر یک از آنها می‌پردازیم:
6-1. آیینه؛ آیینه که دستگاه عالم بی‌انفعالی شعر بیدل است، سیری‌ناپذیر است و گنجایش پذیرش آفاق را دارد:
همه گر عکس آفاق است، در آیینه جا دارد
بنازم دستگاه عالم بی‌انفعالی را


6-2. نهنگ: نهنگ هم مظهر بلعیدن و سرکشیدن است؛ به نحوی که دریا را به‌جرعه‌ای سرمی‌کشد و خلاص:
دماغِ مشربِ عشاق، قطره‌حوصله نیست
محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب


همچنین کام آن آسیایی است که هیچ دانه‌ای از آن جان سالم به در نخواهد برد:
بیدل از گردون سلامت چشم نتوان داشتن
الوداع دانه گو، کام نهنگ است آسیا


6-3. حال چه می‌شود اگر نهنگی در دل آیینه‌ای باشد؟ نهنگ و آیینه‌ای که هر دو نماد بلعیدن‌اند؟
آیینه عالمی را بی دم‌زدن فرو برد
آغوش سینه‌صافی کام نهنگ دارد
(آغوشِ سینه‌صافی، آیینه است، سینه‌صافی اشاره به صیقل‌خوردن آن دارد و نهنگ همچنان جوهر آیینه است.)

6-4. من: کافی است دچار حیرت شوی و سر در جیب خود فروکنی تا چشمِ ‌به‌هم‌نیامده‌ات مثل آیینه، نهنگی از جوهر (به معانی دیگر جوهر مثل لیاقت، استعداد و... نیز توجه کنید) برون آرد و سربکشد هرچه هست را:
بیدل به جیب خویش فرو برد حیرتم
چشم به هم نیامده کام نهنگ بود


آری نتیجۀ سربه‌گریبان فرو بردن، دریا شدن است:
ز سیر عالم دل غافلیم ورنه حباب
سری اگر به گریبان فرو برد دریاست


این سر به گریبان فروبردن همان خاموشی است:
چو صبح، شور در آفاق می‌توان افکند
به یک نفس‌زدنی گر خموشی‌آموزی


و این خاموشی حاصل «تغافل» است:
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل
آفاق نوشتم به یک انشای تغافل


7. جوهر در مقابل عرَض یک اصطلاح فلسفی است که اگرچه در بیت اصلی این مقاله مورد نظر نیست (چرا که واژۀ جوهر در آن ذکر نشده)، اما در ابیات شاهد مثال ممکن است به صورت ایهامی در لایه‌ای از لایه‌های معنی حضور داشته باشد.

[ادامه در پست بعد]
👍42
[ادامۀ پست قبل]

شواهد
زین عرض جوهری‌ که درآیینه دیده‌ایم
خط بر جریده‌های هنر می‌کشیم ما
و
طرف دیدۀ خونبار نگردی، زنهار!
اشک چون آینه شد کام نهنگ است اینجا
و
عالمی را می‌برد حسرت فرو
این نهنگ تشنه دریا می‌کشد
و
عرض کمال رونق بازار ما شکست
جوهر ز آب آینه موج خطر کشید
و
طلسم حیرتم و یک‌نفس قرارم نیست
به آبِ آینۀ دل سرشته‌اند مرا
و
در چارسوی دهر گذر کرد خیالت
لبریز شد از حیرت آیینه دکان‌ها
و
شمع، سامانِ نگه در همه اعضا دارد
بیدل از حیرت آیینۀ ما هیچ مپرس
و
سرتاسر آفاق یک آغوش عدم داشت
جز هیچ نگنجید دراین تنگ فضا هیچ
و
هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بندد
بدزدم در خود آغوشی که بر آفاق در بندد
و
انفعال هستیِ آفاق را آیینه‌ام
هرکه روتابد ز خود با من مقابل می‌شود
و
تا کی چو گهر در گره قطره فسردن
طوفان شو و آفاق به یک دیدۀ تر گیر
و
تو هم خاموش شو بیدل که من از یاد دیداری
به دوش حیرت آیینه می‌بندم فغان‌ها را
و
حیرت، کفیلِ پر زدنِ گفت‌وگو نشد
شادم که آبِ آینه‌ام شعله‌خو نشد
و
ملک آفاق گرفتیم و گدایی باقی‌ست
پادشاهیم اگر کنج مزاری گیریم
و
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را



بیدل دهلوی
احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍4
[16]
تکمیلی مطلب شمارۀ 15


نهنگ / تمساح/ وال

در مقالۀ پیشین (اگر بتوان نام مقاله را بر این فرسته‌ها گذاشت) بعد از تذکر بجای یکی از همراهان کانال (نامش را نمی‌دانم؛ اما هرچه هست مبارک است) به صورت مختصر و از طریق ویرایش فرسته، معنای لغوی «نهنگ» را در مصرع «توفان‌نفس نهنگ محیط تحیریم» توضیح دادم؛ اما تعمق در این واژه هم خالی از لطف نیست.

1- نهنگ: نهنگ در کتب لغت‌ فارسی، نام دیگر (نام فارسیِ) تمساح است (تمساح خود عربی و جمعش تماسیج است.) این تعریف برهان قاطع (واژه‌نامه‌ای که 24 سال قبل از تولد بیدل و در سرزمین زادگاه او، هندوستان تألیف شده است.) که «و گویند بیضه در کرانۀ آب و در زیر ریگ نهد» کافی است تا هرگونه شک و تردیدی از «تمساح» بودن آن، لااقل در نزد لغویون، بردارد؛ چرا که وال‌ها پستاندار و تماسیج تخم‌گذارند. چند نمونه از این نهنگ به نقل از لغت‌نامۀ دهخدا:

یشک نهنگ دارد دل را همی شخاید ترسم که ناگوارد کایدون نه خرد خاید. رودکی. ز فرزند بر جان و تنت آزرنگ تو از مهر او روز و شب چون نهنگ. بوشکور. تیر تو از کلات فرود آورد هزبر تیغ تو از فرات برآرد نهنگ را.دقیقی. جهان را مخوان جز دلاور نهنگ بخاید به دندان چو گیرد بچنگ.فردوسی. ز خون یلان سیر شد روز جنگ به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ.فردوسی. ور ایدونکه ایدر بجنگ آمدی به دریا به کام نهنگ آمدی.فردوسی.

2- وال (بال یا بالین): واژه‌ای فارسی است و با توجه به تعاریف کتب لغت همان است که امروز نهنگش می‌نامند. وال واژه‌ای مترادف (جز جمل‌البحرِ عربی) نداشته است و توضیح لغویون از آن صرفاً جملات توصیفی است. از جمله:
ماهی بزرگی باشد که کشتی را فروبرد. (لغت فرس اسدی). نوعی از ماهی فلوس‌دار بود. (غیاث اللغات) (برهان قاطع). ماهی که پولک آن درشت باشد. (فرهنگ خطی) (از فرهنگ نظام). نوعی از ماهی بزرگ فلس‌دار. (ناظم الاطباء).
به رحل همت بر من عطا فرستد شاه
که کرگدنش نتابد نه نیز ماهی وال

(غضایری درگذشتۀ 426)

3. تمساح: واژۀ تمساح به همین معنی امروزی نیز در کتب لغت و متون نظم و نثر فارسی استعمال شده است:
[تمساح] نهنگ بُوَد. (لغت فرس اسدی)؛ تساچه و نهنگ. ج، تماسیح. (ناظم الاطباء)؛ جانوری است مانند سوسمار تناور، درازدم. چهار دست‌و‌پایش کوتاه است. بر روی سر و پشت تا پایان دم او سپر استواری است مانند سپر سنگ پشتان که از پشیزهای شاخی فراهم آمده و بخشی از آن پوسته به بخش دیگر پیوسته است. ج، تماسیح. (از المنجد)
آن پیل مست انگیخته و زدست شست آویخته
با بحر دست آمیخته تمساح پیچان بینمش
(خاقانی)
یا
تراست اکنون برکوه پیچش تنین
چنانکه بودت در بحر یازش تمساح

(مسعودسعد)


4- ادغام وال و تمساح در نهنگ: امروزه در زبان فارسی «نهنگ» در معنای «وال» استعمال می‌شود؛ چنانکه دکتر معین در این باره می‌نویسد:
بعضی تمساح را مرادف با نهنگ دانسته‌اند درصورتی که نهنگ اسم عام پستانداران عظیم‌الجثه دریایی است. (فرهنگ فارسی معین)

پرسش اینجاست که از چه زمانی «نهنگ» معنای «وال» گرفت.

استاد مجتبی مینوی (شاید) اولین نمونۀ تغییر این استفاده را از سوی مترجمان تورات و انجیل در عهد فتحعلی‌شاه قاجار دانسته که در کتاب حزقیال نبی «تنّین» عبری را نهنگ یا اژدها برگردانده‌اند در حالی‌که مترجمین انگلیسی آن را Walle ترجمه کرده‌اند و معادل وال است. (ماهی وال یا بال؛ مجلۀ یغما سال اول دی ۱۳۲۷ شماره ۱۰ (پیاپی ۱۰)

با توجه به تاریخ حکومت فتحلی‌شاه قاجار (1212 تا 1250 ق) می‌توان حدس زد این ترجمه حدود 79 تا 117 سال بعد از مرگ بیدل صورت گرفته است. از آنجا که این اشتباه را افرادی مرتکب شده‌اند که از فضلای زمانه بوده‌اند نیز می‌توان حدس زد که در آن زمان چقدر استعمال نهنگ به معنی وال رایج بوده است؛ از طرفی می‌توان گفت با توجه به اینکه یک واژه یک‌شبه و یک‌ساله و یک‌باره تغییر ماهیت نمی‌دهد، در زمان بیدل استعمالی جز «تمساح» هم داشته است.

5- نهنگ در شعر بیدل: «نهنگ» در شعر بیدل (بر اساس آمار گنجور) 45 بار به کار رفته است و تصاویری که بیدل از آن ارائه کرده است گاه به تمساح و گاه به وال و گاه به هر دو نزدیک است:

5-1. ابیاتی که توصیف آنها از «نهنگ» بیشتر به «تمساح» شبیه است:
به قلزمی که فتد سایۀ بناگوشت
گهر به رشته کشد خارهای پشت نهنگ
(خار به‌پشت‌داشتن توصیف تمساح است)
یا
ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
(وال در خشکی هیچ‌گونه زیستی ندارد،‌ برعکس تمساح)
یا
کنار امن مجویید از آن محیط که موجش
ز جیب خود به در آرد سر نهنگ و گریزد
یا
خاک می‌لیسد دم بی‌دستگاهیْ‌لاف‌ مرد
سرمه‌آهنگ است در آب تنک هوی نهنگ
(وال در آب تنک به گل می‌نشیند)

[ادامه در مطلب پسین]
👍4
[در ادامه‌ی مطلب پیشین]

5-2. ابیاتی که توصیف آنها از «نهنگ» بیشتر به «وال» شبیه است:
قناعت ساحل امن است افسون طمع مشنو
مبادا کشتی درویش در کام نهنگ افتد

(تعریف اسدی از وال را متبادر می‌کند: ماهی بزرگی باشد که کشتی را فروبرد. [لغت فرس])
یا
بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت
فکر ساحل می‌تراشد کشتی از کام نهنگ

(تمساح کوچک‌تر از آن است که بخواهد به کشتی آسیبی بزند. توصیف زکریای قزوینی از شکار بچه‌وال در کتاب آثارالبلاد از زبان شخصی به نام «عذری» در قرن پنجم هجری، گواهی بر نزدیکی این بیت به وال است: «... [بچه‌وال زخمی] چنان به اضطراب و جنبش می‌آید که گاهی دم او به کشتی خورده، باعث برگشتن آن می‌شود.)
یا
به یاد نیستی رو تا شوی از زندگی ایمن
به آسانی برون نتوان ز کام این نهنگ آمد
(بیرون آمدن از کام نهنگ شما را به یاد یونس نمی‌اندازد؟)
یا
تو ناخدای محیط غرور باش که من
ز جیب خوبش فرورفته‌ام به کام نهنگ
(آیا اشاره‌ای به یونس ندارد؟)
یا
ای شمع عافیتکدۀ تسلیم نیستی‌ست
کشتی‌نشینِ کام نهنگ خودیم ما
(آیا اشاره‌ای به یونس ندارد؟)
یا
کشید شعلۀ دل سر ز جیب اشک آخر
محال بود نهفتن دم نهنگ در آب
(دم وال است که در آب فواره می‌کند)
یا
آیینه به صیقل زن اگر حوصله خواهی
در قلزم تحقیق صفای تو نهنگ است
(این وال است که در زلالی و صفای دریا شنا می‌کند نه تمساح)
یا
عالمی را می‌برد حسرت فرو
این نهنگ تشنه دریا می‌کشد

یا
رسوایی موهوم گریبان در ننگ‌ست
زین بحر نه ماهی نه نهنگم که برآیم

یا
دماغ مشرب عشاق قطره‌حوصله نیست
محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب

یا
دل به آفت واگذار و ایمن از توفان برآ
بر کنار این کشتی از هول نهنگان می‌رسد


6- جالب است که شاعر مضمون‌پردازی مثل بیدل حتی یکی بار با «وال» مضمون سازی نکرده است (لااقل در غزلیاتش که من امکان جست‌وجو داشتم) و به احتمال زیاد مضمون‌های خود را از «وال» با همان واژۀ «نهنگ» بیان کرده است.

7- کلیدی که در عزل بیدل نیست.
تناسب یونس و وال می‌تواند کلیدی برای درک بهتر این مطلب باشد.
در باب یونس «در انجیل متی آمده است که یونس سه شبانه‌روز در شکم وال بود،‌و در این مورد در عربی به جای وال یا تنین (لفظ عبری) لفظ حوت استعمال شده، اما یونس را در عربی ذوالنون نیز لقب داده‌اند، یعنی صاحب نون، و نون معادل حوت است، و بنابراین هر دو به معنی وال می‌شود..» (مینوی؛ منبع پیشین)
با استناد به همین سخن استاد مینوی، ابیات زیر که بر اساس سیر تاریخی مرتب شده‌اند،‌ گوهی بر کاربرد «نهنگ» به معنی «وال‌»اند:

هیچ دانستی که با یونس در این دریا چه کرد
کاو رفیق و مونس او بود در بطن نهنگ
(عبدالقادر گیلانی، قرن پنجم؛ [پدر بیدل نامِ عبدالقادر را، به سبب ارادتش به این صوفی بر او نهاد])
و
مستغرق نعیم وی‌اند اهل هنگ و هوش
از غم نجات‌یافته چون یونس از نهنگ
(سوزنی سمرقندی،‌ قرن ششم)
و
ماهی نهنگ‌وار به حلقش فرو برد
چون یونسش دوباره به صحرا برافکند

(خاقانی، قرن ششم)
و
در این دریای بی‌مونس دلا می‌نال چون یونس
نهنگ شب در این دریا به مردم‌خوار می‌ماند

و
رسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ
منتشر گردیم اندر بو و رنگ

(مولانا،‌ قرن هفتم)
و
همچو یوسفشان برآر از چاه تنگ
همچو یونسشان امان بخش از نهنگ

(حکیم نزاری، قرن هفتم)
و
زندان تنگ خاک به یوسف حواله شد
کام نهنگ را تن یونس نواله شد

(محتشم کاشانی، قرن دهم)
و
قسم خورده نهنگش بر گواهی
مقرر شد بر آبش بی گناهی

زبان شد جمله تن، ماهی سخن گفت
نخوردم یونس؛ اندر انجمن گفت

(ملا مسیح؛ منظومه رام و سیتا، شاعر هندی و معاصر بیدل )
و
بس یونس روشن‌دلی کورا نهنگ عشق خورد
بس یوسف گل‌پیرهن در چاه در زندان عشق

(فیض کاشانی، قرن یازدهم)

نهنگ بحرشکافم و لیک یونس‌وار
نشانده کشتی دوران به سینۀ حوتم

(نورعلیشاه،‌ قرن دوازدهم)

کو نهنگی که به دم در کشدم چون یونس
چند چون کرم بر این پیلۀ هستی بتنم

(آشفتۀ شیرازی، قرن سیزدهم)

8- باید توجه کرد که درک و دریافت قدما از وال و نهنگ و تمساح بیشتر بر اساس شنیده‌ها بوده و به همین دلیل نباید انتظار توصیفی دقیق از آنها داشت.

9- القصه، در فرهنگی که سلیمان و جمشیدش ادغام می‌شود چه ایرادی دارد که «نهنگ» از «تمساح» شروع شود،‌ به «وال» آمیخته گردد و در نهایت خود را از خباثت «تمساح» برهاند؟



بیدل دهلوی

احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5👍5
[17]

عضوعضوم حسرت دیدار می‌آرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست


تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.


اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده است و 44 مرتبه از این تکرار به «حسرت دیدار» اختصاص دارد که اگر بخواهیم بررسی مفهومی انجام دهیم این آمار به مراتب بیشتر خواهد شد.

1-1. یکی از وجوه حسرت دیدار، همان سنت ادبی و فرهنگی-مذهبی «لن‌ترانی» و حسرت جمعی دیدار حق است که در بسیاری از نگرش‌های دینی-عرفانی، حسرتی ابدی است:
در وصل هم ز حسرت دیدار چاره نیست
با عشق طالعی‌ست که ما آزموده‌‌ایم
یا
جهان به حسرت دیدار می‌زند پر و بال
ولی چه سود که رفع حجاب خوی تو نیست

1-2. بیدل به حسرت دیدار دیگری نیز دچار بود؛ عشق/اردات به «شاه‌کابلی»، نظیر عشق/ارادت مولانا به شمس. «شاه‌کابلی» برای او همان بود که «شمس» برای مولانا. بیدل سه مرتبه و در سه برهۀ زمانی مختلف با او دیدار کرد؛ دیدارهایی که خیلی کوتاه بودند و هربار بدون اینکه از عطش وجودش کاسته شود، شاه‌کابلی غیب می‌شد و بیدل می‌مانند و خارخار جلوه‌‌ای و حسرت و حسرت:
آن خارخار جلوه که ماییم و حسرتش
در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت

یا
می‌سوخت دلِ منتظر از حسرت دیدار
دامن زدی آخر به چراغان امیدم


ماجرای بیدل و شاه‌کابلی را به صورت نظر (کامنت) به این مطلب افزوده می‌شود.

2. میوۀ بادام تا زمانی که روی درخت است، پوسته‌ای سبز رنگ دارد؛ این پوسته بعد از چیدن بادام و گذر چند روزۀ زمان خشک می‌شود و از میوه جدا می‌گردد؛ به همین دلیل بیدل درخت بادام را به شخصی تشبیه کرده است که هزاران چشم برای دیدار دارد، اما این چشم‌ها در زیر پوست (پلک - پوسته) قرار دارند و صرفاً دیدگانی‌اند که حسرت دیدن را در پی دارند. بادام بدون این پوسته شبیه چشمی است با خیرگی و بهت دائمی، برای همین از آن به چشم حیران تعبیر می‌کند.

3. تحلیل بلاغی بیت: به‌بارآوردن به معنی ثمر و میوه دادن است؛ این عبارت فعلی از لحاظ ادبی در جایگاه استعارۀ فعلیه قرار دارد که با امتداد آن در استعارۀ «حسرت دیدار» (استعارۀ مکنیه از میوۀ بادام و تعبیری بیدلانه از چشم)، «عضوعضو» (استعارۀ مکنیه از شاخه‌های یک درخت) و «من» (استعارۀ مکنیه از درخت) عنصر تخیل را پررنگ می‌کند. این تخیل در مصرع دوم در قالب یک تشبیه و دو استعارۀ دیگر به اوج می‌رسد؛ «نخل بادامم» (تشبیه)، «چشم حیران» (استعارۀ مکنیه از میوۀ بادام) و «پوست» (استعارۀ مکنیه از پوستۀ بیرونی و سبز رنگ میوۀ بادام). همچنین «پوست» در ارتباط با «من» مجاز از پلک است که خودبه‌خود ایهامی به‌وجود می‌آورد. کنایۀ «سراپا» در ارتباط با درخت استعاره از شاخ و برگ است که این هم ایهامی دیگر است. شبکه‌های معنایی «عضو، سر، پا،‌ چشم و پوست؛ بار (ثمر)، نخل و بادام؛ و دیدار و چشم» بخش دیگری از فرم این بیت را تشکیل می‌دهند. در «حسرت» و «به بار آوردن» تضادی ظریف (حتی بیشتر از تضاد، پارادوکس) است و در کنار همۀ این‌ها باید نگاه و کشف شاعرانۀ بیدل را که در قالب یک «تشیص» بیان شده است اضافه کرد.

4. چشم حیران زیر پوست: در «ساختار زبانی» این عبارت پارادوکسی هست که قابل تأمل است. حیرت همواره با بهت و خیرگی همراه است و چشمی که زیر پلکِ برهم‌نهاده (پوست) است نمی‌تواند این خیرگی و بهت را داشته باشد. به هرحال این پلک برهم‌نهاده صرفاً برای این است که طوفان اشک جهان را ویران نکند و مانعی در برابر حیرت عاشق نیست:
عاشقان در حسرت دیدار سامان کرده‌اند
پردۀ چشمی که دارد شور طوفان زیر پوست

5. زیر پوست چشم‌داشتن عضوعضو بدن: ارتباطش را با نخل بادام شرح دادم؛ اما در ارتباط با «من» ایماژی شگفت‌انگیز می‌سازد که بیان‌کنندۀ شدتِ اشتیاق است؛ چنین تصور کنید که در زیر پوستِ انگشت، دست، پا، پشت سر و ... هم چشم‌هایی باشد که اشتیاق دیدار «او» را دارند؛
شب حسرت دیدار توام دام کمین شد
هر ذره ز اجزای من آیینه‌نگین شد

حتی داغی که در دل است خود «چشم مجنونی» است که حسرت دیدار دارد:
داغ هم در سینه‌ام بی حسرت دیدار نیست
چشم مجنون نقش پا بوده ست هامون مرا
(هامون در مصرع دوم استعاره از سینه (دل) است، نقش پا (پای یار) استعاره از داغ است که در عین حال به «چشم مجنون» هم تشبیه شده است. همچنین به نقش جای پای یار در چشم مجنون نیز دقت کنید.)

6. بیدل در دو غزل «زیر پوست» را به عنوان ردیف به کار برده است و کاربرد این عبارت به همین دو غزل ختم می‌شود:
بس‌که دارم غنچۀ شوق تو پنهان زیر پوست
رنگ خونم نیست بی‌چاک ‌گریبان زیر پوست

و
بس‌که راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست
یک‌قلم چون آبله ‌گشتیم عریان زیر پوست

شواهد این مطلب را در دیدگاه‌ها (کامنت‌ها) ارسال می‌کنم.



بیدل دهلوی
احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍64
[18]

بیدل! غمِ آوارگیِ دیر و حرم چند؟!
آن راه‌ که دور از بر خویش است، بلد گیر



تأویل
زنده باد مرگ! اما هراسم از وزش باد است که غبارم به نسیمی برنینگیزد و تو پنداری منم.


اشارات
1. برای درک بهتر «دیر و حرم» به مطلب شمارۀ 15 همین کانال رجوع کنید.

2. در کتب لغت معانی مختلفی ازجمله: آغوش، کنار،‌ سینه، نزد، خاطر و خاطره، بلندی و ارتفاع، روی،‌ سر، بلندتر، پهنا، تن و بدن، ثمر و میوه، وطن، مسکن، تا (به فاصلۀ / به مسافت)، علیه و به‌ضرر، بهره و سود و ... برای «بر» ذکر شده است که در ادامه به بررسی لایه‌هایی معنایی این واژه در بافت بیتِ عنوان می‌پردازیم.

3. «بر» مخفف «بَرنده» است و به صورت پسوند به کار می‌رود؛ مثل باربر، پیامبر، دلبر و راهبر. (لغتنامۀ دهخدا) در اینجا یک بازی زبانی با واژۀ راهبر (راه + بر) صورت گرفته است؛ (راه – بر) راهی که از بر خویش دور است. راهبری که صرفاً راه است بدون این که حرکتی در سفرش باشد. راهی که «برنده‌ای» (بلدی) ندارد و به جایی نمی‌رسد؛‌ راهی که اصلاً قرار نیست رفتنی داشته باشد که به «آوارگیِ دیر و حرم» کشیده شود، راهی که خود، منزل است و افتادگی‌اش دلیل:
منزل ما جادۀ ما، خضر ما افتادگی
نیست ممکن بیدل از تسلیم سر دزدیدنم


این راهبر (راه+بر) مترادف «بلد» در ادامۀ بیت است.

4. در مصرع دوم ایهامی وجود دارد:
الف: راهی را که از بر خویش دور است به عنوان راهبر انتخاب کن
ب: در راهی که از بر خویش دور است، برای خود راهبری انتخاب کن

4-1. راهی را که از بر خویش دور است، به عنوان بلد انتخاب کن:
راه نماد خاکساری، ازپاافتادگی، افتادگی، پایمالی و زمین‌گیری است، به همین دلیل، خود هم راه است،‌ هم راهبر:
سراغ منزل مقصد ز خاکساران پرس
کسی چو جاده در این دشت راهبر نبود

(خاکساران ایهام دارد: الف: انسان‌های خاکسار. ب: راه که خاکسار است)
یا
شوق می‌باید، زپاافتادگی‌ها هم عصاست
خضر راهی گر نباشد، جاده رهبر می‌شود

(به تناسب ازپاافتادگی و جاده دقت کنید.)

جاده به علت پایمال شدن و متمایز شدن، خود نشان‌دهندۀ مسیر است و همین موضوع می‌تواند زیرساخت این تصویر باشد.

4-1-1. چرا افتادگی؟
افتادگی نماد «عجز» است و عجز یکی از موتیف‌های محبوب بیدل. حال، عجز چیست؟
عجز، ناتوانیِ همان «هستی موهوم» در برابر «هستی مطلق» است (نیستی). راه با افتادگی و پایمال‌شدنش نمادی از عجز است، پس می‌تواند، دلیل و راهبر باشد. اجازه بدهید این فنا و نیستی را با نمادی دیگر روشن‌تر کنیم. در سنت ادبی ما «خورشید» نماد حق و حقیقت است و در فرهنگ شعری ما کورِ کوردلی مثل «خفاش» توانایی ادراک و دیدن آن را ندارد؛ خفاش با آن وجهۀ منفی و منفورش، در گذر از منشور اهل فنا، وجودی عزیز می‌یابد که چشمش به‌واسطۀ عجز دلیل و راهبرِ رسیدن است. راهبری که راه خانۀ خورشید را می‌شناسد و می‌شناساند؛ راهبری به دلیل عجزش در روز نه توانایی‌اش در شب؛ چراغی از خاموشی:
از چراغ دیدۀ خفاش می‌گیرم بلد
تا سراغ خانۀ خورشید پیدا می‌کنم

(تشبیه دیدۀ خفاش به چراغ، به خاطر دید در شب، با جهان‌بینی «عجز» بیدل منافات دارند. دیدۀ خفاش نه به‌خاطر دید در شب، که به خاطر ناتوانی‌اش در دید روزانه به چراغ تشبیه شده است. چراغی روشن از خاموشی در هستی‌ای گداخته در نیستی. برای درک بهتر این مطلب رجوع کنید به گزارش بیت «هستی و نیستی چو شمع پرتوی از خیال توست / با شب من تو آمدی با سحرم تو می‌روی» در مطلب شمارۀ 12)

آری، «نیستی» یعنی عجز و ناتوانیِ تو، وقتی که او هست؛ ‌همچون نیستی چشم خفاش در حضور خورشید؛ همچون زمین‌گیری ابدی راه:
تا به مقصد بلدم گشت زمین‌گیریِ عجز
همه‌جا پیش‌تر از سعیِ رسیدن، رفتم


4-2. در راهی که از بر خویش دور است، بلدی انتخاب کن
تحقیق در گرو تسلیم است؛ راه تحقیق به کوتاهی و در عین حال به درازای سر تا زانو است؛ راهی که راهبرش «تسلیم» است. در این حالت «بر» می‌تواند به معنی سر و سینه باشد و راهی که از سر و سینه دور است راه زانوست؛ زانوی تحقیق و تأمل در خیال او.
ای قاصد تحقیق ز تسلیم مدد گیر
هر چند رهت تا سر زانوست، بلد گیر
و
چه مقدار آگهی بر خویش چیند قطره از دریا
خیالت راست تحقیقی که ممکن نیست تقلیدش

همچین این راه می‌تواند، راه سر تا زمین‌گیریِ سجده باشد:
خضرِ توفیق، بلد می‌باید
جبهه تا سجده، رهِ همواری‌ست

جالب است اگر بدانید خود راه، سری است که بر سجده نهاده شده است:
من و نشو و نمای سرکشی؟ حاشا! معاذالله!
نهال جاده‌ام یک سجدۀ هموار می‌رویم!


به هرحال تسلیم، راهبری مطمئن است و راهی که او در پیش می‌گیرد، اگر کام نهنگ هم باشد،‌ ایمن و مطمئن است:
امن است هرکجا سر تسلیم رهبر است
زین وضع فال گیر و به کام نهنگ زن



[ادامه در مطلب بعدی]
👍41
[ادامۀ مطلب قبلی]

5- اظهار نیاز به راهبر دلیل آوارگی نَفَس است و رسیدن به مقصد در بی‌رهبری است (در این معنی، «بر» همان «برندۀ» راه است؛ همان راهبر):
رهرو اینجا در پی رهبر پریشان می‌شود
گر لبِ اظهار نگشایی نَفَس آواره نیست

یا
عاشق به عزم مقصد، محتاج راهبر نیست
پروانه در ته بال مکتوب نور دارد

یا
معنیْ آزاد است اما سطرها زنجیر پاست
ما ز کوری این‌قدر در بند رهبر مانده‌ایم


7- راهی که بیدل در پیش رو دارد، راهی معمولی نیست، مسیری خاص و برخاسته از نگاهی شاعرانه است؛ راهِ رفتنِ از خود؛ راه ازخودرفتن؛ همچنان‌که شرر راه خود را روشن می‌کند و از خود می‌رود:
چون شرر دیده‌وران می‌گذرند از سر خویش
این عصا راهبرِ مقصد اعمی نشود

در این تعبیر، «دور از بر خویش» به معنی بی‌خودی است («بر» در این تفسیر، به معنی ذهن و خاطر است)؛ همچنین در خویش هم ایهامی وجود دارد: الف) خویش با مرجع ضمیر راه. ب) خویش با مرجع ضمیر تو (نهاد جمله). البته در هر دو معنی، «بی‌خودی» مستفاد می‌شود و باید توجه کرد که در جهان‌بینی بیدل یک «خویش» وجود دارد که باید از آن وحشت (چه در معنی پریشانی، چه ترس) داشت، و همین وحشت است که می‌تواند راهبر راه باشد:
رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس
سیل چون مطلق‌عنان شد سیر دریا می‌کند

جولان پریشانیِ بی‌خودی، جرس‌وار، به هرجایی که بخواهد راهبری می‌کند:
چو فریاد جرس ماییم و جولان پریشانی
به هر راهی که خواهد بی‌خودها می‌برد ما را


اگر بی‌خودی راهبر باشد یک لغزش پا (لغزش مستانه) معادل طی‌کردن راه صد مطلب است:
در بیابانی که سعی بی‌خودی رهبر شود
راه صد مطلب به یک لغزیدن پا سر شود

بی‌خودی با «باتویی» همراه می‌شود. خود را از «خود» تهی می‌کنی برای سرشاری از «او». در این بی‌خودی، نشئۀ خیال نرگس خمّار «او» رهبر است:
مستانه می‌روم ز خود و نشئه، رهبر است
گویا به یاد نرگس خمّارت آمدم


رفتن از خود، مسیر انتخابی بیدل است؛ چرا که راه رسیدن به «او» تنها از این طریق طی می‌شود. نمی‌شود خاطرت به «خود» مشغول باشد و از خیال گردش چشمش به مکاشقۀ عالم‌های دیگر بپردازی:
گر خیال گردش چشم توام رهبر شود
چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود


8. هرچه هست در خیال اوست؛ خیال او؛ خیال او. این خیال آن‌قدر دلپذیر و حقیقی است که بنگِ خیال‌پرور را خضر راهش می‌داند:
فضل اگر رهبر بود اوهام انوار هداست
ابر رحمت خضر می‌رویاند از صحرای بنگ


شاید غرق خیال او شدن معنای واقعی تسلیم‌شدن باشد؛ تسلیم‌شدن نمودی از نیستی است؛ در نیستی آنچه برجاست خیال او و خاموشی محض «خود» است؛ لب‌گشودن، حتی به شکرانۀ این خیال و نیستی هم برهم‌زنندۀ آن است:
لب‌گشودن انحراف جادۀ تسلیم بود
شُکر هم گر راهبر شد، شکوه‌پرداز آمدیم


هرچقدر که عاشق خاموش است، عشق خروش است. خروش، شیری که بیشۀ‌ «خودی» را به آتش «بی‌خودی» می‌کشاند؛ خروشی که پیکر «خودی» را ذوب می‌کند و در «او» حل می‌کند:
می‌خروشد عشق و از هم می‌گدازد پیکرم
نعرۀ شیرْ این نیستان را به آتش رهبر است


9- «خاموشی» یکی از جلوه‌های «ضبط نَفَس» در دیوان بیدل است؛ همان که قبل از مرگ، «خود» را به «او» می‌رساند؛ همان نیستی مقدس:
در عالمی که ضبط نفس راهبر شود
بی‌مرگ بنده را به خدا می‌توان رساند

(سوای عقیده به جهان پس از مرگ، بیدل مرگ را به دلیل خاموشی و از جنب‌و‌جوش افتادن سبب تحقق نیستی و رسیدن به «او» می‌داند.)

نقطۀ مقابل «ضبط نفس» هم بر قفایش رفتن است؛ و بدا رهبرا که جولان این دو دم باشد:
عمری‌ست در قفای نفس، هرزه می‌دویم
بر ما رهی نگشت از این راهبر سپید

در قفای نفس رفتن خود یعنی «بی‌تابی»، یعنی جنبیدن در حضور او. همچنان که بی‌تابی پروانه ممکن است آتش شمع را خاموش کند، بی‌تابی شخص ممکن است بزم «نیستی» را برهم بزند:
بیدل از ضبط نفس مگذر که در بزم حضور
شمع را گل می‌کند بی‌تابی پروانه‌ات
(یکی از معانی «گل‌کردن»، خاموش‌کردن آتش است.)

10. در محضر او باید خفاش بی‌جنب‌و‌جوش باشی؛ باید راه‌زمین‌گیر باشی و هر گونه جنبشی، چه به پرواز، چه در حد یک تپش، برهم زنندۀ این نیستی است و مقصدش هیچ‌جاست:
گر به پرواز و گر از سعیِ تپیدن رفتـم
رفتم اما همه‌جا تا نرسیـدن رفـتـم

یا
تپیدن ره ندارد در تجلی‌گاه حیرانی
توان گر پای تا سر اشک شد نتوان چکید اینجا

یا
ادبگاه وفا آن‌گه پرافشانی چه ننگ است این
تپیدن خاک بر سر کرد آخر بسمل ما را


آری، اهل فنا چنین‌اند، حتی اگر جنبشی داشته باشند تنها لغزشِ (نه جنبش) مستانۀ (مستی = بی‌خودی) اشک‌واری است بر آن صورتِ موهومِ هستیِ موهم‌تر:
افسونِ روانی، بلدِ جرئتِ ما نیست
اشکیم ز ما لغزش مستانه طلب کن

11. ماشاالله به نیستی! نام خدا به افتادگی!
گفت در هر صورتی نام خدا افتادگی
تخم اقبالم ز فیض سجده خواهد همتی


12. شاهدمثال‌های بیشتر را در دیدگاه‌ها (کامنت‌ها) مطالعه کنید.



بیدل دهلوی
احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍41
[19]
پوست بر تن، انتظار مغز معنی می‌کشم
آخر این جلدی‌ که می‌بینی‌ کتابم می‌کند



تأویل
خوشه‌های پرپشت هلاکت بر ساقه‌های بلند وهم؛ وه! چه شوره‌زار پربرکتی‌ست مزرع من!


اشارات
1. ظاهراً زیرساخت تصویر بر اساس یک تشبیه صورت گرفته است؛ «من» به «کتاب». تناسبی بین پوست و جلد و کتاب هست. برای ساختن جلد کتاب از مقوا استفاده می‌کردند و لایه‌ای گاه از پوست (چرم) روی این مقوا می‌کشیدند. برداشت اول (برداشت سطحی) از این بیت اینچنین است که مثل کتابی که از صفحات خالی صحافی شده باشد، پوست و جلدی دارم که همین پوست و جلد بالاخره مرا به معنا خواهد رساند.

2. قبل از مصرع اول یک «ای عجب» فرض کنید و «کتابم» را با «هلاکم» جایگزین کنید. آری، «پوست بر تن داشتن» با رسیدن به «مغز معنی» منافات دارد. پوست بر تن داشتن کنایه از زنده‌بودن است و این با اندیشۀ نیستی‌گرایی بیدل در تعارض است. برای درک بهتر این مطلب اجازه بدهید «معنا»ی مطلوب بیدل را که در انتظار آن است بررسی کنیم.

3. معنی‌ای که مد نظر بیدل است، منحصربه‌فرد است و جز او از هیچ‌کسی نمی‌توانی آن را بشنوی و در هر کتابی هم یافت نمی‌شود. بیدل این معنی را از «کتاب خامشان» آورده است و برای شنیدنش گوشی دیگر لازم است:
گوش پیدا کن که بیدل از کتاب خامشان
معنی‌ای کز هیچ‌کس نتوان شنود آورده است


خاموشی نه این که به معنی صرف حرف‌نزدن باشد؛ خاموشی معادل نفس‌نکشیدن است؛ خاموشی یکی از پیوسته‌های حیرت و جلوه‌ای از «نیستی» است. اگر در مقابل آیینه بایستی و ابراز وجود کنی، غبار نفست آیینه را تار می‌کند:
خامشی آیینه‌دار معنی روشن‌دلی‌ست
نیست بیدل چاره از پاس نفس آیینه را


این خاموشی معادل تأمل است:
ز بحث شورش دریا نبازد رنگ تمکینت
چو گوهر گر بفهمی معنی درس تأمّل را


تأمل هم در کنار خاموشی جلوه‌ای دیگر از «نیستی» است. از نظر بیدل این خاموشی و تأمل و حیرت، «بی‌خودی»‌های موقتی هستند که در حالات خاص به شخص عارض می‌شوند و به وسیلۀ «هستیِ موهوم»اش منقطع می‌شوند:
به هر دشت‌ودر از خود می‌روی و باز می‌آیی
تو قاصد نیستی تا عرصه‌ها هرسو دوانندت


بیدل خاموشی‌ای می‌خواهد که منقطع نشود؛ نیستی‌ای ابدی که درمان زخم زندگی است؛ مرگ:
جز مرگ نیست چارۀ آفاق زندگی
چون زخمِ شیشه‌ای که گداز التیام اوست

یا
بی مرگ به مقصد چه خیال است رسیدن؟
من عزم دلی دارم و دل دیر و حرم نیست

یا
خیال زندگی دردی ست بیدل
که غیر از مرگ درمانی ندارد

یا
زندگی عاشق مرگ است چه بایدکردن؟
تشنۀ خون خود از آب بقایم کردند


4. اما با چه زیرساختی می‌توان از تصویر «کتاب شدن» به «مردن» رسید. بیدل از ده سال قبل از مرگ خویش، محل دفنش را در صحن خانه‌اش مشخص کرده و گوری فراهم آورده بود. آیا «این جلدی که می‌بینی» همان مزار ازپیش‌آمادۀ او نیست که قرار است «معنای نیستی»اش (جنازه‌اش) را در بر بگیرد؟ (این تعبیر و تفسیر، تا اینجا، کاملاً ذوقی است، چون اطلاعاتی در مورد سال سرودن این غزل، لااقل برای من، در دست نیست.) در این صورت، گور، پشت و رو و عطفِ جلد کتاب است، جنازه که نمودی از نیستی است، معنی کتاب است، و سنگ قبر هم که نام شخص بر آن حک می‌شود، عنوان و روی جلد کتاب است.

5. اگرچه مورد دیگری از تشبیه صریح (نه غیرصریح) قبر به کتاب در دیوان بیدل نیست (لااقل در جست‌وجوی من) اما تشبیهات مشابهی هست که می‌توانند این تفسیر را تأیید کنند. مثلاً تشبیه سنگ مزار به لوح. بیدل بارها به‌جای عبارت «سنگ مزار» از اضافۀ تشبیهی «لوح مزار» استفاده کرده است:
خط پیشانی از صبح قیامت نسخه‌ها دارد
بخوانید آنچه نتوان خواند زین لوح مزار امشب

در این بیت هم‌زمان دو تشبیه به کار رفته است؛ در تشبیه اول «خود» (یا هر شخص دیگر) را به قرینۀ خطوط پیشانی به «کتابی در باب صبح قیامت» (نسخه = کتاب) تشبیه کرده است و در مصرع دوم «تن» را به «قبر» و خطوط پیشانی را نوشته‌های روی سنگ قبر می‌داند. حتی در این بیت بعید نیست لوح را مجازاً به معنی کتاب به کار برده باشد. (لوح در کتب لغت به معنی کتاب نیامده است؛ بلکه تخته‌ای است که بر روی آن می‌نویسند.)

چند نمونۀ دیگر از لوح مزار:

بعد مردن هم ز خاک من گرانجانی نرفت
از دل سنگین همان لوح مزارم کرده‌اند
یا
زندگی مخموری رطل گرانی می‌کشد
سنگی از لوح مزار خود کنون بر سر زدم
یا
در دبستان جهان ازبس‌که درس غفلت است
خلق چون لوح مزار از نقش عبرت ساده‌اند

[ادامه در مطلب بعد]
👍3👌1
[ادامۀ مطلب قبل]

6. در مثنوی «عرفان» بیدل یک بیت هست که شباهت زیادی به تفسیر ما دارد:
جزو دیگر هم از شکنجۀ خاک
کرد عزم عروج عالم پاک


به هر یک از ورق‌های کتاب «جزو» می‌گفتند و «شکنجه» یا «قید» به دستگاهی گفته می‌شد که دو لایۀ فلزی داشت؛ کتاب را در میان آن گذاشته و محکم می‌بستند تا ورق‌هایش تاب بر ندارد. (ر.ک: اصطلاحات نسخه‌پردازی در دیوان بیدل دهلوی؛ حمیدرضا قلیچ‌خانی)
در این بیت دانه (که نماد انسان است) مثل کتابی در «شکنجۀ» خاک (قبر) قرار گرفته است و در انتظار عروج عالم پاک است.

7- پوستی (چرمی) بر جلد کتاب؛ من و شما شاید سرسری نگاهی به این پوست بیندازیم و بگذریم، اما شاعر مضمون‌یاب ظریفی مثل بیدل قطعاً به اصل پوست نگاه می‌کند؛ زمانی این پوست بر بدن حیوانی بوده است و کنون به «مغز معنی» دست یافته است. این پوست بدون هلاک شدن آن حیوان چگونه می‌توانست کتاب شود؟ پس عبارت «بر تن» کاملاً بمنظور و با بار معنایی ویژه‌ای در این مصرع آمده و «ای عجب» را پر بیراه اضافه نکردیم.

8- «انتظار» مغز معنی می‌کشم: یافتن «هستی مطلق» در «نیستی»، خالی از پارادوکس نیست؛ لااقل پارادوکسی در ساحت زبان. بیدل انتظار را «قلمرو بی‌حاصلی» می‌داند اما اگر به دنبال «امید رسایی» است آن را در همین قلمرو جست‌وجو می‌کند:
امید در قلمرو بی‌حاصلی رساست
از هر چه هست بگسل و در انتظار پیچ

پر واضح است که امید رسای «قلمرو بی‌حاصلی» چگونه‌ امیدی است؛ امیدی در بی‌امیدی:
نقش قدم ز خاک‌نشینان حیرت است
امید نیست، واسطۀ انتظار ما


با این توصیف اگر نگاهی مثبت به «انتظار» و «کتاب‌بودن» داشته باشیم؛ نگاهی جز «نیستی» (توضیح این قسمت دشوار است؛ چگونه بگویم؛ دید مثبتی به کتاب داشته باشیم) اصلاً بیدل را نشناخته‌ایم؛ چرا که نسبتی بین کتاب و معنی نیست:
جاهل از جمع کتب صاحب معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را

یا
عالَم معنی شدیم و داغ جهل از ما نرفت
ساخت بیدل علم‌های بی‌عمل ما را کتاب


این نوع نگاه به کتاب قبل از بیدل هم در سنت ادبی ما بوده است. چند نمونه از مولانا:
که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی
بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب‌ها

یا
گر تو کتاب‌خانه‌ای، طالب باغ جان نه‌ای
گرچه اصیلکی ولی، خواجه تو بی اصولکی
یا
بی‌حرف سخن گوی که تا خصم نگوید
کاین گفتِ کسان است و سخن‌های کتابی
یا
آفتاب شاه در برج عتاب
می‌کند روها سیه همچون کتاب
یا
تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل دوبیتی آموخته شد

9- کتاب یا کتابه: با این تفسیر، در «کتاب» ایهام تبادری به «کتابه» است؛ «کتابه به عبارتی گفته می‌شد که بر روی مقابر می‌نوشتند. بیت زیر از واقف لاهوری است:
کتابه کنیدش به لوح مزارم
پس از مرگ آید اگر زو کتابه


10. در نهایت دقت کنیم که «هلاک‌شدن»، «مردن» و «نیستی» در اندیشۀ بیدل بار معنایی مثبتی دارند و با جایگزینی «هلاکم می‌کند» به‌جای «کتابم می‌کند» صرفاً کوشیدم فرم شعر را بهتر بشناسیم؛ فرمی که اصل تشبیه را شباهت «من» به «حیوانی زنده» می‌داند که با مرگ به «معنا» می‌رسد؛ نه تشبیه به«کتابی خالی» که بر او چیزی خواهند نوشت.

11. قسمتی از کتاب «اصطلاحات نسخه‌پردازی در دیوان بیدل دهلوی» را در دیدگاه‌ها (کامنت‌ها) بارگذاری می‌کنم؛ با توجه به حجم زیاد این اصطلاحات در دیوان بیدل، مطالعۀ آن از اهمیت زیادی برخوردار است.

شواهد
بعد مردن هم ز خاک من گرانجانی نرفت
از دل سنگین همان لوح مزارم کرده‌اند

جریده رقم اعتبارها خاک است
تو هم خطی به سر لوح این مزار نویس

قناعت کن ز نقش این نگین‌ها
به آن نامی که بر لوح مزار است

عبرت و سیر سواد نسخۀ هستی
نقش دگر این لوح مزار ندارد

در نسخه مرگ است گر انصاف توان یافت
تا علم فنا نیست همان بحث و همان بحث

عنقا به وهم، مصدرِ آثار زندگی ست
ای کاش نیستی دهد از هستی‌ام سراغ

مریض عشق تدبیر شفا را مرگ می‌داند
ز بیم سوختن حیف است اگر آتش در آب افتد

علاج زندگی بی‌نیستی صورت نمی‌بندد
چو زخم صبح دارم در عدم امید بهبودی

دمی فراهم شیرازۀ تأمل باش
کتاب معنی‌ات اجزا شد از دلایل جمع

اهل معنی یک‌قلم در ضبط اسرار خودند
موج ممکن نیست بیرون آرد از گوهر زبان

لبِ حیرت‌بیانِ نسخۀ راز
چنین گردید درس معنی آغاز

ما نفهمیدیم کاینجا نام هستی نیستی است
از بنای هر عمارت بود خندان ریختن



بیدل دهلوی
احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍54
[20]

جهان‌، جنونِ بهارِ غفلت‌، ز نرگسِ سرمه‌ساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد



تأویل
دیوانه! جنون چیست؟ چیست جنون جز برداشتن مرزها و شورش سلول‌های خاکستری؛ آنی که قلب تمام ادراک را دست می‌گیرد و تمام رودهای دنیا را به جریان مو‌هایت می‌بافد. جنون چیست که تو را به یاد می‌آورم، خویش را خیر.

اشارات
1. در کنار همۀ معانی‌ای که برای جنون سراغ دارید، «بی‌خودی» را هم اضافه کنید.

2. بهار
بهار (با تکرار بیش از 500 بار در غزلیات) یکی از واژگان موردعلاقه و ترکیب‌ساز بیدل است. علاوه‌بر مفهوم فصلِ بهار و «آغاز و تازگی»، در کنار هر اسم یا صفتی که بیاید یادآور بالاترین حد بالندگی آن است؛ اوج تکامل و شکوفایی آن حالت. (نک: واژه‌نامۀ شعر بیدل، اسدالله حبیب) مثلاً «بهارِ حیرت» یعنی اوج، کمال و نهایت حیرت یا «جنونْ‌بهار» (ترکیب اضافی مقلوب) یعنی نهایت و کمال جنون.
«بهارِ راحت» از پاس نفس گل می‌کند بیدل
به رنگ گل ندارم زین چمن سررشتۀ بویی

(بهارِ راحت: اوج و کمال راحت و آسایش)

3- بهارِ غفلت یا بهارْغفلت؟
بیدل «بهار»ِ ترکیب‌ساز را معمولاً در جایگاه مضاف به کار می‌برد؛ مثل: بهارِ حسرت، بهارِ اوراق، بهارِ رنگ، بهارِ اندیشه، بهارِ عافیت، بهارِ اعتبار، بهارِ لغزش، بهارِ غفلت، بهارِ جنون و... گاه به ضرورت وزن (یا هر ضرورتی که جناب شاعرش مصلحت دانسته) ترکیب را مقلوب می‌کند. (در ترکیب مقلوب جای مضاف و مضاف‌الیه عوض می‌شود و سکون جای کسره را می‌گیرد.) در بیت زیر به جای «بهارِ جنون» از «جنونْ‌بهار» استفاده کرده است:
جمعیت از غبارِ هوایِ رمیده است
صبحِ جنونْ‌بهارِ پریشانیِ خودیم


بنابراین احتمال خوانش «بهارْغفلت» ضعیف‌ می‌شود و خوانش درست‌تر «بهارِ غفلت» است که در صورت مقلوب‌شدن «غفلتْ‌بهار» می‌شود نه «بهارْغفلت». از طرفی خوانش «جنونْ‌بهار» هم به‌خاطر خروج از وزن، غیرممکن است؛ پس خوانش درست، احتمالاً «جنونِ بهارِ غفلت» است. (در ادامه نکته‌ای دیگر در مورد «بهارْغفلت خواهم گفت.)

4. مصرع اول یک جملۀ سه‌جزئی با مفعول است؛ پس اصل جمله این‌چنین است: جهان، جنون دارد.
- چه نوع جنونی؟
+ جنون غفلت. جهان جنون غفلت دارد.
- چه‌مقدار غفلت؟
+ کمال، نهایت و اوج غفلت؛ بهارِ غفلت. جهان، جنونِ بهارِ غفلت دارد.
- بسیار خب، اما جنون غفلت چیست؟
+ جنونی برخاسته از غلفت.
- جنون (شوق) داشتنِ غفلت معنی نمی‌دهد؟
+ شاید، ولی از مصرع دوم پیداست که دچار این جنون است نه مشتاق و منتظرش.
- بسیار خب، غفلت چیست؟ غفلت از چی؟ غفلت از کی؟

5. غفلت
بیدل گاه غفلت را در معنی غافل‌بودن، گمراه‌بودن و با بارمعنایی منفی به کار می‌برد:
غفلتِ من کم نشد از سرگذشتِ رفتگان
چون ره خوابیده‌ام، آوازِ پا افسانه است

این غفلت، غفلتی ننگین است:
توبه‌تو در مغز فطرت، ننگِ غفلت چیده‌اند
پنبۀ ‌گوشی که دارد خلق، روپوشِ کری‌ست

کج‌فهمی و نفهمیدن خلق از همین غفلت است:
ملکِ هستی تا عدم لبریز غفلت‌های ماست
گر بفهمد کس، همین دنیاست عقبایی که نیست

گاه هم بار معنایی مثبتی دارد و غفلتی دوست‌داشتنی است که در بیتِ ما هم مراد از آن، همین غفلت است:
غنچه‌سان غفلت ما باعث جمعیت ماست
ورنه بیداریِ گُل، خوابِ پریشانِ گُل است

اینجا غفلت مترادف خواب است؛ غنچه در خواب غنچگی است و گل هم بیدارِ شکوفیدن. (مطلب شمارۀ 7 در باب کمالات غنچه و غنچگی است.)

این غفلتِ مبارک، هم‌معنی «عجز» است:
عجز ما را ترجمانِ غفلتِ ما کرده‌اند
تا همان واماندگی، تعبیرِ خوابِ پا کند

(در مورد عجز اشارۀ 4-1-1 از مطلب شمارۀ 18 را بخوانید.)

غفلتی که نتیجه و ساختۀ حیرت است:
غفلت‌آهنگم، ز ساز حیرت‌ْایجادم مپرس
پنبه تا گوشت نیفشارد ز فریادم مپرس


ساده‌تر بگویم؛ غفلت یعنی اینکه جسمت در جایی باشد، روحت نه؛ مثل خواب. غفلت یعنی بی‌ خود بودن؛ یعنی «بی‌خودی»
رنگم بهار دارد و من در چمن نی‌ام
بیچاره‌ای تظلمِ غفلت کجا برد؟


با این اوصاف غفلت معادل «بی‌خودی»، «نیستی»، یا به عبارتی تغافل از خویشتن است. همچنین خواب هم نوعی از غفلت است که در مصرع دوم پا به میدان تناسب‌ها می‌گذارد.

6- نرگس سرمه‌ساش
نرگس سرمه‌سای او، چشمش است و ایهام دارد:
الف: «سا» از ادات تشبیه است (مخفف آسا) که به صورت پسوند به واژه‌ای اضافه می‌شود (ن.ک: لغتنامه)؛ سرمه‌سا: سرمه‌گون:
یاد نگاه سرمه‌گون، خوانده‌ست بر حالم فسون
مشکل که بیمارِ مرا، برخیزد از بستر صدا

ب: «سا» بن مضارع از مصدر سودن و ساییدن در معنی مالیدن. (؟) سرمه‌سا یعنی با سرمه مالیده و سوده شده. سرمه‌کشیده شده:
به هم‌زبانیِ آن چشمِ سرمه‌سا بیدل
چو میلِ سرمه زبانِ من از بیان، خالی‌ست

اما رابطۀ نرگس سرمه‌سای او با جنونِ بهارِ غفلت چیست؟

[ادامه در مطلب بعدی]
👍41
[ادامۀ مطلب پیشین]

7. بیدل و سرمه
قدما بر این باور بوده‌اند که خوردن سرمه تارهای صوتی حنجره را فلج می‌کند و از کار می‌اندازد؛ به واسطۀ همین باور، «سرمه»، با تکرار بیش از 300 مرتبه در غزلیات بیدل، به عنوان نماد و ابزار «خاموشی»، در خیل واژگان محبوبش جا خوش کرده است:
فریاد که در سرمه نهفتند خروشم
بشکست دل امّا نرسیدم به ترنگی



آری، سرمه در شعر بیدل نماد خاموشی است؛ خاموشی یکی از لازمه‌های حیرت است؛ حیرت، واکنش شخص در رویارویی با زیبایی محض است. نرگس سرمه‌سای او زیباست. زیبایی آن حیرت‌آور است؛ حیرت و سرمۀ پای مژه‌ها، هر دو باعث بهت و خاموشی بیننده می‌شوند. خاموشی جلوه‌ای از نیستی است. نیستی یعنی این که جسمت در این جهان باشد، ولی روحت نه؛ نیستی یک نوع غفلت است؛ غفلت، خود، جنون است و جنون به بارمی‌آورد. جهان، در مواجهه با «نرگس سرمه‌ساش» به جنونِ غفلت دچار است.

8. چرا جهان؟
برخی جهان را مجاز از مردم جهان می‌دانند، اما در مقام این بیت درست نیست. وقتی که شخص به خیال «نیستی» دچار می‌شود، «جهان اعتبار و رنگ» (تعبیر بیدل از دنیای ظاهر) رنگ می‌بازد و آنچه شخص می‌بیند یا، به تعبیر درست‌تر، می‌زید، جهانی از «بی‌خودی» است؛ جهانی در «بی‌خودی».

9. بیدل همین مضمون را در بیتی دیگر تکرار می‌کند:
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتّانت
چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت

مژه‌ها به دیواری پرچینی تشبیه شده‌اند، سرمه‌ای که در پای مژه‌ها کشیده شده به سایۀ این دیوار تشبیه شده است. سایه‌ای که خیلی سنگین و خواب‌آور است؛ (به خاصیت خاموش‌کنندۀ سرمه هم دقت کنید) آنقدر که خود هیچ، حتی خیالش هم جهانی را به خواب فرو‌می‌برد (نک: کلید در باز؛ محمدکاظم کاظمی) (خود هیچگاه در جلوه نیامده است و «حسرت دیدار» است، این خیالش است که هر بار شخص را به «نیستی» می‌کشاند و می‌رهاند). خواب جهان در سایۀ سنگین سرمۀ چشم او همان «جنون بهار غفلت» است.
البته این سرمۀ چشم او که جهان را به خواب فرو می‌برد، تأثیری بر جولان خود چشم‌ها ندارد؛
از سرمه، چشم شوخ تو تمکین‌پذیر نیست
نتوان، به گَرد، مانعِ رم شد، غزاله را


10- ز هر بن مو به خواب نازیم
در «ز هر بن مو» ایهامی هست:
الف) «بن مو» چیزی شبیه به «بن دندان» است، یعنی «تمام وجود» یا «با تمام وجود»:
گر کمان‌دار خیالت در زه آرد تیر را
هر بن مو چشم امیدی شود نخجیر را


ب) منظورش از مو، موی مژگان «او» است و بن موی مژه جایگاه سرمه است؛ مقایسه کنید با «چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت». همچنین بیت زیر:
از یک‌ مژه شوقی که به آن جلوه گشودم
بر هر بن مو حیرتم آغوش دگر داد
یا
تبی در استخوان دارم چو شیری در نیستانی
چنین کز هر بن مو انتظارِ چشم یعقوبم
(موی مژگان است که بنش به چشم وصل می‌شود)

ج) اگر «مخمل ما» را اضافۀ تشبیهی در نظر بگیریم، مو در «هر بن مو» مجاز از تارهای مخمل است. ما مخملی هستیم که هر تار از تارهایمان به خواب ناز رفته است. (در اشارات آتی بیشتر توضیح خواهم داد.)

د) اگر «مخمل ما» استعاره از مژگان «ما» باشد، مو، موی مژگان برهم‌نهادۀ خود است.
شد از ترکِ تماشا خار را هم بسترِ مخمل
به چشمِ بسته، مژگان، دستگاهِ خواب می‌گردد


11. خوابِ ناز
«خواب ناز» هم معادل «خواب سنگین» در شاهد‌مثال اشارۀ 9 است، هرچند اشاره‌ای به نازنینیِ «نرگس سرمه‌ساش» هم دارد و اگر در بیتِ عنوان هم «غفلت» را به معنی خواب در نظر بگیریم، آنگاه «بهارِ غفلت» معادل «خواب ناز» و «خواب سنگین» است.
در این رباطِ کهن، خوابِ ناز برده جهان را
به زیر سایۀ دیوار مایلی که ندارد

12- مخمل ما قماش دارد.
12-1. قُماش در اصل به معنی متاع و جنس، یا رخت خانه است. اما در این بیت ظاهراً به معنی کیفیت جنسِ مخمل است؛ چرا که یکی دیگر از معانی قماش را «خرده‌ریز از هرچیز» دانسته‌اند (ن.ک فرهنگ معین) این خرده‌ریز‌ها، همان پرزها و نخ‌های پارچۀ مخمل هستند که هرچه بیشتر و متراکم‌تر باشند کیفیت بهتری دارند.
مخمل‌صفت اظهارِ قماشی که تو داری
خوابی‌ست که تعبیر نمایی به خیالش


قماش برای مخمل مثل جوهر برای شمشیر است، همچنان که غیاث اللغات معنای آن را «جوهر و صفت» می‌داند. (به نقل از دهخدا) بیدل هم در بیتی سرمه را جوهر تیغ مژگانش می‌داند:
سینه‌چاکیم و خموشی ترجمانِ عجزِ ماست
سرمه باشد جوهرِ تیغت، زبانِ زخم را

(استعارۀ مخمل از مژگان را در نظر داشته باشید.)

قماش داشتن به معنی با‌کیفیت بودن است، به معنی مطلوب بودن:
آگهی از اطلس گردون چه خواهد یافتن
خواب ما هم بی‌قماشی نیست، گر مخمل کنید


مخمل نماد خوش‌قماشی است؛ به تضاد «مخمل» و «بدقماش» در این بیت از واقف لاهوری دقت کنید:
تو که ای شوخ مخمل‌‌اندامی
یار اغیار بدقماش مباش


پس مخمل ما قماش دارد، یعنی مخمل ما مخمل باکیفیتی است؛ با درنظرگرفتن همۀ تناسب‌هایی که بین مخمل و خواب است.

[ادامه در مطلب بعدی]
👍31
[ادامۀ مطلب پیشین]

12-2. مخمل از دو جهت با خواب ارتباط دارد:
الف) به خاطر جنس نرمش، رخت مناسبی برای خواب است.
کافرم گر مخمل و سنجاب می‌باید مرا
سایۀ بیدی کفیل خواب می‌باید مرا


ب) نخ‌های این پارچه همیشه حالتی خوابیده دارند و بیدل، همچنان که جاده را خوابیده‌ای روی دشت می‌داند، مخمل را هم «وجودی» خوابیده می‌داند که حتی در بیداری هم خواب است:
گرد غفلت جوش زد چندان‌که وا کردیم چشم
همچو مخمل بود در بیداریِ ما خواب‌ها


12-3. «مخمل ما» ایهام دارد:
الف) اضافۀ تشبیهی: ما که مثل مخمل هستیم و از هر بن مو (به تناسب مو با تار مخمل هم دقت کنید) در خوابیم.
ب) «مخمل ما» استعاره از مژگان «ما» است؛ استعاره‌ای که به خاطر برهم‌نهاده شدن و به خواب رفتن مژه‌ها شکل گرفته است.
شد از ترک تماشا خار را هم بسترِ مخمل
به چشمِ بسته، مژگان، دستگاهِ خواب می‌گردد

یا
فرش مخمل هم بساط بوریای فقر نیست
چون صف مژگان گشاید محو گردد خواب‌ها

ج) «مخمل ما» استعاره از چشم و مژگان «او» است که «ما» (من و جهان) را به خواب ناز فرو برده است. پس در کنار سرمه‌سایی یکی دیگر از دلایل خواب‌آوری چشم «او» مخمل مژگانش است. انگار که پتوی مخملی از مژه‌های او را به دور خودت پیچیده باشی و به خوابی ناز رفته باشی. در این صورت تناسب بین «مخمل ما» و «بن مو» دیدنی است (چقدر این تشبیه با تشبیه مژه به تیغ تفاوت دارد.):
از ادبگاه خموشی گوش باید وام کرد
سرمه‌گون‌چشمی درین مخمل تکلم می‌کند


د) «مخمل ما» با «بهار» به معنی فصل بهار تناسب دارد و اشاره‌ای به مخمل‌گون بودن طبیعت بهاری است:
صد خوابِ ناز تشنۀ ضبطِ حواسِ توست
بر خویش غنچه گرد و لحافِ بهار پیچ


مگر «بهار»، در بیت عنوان، معنی فصل بهار را هم می‌دهد؟

12- با تفسیری که از بیت داشتیم، «بهار» در کنار «نرگس» ایهام تناسب می‌سازد؛ اما اگر بتوانیم تناسبی بین «فصل بهار» و «خواب» پیدا کنیم، (که می‌توانیم، خوب هم می‌توانیم) ورق کاملاَ بر خواهد گشت. جل‌الخالق! در این صورت «بهارْغفلت» به معنی غفلت یا خوابی بهاری، یا خوابی در بهار، قوت می‌گیرد و ایهام تناسب جای خود را به تناسب محض می‌دهد:
تکلیف هستی‌ام همه خواب بهار داشت
دیوار اوفتاده به سر سایه‌وار بود

یا
می‌برد خواب بهار نازم از یاد خطش
بی فسونی نیست بیدل سایۀ دیوارِ گل

(سایۀ گل همان سرمۀ نرگس است)

13. نرگس معمولاً چشمی بیدار تلقی می‌شود که بعد از باز شدنِ غنچه‌اش دیگر نخواهد خوابید. تضادی که بین این بیداری و خواب‌آلودگی جهان شکل می‌گیرد هم دیدنی است هم اندیشیدنی:
هم چشم نوبهارم خوابم چه احتمال است؟!
دارد غنودن اما تا غنچه‌های نرگس


14. جهان‌، جنونِ بهارْغفلت‌، ز نرگسِ سرمه‌ساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد


شواهد
زبن چمن محروم دارد چشمِ خواب‌آلوده‌ام
بی‌بهاری نیست حیرت، کاش مژگان بشکفد

انتظار ناز استغنانگاهی می‌کشم
کز غبارم سرمۀ چشمِ تغافل می‌کند

هم‌آغوشِ جنونِ رنگِ غفلت دیده‌ای دارم
که برهم بستنِ مژگان چو مخمل نیست خوابش را

شبِ عشرت‌ْغنیمتِ غفلت
مژه گر باز می‌کنی سحر است

غنچه‌سان غفلت ما باعث جمعیت ماست
ورنه بیداری گل خواب پریشان گل است

بیدل از غفلت به تعمیر شکست دل مکوش
در ازل دیوانه‌ای طرح بنایی کرد و رفت

ترک غفلت شاهد اقبال فیض ما بس است
چشم اگر از خواب واشد نیست جز برهان صبح

قماش عرض هستی تار و پود غفلتی دارد
که چون مخمل اگر مژگان گشایی خواب می‌گردد

تا کِی‌ات قلقل‌نوایی‌های آهنگ شباب؟
ای جنون‌پیمای غفلت شیشه واژون می‌شود

چو غفلت غافلیم از غفلت احوال خود بیدل
فراموشی‌، فراموشی به یادکس نمی‌آرد

مپرسید از مآلِ هستیِ غفلت‌سرشتِ من
چو مخمل دیده‌ام خوابی که در خواب است تعبیرش

دل اگر روشن شود غفلت نمی‌گنجد به چشم
آنچه نتوان دید تاریکی‌ست در نور چراغ

جنون بر غفلت بیکاری من رحم کرد آخر
گریبان گر به دست من نمی‌آمد چه می‌کردم؟

به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی
به پیش ناله اکنون می‌برم فریادِ خاموشی

نیست با حسنت مجال گفت‌وگو آیینه را
سرمه می‌ریزد نگاهت در گلو، آیینه را

چون سپند ای دادرس صبری که خاکستر شویم
سرمه خواهد گفت آخر تا چه فریادیم ما

غبارانگیز شهرت نیست وضع خاکسار ما
خروشی داشتم گم کرده‌ام در سرمه‌سایی‌ها

موی سفید کم‌کمت از هوش می‌برد
پیری قماش جامۀ احرام داشته‌ست

حریر کارگه وهم را چه تار و چه پود
قماش ما ز لطافت تمیزفرسا نیست

هجوم اشک اگر نَبْوَد عرق سیلاب می‌گردد
قماش عرض هستی تار و پود غفلتی دارد

جیب هستی قماش رسوایی‌ست
به نَفَس، تار تار خواهم کرد

صد خوابِ ناز تشنۀ ضبطِ حواسِ توست
بر خویش غنچه گرد و لحافِ بهار پیچ

در خیالِ او بهارْافسانه‌ای سرکرده‌ام
باش تا خوابِ گل از تعبیر من پیدا شود

وحشت، همه فرش‌افکنیِ خوابِ بهار است
کو (گو؟) سایۀ گل، پشتِ پلنگی‌ست درین باغ



بیدل دهلوی
احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍51
جنون پروانگی.pdf
708.5 KB
[21]
جنون پروانگی
خوانشی بر بیت:
جنونِ مشربِ پروانه‌ای دارم که از مستی
زند آتش به خویش و صیقل آیینه پندارد




بیدل دهلوی
احمد علیپور

‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
4👍3🤩1
[22]
دو روزی پیش‌ از این با یار در یک پیرهن بودم
کنون از هر گلم باید کشیدن، منّتِ بویش



اشارات
1

- کدام پیراهن؟
+ پیراهنِ غنچه
- کدام غنچه؟
+ غنچۀ تأمل
- کدام تأمل؟
+ تأملِ خیال
- کدام خیال؟
+ خیال «او»

2. برای درک بهتر زیرساخت این تصویر و ارتباط یار، پیرهن، گل و بو مطلب شمارۀ 7 را که شرح بیت زیر است، بخوانید:
غنچه‌کمین نشسته‌ام دامن بوی‌گل به‌کف
جیب تأمل از هوس ‌گر بدرم تو می‌روی


3. و اینکه: گل‌های دیگر هم غنچه‌هایی بوده‌اند که جیب تأمل را، از هوس، دریده‌اند و لاجرم مالامالِ حسرت‌اند، اما خب بویی و نشانی از «او» دارند.


بیدل دهلوی


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
6😭2👍1
هم‌صحبتیم و ما را از یک‌دگر خبر نیست؛
عنقا چه وانماید گر شد دچار عنقا؟!



بیدل دهلوی


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5🔥3👍1😇1
از دمیدن دانۀ من کوچه‌گرد بی‌کسی‌ست
مشت خاکی داشتم بر سر نمی‌دانم چه شد


+ کوچه به کوچه؛ دانه‌ای بودم بر دهان موری


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
7👍2🕊1
[23]

ساقی این بزم‌، بی‌پرواست‌، مستان‌! بعد از این‌
چشم مخمورش به یاد آرید و مستی‌ها کنید



+ یکی از معانی بی‌پروایی، بی‌توجهی و تغافل است.
ساقی این بزم بی‌پرواست: نسبت به ما بی‌توجه است؛ از حال ما غافل است؛ شرابی در کار نیست.

عشقِ بی‌پروا دماغ امتحان ما نداشت‌
ورنه مشت خاک ما هم قابل پرواز بود

یا
حسن بی‌پرواست اینجا، قاصدی در کار نیست‌
نامۀ احوال مجنون طرّۀ لیلا بس است‌



‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍65
صبا مزن به غبار فسرده‌ام دامن‌
دماغ حسرت رقصی که من ندارم سوخت‌


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
9👍6🕊1
[24]
طوفانِ غبار عدمیم‌، آب بقا کو؟
دریا به میان محو شد از جوش کران‌ها

+ چند روز پیش دوستی این بیت را برایم فرستاده بود. در نگاه اول درگیر مصرع اول شدم و همچنان از خواندن و فکر کردن به آن لذت می‌برم. هر چیزی که وارد دنیای بیدل شود، رنگ فنا می‌گیرد؛ حتی اگر آن مفهوم «آب بقا» باشد.
+ مرگ نمودی از نیستی است و یک مرحله بالاتر از آن پوسیده‌شدن و خاک‌شدن بعد از مردن است. اما امان از لحظه‌ای که صبارنگی از سر شوخی به غبار فسرده‌ات دامن بزند و رقص غبارت جلوه‌ای از هستی بگیرد!
+ چه چیزی می‌تواند مانع از این هستی موهوم شود؟ بله، آب. غبار با مرطوب‌شدن و نمناک‌شدن دیگر به هر بادی نمی‌رقصد.
+ آب بقای بیدل آبی است که به نیستی او تداوم ببخشد، نه برعکس آب حیات سایرین که تضمین‌‎کنندۀ دو نفس بیشتر باشد.
+ مصرع دوم دریچه‌ای دیگر از مفهوم دریا را به روی مخاطب بیدل باز می‌کند. کران‌ها همان سرزمین غبارها هستند و دریا همان آب‌ بقای مصراع اول؛ اما طوفان غبار عدم ظاهرا قوی‌تر از این آب بقا است.
+ خوانش‌ها و برداشت‌های دیگری هم می‌شود از این بیت داشت؛ مثلا ما طوفان غبار عدم هستیم، پیش ما از آب بقا نگو! اما در این برداشت دیگر خبری از پارادوکس آب بقا نیست.

+ کتاب پیکرم یک موج می شیرازه می‌خواهد
نم آبی فراهم می‌کند خاک پریشان را

+ زندگی عاشق مرگ است، چه باید کردن؟
تشنه‌ی خون خود از آب بقایم کردند
.
.
.


‎‍#بیدل_دهلوی
@bidelidan
10👍5👎1😁1
حیرت‌قفسم، کو اثر عجز و رسایی؟
مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی! (؟)




#بیدل_دهلوی
@bidelidan
🤯6👍32👌1