[9]
بیت پنجم
خلقِ طلببهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاست دیر و حرم تو میروی
تأویل
بیچاره گلها که وادی به وادی، منزل به منزل، با ساروان باد، بر محمل وهم، با گلبرگهای پرپر تا کعبۀ دور، بهانهگردِ طلباند و تو در حصار غنچههایی؛ در باغچۀ یک روسپیخانه یا سایۀ یک ناقوس و یا آیینهخانۀ یک گلفروشی. آبله، این واماندگیِ عبث، راهی به سوی تو ندارد و تا انتظار از دیده به زمین نچکد دیداری نیست.
اشارات
1- بهانه: برای بهانه معانی مختلفی مثل دستآویز، پوزش، عذر نابجا، علت و سبب، واسطه، بازخواست و حتی حیله ثبت شده است که در شعر بیدل هرکدام از آنها حائز اهمیت است، چرا که شاعر ما حتی دورترین معنی آن (حیله) را نیز در نظر میگیرد:
حیلۀ زندگی نقاب فناست
کاش روشن شود بهانۀ ما
2- طلببهانه:
الف) بهانهطلب، بهانهجو
واماندگی به هر قدم اینجا بهانهجوست
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
ب) بهانۀ طلب را داشتن. خلقی که بهانۀ طلب کردنت را دارند.
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
مقایسه کنید با نفسبهانه:
عشق جنونترانه است، ناله نفسبهانه است
بیلبِ بسته مشکل است، پردۀ رازدوختن
3- خلق طلببهانهات:
الف) خلقی که بهانۀ طلب تو را دارند یا بهانهجوی تو هستند.
ب) خلق تو که بهانهجو هستند یا بهانۀ طلب دارند.
4- محملکش: بَرندۀ محمل. کشندۀ محمل، چیزی معادل رانندۀ امروزی
5- محمل کسی را کشیدن: هدایت کردن و بردن آن کس به جایی
6- محمل وهم:
الف) محملی که محل نشستن وهم است.
ب) محملی موهوم
7- محمل وهم میکشند: دچار وهم شدهاند. همچنین میان محمل و سیر و حرم (کعبه) تناسب است.
8- خودت (در سیر خودت):
الف) خدا / معشوق (همان ضمیر «ت» در خلق طلببهانهات.)
ب) خلق (توی عام)
9- سیر خودت:
الف) سیری که تو میکنی.
ب) سیری که تو در خودت میکنی.
ج) سیری که سایرین برای دیدار تو میکنند.
10- میان دیر و حرم تضاد و تناسبی، توأمان، است.
الف) گاه هر دو، در کنار هم، مجاز از عبادتگاه یا کعبهاند:
این جامۀ رنگی که تو داری به بر اوست
دل شیفتۀ دیر و حرم شد چه توان کرد؟!
یا
خیالِ نامحرمِ گریبان، دواند ما را به صد بیابان
چه سازد آوارۀ درِ دل، که راه دیر و حرم نگیرد
ب) گاه به معنی مسجد و کنیسه (کلیسا) در مقابل هم قرار میگیرند:
گرچه حکمِ یک نفَسْ سازست در دیر و حرم
نالۀ ناقوس با لبّیک نتوان یافت کوک
11- مصرع دوم را میتوان به دو صورت خبری و پرسشی خواند.
الف) تویی که هزار سیر در خودت داری (میتوانی داشته باشی) چرا به دیر و حرم میروی؟
ب) سیر (نمایش) تو بینهایت است؛ تو هم در دیر حضور داری هم در حرم.
12 – نگاهی به «سیر» عرفانی بیندازیم:
سیر بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اللََّه و دیگری سیر فی اللََّه. سیر الی اللََّه نهایت دارد و آن این است که سالک چندان سیر کند که خدا را بشناسد و چون خود را شناخت سیر تمام شود و ابتدای سیر فی اللََّه حاصل شود و سیر فی اللََّه را انتها و غایت نیست... (فرهنگ مصطلحات عرفا)
۱۳. از "خلقِ طلببهانهات" میتوان برداشت دیگری کرد؟
لطفاً شما کاملش کنید.
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت پنجم
خلقِ طلببهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاست دیر و حرم تو میروی
تأویل
بیچاره گلها که وادی به وادی، منزل به منزل، با ساروان باد، بر محمل وهم، با گلبرگهای پرپر تا کعبۀ دور، بهانهگردِ طلباند و تو در حصار غنچههایی؛ در باغچۀ یک روسپیخانه یا سایۀ یک ناقوس و یا آیینهخانۀ یک گلفروشی. آبله، این واماندگیِ عبث، راهی به سوی تو ندارد و تا انتظار از دیده به زمین نچکد دیداری نیست.
اشارات
1- بهانه: برای بهانه معانی مختلفی مثل دستآویز، پوزش، عذر نابجا، علت و سبب، واسطه، بازخواست و حتی حیله ثبت شده است که در شعر بیدل هرکدام از آنها حائز اهمیت است، چرا که شاعر ما حتی دورترین معنی آن (حیله) را نیز در نظر میگیرد:
حیلۀ زندگی نقاب فناست
کاش روشن شود بهانۀ ما
2- طلببهانه:
الف) بهانهطلب، بهانهجو
واماندگی به هر قدم اینجا بهانهجوست
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
ب) بهانۀ طلب را داشتن. خلقی که بهانۀ طلب کردنت را دارند.
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
مقایسه کنید با نفسبهانه:
عشق جنونترانه است، ناله نفسبهانه است
بیلبِ بسته مشکل است، پردۀ رازدوختن
3- خلق طلببهانهات:
الف) خلقی که بهانۀ طلب تو را دارند یا بهانهجوی تو هستند.
ب) خلق تو که بهانهجو هستند یا بهانۀ طلب دارند.
4- محملکش: بَرندۀ محمل. کشندۀ محمل، چیزی معادل رانندۀ امروزی
5- محمل کسی را کشیدن: هدایت کردن و بردن آن کس به جایی
6- محمل وهم:
الف) محملی که محل نشستن وهم است.
ب) محملی موهوم
7- محمل وهم میکشند: دچار وهم شدهاند. همچنین میان محمل و سیر و حرم (کعبه) تناسب است.
8- خودت (در سیر خودت):
الف) خدا / معشوق (همان ضمیر «ت» در خلق طلببهانهات.)
ب) خلق (توی عام)
9- سیر خودت:
الف) سیری که تو میکنی.
ب) سیری که تو در خودت میکنی.
ج) سیری که سایرین برای دیدار تو میکنند.
10- میان دیر و حرم تضاد و تناسبی، توأمان، است.
الف) گاه هر دو، در کنار هم، مجاز از عبادتگاه یا کعبهاند:
این جامۀ رنگی که تو داری به بر اوست
دل شیفتۀ دیر و حرم شد چه توان کرد؟!
یا
خیالِ نامحرمِ گریبان، دواند ما را به صد بیابان
چه سازد آوارۀ درِ دل، که راه دیر و حرم نگیرد
ب) گاه به معنی مسجد و کنیسه (کلیسا) در مقابل هم قرار میگیرند:
گرچه حکمِ یک نفَسْ سازست در دیر و حرم
نالۀ ناقوس با لبّیک نتوان یافت کوک
11- مصرع دوم را میتوان به دو صورت خبری و پرسشی خواند.
الف) تویی که هزار سیر در خودت داری (میتوانی داشته باشی) چرا به دیر و حرم میروی؟
ب) سیر (نمایش) تو بینهایت است؛ تو هم در دیر حضور داری هم در حرم.
12 – نگاهی به «سیر» عرفانی بیندازیم:
سیر بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اللََّه و دیگری سیر فی اللََّه. سیر الی اللََّه نهایت دارد و آن این است که سالک چندان سیر کند که خدا را بشناسد و چون خود را شناخت سیر تمام شود و ابتدای سیر فی اللََّه حاصل شود و سیر فی اللََّه را انتها و غایت نیست... (فرهنگ مصطلحات عرفا)
۱۳. از "خلقِ طلببهانهات" میتوان برداشت دیگری کرد؟
لطفاً شما کاملش کنید.
شواهد
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
و
طاقت خلق به جز عذر طلب پیش نَبُرد
پا در این مرحله بیآبله کم میباشد
و
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
خلق آخر در طلبْ واماندگیاظهار شد
و
سعی دیروحرمبهانۀ ما
برد ما را ز آستانۀ ما
و
ما را به هستی و عدمِ وهم چونشرار
فرصت بسیست لیک دماغ بهانه نیست
و
زندگی محملکش وهم دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صدکاروان بانگ درا
و
بهار بسملی داری ز سیر خود مشو غافل
تپیدن گر به حیرت زد گلی دیگر تماشا کن
و
هر دم زدن در اینجا صد کفر و دین مهیاست
دل معبد تماشاست دیر و حرم نباشد
و
مستغنیام ز دیر و حرم کرد بیخودی
برگرد خویش گردش رنگم طواف شد
و
بیدل غم آوارگی دیر و حرم چند
آن راه که دور از بر خویش است بلد گیر
و
گه المِ کفر و دین گه غمِ شکّ و یقین
الحذر از فتنهای (فتنۀ) دیر و حرم در بغل
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤4👍1👏1
[10]
بیت ششم
با نفس آمد و شدیست لیک ندارم امتیاز
قاصد من تو میرسی نامهبرم تو میروی
تأویل
هوا، هوای توست و سینه، مخزنالاسرارت. نمیدانم با دَمم تو میآیی و با بازدم تو برمیگردی یا با بازدمم تو میآیی و با دم تو میروی! هرچه هست، با نفس، مبارکْ آمد و شدیست؛ از تو به من و از من به تو؛ از من به تو و از تو به من.
اشارات
1- امتیاز: به معنی «تمیز و تشخیص» است.
2- ندارم امتیاز...: نمیتوانم تشخیص بدهم که قاصد من تو میرسی «یا» نامهبرم تو میروی.
3- با نفس آمد و شدی است: نه این که کسی بیاید و یا برود، این نفس است که در نگاه شاعرانۀ بیدل تشخص پیدا میکند و این تشخص در دیوان او با مضمونیابیهای ظریف و مختلفی همراه شده است؛ مثلاً:
چون نفس از مدّعای جستوجو آگه نیام
اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام
نفس به آدم سرگشتهای تشبیه شده است که در پی چیزی مدام «میآید» و «میرود».
4- آمد و شد نفس را مقایسه کنید با آمد و شد موج. (بیت اول و دوم)
5- قاصد و نامهبر در مقابل هم قرار گرفتهاند؛ قاصدِ من (دم) کسی که نامهای میآورد و نامهبر (بازدم) کسی که نامهای میبرد.
6- مقایسه کنید با «عمر سبکعنان کجاست، از نظرم تو میروی.» (بیت اول)
7- در کل تناسبی هم میان «نفس» و «امتیاز» وجود دارد؛ در طبابت قدیم، در مقابل دهان بیمارِ دم مرگ، آیینه میگذاشتند تا از رد غبارِ نفس بر آیینه حیاتش را تشخیص (امتیاز) دهند.
کلفتی از امتیاز زندگانی میکشیم
بر رخ آیینۀ ما هم نفس پیچیده است
و آیا مصرع اول (رفت و آمد نفسی هست و امتیازی نیست) به همین تصویر اشاره ندارد؟
8- در جایی دیگر نیز «عمر سبکعنان» (نفس) را قاصد میداند، منتها قاصدی که میرود و هرگز برنخواهد گشت و نامهای نخواهد آورد:
بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن
قاصد رفتۀ ما بازنگشتن خبر است
یا
برگشتن از آن انجمن انس محال است
هشدار که قاصد ز بر یار نگردد
9- در بیتی دیگر، نفس (زندگی / عمر) را وادی عجز میداند که قاصدِ دم به وسیلۀ بازدم پیغام را برمیگرداند:
بیدل به وادی عجز، کم بود راه مقصود
قاصد پیام حیرت، از ما به پیش ما بُرد
10- گاه هم قاصد باید خبر مرگِ «من» را ببرد و اگر انسان به سختجانی دچار باشد دیگر پیغامی در کار نیست:
به رنگی سرگران افتادهایم از سختجانیها
که دشوار است قاصد هم ز ما پیغام بردارد
با وجود این، آیا نمیشود برداشت دیگری از مصرع دوم داشت بدون این که «یا»یی میان دو جمله فرض کرد؛ تو به عنوان قاصد من میرسی و نامه (خبر) مرگ مرا (به هر علتی، مثلاً شوق زیاد یا ..) میبری. در این صورت «امتیاز نداشتنِ» اشارۀ 7 هم پررنگتر میشود.
11- این آمد و شد نفس در نگاه بیدل از او «قاصدی» ساخته است که در برخی ابیات پی بردن به بنیاد استعاریاش ظرافتی بیدلانه میخواند. به این بیت توجه کنید:
نالهام یارب چسان خاطرنشین او شود
نامه خاموشیبیان، قاصد فراموشیپیام
در سینه نالهای دارد که رها کردن و روانهکردنش به سوی یار، گستاخی و بیادبی است، پس لاجرم نالۀ خاموشی خواهد بود. اما همین نالۀ خاموش قاصدی میخواهد برای تشریح روزگار به پیش یار، شاید که خاطرنشین او شود. جز نفس چه کسی به وادی سینه رفت و آمد دارد؟ آری قاصد مصرع دوم، «نفس» است که باید نامۀ نالۀ خاموش را به «او» برساند، اما امان از این نامۀ خاموش و این نامهرسان فراموشکار!
مقایسه کنید با:
هزار نامه گشودم ز ناله لیک چه سود
کسی ندید که من قاصد چه پیغامم
و
قاصد ملک فراموشی کسی چون من مباد
نامهای دارم که هر جا میبرم گم میکنم
نامه (در نامهای دارم)، همان ناله است که به هر روشی که شده، نباید به مقصد برسد. به هرحال او دلدار است و دل نزد وی. بردن و رساندن نالۀ «من» به دلدار قطعاً باعث شوریدن دل «من» نیز میشود. پس نباید پیغامی گزارده شود:
پیش دلدار است دل، قاصد دمی کانجا رسی
دم نخواهی زد که ما چیزی پیامش کردهایم
12- اما، جان من فدای بیدل، آنجا که اضطراب و اشتیاق و انتظار و امید را از صدای پای قاصد نفس، در تپشهای تند تندِ قلب میشنود و میشعراند:
امروز نامهام ز بر یار میرسد
من گامِ قاصد از تپشِ دل شمردهام
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت ششم
با نفس آمد و شدیست لیک ندارم امتیاز
قاصد من تو میرسی نامهبرم تو میروی
تأویل
هوا، هوای توست و سینه، مخزنالاسرارت. نمیدانم با دَمم تو میآیی و با بازدم تو برمیگردی یا با بازدمم تو میآیی و با دم تو میروی! هرچه هست، با نفس، مبارکْ آمد و شدیست؛ از تو به من و از من به تو؛ از من به تو و از تو به من.
اشارات
1- امتیاز: به معنی «تمیز و تشخیص» است.
2- ندارم امتیاز...: نمیتوانم تشخیص بدهم که قاصد من تو میرسی «یا» نامهبرم تو میروی.
3- با نفس آمد و شدی است: نه این که کسی بیاید و یا برود، این نفس است که در نگاه شاعرانۀ بیدل تشخص پیدا میکند و این تشخص در دیوان او با مضمونیابیهای ظریف و مختلفی همراه شده است؛ مثلاً:
چون نفس از مدّعای جستوجو آگه نیام
اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام
نفس به آدم سرگشتهای تشبیه شده است که در پی چیزی مدام «میآید» و «میرود».
4- آمد و شد نفس را مقایسه کنید با آمد و شد موج. (بیت اول و دوم)
5- قاصد و نامهبر در مقابل هم قرار گرفتهاند؛ قاصدِ من (دم) کسی که نامهای میآورد و نامهبر (بازدم) کسی که نامهای میبرد.
6- مقایسه کنید با «عمر سبکعنان کجاست، از نظرم تو میروی.» (بیت اول)
7- در کل تناسبی هم میان «نفس» و «امتیاز» وجود دارد؛ در طبابت قدیم، در مقابل دهان بیمارِ دم مرگ، آیینه میگذاشتند تا از رد غبارِ نفس بر آیینه حیاتش را تشخیص (امتیاز) دهند.
کلفتی از امتیاز زندگانی میکشیم
بر رخ آیینۀ ما هم نفس پیچیده است
و آیا مصرع اول (رفت و آمد نفسی هست و امتیازی نیست) به همین تصویر اشاره ندارد؟
8- در جایی دیگر نیز «عمر سبکعنان» (نفس) را قاصد میداند، منتها قاصدی که میرود و هرگز برنخواهد گشت و نامهای نخواهد آورد:
بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن
قاصد رفتۀ ما بازنگشتن خبر است
یا
برگشتن از آن انجمن انس محال است
هشدار که قاصد ز بر یار نگردد
9- در بیتی دیگر، نفس (زندگی / عمر) را وادی عجز میداند که قاصدِ دم به وسیلۀ بازدم پیغام را برمیگرداند:
بیدل به وادی عجز، کم بود راه مقصود
قاصد پیام حیرت، از ما به پیش ما بُرد
10- گاه هم قاصد باید خبر مرگِ «من» را ببرد و اگر انسان به سختجانی دچار باشد دیگر پیغامی در کار نیست:
به رنگی سرگران افتادهایم از سختجانیها
که دشوار است قاصد هم ز ما پیغام بردارد
با وجود این، آیا نمیشود برداشت دیگری از مصرع دوم داشت بدون این که «یا»یی میان دو جمله فرض کرد؛ تو به عنوان قاصد من میرسی و نامه (خبر) مرگ مرا (به هر علتی، مثلاً شوق زیاد یا ..) میبری. در این صورت «امتیاز نداشتنِ» اشارۀ 7 هم پررنگتر میشود.
11- این آمد و شد نفس در نگاه بیدل از او «قاصدی» ساخته است که در برخی ابیات پی بردن به بنیاد استعاریاش ظرافتی بیدلانه میخواند. به این بیت توجه کنید:
نالهام یارب چسان خاطرنشین او شود
نامه خاموشیبیان، قاصد فراموشیپیام
در سینه نالهای دارد که رها کردن و روانهکردنش به سوی یار، گستاخی و بیادبی است، پس لاجرم نالۀ خاموشی خواهد بود. اما همین نالۀ خاموش قاصدی میخواهد برای تشریح روزگار به پیش یار، شاید که خاطرنشین او شود. جز نفس چه کسی به وادی سینه رفت و آمد دارد؟ آری قاصد مصرع دوم، «نفس» است که باید نامۀ نالۀ خاموش را به «او» برساند، اما امان از این نامۀ خاموش و این نامهرسان فراموشکار!
مقایسه کنید با:
هزار نامه گشودم ز ناله لیک چه سود
کسی ندید که من قاصد چه پیغامم
و
قاصد ملک فراموشی کسی چون من مباد
نامهای دارم که هر جا میبرم گم میکنم
نامه (در نامهای دارم)، همان ناله است که به هر روشی که شده، نباید به مقصد برسد. به هرحال او دلدار است و دل نزد وی. بردن و رساندن نالۀ «من» به دلدار قطعاً باعث شوریدن دل «من» نیز میشود. پس نباید پیغامی گزارده شود:
پیش دلدار است دل، قاصد دمی کانجا رسی
دم نخواهی زد که ما چیزی پیامش کردهایم
12- اما، جان من فدای بیدل، آنجا که اضطراب و اشتیاق و انتظار و امید را از صدای پای قاصد نفس، در تپشهای تند تندِ قلب میشنود و میشعراند:
امروز نامهام ز بر یار میرسد
من گامِ قاصد از تپشِ دل شمردهام
شواهد
در ملک خیال آمد و رفت نفسی بود
اکنون خبر دل که دهد قاصد ما رفت
و
به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم
که رفتنم همه جا بیدرنگ میآید
و
امتیاز وصل و هجران دورباش کس مباد
آه ازین غفلت که با او نیز تنهاییم ما
و
فرصت برق و شرر با تو حسابی دارد
امتیازی که نفس در چه شمار است اینجا
و
تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی دارد
مپرس از بازگشتن قاصد ما رفتنی دارد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3👏1
[11]
بیت هفتم
لاله کجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار ازین چمن گل بهسرم تو میروی
تأویل
اما بشکفد چه؟! اگر بوی تو درز کند نه لالهای ایجاد میگردد نه سمنی، که گُلِ بی تو، گُلِ شمع است؛ داغدارِ داغدار با دودی بر فرق که هرگز و هرگز نخواهد شکست. بی تو بهار، بهارِ شمع است؛ خزانِ خزانی.
اشارات
1- لاله کجا و کو سمن؟:
الف) لاله و سمن مجاز از عمومِ گل است؛ گلی در این چمن وجود ندارد. (استفهام تأییدی)
ب) در مقام مقایسه؛ لاله را نمیشود با سمن مقایسه کرد؛ چرا که لاله نماد داغ است و سمن نماد زیبایی و خوشبویی و چهرۀ معشوق. (تضاد)
2- کلاه شکستن: کنایه از برگردانیدن گوشۀ کلاه باشد و نیز کجگذاشتن کلاه را بر سر گویند. (برهان) اما همین کجگذاشتن و شکستن کلاه خود کنایه از سرافرازی کردن، افتخار کردن و... است.
3- از این چمن: کدام چمن؟
الف) چمنی که لاله و سمنی ندارد، به عبارتی گلی ندارد.
ب) چمنی که فقط گل لاله (داغ) دارد (یا حتی ندارد).
آیا مجاز از دنیا است؟
4- گلبهسر: کلید درک این بیت و تناسب و ارتباط تصاویر آن منوط به درک این ترکیب کنایی است. در فرهنگهای مختلف ذیل این ترکیب آمده است که:
گل به سر: برخوردار از عزت و احترام
گل به سر داشتن: عیش داشتن، نشاط و شادمانی داشتن
که به سر کسی زدن: خشنود و شادمان گردانیدن او
رجوع کنید به واژهنامۀ شعر بیدل (اسدالله حبیب) / فرهنگ بیدل (عبدالوهاب فایز)
اما «گلبهسر بودن / داشتن»، در نگاه بیدل، اغلب، اگر نه به معنیِ مطلق، لااقل در معنای ایهامی، مفهوم «داغدار بودن» را دارد؛ چرا که یکی از معانی گل «فضول سوختۀ فتیلۀ شمع؛ سیاهی و سوخته که بر فتیله گرد آید و مانع خوب روشنایی دادن آن شود» (لغتنامه) است:
چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل
وفا گلی به سرم زد که داغدارم کرد
یا
حاصل نقد نشاطم کیسۀ داغ است و بس
همچو شمع از سوختن گلدرکنارم کردهاند
یا
رمید فرصت و ننواخت عشقم از گلِ داغی
گذشت برق و نگشتم دچار سوختگیها
جالب است آقای حبیب ذیل واژۀ «گاز» نگاشته است که «وسیلۀ آهنی که با آن گل شمع را میگرفتند»، (چیزی شبیه همان «مقراض» معروف پیشینیان) بیآنکه در ذیل «گلبهسر» اشارهای به داغدار بودن داشته باشد.
5- در شعر بیدل، شمع به واسطۀ داشتن همین «گلِ داغ» بارها با بهار و متعلقات آن همنشین شده است:
چون شمع قانعیم به یک داغ از این چمن
گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما
یا
عیش بهار عشق ز پهلوی عجز نیست
در باغ نیز شمع گل از خویش چید و بس
یا
دوش کز سیر بهار سوختن سر بر زدم
صد گل و سنبل چو شمع از دود دل بر سر زدم
6- شمع به واسطۀ همین گل، بهاری است که میسوزد تا استعارۀ خارقالعادۀ «بهار سوختگیها» خلق شود:
بیا که هست هنوز از شرار شعلۀ عمرم
نفسشماری صبحِ بهارِ سوختگیها
مقایسه کنید با:
بهار عمر باید در خزان کردن تماشایش
گل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد
7- در جایی دیگر به واسطۀ سنت ادبی استعارۀ لاله (داغ) شمع را «بهار لالهزار این چمن» مینامد:
گلفروش است از بهار لالهزار این چمن
آتش داغی که در پیراهنش خاکستری ست
جز شمع که میسوزد و گل داغش را عرضه میکند و بزمیان بر دورش حلقه زدهاند کدام بهار است که بازار گرمی از گلفروشی دارد؟
کدام داغ آتشین است که در پیراهنش خاکستری (بالقوه) پنهان کرده است؟ شمع.
بساط نیستی گرم است، کو شمع و چه پروانه؟
کف خاکستری در خود فرو بردهست محفل را
8 - با این اوصاف، «بهار» در مصرع دوم میتواند استعاره از شمع باشد. حالا که این معنای کنایی را دریافتیم، پرده از روی «کلاه من» نیز برداریم و ارتباطش را با سایر تصاویر بیت مشخص کنیم. بیدل دود سیاهی را که بر فراز شعلۀ شمع، به خاطر سیاه شدن فتیله (گل داغ) شکل میگیرد کلاه آن میداند:
آفت، سر و برگ هوسآراییِ جاه است
سرباختنِ شمع ز سامانِ کلاه است
یا
پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
9- وقتی فتیلۀ شمع میسوخت و سیاه میشد، دود میکرد و برای این که بهتر بسوزد آن را میبریدند یا اگر بیدلانهتر بیان کنیم، میچیدند:
هر کجا تیغ تو بنیاد کند گلچیدن
رقص گیرد چو سر شمع ز سر دستارم
با چیدن گل داغ، کلاهِ شمع (دود) میشکست. (مفهوم کنایی کلاهشکستن را مد نظر داشته باشید و آن را بسنجید با بهتر سوختن و نورانیتر شدن شمع)
9- یک بار دیگر بیت را بخوانیم:
لاله کجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار از این چمن، گل به سرم تو میروی
برای داشتن کلاه (دود)، گل داغی لازم است، رفتن تو این داغ را بر سر (دل) من میگذارد، حالا که داغی هست باید سری بریده (چیده) شود و وقتی سری بریده شود کلاهی (دود) شکسته میشود و شعلۀ جدیدی متولد میشود. زهی عشق، زهی افتخار! زهی آزادی.
[ادامه در پست بعدی]
بیت هفتم
لاله کجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار ازین چمن گل بهسرم تو میروی
تأویل
اما بشکفد چه؟! اگر بوی تو درز کند نه لالهای ایجاد میگردد نه سمنی، که گُلِ بی تو، گُلِ شمع است؛ داغدارِ داغدار با دودی بر فرق که هرگز و هرگز نخواهد شکست. بی تو بهار، بهارِ شمع است؛ خزانِ خزانی.
اشارات
1- لاله کجا و کو سمن؟:
الف) لاله و سمن مجاز از عمومِ گل است؛ گلی در این چمن وجود ندارد. (استفهام تأییدی)
ب) در مقام مقایسه؛ لاله را نمیشود با سمن مقایسه کرد؛ چرا که لاله نماد داغ است و سمن نماد زیبایی و خوشبویی و چهرۀ معشوق. (تضاد)
2- کلاه شکستن: کنایه از برگردانیدن گوشۀ کلاه باشد و نیز کجگذاشتن کلاه را بر سر گویند. (برهان) اما همین کجگذاشتن و شکستن کلاه خود کنایه از سرافرازی کردن، افتخار کردن و... است.
3- از این چمن: کدام چمن؟
الف) چمنی که لاله و سمنی ندارد، به عبارتی گلی ندارد.
ب) چمنی که فقط گل لاله (داغ) دارد (یا حتی ندارد).
آیا مجاز از دنیا است؟
4- گلبهسر: کلید درک این بیت و تناسب و ارتباط تصاویر آن منوط به درک این ترکیب کنایی است. در فرهنگهای مختلف ذیل این ترکیب آمده است که:
گل به سر: برخوردار از عزت و احترام
گل به سر داشتن: عیش داشتن، نشاط و شادمانی داشتن
که به سر کسی زدن: خشنود و شادمان گردانیدن او
رجوع کنید به واژهنامۀ شعر بیدل (اسدالله حبیب) / فرهنگ بیدل (عبدالوهاب فایز)
اما «گلبهسر بودن / داشتن»، در نگاه بیدل، اغلب، اگر نه به معنیِ مطلق، لااقل در معنای ایهامی، مفهوم «داغدار بودن» را دارد؛ چرا که یکی از معانی گل «فضول سوختۀ فتیلۀ شمع؛ سیاهی و سوخته که بر فتیله گرد آید و مانع خوب روشنایی دادن آن شود» (لغتنامه) است:
چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل
وفا گلی به سرم زد که داغدارم کرد
یا
حاصل نقد نشاطم کیسۀ داغ است و بس
همچو شمع از سوختن گلدرکنارم کردهاند
یا
رمید فرصت و ننواخت عشقم از گلِ داغی
گذشت برق و نگشتم دچار سوختگیها
جالب است آقای حبیب ذیل واژۀ «گاز» نگاشته است که «وسیلۀ آهنی که با آن گل شمع را میگرفتند»، (چیزی شبیه همان «مقراض» معروف پیشینیان) بیآنکه در ذیل «گلبهسر» اشارهای به داغدار بودن داشته باشد.
5- در شعر بیدل، شمع به واسطۀ داشتن همین «گلِ داغ» بارها با بهار و متعلقات آن همنشین شده است:
چون شمع قانعیم به یک داغ از این چمن
گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما
یا
عیش بهار عشق ز پهلوی عجز نیست
در باغ نیز شمع گل از خویش چید و بس
یا
دوش کز سیر بهار سوختن سر بر زدم
صد گل و سنبل چو شمع از دود دل بر سر زدم
6- شمع به واسطۀ همین گل، بهاری است که میسوزد تا استعارۀ خارقالعادۀ «بهار سوختگیها» خلق شود:
بیا که هست هنوز از شرار شعلۀ عمرم
نفسشماری صبحِ بهارِ سوختگیها
مقایسه کنید با:
بهار عمر باید در خزان کردن تماشایش
گل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد
7- در جایی دیگر به واسطۀ سنت ادبی استعارۀ لاله (داغ) شمع را «بهار لالهزار این چمن» مینامد:
گلفروش است از بهار لالهزار این چمن
آتش داغی که در پیراهنش خاکستری ست
جز شمع که میسوزد و گل داغش را عرضه میکند و بزمیان بر دورش حلقه زدهاند کدام بهار است که بازار گرمی از گلفروشی دارد؟
کدام داغ آتشین است که در پیراهنش خاکستری (بالقوه) پنهان کرده است؟ شمع.
بساط نیستی گرم است، کو شمع و چه پروانه؟
کف خاکستری در خود فرو بردهست محفل را
8 - با این اوصاف، «بهار» در مصرع دوم میتواند استعاره از شمع باشد. حالا که این معنای کنایی را دریافتیم، پرده از روی «کلاه من» نیز برداریم و ارتباطش را با سایر تصاویر بیت مشخص کنیم. بیدل دود سیاهی را که بر فراز شعلۀ شمع، به خاطر سیاه شدن فتیله (گل داغ) شکل میگیرد کلاه آن میداند:
آفت، سر و برگ هوسآراییِ جاه است
سرباختنِ شمع ز سامانِ کلاه است
یا
پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
9- وقتی فتیلۀ شمع میسوخت و سیاه میشد، دود میکرد و برای این که بهتر بسوزد آن را میبریدند یا اگر بیدلانهتر بیان کنیم، میچیدند:
هر کجا تیغ تو بنیاد کند گلچیدن
رقص گیرد چو سر شمع ز سر دستارم
با چیدن گل داغ، کلاهِ شمع (دود) میشکست. (مفهوم کنایی کلاهشکستن را مد نظر داشته باشید و آن را بسنجید با بهتر سوختن و نورانیتر شدن شمع)
9- یک بار دیگر بیت را بخوانیم:
لاله کجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار از این چمن، گل به سرم تو میروی
برای داشتن کلاه (دود)، گل داغی لازم است، رفتن تو این داغ را بر سر (دل) من میگذارد، حالا که داغی هست باید سری بریده (چیده) شود و وقتی سری بریده شود کلاهی (دود) شکسته میشود و شعلۀ جدیدی متولد میشود. زهی عشق، زهی افتخار! زهی آزادی.
[ادامه در پست بعدی]
👍4🥰1👏1
[ادامۀ پست قبلی]
10- گفتم آزادی؛ در جایی دیگر سرو را که داغی (گلی) ندارد شماتت میکند و او را لایق آزادگی نمیداند. آزادی ثمر شمع است که گل داغی دارد، که سری برای بریدن دارد:
اعتبار اینجا ندارد عافیت
شمع سرتاپاش پامال سریست
سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بیبریست
(بهار بیبر استعاره از شمع است.)
11- ظاهراً شمع را هم از موم عسل و هم از چربی حیوانی میساختهاند؛ گل شمعِ موم بوی خوش و گل شمع چربی حیوانی بوی بدی داشته است. این موضوع نیز گاهی دستمایه مضمونیابی بیدل شده است:
ز انجام بهار زندگی غافل مشو بیدل
گل شمعی که داری در نظر بوی بدی دارد
(بهار زندگی تعبیر دیگری از شمع است)
12- میخواستم روی حرف گ در گل به سرم یک ضمه ( ـُـ) بگذارم که کسی گِلبهسر نخواند، اما جرئت نکردم
13- حیرتدمیدهام، «گل داغم» بهانهای است
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
10- گفتم آزادی؛ در جایی دیگر سرو را که داغی (گلی) ندارد شماتت میکند و او را لایق آزادگی نمیداند. آزادی ثمر شمع است که گل داغی دارد، که سری برای بریدن دارد:
اعتبار اینجا ندارد عافیت
شمع سرتاپاش پامال سریست
سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بیبریست
(بهار بیبر استعاره از شمع است.)
11- ظاهراً شمع را هم از موم عسل و هم از چربی حیوانی میساختهاند؛ گل شمعِ موم بوی خوش و گل شمع چربی حیوانی بوی بدی داشته است. این موضوع نیز گاهی دستمایه مضمونیابی بیدل شده است:
ز انجام بهار زندگی غافل مشو بیدل
گل شمعی که داری در نظر بوی بدی دارد
(بهار زندگی تعبیر دیگری از شمع است)
12- میخواستم روی حرف گ در گل به سرم یک ضمه ( ـُـ) بگذارم که کسی گِلبهسر نخواند، اما جرئت نکردم
13- حیرتدمیدهام، «گل داغم» بهانهای است
شواهد
چون شمع ز بس آینه سامان بهارم
تا ناوک آهم سر و برگش پر رنگیست
و
بهار عشق و شکفتن خیال باطل کیست
ز سعی تیشه مگر گل به سر زند فرهاد
و
هنگامه چه عیش فروزم که همچو شمع
گل نیز بی تو بر سر من گریه میکند
و
چه رنگها که ندادم به بادپیمایی
بهار شمع در این انجمن خزانی بود
و
همان بجاست خودآرایی دماغ فضول
چو شمع گر همه با هر گلی سرش گیرید
و
فغان که شمعصفت زین بهار نومیدی
ندید کس گل انجام بر سر آغاز
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5🥰1
🔥4❤1
[12]
بیت هشتم
هستی و نیستی چو شمع پرتوی از خیال توست
با شب من تو آمدی با سحرم تو میروی
تأویل
هستی: سیاهی محض؛ نیستیای تار. تو، مرا خیال کردی و من، تو را . کنون نیستی، این هستی موهوم است و این هستی موهوم، نیستی. شبی روشن از پرتو خیالی، روزی تاریک از زوال خیالی؛ و شمعی به تو دچار؛ و شبی به تو دچار، و سحری دچار. دچار و دچار و دچار!
اشارات
1- کلید درک این بیت شاید توجه و تمرکز بر تضادها و تناسبها باشد؛
تضادها: الف) هستی و نیستی. ب) شب و سحر. ج) آمدی و رفتی. د) من و تو. هـ) شمع و خورشید (خورشید خیال)
تناسبها: الف) هستی، سحر، خورشید و تو. ب) نیستی، شب، شمع و من
2- پرتو خیال تو: هرچند که «پرتو» در کنار شمع، تداعی کنندۀ نور آن است اما در ادامه خواهیم دید که ، در احتمالی قویتر، «خیال تو» در اصل به خورشیدی تشبیه شده است که پرتوی دارد و با حذف مشبهبه یک ترکیب اضافی استعاری شکل گرفته است. اگر نتوانیم سحر را قرینۀ لفظی این استعاره در نظر بگیرم، صرفاً با قرینههای معنوی متوجه آن میشویم.
3- در «خیال تو» یک ایهام هست با کفههای نابرابر:
الف) «خیال تو» یعنی خیالی که در سر تو میپرورد: «او» تنهاست / بود، و شخص تنها جز فکر و خیال چیزی ندارد. پس او «خیال» کرد و جهانِ بهظاهر هستی شکل گرفت:
جهان گلکردۀ یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات
یا
چو آیینه پر ساده است این گلستان
خیال تو رنگی تراشیده باشد
خلاصه که:
نقش هستی سرخط لوح خیالی بیش نیست
هم به چشم بسته باید خواند این تحریر را
با این حساب، تو شمعی هستی و نور تو خیالات تو است، هر وقت مرا خیال کنی من در پرتو نور تو نمایان میشوم و وجود مییابم، و هروقت خیالم نکنی و پرتوت را از من بگیری، محو میشوم و وجود خواهم باخت. البته در این معنی ارتباط دو مصرع قوی نیست و این کفۀ سبکتر ایهام است.
ب) «خیال تو» یعنی خیال و یادی که از تو در سر من است:
غم انتظار تو بردهام، به ره خیال تو مردهام
قدمی به پرسش من گشا، نفسی چو جان به بدن درآ
یا
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
یا
بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست
تا سر بهجاست بوی خیال تو مغز ماست
با این حساب، هر وقت به یاد و فکر و خیال تو باشم، وجود دارم/ندارم (هستم/ نیستم) (؟!) و هر وقت در فکر و خیال و یاد تو نباشم، وجود دارم/ندارم (هستم/ نیستم) (؟!)
4. مسئلۀ اصلی اینجاست؛ وقتی در فکر و خیال تو هستم، «هستم» یا «نیستم»؟
به تمثیل شمع و خورشید برگردیم؛ وقتی که خورشید در آسمان باشد، شمع خاموش میشود. خاموشی نماد نیستی است. پس وقتی به یاد تو باشم (خورشید یاد تو طلوع کند) «نیستم» (خاموش میشوم)؛ چرا که در تو محو شدهام. و وقتی به هر دلیلی از یاد تو فارغ و غافل باشم (خورشید یاد تو غروب کند) یک «هستیِ موهوم» به خود میگیرم، هستیای موهومتر از هستی شمع:
نیستم آگه ز نقش هستی موهوم خویش
اینقدر دانم که بر آیینه بهتان کرد و رفت
(تناسب شمع و آیینه را د نظر داشته باشید)
این «هستی» و «نیستی» یکی از موتیفهای پررنگ شعر بیدل و یکی از کلیدهای درک شعر اوست. بیدل در مقابل این هستی دچار انفعال و شرمساری میشود و آن را ننگ میداند:
مغرور هوس میزیم از هستی موهوم
فریاد که من شرم و حیا هیچ ندارم
یا
بیتو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم برخویش تا خاکسترم آمد به یاد
تصویر پایۀ بیت اخیر نیز «شمع» است، شمعی که در نبود خورشید دچار شرمندگی زیستن میشود و آنقدر بر خود میسوزد تا به خاکستر (نیستی) تبدیل شود. در ادامه، این نیستیِ مبارک را در قالب تمثیل شبنم بیان میکند. شبنمی که بعد از تابش خورشید در او محو میشود:
تا سحر بیپردهگردد شبنم از خود رفته است
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد
(دلبرم آمد به یاد؛ این همان «خیال تو» است.)
در جایی دیگر و در حین یک مناجات عاشقانه، هستیِ بی تو را «داغ حرمان» میداند:
بیش از این نتوان حریف داغ حرمان زیستن
یا مرا از خود ببر آنجا که هستی ،یا بیا
5- با شب من تو آمدی: در اشارۀ 1 گفتیم که من و شب و شمع و نیستی در یک گروه معنایی هستند و تو، سحر، خورشید و هستی در یک گروه. نکتهای که حائز اهمیت است «شبِ شمع» است که در بیت به صورت «شبِ من» بیان شده است. اگر شب را نماد نیستی بدانیم، شب و روزِ شمع جابهجا میشود. شبِ سیاه، روزِ شمع است و روزِ روشن، شبِ شمع. چرا که با آمدن روز، سیاهی و نیستی شمع شروع میشود. همچنان که با آمدن «تو» نیستی «من» شروع میشود.
یادآوری میکنم، این «نیستی» از نظر بیدل «هستی» واقعی است. و قدرتِ «هستی» به شدتِ این «نیستی» است، هرچقدر نیستتر، هستتر؛ همچنان که اگر دریا تبخیر نشود بارانی را دریافت نمیکند:
هستی عارف به قدر دستگاه نیستی ست
از گداز خویش دارد بحر اگر میدارد آب
[ادامه در پست بعد]
بیت هشتم
هستی و نیستی چو شمع پرتوی از خیال توست
با شب من تو آمدی با سحرم تو میروی
تأویل
هستی: سیاهی محض؛ نیستیای تار. تو، مرا خیال کردی و من، تو را . کنون نیستی، این هستی موهوم است و این هستی موهوم، نیستی. شبی روشن از پرتو خیالی، روزی تاریک از زوال خیالی؛ و شمعی به تو دچار؛ و شبی به تو دچار، و سحری دچار. دچار و دچار و دچار!
اشارات
1- کلید درک این بیت شاید توجه و تمرکز بر تضادها و تناسبها باشد؛
تضادها: الف) هستی و نیستی. ب) شب و سحر. ج) آمدی و رفتی. د) من و تو. هـ) شمع و خورشید (خورشید خیال)
تناسبها: الف) هستی، سحر، خورشید و تو. ب) نیستی، شب، شمع و من
2- پرتو خیال تو: هرچند که «پرتو» در کنار شمع، تداعی کنندۀ نور آن است اما در ادامه خواهیم دید که ، در احتمالی قویتر، «خیال تو» در اصل به خورشیدی تشبیه شده است که پرتوی دارد و با حذف مشبهبه یک ترکیب اضافی استعاری شکل گرفته است. اگر نتوانیم سحر را قرینۀ لفظی این استعاره در نظر بگیرم، صرفاً با قرینههای معنوی متوجه آن میشویم.
3- در «خیال تو» یک ایهام هست با کفههای نابرابر:
الف) «خیال تو» یعنی خیالی که در سر تو میپرورد: «او» تنهاست / بود، و شخص تنها جز فکر و خیال چیزی ندارد. پس او «خیال» کرد و جهانِ بهظاهر هستی شکل گرفت:
جهان گلکردۀ یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات
یا
چو آیینه پر ساده است این گلستان
خیال تو رنگی تراشیده باشد
خلاصه که:
نقش هستی سرخط لوح خیالی بیش نیست
هم به چشم بسته باید خواند این تحریر را
با این حساب، تو شمعی هستی و نور تو خیالات تو است، هر وقت مرا خیال کنی من در پرتو نور تو نمایان میشوم و وجود مییابم، و هروقت خیالم نکنی و پرتوت را از من بگیری، محو میشوم و وجود خواهم باخت. البته در این معنی ارتباط دو مصرع قوی نیست و این کفۀ سبکتر ایهام است.
ب) «خیال تو» یعنی خیال و یادی که از تو در سر من است:
غم انتظار تو بردهام، به ره خیال تو مردهام
قدمی به پرسش من گشا، نفسی چو جان به بدن درآ
یا
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
یا
بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست
تا سر بهجاست بوی خیال تو مغز ماست
با این حساب، هر وقت به یاد و فکر و خیال تو باشم، وجود دارم/ندارم (هستم/ نیستم) (؟!) و هر وقت در فکر و خیال و یاد تو نباشم، وجود دارم/ندارم (هستم/ نیستم) (؟!)
4. مسئلۀ اصلی اینجاست؛ وقتی در فکر و خیال تو هستم، «هستم» یا «نیستم»؟
به تمثیل شمع و خورشید برگردیم؛ وقتی که خورشید در آسمان باشد، شمع خاموش میشود. خاموشی نماد نیستی است. پس وقتی به یاد تو باشم (خورشید یاد تو طلوع کند) «نیستم» (خاموش میشوم)؛ چرا که در تو محو شدهام. و وقتی به هر دلیلی از یاد تو فارغ و غافل باشم (خورشید یاد تو غروب کند) یک «هستیِ موهوم» به خود میگیرم، هستیای موهومتر از هستی شمع:
نیستم آگه ز نقش هستی موهوم خویش
اینقدر دانم که بر آیینه بهتان کرد و رفت
(تناسب شمع و آیینه را د نظر داشته باشید)
این «هستی» و «نیستی» یکی از موتیفهای پررنگ شعر بیدل و یکی از کلیدهای درک شعر اوست. بیدل در مقابل این هستی دچار انفعال و شرمساری میشود و آن را ننگ میداند:
مغرور هوس میزیم از هستی موهوم
فریاد که من شرم و حیا هیچ ندارم
یا
بیتو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم برخویش تا خاکسترم آمد به یاد
تصویر پایۀ بیت اخیر نیز «شمع» است، شمعی که در نبود خورشید دچار شرمندگی زیستن میشود و آنقدر بر خود میسوزد تا به خاکستر (نیستی) تبدیل شود. در ادامه، این نیستیِ مبارک را در قالب تمثیل شبنم بیان میکند. شبنمی که بعد از تابش خورشید در او محو میشود:
تا سحر بیپردهگردد شبنم از خود رفته است
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد
(دلبرم آمد به یاد؛ این همان «خیال تو» است.)
در جایی دیگر و در حین یک مناجات عاشقانه، هستیِ بی تو را «داغ حرمان» میداند:
بیش از این نتوان حریف داغ حرمان زیستن
یا مرا از خود ببر آنجا که هستی ،یا بیا
5- با شب من تو آمدی: در اشارۀ 1 گفتیم که من و شب و شمع و نیستی در یک گروه معنایی هستند و تو، سحر، خورشید و هستی در یک گروه. نکتهای که حائز اهمیت است «شبِ شمع» است که در بیت به صورت «شبِ من» بیان شده است. اگر شب را نماد نیستی بدانیم، شب و روزِ شمع جابهجا میشود. شبِ سیاه، روزِ شمع است و روزِ روشن، شبِ شمع. چرا که با آمدن روز، سیاهی و نیستی شمع شروع میشود. همچنان که با آمدن «تو» نیستی «من» شروع میشود.
یادآوری میکنم، این «نیستی» از نظر بیدل «هستی» واقعی است. و قدرتِ «هستی» به شدتِ این «نیستی» است، هرچقدر نیستتر، هستتر؛ همچنان که اگر دریا تبخیر نشود بارانی را دریافت نمیکند:
هستی عارف به قدر دستگاه نیستی ست
از گداز خویش دارد بحر اگر میدارد آب
[ادامه در پست بعد]
👍3❤2
[ادامۀ پست قبل]
6- با سحرم تو میروی: وقتی خورشید غروب میکند هستیِ موهوم شمع آعاز میشود. وقتی یاد تو غروب میکند و تو میروی هستی موهوم من آغاز میشود:
در پرده بود صورت موهوم هستیام
آیینۀ خیال تو افشای راز کرد
(خیال تو موهوم بودن هستی من را افشا کرد.)
7. نگاهی به ساختار تشبیه در مصرع اول بیندازیم:
نه این که هستی و نیستی مانند شمع پرتوی از خیال تو باشد؛ بلکه هستی و نیستی من مثل هستی و نیستی شمع در گرو یک پرتو است؛ پرتو خیال تو.
8. بیدل گاه نیستی را معادل فنا و مرگ میداند بدون این که این نیستی را با نیستی مورد بحث درهم آمیزد، صرفاً مرگ و نابودی را از آن مفاد میکند:
ما نفهمیدیم کاینجا نام هستی، نیستیست
از بنای هر عمارت بود خندان ریختن
عمارتِ شمع را در نظر بگیرید که با اولین شعلهها، دچار ریزش میشود. و هر انسان عبرتبینی خرابی و ویرانیِ آجلِ عاجلِ عمارتها را در آغاز خواهد دید.
9. اگر «خیال» را پرتو شمع بدانیم نه خورشید، آنوقت مصرع دوم را میتوان اینجور نگاه کرد: همراه با آمدن شب، پرتو خیالت شمع من را روشن میکند (شب زمان خیالبافیهای عاشقان است) و با آمدن روز پرتو تو از فتیلۀ شمع من خاموش میشود (اشتغال روزانه انسان را از خیالبافی عاشقانه هم دور میکند):
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت
همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت
یا
شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن
شمع چندان آب شد کز دیدۀ پروانه ریخت
یا
شب هجوم جلوۀ او در خیالم جا گرفت
آنقدر بالید دل کآیینه در صحرا گرفت
10. بیدل خداوندگار تناقضنماهاست و بهشکل عجیبی کژتابیها را به ایهام تبدیل میکند. در این بیت جهش تخیل او از خاموشی (نسوختن) به خاموشی (سکوت) اعجابانگیز و ستودنی است:
شمع ِفانوسِ حباب از ما منور کردهاند
روشنی داریم چندانیکه خاموشیم ما
زندگی (هستی)، حباب است و ما شمع آن. روشن بودن (سوختن) شمعِ ما خاموشیِ (نسوختن / سکوت) حباب را برهم میزند. حباب تا وقتی زندگی دارد که خاموش (ساکت) است و لب باز نکرده است.
مقایسه کنید با:
حبابِ بادپیمای تو وهمی در قفس دارد
تو شمعِِ هستی اندیشیدهای فانوسِ خالی را
یا
هستیِ موهوم ما یک لبگشودن بیش نیست
چون حباب از خجلتِ اظهار، خاموشیم ما
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
6- با سحرم تو میروی: وقتی خورشید غروب میکند هستیِ موهوم شمع آعاز میشود. وقتی یاد تو غروب میکند و تو میروی هستی موهوم من آغاز میشود:
در پرده بود صورت موهوم هستیام
آیینۀ خیال تو افشای راز کرد
(خیال تو موهوم بودن هستی من را افشا کرد.)
7. نگاهی به ساختار تشبیه در مصرع اول بیندازیم:
نه این که هستی و نیستی مانند شمع پرتوی از خیال تو باشد؛ بلکه هستی و نیستی من مثل هستی و نیستی شمع در گرو یک پرتو است؛ پرتو خیال تو.
8. بیدل گاه نیستی را معادل فنا و مرگ میداند بدون این که این نیستی را با نیستی مورد بحث درهم آمیزد، صرفاً مرگ و نابودی را از آن مفاد میکند:
ما نفهمیدیم کاینجا نام هستی، نیستیست
از بنای هر عمارت بود خندان ریختن
عمارتِ شمع را در نظر بگیرید که با اولین شعلهها، دچار ریزش میشود. و هر انسان عبرتبینی خرابی و ویرانیِ آجلِ عاجلِ عمارتها را در آغاز خواهد دید.
9. اگر «خیال» را پرتو شمع بدانیم نه خورشید، آنوقت مصرع دوم را میتوان اینجور نگاه کرد: همراه با آمدن شب، پرتو خیالت شمع من را روشن میکند (شب زمان خیالبافیهای عاشقان است) و با آمدن روز پرتو تو از فتیلۀ شمع من خاموش میشود (اشتغال روزانه انسان را از خیالبافی عاشقانه هم دور میکند):
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت
همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت
یا
شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن
شمع چندان آب شد کز دیدۀ پروانه ریخت
یا
شب هجوم جلوۀ او در خیالم جا گرفت
آنقدر بالید دل کآیینه در صحرا گرفت
10. بیدل خداوندگار تناقضنماهاست و بهشکل عجیبی کژتابیها را به ایهام تبدیل میکند. در این بیت جهش تخیل او از خاموشی (نسوختن) به خاموشی (سکوت) اعجابانگیز و ستودنی است:
شمع ِفانوسِ حباب از ما منور کردهاند
روشنی داریم چندانیکه خاموشیم ما
زندگی (هستی)، حباب است و ما شمع آن. روشن بودن (سوختن) شمعِ ما خاموشیِ (نسوختن / سکوت) حباب را برهم میزند. حباب تا وقتی زندگی دارد که خاموش (ساکت) است و لب باز نکرده است.
مقایسه کنید با:
حبابِ بادپیمای تو وهمی در قفس دارد
تو شمعِِ هستی اندیشیدهای فانوسِ خالی را
یا
هستیِ موهوم ما یک لبگشودن بیش نیست
چون حباب از خجلتِ اظهار، خاموشیم ما
شواهد
پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است
دیدار دوست هستیِ خود را ندیدن است
و
هر کجا او جلوه دارد عرضِ هستی مفت ماست
عکس را آیینه میباید نفس در کار نیست
و
عدمِ سایه ز خورشید معیّن گردید
گر تو شوخی نکنی هستی ما مبهم نیست
و
در جنونآباد هستی هیچکس فرزانه نیست
بسکه یادت میدهد پیمانۀ بیهوشیام
ز مزاجِ سایۀ آفتاب اثر دوِیی نشکافتم
من اگر نه جای تو داشتم تو چه سان به جای من آمدی
و
بیدل به مقامی که تویی شمع بساطش
یک ذره نیام گر همه خورشید نمایم
و
در مقامی کز تماشایت گدازد هستیام
عرض خجلت دارد ایجاد عرق از آفتاب
و
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست
بینشانی را نشان فهمیدهای تیرت خطاست
و
معنی دود از کتاب شعله انشا کردهاند
هر کجا او جلوه دارد، ناز هستی مفت ماست
و
دارم به دل از هستیِ موهوم غباری
ای سیل بیا خانۀ آباد من این است
و
میتوان در هستی ما دید عرض نیستی
شعله بی شغل نشستن نیست تا استاده است
و
ابتدا و انتها در سوختن گم کردهایم
هرچه دارد شمع از هستی به سر آورده است
و
چو شمع از فکر هستی میگدازم
بغل واکردن جیبم نهنگیست ...
و
از عدم آن سوترم برده است فکر نیستی
نیستم زآنها که هستی آرد آسانم به یاد
و
صورت وهم به هستی متهم داریم ما
چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما
و
هستی موهوم غیر از نفی اثباتی نداشت
رفتن ما گرد پیدا کرد از دامان ما
و
ممنون سِحْربافیِ اوهامِ هستیام
ورنه منِ خراب کجا و کجا نقاب
و
از بسکه امتحانکدۀ وهم هستیام
آید نفس چو آینهام هر زمان به لب
و
همچو شمعت قربت هستی بلاگردان بس است
رنگها داری که میگردد همان گرد سرت
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5
[13]
بیت نهم
عکسِ حضورِ عیش ما خارجِ شخصْ هیچ نیست
من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی
تأویل
عطرت را کجا زیستهام، در کدامین زندگی که تن به خطرِ شکوفیدن درنمیدهم؟ هرچه هست در دل این غنچگیست که بیرونِ قفس، زندان، آنجاست. زهی وحدت! غنچه یعنی یک روح در یک آغوش، که هرچه جز این، خلل در یکتایی است. من تو را درز نمیدهم، هرچند که تمثال غنچهای میانۀ آینه پیداست
اشارات
1- عکس و شخص: عکس (مثال و تمثال) تصویری است از کسی یا چیزی که در آیینه میافتد، و کسی یا چیزی که تصویرش در آیینه افتاده است «شخص» آن است:
نه شخصم معیّن، نه عکسم مقابل
خیالآفرینْحیرتِ خودنمایم
یا
بشکنم دل تا شوم با رمز تحقیق آشنا
شخص هم عکس است تا آیینه در دست من است
2- حضور عیش: حضوری که باعث عیش میشود:
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
3 – عکس حضور عیش ما: عکس و تمثالی از حضور عیشآفرین ما؛ به عبارتی سادهتر، جلوهای از زندگی ما که مسرتبخش است. از نظر بیدل «او / معشوق»، شخص است و تصویرش در آیینه «عکس» ماست؛ و این که «او / معشوق / شخص» خود را «تو / عاشق / تمثال» مینماید، خوشباشِ حضور در آیینۀ هستی است:
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد؟
خوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست
3.5- خارج شخص هیچ نیست: برای در ک این قمست، مصرع اول از بیت اخیر کفایت میکند.
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد؟
4- من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی: حرکت شخص در مقابل آیینه را تصور کنید، شخص حرکت میکند؛ تمثال نیز. شخص از کنار آیینه رد میشود و به مسیرش ادامه میدهد؛ اما تمثال از بین میرود. تو میتوانی از کنار من بروی و به رفتنت ادامه بدهی، اما با رفتن تو من به پایان خواهم رسید.
5- در بیتی دیگر تمثالِ بی شخصش را (خود بی او را) گمگشتهای میداند که سراغی نخواهد داشت:
سراغ خود درین دشت از که پرسم
که من تمثالم و آیینه تارست
(زنگاری حجاب واقع شده است.)
6- هرچه هست «شخص» است، اگر آیینهای در مقابل «عدم» بگذاریم چه تمثالی را مینمایاند؟ آیینهای که هیچ تمثالی را در بر ندارد، آیینه است؟ از نظر بیدل، تمثال که هیچ، حتی خود آیینه هم خیالی از «شخص» است:
فسون ظاهر و مظهر مخوانید
خیال است این چه تمثال و چه مرآت
جهان گلکردۀ یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات
7- اگر تخیلتان آنقدر قوی است که میتوانید کسی را تصور کنید که تصویر خود را در آیینه در آغوش کشیده باشد آنوقت میتوانید معنی «آغوش» را هم برای «بر» لحاظ کنید: من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی:
در وصل هم کنارِ خیالیم، چاره نیست
آیینهایم و عکسْ به بر میکشیم ما
8- تو چیزی به جز «او» نیستی، اگر «تمیز» و تشخیصت متوجه حضور کسی یا چیزی جز «او» میشود به علت زنگاری است که بر روی آیینهات (دل) افتاده است و باعث شده آیینه میان «تمثال» و «شخص» حجاب واقع شود:
فکندیم از تمیز آخر خلل در کار یکتایی
بدل شد شخص با تمثال تا آیینه پیدا شد
9- زنگار میتواند غبار نفس بر روی آیینه باشد؛ برگردیم به علاقۀ حضرتش به «نیستی» و خجلت و انفعال از «هستی»:
از اثرهای نفس چون صبح بویی بردهایم
بیش ازین آیینۀ ما قابل زنگار نیست
(برای درک بهتر رابطۀ نفس و آیینه رجوع کنید به پست شمارۀ 10، اشارۀ هفتم)
10- بیدل اگر خود را در مقام «شخص» تصور کند ترجیح میدهد که در مقابل آیینهای قرار بگیرد که مملو از زنگار باشد و هیچ تمثالی را نمایان نکند تا متوجه عیوب خود نشود (شاید عیب بیاو زیستن را، عیب «هستی»):
بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولیست
زان آینه بگریز که زنگار ندارد
آری، آیینه وقتی زیباست که ما در مقام تمثالِ «او» باشیم.
11- جز کنار و آغوش، میتوان «بر» را به معنی خاطر، ضمیر، دل و سینه نیز در نظر گرفت.
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت نهم
عکسِ حضورِ عیش ما خارجِ شخصْ هیچ نیست
من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی
تأویل
عطرت را کجا زیستهام، در کدامین زندگی که تن به خطرِ شکوفیدن درنمیدهم؟ هرچه هست در دل این غنچگیست که بیرونِ قفس، زندان، آنجاست. زهی وحدت! غنچه یعنی یک روح در یک آغوش، که هرچه جز این، خلل در یکتایی است. من تو را درز نمیدهم، هرچند که تمثال غنچهای میانۀ آینه پیداست
اشارات
1- عکس و شخص: عکس (مثال و تمثال) تصویری است از کسی یا چیزی که در آیینه میافتد، و کسی یا چیزی که تصویرش در آیینه افتاده است «شخص» آن است:
نه شخصم معیّن، نه عکسم مقابل
خیالآفرینْحیرتِ خودنمایم
یا
بشکنم دل تا شوم با رمز تحقیق آشنا
شخص هم عکس است تا آیینه در دست من است
2- حضور عیش: حضوری که باعث عیش میشود:
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
3 – عکس حضور عیش ما: عکس و تمثالی از حضور عیشآفرین ما؛ به عبارتی سادهتر، جلوهای از زندگی ما که مسرتبخش است. از نظر بیدل «او / معشوق»، شخص است و تصویرش در آیینه «عکس» ماست؛ و این که «او / معشوق / شخص» خود را «تو / عاشق / تمثال» مینماید، خوشباشِ حضور در آیینۀ هستی است:
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد؟
خوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست
3.5- خارج شخص هیچ نیست: برای در ک این قمست، مصرع اول از بیت اخیر کفایت میکند.
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد؟
4- من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی: حرکت شخص در مقابل آیینه را تصور کنید، شخص حرکت میکند؛ تمثال نیز. شخص از کنار آیینه رد میشود و به مسیرش ادامه میدهد؛ اما تمثال از بین میرود. تو میتوانی از کنار من بروی و به رفتنت ادامه بدهی، اما با رفتن تو من به پایان خواهم رسید.
5- در بیتی دیگر تمثالِ بی شخصش را (خود بی او را) گمگشتهای میداند که سراغی نخواهد داشت:
سراغ خود درین دشت از که پرسم
که من تمثالم و آیینه تارست
(زنگاری حجاب واقع شده است.)
6- هرچه هست «شخص» است، اگر آیینهای در مقابل «عدم» بگذاریم چه تمثالی را مینمایاند؟ آیینهای که هیچ تمثالی را در بر ندارد، آیینه است؟ از نظر بیدل، تمثال که هیچ، حتی خود آیینه هم خیالی از «شخص» است:
فسون ظاهر و مظهر مخوانید
خیال است این چه تمثال و چه مرآت
جهان گلکردۀ یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات
7- اگر تخیلتان آنقدر قوی است که میتوانید کسی را تصور کنید که تصویر خود را در آیینه در آغوش کشیده باشد آنوقت میتوانید معنی «آغوش» را هم برای «بر» لحاظ کنید: من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی:
در وصل هم کنارِ خیالیم، چاره نیست
آیینهایم و عکسْ به بر میکشیم ما
8- تو چیزی به جز «او» نیستی، اگر «تمیز» و تشخیصت متوجه حضور کسی یا چیزی جز «او» میشود به علت زنگاری است که بر روی آیینهات (دل) افتاده است و باعث شده آیینه میان «تمثال» و «شخص» حجاب واقع شود:
فکندیم از تمیز آخر خلل در کار یکتایی
بدل شد شخص با تمثال تا آیینه پیدا شد
9- زنگار میتواند غبار نفس بر روی آیینه باشد؛ برگردیم به علاقۀ حضرتش به «نیستی» و خجلت و انفعال از «هستی»:
از اثرهای نفس چون صبح بویی بردهایم
بیش ازین آیینۀ ما قابل زنگار نیست
(برای درک بهتر رابطۀ نفس و آیینه رجوع کنید به پست شمارۀ 10، اشارۀ هفتم)
10- بیدل اگر خود را در مقام «شخص» تصور کند ترجیح میدهد که در مقابل آیینهای قرار بگیرد که مملو از زنگار باشد و هیچ تمثالی را نمایان نکند تا متوجه عیوب خود نشود (شاید عیب بیاو زیستن را، عیب «هستی»):
بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولیست
زان آینه بگریز که زنگار ندارد
آری، آیینه وقتی زیباست که ما در مقام تمثالِ «او» باشیم.
11- جز کنار و آغوش، میتوان «بر» را به معنی خاطر، ضمیر، دل و سینه نیز در نظر گرفت.
شواهد
هوای عالم دیدار و خودداری چه حرف است این
چو عکس آیینه اینجا تا قیامت دربهدر گردد
و
نقش جهان نتیجۀ اندیشۀ دویی ست
نیرنگ شخص و آینه تمثالزاده است
و
زان پیش که آیینه شود طعمۀ زنگار
بگذار که چندی به خیال تو بنازم
و
ماضی و مستقبل این بزم حیرتحال بود
شخصِ ازخودرفته در آیینهها تمثال بود
و
تمثال نیست غیر غبار خیال شخص
خلقیست خودفروش متاع دکان او
و
حیرتی دادم خبر از پردۀ زنگار جسم
شاید این آیینه دل باشد، مصفاکردنیست
و
به چشم هوش اگر اسرار این آیینه دریابی
صفا و جوهر و زنگار چشمکها بههم دارد
و
نفس آیینه را زنگار یأس است
ز هستی باخت امّیدِ صفا، دل
و
عدم، آیینۀ تمثالِ ما و من نمیباشد
فضولی کردم و زنگارِ تهمت بر صفا بستم
و
گر به محرومیِ تمثال نمیسوخت نفس
خانۀ آینه زنگارنشین میکردم
و
دو عالم نیست جز آیینۀ زنگارپروردی
منم کانجا ز آه بینفس تاثیر میخواهم
و
دلِ آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل
به غیر از عکس، در آیینۀ روشن نمیگنجد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍4❤2
[14]
بیت مقطع
بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است
در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی
تأویل
ای مونس! ای همراه! ای همدم! ای منِ منِ من! ای همیشه منِ منِ من...
اشارات
1. التفات: التفات در لغت به معنی وانگریستن، به گوشۀ چشم نگریستن، برگشتهنگریستن و امثالهم است؛ اما در مقام کنایه مفهوم توجه و لطف و عنایت را میرساند:
سرمه این مقدار باب التفات ناز نیست
چشم او بر خاکساریهای ما افتاده است
(باب التفات ناز نیست: شایستۀ توجه «ناز» نیست)
یا
التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل
سیل شد تردستی معمار این ویرانه را
التفات متضاد «عتاب» است:
از تو با توست التفات و عتاب
ورنه در آب نیست غیر آب
2. دوری: دوری وقتی شکل میگیرد که انسان در جستوجوی چیزی باشد؛ و هرچقدر هم دستگاه جستوجوی انسان بیشتر و قویتر باشد، دوری بیشتر میشود (نه اینکه هرچقدر دوری بیشتر باشد دستگاه جستوجو قویتر میشود):
دوری مقصد به قدر دستگاه جستوجوست
قطع کن وهم و خیالِ قاصد و پیغام را
3. وقتی در پی کسی یا چیزی هستی، خود را از آن ممتاز کردهای و این تمایز و افتراق، «خودبینی» را به وجود میآورد و این خودبینی همان «هستی موهوم» است که مانع از وصول انسان به «نیستی» میشود:
دوری منزل مقصود ز خودبینیهاست
اگر از خویش کنی قطع نظر، نزدیک است
4. نه تنها دوری، که نزدیکی هم وحدتِ «نیستی» را برهم میزند؛ اینجاست که «هجر و وصل» تدبیر «دویی» برای تشکیل «کثرت» میشود:
دوری و نزدیکی از زیر و بم ساز دوییست
هجر و وصلی نیست اینجا پردۀ نیرنگ اوست
(نیرنگ: تدبیر)
5. اما انسان چه کند با این «هستی موهوم» که به آن دچار است؟ واویلا اگر این «دوری» به «حسرت دیدار» مزین نمیشد:
با همه کلفت دوری به همین خرسندیم
که در آیینۀ ما حسرت دیداری هست
6. تخلص «بیدل» در جایگاه منادا ایهام و ابهاماتی را به وجود میآورد:
6-1. آیا این «او» (معشوق) است که بیدل را صدا میزند و «اتحادش» را با او (بیدل) تأیید و یادآوری میکند؟ در این صورت بیتِ مقطع، جواب ابیات دیگر این غزل است. در این صورت برای درک «التفات»، اشارۀ 7-2 (نگاه دوم) را در نظر داشته باشید.
6-2. اگر بیدل است که «خود» را صدا میزند، «دوری ما» ایهام میگیرد: 1) دوری ما: دوری بیدل از خودش.
دوری از خود قیامت است اینجا
بیتو زحمتکش خیال خودیم
2) دوری بیدل (من) از او (جانان)
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
زندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن...
7. آیا حضور «بیدل» تناقض «خودبینی» را شکل نمیدهد؟
7-1. نگاه اول: در سنت عرفانی قبل از بیدل، «حق» دانستن «خود»ها را مشاهده کردهایم؛ همچنان که منصور «انا الحق» سر میزد. به نظر میرسد بیدل از این فراتر رفته و «حق» را «خود» میداند و «بیدل» خطابش میکند.
7-2. نگاه دوم: التفات اصطلاحی در علم معانی است و آن «چنان است که از مخاطبه به مغایبه رفته آید یا از مغایبه به مخاطبه» (لغتنامۀ دهخدا). با توجه به این مفهوم، بیدل یک بازی زبانی را به بهترین نحو ممکن اجرا کرده است و التفاتش از «بیدل» غایب/حاضر به «تو»ی حاضر/غایب در کنار واژۀ «التفات» حق مطلب «نیستی» را ادا کرده است. به بیت زیر دقت کنید:
سایه افسردهام لیک التفات نیستی
آفتابم میکند گر بی نقابم می کند
مکانی که سایه است، اما با گذر زمان و تغییر زاویۀ تابش خورشید، آفتاب میشود. این تغییر زاویه، و از سایه (غایب) به آفتاب (مخاطب) رسیدن را «التفات نیستی» مینامد.
7-3. نگاه سوم: اشارۀ 6، قسمت 1 (6-1)
8- در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی: همچنان ایهام «من» و «تو» پابرجاست و این ابهام که معلوم نیست کی با کی میرود اوج هنر ایهام در یک شعر است.
[ادامه در پست بعد]
بیت مقطع
بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است
در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی
تأویل
ای مونس! ای همراه! ای همدم! ای منِ منِ من! ای همیشه منِ منِ من...
اشارات
1. التفات: التفات در لغت به معنی وانگریستن، به گوشۀ چشم نگریستن، برگشتهنگریستن و امثالهم است؛ اما در مقام کنایه مفهوم توجه و لطف و عنایت را میرساند:
سرمه این مقدار باب التفات ناز نیست
چشم او بر خاکساریهای ما افتاده است
(باب التفات ناز نیست: شایستۀ توجه «ناز» نیست)
یا
التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل
سیل شد تردستی معمار این ویرانه را
التفات متضاد «عتاب» است:
از تو با توست التفات و عتاب
ورنه در آب نیست غیر آب
2. دوری: دوری وقتی شکل میگیرد که انسان در جستوجوی چیزی باشد؛ و هرچقدر هم دستگاه جستوجوی انسان بیشتر و قویتر باشد، دوری بیشتر میشود (نه اینکه هرچقدر دوری بیشتر باشد دستگاه جستوجو قویتر میشود):
دوری مقصد به قدر دستگاه جستوجوست
قطع کن وهم و خیالِ قاصد و پیغام را
3. وقتی در پی کسی یا چیزی هستی، خود را از آن ممتاز کردهای و این تمایز و افتراق، «خودبینی» را به وجود میآورد و این خودبینی همان «هستی موهوم» است که مانع از وصول انسان به «نیستی» میشود:
دوری منزل مقصود ز خودبینیهاست
اگر از خویش کنی قطع نظر، نزدیک است
4. نه تنها دوری، که نزدیکی هم وحدتِ «نیستی» را برهم میزند؛ اینجاست که «هجر و وصل» تدبیر «دویی» برای تشکیل «کثرت» میشود:
دوری و نزدیکی از زیر و بم ساز دوییست
هجر و وصلی نیست اینجا پردۀ نیرنگ اوست
(نیرنگ: تدبیر)
5. اما انسان چه کند با این «هستی موهوم» که به آن دچار است؟ واویلا اگر این «دوری» به «حسرت دیدار» مزین نمیشد:
با همه کلفت دوری به همین خرسندیم
که در آیینۀ ما حسرت دیداری هست
6. تخلص «بیدل» در جایگاه منادا ایهام و ابهاماتی را به وجود میآورد:
6-1. آیا این «او» (معشوق) است که بیدل را صدا میزند و «اتحادش» را با او (بیدل) تأیید و یادآوری میکند؟ در این صورت بیتِ مقطع، جواب ابیات دیگر این غزل است. در این صورت برای درک «التفات»، اشارۀ 7-2 (نگاه دوم) را در نظر داشته باشید.
6-2. اگر بیدل است که «خود» را صدا میزند، «دوری ما» ایهام میگیرد: 1) دوری ما: دوری بیدل از خودش.
دوری از خود قیامت است اینجا
بیتو زحمتکش خیال خودیم
2) دوری بیدل (من) از او (جانان)
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
زندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن...
7. آیا حضور «بیدل» تناقض «خودبینی» را شکل نمیدهد؟
7-1. نگاه اول: در سنت عرفانی قبل از بیدل، «حق» دانستن «خود»ها را مشاهده کردهایم؛ همچنان که منصور «انا الحق» سر میزد. به نظر میرسد بیدل از این فراتر رفته و «حق» را «خود» میداند و «بیدل» خطابش میکند.
7-2. نگاه دوم: التفات اصطلاحی در علم معانی است و آن «چنان است که از مخاطبه به مغایبه رفته آید یا از مغایبه به مخاطبه» (لغتنامۀ دهخدا). با توجه به این مفهوم، بیدل یک بازی زبانی را به بهترین نحو ممکن اجرا کرده است و التفاتش از «بیدل» غایب/حاضر به «تو»ی حاضر/غایب در کنار واژۀ «التفات» حق مطلب «نیستی» را ادا کرده است. به بیت زیر دقت کنید:
سایه افسردهام لیک التفات نیستی
آفتابم میکند گر بی نقابم می کند
مکانی که سایه است، اما با گذر زمان و تغییر زاویۀ تابش خورشید، آفتاب میشود. این تغییر زاویه، و از سایه (غایب) به آفتاب (مخاطب) رسیدن را «التفات نیستی» مینامد.
7-3. نگاه سوم: اشارۀ 6، قسمت 1 (6-1)
8- در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی: همچنان ایهام «من» و «تو» پابرجاست و این ابهام که معلوم نیست کی با کی میرود اوج هنر ایهام در یک شعر است.
[ادامه در پست بعد]
❤2👍1🔥1👏1
[ادامۀ پست قبل]
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شواهد
به سعی خود نظر کردن دلیل دوری است اینجا
شمار گام هر جا جمع شد فرسنگ میگردد
و
وهمِ دوری چقَدَر سحرطراز است که من
همعنان تو به ذوق خبرت میگردم
و
رفتهام از خویشتن چندانکه میآیم هنوز
بیخودی از ماضیام توفان استقبال ریخت
و
من و تاب وصال و طاقت دوری؟ چه حرف است این
اسیری را که عشقت خواند بیدل دل کجا دارد؟
دوری، فسون وهم است اما چه میتوان کرد
رویی به خاطر آمد، ما را زیاد ما برد
و
ز گل مپرس که بو در کجا وطن دارد
نیافت مسکن ما هم سراغ مسکن ما
و
با خیالت غربتم صد ناز دارد بر وطن
جان فدای بیکسیها کز توام تنها نکرد
و
محملکش این قافله نیرنگ حواس است
در خانه روانیم به هم همسفری چند
و
از ره و منزل تحقیق اگر دوری نیست
جستن خانه خورشید بهجز کوری نیست
و
دوریام زآن آستان دیوانه کرد اما چه سود
آنقدر خاکی که افشانم به سر صحرا نداشت
و
درین حرمانسرا قربی به این دوری نمیباشد
منی در پرده میکردم تصور، او نمایان شد
و
عرفان ز فهم دوریست، ادراک بیحضوریست
جهدی که در خیالت این علم و فن نماند
و
دلیل دوری است اینها که در یاد است معبودش
خیالاندود هستی نقش موهومی که من دارم
و
دوریِ مقصد به این نیرنگ هم میبوده است
کز خیال پر به خود هم اشتباهی میکنم
و
جرأتهوسِ طاقت دوری نتوان بود
زخم است همه گر مژهواریست جدایی
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤2👍2👏1
[15]
توفانْنفسْ نهنگِ محیطِ تحیّریم
آفاق را چو آینه درمیکشیم ما
تأویل
عشق، مرد را حلولیست از ماهی قرمز کوچک به نهنگ؛ نهنگی که به جرعهای اقیانوسش را سر میکشد تا به بیکرانِ هامونی دچار گردد که مالامال از فسیل ماهیهای قرمز کوچک است.
اشارات
1. توفاننفس یا طوفاننفس؟ برخی نسخ این بیت را «طوفاننفس» و برخی دیگر «توفاننفس» ثبت کردهاند.
1-1. توفان واژهای فارسی، و صفت فاعلی از مصدر توفیدن، به معنی «شور و غوغا و فریاد و صدا و غلغلهای که از ازدحام مردم و یا جانوران درافتد و غرش و خروش دریا و تندباد و باد شدید و طوفان» (ناظم الاطباء) است.
1-2. طوفان واژهای عربی است و به معنی باران شدید؛ انقلاب سخت هوا؛ سیل و امثالهم است.
1-3.اگرچه تصحیحهای معتبرتر، «طوفان» را تأیید میکنند، اما با توجه به بیت اول همین غزل به نظر میرسد «توفان» تناسب بیشتری داشته باشد:
طرح قیامتی ز جگر میکشیم ما
نقاش نالهایم و اثر میکشیم ما
طرحی که از قیامت در فرهنگ و آموزههای اسلامی وجود دارد بیشتر به «توفان» نزدیک است تا «طوفان» (نک: سورۀ تکویر) و از طرفی اثری که نقاش ناله (ارتباط ناله با نفس را مد نظر داشته باشید) خلق میکند همین فریاد و غلغله و خروشِ «توفان» است.
1-3-1. در جایی دیگر این «توفاننفسی» را به صورت «هویِ نهنگ» آورده است:
خاک میلیسد دمِ بیدستگاهیْلافِ مَرد
سرمهآهنگ است در آبِ تنک هویِ نهنگ
«سرمهآهنگی» نیز متضاد توفاننفسی و به معنی خاموشی است. به تناسب جوش و خروش با هویِ نهنگ در بیت زیر هم دقت کنید:
جوشوخروش عشقیم زیر و بم هوس چیست؟
هر پشّه در طنینش دارد نهنگهویی
1-4. در کتب لغت «نهنگ» به معنی تمساح آمده است، حال آیا این نهنگِ تمساح با ماهیای (حوت) که یونس رو بلعید ادغام میشود یا نه؟ اگر نهنگ را وال در نظر بگیریم که مغایر تعریف کتب لغت است، امروزه خروششان توسط دستگاههای صوتی ضبط شده است که این مورد هم «توفاننفس» بودنشان را تأیید میکند. اگر تمساح در نظر بگیریم که طوفانی باقی نمیماند و هرچه هست توفان است. در هر صورت «طوفاننفس» هم ثبت شده و از معنی بیت دور نیست؛ به بیت زیر دقت کنید:
کشید شعلۀ دل سر ز جیب اشک آخر
محال بود نهفتن دمِ نهنگ در آب
اشکی که حاصل دم (نفس) نهنگِ دل است، بیشتر به «طوفان» شبیه است تا «توفان».
1-5. برخی از لغویون «طوفان» را (هرچند به اشتباه) معرب «توفان» دانستهاند (انجمن آرا و آنندراج، در ذیل توف؛ [به نقل از دهخدا])؛ و بدینگونه هر دو گروه معنایی مورد بحث ما در واژۀ «طوفان» جمع میشود و شاید این برای بیدلی که ایهام ابزار محبوب اوست خوشایندتر باشد.
2- توفاننفس نهنگ: نهنگِ توفاننفس؛ نهنگی که نفسش توفان است (دارد)
3- محیط به معنی دریا است و «محیط تحیر» استعاره از آیینه است. این استعاره در بیت زیر به صورت تشبیه آمده است:
موقوفِ جلوۀ گلِ شبنمبهارِ توست
جوشِ گهر ز موجۀ دریای آینه
3-1. تشبیه آیینه به دریا چند وجهشبه دارد:
3-1-1. آیینهها، بیشتر آیینههایی که از آهن ساخته میشدند، موج داشتند و این موجداشتن یکی از وجهشبههای این تشبیه است:
در تماشاکدۀ جلوه که چشمش مرساد
موجِ آیینه زند هر که شود برجا خشک
3-1-2. هر دو آب دارند؛ ترکیب «آب آیینه» بارها در دیوان بیدل تکرار شده است:
چه ممکن است کسی پی برد به شوخی حالم
نشانده است تحیّر به آب آینه جوشم
یا
محیط فیض قناعت که موجش استغناست
چو آبِ آینه، سرچشمه نیست در کارش
3-1-3. زلال بودن و صفا داشتن:
عبرتی میخواست مخمور زلال زندگی
آب شد آیینه و از چشم اسکندر گذشت
یا
به وهمِ چشمه، چو آیینه خون مخور، بیدل!
نمی برون نتراویدهای، زلال تو چیست؟
(البته که در این انکار، تأییدی است)
یا
دل از فریبِ صفا جمع کن که آخرکار
ز آب، آینهها زیر زنگ میآید
4. ارتباط آیینه و تحیر چیست؟
4-1. حیرت یکی از موتیفهای محبوب بیدل است. انسان متحیر دچار بهت میشود و به اصطلاح امروزی خشکش میزند. بیدل آیینه و گوهر را نماد این بهتزدگی و خشکشدن میداند، و دلیل آن هم موجهای ثابت و بیحرکت بر روی آنها است:
به کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز
در آب آینه موجیست بی نشیب و فراز
یا
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر
گر گهرم تو ساکنی، گر گذرم تو میروی
(برای درک بهتر این بیت روجوع کنید به مقالۀ شمارۀ 6 همین کانال)
4-2. آیینه به چشمی مانند است که هیچگاه پلکش را بر هم نمیآورد و این زلزدن و خیرهشدن هم جلوهای از حیرت است؛ حتی اگر مقابلش شخص زشتی باشد چارهای جز زلزدن نیست:
مرا به حیرت آیینه رحم میآید
طرف به این همه زشت و نکو شدن ستم است
همچنین در بیتی دیگر آیینه را برساخته از «چشم تماشا» میداند و آن را فاقد نگاه نقادانه (یا چشمپوشی کردن) میداند:
حیرت آیینهام، با امتیازم کار نیست
صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند
[ادامه در پست بعد]
توفانْنفسْ نهنگِ محیطِ تحیّریم
آفاق را چو آینه درمیکشیم ما
تأویل
عشق، مرد را حلولیست از ماهی قرمز کوچک به نهنگ؛ نهنگی که به جرعهای اقیانوسش را سر میکشد تا به بیکرانِ هامونی دچار گردد که مالامال از فسیل ماهیهای قرمز کوچک است.
اشارات
1. توفاننفس یا طوفاننفس؟ برخی نسخ این بیت را «طوفاننفس» و برخی دیگر «توفاننفس» ثبت کردهاند.
1-1. توفان واژهای فارسی، و صفت فاعلی از مصدر توفیدن، به معنی «شور و غوغا و فریاد و صدا و غلغلهای که از ازدحام مردم و یا جانوران درافتد و غرش و خروش دریا و تندباد و باد شدید و طوفان» (ناظم الاطباء) است.
1-2. طوفان واژهای عربی است و به معنی باران شدید؛ انقلاب سخت هوا؛ سیل و امثالهم است.
1-3.اگرچه تصحیحهای معتبرتر، «طوفان» را تأیید میکنند، اما با توجه به بیت اول همین غزل به نظر میرسد «توفان» تناسب بیشتری داشته باشد:
طرح قیامتی ز جگر میکشیم ما
نقاش نالهایم و اثر میکشیم ما
طرحی که از قیامت در فرهنگ و آموزههای اسلامی وجود دارد بیشتر به «توفان» نزدیک است تا «طوفان» (نک: سورۀ تکویر) و از طرفی اثری که نقاش ناله (ارتباط ناله با نفس را مد نظر داشته باشید) خلق میکند همین فریاد و غلغله و خروشِ «توفان» است.
1-3-1. در جایی دیگر این «توفاننفسی» را به صورت «هویِ نهنگ» آورده است:
خاک میلیسد دمِ بیدستگاهیْلافِ مَرد
سرمهآهنگ است در آبِ تنک هویِ نهنگ
«سرمهآهنگی» نیز متضاد توفاننفسی و به معنی خاموشی است. به تناسب جوش و خروش با هویِ نهنگ در بیت زیر هم دقت کنید:
جوشوخروش عشقیم زیر و بم هوس چیست؟
هر پشّه در طنینش دارد نهنگهویی
1-4. در کتب لغت «نهنگ» به معنی تمساح آمده است، حال آیا این نهنگِ تمساح با ماهیای (حوت) که یونس رو بلعید ادغام میشود یا نه؟ اگر نهنگ را وال در نظر بگیریم که مغایر تعریف کتب لغت است، امروزه خروششان توسط دستگاههای صوتی ضبط شده است که این مورد هم «توفاننفس» بودنشان را تأیید میکند. اگر تمساح در نظر بگیریم که طوفانی باقی نمیماند و هرچه هست توفان است. در هر صورت «طوفاننفس» هم ثبت شده و از معنی بیت دور نیست؛ به بیت زیر دقت کنید:
کشید شعلۀ دل سر ز جیب اشک آخر
محال بود نهفتن دمِ نهنگ در آب
اشکی که حاصل دم (نفس) نهنگِ دل است، بیشتر به «طوفان» شبیه است تا «توفان».
1-5. برخی از لغویون «طوفان» را (هرچند به اشتباه) معرب «توفان» دانستهاند (انجمن آرا و آنندراج، در ذیل توف؛ [به نقل از دهخدا])؛ و بدینگونه هر دو گروه معنایی مورد بحث ما در واژۀ «طوفان» جمع میشود و شاید این برای بیدلی که ایهام ابزار محبوب اوست خوشایندتر باشد.
2- توفاننفس نهنگ: نهنگِ توفاننفس؛ نهنگی که نفسش توفان است (دارد)
3- محیط به معنی دریا است و «محیط تحیر» استعاره از آیینه است. این استعاره در بیت زیر به صورت تشبیه آمده است:
موقوفِ جلوۀ گلِ شبنمبهارِ توست
جوشِ گهر ز موجۀ دریای آینه
3-1. تشبیه آیینه به دریا چند وجهشبه دارد:
3-1-1. آیینهها، بیشتر آیینههایی که از آهن ساخته میشدند، موج داشتند و این موجداشتن یکی از وجهشبههای این تشبیه است:
در تماشاکدۀ جلوه که چشمش مرساد
موجِ آیینه زند هر که شود برجا خشک
3-1-2. هر دو آب دارند؛ ترکیب «آب آیینه» بارها در دیوان بیدل تکرار شده است:
چه ممکن است کسی پی برد به شوخی حالم
نشانده است تحیّر به آب آینه جوشم
یا
محیط فیض قناعت که موجش استغناست
چو آبِ آینه، سرچشمه نیست در کارش
3-1-3. زلال بودن و صفا داشتن:
عبرتی میخواست مخمور زلال زندگی
آب شد آیینه و از چشم اسکندر گذشت
یا
به وهمِ چشمه، چو آیینه خون مخور، بیدل!
نمی برون نتراویدهای، زلال تو چیست؟
(البته که در این انکار، تأییدی است)
یا
دل از فریبِ صفا جمع کن که آخرکار
ز آب، آینهها زیر زنگ میآید
4. ارتباط آیینه و تحیر چیست؟
4-1. حیرت یکی از موتیفهای محبوب بیدل است. انسان متحیر دچار بهت میشود و به اصطلاح امروزی خشکش میزند. بیدل آیینه و گوهر را نماد این بهتزدگی و خشکشدن میداند، و دلیل آن هم موجهای ثابت و بیحرکت بر روی آنها است:
به کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز
در آب آینه موجیست بی نشیب و فراز
یا
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر
گر گهرم تو ساکنی، گر گذرم تو میروی
(برای درک بهتر این بیت روجوع کنید به مقالۀ شمارۀ 6 همین کانال)
4-2. آیینه به چشمی مانند است که هیچگاه پلکش را بر هم نمیآورد و این زلزدن و خیرهشدن هم جلوهای از حیرت است؛ حتی اگر مقابلش شخص زشتی باشد چارهای جز زلزدن نیست:
مرا به حیرت آیینه رحم میآید
طرف به این همه زشت و نکو شدن ستم است
همچنین در بیتی دیگر آیینه را برساخته از «چشم تماشا» میداند و آن را فاقد نگاه نقادانه (یا چشمپوشی کردن) میداند:
حیرت آیینهام، با امتیازم کار نیست
صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند
[ادامه در پست بعد]
👍5
[ادامۀ پست قبل]
5. «نهنگِ آیینه» استعاره از جوهر آیینه است. پس در «توفاننفس نهنگ محیط تحیّریم» با تشبیهی سر و کار داریم که مشبهبه آن خود یک استعاره است. این استعاره در بیت زیر به صورت تشبیهی ظریف بیان شده است:
بی تو از هستی من گر همه تمثال دمد
آب آیینه ز جوهر کند ایجادِ نهنگ
5-1. جوهر آیینه چیست؟ دکتر حبیب جوهر آیینه را «موجهایی که بر اثر صیقل بر آیینههای آهنین پدیدار میگردد» میداند (نک: واژهنامۀ شعر بیدل) اما به نظر میرسد بین موج آیینه و جوهر آیینه تفاوت باشد.
5-1-1. موج آیینه بر اثر ناترازی سطح آیینه شکل میگیرد و حتی در بعضی از آیینههای امروزی که با دستگاههای پیشرفته ساخته میشوند مشاهده میشود؛ اما جوهر آیینه رگههایی از تلألؤ و درخشش سطح صیقلخوردۀ آیینه (یا حتی خراشهای بسیار ظریفی که بر اثر صیقل شکل میگرفتهاند) هستند که بسیار ظریفتر و کوچکتر از موج آیینهاند (باریکتر از مو که چه عرض کنم حتی باریکتر از کمرِ «او»):
دل شکست اما کسی بر نالۀ ما پی نبرد
موی چینی جوهر آیینۀ فغفور شد
(موی چینی: ترک ظریفی که به روی ظروف چینی میافتد)
یا
جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست
ناله را فکر میانت سخت لاغر میکند.
(میان: کمر)
یا
این زمان عرض کمال خلق بی تزویر نیست
جوهر آیینه آبی دارد اما زیرکاه
5-1-2. موج آیینه در اثر ناترازی سطح آن شکل میگیرد، اما جوهر آیینه از صیقل زیاد و صفای آیینه شکل میگیرد:
آیینه به صیقل زن اگر حوصله خواهی
در قلزم تحقیق صفای تو نهنگ است
(قلزم تحقیق، آیینه است و نهنگ، جوهر آن)
5-1-3. همچنین، موج آیینه ثابت است اما جوهر آیینه که تلألؤ است، جلوه میکنند و محو میشوند:
جوهر آیینۀ من سوخت شرم جلوهاش
حیرتی گلکرده بودم لیک محو ناز شد
القصه، اگر آیینه را دریا در نظر بگیریم، موجش را موجههای (بیحرکت) آن و جوهرش را که از دل موجها سر بیرون میآورد و محو میشود، نهنگش (تمساح یا وال) بدانیم، زیباتر از این است که آن را دریا و موجش را نهنگ فرض کنیم.
البته ابیاتی که گواه بر یکی بودن موج و جوهر باشند هم (حتی بیشتر) یافت میشود؛
آگاهیام سراغ تسلّی نمیدهد
از جوهر، آبِ آینهام موجدار ماند
اما از آنجا که نگاه منِ نوآموز ذوقی-پژوهشی است، اجازه بدهید آنها را متمایز کنیم.
6- سرکشیدن: در این بیت شاهد سرکشیدن آفاق و دریا به وسیلۀ «آیینه»، «نهنگ» و «ما» هستیم که به بررسی هر یک از آنها میپردازیم:
6-1. آیینه؛ آیینه که دستگاه عالم بیانفعالی شعر بیدل است، سیریناپذیر است و گنجایش پذیرش آفاق را دارد:
همه گر عکس آفاق است، در آیینه جا دارد
بنازم دستگاه عالم بیانفعالی را
6-2. نهنگ: نهنگ هم مظهر بلعیدن و سرکشیدن است؛ به نحوی که دریا را بهجرعهای سرمیکشد و خلاص:
دماغِ مشربِ عشاق، قطرهحوصله نیست
محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب
همچنین کام آن آسیایی است که هیچ دانهای از آن جان سالم به در نخواهد برد:
بیدل از گردون سلامت چشم نتوان داشتن
الوداع دانه گو، کام نهنگ است آسیا
6-3. حال چه میشود اگر نهنگی در دل آیینهای باشد؟ نهنگ و آیینهای که هر دو نماد بلعیدناند؟
آیینه عالمی را بی دمزدن فرو برد
آغوش سینهصافی کام نهنگ دارد
(آغوشِ سینهصافی، آیینه است، سینهصافی اشاره به صیقلخوردن آن دارد و نهنگ همچنان جوهر آیینه است.)
6-4. من: کافی است دچار حیرت شوی و سر در جیب خود فروکنی تا چشمِ بههمنیامدهات مثل آیینه، نهنگی از جوهر (به معانی دیگر جوهر مثل لیاقت، استعداد و... نیز توجه کنید) برون آرد و سربکشد هرچه هست را:
بیدل به جیب خویش فرو برد حیرتم
چشم به هم نیامده کام نهنگ بود
آری نتیجۀ سربهگریبان فرو بردن، دریا شدن است:
ز سیر عالم دل غافلیم ورنه حباب
سری اگر به گریبان فرو برد دریاست
این سر به گریبان فروبردن همان خاموشی است:
چو صبح، شور در آفاق میتوان افکند
به یک نفسزدنی گر خموشیآموزی
و این خاموشی حاصل «تغافل» است:
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل
آفاق نوشتم به یک انشای تغافل
7. جوهر در مقابل عرَض یک اصطلاح فلسفی است که اگرچه در بیت اصلی این مقاله مورد نظر نیست (چرا که واژۀ جوهر در آن ذکر نشده)، اما در ابیات شاهد مثال ممکن است به صورت ایهامی در لایهای از لایههای معنی حضور داشته باشد.
[ادامه در پست بعد]
5. «نهنگِ آیینه» استعاره از جوهر آیینه است. پس در «توفاننفس نهنگ محیط تحیّریم» با تشبیهی سر و کار داریم که مشبهبه آن خود یک استعاره است. این استعاره در بیت زیر به صورت تشبیهی ظریف بیان شده است:
بی تو از هستی من گر همه تمثال دمد
آب آیینه ز جوهر کند ایجادِ نهنگ
5-1. جوهر آیینه چیست؟ دکتر حبیب جوهر آیینه را «موجهایی که بر اثر صیقل بر آیینههای آهنین پدیدار میگردد» میداند (نک: واژهنامۀ شعر بیدل) اما به نظر میرسد بین موج آیینه و جوهر آیینه تفاوت باشد.
5-1-1. موج آیینه بر اثر ناترازی سطح آیینه شکل میگیرد و حتی در بعضی از آیینههای امروزی که با دستگاههای پیشرفته ساخته میشوند مشاهده میشود؛ اما جوهر آیینه رگههایی از تلألؤ و درخشش سطح صیقلخوردۀ آیینه (یا حتی خراشهای بسیار ظریفی که بر اثر صیقل شکل میگرفتهاند) هستند که بسیار ظریفتر و کوچکتر از موج آیینهاند (باریکتر از مو که چه عرض کنم حتی باریکتر از کمرِ «او»):
دل شکست اما کسی بر نالۀ ما پی نبرد
موی چینی جوهر آیینۀ فغفور شد
(موی چینی: ترک ظریفی که به روی ظروف چینی میافتد)
یا
جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست
ناله را فکر میانت سخت لاغر میکند.
(میان: کمر)
یا
این زمان عرض کمال خلق بی تزویر نیست
جوهر آیینه آبی دارد اما زیرکاه
5-1-2. موج آیینه در اثر ناترازی سطح آن شکل میگیرد، اما جوهر آیینه از صیقل زیاد و صفای آیینه شکل میگیرد:
آیینه به صیقل زن اگر حوصله خواهی
در قلزم تحقیق صفای تو نهنگ است
(قلزم تحقیق، آیینه است و نهنگ، جوهر آن)
5-1-3. همچنین، موج آیینه ثابت است اما جوهر آیینه که تلألؤ است، جلوه میکنند و محو میشوند:
جوهر آیینۀ من سوخت شرم جلوهاش
حیرتی گلکرده بودم لیک محو ناز شد
القصه، اگر آیینه را دریا در نظر بگیریم، موجش را موجههای (بیحرکت) آن و جوهرش را که از دل موجها سر بیرون میآورد و محو میشود، نهنگش (تمساح یا وال) بدانیم، زیباتر از این است که آن را دریا و موجش را نهنگ فرض کنیم.
البته ابیاتی که گواه بر یکی بودن موج و جوهر باشند هم (حتی بیشتر) یافت میشود؛
آگاهیام سراغ تسلّی نمیدهد
از جوهر، آبِ آینهام موجدار ماند
اما از آنجا که نگاه منِ نوآموز ذوقی-پژوهشی است، اجازه بدهید آنها را متمایز کنیم.
6- سرکشیدن: در این بیت شاهد سرکشیدن آفاق و دریا به وسیلۀ «آیینه»، «نهنگ» و «ما» هستیم که به بررسی هر یک از آنها میپردازیم:
6-1. آیینه؛ آیینه که دستگاه عالم بیانفعالی شعر بیدل است، سیریناپذیر است و گنجایش پذیرش آفاق را دارد:
همه گر عکس آفاق است، در آیینه جا دارد
بنازم دستگاه عالم بیانفعالی را
6-2. نهنگ: نهنگ هم مظهر بلعیدن و سرکشیدن است؛ به نحوی که دریا را بهجرعهای سرمیکشد و خلاص:
دماغِ مشربِ عشاق، قطرهحوصله نیست
محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب
همچنین کام آن آسیایی است که هیچ دانهای از آن جان سالم به در نخواهد برد:
بیدل از گردون سلامت چشم نتوان داشتن
الوداع دانه گو، کام نهنگ است آسیا
6-3. حال چه میشود اگر نهنگی در دل آیینهای باشد؟ نهنگ و آیینهای که هر دو نماد بلعیدناند؟
آیینه عالمی را بی دمزدن فرو برد
آغوش سینهصافی کام نهنگ دارد
(آغوشِ سینهصافی، آیینه است، سینهصافی اشاره به صیقلخوردن آن دارد و نهنگ همچنان جوهر آیینه است.)
6-4. من: کافی است دچار حیرت شوی و سر در جیب خود فروکنی تا چشمِ بههمنیامدهات مثل آیینه، نهنگی از جوهر (به معانی دیگر جوهر مثل لیاقت، استعداد و... نیز توجه کنید) برون آرد و سربکشد هرچه هست را:
بیدل به جیب خویش فرو برد حیرتم
چشم به هم نیامده کام نهنگ بود
آری نتیجۀ سربهگریبان فرو بردن، دریا شدن است:
ز سیر عالم دل غافلیم ورنه حباب
سری اگر به گریبان فرو برد دریاست
این سر به گریبان فروبردن همان خاموشی است:
چو صبح، شور در آفاق میتوان افکند
به یک نفسزدنی گر خموشیآموزی
و این خاموشی حاصل «تغافل» است:
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل
آفاق نوشتم به یک انشای تغافل
7. جوهر در مقابل عرَض یک اصطلاح فلسفی است که اگرچه در بیت اصلی این مقاله مورد نظر نیست (چرا که واژۀ جوهر در آن ذکر نشده)، اما در ابیات شاهد مثال ممکن است به صورت ایهامی در لایهای از لایههای معنی حضور داشته باشد.
[ادامه در پست بعد]
👍4❤2
[ادامۀ پست قبل]
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شواهد
زین عرض جوهری که درآیینه دیدهایم
خط بر جریدههای هنر میکشیم ما
و
طرف دیدۀ خونبار نگردی، زنهار!
اشک چون آینه شد کام نهنگ است اینجا
و
عالمی را میبرد حسرت فرو
این نهنگ تشنه دریا میکشد
و
عرض کمال رونق بازار ما شکست
جوهر ز آب آینه موج خطر کشید
و
طلسم حیرتم و یکنفس قرارم نیست
به آبِ آینۀ دل سرشتهاند مرا
و
در چارسوی دهر گذر کرد خیالت
لبریز شد از حیرت آیینه دکانها
و
شمع، سامانِ نگه در همه اعضا دارد
بیدل از حیرت آیینۀ ما هیچ مپرس
و
سرتاسر آفاق یک آغوش عدم داشت
جز هیچ نگنجید دراین تنگ فضا هیچ
و
هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بندد
بدزدم در خود آغوشی که بر آفاق در بندد
و
انفعال هستیِ آفاق را آیینهام
هرکه روتابد ز خود با من مقابل میشود
و
تا کی چو گهر در گره قطره فسردن
طوفان شو و آفاق به یک دیدۀ تر گیر
و
تو هم خاموش شو بیدل که من از یاد دیداری
به دوش حیرت آیینه میبندم فغانها را
و
حیرت، کفیلِ پر زدنِ گفتوگو نشد
شادم که آبِ آینهام شعلهخو نشد
و
ملک آفاق گرفتیم و گدایی باقیست
پادشاهیم اگر کنج مزاری گیریم
و
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍4
[16]
تکمیلی مطلب شمارۀ 15
نهنگ / تمساح/ وال
در مقالۀ پیشین (اگر بتوان نام مقاله را بر این فرستهها گذاشت) بعد از تذکر بجای یکی از همراهان کانال (نامش را نمیدانم؛ اما هرچه هست مبارک است) به صورت مختصر و از طریق ویرایش فرسته، معنای لغوی «نهنگ» را در مصرع «توفاننفس نهنگ محیط تحیریم» توضیح دادم؛ اما تعمق در این واژه هم خالی از لطف نیست.
1- نهنگ: نهنگ در کتب لغت فارسی، نام دیگر (نام فارسیِ) تمساح است (تمساح خود عربی و جمعش تماسیج است.) این تعریف برهان قاطع (واژهنامهای که 24 سال قبل از تولد بیدل و در سرزمین زادگاه او، هندوستان تألیف شده است.) که «و گویند بیضه در کرانۀ آب و در زیر ریگ نهد» کافی است تا هرگونه شک و تردیدی از «تمساح» بودن آن، لااقل در نزد لغویون، بردارد؛ چرا که والها پستاندار و تماسیج تخمگذارند. چند نمونه از این نهنگ به نقل از لغتنامۀ دهخدا:
یشک نهنگ دارد دل را همی شخاید ترسم که ناگوارد کایدون نه خرد خاید. رودکی. ز فرزند بر جان و تنت آزرنگ تو از مهر او روز و شب چون نهنگ. بوشکور. تیر تو از کلات فرود آورد هزبر تیغ تو از فرات برآرد نهنگ را.دقیقی. جهان را مخوان جز دلاور نهنگ بخاید به دندان چو گیرد بچنگ.فردوسی. ز خون یلان سیر شد روز جنگ به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ.فردوسی. ور ایدونکه ایدر بجنگ آمدی به دریا به کام نهنگ آمدی.فردوسی.
2- وال (بال یا بالین): واژهای فارسی است و با توجه به تعاریف کتب لغت همان است که امروز نهنگش مینامند. وال واژهای مترادف (جز جملالبحرِ عربی) نداشته است و توضیح لغویون از آن صرفاً جملات توصیفی است. از جمله:
ماهی بزرگی باشد که کشتی را فروبرد. (لغت فرس اسدی). نوعی از ماهی فلوسدار بود. (غیاث اللغات) (برهان قاطع). ماهی که پولک آن درشت باشد. (فرهنگ خطی) (از فرهنگ نظام). نوعی از ماهی بزرگ فلسدار. (ناظم الاطباء).
به رحل همت بر من عطا فرستد شاه
که کرگدنش نتابد نه نیز ماهی وال
(غضایری درگذشتۀ 426)
3. تمساح: واژۀ تمساح به همین معنی امروزی نیز در کتب لغت و متون نظم و نثر فارسی استعمال شده است:
[تمساح] نهنگ بُوَد. (لغت فرس اسدی)؛ تساچه و نهنگ. ج، تماسیح. (ناظم الاطباء)؛ جانوری است مانند سوسمار تناور، درازدم. چهار دستوپایش کوتاه است. بر روی سر و پشت تا پایان دم او سپر استواری است مانند سپر سنگ پشتان که از پشیزهای شاخی فراهم آمده و بخشی از آن پوسته به بخش دیگر پیوسته است. ج، تماسیح. (از المنجد)
آن پیل مست انگیخته و زدست شست آویخته
با بحر دست آمیخته تمساح پیچان بینمش (خاقانی)
یا
تراست اکنون برکوه پیچش تنین
چنانکه بودت در بحر یازش تمساح
(مسعودسعد)
4- ادغام وال و تمساح در نهنگ: امروزه در زبان فارسی «نهنگ» در معنای «وال» استعمال میشود؛ چنانکه دکتر معین در این باره مینویسد:
بعضی تمساح را مرادف با نهنگ دانستهاند درصورتی که نهنگ اسم عام پستانداران عظیمالجثه دریایی است. (فرهنگ فارسی معین)
پرسش اینجاست که از چه زمانی «نهنگ» معنای «وال» گرفت.
استاد مجتبی مینوی (شاید) اولین نمونۀ تغییر این استفاده را از سوی مترجمان تورات و انجیل در عهد فتحعلیشاه قاجار دانسته که در کتاب حزقیال نبی «تنّین» عبری را نهنگ یا اژدها برگرداندهاند در حالیکه مترجمین انگلیسی آن را Walle ترجمه کردهاند و معادل وال است. (ماهی وال یا بال؛ مجلۀ یغما سال اول دی ۱۳۲۷ شماره ۱۰ (پیاپی ۱۰)
با توجه به تاریخ حکومت فتحلیشاه قاجار (1212 تا 1250 ق) میتوان حدس زد این ترجمه حدود 79 تا 117 سال بعد از مرگ بیدل صورت گرفته است. از آنجا که این اشتباه را افرادی مرتکب شدهاند که از فضلای زمانه بودهاند نیز میتوان حدس زد که در آن زمان چقدر استعمال نهنگ به معنی وال رایج بوده است؛ از طرفی میتوان گفت با توجه به اینکه یک واژه یکشبه و یکساله و یکباره تغییر ماهیت نمیدهد، در زمان بیدل استعمالی جز «تمساح» هم داشته است.
5- نهنگ در شعر بیدل: «نهنگ» در شعر بیدل (بر اساس آمار گنجور) 45 بار به کار رفته است و تصاویری که بیدل از آن ارائه کرده است گاه به تمساح و گاه به وال و گاه به هر دو نزدیک است:
5-1. ابیاتی که توصیف آنها از «نهنگ» بیشتر به «تمساح» شبیه است:
به قلزمی که فتد سایۀ بناگوشت
گهر به رشته کشد خارهای پشت نهنگ
(خار بهپشتداشتن توصیف تمساح است)
یا
ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
(وال در خشکی هیچگونه زیستی ندارد، برعکس تمساح)
یا
کنار امن مجویید از آن محیط که موجش
ز جیب خود به در آرد سر نهنگ و گریزد
یا
خاک میلیسد دم بیدستگاهیْلاف مرد
سرمهآهنگ است در آب تنک هوی نهنگ
(وال در آب تنک به گل مینشیند)
[ادامه در مطلب پسین]
تکمیلی مطلب شمارۀ 15
نهنگ / تمساح/ وال
در مقالۀ پیشین (اگر بتوان نام مقاله را بر این فرستهها گذاشت) بعد از تذکر بجای یکی از همراهان کانال (نامش را نمیدانم؛ اما هرچه هست مبارک است) به صورت مختصر و از طریق ویرایش فرسته، معنای لغوی «نهنگ» را در مصرع «توفاننفس نهنگ محیط تحیریم» توضیح دادم؛ اما تعمق در این واژه هم خالی از لطف نیست.
1- نهنگ: نهنگ در کتب لغت فارسی، نام دیگر (نام فارسیِ) تمساح است (تمساح خود عربی و جمعش تماسیج است.) این تعریف برهان قاطع (واژهنامهای که 24 سال قبل از تولد بیدل و در سرزمین زادگاه او، هندوستان تألیف شده است.) که «و گویند بیضه در کرانۀ آب و در زیر ریگ نهد» کافی است تا هرگونه شک و تردیدی از «تمساح» بودن آن، لااقل در نزد لغویون، بردارد؛ چرا که والها پستاندار و تماسیج تخمگذارند. چند نمونه از این نهنگ به نقل از لغتنامۀ دهخدا:
یشک نهنگ دارد دل را همی شخاید ترسم که ناگوارد کایدون نه خرد خاید. رودکی. ز فرزند بر جان و تنت آزرنگ تو از مهر او روز و شب چون نهنگ. بوشکور. تیر تو از کلات فرود آورد هزبر تیغ تو از فرات برآرد نهنگ را.دقیقی. جهان را مخوان جز دلاور نهنگ بخاید به دندان چو گیرد بچنگ.فردوسی. ز خون یلان سیر شد روز جنگ به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ.فردوسی. ور ایدونکه ایدر بجنگ آمدی به دریا به کام نهنگ آمدی.فردوسی.
2- وال (بال یا بالین): واژهای فارسی است و با توجه به تعاریف کتب لغت همان است که امروز نهنگش مینامند. وال واژهای مترادف (جز جملالبحرِ عربی) نداشته است و توضیح لغویون از آن صرفاً جملات توصیفی است. از جمله:
ماهی بزرگی باشد که کشتی را فروبرد. (لغت فرس اسدی). نوعی از ماهی فلوسدار بود. (غیاث اللغات) (برهان قاطع). ماهی که پولک آن درشت باشد. (فرهنگ خطی) (از فرهنگ نظام). نوعی از ماهی بزرگ فلسدار. (ناظم الاطباء).
به رحل همت بر من عطا فرستد شاه
که کرگدنش نتابد نه نیز ماهی وال
(غضایری درگذشتۀ 426)
3. تمساح: واژۀ تمساح به همین معنی امروزی نیز در کتب لغت و متون نظم و نثر فارسی استعمال شده است:
[تمساح] نهنگ بُوَد. (لغت فرس اسدی)؛ تساچه و نهنگ. ج، تماسیح. (ناظم الاطباء)؛ جانوری است مانند سوسمار تناور، درازدم. چهار دستوپایش کوتاه است. بر روی سر و پشت تا پایان دم او سپر استواری است مانند سپر سنگ پشتان که از پشیزهای شاخی فراهم آمده و بخشی از آن پوسته به بخش دیگر پیوسته است. ج، تماسیح. (از المنجد)
آن پیل مست انگیخته و زدست شست آویخته
با بحر دست آمیخته تمساح پیچان بینمش (خاقانی)
یا
تراست اکنون برکوه پیچش تنین
چنانکه بودت در بحر یازش تمساح
(مسعودسعد)
4- ادغام وال و تمساح در نهنگ: امروزه در زبان فارسی «نهنگ» در معنای «وال» استعمال میشود؛ چنانکه دکتر معین در این باره مینویسد:
بعضی تمساح را مرادف با نهنگ دانستهاند درصورتی که نهنگ اسم عام پستانداران عظیمالجثه دریایی است. (فرهنگ فارسی معین)
پرسش اینجاست که از چه زمانی «نهنگ» معنای «وال» گرفت.
استاد مجتبی مینوی (شاید) اولین نمونۀ تغییر این استفاده را از سوی مترجمان تورات و انجیل در عهد فتحعلیشاه قاجار دانسته که در کتاب حزقیال نبی «تنّین» عبری را نهنگ یا اژدها برگرداندهاند در حالیکه مترجمین انگلیسی آن را Walle ترجمه کردهاند و معادل وال است. (ماهی وال یا بال؛ مجلۀ یغما سال اول دی ۱۳۲۷ شماره ۱۰ (پیاپی ۱۰)
با توجه به تاریخ حکومت فتحلیشاه قاجار (1212 تا 1250 ق) میتوان حدس زد این ترجمه حدود 79 تا 117 سال بعد از مرگ بیدل صورت گرفته است. از آنجا که این اشتباه را افرادی مرتکب شدهاند که از فضلای زمانه بودهاند نیز میتوان حدس زد که در آن زمان چقدر استعمال نهنگ به معنی وال رایج بوده است؛ از طرفی میتوان گفت با توجه به اینکه یک واژه یکشبه و یکساله و یکباره تغییر ماهیت نمیدهد، در زمان بیدل استعمالی جز «تمساح» هم داشته است.
5- نهنگ در شعر بیدل: «نهنگ» در شعر بیدل (بر اساس آمار گنجور) 45 بار به کار رفته است و تصاویری که بیدل از آن ارائه کرده است گاه به تمساح و گاه به وال و گاه به هر دو نزدیک است:
5-1. ابیاتی که توصیف آنها از «نهنگ» بیشتر به «تمساح» شبیه است:
به قلزمی که فتد سایۀ بناگوشت
گهر به رشته کشد خارهای پشت نهنگ
(خار بهپشتداشتن توصیف تمساح است)
یا
ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
(وال در خشکی هیچگونه زیستی ندارد، برعکس تمساح)
یا
کنار امن مجویید از آن محیط که موجش
ز جیب خود به در آرد سر نهنگ و گریزد
یا
خاک میلیسد دم بیدستگاهیْلاف مرد
سرمهآهنگ است در آب تنک هوی نهنگ
(وال در آب تنک به گل مینشیند)
[ادامه در مطلب پسین]
👍4
[در ادامهی مطلب پیشین]
5-2. ابیاتی که توصیف آنها از «نهنگ» بیشتر به «وال» شبیه است:
قناعت ساحل امن است افسون طمع مشنو
مبادا کشتی درویش در کام نهنگ افتد
(تعریف اسدی از وال را متبادر میکند: ماهی بزرگی باشد که کشتی را فروبرد. [لغت فرس])
یا
بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت
فکر ساحل میتراشد کشتی از کام نهنگ
(تمساح کوچکتر از آن است که بخواهد به کشتی آسیبی بزند. توصیف زکریای قزوینی از شکار بچهوال در کتاب آثارالبلاد از زبان شخصی به نام «عذری» در قرن پنجم هجری، گواهی بر نزدیکی این بیت به وال است: «... [بچهوال زخمی] چنان به اضطراب و جنبش میآید که گاهی دم او به کشتی خورده، باعث برگشتن آن میشود.)
یا
به یاد نیستی رو تا شوی از زندگی ایمن
به آسانی برون نتوان ز کام این نهنگ آمد
(بیرون آمدن از کام نهنگ شما را به یاد یونس نمیاندازد؟)
یا
تو ناخدای محیط غرور باش که من
ز جیب خوبش فرورفتهام به کام نهنگ
(آیا اشارهای به یونس ندارد؟)
یا
ای شمع عافیتکدۀ تسلیم نیستیست
کشتینشینِ کام نهنگ خودیم ما
(آیا اشارهای به یونس ندارد؟)
یا
کشید شعلۀ دل سر ز جیب اشک آخر
محال بود نهفتن دم نهنگ در آب
(دم وال است که در آب فواره میکند)
یا
آیینه به صیقل زن اگر حوصله خواهی
در قلزم تحقیق صفای تو نهنگ است
(این وال است که در زلالی و صفای دریا شنا میکند نه تمساح)
یا
عالمی را میبرد حسرت فرو
این نهنگ تشنه دریا میکشد
یا
رسوایی موهوم گریبان در ننگست
زین بحر نه ماهی نه نهنگم که برآیم
یا
دماغ مشرب عشاق قطرهحوصله نیست
محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب
یا
دل به آفت واگذار و ایمن از توفان برآ
بر کنار این کشتی از هول نهنگان میرسد
6- جالب است که شاعر مضمونپردازی مثل بیدل حتی یکی بار با «وال» مضمون سازی نکرده است (لااقل در غزلیاتش که من امکان جستوجو داشتم) و به احتمال زیاد مضمونهای خود را از «وال» با همان واژۀ «نهنگ» بیان کرده است.
7- کلیدی که در عزل بیدل نیست.
تناسب یونس و وال میتواند کلیدی برای درک بهتر این مطلب باشد.
در باب یونس «در انجیل متی آمده است که یونس سه شبانهروز در شکم وال بود،و در این مورد در عربی به جای وال یا تنین (لفظ عبری) لفظ حوت استعمال شده، اما یونس را در عربی ذوالنون نیز لقب دادهاند، یعنی صاحب نون، و نون معادل حوت است، و بنابراین هر دو به معنی وال میشود..» (مینوی؛ منبع پیشین)
با استناد به همین سخن استاد مینوی، ابیات زیر که بر اساس سیر تاریخی مرتب شدهاند، گوهی بر کاربرد «نهنگ» به معنی «وال»اند:
هیچ دانستی که با یونس در این دریا چه کرد
کاو رفیق و مونس او بود در بطن نهنگ
(عبدالقادر گیلانی، قرن پنجم؛ [پدر بیدل نامِ عبدالقادر را، به سبب ارادتش به این صوفی بر او نهاد])
و
مستغرق نعیم ویاند اهل هنگ و هوش
از غم نجاتیافته چون یونس از نهنگ
(سوزنی سمرقندی، قرن ششم)
و
ماهی نهنگوار به حلقش فرو برد
چون یونسش دوباره به صحرا برافکند
(خاقانی، قرن ششم)
و
در این دریای بیمونس دلا مینال چون یونس
نهنگ شب در این دریا به مردمخوار میماند
و
رسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ
منتشر گردیم اندر بو و رنگ
(مولانا، قرن هفتم)
و
همچو یوسفشان برآر از چاه تنگ
همچو یونسشان امان بخش از نهنگ
(حکیم نزاری، قرن هفتم)
و
زندان تنگ خاک به یوسف حواله شد
کام نهنگ را تن یونس نواله شد
(محتشم کاشانی، قرن دهم)
و
قسم خورده نهنگش بر گواهی
مقرر شد بر آبش بی گناهی
زبان شد جمله تن، ماهی سخن گفت
نخوردم یونس؛ اندر انجمن گفت
(ملا مسیح؛ منظومه رام و سیتا، شاعر هندی و معاصر بیدل )
و
بس یونس روشندلی کورا نهنگ عشق خورد
بس یوسف گلپیرهن در چاه در زندان عشق
(فیض کاشانی، قرن یازدهم)
نهنگ بحرشکافم و لیک یونسوار
نشانده کشتی دوران به سینۀ حوتم
(نورعلیشاه، قرن دوازدهم)
کو نهنگی که به دم در کشدم چون یونس
چند چون کرم بر این پیلۀ هستی بتنم
(آشفتۀ شیرازی، قرن سیزدهم)
8- باید توجه کرد که درک و دریافت قدما از وال و نهنگ و تمساح بیشتر بر اساس شنیدهها بوده و به همین دلیل نباید انتظار توصیفی دقیق از آنها داشت.
9- القصه، در فرهنگی که سلیمان و جمشیدش ادغام میشود چه ایرادی دارد که «نهنگ» از «تمساح» شروع شود، به «وال» آمیخته گردد و در نهایت خود را از خباثت «تمساح» برهاند؟
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5-2. ابیاتی که توصیف آنها از «نهنگ» بیشتر به «وال» شبیه است:
قناعت ساحل امن است افسون طمع مشنو
مبادا کشتی درویش در کام نهنگ افتد
(تعریف اسدی از وال را متبادر میکند: ماهی بزرگی باشد که کشتی را فروبرد. [لغت فرس])
یا
بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت
فکر ساحل میتراشد کشتی از کام نهنگ
(تمساح کوچکتر از آن است که بخواهد به کشتی آسیبی بزند. توصیف زکریای قزوینی از شکار بچهوال در کتاب آثارالبلاد از زبان شخصی به نام «عذری» در قرن پنجم هجری، گواهی بر نزدیکی این بیت به وال است: «... [بچهوال زخمی] چنان به اضطراب و جنبش میآید که گاهی دم او به کشتی خورده، باعث برگشتن آن میشود.)
یا
به یاد نیستی رو تا شوی از زندگی ایمن
به آسانی برون نتوان ز کام این نهنگ آمد
(بیرون آمدن از کام نهنگ شما را به یاد یونس نمیاندازد؟)
یا
تو ناخدای محیط غرور باش که من
ز جیب خوبش فرورفتهام به کام نهنگ
(آیا اشارهای به یونس ندارد؟)
یا
ای شمع عافیتکدۀ تسلیم نیستیست
کشتینشینِ کام نهنگ خودیم ما
(آیا اشارهای به یونس ندارد؟)
یا
کشید شعلۀ دل سر ز جیب اشک آخر
محال بود نهفتن دم نهنگ در آب
(دم وال است که در آب فواره میکند)
یا
آیینه به صیقل زن اگر حوصله خواهی
در قلزم تحقیق صفای تو نهنگ است
(این وال است که در زلالی و صفای دریا شنا میکند نه تمساح)
یا
عالمی را میبرد حسرت فرو
این نهنگ تشنه دریا میکشد
یا
رسوایی موهوم گریبان در ننگست
زین بحر نه ماهی نه نهنگم که برآیم
یا
دماغ مشرب عشاق قطرهحوصله نیست
محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب
یا
دل به آفت واگذار و ایمن از توفان برآ
بر کنار این کشتی از هول نهنگان میرسد
6- جالب است که شاعر مضمونپردازی مثل بیدل حتی یکی بار با «وال» مضمون سازی نکرده است (لااقل در غزلیاتش که من امکان جستوجو داشتم) و به احتمال زیاد مضمونهای خود را از «وال» با همان واژۀ «نهنگ» بیان کرده است.
7- کلیدی که در عزل بیدل نیست.
تناسب یونس و وال میتواند کلیدی برای درک بهتر این مطلب باشد.
در باب یونس «در انجیل متی آمده است که یونس سه شبانهروز در شکم وال بود،و در این مورد در عربی به جای وال یا تنین (لفظ عبری) لفظ حوت استعمال شده، اما یونس را در عربی ذوالنون نیز لقب دادهاند، یعنی صاحب نون، و نون معادل حوت است، و بنابراین هر دو به معنی وال میشود..» (مینوی؛ منبع پیشین)
با استناد به همین سخن استاد مینوی، ابیات زیر که بر اساس سیر تاریخی مرتب شدهاند، گوهی بر کاربرد «نهنگ» به معنی «وال»اند:
هیچ دانستی که با یونس در این دریا چه کرد
کاو رفیق و مونس او بود در بطن نهنگ
(عبدالقادر گیلانی، قرن پنجم؛ [پدر بیدل نامِ عبدالقادر را، به سبب ارادتش به این صوفی بر او نهاد])
و
مستغرق نعیم ویاند اهل هنگ و هوش
از غم نجاتیافته چون یونس از نهنگ
(سوزنی سمرقندی، قرن ششم)
و
ماهی نهنگوار به حلقش فرو برد
چون یونسش دوباره به صحرا برافکند
(خاقانی، قرن ششم)
و
در این دریای بیمونس دلا مینال چون یونس
نهنگ شب در این دریا به مردمخوار میماند
و
رسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ
منتشر گردیم اندر بو و رنگ
(مولانا، قرن هفتم)
و
همچو یوسفشان برآر از چاه تنگ
همچو یونسشان امان بخش از نهنگ
(حکیم نزاری، قرن هفتم)
و
زندان تنگ خاک به یوسف حواله شد
کام نهنگ را تن یونس نواله شد
(محتشم کاشانی، قرن دهم)
و
قسم خورده نهنگش بر گواهی
مقرر شد بر آبش بی گناهی
زبان شد جمله تن، ماهی سخن گفت
نخوردم یونس؛ اندر انجمن گفت
(ملا مسیح؛ منظومه رام و سیتا، شاعر هندی و معاصر بیدل )
و
بس یونس روشندلی کورا نهنگ عشق خورد
بس یوسف گلپیرهن در چاه در زندان عشق
(فیض کاشانی، قرن یازدهم)
نهنگ بحرشکافم و لیک یونسوار
نشانده کشتی دوران به سینۀ حوتم
(نورعلیشاه، قرن دوازدهم)
کو نهنگی که به دم در کشدم چون یونس
چند چون کرم بر این پیلۀ هستی بتنم
(آشفتۀ شیرازی، قرن سیزدهم)
8- باید توجه کرد که درک و دریافت قدما از وال و نهنگ و تمساح بیشتر بر اساس شنیدهها بوده و به همین دلیل نباید انتظار توصیفی دقیق از آنها داشت.
9- القصه، در فرهنگی که سلیمان و جمشیدش ادغام میشود چه ایرادی دارد که «نهنگ» از «تمساح» شروع شود، به «وال» آمیخته گردد و در نهایت خود را از خباثت «تمساح» برهاند؟
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤5👍5
[17]
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست
تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.
اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده است و 44 مرتبه از این تکرار به «حسرت دیدار» اختصاص دارد که اگر بخواهیم بررسی مفهومی انجام دهیم این آمار به مراتب بیشتر خواهد شد.
1-1. یکی از وجوه حسرت دیدار، همان سنت ادبی و فرهنگی-مذهبی «لنترانی» و حسرت جمعی دیدار حق است که در بسیاری از نگرشهای دینی-عرفانی، حسرتی ابدی است:
در وصل هم ز حسرت دیدار چاره نیست
با عشق طالعیست که ما آزمودهایم
یا
جهان به حسرت دیدار میزند پر و بال
ولی چه سود که رفع حجاب خوی تو نیست
1-2. بیدل به حسرت دیدار دیگری نیز دچار بود؛ عشق/اردات به «شاهکابلی»، نظیر عشق/ارادت مولانا به شمس. «شاهکابلی» برای او همان بود که «شمس» برای مولانا. بیدل سه مرتبه و در سه برهۀ زمانی مختلف با او دیدار کرد؛ دیدارهایی که خیلی کوتاه بودند و هربار بدون اینکه از عطش وجودش کاسته شود، شاهکابلی غیب میشد و بیدل میمانند و خارخار جلوهای و حسرت و حسرت:
آن خارخار جلوه که ماییم و حسرتش
در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت
یا
میسوخت دلِ منتظر از حسرت دیدار
دامن زدی آخر به چراغان امیدم
ماجرای بیدل و شاهکابلی را به صورت نظر (کامنت) به این مطلب افزوده میشود.
2. میوۀ بادام تا زمانی که روی درخت است، پوستهای سبز رنگ دارد؛ این پوسته بعد از چیدن بادام و گذر چند روزۀ زمان خشک میشود و از میوه جدا میگردد؛ به همین دلیل بیدل درخت بادام را به شخصی تشبیه کرده است که هزاران چشم برای دیدار دارد، اما این چشمها در زیر پوست (پلک - پوسته) قرار دارند و صرفاً دیدگانیاند که حسرت دیدن را در پی دارند. بادام بدون این پوسته شبیه چشمی است با خیرگی و بهت دائمی، برای همین از آن به چشم حیران تعبیر میکند.
3. تحلیل بلاغی بیت: بهبارآوردن به معنی ثمر و میوه دادن است؛ این عبارت فعلی از لحاظ ادبی در جایگاه استعارۀ فعلیه قرار دارد که با امتداد آن در استعارۀ «حسرت دیدار» (استعارۀ مکنیه از میوۀ بادام و تعبیری بیدلانه از چشم)، «عضوعضو» (استعارۀ مکنیه از شاخههای یک درخت) و «من» (استعارۀ مکنیه از درخت) عنصر تخیل را پررنگ میکند. این تخیل در مصرع دوم در قالب یک تشبیه و دو استعارۀ دیگر به اوج میرسد؛ «نخل بادامم» (تشبیه)، «چشم حیران» (استعارۀ مکنیه از میوۀ بادام) و «پوست» (استعارۀ مکنیه از پوستۀ بیرونی و سبز رنگ میوۀ بادام). همچنین «پوست» در ارتباط با «من» مجاز از پلک است که خودبهخود ایهامی بهوجود میآورد. کنایۀ «سراپا» در ارتباط با درخت استعاره از شاخ و برگ است که این هم ایهامی دیگر است. شبکههای معنایی «عضو، سر، پا، چشم و پوست؛ بار (ثمر)، نخل و بادام؛ و دیدار و چشم» بخش دیگری از فرم این بیت را تشکیل میدهند. در «حسرت» و «به بار آوردن» تضادی ظریف (حتی بیشتر از تضاد، پارادوکس) است و در کنار همۀ اینها باید نگاه و کشف شاعرانۀ بیدل را که در قالب یک «تشیص» بیان شده است اضافه کرد.
4. چشم حیران زیر پوست: در «ساختار زبانی» این عبارت پارادوکسی هست که قابل تأمل است. حیرت همواره با بهت و خیرگی همراه است و چشمی که زیر پلکِ برهمنهاده (پوست) است نمیتواند این خیرگی و بهت را داشته باشد. به هرحال این پلک برهمنهاده صرفاً برای این است که طوفان اشک جهان را ویران نکند و مانعی در برابر حیرت عاشق نیست:
عاشقان در حسرت دیدار سامان کردهاند
پردۀ چشمی که دارد شور طوفان زیر پوست
5. زیر پوست چشمداشتن عضوعضو بدن: ارتباطش را با نخل بادام شرح دادم؛ اما در ارتباط با «من» ایماژی شگفتانگیز میسازد که بیانکنندۀ شدتِ اشتیاق است؛ چنین تصور کنید که در زیر پوستِ انگشت، دست، پا، پشت سر و ... هم چشمهایی باشد که اشتیاق دیدار «او» را دارند؛
شب حسرت دیدار توام دام کمین شد
هر ذره ز اجزای من آیینهنگین شد
حتی داغی که در دل است خود «چشم مجنونی» است که حسرت دیدار دارد:
داغ هم در سینهام بی حسرت دیدار نیست
چشم مجنون نقش پا بوده ست هامون مرا
(هامون در مصرع دوم استعاره از سینه (دل) است، نقش پا (پای یار) استعاره از داغ است که در عین حال به «چشم مجنون» هم تشبیه شده است. همچنین به نقش جای پای یار در چشم مجنون نیز دقت کنید.)
6. بیدل در دو غزل «زیر پوست» را به عنوان ردیف به کار برده است و کاربرد این عبارت به همین دو غزل ختم میشود:
بسکه دارم غنچۀ شوق تو پنهان زیر پوست
رنگ خونم نیست بیچاک گریبان زیر پوست
و
بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست
یکقلم چون آبله گشتیم عریان زیر پوست
شواهد این مطلب را در دیدگاهها (کامنتها) ارسال میکنم.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست
تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.
اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده است و 44 مرتبه از این تکرار به «حسرت دیدار» اختصاص دارد که اگر بخواهیم بررسی مفهومی انجام دهیم این آمار به مراتب بیشتر خواهد شد.
1-1. یکی از وجوه حسرت دیدار، همان سنت ادبی و فرهنگی-مذهبی «لنترانی» و حسرت جمعی دیدار حق است که در بسیاری از نگرشهای دینی-عرفانی، حسرتی ابدی است:
در وصل هم ز حسرت دیدار چاره نیست
با عشق طالعیست که ما آزمودهایم
یا
جهان به حسرت دیدار میزند پر و بال
ولی چه سود که رفع حجاب خوی تو نیست
1-2. بیدل به حسرت دیدار دیگری نیز دچار بود؛ عشق/اردات به «شاهکابلی»، نظیر عشق/ارادت مولانا به شمس. «شاهکابلی» برای او همان بود که «شمس» برای مولانا. بیدل سه مرتبه و در سه برهۀ زمانی مختلف با او دیدار کرد؛ دیدارهایی که خیلی کوتاه بودند و هربار بدون اینکه از عطش وجودش کاسته شود، شاهکابلی غیب میشد و بیدل میمانند و خارخار جلوهای و حسرت و حسرت:
آن خارخار جلوه که ماییم و حسرتش
در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت
یا
میسوخت دلِ منتظر از حسرت دیدار
دامن زدی آخر به چراغان امیدم
ماجرای بیدل و شاهکابلی را به صورت نظر (کامنت) به این مطلب افزوده میشود.
2. میوۀ بادام تا زمانی که روی درخت است، پوستهای سبز رنگ دارد؛ این پوسته بعد از چیدن بادام و گذر چند روزۀ زمان خشک میشود و از میوه جدا میگردد؛ به همین دلیل بیدل درخت بادام را به شخصی تشبیه کرده است که هزاران چشم برای دیدار دارد، اما این چشمها در زیر پوست (پلک - پوسته) قرار دارند و صرفاً دیدگانیاند که حسرت دیدن را در پی دارند. بادام بدون این پوسته شبیه چشمی است با خیرگی و بهت دائمی، برای همین از آن به چشم حیران تعبیر میکند.
3. تحلیل بلاغی بیت: بهبارآوردن به معنی ثمر و میوه دادن است؛ این عبارت فعلی از لحاظ ادبی در جایگاه استعارۀ فعلیه قرار دارد که با امتداد آن در استعارۀ «حسرت دیدار» (استعارۀ مکنیه از میوۀ بادام و تعبیری بیدلانه از چشم)، «عضوعضو» (استعارۀ مکنیه از شاخههای یک درخت) و «من» (استعارۀ مکنیه از درخت) عنصر تخیل را پررنگ میکند. این تخیل در مصرع دوم در قالب یک تشبیه و دو استعارۀ دیگر به اوج میرسد؛ «نخل بادامم» (تشبیه)، «چشم حیران» (استعارۀ مکنیه از میوۀ بادام) و «پوست» (استعارۀ مکنیه از پوستۀ بیرونی و سبز رنگ میوۀ بادام). همچنین «پوست» در ارتباط با «من» مجاز از پلک است که خودبهخود ایهامی بهوجود میآورد. کنایۀ «سراپا» در ارتباط با درخت استعاره از شاخ و برگ است که این هم ایهامی دیگر است. شبکههای معنایی «عضو، سر، پا، چشم و پوست؛ بار (ثمر)، نخل و بادام؛ و دیدار و چشم» بخش دیگری از فرم این بیت را تشکیل میدهند. در «حسرت» و «به بار آوردن» تضادی ظریف (حتی بیشتر از تضاد، پارادوکس) است و در کنار همۀ اینها باید نگاه و کشف شاعرانۀ بیدل را که در قالب یک «تشیص» بیان شده است اضافه کرد.
4. چشم حیران زیر پوست: در «ساختار زبانی» این عبارت پارادوکسی هست که قابل تأمل است. حیرت همواره با بهت و خیرگی همراه است و چشمی که زیر پلکِ برهمنهاده (پوست) است نمیتواند این خیرگی و بهت را داشته باشد. به هرحال این پلک برهمنهاده صرفاً برای این است که طوفان اشک جهان را ویران نکند و مانعی در برابر حیرت عاشق نیست:
عاشقان در حسرت دیدار سامان کردهاند
پردۀ چشمی که دارد شور طوفان زیر پوست
5. زیر پوست چشمداشتن عضوعضو بدن: ارتباطش را با نخل بادام شرح دادم؛ اما در ارتباط با «من» ایماژی شگفتانگیز میسازد که بیانکنندۀ شدتِ اشتیاق است؛ چنین تصور کنید که در زیر پوستِ انگشت، دست، پا، پشت سر و ... هم چشمهایی باشد که اشتیاق دیدار «او» را دارند؛
شب حسرت دیدار توام دام کمین شد
هر ذره ز اجزای من آیینهنگین شد
حتی داغی که در دل است خود «چشم مجنونی» است که حسرت دیدار دارد:
داغ هم در سینهام بی حسرت دیدار نیست
چشم مجنون نقش پا بوده ست هامون مرا
(هامون در مصرع دوم استعاره از سینه (دل) است، نقش پا (پای یار) استعاره از داغ است که در عین حال به «چشم مجنون» هم تشبیه شده است. همچنین به نقش جای پای یار در چشم مجنون نیز دقت کنید.)
6. بیدل در دو غزل «زیر پوست» را به عنوان ردیف به کار برده است و کاربرد این عبارت به همین دو غزل ختم میشود:
بسکه دارم غنچۀ شوق تو پنهان زیر پوست
رنگ خونم نیست بیچاک گریبان زیر پوست
و
بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست
یکقلم چون آبله گشتیم عریان زیر پوست
شواهد این مطلب را در دیدگاهها (کامنتها) ارسال میکنم.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍6❤4
[18]
بیدل! غمِ آوارگیِ دیر و حرم چند؟!
آن راه که دور از بر خویش است، بلد گیر
تأویل
زنده باد مرگ! اما هراسم از وزش باد است که غبارم به نسیمی برنینگیزد و تو پنداری منم.
اشارات
1. برای درک بهتر «دیر و حرم» به مطلب شمارۀ 15 همین کانال رجوع کنید.
2. در کتب لغت معانی مختلفی ازجمله: آغوش، کنار، سینه، نزد، خاطر و خاطره، بلندی و ارتفاع، روی، سر، بلندتر، پهنا، تن و بدن، ثمر و میوه، وطن، مسکن، تا (به فاصلۀ / به مسافت)، علیه و بهضرر، بهره و سود و ... برای «بر» ذکر شده است که در ادامه به بررسی لایههایی معنایی این واژه در بافت بیتِ عنوان میپردازیم.
3. «بر» مخفف «بَرنده» است و به صورت پسوند به کار میرود؛ مثل باربر، پیامبر، دلبر و راهبر. (لغتنامۀ دهخدا) در اینجا یک بازی زبانی با واژۀ راهبر (راه + بر) صورت گرفته است؛ (راه – بر) راهی که از بر خویش دور است. راهبری که صرفاً راه است بدون این که حرکتی در سفرش باشد. راهی که «برندهای» (بلدی) ندارد و به جایی نمیرسد؛ راهی که اصلاً قرار نیست رفتنی داشته باشد که به «آوارگیِ دیر و حرم» کشیده شود، راهی که خود، منزل است و افتادگیاش دلیل:
منزل ما جادۀ ما، خضر ما افتادگی
نیست ممکن بیدل از تسلیم سر دزدیدنم
این راهبر (راه+بر) مترادف «بلد» در ادامۀ بیت است.
4. در مصرع دوم ایهامی وجود دارد:
الف: راهی را که از بر خویش دور است به عنوان راهبر انتخاب کن
ب: در راهی که از بر خویش دور است، برای خود راهبری انتخاب کن
4-1. راهی را که از بر خویش دور است، به عنوان بلد انتخاب کن:
راه نماد خاکساری، ازپاافتادگی، افتادگی، پایمالی و زمینگیری است، به همین دلیل، خود هم راه است، هم راهبر:
سراغ منزل مقصد ز خاکساران پرس
کسی چو جاده در این دشت راهبر نبود
(خاکساران ایهام دارد: الف: انسانهای خاکسار. ب: راه که خاکسار است)
یا
شوق میباید، زپاافتادگیها هم عصاست
خضر راهی گر نباشد، جاده رهبر میشود
(به تناسب ازپاافتادگی و جاده دقت کنید.)
جاده به علت پایمال شدن و متمایز شدن، خود نشاندهندۀ مسیر است و همین موضوع میتواند زیرساخت این تصویر باشد.
4-1-1. چرا افتادگی؟
افتادگی نماد «عجز» است و عجز یکی از موتیفهای محبوب بیدل. حال، عجز چیست؟
عجز، ناتوانیِ همان «هستی موهوم» در برابر «هستی مطلق» است (نیستی). راه با افتادگی و پایمالشدنش نمادی از عجز است، پس میتواند، دلیل و راهبر باشد. اجازه بدهید این فنا و نیستی را با نمادی دیگر روشنتر کنیم. در سنت ادبی ما «خورشید» نماد حق و حقیقت است و در فرهنگ شعری ما کورِ کوردلی مثل «خفاش» توانایی ادراک و دیدن آن را ندارد؛ خفاش با آن وجهۀ منفی و منفورش، در گذر از منشور اهل فنا، وجودی عزیز مییابد که چشمش بهواسطۀ عجز دلیل و راهبرِ رسیدن است. راهبری که راه خانۀ خورشید را میشناسد و میشناساند؛ راهبری به دلیل عجزش در روز نه تواناییاش در شب؛ چراغی از خاموشی:
از چراغ دیدۀ خفاش میگیرم بلد
تا سراغ خانۀ خورشید پیدا میکنم
(تشبیه دیدۀ خفاش به چراغ، به خاطر دید در شب، با جهانبینی «عجز» بیدل منافات دارند. دیدۀ خفاش نه بهخاطر دید در شب، که به خاطر ناتوانیاش در دید روزانه به چراغ تشبیه شده است. چراغی روشن از خاموشی در هستیای گداخته در نیستی. برای درک بهتر این مطلب رجوع کنید به گزارش بیت «هستی و نیستی چو شمع پرتوی از خیال توست / با شب من تو آمدی با سحرم تو میروی» در مطلب شمارۀ 12)
آری، «نیستی» یعنی عجز و ناتوانیِ تو، وقتی که او هست؛ همچون نیستی چشم خفاش در حضور خورشید؛ همچون زمینگیری ابدی راه:
تا به مقصد بلدم گشت زمینگیریِ عجز
همهجا پیشتر از سعیِ رسیدن، رفتم
4-2. در راهی که از بر خویش دور است، بلدی انتخاب کن
تحقیق در گرو تسلیم است؛ راه تحقیق به کوتاهی و در عین حال به درازای سر تا زانو است؛ راهی که راهبرش «تسلیم» است. در این حالت «بر» میتواند به معنی سر و سینه باشد و راهی که از سر و سینه دور است راه زانوست؛ زانوی تحقیق و تأمل در خیال او.
ای قاصد تحقیق ز تسلیم مدد گیر
هر چند رهت تا سر زانوست، بلد گیر
و
چه مقدار آگهی بر خویش چیند قطره از دریا
خیالت راست تحقیقی که ممکن نیست تقلیدش
همچین این راه میتواند، راه سر تا زمینگیریِ سجده باشد:
خضرِ توفیق، بلد میباید
جبهه تا سجده، رهِ همواریست
جالب است اگر بدانید خود راه، سری است که بر سجده نهاده شده است:
من و نشو و نمای سرکشی؟ حاشا! معاذالله!
نهال جادهام یک سجدۀ هموار میرویم!
به هرحال تسلیم، راهبری مطمئن است و راهی که او در پیش میگیرد، اگر کام نهنگ هم باشد، ایمن و مطمئن است:
امن است هرکجا سر تسلیم رهبر است
زین وضع فال گیر و به کام نهنگ زن
[ادامه در مطلب بعدی]
بیدل! غمِ آوارگیِ دیر و حرم چند؟!
آن راه که دور از بر خویش است، بلد گیر
تأویل
زنده باد مرگ! اما هراسم از وزش باد است که غبارم به نسیمی برنینگیزد و تو پنداری منم.
اشارات
1. برای درک بهتر «دیر و حرم» به مطلب شمارۀ 15 همین کانال رجوع کنید.
2. در کتب لغت معانی مختلفی ازجمله: آغوش، کنار، سینه، نزد، خاطر و خاطره، بلندی و ارتفاع، روی، سر، بلندتر، پهنا، تن و بدن، ثمر و میوه، وطن، مسکن، تا (به فاصلۀ / به مسافت)، علیه و بهضرر، بهره و سود و ... برای «بر» ذکر شده است که در ادامه به بررسی لایههایی معنایی این واژه در بافت بیتِ عنوان میپردازیم.
3. «بر» مخفف «بَرنده» است و به صورت پسوند به کار میرود؛ مثل باربر، پیامبر، دلبر و راهبر. (لغتنامۀ دهخدا) در اینجا یک بازی زبانی با واژۀ راهبر (راه + بر) صورت گرفته است؛ (راه – بر) راهی که از بر خویش دور است. راهبری که صرفاً راه است بدون این که حرکتی در سفرش باشد. راهی که «برندهای» (بلدی) ندارد و به جایی نمیرسد؛ راهی که اصلاً قرار نیست رفتنی داشته باشد که به «آوارگیِ دیر و حرم» کشیده شود، راهی که خود، منزل است و افتادگیاش دلیل:
منزل ما جادۀ ما، خضر ما افتادگی
نیست ممکن بیدل از تسلیم سر دزدیدنم
این راهبر (راه+بر) مترادف «بلد» در ادامۀ بیت است.
4. در مصرع دوم ایهامی وجود دارد:
الف: راهی را که از بر خویش دور است به عنوان راهبر انتخاب کن
ب: در راهی که از بر خویش دور است، برای خود راهبری انتخاب کن
4-1. راهی را که از بر خویش دور است، به عنوان بلد انتخاب کن:
راه نماد خاکساری، ازپاافتادگی، افتادگی، پایمالی و زمینگیری است، به همین دلیل، خود هم راه است، هم راهبر:
سراغ منزل مقصد ز خاکساران پرس
کسی چو جاده در این دشت راهبر نبود
(خاکساران ایهام دارد: الف: انسانهای خاکسار. ب: راه که خاکسار است)
یا
شوق میباید، زپاافتادگیها هم عصاست
خضر راهی گر نباشد، جاده رهبر میشود
(به تناسب ازپاافتادگی و جاده دقت کنید.)
جاده به علت پایمال شدن و متمایز شدن، خود نشاندهندۀ مسیر است و همین موضوع میتواند زیرساخت این تصویر باشد.
4-1-1. چرا افتادگی؟
افتادگی نماد «عجز» است و عجز یکی از موتیفهای محبوب بیدل. حال، عجز چیست؟
عجز، ناتوانیِ همان «هستی موهوم» در برابر «هستی مطلق» است (نیستی). راه با افتادگی و پایمالشدنش نمادی از عجز است، پس میتواند، دلیل و راهبر باشد. اجازه بدهید این فنا و نیستی را با نمادی دیگر روشنتر کنیم. در سنت ادبی ما «خورشید» نماد حق و حقیقت است و در فرهنگ شعری ما کورِ کوردلی مثل «خفاش» توانایی ادراک و دیدن آن را ندارد؛ خفاش با آن وجهۀ منفی و منفورش، در گذر از منشور اهل فنا، وجودی عزیز مییابد که چشمش بهواسطۀ عجز دلیل و راهبرِ رسیدن است. راهبری که راه خانۀ خورشید را میشناسد و میشناساند؛ راهبری به دلیل عجزش در روز نه تواناییاش در شب؛ چراغی از خاموشی:
از چراغ دیدۀ خفاش میگیرم بلد
تا سراغ خانۀ خورشید پیدا میکنم
(تشبیه دیدۀ خفاش به چراغ، به خاطر دید در شب، با جهانبینی «عجز» بیدل منافات دارند. دیدۀ خفاش نه بهخاطر دید در شب، که به خاطر ناتوانیاش در دید روزانه به چراغ تشبیه شده است. چراغی روشن از خاموشی در هستیای گداخته در نیستی. برای درک بهتر این مطلب رجوع کنید به گزارش بیت «هستی و نیستی چو شمع پرتوی از خیال توست / با شب من تو آمدی با سحرم تو میروی» در مطلب شمارۀ 12)
آری، «نیستی» یعنی عجز و ناتوانیِ تو، وقتی که او هست؛ همچون نیستی چشم خفاش در حضور خورشید؛ همچون زمینگیری ابدی راه:
تا به مقصد بلدم گشت زمینگیریِ عجز
همهجا پیشتر از سعیِ رسیدن، رفتم
4-2. در راهی که از بر خویش دور است، بلدی انتخاب کن
تحقیق در گرو تسلیم است؛ راه تحقیق به کوتاهی و در عین حال به درازای سر تا زانو است؛ راهی که راهبرش «تسلیم» است. در این حالت «بر» میتواند به معنی سر و سینه باشد و راهی که از سر و سینه دور است راه زانوست؛ زانوی تحقیق و تأمل در خیال او.
ای قاصد تحقیق ز تسلیم مدد گیر
هر چند رهت تا سر زانوست، بلد گیر
و
چه مقدار آگهی بر خویش چیند قطره از دریا
خیالت راست تحقیقی که ممکن نیست تقلیدش
همچین این راه میتواند، راه سر تا زمینگیریِ سجده باشد:
خضرِ توفیق، بلد میباید
جبهه تا سجده، رهِ همواریست
جالب است اگر بدانید خود راه، سری است که بر سجده نهاده شده است:
من و نشو و نمای سرکشی؟ حاشا! معاذالله!
نهال جادهام یک سجدۀ هموار میرویم!
به هرحال تسلیم، راهبری مطمئن است و راهی که او در پیش میگیرد، اگر کام نهنگ هم باشد، ایمن و مطمئن است:
امن است هرکجا سر تسلیم رهبر است
زین وضع فال گیر و به کام نهنگ زن
[ادامه در مطلب بعدی]
Telegram
بیدلیدن
[9]
بیت پنجم
خلقِ طلببهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاست دیر و حرم تو میروی
تأویل
بیچاره گلها که وادی به وادی، منزل به منزل، با ساروان باد، بر محمل وهم، با گلبرگهای پرپر تا کعبۀ دور، بهانهگردِ طلباند و تو در حصار غنچههایی؛ در باغچۀ یک روسپیخانه…
بیت پنجم
خلقِ طلببهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاست دیر و حرم تو میروی
تأویل
بیچاره گلها که وادی به وادی، منزل به منزل، با ساروان باد، بر محمل وهم، با گلبرگهای پرپر تا کعبۀ دور، بهانهگردِ طلباند و تو در حصار غنچههایی؛ در باغچۀ یک روسپیخانه…
👍4❤1
[ادامۀ مطلب قبلی]
5- اظهار نیاز به راهبر دلیل آوارگی نَفَس است و رسیدن به مقصد در بیرهبری است (در این معنی، «بر» همان «برندۀ» راه است؛ همان راهبر):
رهرو اینجا در پی رهبر پریشان میشود
گر لبِ اظهار نگشایی نَفَس آواره نیست
یا
عاشق به عزم مقصد، محتاج راهبر نیست
پروانه در ته بال مکتوب نور دارد
یا
معنیْ آزاد است اما سطرها زنجیر پاست
ما ز کوری اینقدر در بند رهبر ماندهایم
7- راهی که بیدل در پیش رو دارد، راهی معمولی نیست، مسیری خاص و برخاسته از نگاهی شاعرانه است؛ راهِ رفتنِ از خود؛ راه ازخودرفتن؛ همچنانکه شرر راه خود را روشن میکند و از خود میرود:
چون شرر دیدهوران میگذرند از سر خویش
این عصا راهبرِ مقصد اعمی نشود
در این تعبیر، «دور از بر خویش» به معنی بیخودی است («بر» در این تفسیر، به معنی ذهن و خاطر است)؛ همچنین در خویش هم ایهامی وجود دارد: الف) خویش با مرجع ضمیر راه. ب) خویش با مرجع ضمیر تو (نهاد جمله). البته در هر دو معنی، «بیخودی» مستفاد میشود و باید توجه کرد که در جهانبینی بیدل یک «خویش» وجود دارد که باید از آن وحشت (چه در معنی پریشانی، چه ترس) داشت، و همین وحشت است که میتواند راهبر راه باشد:
رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس
سیل چون مطلقعنان شد سیر دریا میکند
جولان پریشانیِ بیخودی، جرسوار، به هرجایی که بخواهد راهبری میکند:
چو فریاد جرس ماییم و جولان پریشانی
به هر راهی که خواهد بیخودها میبرد ما را
اگر بیخودی راهبر باشد یک لغزش پا (لغزش مستانه) معادل طیکردن راه صد مطلب است:
در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود
راه صد مطلب به یک لغزیدن پا سر شود
بیخودی با «باتویی» همراه میشود. خود را از «خود» تهی میکنی برای سرشاری از «او». در این بیخودی، نشئۀ خیال نرگس خمّار «او» رهبر است:
مستانه میروم ز خود و نشئه، رهبر است
گویا به یاد نرگس خمّارت آمدم
رفتن از خود، مسیر انتخابی بیدل است؛ چرا که راه رسیدن به «او» تنها از این طریق طی میشود. نمیشود خاطرت به «خود» مشغول باشد و از خیال گردش چشمش به مکاشقۀ عالمهای دیگر بپردازی:
گر خیال گردش چشم توام رهبر شود
چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود
8. هرچه هست در خیال اوست؛ خیال او؛ خیال او. این خیال آنقدر دلپذیر و حقیقی است که بنگِ خیالپرور را خضر راهش میداند:
فضل اگر رهبر بود اوهام انوار هداست
ابر رحمت خضر میرویاند از صحرای بنگ
شاید غرق خیال او شدن معنای واقعی تسلیمشدن باشد؛ تسلیمشدن نمودی از نیستی است؛ در نیستی آنچه برجاست خیال او و خاموشی محض «خود» است؛ لبگشودن، حتی به شکرانۀ این خیال و نیستی هم برهمزنندۀ آن است:
لبگشودن انحراف جادۀ تسلیم بود
شُکر هم گر راهبر شد، شکوهپرداز آمدیم
هرچقدر که عاشق خاموش است، عشق خروش است. خروش، شیری که بیشۀ «خودی» را به آتش «بیخودی» میکشاند؛ خروشی که پیکر «خودی» را ذوب میکند و در «او» حل میکند:
میخروشد عشق و از هم میگدازد پیکرم
نعرۀ شیرْ این نیستان را به آتش رهبر است
9- «خاموشی» یکی از جلوههای «ضبط نَفَس» در دیوان بیدل است؛ همان که قبل از مرگ، «خود» را به «او» میرساند؛ همان نیستی مقدس:
در عالمی که ضبط نفس راهبر شود
بیمرگ بنده را به خدا میتوان رساند
(سوای عقیده به جهان پس از مرگ، بیدل مرگ را به دلیل خاموشی و از جنبوجوش افتادن سبب تحقق نیستی و رسیدن به «او» میداند.)
نقطۀ مقابل «ضبط نفس» هم بر قفایش رفتن است؛ و بدا رهبرا که جولان این دو دم باشد:
عمریست در قفای نفس، هرزه میدویم
بر ما رهی نگشت از این راهبر سپید
در قفای نفس رفتن خود یعنی «بیتابی»، یعنی جنبیدن در حضور او. همچنان که بیتابی پروانه ممکن است آتش شمع را خاموش کند، بیتابی شخص ممکن است بزم «نیستی» را برهم بزند:
بیدل از ضبط نفس مگذر که در بزم حضور
شمع را گل میکند بیتابی پروانهات
(یکی از معانی «گلکردن»، خاموشکردن آتش است.)
10. در محضر او باید خفاش بیجنبوجوش باشی؛ باید راهزمینگیر باشی و هر گونه جنبشی، چه به پرواز، چه در حد یک تپش، برهم زنندۀ این نیستی است و مقصدش هیچجاست:
گر به پرواز و گر از سعیِ تپیدن رفتـم
رفتم اما همهجا تا نرسیـدن رفـتـم
یا
تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانی
توان گر پای تا سر اشک شد نتوان چکید اینجا
یا
ادبگاه وفا آنگه پرافشانی چه ننگ است این
تپیدن خاک بر سر کرد آخر بسمل ما را
آری، اهل فنا چنیناند، حتی اگر جنبشی داشته باشند تنها لغزشِ (نه جنبش) مستانۀ (مستی = بیخودی) اشکواری است بر آن صورتِ موهومِ هستیِ موهمتر:
افسونِ روانی، بلدِ جرئتِ ما نیست
اشکیم ز ما لغزش مستانه طلب کن
11. ماشاالله به نیستی! نام خدا به افتادگی!
گفت در هر صورتی نام خدا افتادگی
تخم اقبالم ز فیض سجده خواهد همتی
12. شاهدمثالهای بیشتر را در دیدگاهها (کامنتها) مطالعه کنید.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
5- اظهار نیاز به راهبر دلیل آوارگی نَفَس است و رسیدن به مقصد در بیرهبری است (در این معنی، «بر» همان «برندۀ» راه است؛ همان راهبر):
رهرو اینجا در پی رهبر پریشان میشود
گر لبِ اظهار نگشایی نَفَس آواره نیست
یا
عاشق به عزم مقصد، محتاج راهبر نیست
پروانه در ته بال مکتوب نور دارد
یا
معنیْ آزاد است اما سطرها زنجیر پاست
ما ز کوری اینقدر در بند رهبر ماندهایم
7- راهی که بیدل در پیش رو دارد، راهی معمولی نیست، مسیری خاص و برخاسته از نگاهی شاعرانه است؛ راهِ رفتنِ از خود؛ راه ازخودرفتن؛ همچنانکه شرر راه خود را روشن میکند و از خود میرود:
چون شرر دیدهوران میگذرند از سر خویش
این عصا راهبرِ مقصد اعمی نشود
در این تعبیر، «دور از بر خویش» به معنی بیخودی است («بر» در این تفسیر، به معنی ذهن و خاطر است)؛ همچنین در خویش هم ایهامی وجود دارد: الف) خویش با مرجع ضمیر راه. ب) خویش با مرجع ضمیر تو (نهاد جمله). البته در هر دو معنی، «بیخودی» مستفاد میشود و باید توجه کرد که در جهانبینی بیدل یک «خویش» وجود دارد که باید از آن وحشت (چه در معنی پریشانی، چه ترس) داشت، و همین وحشت است که میتواند راهبر راه باشد:
رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس
سیل چون مطلقعنان شد سیر دریا میکند
جولان پریشانیِ بیخودی، جرسوار، به هرجایی که بخواهد راهبری میکند:
چو فریاد جرس ماییم و جولان پریشانی
به هر راهی که خواهد بیخودها میبرد ما را
اگر بیخودی راهبر باشد یک لغزش پا (لغزش مستانه) معادل طیکردن راه صد مطلب است:
در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود
راه صد مطلب به یک لغزیدن پا سر شود
بیخودی با «باتویی» همراه میشود. خود را از «خود» تهی میکنی برای سرشاری از «او». در این بیخودی، نشئۀ خیال نرگس خمّار «او» رهبر است:
مستانه میروم ز خود و نشئه، رهبر است
گویا به یاد نرگس خمّارت آمدم
رفتن از خود، مسیر انتخابی بیدل است؛ چرا که راه رسیدن به «او» تنها از این طریق طی میشود. نمیشود خاطرت به «خود» مشغول باشد و از خیال گردش چشمش به مکاشقۀ عالمهای دیگر بپردازی:
گر خیال گردش چشم توام رهبر شود
چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود
8. هرچه هست در خیال اوست؛ خیال او؛ خیال او. این خیال آنقدر دلپذیر و حقیقی است که بنگِ خیالپرور را خضر راهش میداند:
فضل اگر رهبر بود اوهام انوار هداست
ابر رحمت خضر میرویاند از صحرای بنگ
شاید غرق خیال او شدن معنای واقعی تسلیمشدن باشد؛ تسلیمشدن نمودی از نیستی است؛ در نیستی آنچه برجاست خیال او و خاموشی محض «خود» است؛ لبگشودن، حتی به شکرانۀ این خیال و نیستی هم برهمزنندۀ آن است:
لبگشودن انحراف جادۀ تسلیم بود
شُکر هم گر راهبر شد، شکوهپرداز آمدیم
هرچقدر که عاشق خاموش است، عشق خروش است. خروش، شیری که بیشۀ «خودی» را به آتش «بیخودی» میکشاند؛ خروشی که پیکر «خودی» را ذوب میکند و در «او» حل میکند:
میخروشد عشق و از هم میگدازد پیکرم
نعرۀ شیرْ این نیستان را به آتش رهبر است
9- «خاموشی» یکی از جلوههای «ضبط نَفَس» در دیوان بیدل است؛ همان که قبل از مرگ، «خود» را به «او» میرساند؛ همان نیستی مقدس:
در عالمی که ضبط نفس راهبر شود
بیمرگ بنده را به خدا میتوان رساند
(سوای عقیده به جهان پس از مرگ، بیدل مرگ را به دلیل خاموشی و از جنبوجوش افتادن سبب تحقق نیستی و رسیدن به «او» میداند.)
نقطۀ مقابل «ضبط نفس» هم بر قفایش رفتن است؛ و بدا رهبرا که جولان این دو دم باشد:
عمریست در قفای نفس، هرزه میدویم
بر ما رهی نگشت از این راهبر سپید
در قفای نفس رفتن خود یعنی «بیتابی»، یعنی جنبیدن در حضور او. همچنان که بیتابی پروانه ممکن است آتش شمع را خاموش کند، بیتابی شخص ممکن است بزم «نیستی» را برهم بزند:
بیدل از ضبط نفس مگذر که در بزم حضور
شمع را گل میکند بیتابی پروانهات
(یکی از معانی «گلکردن»، خاموشکردن آتش است.)
10. در محضر او باید خفاش بیجنبوجوش باشی؛ باید راهزمینگیر باشی و هر گونه جنبشی، چه به پرواز، چه در حد یک تپش، برهم زنندۀ این نیستی است و مقصدش هیچجاست:
گر به پرواز و گر از سعیِ تپیدن رفتـم
رفتم اما همهجا تا نرسیـدن رفـتـم
یا
تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانی
توان گر پای تا سر اشک شد نتوان چکید اینجا
یا
ادبگاه وفا آنگه پرافشانی چه ننگ است این
تپیدن خاک بر سر کرد آخر بسمل ما را
آری، اهل فنا چنیناند، حتی اگر جنبشی داشته باشند تنها لغزشِ (نه جنبش) مستانۀ (مستی = بیخودی) اشکواری است بر آن صورتِ موهومِ هستیِ موهمتر:
افسونِ روانی، بلدِ جرئتِ ما نیست
اشکیم ز ما لغزش مستانه طلب کن
11. ماشاالله به نیستی! نام خدا به افتادگی!
گفت در هر صورتی نام خدا افتادگی
تخم اقبالم ز فیض سجده خواهد همتی
12. شاهدمثالهای بیشتر را در دیدگاهها (کامنتها) مطالعه کنید.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍4❤1
[19]
پوست بر تن، انتظار مغز معنی میکشم
آخر این جلدی که میبینی کتابم میکند
تأویل
خوشههای پرپشت هلاکت بر ساقههای بلند وهم؛ وه! چه شورهزار پربرکتیست مزرع من!
اشارات
1. ظاهراً زیرساخت تصویر بر اساس یک تشبیه صورت گرفته است؛ «من» به «کتاب». تناسبی بین پوست و جلد و کتاب هست. برای ساختن جلد کتاب از مقوا استفاده میکردند و لایهای گاه از پوست (چرم) روی این مقوا میکشیدند. برداشت اول (برداشت سطحی) از این بیت اینچنین است که مثل کتابی که از صفحات خالی صحافی شده باشد، پوست و جلدی دارم که همین پوست و جلد بالاخره مرا به معنا خواهد رساند.
2. قبل از مصرع اول یک «ای عجب» فرض کنید و «کتابم» را با «هلاکم» جایگزین کنید. آری، «پوست بر تن داشتن» با رسیدن به «مغز معنی» منافات دارد. پوست بر تن داشتن کنایه از زندهبودن است و این با اندیشۀ نیستیگرایی بیدل در تعارض است. برای درک بهتر این مطلب اجازه بدهید «معنا»ی مطلوب بیدل را که در انتظار آن است بررسی کنیم.
3. معنیای که مد نظر بیدل است، منحصربهفرد است و جز او از هیچکسی نمیتوانی آن را بشنوی و در هر کتابی هم یافت نمیشود. بیدل این معنی را از «کتاب خامشان» آورده است و برای شنیدنش گوشی دیگر لازم است:
گوش پیدا کن که بیدل از کتاب خامشان
معنیای کز هیچکس نتوان شنود آورده است
خاموشی نه این که به معنی صرف حرفنزدن باشد؛ خاموشی معادل نفسنکشیدن است؛ خاموشی یکی از پیوستههای حیرت و جلوهای از «نیستی» است. اگر در مقابل آیینه بایستی و ابراز وجود کنی، غبار نفست آیینه را تار میکند:
خامشی آیینهدار معنی روشندلیست
نیست بیدل چاره از پاس نفس آیینه را
این خاموشی معادل تأمل است:
ز بحث شورش دریا نبازد رنگ تمکینت
چو گوهر گر بفهمی معنی درس تأمّل را
تأمل هم در کنار خاموشی جلوهای دیگر از «نیستی» است. از نظر بیدل این خاموشی و تأمل و حیرت، «بیخودی»های موقتی هستند که در حالات خاص به شخص عارض میشوند و به وسیلۀ «هستیِ موهوم»اش منقطع میشوند:
به هر دشتودر از خود میروی و باز میآیی
تو قاصد نیستی تا عرصهها هرسو دوانندت
بیدل خاموشیای میخواهد که منقطع نشود؛ نیستیای ابدی که درمان زخم زندگی است؛ مرگ:
جز مرگ نیست چارۀ آفاق زندگی
چون زخمِ شیشهای که گداز التیام اوست
یا
بی مرگ به مقصد چه خیال است رسیدن؟
من عزم دلی دارم و دل دیر و حرم نیست
یا
خیال زندگی دردی ست بیدل
که غیر از مرگ درمانی ندارد
یا
زندگی عاشق مرگ است چه بایدکردن؟
تشنۀ خون خود از آب بقایم کردند
4. اما با چه زیرساختی میتوان از تصویر «کتاب شدن» به «مردن» رسید. بیدل از ده سال قبل از مرگ خویش، محل دفنش را در صحن خانهاش مشخص کرده و گوری فراهم آورده بود. آیا «این جلدی که میبینی» همان مزار ازپیشآمادۀ او نیست که قرار است «معنای نیستی»اش (جنازهاش) را در بر بگیرد؟ (این تعبیر و تفسیر، تا اینجا، کاملاً ذوقی است، چون اطلاعاتی در مورد سال سرودن این غزل، لااقل برای من، در دست نیست.) در این صورت، گور، پشت و رو و عطفِ جلد کتاب است، جنازه که نمودی از نیستی است، معنی کتاب است، و سنگ قبر هم که نام شخص بر آن حک میشود، عنوان و روی جلد کتاب است.
5. اگرچه مورد دیگری از تشبیه صریح (نه غیرصریح) قبر به کتاب در دیوان بیدل نیست (لااقل در جستوجوی من) اما تشبیهات مشابهی هست که میتوانند این تفسیر را تأیید کنند. مثلاً تشبیه سنگ مزار به لوح. بیدل بارها بهجای عبارت «سنگ مزار» از اضافۀ تشبیهی «لوح مزار» استفاده کرده است:
خط پیشانی از صبح قیامت نسخهها دارد
بخوانید آنچه نتوان خواند زین لوح مزار امشب
در این بیت همزمان دو تشبیه به کار رفته است؛ در تشبیه اول «خود» (یا هر شخص دیگر) را به قرینۀ خطوط پیشانی به «کتابی در باب صبح قیامت» (نسخه = کتاب) تشبیه کرده است و در مصرع دوم «تن» را به «قبر» و خطوط پیشانی را نوشتههای روی سنگ قبر میداند. حتی در این بیت بعید نیست لوح را مجازاً به معنی کتاب به کار برده باشد. (لوح در کتب لغت به معنی کتاب نیامده است؛ بلکه تختهای است که بر روی آن مینویسند.)
چند نمونۀ دیگر از لوح مزار:
بعد مردن هم ز خاک من گرانجانی نرفت
از دل سنگین همان لوح مزارم کردهاند
یا
زندگی مخموری رطل گرانی میکشد
سنگی از لوح مزار خود کنون بر سر زدم
یا
در دبستان جهان ازبسکه درس غفلت است
خلق چون لوح مزار از نقش عبرت سادهاند
[ادامه در مطلب بعد]
پوست بر تن، انتظار مغز معنی میکشم
آخر این جلدی که میبینی کتابم میکند
تأویل
خوشههای پرپشت هلاکت بر ساقههای بلند وهم؛ وه! چه شورهزار پربرکتیست مزرع من!
اشارات
1. ظاهراً زیرساخت تصویر بر اساس یک تشبیه صورت گرفته است؛ «من» به «کتاب». تناسبی بین پوست و جلد و کتاب هست. برای ساختن جلد کتاب از مقوا استفاده میکردند و لایهای گاه از پوست (چرم) روی این مقوا میکشیدند. برداشت اول (برداشت سطحی) از این بیت اینچنین است که مثل کتابی که از صفحات خالی صحافی شده باشد، پوست و جلدی دارم که همین پوست و جلد بالاخره مرا به معنا خواهد رساند.
2. قبل از مصرع اول یک «ای عجب» فرض کنید و «کتابم» را با «هلاکم» جایگزین کنید. آری، «پوست بر تن داشتن» با رسیدن به «مغز معنی» منافات دارد. پوست بر تن داشتن کنایه از زندهبودن است و این با اندیشۀ نیستیگرایی بیدل در تعارض است. برای درک بهتر این مطلب اجازه بدهید «معنا»ی مطلوب بیدل را که در انتظار آن است بررسی کنیم.
3. معنیای که مد نظر بیدل است، منحصربهفرد است و جز او از هیچکسی نمیتوانی آن را بشنوی و در هر کتابی هم یافت نمیشود. بیدل این معنی را از «کتاب خامشان» آورده است و برای شنیدنش گوشی دیگر لازم است:
گوش پیدا کن که بیدل از کتاب خامشان
معنیای کز هیچکس نتوان شنود آورده است
خاموشی نه این که به معنی صرف حرفنزدن باشد؛ خاموشی معادل نفسنکشیدن است؛ خاموشی یکی از پیوستههای حیرت و جلوهای از «نیستی» است. اگر در مقابل آیینه بایستی و ابراز وجود کنی، غبار نفست آیینه را تار میکند:
خامشی آیینهدار معنی روشندلیست
نیست بیدل چاره از پاس نفس آیینه را
این خاموشی معادل تأمل است:
ز بحث شورش دریا نبازد رنگ تمکینت
چو گوهر گر بفهمی معنی درس تأمّل را
تأمل هم در کنار خاموشی جلوهای دیگر از «نیستی» است. از نظر بیدل این خاموشی و تأمل و حیرت، «بیخودی»های موقتی هستند که در حالات خاص به شخص عارض میشوند و به وسیلۀ «هستیِ موهوم»اش منقطع میشوند:
به هر دشتودر از خود میروی و باز میآیی
تو قاصد نیستی تا عرصهها هرسو دوانندت
بیدل خاموشیای میخواهد که منقطع نشود؛ نیستیای ابدی که درمان زخم زندگی است؛ مرگ:
جز مرگ نیست چارۀ آفاق زندگی
چون زخمِ شیشهای که گداز التیام اوست
یا
بی مرگ به مقصد چه خیال است رسیدن؟
من عزم دلی دارم و دل دیر و حرم نیست
یا
خیال زندگی دردی ست بیدل
که غیر از مرگ درمانی ندارد
یا
زندگی عاشق مرگ است چه بایدکردن؟
تشنۀ خون خود از آب بقایم کردند
4. اما با چه زیرساختی میتوان از تصویر «کتاب شدن» به «مردن» رسید. بیدل از ده سال قبل از مرگ خویش، محل دفنش را در صحن خانهاش مشخص کرده و گوری فراهم آورده بود. آیا «این جلدی که میبینی» همان مزار ازپیشآمادۀ او نیست که قرار است «معنای نیستی»اش (جنازهاش) را در بر بگیرد؟ (این تعبیر و تفسیر، تا اینجا، کاملاً ذوقی است، چون اطلاعاتی در مورد سال سرودن این غزل، لااقل برای من، در دست نیست.) در این صورت، گور، پشت و رو و عطفِ جلد کتاب است، جنازه که نمودی از نیستی است، معنی کتاب است، و سنگ قبر هم که نام شخص بر آن حک میشود، عنوان و روی جلد کتاب است.
5. اگرچه مورد دیگری از تشبیه صریح (نه غیرصریح) قبر به کتاب در دیوان بیدل نیست (لااقل در جستوجوی من) اما تشبیهات مشابهی هست که میتوانند این تفسیر را تأیید کنند. مثلاً تشبیه سنگ مزار به لوح. بیدل بارها بهجای عبارت «سنگ مزار» از اضافۀ تشبیهی «لوح مزار» استفاده کرده است:
خط پیشانی از صبح قیامت نسخهها دارد
بخوانید آنچه نتوان خواند زین لوح مزار امشب
در این بیت همزمان دو تشبیه به کار رفته است؛ در تشبیه اول «خود» (یا هر شخص دیگر) را به قرینۀ خطوط پیشانی به «کتابی در باب صبح قیامت» (نسخه = کتاب) تشبیه کرده است و در مصرع دوم «تن» را به «قبر» و خطوط پیشانی را نوشتههای روی سنگ قبر میداند. حتی در این بیت بعید نیست لوح را مجازاً به معنی کتاب به کار برده باشد. (لوح در کتب لغت به معنی کتاب نیامده است؛ بلکه تختهای است که بر روی آن مینویسند.)
چند نمونۀ دیگر از لوح مزار:
بعد مردن هم ز خاک من گرانجانی نرفت
از دل سنگین همان لوح مزارم کردهاند
یا
زندگی مخموری رطل گرانی میکشد
سنگی از لوح مزار خود کنون بر سر زدم
یا
در دبستان جهان ازبسکه درس غفلت است
خلق چون لوح مزار از نقش عبرت سادهاند
[ادامه در مطلب بعد]
👍3👌1
[ادامۀ مطلب قبل]
6. در مثنوی «عرفان» بیدل یک بیت هست که شباهت زیادی به تفسیر ما دارد:
جزو دیگر هم از شکنجۀ خاک
کرد عزم عروج عالم پاک
به هر یک از ورقهای کتاب «جزو» میگفتند و «شکنجه» یا «قید» به دستگاهی گفته میشد که دو لایۀ فلزی داشت؛ کتاب را در میان آن گذاشته و محکم میبستند تا ورقهایش تاب بر ندارد. (ر.ک: اصطلاحات نسخهپردازی در دیوان بیدل دهلوی؛ حمیدرضا قلیچخانی)
در این بیت دانه (که نماد انسان است) مثل کتابی در «شکنجۀ» خاک (قبر) قرار گرفته است و در انتظار عروج عالم پاک است.
7- پوستی (چرمی) بر جلد کتاب؛ من و شما شاید سرسری نگاهی به این پوست بیندازیم و بگذریم، اما شاعر مضمونیاب ظریفی مثل بیدل قطعاً به اصل پوست نگاه میکند؛ زمانی این پوست بر بدن حیوانی بوده است و کنون به «مغز معنی» دست یافته است. این پوست بدون هلاک شدن آن حیوان چگونه میتوانست کتاب شود؟ پس عبارت «بر تن» کاملاً بمنظور و با بار معنایی ویژهای در این مصرع آمده و «ای عجب» را پر بیراه اضافه نکردیم.
8- «انتظار» مغز معنی میکشم: یافتن «هستی مطلق» در «نیستی»، خالی از پارادوکس نیست؛ لااقل پارادوکسی در ساحت زبان. بیدل انتظار را «قلمرو بیحاصلی» میداند اما اگر به دنبال «امید رسایی» است آن را در همین قلمرو جستوجو میکند:
امید در قلمرو بیحاصلی رساست
از هر چه هست بگسل و در انتظار پیچ
پر واضح است که امید رسای «قلمرو بیحاصلی» چگونه امیدی است؛ امیدی در بیامیدی:
نقش قدم ز خاکنشینان حیرت است
امید نیست، واسطۀ انتظار ما
با این توصیف اگر نگاهی مثبت به «انتظار» و «کتاببودن» داشته باشیم؛ نگاهی جز «نیستی» (توضیح این قسمت دشوار است؛ چگونه بگویم؛ دید مثبتی به کتاب داشته باشیم) اصلاً بیدل را نشناختهایم؛ چرا که نسبتی بین کتاب و معنی نیست:
جاهل از جمع کتب صاحب معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را
یا
عالَم معنی شدیم و داغ جهل از ما نرفت
ساخت بیدل علمهای بیعمل ما را کتاب
این نوع نگاه به کتاب قبل از بیدل هم در سنت ادبی ما بوده است. چند نمونه از مولانا:
که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی
بجهندی ز بند خود بدرندی کتابها
یا
گر تو کتابخانهای، طالب باغ جان نهای
گرچه اصیلکی ولی، خواجه تو بی اصولکی
یا
بیحرف سخن گوی که تا خصم نگوید
کاین گفتِ کسان است و سخنهای کتابی
یا
آفتاب شاه در برج عتاب
میکند روها سیه همچون کتاب
یا
تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل دوبیتی آموخته شد
9- کتاب یا کتابه: با این تفسیر، در «کتاب» ایهام تبادری به «کتابه» است؛ «کتابه به عبارتی گفته میشد که بر روی مقابر مینوشتند. بیت زیر از واقف لاهوری است:
کتابه کنیدش به لوح مزارم
پس از مرگ آید اگر زو کتابه
10. در نهایت دقت کنیم که «هلاکشدن»، «مردن» و «نیستی» در اندیشۀ بیدل بار معنایی مثبتی دارند و با جایگزینی «هلاکم میکند» بهجای «کتابم میکند» صرفاً کوشیدم فرم شعر را بهتر بشناسیم؛ فرمی که اصل تشبیه را شباهت «من» به «حیوانی زنده» میداند که با مرگ به «معنا» میرسد؛ نه تشبیه به«کتابی خالی» که بر او چیزی خواهند نوشت.
11. قسمتی از کتاب «اصطلاحات نسخهپردازی در دیوان بیدل دهلوی» را در دیدگاهها (کامنتها) بارگذاری میکنم؛ با توجه به حجم زیاد این اصطلاحات در دیوان بیدل، مطالعۀ آن از اهمیت زیادی برخوردار است.
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
6. در مثنوی «عرفان» بیدل یک بیت هست که شباهت زیادی به تفسیر ما دارد:
جزو دیگر هم از شکنجۀ خاک
کرد عزم عروج عالم پاک
به هر یک از ورقهای کتاب «جزو» میگفتند و «شکنجه» یا «قید» به دستگاهی گفته میشد که دو لایۀ فلزی داشت؛ کتاب را در میان آن گذاشته و محکم میبستند تا ورقهایش تاب بر ندارد. (ر.ک: اصطلاحات نسخهپردازی در دیوان بیدل دهلوی؛ حمیدرضا قلیچخانی)
در این بیت دانه (که نماد انسان است) مثل کتابی در «شکنجۀ» خاک (قبر) قرار گرفته است و در انتظار عروج عالم پاک است.
7- پوستی (چرمی) بر جلد کتاب؛ من و شما شاید سرسری نگاهی به این پوست بیندازیم و بگذریم، اما شاعر مضمونیاب ظریفی مثل بیدل قطعاً به اصل پوست نگاه میکند؛ زمانی این پوست بر بدن حیوانی بوده است و کنون به «مغز معنی» دست یافته است. این پوست بدون هلاک شدن آن حیوان چگونه میتوانست کتاب شود؟ پس عبارت «بر تن» کاملاً بمنظور و با بار معنایی ویژهای در این مصرع آمده و «ای عجب» را پر بیراه اضافه نکردیم.
8- «انتظار» مغز معنی میکشم: یافتن «هستی مطلق» در «نیستی»، خالی از پارادوکس نیست؛ لااقل پارادوکسی در ساحت زبان. بیدل انتظار را «قلمرو بیحاصلی» میداند اما اگر به دنبال «امید رسایی» است آن را در همین قلمرو جستوجو میکند:
امید در قلمرو بیحاصلی رساست
از هر چه هست بگسل و در انتظار پیچ
پر واضح است که امید رسای «قلمرو بیحاصلی» چگونه امیدی است؛ امیدی در بیامیدی:
نقش قدم ز خاکنشینان حیرت است
امید نیست، واسطۀ انتظار ما
با این توصیف اگر نگاهی مثبت به «انتظار» و «کتاببودن» داشته باشیم؛ نگاهی جز «نیستی» (توضیح این قسمت دشوار است؛ چگونه بگویم؛ دید مثبتی به کتاب داشته باشیم) اصلاً بیدل را نشناختهایم؛ چرا که نسبتی بین کتاب و معنی نیست:
جاهل از جمع کتب صاحب معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را
یا
عالَم معنی شدیم و داغ جهل از ما نرفت
ساخت بیدل علمهای بیعمل ما را کتاب
این نوع نگاه به کتاب قبل از بیدل هم در سنت ادبی ما بوده است. چند نمونه از مولانا:
که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی
بجهندی ز بند خود بدرندی کتابها
یا
گر تو کتابخانهای، طالب باغ جان نهای
گرچه اصیلکی ولی، خواجه تو بی اصولکی
یا
بیحرف سخن گوی که تا خصم نگوید
کاین گفتِ کسان است و سخنهای کتابی
یا
آفتاب شاه در برج عتاب
میکند روها سیه همچون کتاب
یا
تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل دوبیتی آموخته شد
9- کتاب یا کتابه: با این تفسیر، در «کتاب» ایهام تبادری به «کتابه» است؛ «کتابه به عبارتی گفته میشد که بر روی مقابر مینوشتند. بیت زیر از واقف لاهوری است:
کتابه کنیدش به لوح مزارم
پس از مرگ آید اگر زو کتابه
10. در نهایت دقت کنیم که «هلاکشدن»، «مردن» و «نیستی» در اندیشۀ بیدل بار معنایی مثبتی دارند و با جایگزینی «هلاکم میکند» بهجای «کتابم میکند» صرفاً کوشیدم فرم شعر را بهتر بشناسیم؛ فرمی که اصل تشبیه را شباهت «من» به «حیوانی زنده» میداند که با مرگ به «معنا» میرسد؛ نه تشبیه به«کتابی خالی» که بر او چیزی خواهند نوشت.
11. قسمتی از کتاب «اصطلاحات نسخهپردازی در دیوان بیدل دهلوی» را در دیدگاهها (کامنتها) بارگذاری میکنم؛ با توجه به حجم زیاد این اصطلاحات در دیوان بیدل، مطالعۀ آن از اهمیت زیادی برخوردار است.
شواهد
بعد مردن هم ز خاک من گرانجانی نرفت
از دل سنگین همان لوح مزارم کردهاند
جریده رقم اعتبارها خاک است
تو هم خطی به سر لوح این مزار نویس
قناعت کن ز نقش این نگینها
به آن نامی که بر لوح مزار است
عبرت و سیر سواد نسخۀ هستی
نقش دگر این لوح مزار ندارد
در نسخه مرگ است گر انصاف توان یافت
تا علم فنا نیست همان بحث و همان بحث
عنقا به وهم، مصدرِ آثار زندگی ست
ای کاش نیستی دهد از هستیام سراغ
مریض عشق تدبیر شفا را مرگ میداند
ز بیم سوختن حیف است اگر آتش در آب افتد
علاج زندگی بینیستی صورت نمیبندد
چو زخم صبح دارم در عدم امید بهبودی
دمی فراهم شیرازۀ تأمل باش
کتاب معنیات اجزا شد از دلایل جمع
اهل معنی یکقلم در ضبط اسرار خودند
موج ممکن نیست بیرون آرد از گوهر زبان
لبِ حیرتبیانِ نسخۀ راز
چنین گردید درس معنی آغاز
ما نفهمیدیم کاینجا نام هستی نیستی است
از بنای هر عمارت بود خندان ریختن
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5❤4
[20]
جهان، جنونِ بهارِ غفلت، ز نرگسِ سرمهساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد
تأویل
دیوانه! جنون چیست؟ چیست جنون جز برداشتن مرزها و شورش سلولهای خاکستری؛ آنی که قلب تمام ادراک را دست میگیرد و تمام رودهای دنیا را به جریان موهایت میبافد. جنون چیست که تو را به یاد میآورم، خویش را خیر.
اشارات
1. در کنار همۀ معانیای که برای جنون سراغ دارید، «بیخودی» را هم اضافه کنید.
2. بهار
بهار (با تکرار بیش از 500 بار در غزلیات) یکی از واژگان موردعلاقه و ترکیبساز بیدل است. علاوهبر مفهوم فصلِ بهار و «آغاز و تازگی»، در کنار هر اسم یا صفتی که بیاید یادآور بالاترین حد بالندگی آن است؛ اوج تکامل و شکوفایی آن حالت. (نک: واژهنامۀ شعر بیدل، اسدالله حبیب) مثلاً «بهارِ حیرت» یعنی اوج، کمال و نهایت حیرت یا «جنونْبهار» (ترکیب اضافی مقلوب) یعنی نهایت و کمال جنون.
«بهارِ راحت» از پاس نفس گل میکند بیدل
به رنگ گل ندارم زین چمن سررشتۀ بویی
(بهارِ راحت: اوج و کمال راحت و آسایش)
3- بهارِ غفلت یا بهارْغفلت؟
بیدل «بهار»ِ ترکیبساز را معمولاً در جایگاه مضاف به کار میبرد؛ مثل: بهارِ حسرت، بهارِ اوراق، بهارِ رنگ، بهارِ اندیشه، بهارِ عافیت، بهارِ اعتبار، بهارِ لغزش، بهارِ غفلت، بهارِ جنون و... گاه به ضرورت وزن (یا هر ضرورتی که جناب شاعرش مصلحت دانسته) ترکیب را مقلوب میکند. (در ترکیب مقلوب جای مضاف و مضافالیه عوض میشود و سکون جای کسره را میگیرد.) در بیت زیر به جای «بهارِ جنون» از «جنونْبهار» استفاده کرده است:
جمعیت از غبارِ هوایِ رمیده است
صبحِ جنونْبهارِ پریشانیِ خودیم
بنابراین احتمال خوانش «بهارْغفلت» ضعیف میشود و خوانش درستتر «بهارِ غفلت» است که در صورت مقلوبشدن «غفلتْبهار» میشود نه «بهارْغفلت». از طرفی خوانش «جنونْبهار» هم بهخاطر خروج از وزن، غیرممکن است؛ پس خوانش درست، احتمالاً «جنونِ بهارِ غفلت» است. (در ادامه نکتهای دیگر در مورد «بهارْغفلت خواهم گفت.)
4. مصرع اول یک جملۀ سهجزئی با مفعول است؛ پس اصل جمله اینچنین است: جهان، جنون دارد.
- چه نوع جنونی؟
+ جنون غفلت. جهان جنون غفلت دارد.
- چهمقدار غفلت؟
+ کمال، نهایت و اوج غفلت؛ بهارِ غفلت. جهان، جنونِ بهارِ غفلت دارد.
- بسیار خب، اما جنون غفلت چیست؟
+ جنونی برخاسته از غلفت.
- جنون (شوق) داشتنِ غفلت معنی نمیدهد؟
+ شاید، ولی از مصرع دوم پیداست که دچار این جنون است نه مشتاق و منتظرش.
- بسیار خب، غفلت چیست؟ غفلت از چی؟ غفلت از کی؟
5. غفلت
بیدل گاه غفلت را در معنی غافلبودن، گمراهبودن و با بارمعنایی منفی به کار میبرد:
غفلتِ من کم نشد از سرگذشتِ رفتگان
چون ره خوابیدهام، آوازِ پا افسانه است
این غفلت، غفلتی ننگین است:
توبهتو در مغز فطرت، ننگِ غفلت چیدهاند
پنبۀ گوشی که دارد خلق، روپوشِ کریست
کجفهمی و نفهمیدن خلق از همین غفلت است:
ملکِ هستی تا عدم لبریز غفلتهای ماست
گر بفهمد کس، همین دنیاست عقبایی که نیست
گاه هم بار معنایی مثبتی دارد و غفلتی دوستداشتنی است که در بیتِ ما هم مراد از آن، همین غفلت است:
غنچهسان غفلت ما باعث جمعیت ماست
ورنه بیداریِ گُل، خوابِ پریشانِ گُل است
اینجا غفلت مترادف خواب است؛ غنچه در خواب غنچگی است و گل هم بیدارِ شکوفیدن. (مطلب شمارۀ 7 در باب کمالات غنچه و غنچگی است.)
این غفلتِ مبارک، هممعنی «عجز» است:
عجز ما را ترجمانِ غفلتِ ما کردهاند
تا همان واماندگی، تعبیرِ خوابِ پا کند
(در مورد عجز اشارۀ 4-1-1 از مطلب شمارۀ 18 را بخوانید.)
غفلتی که نتیجه و ساختۀ حیرت است:
غفلتآهنگم، ز ساز حیرتْایجادم مپرس
پنبه تا گوشت نیفشارد ز فریادم مپرس
سادهتر بگویم؛ غفلت یعنی اینکه جسمت در جایی باشد، روحت نه؛ مثل خواب. غفلت یعنی بی خود بودن؛ یعنی «بیخودی»
رنگم بهار دارد و من در چمن نیام
بیچارهای تظلمِ غفلت کجا برد؟
با این اوصاف غفلت معادل «بیخودی»، «نیستی»، یا به عبارتی تغافل از خویشتن است. همچنین خواب هم نوعی از غفلت است که در مصرع دوم پا به میدان تناسبها میگذارد.
6- نرگس سرمهساش
نرگس سرمهسای او، چشمش است و ایهام دارد:
الف: «سا» از ادات تشبیه است (مخفف آسا) که به صورت پسوند به واژهای اضافه میشود (ن.ک: لغتنامه)؛ سرمهسا: سرمهگون:
یاد نگاه سرمهگون، خواندهست بر حالم فسون
مشکل که بیمارِ مرا، برخیزد از بستر صدا
ب: «سا» بن مضارع از مصدر سودن و ساییدن در معنی مالیدن. (؟) سرمهسا یعنی با سرمه مالیده و سوده شده. سرمهکشیده شده:
به همزبانیِ آن چشمِ سرمهسا بیدل
چو میلِ سرمه زبانِ من از بیان، خالیست
اما رابطۀ نرگس سرمهسای او با جنونِ بهارِ غفلت چیست؟
[ادامه در مطلب بعدی]
جهان، جنونِ بهارِ غفلت، ز نرگسِ سرمهساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد
تأویل
دیوانه! جنون چیست؟ چیست جنون جز برداشتن مرزها و شورش سلولهای خاکستری؛ آنی که قلب تمام ادراک را دست میگیرد و تمام رودهای دنیا را به جریان موهایت میبافد. جنون چیست که تو را به یاد میآورم، خویش را خیر.
اشارات
1. در کنار همۀ معانیای که برای جنون سراغ دارید، «بیخودی» را هم اضافه کنید.
2. بهار
بهار (با تکرار بیش از 500 بار در غزلیات) یکی از واژگان موردعلاقه و ترکیبساز بیدل است. علاوهبر مفهوم فصلِ بهار و «آغاز و تازگی»، در کنار هر اسم یا صفتی که بیاید یادآور بالاترین حد بالندگی آن است؛ اوج تکامل و شکوفایی آن حالت. (نک: واژهنامۀ شعر بیدل، اسدالله حبیب) مثلاً «بهارِ حیرت» یعنی اوج، کمال و نهایت حیرت یا «جنونْبهار» (ترکیب اضافی مقلوب) یعنی نهایت و کمال جنون.
«بهارِ راحت» از پاس نفس گل میکند بیدل
به رنگ گل ندارم زین چمن سررشتۀ بویی
(بهارِ راحت: اوج و کمال راحت و آسایش)
3- بهارِ غفلت یا بهارْغفلت؟
بیدل «بهار»ِ ترکیبساز را معمولاً در جایگاه مضاف به کار میبرد؛ مثل: بهارِ حسرت، بهارِ اوراق، بهارِ رنگ، بهارِ اندیشه، بهارِ عافیت، بهارِ اعتبار، بهارِ لغزش، بهارِ غفلت، بهارِ جنون و... گاه به ضرورت وزن (یا هر ضرورتی که جناب شاعرش مصلحت دانسته) ترکیب را مقلوب میکند. (در ترکیب مقلوب جای مضاف و مضافالیه عوض میشود و سکون جای کسره را میگیرد.) در بیت زیر به جای «بهارِ جنون» از «جنونْبهار» استفاده کرده است:
جمعیت از غبارِ هوایِ رمیده است
صبحِ جنونْبهارِ پریشانیِ خودیم
بنابراین احتمال خوانش «بهارْغفلت» ضعیف میشود و خوانش درستتر «بهارِ غفلت» است که در صورت مقلوبشدن «غفلتْبهار» میشود نه «بهارْغفلت». از طرفی خوانش «جنونْبهار» هم بهخاطر خروج از وزن، غیرممکن است؛ پس خوانش درست، احتمالاً «جنونِ بهارِ غفلت» است. (در ادامه نکتهای دیگر در مورد «بهارْغفلت خواهم گفت.)
4. مصرع اول یک جملۀ سهجزئی با مفعول است؛ پس اصل جمله اینچنین است: جهان، جنون دارد.
- چه نوع جنونی؟
+ جنون غفلت. جهان جنون غفلت دارد.
- چهمقدار غفلت؟
+ کمال، نهایت و اوج غفلت؛ بهارِ غفلت. جهان، جنونِ بهارِ غفلت دارد.
- بسیار خب، اما جنون غفلت چیست؟
+ جنونی برخاسته از غلفت.
- جنون (شوق) داشتنِ غفلت معنی نمیدهد؟
+ شاید، ولی از مصرع دوم پیداست که دچار این جنون است نه مشتاق و منتظرش.
- بسیار خب، غفلت چیست؟ غفلت از چی؟ غفلت از کی؟
5. غفلت
بیدل گاه غفلت را در معنی غافلبودن، گمراهبودن و با بارمعنایی منفی به کار میبرد:
غفلتِ من کم نشد از سرگذشتِ رفتگان
چون ره خوابیدهام، آوازِ پا افسانه است
این غفلت، غفلتی ننگین است:
توبهتو در مغز فطرت، ننگِ غفلت چیدهاند
پنبۀ گوشی که دارد خلق، روپوشِ کریست
کجفهمی و نفهمیدن خلق از همین غفلت است:
ملکِ هستی تا عدم لبریز غفلتهای ماست
گر بفهمد کس، همین دنیاست عقبایی که نیست
گاه هم بار معنایی مثبتی دارد و غفلتی دوستداشتنی است که در بیتِ ما هم مراد از آن، همین غفلت است:
غنچهسان غفلت ما باعث جمعیت ماست
ورنه بیداریِ گُل، خوابِ پریشانِ گُل است
اینجا غفلت مترادف خواب است؛ غنچه در خواب غنچگی است و گل هم بیدارِ شکوفیدن. (مطلب شمارۀ 7 در باب کمالات غنچه و غنچگی است.)
این غفلتِ مبارک، هممعنی «عجز» است:
عجز ما را ترجمانِ غفلتِ ما کردهاند
تا همان واماندگی، تعبیرِ خوابِ پا کند
(در مورد عجز اشارۀ 4-1-1 از مطلب شمارۀ 18 را بخوانید.)
غفلتی که نتیجه و ساختۀ حیرت است:
غفلتآهنگم، ز ساز حیرتْایجادم مپرس
پنبه تا گوشت نیفشارد ز فریادم مپرس
سادهتر بگویم؛ غفلت یعنی اینکه جسمت در جایی باشد، روحت نه؛ مثل خواب. غفلت یعنی بی خود بودن؛ یعنی «بیخودی»
رنگم بهار دارد و من در چمن نیام
بیچارهای تظلمِ غفلت کجا برد؟
با این اوصاف غفلت معادل «بیخودی»، «نیستی»، یا به عبارتی تغافل از خویشتن است. همچنین خواب هم نوعی از غفلت است که در مصرع دوم پا به میدان تناسبها میگذارد.
6- نرگس سرمهساش
نرگس سرمهسای او، چشمش است و ایهام دارد:
الف: «سا» از ادات تشبیه است (مخفف آسا) که به صورت پسوند به واژهای اضافه میشود (ن.ک: لغتنامه)؛ سرمهسا: سرمهگون:
یاد نگاه سرمهگون، خواندهست بر حالم فسون
مشکل که بیمارِ مرا، برخیزد از بستر صدا
ب: «سا» بن مضارع از مصدر سودن و ساییدن در معنی مالیدن. (؟) سرمهسا یعنی با سرمه مالیده و سوده شده. سرمهکشیده شده:
به همزبانیِ آن چشمِ سرمهسا بیدل
چو میلِ سرمه زبانِ من از بیان، خالیست
اما رابطۀ نرگس سرمهسای او با جنونِ بهارِ غفلت چیست؟
[ادامه در مطلب بعدی]
Telegram
بیدلیدن
[7]
بیت سوم:
غنچهکمین نشستهام دامن بویگل بهکف
جیب تأمل از هوس گر بدرم تو میروی
تأویل:
همبند که تو باشی، عشرت مفتِ قفس و جهان ارزانی آزادی. سر در گریبان، سر بر زانو با لبانی دوخته، آنچنان غنچهام که بویی از خیالت درز نخواهد کرد. غنچه، بیهوا غنچه،…
بیت سوم:
غنچهکمین نشستهام دامن بویگل بهکف
جیب تأمل از هوس گر بدرم تو میروی
تأویل:
همبند که تو باشی، عشرت مفتِ قفس و جهان ارزانی آزادی. سر در گریبان، سر بر زانو با لبانی دوخته، آنچنان غنچهام که بویی از خیالت درز نخواهد کرد. غنچه، بیهوا غنچه،…
👍4❤1