ندانم از دلِ تنگِ که جسته است امشب
که غنچهها به قفس کردهاند بوی تو را
.
.
.
که غنچهها به قفس کردهاند بوی تو را
.
.
.
❤1👍1
[1]
فکر زلفت سینهچاکان را ز بس پیچیده است
میتوان از قالب این قوم خشت شانه ریخت
زلف نه، زهی کمند! زلف نه، زهی فتراک! زلف نه، وه چه شلاق! و دل، چاک بر چاک بر چاک. بگیر و ببند و بزن.
عجبا، لطیفهای که دلخوش آیینهداری جمال رویت بود، شانه شانه، چاکهای زخمخوردۀ جلال گیسویت شد که سرشت عشق، تپیدن خارخار زخم است، بر چاکچاکِ دل.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
فکر زلفت سینهچاکان را ز بس پیچیده است
میتوان از قالب این قوم خشت شانه ریخت
زلف نه، زهی کمند! زلف نه، زهی فتراک! زلف نه، وه چه شلاق! و دل، چاک بر چاک بر چاک. بگیر و ببند و بزن.
عجبا، لطیفهای که دلخوش آیینهداری جمال رویت بود، شانه شانه، چاکهای زخمخوردۀ جلال گیسویت شد که سرشت عشق، تپیدن خارخار زخم است، بر چاکچاکِ دل.
کو دلی کز شوخی حسنت گریبانچاک نیست
یکسر این آیینهها در جلوهگاهت شانهاند
و
سرا پا خارخارم، سینهچاک طرۀ یارم
به جسمم استخوان تا صبح گردد شانه میسازم
و
دل خسته آنگاه سودای زلفت
بنالم به ناسوری زخم شانه
و
به حیرت آینه پرداختند روی تو را
زدند شانه ز دلهای چاک موی تو را
و
سرشکم نسخۀ دیوانۀ کیست
جگر آیینهدار شانۀ کیست
و
ای زلف یار تا کی با شانه همزبانی
ما نیز سینهچاکیم رحمی به حال ما هم
و
هزار زخم نمایان به سینه میدزدد
دلی که شانهکش زلف شاهد راز است
و
عاقبت در زلف خوبان جای آرایش نماند
تخته گردید از هجوم دل دکان شانهها
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1
[2]
خاکِ صحرا موجِ مِی شد از تپیدنهای دل
چشمِ مستت خونِ این بسمل عجب مستانه ریخت
خانۀ مستی خراب که تنها نشئۀ بالنده، ذوق شهادت است. در ساغرت چه ریختهای که از گلوی بسملت می میریزد؟ و با دل چه کردهای که رهاییاش غلتیدن در خاک و خون است و اسارتش پرواز آن سوی قفس.
بگو بگو چگونه مینوشی؟ بگو بگو چگونه میریزی؟ بگو بگو که عالم خرابات است؛ خرابات، دیدنی.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
خاکِ صحرا موجِ مِی شد از تپیدنهای دل
چشمِ مستت خونِ این بسمل عجب مستانه ریخت
خانۀ مستی خراب که تنها نشئۀ بالنده، ذوق شهادت است. در ساغرت چه ریختهای که از گلوی بسملت می میریزد؟ و با دل چه کردهای که رهاییاش غلتیدن در خاک و خون است و اسارتش پرواز آن سوی قفس.
بگو بگو چگونه مینوشی؟ بگو بگو چگونه میریزی؟ بگو بگو که عالم خرابات است؛ خرابات، دیدنی.
ادبگاه وفا آنگه پرافشانی؟ چه ننگ است این!
تپیدن خاکبرسر کرد آخر بسمل ما را
و
عالم از خاکستر ما موج ساغر میزند
چشم مخمورِ که ما را اینقدر مستانه سوخت
و
بسملِ ما بسکه از ذوقِ شهادت میتپد
تیغ قاتل میشمارد فرصت تکبیر را
و
هر که را دیدم چو مژگان بال بسمل میزند
عالمی را کشت چشمت، خانه مستی خراب
و
از تپیدنهای دل عمری ست میآید به گوش
کای حریفان آشیانِ راحتِ بسمل کجاست
و
غیر بسمل همهکس جُست و ندادند سراغ
آشیانی که به افشاندن پر نزدیک است
و
بر تپیدنهای دل هم دیدهای واکردنیست
رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنیست
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1
[3]
چون گردباد، فاختههای ریاض انس
هرچند میپرند به گردون مطوقاند
فاخته یا قمری نام پرندهای است به رنگ خاکستری، با طوقی بر گردن و آوازی شبیه کوکو.
در شعر بیدل هر یک از این ویژگیها تداعیگر مفهوم و تصویر خاصی است. رنگ خاکستریاش از آن / او، عاشقی سوخته ساخته است که در زیر تودۀ خاکسترش هنوز هم ناله و نوایی دارد:
کم نشد شور طلب از کف خاکستر ما
وصلجویانِ فنا همقفس فاختهاند
طوق گردنش، طوق وفادارای و دلدادگی است:
فارغ از طوق وفا نتوان زیست
گردن فاختهای میخواهم
و به واسطۀ آوازش به طالبی میمانند که مجنونوار، پیوسته در طلب یار است:
همه رفتند ازین باغ و طلب در کار است
آنچه از فاختهها ماند همین کوکو ماند
«ریاض» به معنی باغ و «انس» به معنی الفت و مصاحبت و دوستی و آرام یافتن به کسی یا چیزی است.
«ریاض انس» در نگاه اول اضافۀ تشبیهی است: انس مانند باغی است که فاختههایی در آن میزیند. اما با کمی تعمق میتوان در سایۀ تشخیص، «انس» را مالک «ریاض» دانست تا «مطوقاند» را، در مصرع دوم، پررنگتر کرد؛ بههرحال در تشبیهی یا مِلکی دانستنش ایهام است.
«مطوق»، به معنی طوقدار، در رابطه با فاخته اشاره به طوق گردن یا گردنبند آنهاست؛ در رابطه با عاشق/ عارف و گردباد اشاره به مقید و پابند بودنشان است چرا که یکی از معانی طوق، حلقهای آهنی متصل به زنجیر است که بر گردن اسیران مینهادند.
القصه، فاخته هرچقدر به بالا بپرد باز مطوق است، گردباد هرچقدر اوج بگیرد پایش در زمین است و عاشق/ عارف هرچقدر از مصاحبت و همنشینی با معشوق/ یار فاصله بگیرد باز دل و خاطر در گرو وی دارد.
☆ فاخته را استعاره از عاشق بدانیم یا دل؟!
بیدل دهلوی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چون گردباد، فاختههای ریاض انس
هرچند میپرند به گردون مطوقاند
فاخته یا قمری نام پرندهای است به رنگ خاکستری، با طوقی بر گردن و آوازی شبیه کوکو.
در شعر بیدل هر یک از این ویژگیها تداعیگر مفهوم و تصویر خاصی است. رنگ خاکستریاش از آن / او، عاشقی سوخته ساخته است که در زیر تودۀ خاکسترش هنوز هم ناله و نوایی دارد:
کم نشد شور طلب از کف خاکستر ما
وصلجویانِ فنا همقفس فاختهاند
طوق گردنش، طوق وفادارای و دلدادگی است:
فارغ از طوق وفا نتوان زیست
گردن فاختهای میخواهم
و به واسطۀ آوازش به طالبی میمانند که مجنونوار، پیوسته در طلب یار است:
همه رفتند ازین باغ و طلب در کار است
آنچه از فاختهها ماند همین کوکو ماند
«ریاض» به معنی باغ و «انس» به معنی الفت و مصاحبت و دوستی و آرام یافتن به کسی یا چیزی است.
«ریاض انس» در نگاه اول اضافۀ تشبیهی است: انس مانند باغی است که فاختههایی در آن میزیند. اما با کمی تعمق میتوان در سایۀ تشخیص، «انس» را مالک «ریاض» دانست تا «مطوقاند» را، در مصرع دوم، پررنگتر کرد؛ بههرحال در تشبیهی یا مِلکی دانستنش ایهام است.
«مطوق»، به معنی طوقدار، در رابطه با فاخته اشاره به طوق گردن یا گردنبند آنهاست؛ در رابطه با عاشق/ عارف و گردباد اشاره به مقید و پابند بودنشان است چرا که یکی از معانی طوق، حلقهای آهنی متصل به زنجیر است که بر گردن اسیران مینهادند.
القصه، فاخته هرچقدر به بالا بپرد باز مطوق است، گردباد هرچقدر اوج بگیرد پایش در زمین است و عاشق/ عارف هرچقدر از مصاحبت و همنشینی با معشوق/ یار فاصله بگیرد باز دل و خاطر در گرو وی دارد.
☆ فاخته را استعاره از عاشق بدانیم یا دل؟!
به طبع کارگه عشق آتش افتاده است
کسی چه آب زند آشیان فاخته را
و
کم نشد شور طلب از کف خاکستر ما
وصل جویان فنا همقفس فاختهاند
یا رب نرمد ناله ز خاکستر عشاق
در خاک هم این سوختگان فاخته باشند
و
خاکسترم امروز تسلیگر دود است
پروانۀ بیتابِ همین فاخته بودم
و
هرجا به یاد سرو تو اندیشه وا رسید
از دل صدای کوکوی قمری به ما رسید
و
وفا در وصل هم آسودن عاشق نمیخواهد
بیا تا گرد شوق قمری و کوکوی او گردم
و
گرفتار وفا ننگ رهایی برنمیدارد
همه گر ناله گردم برنمیآیم ز زنجیرت
بیدل دهلوی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1
ز اختیار درین بزم دم مزن بیدل
جهان، جهان نیاز است، جای ناز تو نیست
بیدل دهلوی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
جهان، جهان نیاز است، جای ناز تو نیست
بیدل دهلوی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
😭4❤1
[4]
گر غبار خاطر شمعی نباشد در نظر
میتوان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت
تأویل:
پروانۀ سوختۀ تو خاکستر شد و در خاکسترش هنوز حرارتی است و حاشا که عشق خاموش شود یا سرد گردد، حاشا. پروانه سوخت و خاکستر کاذبش خورشیدی نهفته در سینه دارد. خورشیدی که به دستِ تا ابد ردِ عشق برنخواهد آمد تا تو آزرده نشوی، که شب جولانگاه تو است ای آتش صادق، ای شمع عشقپیشه!
اشارات:
1- غبار به معنی رنجش و آزردگی است؛ غبار خاطر شمع: ملالت و رنجیدن شمع، آزردهخاطر شدن شمع
2- در شعر بیدل منظور از غبار/خاکستر/نفس صبح، صبح کاذب یا همان تابش نور خورشید بر غبار و ذرات معلق در هوا است.
3-صبح از خاکستر ریختن ایهام دارد: الف) صبح به بنایی تشبیه شده است که میتوان نقشه و طرح آن را با خاکستر روی زمین کشید. ب) اشاره به گرتهبرداری دارد، که برای گرتهبرداشتن از تصویر اصلی از خاکستر استفاده میکردند.
4- خاکستر پروانه به علت کف خاکستریِ رویی و حرارت درونی به صبح تشبیه شده است.
5- با آمدن صبح عمر شمع تمام میشود، علت رنجش خاطر شمع از صبح ریختن همین امر است.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
گر غبار خاطر شمعی نباشد در نظر
میتوان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت
تأویل:
پروانۀ سوختۀ تو خاکستر شد و در خاکسترش هنوز حرارتی است و حاشا که عشق خاموش شود یا سرد گردد، حاشا. پروانه سوخت و خاکستر کاذبش خورشیدی نهفته در سینه دارد. خورشیدی که به دستِ تا ابد ردِ عشق برنخواهد آمد تا تو آزرده نشوی، که شب جولانگاه تو است ای آتش صادق، ای شمع عشقپیشه!
اشارات:
1- غبار به معنی رنجش و آزردگی است؛ غبار خاطر شمع: ملالت و رنجیدن شمع، آزردهخاطر شدن شمع
2- در شعر بیدل منظور از غبار/خاکستر/نفس صبح، صبح کاذب یا همان تابش نور خورشید بر غبار و ذرات معلق در هوا است.
3-صبح از خاکستر ریختن ایهام دارد: الف) صبح به بنایی تشبیه شده است که میتوان نقشه و طرح آن را با خاکستر روی زمین کشید. ب) اشاره به گرتهبرداری دارد، که برای گرتهبرداشتن از تصویر اصلی از خاکستر استفاده میکردند.
4- خاکستر پروانه به علت کف خاکستریِ رویی و حرارت درونی به صبح تشبیه شده است.
5- با آمدن صبح عمر شمع تمام میشود، علت رنجش خاطر شمع از صبح ریختن همین امر است.
شواهد:
شب چو شمعم وعده دیدار در آتش نشاند
تا سحر آیینه از خاکسترم گل کرد و ریخت
و
چون نفس عشقم به برق بینشانی پاک سوخت
صبح بودم گر همه خاکستری میداشتم
و
کف خاکستر پروانۀ ما این نظر دارد
که برق شمع اگر این است خواهد سوخت محفل هم
و
عالم همه در پرتو یک شمع نهانست
این سرمه ز خاکستر پروانه طلب کن
و
سوخت پروانهام از خجلت آن شمع که دوش
میزد آتش به خود و خاطر محفل میداشت
و
تا فروغ شعله خورشید حسنی دیدهام
صبح اگر بالد به چشم من کف خاکسترست
و
از گداز پیکرم تعمیر امکان کردهاند
آسمان دودیست از خاکستر تابان صبح
و
که میخواهد تسلّی از غبار وحشتآلودم
که چون صبح این کف خاکستر آتش زیر پا دارد
و
به دوش شعله چندین دود بست امّید خاکستر
به صبحی تا رسم مزدور صد شبگیر گردیدم
و
از گداز پیکرم تعمیر امکان کردهاند
آسمان دودیست از خاکستر تابان صبح
و
ناکجا روشن شود کیفیت اسرار عشق
میکشد مکتوب خاکستر پر پروانهات
و
هیچکس سر برنیاورد از گریبان عدم
شمع این پروانه از خاکستر خود روشن است
و
در دماغ هر دو عالم سوختن پر میزند
شمع این ویرانهها خاکستر پروانه است
و
هرچه از چشم بتان افتد غبار عاشق ست
اشک گرم شمع جز خاکستر پروانه نیست
و
بیدل من و بزمی که ز یکتایی الفت
خاکستر پروانه بود باد چراغش
و
چراغی را که پیش از صبحدم بردند ازین محفل
سراغش باید از خاکستر پروانه پرسیدن
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3❤1
[5]
مطلع:
عمرِ سبکعنان کجاست از نظرم تو میروی
دامن خود گرفتهام مینگرم تو میروی
تأویل:
شرحهشرحههایِ من! میروی و این متداومِ مکرر، کمت نخواهد کرد که پسِ گذار هر موج، موجیست دیگر و پسِ هر نفس، نفسی دیگر و پسِ تو، باز تو و پسِ تو، باز تو و پسِ تو، باز تو! گویی نسبتیست موج را با دریا، نفس را با عمر و تو را با من. هیهات! چه تفاوت، به لابه و التماس چنگ زنیمش یا به تدبیر و احتیاط برچینیمش که تو از دامن ما، پس از خودت، که تو از دامن ما پیش از خودت خواهی رفت. هیهات! هیهات!
اشارات:
1- سبکعنان به معنی سریع و چالاک است.
2- با توجه به بیت دوم، (موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر / گر گهرم تو ساکنی ور گذرم تو میروی) عمر میتواند استعاره از موج دریا باشد، این استعاره مفهوم تازهای از این بیت را رمزگشایی میکند.
3- همچنین «عمر سبکعنان» که به صورت مکرر در حال رفتن است، میتواند تعبیری از نَفَس باشد.
4- «از نظرم تو میروی» ایهام دارد: الف) تو از پیش چشمم میروی. ب) به عقیدۀ من تو هستی که داری میروی.
5- «دامن گرفتن» ایهام دارد: الف) «چنگ زدن به دامن کسی» به معنی: مانع رفتن کسی شدن. متوسل شدن و دادخواهی کردن. ب) دامن را میان پا یا به دست گرفتن و برچیدن که به معنی احتیاط کردن و مراقبت کردن است.
6- در معنی ایهامیِ استعارۀ «عمر» به «موج»، «خود» به دریایی برمیگردد که هرچقدر دامنش را جمع میکند نمیتواند مانع از رفتن موجهایش شود.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
مطلع:
عمرِ سبکعنان کجاست از نظرم تو میروی
دامن خود گرفتهام مینگرم تو میروی
تأویل:
شرحهشرحههایِ من! میروی و این متداومِ مکرر، کمت نخواهد کرد که پسِ گذار هر موج، موجیست دیگر و پسِ هر نفس، نفسی دیگر و پسِ تو، باز تو و پسِ تو، باز تو و پسِ تو، باز تو! گویی نسبتیست موج را با دریا، نفس را با عمر و تو را با من. هیهات! چه تفاوت، به لابه و التماس چنگ زنیمش یا به تدبیر و احتیاط برچینیمش که تو از دامن ما، پس از خودت، که تو از دامن ما پیش از خودت خواهی رفت. هیهات! هیهات!
اشارات:
1- سبکعنان به معنی سریع و چالاک است.
2- با توجه به بیت دوم، (موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر / گر گهرم تو ساکنی ور گذرم تو میروی) عمر میتواند استعاره از موج دریا باشد، این استعاره مفهوم تازهای از این بیت را رمزگشایی میکند.
3- همچنین «عمر سبکعنان» که به صورت مکرر در حال رفتن است، میتواند تعبیری از نَفَس باشد.
4- «از نظرم تو میروی» ایهام دارد: الف) تو از پیش چشمم میروی. ب) به عقیدۀ من تو هستی که داری میروی.
5- «دامن گرفتن» ایهام دارد: الف) «چنگ زدن به دامن کسی» به معنی: مانع رفتن کسی شدن. متوسل شدن و دادخواهی کردن. ب) دامن را میان پا یا به دست گرفتن و برچیدن که به معنی احتیاط کردن و مراقبت کردن است.
6- در معنی ایهامیِ استعارۀ «عمر» به «موج»، «خود» به دریایی برمیگردد که هرچقدر دامنش را جمع میکند نمیتواند مانع از رفتن موجهایش شود.
شواهد:
بیدل ز نفسها روش عمر عیان است
نقش قدم از موج بود آب روان را
و
کاروان عمر بیدل از نفس دارد سراغ
جنبش موج است گَردِ رفتنِ سیلابها
و
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
وحشتِ موج، تماشایِ خرامِ دریاست
و
سراغ عمر ز گَردِ رمِ نفس کردیم
محیط بود تحیرعنانِ رفتنِ موج
و
سراغ عمر ز گرد رم نفس کردیم
محیط بود تحیرعنان رفتن موج
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👏2❤1
[6]
بیت دوم:
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر
گر گهرم تو ساکنی ور گذرم تو میروی
تأویل:
با سکوت نعره برآوردم که آری... آری! موجیست از نقاب حیرت، که موج، خود نقاب حیرت است و گریستم که بازی کدام است؟ تحیّرِ گهر یا طلب بحر؟ و راستی را، راستی در پسِ کدام نقاب در جلوه است؟
بنشین بر کران تا میانه در بهت بایستد و پرده از گهرشدن برگیر که در مقامی که تویی کران کدام و میانه کدام است؟ برخیز و بخرام که موجهای گهر در جستوجویت، نقاب تحیر را برکنند که دریا میل کاویدن توست. بنشین و برخیز که تفاوت دریا و گوهر این است.
اشارات:
1- «موج، نقابِ حیرت است» و «موجِ نقابِ حیرت است»؛ هر دو خوانش صحیح است.
الف) موج، بر رخ اعتبار بحر، نقابِ حیرت است.
ب) بر رخِ اعتبار بحر، موجی از نقاب حیرت وجود دارد. (یا یک موج نقاب حیرت وجود دارد.)
2- اعتبار بحر ایهام دارد:
الف) ارزش و اعتبار دریا
ب) «اعتبار بحر» تعبیری از گوهر است که به سبب ارزش بالای آن «اعتبار بحر» نامیده شده است. یکی از وجوه هنر بیدل را در این دست ترکیبها میتوان یافت. مثلاً شمع را به دلیل داشتن گل داغ، «بهار سوختگیها» مینامد. (بیا که هست هنوز از شرار شعلۀ عمرم / نفسشماری صبحِ بهار سوختگیها)
3- نقاب حیرت ایهام دارد:
الف) نقابی که حیرت را میپوشاند. این معنی با دریا (گذر در مصرع دوم) ارتباط دارد
ب) نقابی که از حیرت ساخته شده است. این معنی با گهر در ارتباط است که همواره در شعر بیدل به علت سکون موجهایش نماد تحیر و بهت است.
4- «گذرم» ایهام دارد:
الف: مضارع اخباری؛ میگذرم.
ب: اگر من «گذر» هستم. در این خوانش «گذر» تعبیری از موج (یا دریا) است که در تقابل با گهر قرار گرفته است.
5- به تناسب «موج و بحر و گذر»، همچنین «نقاب و رخ»، نیز «موج و حیرت و گهر»، و تضاد «گهر و گذر»، همچنین تضاد «ساکنی و میروی» توجه کنید.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت دوم:
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر
گر گهرم تو ساکنی ور گذرم تو میروی
تأویل:
با سکوت نعره برآوردم که آری... آری! موجیست از نقاب حیرت، که موج، خود نقاب حیرت است و گریستم که بازی کدام است؟ تحیّرِ گهر یا طلب بحر؟ و راستی را، راستی در پسِ کدام نقاب در جلوه است؟
بنشین بر کران تا میانه در بهت بایستد و پرده از گهرشدن برگیر که در مقامی که تویی کران کدام و میانه کدام است؟ برخیز و بخرام که موجهای گهر در جستوجویت، نقاب تحیر را برکنند که دریا میل کاویدن توست. بنشین و برخیز که تفاوت دریا و گوهر این است.
اشارات:
1- «موج، نقابِ حیرت است» و «موجِ نقابِ حیرت است»؛ هر دو خوانش صحیح است.
الف) موج، بر رخ اعتبار بحر، نقابِ حیرت است.
ب) بر رخِ اعتبار بحر، موجی از نقاب حیرت وجود دارد. (یا یک موج نقاب حیرت وجود دارد.)
2- اعتبار بحر ایهام دارد:
الف) ارزش و اعتبار دریا
ب) «اعتبار بحر» تعبیری از گوهر است که به سبب ارزش بالای آن «اعتبار بحر» نامیده شده است. یکی از وجوه هنر بیدل را در این دست ترکیبها میتوان یافت. مثلاً شمع را به دلیل داشتن گل داغ، «بهار سوختگیها» مینامد. (بیا که هست هنوز از شرار شعلۀ عمرم / نفسشماری صبحِ بهار سوختگیها)
3- نقاب حیرت ایهام دارد:
الف) نقابی که حیرت را میپوشاند. این معنی با دریا (گذر در مصرع دوم) ارتباط دارد
ب) نقابی که از حیرت ساخته شده است. این معنی با گهر در ارتباط است که همواره در شعر بیدل به علت سکون موجهایش نماد تحیر و بهت است.
4- «گذرم» ایهام دارد:
الف: مضارع اخباری؛ میگذرم.
ب: اگر من «گذر» هستم. در این خوانش «گذر» تعبیری از موج (یا دریا) است که در تقابل با گهر قرار گرفته است.
5- به تناسب «موج و بحر و گذر»، همچنین «نقاب و رخ»، نیز «موج و حیرت و گهر»، و تضاد «گهر و گذر»، همچنین تضاد «ساکنی و میروی» توجه کنید.
شواهد:
از ادبپروردههای حسرت لعل توام
نالهام چون موج گوهر نیست جز زیر نقاب
و
گریه پر رسواست کو بند نقاب حیرتی
تا کنم سودای چشم تر به چشم آینه
و
در موج حیرتی چو گهر غوطه خوردهام
محو است امتیاز کران و میانهام
و
گر به این افسردگی جوشد جنون اعتبار
بحر را موج گهر زنجیر پا خواهد شدن
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3👏2
[7]
بیت سوم:
غنچهکمین نشستهام دامن بویگل بهکف
جیب تأمل از هوس گر بدرم تو میروی
تأویل:
همبند که تو باشی، عشرت مفتِ قفس و جهان ارزانی آزادی. سر در گریبان، سر بر زانو با لبانی دوخته، آنچنان غنچهام که بویی از خیالت درز نخواهد کرد. غنچه، بیهوا غنچه، با هوی غنچه، عضوعضوم غنچه؛ آنقدر که از قفسهامان، صلح و از صلحمان، قفسها میبارد. من از تو سر بر نخواهم داشت. من از تو لب وا نخواهم کرد که عشق میانبری است از آغاز بهار به ابتدای دی.
اشارات:
1- غنچهکمین:
الف: در کمین نشستن: نشستن در جای پنهان به انتظار دشمن و یا شکار. در این صورت غنچهکمین یعنی کمینی بهسان غنچه؛ مانند غنچه در کمین نشستهام.
ب) کمین مجازاً به معنی کمینگاه است (فلانی در کمین است)، با این حساب غنچهکمین به معنی کمینگاه غنچه است (تشبیه) و چقدر شاعرانهتر میشود با این برداشت که من در کمینگاه غنچه نشستهام و دامن بوی گل را به کف گرفتهام. در این صورت جیب تأمل در مصرع دوم تعبیری از غنچه است. ضمن حفظ معنای ایهامی. از طرفی کمینگاه غنچه خود استعارهای از دنیا/هستی/آسمان یا حتی دل و... غیره است و دریدن جیب تأمل، ذهن را سمت «هفت آسمان را بردرم» میکشاند.
2- دامن بوی گل به کف: غنچه اگر بشکفد عطرش پخش میشود. اگر شاعرانهتر نگاه کنیم عطرش «میرود»، و «دامن گرفتن» به معنی مانع از رفتن کسی است.
3- غنچه وقتی میشکفد گل میشود. غنچۀ نشکفته دامن بوی کدام گل را به دست گرفته است؟ خود یا دیگری (تو).
4- استعارۀ گل از معشوق در سایۀ شبکۀ معنایی غنچه، بو و گل، تأملبرانگیز است.
5- به رابطۀ «هوس» با «شکفتن غنچه و تبدیلشدن به گل» همچنین با «دریدن جیب تأمل و رفتن تو» دقت کنید.
6- تأمل: نیک نگریستن در چیزی. نگاه کردن. اندیشه کردن. در اینجا به معنی «خیال» و «حیرت» و «نیستی» است؟
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت سوم:
غنچهکمین نشستهام دامن بویگل بهکف
جیب تأمل از هوس گر بدرم تو میروی
تأویل:
همبند که تو باشی، عشرت مفتِ قفس و جهان ارزانی آزادی. سر در گریبان، سر بر زانو با لبانی دوخته، آنچنان غنچهام که بویی از خیالت درز نخواهد کرد. غنچه، بیهوا غنچه، با هوی غنچه، عضوعضوم غنچه؛ آنقدر که از قفسهامان، صلح و از صلحمان، قفسها میبارد. من از تو سر بر نخواهم داشت. من از تو لب وا نخواهم کرد که عشق میانبری است از آغاز بهار به ابتدای دی.
اشارات:
1- غنچهکمین:
الف: در کمین نشستن: نشستن در جای پنهان به انتظار دشمن و یا شکار. در این صورت غنچهکمین یعنی کمینی بهسان غنچه؛ مانند غنچه در کمین نشستهام.
ب) کمین مجازاً به معنی کمینگاه است (فلانی در کمین است)، با این حساب غنچهکمین به معنی کمینگاه غنچه است (تشبیه) و چقدر شاعرانهتر میشود با این برداشت که من در کمینگاه غنچه نشستهام و دامن بوی گل را به کف گرفتهام. در این صورت جیب تأمل در مصرع دوم تعبیری از غنچه است. ضمن حفظ معنای ایهامی. از طرفی کمینگاه غنچه خود استعارهای از دنیا/هستی/آسمان یا حتی دل و... غیره است و دریدن جیب تأمل، ذهن را سمت «هفت آسمان را بردرم» میکشاند.
2- دامن بوی گل به کف: غنچه اگر بشکفد عطرش پخش میشود. اگر شاعرانهتر نگاه کنیم عطرش «میرود»، و «دامن گرفتن» به معنی مانع از رفتن کسی است.
3- غنچه وقتی میشکفد گل میشود. غنچۀ نشکفته دامن بوی کدام گل را به دست گرفته است؟ خود یا دیگری (تو).
4- استعارۀ گل از معشوق در سایۀ شبکۀ معنایی غنچه، بو و گل، تأملبرانگیز است.
5- به رابطۀ «هوس» با «شکفتن غنچه و تبدیلشدن به گل» همچنین با «دریدن جیب تأمل و رفتن تو» دقت کنید.
6- تأمل: نیک نگریستن در چیزی. نگاه کردن. اندیشه کردن. در اینجا به معنی «خیال» و «حیرت» و «نیستی» است؟
شواهد:
ندانم از دل تنگ که جسته است امشب
که غنچهها به قفس کردهاند بوی تو را
و
بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست
تا سر بهجاست بوی خیال تو مغز ماست
و
در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا
غنچه شو دامن آرام به چنگ است اینجا
و
از نفس بر خویش میلرزد بنای غنچهام
نیست غیر از لبگشودن سیل ویرانی مرا
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤2👏2👍1
[8]
بیت چهارم
بر در جود کبریا نیست ترانۀ گدا
نام کریم بر زبان مست کرم تو میروی
تأویل
کریما! کریما! کریم!
ترانهایست بر دوش غبار، با تکرار مکرر نامت، که نیاز و طرب، مستغنیاند از هجاهای غیر از تو. سؤالی نیست، که برکتت امتداد مستی، پیش از خمار است و نشئۀ کرم پیش از نیاز. آمدۀ درگاه تو مست میرود، مست.
اشارات
1- ترانۀ گدا: ترانه / نعمه / سرودی که گدایان برای اعلام حضور و سوال میخوانند.
2- نیست ترانۀ گدا: نیازی به درخواست کردن نیست.
3- مست کرم: سرخوش از کرم و بخشش او
4- نام کریم بر زبان مست کرم تو میروی: همین که نام «کریم» را بر زبان بیاوری از کرم و بخشش او بهرهمند و سرخوش میشوی و میروی.
5- به نظر میرسد «تو» در این بیت با «تو» در ابیاتی که تاکنون خواندیم متفاوت است و جنبۀ عام دارد.
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت چهارم
بر در جود کبریا نیست ترانۀ گدا
نام کریم بر زبان مست کرم تو میروی
تأویل
کریما! کریما! کریم!
ترانهایست بر دوش غبار، با تکرار مکرر نامت، که نیاز و طرب، مستغنیاند از هجاهای غیر از تو. سؤالی نیست، که برکتت امتداد مستی، پیش از خمار است و نشئۀ کرم پیش از نیاز. آمدۀ درگاه تو مست میرود، مست.
اشارات
1- ترانۀ گدا: ترانه / نعمه / سرودی که گدایان برای اعلام حضور و سوال میخوانند.
2- نیست ترانۀ گدا: نیازی به درخواست کردن نیست.
3- مست کرم: سرخوش از کرم و بخشش او
4- نام کریم بر زبان مست کرم تو میروی: همین که نام «کریم» را بر زبان بیاوری از کرم و بخشش او بهرهمند و سرخوش میشوی و میروی.
5- به نظر میرسد «تو» در این بیت با «تو» در ابیاتی که تاکنون خواندیم متفاوت است و جنبۀ عام دارد.
شواهد
حرفی به جز کریم ندارد زبان من
سلطان کشور طربم تا گدا شدم
و
گدای خامشم اما به هر دری که رسم
کریم میشنود حرف بیسوالی من
و
در جود از سوال مستغنی است
ببرید این ترانه یا مبرید
و
مشنو ز ساز گدای من به جز این ترانه نوای من
که غبار بیسر و پای من به رهت نشسته دعا کند
و
غم انتظار سایل به مزاج فصل بار است
لب احتیاج مگشا که کریم در ندارد
و
چه شد زبان تمنّا خموشآهنگست
نگاه نامۀ سایل بس است سوی کریم
و
برهم نزنی سلسله ناز کریمان
محتاجشدن بیکرمی نیست در اینجا
و
تو کریم مطلق و من گدا چه کنی جز این که بخوانیام
در دیگری بنما که من به کجا روم چو برانیام
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤4👏1
[9]
بیت پنجم
خلقِ طلببهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاست دیر و حرم تو میروی
تأویل
بیچاره گلها که وادی به وادی، منزل به منزل، با ساروان باد، بر محمل وهم، با گلبرگهای پرپر تا کعبۀ دور، بهانهگردِ طلباند و تو در حصار غنچههایی؛ در باغچۀ یک روسپیخانه یا سایۀ یک ناقوس و یا آیینهخانۀ یک گلفروشی. آبله، این واماندگیِ عبث، راهی به سوی تو ندارد و تا انتظار از دیده به زمین نچکد دیداری نیست.
اشارات
1- بهانه: برای بهانه معانی مختلفی مثل دستآویز، پوزش، عذر نابجا، علت و سبب، واسطه، بازخواست و حتی حیله ثبت شده است که در شعر بیدل هرکدام از آنها حائز اهمیت است، چرا که شاعر ما حتی دورترین معنی آن (حیله) را نیز در نظر میگیرد:
حیلۀ زندگی نقاب فناست
کاش روشن شود بهانۀ ما
2- طلببهانه:
الف) بهانهطلب، بهانهجو
واماندگی به هر قدم اینجا بهانهجوست
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
ب) بهانۀ طلب را داشتن. خلقی که بهانۀ طلب کردنت را دارند.
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
مقایسه کنید با نفسبهانه:
عشق جنونترانه است، ناله نفسبهانه است
بیلبِ بسته مشکل است، پردۀ رازدوختن
3- خلق طلببهانهات:
الف) خلقی که بهانۀ طلب تو را دارند یا بهانهجوی تو هستند.
ب) خلق تو که بهانهجو هستند یا بهانۀ طلب دارند.
4- محملکش: بَرندۀ محمل. کشندۀ محمل، چیزی معادل رانندۀ امروزی
5- محمل کسی را کشیدن: هدایت کردن و بردن آن کس به جایی
6- محمل وهم:
الف) محملی که محل نشستن وهم است.
ب) محملی موهوم
7- محمل وهم میکشند: دچار وهم شدهاند. همچنین میان محمل و سیر و حرم (کعبه) تناسب است.
8- خودت (در سیر خودت):
الف) خدا / معشوق (همان ضمیر «ت» در خلق طلببهانهات.)
ب) خلق (توی عام)
9- سیر خودت:
الف) سیری که تو میکنی.
ب) سیری که تو در خودت میکنی.
ج) سیری که سایرین برای دیدار تو میکنند.
10- میان دیر و حرم تضاد و تناسبی، توأمان، است.
الف) گاه هر دو، در کنار هم، مجاز از عبادتگاه یا کعبهاند:
این جامۀ رنگی که تو داری به بر اوست
دل شیفتۀ دیر و حرم شد چه توان کرد؟!
یا
خیالِ نامحرمِ گریبان، دواند ما را به صد بیابان
چه سازد آوارۀ درِ دل، که راه دیر و حرم نگیرد
ب) گاه به معنی مسجد و کنیسه (کلیسا) در مقابل هم قرار میگیرند:
گرچه حکمِ یک نفَسْ سازست در دیر و حرم
نالۀ ناقوس با لبّیک نتوان یافت کوک
11- مصرع دوم را میتوان به دو صورت خبری و پرسشی خواند.
الف) تویی که هزار سیر در خودت داری (میتوانی داشته باشی) چرا به دیر و حرم میروی؟
ب) سیر (نمایش) تو بینهایت است؛ تو هم در دیر حضور داری هم در حرم.
12 – نگاهی به «سیر» عرفانی بیندازیم:
سیر بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اللََّه و دیگری سیر فی اللََّه. سیر الی اللََّه نهایت دارد و آن این است که سالک چندان سیر کند که خدا را بشناسد و چون خود را شناخت سیر تمام شود و ابتدای سیر فی اللََّه حاصل شود و سیر فی اللََّه را انتها و غایت نیست... (فرهنگ مصطلحات عرفا)
۱۳. از "خلقِ طلببهانهات" میتوان برداشت دیگری کرد؟
لطفاً شما کاملش کنید.
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت پنجم
خلقِ طلببهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاست دیر و حرم تو میروی
تأویل
بیچاره گلها که وادی به وادی، منزل به منزل، با ساروان باد، بر محمل وهم، با گلبرگهای پرپر تا کعبۀ دور، بهانهگردِ طلباند و تو در حصار غنچههایی؛ در باغچۀ یک روسپیخانه یا سایۀ یک ناقوس و یا آیینهخانۀ یک گلفروشی. آبله، این واماندگیِ عبث، راهی به سوی تو ندارد و تا انتظار از دیده به زمین نچکد دیداری نیست.
اشارات
1- بهانه: برای بهانه معانی مختلفی مثل دستآویز، پوزش، عذر نابجا، علت و سبب، واسطه، بازخواست و حتی حیله ثبت شده است که در شعر بیدل هرکدام از آنها حائز اهمیت است، چرا که شاعر ما حتی دورترین معنی آن (حیله) را نیز در نظر میگیرد:
حیلۀ زندگی نقاب فناست
کاش روشن شود بهانۀ ما
2- طلببهانه:
الف) بهانهطلب، بهانهجو
واماندگی به هر قدم اینجا بهانهجوست
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
ب) بهانۀ طلب را داشتن. خلقی که بهانۀ طلب کردنت را دارند.
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
مقایسه کنید با نفسبهانه:
عشق جنونترانه است، ناله نفسبهانه است
بیلبِ بسته مشکل است، پردۀ رازدوختن
3- خلق طلببهانهات:
الف) خلقی که بهانۀ طلب تو را دارند یا بهانهجوی تو هستند.
ب) خلق تو که بهانهجو هستند یا بهانۀ طلب دارند.
4- محملکش: بَرندۀ محمل. کشندۀ محمل، چیزی معادل رانندۀ امروزی
5- محمل کسی را کشیدن: هدایت کردن و بردن آن کس به جایی
6- محمل وهم:
الف) محملی که محل نشستن وهم است.
ب) محملی موهوم
7- محمل وهم میکشند: دچار وهم شدهاند. همچنین میان محمل و سیر و حرم (کعبه) تناسب است.
8- خودت (در سیر خودت):
الف) خدا / معشوق (همان ضمیر «ت» در خلق طلببهانهات.)
ب) خلق (توی عام)
9- سیر خودت:
الف) سیری که تو میکنی.
ب) سیری که تو در خودت میکنی.
ج) سیری که سایرین برای دیدار تو میکنند.
10- میان دیر و حرم تضاد و تناسبی، توأمان، است.
الف) گاه هر دو، در کنار هم، مجاز از عبادتگاه یا کعبهاند:
این جامۀ رنگی که تو داری به بر اوست
دل شیفتۀ دیر و حرم شد چه توان کرد؟!
یا
خیالِ نامحرمِ گریبان، دواند ما را به صد بیابان
چه سازد آوارۀ درِ دل، که راه دیر و حرم نگیرد
ب) گاه به معنی مسجد و کنیسه (کلیسا) در مقابل هم قرار میگیرند:
گرچه حکمِ یک نفَسْ سازست در دیر و حرم
نالۀ ناقوس با لبّیک نتوان یافت کوک
11- مصرع دوم را میتوان به دو صورت خبری و پرسشی خواند.
الف) تویی که هزار سیر در خودت داری (میتوانی داشته باشی) چرا به دیر و حرم میروی؟
ب) سیر (نمایش) تو بینهایت است؛ تو هم در دیر حضور داری هم در حرم.
12 – نگاهی به «سیر» عرفانی بیندازیم:
سیر بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اللََّه و دیگری سیر فی اللََّه. سیر الی اللََّه نهایت دارد و آن این است که سالک چندان سیر کند که خدا را بشناسد و چون خود را شناخت سیر تمام شود و ابتدای سیر فی اللََّه حاصل شود و سیر فی اللََّه را انتها و غایت نیست... (فرهنگ مصطلحات عرفا)
۱۳. از "خلقِ طلببهانهات" میتوان برداشت دیگری کرد؟
لطفاً شما کاملش کنید.
شواهد
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
و
طاقت خلق به جز عذر طلب پیش نَبُرد
پا در این مرحله بیآبله کم میباشد
و
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
خلق آخر در طلبْ واماندگیاظهار شد
و
سعی دیروحرمبهانۀ ما
برد ما را ز آستانۀ ما
و
ما را به هستی و عدمِ وهم چونشرار
فرصت بسیست لیک دماغ بهانه نیست
و
زندگی محملکش وهم دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صدکاروان بانگ درا
و
بهار بسملی داری ز سیر خود مشو غافل
تپیدن گر به حیرت زد گلی دیگر تماشا کن
و
هر دم زدن در اینجا صد کفر و دین مهیاست
دل معبد تماشاست دیر و حرم نباشد
و
مستغنیام ز دیر و حرم کرد بیخودی
برگرد خویش گردش رنگم طواف شد
و
بیدل غم آوارگی دیر و حرم چند
آن راه که دور از بر خویش است بلد گیر
و
گه المِ کفر و دین گه غمِ شکّ و یقین
الحذر از فتنهای (فتنۀ) دیر و حرم در بغل
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤4👍1👏1
[10]
بیت ششم
با نفس آمد و شدیست لیک ندارم امتیاز
قاصد من تو میرسی نامهبرم تو میروی
تأویل
هوا، هوای توست و سینه، مخزنالاسرارت. نمیدانم با دَمم تو میآیی و با بازدم تو برمیگردی یا با بازدمم تو میآیی و با دم تو میروی! هرچه هست، با نفس، مبارکْ آمد و شدیست؛ از تو به من و از من به تو؛ از من به تو و از تو به من.
اشارات
1- امتیاز: به معنی «تمیز و تشخیص» است.
2- ندارم امتیاز...: نمیتوانم تشخیص بدهم که قاصد من تو میرسی «یا» نامهبرم تو میروی.
3- با نفس آمد و شدی است: نه این که کسی بیاید و یا برود، این نفس است که در نگاه شاعرانۀ بیدل تشخص پیدا میکند و این تشخص در دیوان او با مضمونیابیهای ظریف و مختلفی همراه شده است؛ مثلاً:
چون نفس از مدّعای جستوجو آگه نیام
اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام
نفس به آدم سرگشتهای تشبیه شده است که در پی چیزی مدام «میآید» و «میرود».
4- آمد و شد نفس را مقایسه کنید با آمد و شد موج. (بیت اول و دوم)
5- قاصد و نامهبر در مقابل هم قرار گرفتهاند؛ قاصدِ من (دم) کسی که نامهای میآورد و نامهبر (بازدم) کسی که نامهای میبرد.
6- مقایسه کنید با «عمر سبکعنان کجاست، از نظرم تو میروی.» (بیت اول)
7- در کل تناسبی هم میان «نفس» و «امتیاز» وجود دارد؛ در طبابت قدیم، در مقابل دهان بیمارِ دم مرگ، آیینه میگذاشتند تا از رد غبارِ نفس بر آیینه حیاتش را تشخیص (امتیاز) دهند.
کلفتی از امتیاز زندگانی میکشیم
بر رخ آیینۀ ما هم نفس پیچیده است
و آیا مصرع اول (رفت و آمد نفسی هست و امتیازی نیست) به همین تصویر اشاره ندارد؟
8- در جایی دیگر نیز «عمر سبکعنان» (نفس) را قاصد میداند، منتها قاصدی که میرود و هرگز برنخواهد گشت و نامهای نخواهد آورد:
بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن
قاصد رفتۀ ما بازنگشتن خبر است
یا
برگشتن از آن انجمن انس محال است
هشدار که قاصد ز بر یار نگردد
9- در بیتی دیگر، نفس (زندگی / عمر) را وادی عجز میداند که قاصدِ دم به وسیلۀ بازدم پیغام را برمیگرداند:
بیدل به وادی عجز، کم بود راه مقصود
قاصد پیام حیرت، از ما به پیش ما بُرد
10- گاه هم قاصد باید خبر مرگِ «من» را ببرد و اگر انسان به سختجانی دچار باشد دیگر پیغامی در کار نیست:
به رنگی سرگران افتادهایم از سختجانیها
که دشوار است قاصد هم ز ما پیغام بردارد
با وجود این، آیا نمیشود برداشت دیگری از مصرع دوم داشت بدون این که «یا»یی میان دو جمله فرض کرد؛ تو به عنوان قاصد من میرسی و نامه (خبر) مرگ مرا (به هر علتی، مثلاً شوق زیاد یا ..) میبری. در این صورت «امتیاز نداشتنِ» اشارۀ 7 هم پررنگتر میشود.
11- این آمد و شد نفس در نگاه بیدل از او «قاصدی» ساخته است که در برخی ابیات پی بردن به بنیاد استعاریاش ظرافتی بیدلانه میخواند. به این بیت توجه کنید:
نالهام یارب چسان خاطرنشین او شود
نامه خاموشیبیان، قاصد فراموشیپیام
در سینه نالهای دارد که رها کردن و روانهکردنش به سوی یار، گستاخی و بیادبی است، پس لاجرم نالۀ خاموشی خواهد بود. اما همین نالۀ خاموش قاصدی میخواهد برای تشریح روزگار به پیش یار، شاید که خاطرنشین او شود. جز نفس چه کسی به وادی سینه رفت و آمد دارد؟ آری قاصد مصرع دوم، «نفس» است که باید نامۀ نالۀ خاموش را به «او» برساند، اما امان از این نامۀ خاموش و این نامهرسان فراموشکار!
مقایسه کنید با:
هزار نامه گشودم ز ناله لیک چه سود
کسی ندید که من قاصد چه پیغامم
و
قاصد ملک فراموشی کسی چون من مباد
نامهای دارم که هر جا میبرم گم میکنم
نامه (در نامهای دارم)، همان ناله است که به هر روشی که شده، نباید به مقصد برسد. به هرحال او دلدار است و دل نزد وی. بردن و رساندن نالۀ «من» به دلدار قطعاً باعث شوریدن دل «من» نیز میشود. پس نباید پیغامی گزارده شود:
پیش دلدار است دل، قاصد دمی کانجا رسی
دم نخواهی زد که ما چیزی پیامش کردهایم
12- اما، جان من فدای بیدل، آنجا که اضطراب و اشتیاق و انتظار و امید را از صدای پای قاصد نفس، در تپشهای تند تندِ قلب میشنود و میشعراند:
امروز نامهام ز بر یار میرسد
من گامِ قاصد از تپشِ دل شمردهام
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت ششم
با نفس آمد و شدیست لیک ندارم امتیاز
قاصد من تو میرسی نامهبرم تو میروی
تأویل
هوا، هوای توست و سینه، مخزنالاسرارت. نمیدانم با دَمم تو میآیی و با بازدم تو برمیگردی یا با بازدمم تو میآیی و با دم تو میروی! هرچه هست، با نفس، مبارکْ آمد و شدیست؛ از تو به من و از من به تو؛ از من به تو و از تو به من.
اشارات
1- امتیاز: به معنی «تمیز و تشخیص» است.
2- ندارم امتیاز...: نمیتوانم تشخیص بدهم که قاصد من تو میرسی «یا» نامهبرم تو میروی.
3- با نفس آمد و شدی است: نه این که کسی بیاید و یا برود، این نفس است که در نگاه شاعرانۀ بیدل تشخص پیدا میکند و این تشخص در دیوان او با مضمونیابیهای ظریف و مختلفی همراه شده است؛ مثلاً:
چون نفس از مدّعای جستوجو آگه نیام
اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کردهام
نفس به آدم سرگشتهای تشبیه شده است که در پی چیزی مدام «میآید» و «میرود».
4- آمد و شد نفس را مقایسه کنید با آمد و شد موج. (بیت اول و دوم)
5- قاصد و نامهبر در مقابل هم قرار گرفتهاند؛ قاصدِ من (دم) کسی که نامهای میآورد و نامهبر (بازدم) کسی که نامهای میبرد.
6- مقایسه کنید با «عمر سبکعنان کجاست، از نظرم تو میروی.» (بیت اول)
7- در کل تناسبی هم میان «نفس» و «امتیاز» وجود دارد؛ در طبابت قدیم، در مقابل دهان بیمارِ دم مرگ، آیینه میگذاشتند تا از رد غبارِ نفس بر آیینه حیاتش را تشخیص (امتیاز) دهند.
کلفتی از امتیاز زندگانی میکشیم
بر رخ آیینۀ ما هم نفس پیچیده است
و آیا مصرع اول (رفت و آمد نفسی هست و امتیازی نیست) به همین تصویر اشاره ندارد؟
8- در جایی دیگر نیز «عمر سبکعنان» (نفس) را قاصد میداند، منتها قاصدی که میرود و هرگز برنخواهد گشت و نامهای نخواهد آورد:
بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن
قاصد رفتۀ ما بازنگشتن خبر است
یا
برگشتن از آن انجمن انس محال است
هشدار که قاصد ز بر یار نگردد
9- در بیتی دیگر، نفس (زندگی / عمر) را وادی عجز میداند که قاصدِ دم به وسیلۀ بازدم پیغام را برمیگرداند:
بیدل به وادی عجز، کم بود راه مقصود
قاصد پیام حیرت، از ما به پیش ما بُرد
10- گاه هم قاصد باید خبر مرگِ «من» را ببرد و اگر انسان به سختجانی دچار باشد دیگر پیغامی در کار نیست:
به رنگی سرگران افتادهایم از سختجانیها
که دشوار است قاصد هم ز ما پیغام بردارد
با وجود این، آیا نمیشود برداشت دیگری از مصرع دوم داشت بدون این که «یا»یی میان دو جمله فرض کرد؛ تو به عنوان قاصد من میرسی و نامه (خبر) مرگ مرا (به هر علتی، مثلاً شوق زیاد یا ..) میبری. در این صورت «امتیاز نداشتنِ» اشارۀ 7 هم پررنگتر میشود.
11- این آمد و شد نفس در نگاه بیدل از او «قاصدی» ساخته است که در برخی ابیات پی بردن به بنیاد استعاریاش ظرافتی بیدلانه میخواند. به این بیت توجه کنید:
نالهام یارب چسان خاطرنشین او شود
نامه خاموشیبیان، قاصد فراموشیپیام
در سینه نالهای دارد که رها کردن و روانهکردنش به سوی یار، گستاخی و بیادبی است، پس لاجرم نالۀ خاموشی خواهد بود. اما همین نالۀ خاموش قاصدی میخواهد برای تشریح روزگار به پیش یار، شاید که خاطرنشین او شود. جز نفس چه کسی به وادی سینه رفت و آمد دارد؟ آری قاصد مصرع دوم، «نفس» است که باید نامۀ نالۀ خاموش را به «او» برساند، اما امان از این نامۀ خاموش و این نامهرسان فراموشکار!
مقایسه کنید با:
هزار نامه گشودم ز ناله لیک چه سود
کسی ندید که من قاصد چه پیغامم
و
قاصد ملک فراموشی کسی چون من مباد
نامهای دارم که هر جا میبرم گم میکنم
نامه (در نامهای دارم)، همان ناله است که به هر روشی که شده، نباید به مقصد برسد. به هرحال او دلدار است و دل نزد وی. بردن و رساندن نالۀ «من» به دلدار قطعاً باعث شوریدن دل «من» نیز میشود. پس نباید پیغامی گزارده شود:
پیش دلدار است دل، قاصد دمی کانجا رسی
دم نخواهی زد که ما چیزی پیامش کردهایم
12- اما، جان من فدای بیدل، آنجا که اضطراب و اشتیاق و انتظار و امید را از صدای پای قاصد نفس، در تپشهای تند تندِ قلب میشنود و میشعراند:
امروز نامهام ز بر یار میرسد
من گامِ قاصد از تپشِ دل شمردهام
شواهد
در ملک خیال آمد و رفت نفسی بود
اکنون خبر دل که دهد قاصد ما رفت
و
به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم
که رفتنم همه جا بیدرنگ میآید
و
امتیاز وصل و هجران دورباش کس مباد
آه ازین غفلت که با او نیز تنهاییم ما
و
فرصت برق و شرر با تو حسابی دارد
امتیازی که نفس در چه شمار است اینجا
و
تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی دارد
مپرس از بازگشتن قاصد ما رفتنی دارد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3👏1
[11]
بیت هفتم
لاله کجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار ازین چمن گل بهسرم تو میروی
تأویل
اما بشکفد چه؟! اگر بوی تو درز کند نه لالهای ایجاد میگردد نه سمنی، که گُلِ بی تو، گُلِ شمع است؛ داغدارِ داغدار با دودی بر فرق که هرگز و هرگز نخواهد شکست. بی تو بهار، بهارِ شمع است؛ خزانِ خزانی.
اشارات
1- لاله کجا و کو سمن؟:
الف) لاله و سمن مجاز از عمومِ گل است؛ گلی در این چمن وجود ندارد. (استفهام تأییدی)
ب) در مقام مقایسه؛ لاله را نمیشود با سمن مقایسه کرد؛ چرا که لاله نماد داغ است و سمن نماد زیبایی و خوشبویی و چهرۀ معشوق. (تضاد)
2- کلاه شکستن: کنایه از برگردانیدن گوشۀ کلاه باشد و نیز کجگذاشتن کلاه را بر سر گویند. (برهان) اما همین کجگذاشتن و شکستن کلاه خود کنایه از سرافرازی کردن، افتخار کردن و... است.
3- از این چمن: کدام چمن؟
الف) چمنی که لاله و سمنی ندارد، به عبارتی گلی ندارد.
ب) چمنی که فقط گل لاله (داغ) دارد (یا حتی ندارد).
آیا مجاز از دنیا است؟
4- گلبهسر: کلید درک این بیت و تناسب و ارتباط تصاویر آن منوط به درک این ترکیب کنایی است. در فرهنگهای مختلف ذیل این ترکیب آمده است که:
گل به سر: برخوردار از عزت و احترام
گل به سر داشتن: عیش داشتن، نشاط و شادمانی داشتن
که به سر کسی زدن: خشنود و شادمان گردانیدن او
رجوع کنید به واژهنامۀ شعر بیدل (اسدالله حبیب) / فرهنگ بیدل (عبدالوهاب فایز)
اما «گلبهسر بودن / داشتن»، در نگاه بیدل، اغلب، اگر نه به معنیِ مطلق، لااقل در معنای ایهامی، مفهوم «داغدار بودن» را دارد؛ چرا که یکی از معانی گل «فضول سوختۀ فتیلۀ شمع؛ سیاهی و سوخته که بر فتیله گرد آید و مانع خوب روشنایی دادن آن شود» (لغتنامه) است:
چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل
وفا گلی به سرم زد که داغدارم کرد
یا
حاصل نقد نشاطم کیسۀ داغ است و بس
همچو شمع از سوختن گلدرکنارم کردهاند
یا
رمید فرصت و ننواخت عشقم از گلِ داغی
گذشت برق و نگشتم دچار سوختگیها
جالب است آقای حبیب ذیل واژۀ «گاز» نگاشته است که «وسیلۀ آهنی که با آن گل شمع را میگرفتند»، (چیزی شبیه همان «مقراض» معروف پیشینیان) بیآنکه در ذیل «گلبهسر» اشارهای به داغدار بودن داشته باشد.
5- در شعر بیدل، شمع به واسطۀ داشتن همین «گلِ داغ» بارها با بهار و متعلقات آن همنشین شده است:
چون شمع قانعیم به یک داغ از این چمن
گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما
یا
عیش بهار عشق ز پهلوی عجز نیست
در باغ نیز شمع گل از خویش چید و بس
یا
دوش کز سیر بهار سوختن سر بر زدم
صد گل و سنبل چو شمع از دود دل بر سر زدم
6- شمع به واسطۀ همین گل، بهاری است که میسوزد تا استعارۀ خارقالعادۀ «بهار سوختگیها» خلق شود:
بیا که هست هنوز از شرار شعلۀ عمرم
نفسشماری صبحِ بهارِ سوختگیها
مقایسه کنید با:
بهار عمر باید در خزان کردن تماشایش
گل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد
7- در جایی دیگر به واسطۀ سنت ادبی استعارۀ لاله (داغ) شمع را «بهار لالهزار این چمن» مینامد:
گلفروش است از بهار لالهزار این چمن
آتش داغی که در پیراهنش خاکستری ست
جز شمع که میسوزد و گل داغش را عرضه میکند و بزمیان بر دورش حلقه زدهاند کدام بهار است که بازار گرمی از گلفروشی دارد؟
کدام داغ آتشین است که در پیراهنش خاکستری (بالقوه) پنهان کرده است؟ شمع.
بساط نیستی گرم است، کو شمع و چه پروانه؟
کف خاکستری در خود فرو بردهست محفل را
8 - با این اوصاف، «بهار» در مصرع دوم میتواند استعاره از شمع باشد. حالا که این معنای کنایی را دریافتیم، پرده از روی «کلاه من» نیز برداریم و ارتباطش را با سایر تصاویر بیت مشخص کنیم. بیدل دود سیاهی را که بر فراز شعلۀ شمع، به خاطر سیاه شدن فتیله (گل داغ) شکل میگیرد کلاه آن میداند:
آفت، سر و برگ هوسآراییِ جاه است
سرباختنِ شمع ز سامانِ کلاه است
یا
پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
9- وقتی فتیلۀ شمع میسوخت و سیاه میشد، دود میکرد و برای این که بهتر بسوزد آن را میبریدند یا اگر بیدلانهتر بیان کنیم، میچیدند:
هر کجا تیغ تو بنیاد کند گلچیدن
رقص گیرد چو سر شمع ز سر دستارم
با چیدن گل داغ، کلاهِ شمع (دود) میشکست. (مفهوم کنایی کلاهشکستن را مد نظر داشته باشید و آن را بسنجید با بهتر سوختن و نورانیتر شدن شمع)
9- یک بار دیگر بیت را بخوانیم:
لاله کجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار از این چمن، گل به سرم تو میروی
برای داشتن کلاه (دود)، گل داغی لازم است، رفتن تو این داغ را بر سر (دل) من میگذارد، حالا که داغی هست باید سری بریده (چیده) شود و وقتی سری بریده شود کلاهی (دود) شکسته میشود و شعلۀ جدیدی متولد میشود. زهی عشق، زهی افتخار! زهی آزادی.
[ادامه در پست بعدی]
بیت هفتم
لاله کجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار ازین چمن گل بهسرم تو میروی
تأویل
اما بشکفد چه؟! اگر بوی تو درز کند نه لالهای ایجاد میگردد نه سمنی، که گُلِ بی تو، گُلِ شمع است؛ داغدارِ داغدار با دودی بر فرق که هرگز و هرگز نخواهد شکست. بی تو بهار، بهارِ شمع است؛ خزانِ خزانی.
اشارات
1- لاله کجا و کو سمن؟:
الف) لاله و سمن مجاز از عمومِ گل است؛ گلی در این چمن وجود ندارد. (استفهام تأییدی)
ب) در مقام مقایسه؛ لاله را نمیشود با سمن مقایسه کرد؛ چرا که لاله نماد داغ است و سمن نماد زیبایی و خوشبویی و چهرۀ معشوق. (تضاد)
2- کلاه شکستن: کنایه از برگردانیدن گوشۀ کلاه باشد و نیز کجگذاشتن کلاه را بر سر گویند. (برهان) اما همین کجگذاشتن و شکستن کلاه خود کنایه از سرافرازی کردن، افتخار کردن و... است.
3- از این چمن: کدام چمن؟
الف) چمنی که لاله و سمنی ندارد، به عبارتی گلی ندارد.
ب) چمنی که فقط گل لاله (داغ) دارد (یا حتی ندارد).
آیا مجاز از دنیا است؟
4- گلبهسر: کلید درک این بیت و تناسب و ارتباط تصاویر آن منوط به درک این ترکیب کنایی است. در فرهنگهای مختلف ذیل این ترکیب آمده است که:
گل به سر: برخوردار از عزت و احترام
گل به سر داشتن: عیش داشتن، نشاط و شادمانی داشتن
که به سر کسی زدن: خشنود و شادمان گردانیدن او
رجوع کنید به واژهنامۀ شعر بیدل (اسدالله حبیب) / فرهنگ بیدل (عبدالوهاب فایز)
اما «گلبهسر بودن / داشتن»، در نگاه بیدل، اغلب، اگر نه به معنیِ مطلق، لااقل در معنای ایهامی، مفهوم «داغدار بودن» را دارد؛ چرا که یکی از معانی گل «فضول سوختۀ فتیلۀ شمع؛ سیاهی و سوخته که بر فتیله گرد آید و مانع خوب روشنایی دادن آن شود» (لغتنامه) است:
چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل
وفا گلی به سرم زد که داغدارم کرد
یا
حاصل نقد نشاطم کیسۀ داغ است و بس
همچو شمع از سوختن گلدرکنارم کردهاند
یا
رمید فرصت و ننواخت عشقم از گلِ داغی
گذشت برق و نگشتم دچار سوختگیها
جالب است آقای حبیب ذیل واژۀ «گاز» نگاشته است که «وسیلۀ آهنی که با آن گل شمع را میگرفتند»، (چیزی شبیه همان «مقراض» معروف پیشینیان) بیآنکه در ذیل «گلبهسر» اشارهای به داغدار بودن داشته باشد.
5- در شعر بیدل، شمع به واسطۀ داشتن همین «گلِ داغ» بارها با بهار و متعلقات آن همنشین شده است:
چون شمع قانعیم به یک داغ از این چمن
گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما
یا
عیش بهار عشق ز پهلوی عجز نیست
در باغ نیز شمع گل از خویش چید و بس
یا
دوش کز سیر بهار سوختن سر بر زدم
صد گل و سنبل چو شمع از دود دل بر سر زدم
6- شمع به واسطۀ همین گل، بهاری است که میسوزد تا استعارۀ خارقالعادۀ «بهار سوختگیها» خلق شود:
بیا که هست هنوز از شرار شعلۀ عمرم
نفسشماری صبحِ بهارِ سوختگیها
مقایسه کنید با:
بهار عمر باید در خزان کردن تماشایش
گل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد
7- در جایی دیگر به واسطۀ سنت ادبی استعارۀ لاله (داغ) شمع را «بهار لالهزار این چمن» مینامد:
گلفروش است از بهار لالهزار این چمن
آتش داغی که در پیراهنش خاکستری ست
جز شمع که میسوزد و گل داغش را عرضه میکند و بزمیان بر دورش حلقه زدهاند کدام بهار است که بازار گرمی از گلفروشی دارد؟
کدام داغ آتشین است که در پیراهنش خاکستری (بالقوه) پنهان کرده است؟ شمع.
بساط نیستی گرم است، کو شمع و چه پروانه؟
کف خاکستری در خود فرو بردهست محفل را
8 - با این اوصاف، «بهار» در مصرع دوم میتواند استعاره از شمع باشد. حالا که این معنای کنایی را دریافتیم، پرده از روی «کلاه من» نیز برداریم و ارتباطش را با سایر تصاویر بیت مشخص کنیم. بیدل دود سیاهی را که بر فراز شعلۀ شمع، به خاطر سیاه شدن فتیله (گل داغ) شکل میگیرد کلاه آن میداند:
آفت، سر و برگ هوسآراییِ جاه است
سرباختنِ شمع ز سامانِ کلاه است
یا
پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
9- وقتی فتیلۀ شمع میسوخت و سیاه میشد، دود میکرد و برای این که بهتر بسوزد آن را میبریدند یا اگر بیدلانهتر بیان کنیم، میچیدند:
هر کجا تیغ تو بنیاد کند گلچیدن
رقص گیرد چو سر شمع ز سر دستارم
با چیدن گل داغ، کلاهِ شمع (دود) میشکست. (مفهوم کنایی کلاهشکستن را مد نظر داشته باشید و آن را بسنجید با بهتر سوختن و نورانیتر شدن شمع)
9- یک بار دیگر بیت را بخوانیم:
لاله کجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار از این چمن، گل به سرم تو میروی
برای داشتن کلاه (دود)، گل داغی لازم است، رفتن تو این داغ را بر سر (دل) من میگذارد، حالا که داغی هست باید سری بریده (چیده) شود و وقتی سری بریده شود کلاهی (دود) شکسته میشود و شعلۀ جدیدی متولد میشود. زهی عشق، زهی افتخار! زهی آزادی.
[ادامه در پست بعدی]
👍4🥰1👏1
[ادامۀ پست قبلی]
10- گفتم آزادی؛ در جایی دیگر سرو را که داغی (گلی) ندارد شماتت میکند و او را لایق آزادگی نمیداند. آزادی ثمر شمع است که گل داغی دارد، که سری برای بریدن دارد:
اعتبار اینجا ندارد عافیت
شمع سرتاپاش پامال سریست
سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بیبریست
(بهار بیبر استعاره از شمع است.)
11- ظاهراً شمع را هم از موم عسل و هم از چربی حیوانی میساختهاند؛ گل شمعِ موم بوی خوش و گل شمع چربی حیوانی بوی بدی داشته است. این موضوع نیز گاهی دستمایه مضمونیابی بیدل شده است:
ز انجام بهار زندگی غافل مشو بیدل
گل شمعی که داری در نظر بوی بدی دارد
(بهار زندگی تعبیر دیگری از شمع است)
12- میخواستم روی حرف گ در گل به سرم یک ضمه ( ـُـ) بگذارم که کسی گِلبهسر نخواند، اما جرئت نکردم
13- حیرتدمیدهام، «گل داغم» بهانهای است
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
10- گفتم آزادی؛ در جایی دیگر سرو را که داغی (گلی) ندارد شماتت میکند و او را لایق آزادگی نمیداند. آزادی ثمر شمع است که گل داغی دارد، که سری برای بریدن دارد:
اعتبار اینجا ندارد عافیت
شمع سرتاپاش پامال سریست
سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بیبریست
(بهار بیبر استعاره از شمع است.)
11- ظاهراً شمع را هم از موم عسل و هم از چربی حیوانی میساختهاند؛ گل شمعِ موم بوی خوش و گل شمع چربی حیوانی بوی بدی داشته است. این موضوع نیز گاهی دستمایه مضمونیابی بیدل شده است:
ز انجام بهار زندگی غافل مشو بیدل
گل شمعی که داری در نظر بوی بدی دارد
(بهار زندگی تعبیر دیگری از شمع است)
12- میخواستم روی حرف گ در گل به سرم یک ضمه ( ـُـ) بگذارم که کسی گِلبهسر نخواند، اما جرئت نکردم
13- حیرتدمیدهام، «گل داغم» بهانهای است
شواهد
چون شمع ز بس آینه سامان بهارم
تا ناوک آهم سر و برگش پر رنگیست
و
بهار عشق و شکفتن خیال باطل کیست
ز سعی تیشه مگر گل به سر زند فرهاد
و
هنگامه چه عیش فروزم که همچو شمع
گل نیز بی تو بر سر من گریه میکند
و
چه رنگها که ندادم به بادپیمایی
بهار شمع در این انجمن خزانی بود
و
همان بجاست خودآرایی دماغ فضول
چو شمع گر همه با هر گلی سرش گیرید
و
فغان که شمعصفت زین بهار نومیدی
ندید کس گل انجام بر سر آغاز
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5🥰1
🔥4❤1
[12]
بیت هشتم
هستی و نیستی چو شمع پرتوی از خیال توست
با شب من تو آمدی با سحرم تو میروی
تأویل
هستی: سیاهی محض؛ نیستیای تار. تو، مرا خیال کردی و من، تو را . کنون نیستی، این هستی موهوم است و این هستی موهوم، نیستی. شبی روشن از پرتو خیالی، روزی تاریک از زوال خیالی؛ و شمعی به تو دچار؛ و شبی به تو دچار، و سحری دچار. دچار و دچار و دچار!
اشارات
1- کلید درک این بیت شاید توجه و تمرکز بر تضادها و تناسبها باشد؛
تضادها: الف) هستی و نیستی. ب) شب و سحر. ج) آمدی و رفتی. د) من و تو. هـ) شمع و خورشید (خورشید خیال)
تناسبها: الف) هستی، سحر، خورشید و تو. ب) نیستی، شب، شمع و من
2- پرتو خیال تو: هرچند که «پرتو» در کنار شمع، تداعی کنندۀ نور آن است اما در ادامه خواهیم دید که ، در احتمالی قویتر، «خیال تو» در اصل به خورشیدی تشبیه شده است که پرتوی دارد و با حذف مشبهبه یک ترکیب اضافی استعاری شکل گرفته است. اگر نتوانیم سحر را قرینۀ لفظی این استعاره در نظر بگیرم، صرفاً با قرینههای معنوی متوجه آن میشویم.
3- در «خیال تو» یک ایهام هست با کفههای نابرابر:
الف) «خیال تو» یعنی خیالی که در سر تو میپرورد: «او» تنهاست / بود، و شخص تنها جز فکر و خیال چیزی ندارد. پس او «خیال» کرد و جهانِ بهظاهر هستی شکل گرفت:
جهان گلکردۀ یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات
یا
چو آیینه پر ساده است این گلستان
خیال تو رنگی تراشیده باشد
خلاصه که:
نقش هستی سرخط لوح خیالی بیش نیست
هم به چشم بسته باید خواند این تحریر را
با این حساب، تو شمعی هستی و نور تو خیالات تو است، هر وقت مرا خیال کنی من در پرتو نور تو نمایان میشوم و وجود مییابم، و هروقت خیالم نکنی و پرتوت را از من بگیری، محو میشوم و وجود خواهم باخت. البته در این معنی ارتباط دو مصرع قوی نیست و این کفۀ سبکتر ایهام است.
ب) «خیال تو» یعنی خیال و یادی که از تو در سر من است:
غم انتظار تو بردهام، به ره خیال تو مردهام
قدمی به پرسش من گشا، نفسی چو جان به بدن درآ
یا
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
یا
بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست
تا سر بهجاست بوی خیال تو مغز ماست
با این حساب، هر وقت به یاد و فکر و خیال تو باشم، وجود دارم/ندارم (هستم/ نیستم) (؟!) و هر وقت در فکر و خیال و یاد تو نباشم، وجود دارم/ندارم (هستم/ نیستم) (؟!)
4. مسئلۀ اصلی اینجاست؛ وقتی در فکر و خیال تو هستم، «هستم» یا «نیستم»؟
به تمثیل شمع و خورشید برگردیم؛ وقتی که خورشید در آسمان باشد، شمع خاموش میشود. خاموشی نماد نیستی است. پس وقتی به یاد تو باشم (خورشید یاد تو طلوع کند) «نیستم» (خاموش میشوم)؛ چرا که در تو محو شدهام. و وقتی به هر دلیلی از یاد تو فارغ و غافل باشم (خورشید یاد تو غروب کند) یک «هستیِ موهوم» به خود میگیرم، هستیای موهومتر از هستی شمع:
نیستم آگه ز نقش هستی موهوم خویش
اینقدر دانم که بر آیینه بهتان کرد و رفت
(تناسب شمع و آیینه را د نظر داشته باشید)
این «هستی» و «نیستی» یکی از موتیفهای پررنگ شعر بیدل و یکی از کلیدهای درک شعر اوست. بیدل در مقابل این هستی دچار انفعال و شرمساری میشود و آن را ننگ میداند:
مغرور هوس میزیم از هستی موهوم
فریاد که من شرم و حیا هیچ ندارم
یا
بیتو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم برخویش تا خاکسترم آمد به یاد
تصویر پایۀ بیت اخیر نیز «شمع» است، شمعی که در نبود خورشید دچار شرمندگی زیستن میشود و آنقدر بر خود میسوزد تا به خاکستر (نیستی) تبدیل شود. در ادامه، این نیستیِ مبارک را در قالب تمثیل شبنم بیان میکند. شبنمی که بعد از تابش خورشید در او محو میشود:
تا سحر بیپردهگردد شبنم از خود رفته است
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد
(دلبرم آمد به یاد؛ این همان «خیال تو» است.)
در جایی دیگر و در حین یک مناجات عاشقانه، هستیِ بی تو را «داغ حرمان» میداند:
بیش از این نتوان حریف داغ حرمان زیستن
یا مرا از خود ببر آنجا که هستی ،یا بیا
5- با شب من تو آمدی: در اشارۀ 1 گفتیم که من و شب و شمع و نیستی در یک گروه معنایی هستند و تو، سحر، خورشید و هستی در یک گروه. نکتهای که حائز اهمیت است «شبِ شمع» است که در بیت به صورت «شبِ من» بیان شده است. اگر شب را نماد نیستی بدانیم، شب و روزِ شمع جابهجا میشود. شبِ سیاه، روزِ شمع است و روزِ روشن، شبِ شمع. چرا که با آمدن روز، سیاهی و نیستی شمع شروع میشود. همچنان که با آمدن «تو» نیستی «من» شروع میشود.
یادآوری میکنم، این «نیستی» از نظر بیدل «هستی» واقعی است. و قدرتِ «هستی» به شدتِ این «نیستی» است، هرچقدر نیستتر، هستتر؛ همچنان که اگر دریا تبخیر نشود بارانی را دریافت نمیکند:
هستی عارف به قدر دستگاه نیستی ست
از گداز خویش دارد بحر اگر میدارد آب
[ادامه در پست بعد]
بیت هشتم
هستی و نیستی چو شمع پرتوی از خیال توست
با شب من تو آمدی با سحرم تو میروی
تأویل
هستی: سیاهی محض؛ نیستیای تار. تو، مرا خیال کردی و من، تو را . کنون نیستی، این هستی موهوم است و این هستی موهوم، نیستی. شبی روشن از پرتو خیالی، روزی تاریک از زوال خیالی؛ و شمعی به تو دچار؛ و شبی به تو دچار، و سحری دچار. دچار و دچار و دچار!
اشارات
1- کلید درک این بیت شاید توجه و تمرکز بر تضادها و تناسبها باشد؛
تضادها: الف) هستی و نیستی. ب) شب و سحر. ج) آمدی و رفتی. د) من و تو. هـ) شمع و خورشید (خورشید خیال)
تناسبها: الف) هستی، سحر، خورشید و تو. ب) نیستی، شب، شمع و من
2- پرتو خیال تو: هرچند که «پرتو» در کنار شمع، تداعی کنندۀ نور آن است اما در ادامه خواهیم دید که ، در احتمالی قویتر، «خیال تو» در اصل به خورشیدی تشبیه شده است که پرتوی دارد و با حذف مشبهبه یک ترکیب اضافی استعاری شکل گرفته است. اگر نتوانیم سحر را قرینۀ لفظی این استعاره در نظر بگیرم، صرفاً با قرینههای معنوی متوجه آن میشویم.
3- در «خیال تو» یک ایهام هست با کفههای نابرابر:
الف) «خیال تو» یعنی خیالی که در سر تو میپرورد: «او» تنهاست / بود، و شخص تنها جز فکر و خیال چیزی ندارد. پس او «خیال» کرد و جهانِ بهظاهر هستی شکل گرفت:
جهان گلکردۀ یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات
یا
چو آیینه پر ساده است این گلستان
خیال تو رنگی تراشیده باشد
خلاصه که:
نقش هستی سرخط لوح خیالی بیش نیست
هم به چشم بسته باید خواند این تحریر را
با این حساب، تو شمعی هستی و نور تو خیالات تو است، هر وقت مرا خیال کنی من در پرتو نور تو نمایان میشوم و وجود مییابم، و هروقت خیالم نکنی و پرتوت را از من بگیری، محو میشوم و وجود خواهم باخت. البته در این معنی ارتباط دو مصرع قوی نیست و این کفۀ سبکتر ایهام است.
ب) «خیال تو» یعنی خیال و یادی که از تو در سر من است:
غم انتظار تو بردهام، به ره خیال تو مردهام
قدمی به پرسش من گشا، نفسی چو جان به بدن درآ
یا
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
یا
بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست
تا سر بهجاست بوی خیال تو مغز ماست
با این حساب، هر وقت به یاد و فکر و خیال تو باشم، وجود دارم/ندارم (هستم/ نیستم) (؟!) و هر وقت در فکر و خیال و یاد تو نباشم، وجود دارم/ندارم (هستم/ نیستم) (؟!)
4. مسئلۀ اصلی اینجاست؛ وقتی در فکر و خیال تو هستم، «هستم» یا «نیستم»؟
به تمثیل شمع و خورشید برگردیم؛ وقتی که خورشید در آسمان باشد، شمع خاموش میشود. خاموشی نماد نیستی است. پس وقتی به یاد تو باشم (خورشید یاد تو طلوع کند) «نیستم» (خاموش میشوم)؛ چرا که در تو محو شدهام. و وقتی به هر دلیلی از یاد تو فارغ و غافل باشم (خورشید یاد تو غروب کند) یک «هستیِ موهوم» به خود میگیرم، هستیای موهومتر از هستی شمع:
نیستم آگه ز نقش هستی موهوم خویش
اینقدر دانم که بر آیینه بهتان کرد و رفت
(تناسب شمع و آیینه را د نظر داشته باشید)
این «هستی» و «نیستی» یکی از موتیفهای پررنگ شعر بیدل و یکی از کلیدهای درک شعر اوست. بیدل در مقابل این هستی دچار انفعال و شرمساری میشود و آن را ننگ میداند:
مغرور هوس میزیم از هستی موهوم
فریاد که من شرم و حیا هیچ ندارم
یا
بیتو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم برخویش تا خاکسترم آمد به یاد
تصویر پایۀ بیت اخیر نیز «شمع» است، شمعی که در نبود خورشید دچار شرمندگی زیستن میشود و آنقدر بر خود میسوزد تا به خاکستر (نیستی) تبدیل شود. در ادامه، این نیستیِ مبارک را در قالب تمثیل شبنم بیان میکند. شبنمی که بعد از تابش خورشید در او محو میشود:
تا سحر بیپردهگردد شبنم از خود رفته است
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد
(دلبرم آمد به یاد؛ این همان «خیال تو» است.)
در جایی دیگر و در حین یک مناجات عاشقانه، هستیِ بی تو را «داغ حرمان» میداند:
بیش از این نتوان حریف داغ حرمان زیستن
یا مرا از خود ببر آنجا که هستی ،یا بیا
5- با شب من تو آمدی: در اشارۀ 1 گفتیم که من و شب و شمع و نیستی در یک گروه معنایی هستند و تو، سحر، خورشید و هستی در یک گروه. نکتهای که حائز اهمیت است «شبِ شمع» است که در بیت به صورت «شبِ من» بیان شده است. اگر شب را نماد نیستی بدانیم، شب و روزِ شمع جابهجا میشود. شبِ سیاه، روزِ شمع است و روزِ روشن، شبِ شمع. چرا که با آمدن روز، سیاهی و نیستی شمع شروع میشود. همچنان که با آمدن «تو» نیستی «من» شروع میشود.
یادآوری میکنم، این «نیستی» از نظر بیدل «هستی» واقعی است. و قدرتِ «هستی» به شدتِ این «نیستی» است، هرچقدر نیستتر، هستتر؛ همچنان که اگر دریا تبخیر نشود بارانی را دریافت نمیکند:
هستی عارف به قدر دستگاه نیستی ست
از گداز خویش دارد بحر اگر میدارد آب
[ادامه در پست بعد]
👍3❤2
[ادامۀ پست قبل]
6- با سحرم تو میروی: وقتی خورشید غروب میکند هستیِ موهوم شمع آعاز میشود. وقتی یاد تو غروب میکند و تو میروی هستی موهوم من آغاز میشود:
در پرده بود صورت موهوم هستیام
آیینۀ خیال تو افشای راز کرد
(خیال تو موهوم بودن هستی من را افشا کرد.)
7. نگاهی به ساختار تشبیه در مصرع اول بیندازیم:
نه این که هستی و نیستی مانند شمع پرتوی از خیال تو باشد؛ بلکه هستی و نیستی من مثل هستی و نیستی شمع در گرو یک پرتو است؛ پرتو خیال تو.
8. بیدل گاه نیستی را معادل فنا و مرگ میداند بدون این که این نیستی را با نیستی مورد بحث درهم آمیزد، صرفاً مرگ و نابودی را از آن مفاد میکند:
ما نفهمیدیم کاینجا نام هستی، نیستیست
از بنای هر عمارت بود خندان ریختن
عمارتِ شمع را در نظر بگیرید که با اولین شعلهها، دچار ریزش میشود. و هر انسان عبرتبینی خرابی و ویرانیِ آجلِ عاجلِ عمارتها را در آغاز خواهد دید.
9. اگر «خیال» را پرتو شمع بدانیم نه خورشید، آنوقت مصرع دوم را میتوان اینجور نگاه کرد: همراه با آمدن شب، پرتو خیالت شمع من را روشن میکند (شب زمان خیالبافیهای عاشقان است) و با آمدن روز پرتو تو از فتیلۀ شمع من خاموش میشود (اشتغال روزانه انسان را از خیالبافی عاشقانه هم دور میکند):
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت
همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت
یا
شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن
شمع چندان آب شد کز دیدۀ پروانه ریخت
یا
شب هجوم جلوۀ او در خیالم جا گرفت
آنقدر بالید دل کآیینه در صحرا گرفت
10. بیدل خداوندگار تناقضنماهاست و بهشکل عجیبی کژتابیها را به ایهام تبدیل میکند. در این بیت جهش تخیل او از خاموشی (نسوختن) به خاموشی (سکوت) اعجابانگیز و ستودنی است:
شمع ِفانوسِ حباب از ما منور کردهاند
روشنی داریم چندانیکه خاموشیم ما
زندگی (هستی)، حباب است و ما شمع آن. روشن بودن (سوختن) شمعِ ما خاموشیِ (نسوختن / سکوت) حباب را برهم میزند. حباب تا وقتی زندگی دارد که خاموش (ساکت) است و لب باز نکرده است.
مقایسه کنید با:
حبابِ بادپیمای تو وهمی در قفس دارد
تو شمعِِ هستی اندیشیدهای فانوسِ خالی را
یا
هستیِ موهوم ما یک لبگشودن بیش نیست
چون حباب از خجلتِ اظهار، خاموشیم ما
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
6- با سحرم تو میروی: وقتی خورشید غروب میکند هستیِ موهوم شمع آعاز میشود. وقتی یاد تو غروب میکند و تو میروی هستی موهوم من آغاز میشود:
در پرده بود صورت موهوم هستیام
آیینۀ خیال تو افشای راز کرد
(خیال تو موهوم بودن هستی من را افشا کرد.)
7. نگاهی به ساختار تشبیه در مصرع اول بیندازیم:
نه این که هستی و نیستی مانند شمع پرتوی از خیال تو باشد؛ بلکه هستی و نیستی من مثل هستی و نیستی شمع در گرو یک پرتو است؛ پرتو خیال تو.
8. بیدل گاه نیستی را معادل فنا و مرگ میداند بدون این که این نیستی را با نیستی مورد بحث درهم آمیزد، صرفاً مرگ و نابودی را از آن مفاد میکند:
ما نفهمیدیم کاینجا نام هستی، نیستیست
از بنای هر عمارت بود خندان ریختن
عمارتِ شمع را در نظر بگیرید که با اولین شعلهها، دچار ریزش میشود. و هر انسان عبرتبینی خرابی و ویرانیِ آجلِ عاجلِ عمارتها را در آغاز خواهد دید.
9. اگر «خیال» را پرتو شمع بدانیم نه خورشید، آنوقت مصرع دوم را میتوان اینجور نگاه کرد: همراه با آمدن شب، پرتو خیالت شمع من را روشن میکند (شب زمان خیالبافیهای عاشقان است) و با آمدن روز پرتو تو از فتیلۀ شمع من خاموش میشود (اشتغال روزانه انسان را از خیالبافی عاشقانه هم دور میکند):
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت
همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت
یا
شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن
شمع چندان آب شد کز دیدۀ پروانه ریخت
یا
شب هجوم جلوۀ او در خیالم جا گرفت
آنقدر بالید دل کآیینه در صحرا گرفت
10. بیدل خداوندگار تناقضنماهاست و بهشکل عجیبی کژتابیها را به ایهام تبدیل میکند. در این بیت جهش تخیل او از خاموشی (نسوختن) به خاموشی (سکوت) اعجابانگیز و ستودنی است:
شمع ِفانوسِ حباب از ما منور کردهاند
روشنی داریم چندانیکه خاموشیم ما
زندگی (هستی)، حباب است و ما شمع آن. روشن بودن (سوختن) شمعِ ما خاموشیِ (نسوختن / سکوت) حباب را برهم میزند. حباب تا وقتی زندگی دارد که خاموش (ساکت) است و لب باز نکرده است.
مقایسه کنید با:
حبابِ بادپیمای تو وهمی در قفس دارد
تو شمعِِ هستی اندیشیدهای فانوسِ خالی را
یا
هستیِ موهوم ما یک لبگشودن بیش نیست
چون حباب از خجلتِ اظهار، خاموشیم ما
شواهد
پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است
دیدار دوست هستیِ خود را ندیدن است
و
هر کجا او جلوه دارد عرضِ هستی مفت ماست
عکس را آیینه میباید نفس در کار نیست
و
عدمِ سایه ز خورشید معیّن گردید
گر تو شوخی نکنی هستی ما مبهم نیست
و
در جنونآباد هستی هیچکس فرزانه نیست
بسکه یادت میدهد پیمانۀ بیهوشیام
ز مزاجِ سایۀ آفتاب اثر دوِیی نشکافتم
من اگر نه جای تو داشتم تو چه سان به جای من آمدی
و
بیدل به مقامی که تویی شمع بساطش
یک ذره نیام گر همه خورشید نمایم
و
در مقامی کز تماشایت گدازد هستیام
عرض خجلت دارد ایجاد عرق از آفتاب
و
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاست
بینشانی را نشان فهمیدهای تیرت خطاست
و
معنی دود از کتاب شعله انشا کردهاند
هر کجا او جلوه دارد، ناز هستی مفت ماست
و
دارم به دل از هستیِ موهوم غباری
ای سیل بیا خانۀ آباد من این است
و
میتوان در هستی ما دید عرض نیستی
شعله بی شغل نشستن نیست تا استاده است
و
ابتدا و انتها در سوختن گم کردهایم
هرچه دارد شمع از هستی به سر آورده است
و
چو شمع از فکر هستی میگدازم
بغل واکردن جیبم نهنگیست ...
و
از عدم آن سوترم برده است فکر نیستی
نیستم زآنها که هستی آرد آسانم به یاد
و
صورت وهم به هستی متهم داریم ما
چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما
و
هستی موهوم غیر از نفی اثباتی نداشت
رفتن ما گرد پیدا کرد از دامان ما
و
ممنون سِحْربافیِ اوهامِ هستیام
ورنه منِ خراب کجا و کجا نقاب
و
از بسکه امتحانکدۀ وهم هستیام
آید نفس چو آینهام هر زمان به لب
و
همچو شمعت قربت هستی بلاگردان بس است
رنگها داری که میگردد همان گرد سرت
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5
[13]
بیت نهم
عکسِ حضورِ عیش ما خارجِ شخصْ هیچ نیست
من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی
تأویل
عطرت را کجا زیستهام، در کدامین زندگی که تن به خطرِ شکوفیدن درنمیدهم؟ هرچه هست در دل این غنچگیست که بیرونِ قفس، زندان، آنجاست. زهی وحدت! غنچه یعنی یک روح در یک آغوش، که هرچه جز این، خلل در یکتایی است. من تو را درز نمیدهم، هرچند که تمثال غنچهای میانۀ آینه پیداست
اشارات
1- عکس و شخص: عکس (مثال و تمثال) تصویری است از کسی یا چیزی که در آیینه میافتد، و کسی یا چیزی که تصویرش در آیینه افتاده است «شخص» آن است:
نه شخصم معیّن، نه عکسم مقابل
خیالآفرینْحیرتِ خودنمایم
یا
بشکنم دل تا شوم با رمز تحقیق آشنا
شخص هم عکس است تا آیینه در دست من است
2- حضور عیش: حضوری که باعث عیش میشود:
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
3 – عکس حضور عیش ما: عکس و تمثالی از حضور عیشآفرین ما؛ به عبارتی سادهتر، جلوهای از زندگی ما که مسرتبخش است. از نظر بیدل «او / معشوق»، شخص است و تصویرش در آیینه «عکس» ماست؛ و این که «او / معشوق / شخص» خود را «تو / عاشق / تمثال» مینماید، خوشباشِ حضور در آیینۀ هستی است:
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد؟
خوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست
3.5- خارج شخص هیچ نیست: برای در ک این قمست، مصرع اول از بیت اخیر کفایت میکند.
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد؟
4- من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی: حرکت شخص در مقابل آیینه را تصور کنید، شخص حرکت میکند؛ تمثال نیز. شخص از کنار آیینه رد میشود و به مسیرش ادامه میدهد؛ اما تمثال از بین میرود. تو میتوانی از کنار من بروی و به رفتنت ادامه بدهی، اما با رفتن تو من به پایان خواهم رسید.
5- در بیتی دیگر تمثالِ بی شخصش را (خود بی او را) گمگشتهای میداند که سراغی نخواهد داشت:
سراغ خود درین دشت از که پرسم
که من تمثالم و آیینه تارست
(زنگاری حجاب واقع شده است.)
6- هرچه هست «شخص» است، اگر آیینهای در مقابل «عدم» بگذاریم چه تمثالی را مینمایاند؟ آیینهای که هیچ تمثالی را در بر ندارد، آیینه است؟ از نظر بیدل، تمثال که هیچ، حتی خود آیینه هم خیالی از «شخص» است:
فسون ظاهر و مظهر مخوانید
خیال است این چه تمثال و چه مرآت
جهان گلکردۀ یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات
7- اگر تخیلتان آنقدر قوی است که میتوانید کسی را تصور کنید که تصویر خود را در آیینه در آغوش کشیده باشد آنوقت میتوانید معنی «آغوش» را هم برای «بر» لحاظ کنید: من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی:
در وصل هم کنارِ خیالیم، چاره نیست
آیینهایم و عکسْ به بر میکشیم ما
8- تو چیزی به جز «او» نیستی، اگر «تمیز» و تشخیصت متوجه حضور کسی یا چیزی جز «او» میشود به علت زنگاری است که بر روی آیینهات (دل) افتاده است و باعث شده آیینه میان «تمثال» و «شخص» حجاب واقع شود:
فکندیم از تمیز آخر خلل در کار یکتایی
بدل شد شخص با تمثال تا آیینه پیدا شد
9- زنگار میتواند غبار نفس بر روی آیینه باشد؛ برگردیم به علاقۀ حضرتش به «نیستی» و خجلت و انفعال از «هستی»:
از اثرهای نفس چون صبح بویی بردهایم
بیش ازین آیینۀ ما قابل زنگار نیست
(برای درک بهتر رابطۀ نفس و آیینه رجوع کنید به پست شمارۀ 10، اشارۀ هفتم)
10- بیدل اگر خود را در مقام «شخص» تصور کند ترجیح میدهد که در مقابل آیینهای قرار بگیرد که مملو از زنگار باشد و هیچ تمثالی را نمایان نکند تا متوجه عیوب خود نشود (شاید عیب بیاو زیستن را، عیب «هستی»):
بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولیست
زان آینه بگریز که زنگار ندارد
آری، آیینه وقتی زیباست که ما در مقام تمثالِ «او» باشیم.
11- جز کنار و آغوش، میتوان «بر» را به معنی خاطر، ضمیر، دل و سینه نیز در نظر گرفت.
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت نهم
عکسِ حضورِ عیش ما خارجِ شخصْ هیچ نیست
من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی
تأویل
عطرت را کجا زیستهام، در کدامین زندگی که تن به خطرِ شکوفیدن درنمیدهم؟ هرچه هست در دل این غنچگیست که بیرونِ قفس، زندان، آنجاست. زهی وحدت! غنچه یعنی یک روح در یک آغوش، که هرچه جز این، خلل در یکتایی است. من تو را درز نمیدهم، هرچند که تمثال غنچهای میانۀ آینه پیداست
اشارات
1- عکس و شخص: عکس (مثال و تمثال) تصویری است از کسی یا چیزی که در آیینه میافتد، و کسی یا چیزی که تصویرش در آیینه افتاده است «شخص» آن است:
نه شخصم معیّن، نه عکسم مقابل
خیالآفرینْحیرتِ خودنمایم
یا
بشکنم دل تا شوم با رمز تحقیق آشنا
شخص هم عکس است تا آیینه در دست من است
2- حضور عیش: حضوری که باعث عیش میشود:
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
3 – عکس حضور عیش ما: عکس و تمثالی از حضور عیشآفرین ما؛ به عبارتی سادهتر، جلوهای از زندگی ما که مسرتبخش است. از نظر بیدل «او / معشوق»، شخص است و تصویرش در آیینه «عکس» ماست؛ و این که «او / معشوق / شخص» خود را «تو / عاشق / تمثال» مینماید، خوشباشِ حضور در آیینۀ هستی است:
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد؟
خوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست
3.5- خارج شخص هیچ نیست: برای در ک این قمست، مصرع اول از بیت اخیر کفایت میکند.
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد؟
4- من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی: حرکت شخص در مقابل آیینه را تصور کنید، شخص حرکت میکند؛ تمثال نیز. شخص از کنار آیینه رد میشود و به مسیرش ادامه میدهد؛ اما تمثال از بین میرود. تو میتوانی از کنار من بروی و به رفتنت ادامه بدهی، اما با رفتن تو من به پایان خواهم رسید.
5- در بیتی دیگر تمثالِ بی شخصش را (خود بی او را) گمگشتهای میداند که سراغی نخواهد داشت:
سراغ خود درین دشت از که پرسم
که من تمثالم و آیینه تارست
(زنگاری حجاب واقع شده است.)
6- هرچه هست «شخص» است، اگر آیینهای در مقابل «عدم» بگذاریم چه تمثالی را مینمایاند؟ آیینهای که هیچ تمثالی را در بر ندارد، آیینه است؟ از نظر بیدل، تمثال که هیچ، حتی خود آیینه هم خیالی از «شخص» است:
فسون ظاهر و مظهر مخوانید
خیال است این چه تمثال و چه مرآت
جهان گلکردۀ یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات
7- اگر تخیلتان آنقدر قوی است که میتوانید کسی را تصور کنید که تصویر خود را در آیینه در آغوش کشیده باشد آنوقت میتوانید معنی «آغوش» را هم برای «بر» لحاظ کنید: من ز برت کجا روم، گر ز برم تو میروی:
در وصل هم کنارِ خیالیم، چاره نیست
آیینهایم و عکسْ به بر میکشیم ما
8- تو چیزی به جز «او» نیستی، اگر «تمیز» و تشخیصت متوجه حضور کسی یا چیزی جز «او» میشود به علت زنگاری است که بر روی آیینهات (دل) افتاده است و باعث شده آیینه میان «تمثال» و «شخص» حجاب واقع شود:
فکندیم از تمیز آخر خلل در کار یکتایی
بدل شد شخص با تمثال تا آیینه پیدا شد
9- زنگار میتواند غبار نفس بر روی آیینه باشد؛ برگردیم به علاقۀ حضرتش به «نیستی» و خجلت و انفعال از «هستی»:
از اثرهای نفس چون صبح بویی بردهایم
بیش ازین آیینۀ ما قابل زنگار نیست
(برای درک بهتر رابطۀ نفس و آیینه رجوع کنید به پست شمارۀ 10، اشارۀ هفتم)
10- بیدل اگر خود را در مقام «شخص» تصور کند ترجیح میدهد که در مقابل آیینهای قرار بگیرد که مملو از زنگار باشد و هیچ تمثالی را نمایان نکند تا متوجه عیوب خود نشود (شاید عیب بیاو زیستن را، عیب «هستی»):
بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولیست
زان آینه بگریز که زنگار ندارد
آری، آیینه وقتی زیباست که ما در مقام تمثالِ «او» باشیم.
11- جز کنار و آغوش، میتوان «بر» را به معنی خاطر، ضمیر، دل و سینه نیز در نظر گرفت.
شواهد
هوای عالم دیدار و خودداری چه حرف است این
چو عکس آیینه اینجا تا قیامت دربهدر گردد
و
نقش جهان نتیجۀ اندیشۀ دویی ست
نیرنگ شخص و آینه تمثالزاده است
و
زان پیش که آیینه شود طعمۀ زنگار
بگذار که چندی به خیال تو بنازم
و
ماضی و مستقبل این بزم حیرتحال بود
شخصِ ازخودرفته در آیینهها تمثال بود
و
تمثال نیست غیر غبار خیال شخص
خلقیست خودفروش متاع دکان او
و
حیرتی دادم خبر از پردۀ زنگار جسم
شاید این آیینه دل باشد، مصفاکردنیست
و
به چشم هوش اگر اسرار این آیینه دریابی
صفا و جوهر و زنگار چشمکها بههم دارد
و
نفس آیینه را زنگار یأس است
ز هستی باخت امّیدِ صفا، دل
و
عدم، آیینۀ تمثالِ ما و من نمیباشد
فضولی کردم و زنگارِ تهمت بر صفا بستم
و
گر به محرومیِ تمثال نمیسوخت نفس
خانۀ آینه زنگارنشین میکردم
و
دو عالم نیست جز آیینۀ زنگارپروردی
منم کانجا ز آه بینفس تاثیر میخواهم
و
دلِ آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل
به غیر از عکس، در آیینۀ روشن نمیگنجد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍4❤2
[14]
بیت مقطع
بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است
در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی
تأویل
ای مونس! ای همراه! ای همدم! ای منِ منِ من! ای همیشه منِ منِ من...
اشارات
1. التفات: التفات در لغت به معنی وانگریستن، به گوشۀ چشم نگریستن، برگشتهنگریستن و امثالهم است؛ اما در مقام کنایه مفهوم توجه و لطف و عنایت را میرساند:
سرمه این مقدار باب التفات ناز نیست
چشم او بر خاکساریهای ما افتاده است
(باب التفات ناز نیست: شایستۀ توجه «ناز» نیست)
یا
التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل
سیل شد تردستی معمار این ویرانه را
التفات متضاد «عتاب» است:
از تو با توست التفات و عتاب
ورنه در آب نیست غیر آب
2. دوری: دوری وقتی شکل میگیرد که انسان در جستوجوی چیزی باشد؛ و هرچقدر هم دستگاه جستوجوی انسان بیشتر و قویتر باشد، دوری بیشتر میشود (نه اینکه هرچقدر دوری بیشتر باشد دستگاه جستوجو قویتر میشود):
دوری مقصد به قدر دستگاه جستوجوست
قطع کن وهم و خیالِ قاصد و پیغام را
3. وقتی در پی کسی یا چیزی هستی، خود را از آن ممتاز کردهای و این تمایز و افتراق، «خودبینی» را به وجود میآورد و این خودبینی همان «هستی موهوم» است که مانع از وصول انسان به «نیستی» میشود:
دوری منزل مقصود ز خودبینیهاست
اگر از خویش کنی قطع نظر، نزدیک است
4. نه تنها دوری، که نزدیکی هم وحدتِ «نیستی» را برهم میزند؛ اینجاست که «هجر و وصل» تدبیر «دویی» برای تشکیل «کثرت» میشود:
دوری و نزدیکی از زیر و بم ساز دوییست
هجر و وصلی نیست اینجا پردۀ نیرنگ اوست
(نیرنگ: تدبیر)
5. اما انسان چه کند با این «هستی موهوم» که به آن دچار است؟ واویلا اگر این «دوری» به «حسرت دیدار» مزین نمیشد:
با همه کلفت دوری به همین خرسندیم
که در آیینۀ ما حسرت دیداری هست
6. تخلص «بیدل» در جایگاه منادا ایهام و ابهاماتی را به وجود میآورد:
6-1. آیا این «او» (معشوق) است که بیدل را صدا میزند و «اتحادش» را با او (بیدل) تأیید و یادآوری میکند؟ در این صورت بیتِ مقطع، جواب ابیات دیگر این غزل است. در این صورت برای درک «التفات»، اشارۀ 7-2 (نگاه دوم) را در نظر داشته باشید.
6-2. اگر بیدل است که «خود» را صدا میزند، «دوری ما» ایهام میگیرد: 1) دوری ما: دوری بیدل از خودش.
دوری از خود قیامت است اینجا
بیتو زحمتکش خیال خودیم
2) دوری بیدل (من) از او (جانان)
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
زندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن...
7. آیا حضور «بیدل» تناقض «خودبینی» را شکل نمیدهد؟
7-1. نگاه اول: در سنت عرفانی قبل از بیدل، «حق» دانستن «خود»ها را مشاهده کردهایم؛ همچنان که منصور «انا الحق» سر میزد. به نظر میرسد بیدل از این فراتر رفته و «حق» را «خود» میداند و «بیدل» خطابش میکند.
7-2. نگاه دوم: التفات اصطلاحی در علم معانی است و آن «چنان است که از مخاطبه به مغایبه رفته آید یا از مغایبه به مخاطبه» (لغتنامۀ دهخدا). با توجه به این مفهوم، بیدل یک بازی زبانی را به بهترین نحو ممکن اجرا کرده است و التفاتش از «بیدل» غایب/حاضر به «تو»ی حاضر/غایب در کنار واژۀ «التفات» حق مطلب «نیستی» را ادا کرده است. به بیت زیر دقت کنید:
سایه افسردهام لیک التفات نیستی
آفتابم میکند گر بی نقابم می کند
مکانی که سایه است، اما با گذر زمان و تغییر زاویۀ تابش خورشید، آفتاب میشود. این تغییر زاویه، و از سایه (غایب) به آفتاب (مخاطب) رسیدن را «التفات نیستی» مینامد.
7-3. نگاه سوم: اشارۀ 6، قسمت 1 (6-1)
8- در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی: همچنان ایهام «من» و «تو» پابرجاست و این ابهام که معلوم نیست کی با کی میرود اوج هنر ایهام در یک شعر است.
[ادامه در پست بعد]
بیت مقطع
بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است
در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی
تأویل
ای مونس! ای همراه! ای همدم! ای منِ منِ من! ای همیشه منِ منِ من...
اشارات
1. التفات: التفات در لغت به معنی وانگریستن، به گوشۀ چشم نگریستن، برگشتهنگریستن و امثالهم است؛ اما در مقام کنایه مفهوم توجه و لطف و عنایت را میرساند:
سرمه این مقدار باب التفات ناز نیست
چشم او بر خاکساریهای ما افتاده است
(باب التفات ناز نیست: شایستۀ توجه «ناز» نیست)
یا
التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل
سیل شد تردستی معمار این ویرانه را
التفات متضاد «عتاب» است:
از تو با توست التفات و عتاب
ورنه در آب نیست غیر آب
2. دوری: دوری وقتی شکل میگیرد که انسان در جستوجوی چیزی باشد؛ و هرچقدر هم دستگاه جستوجوی انسان بیشتر و قویتر باشد، دوری بیشتر میشود (نه اینکه هرچقدر دوری بیشتر باشد دستگاه جستوجو قویتر میشود):
دوری مقصد به قدر دستگاه جستوجوست
قطع کن وهم و خیالِ قاصد و پیغام را
3. وقتی در پی کسی یا چیزی هستی، خود را از آن ممتاز کردهای و این تمایز و افتراق، «خودبینی» را به وجود میآورد و این خودبینی همان «هستی موهوم» است که مانع از وصول انسان به «نیستی» میشود:
دوری منزل مقصود ز خودبینیهاست
اگر از خویش کنی قطع نظر، نزدیک است
4. نه تنها دوری، که نزدیکی هم وحدتِ «نیستی» را برهم میزند؛ اینجاست که «هجر و وصل» تدبیر «دویی» برای تشکیل «کثرت» میشود:
دوری و نزدیکی از زیر و بم ساز دوییست
هجر و وصلی نیست اینجا پردۀ نیرنگ اوست
(نیرنگ: تدبیر)
5. اما انسان چه کند با این «هستی موهوم» که به آن دچار است؟ واویلا اگر این «دوری» به «حسرت دیدار» مزین نمیشد:
با همه کلفت دوری به همین خرسندیم
که در آیینۀ ما حسرت دیداری هست
6. تخلص «بیدل» در جایگاه منادا ایهام و ابهاماتی را به وجود میآورد:
6-1. آیا این «او» (معشوق) است که بیدل را صدا میزند و «اتحادش» را با او (بیدل) تأیید و یادآوری میکند؟ در این صورت بیتِ مقطع، جواب ابیات دیگر این غزل است. در این صورت برای درک «التفات»، اشارۀ 7-2 (نگاه دوم) را در نظر داشته باشید.
6-2. اگر بیدل است که «خود» را صدا میزند، «دوری ما» ایهام میگیرد: 1) دوری ما: دوری بیدل از خودش.
دوری از خود قیامت است اینجا
بیتو زحمتکش خیال خودیم
2) دوری بیدل (من) از او (جانان)
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
زندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن...
7. آیا حضور «بیدل» تناقض «خودبینی» را شکل نمیدهد؟
7-1. نگاه اول: در سنت عرفانی قبل از بیدل، «حق» دانستن «خود»ها را مشاهده کردهایم؛ همچنان که منصور «انا الحق» سر میزد. به نظر میرسد بیدل از این فراتر رفته و «حق» را «خود» میداند و «بیدل» خطابش میکند.
7-2. نگاه دوم: التفات اصطلاحی در علم معانی است و آن «چنان است که از مخاطبه به مغایبه رفته آید یا از مغایبه به مخاطبه» (لغتنامۀ دهخدا). با توجه به این مفهوم، بیدل یک بازی زبانی را به بهترین نحو ممکن اجرا کرده است و التفاتش از «بیدل» غایب/حاضر به «تو»ی حاضر/غایب در کنار واژۀ «التفات» حق مطلب «نیستی» را ادا کرده است. به بیت زیر دقت کنید:
سایه افسردهام لیک التفات نیستی
آفتابم میکند گر بی نقابم می کند
مکانی که سایه است، اما با گذر زمان و تغییر زاویۀ تابش خورشید، آفتاب میشود. این تغییر زاویه، و از سایه (غایب) به آفتاب (مخاطب) رسیدن را «التفات نیستی» مینامد.
7-3. نگاه سوم: اشارۀ 6، قسمت 1 (6-1)
8- در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی: همچنان ایهام «من» و «تو» پابرجاست و این ابهام که معلوم نیست کی با کی میرود اوج هنر ایهام در یک شعر است.
[ادامه در پست بعد]
❤2👍1🔥1👏1
[ادامۀ پست قبل]
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شواهد
به سعی خود نظر کردن دلیل دوری است اینجا
شمار گام هر جا جمع شد فرسنگ میگردد
و
وهمِ دوری چقَدَر سحرطراز است که من
همعنان تو به ذوق خبرت میگردم
و
رفتهام از خویشتن چندانکه میآیم هنوز
بیخودی از ماضیام توفان استقبال ریخت
و
من و تاب وصال و طاقت دوری؟ چه حرف است این
اسیری را که عشقت خواند بیدل دل کجا دارد؟
دوری، فسون وهم است اما چه میتوان کرد
رویی به خاطر آمد، ما را زیاد ما برد
و
ز گل مپرس که بو در کجا وطن دارد
نیافت مسکن ما هم سراغ مسکن ما
و
با خیالت غربتم صد ناز دارد بر وطن
جان فدای بیکسیها کز توام تنها نکرد
و
محملکش این قافله نیرنگ حواس است
در خانه روانیم به هم همسفری چند
و
از ره و منزل تحقیق اگر دوری نیست
جستن خانه خورشید بهجز کوری نیست
و
دوریام زآن آستان دیوانه کرد اما چه سود
آنقدر خاکی که افشانم به سر صحرا نداشت
و
درین حرمانسرا قربی به این دوری نمیباشد
منی در پرده میکردم تصور، او نمایان شد
و
عرفان ز فهم دوریست، ادراک بیحضوریست
جهدی که در خیالت این علم و فن نماند
و
دلیل دوری است اینها که در یاد است معبودش
خیالاندود هستی نقش موهومی که من دارم
و
دوریِ مقصد به این نیرنگ هم میبوده است
کز خیال پر به خود هم اشتباهی میکنم
و
جرأتهوسِ طاقت دوری نتوان بود
زخم است همه گر مژهواریست جدایی
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤2👍2👏1