خمید پیکرم از انتظار و جان به لب آمد
قدح به یاد توکج کردهام بیا که نریزد
.
.
.
قدح به یاد توکج کردهام بیا که نریزد
.
.
.
❤🔥2👍2🥰1
جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
ای هستی تو ننگِ عدم، تا به کجا هیچ...
منزل عدم و جاده نفس، ما همه رهوار
رنج عبثی میکشد این قافله با هیچ
.
.
.
ای هستی تو ننگِ عدم، تا به کجا هیچ...
منزل عدم و جاده نفس، ما همه رهوار
رنج عبثی میکشد این قافله با هیچ
.
.
.
❤2
جلوهمشتاقم بهشت و دوزخم منظور نیست
میروم از خویش در هر جا که میخوانی مرا
.
.
.
میروم از خویش در هر جا که میخوانی مرا
.
.
.
❤1👍1🔥1
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما
چه قیامتی که نمیرسی ز کنار ما بهکنار ما
.
.
.
چه قیامتی که نمیرسی ز کنار ما بهکنار ما
.
.
.
👍4🔥2
خدا کار بنای دل به ایمان ختم گرداند
خیال چشم او امشب فرنگآغازیای دارد
.
.
.
خیال چشم او امشب فرنگآغازیای دارد
.
.
.
❤1
زبان به حرف گشودی، چه بود آهنگت؟
دو لب، دمی که رساندی به هم، چه فهمیدی....
بلند و پست تو چون شمع، دودی و داغیست
به سر چه دیدی و زیر قدم چه فهمیدی؟...
بهغیر وهم که در درسگاه فطرت نیست
مَنَت به هیچ قسم میدهم، چه فهمیدی؟...
.
.
.
دو لب، دمی که رساندی به هم، چه فهمیدی....
بلند و پست تو چون شمع، دودی و داغیست
به سر چه دیدی و زیر قدم چه فهمیدی؟...
بهغیر وهم که در درسگاه فطرت نیست
مَنَت به هیچ قسم میدهم، چه فهمیدی؟...
.
.
.
❤1
خواهی بر آسمان تاز، خواهی به خاک پرداز
ای گَردِ هرزهپرواز! واماندگی، پناه است...
با آفتاب تابان این سایهها چه سازند؟!
جرمِ فنای ما را آن جلوه عذرخواه است
تا زندگیست زین بزم، چون شمع بایدت رفت
ای مردۀ اقامت! منزل کجاست؟ راه است...
.
.
.
ای گَردِ هرزهپرواز! واماندگی، پناه است...
با آفتاب تابان این سایهها چه سازند؟!
جرمِ فنای ما را آن جلوه عذرخواه است
تا زندگیست زین بزم، چون شمع بایدت رفت
ای مردۀ اقامت! منزل کجاست؟ راه است...
.
.
.
❤2
مباش ای مژدۀ وصل از علاج گریهام غافل
هنوز این شعلهخو دیوانه میارزد به ارشادی
.
.
.
هنوز این شعلهخو دیوانه میارزد به ارشادی
.
.
.
❤1👍1
ندانم از دلِ تنگِ که جسته است امشب
که غنچهها به قفس کردهاند بوی تو را
.
.
.
که غنچهها به قفس کردهاند بوی تو را
.
.
.
❤1👍1
[1]
فکر زلفت سینهچاکان را ز بس پیچیده است
میتوان از قالب این قوم خشت شانه ریخت
زلف نه، زهی کمند! زلف نه، زهی فتراک! زلف نه، وه چه شلاق! و دل، چاک بر چاک بر چاک. بگیر و ببند و بزن.
عجبا، لطیفهای که دلخوش آیینهداری جمال رویت بود، شانه شانه، چاکهای زخمخوردۀ جلال گیسویت شد که سرشت عشق، تپیدن خارخار زخم است، بر چاکچاکِ دل.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
فکر زلفت سینهچاکان را ز بس پیچیده است
میتوان از قالب این قوم خشت شانه ریخت
زلف نه، زهی کمند! زلف نه، زهی فتراک! زلف نه، وه چه شلاق! و دل، چاک بر چاک بر چاک. بگیر و ببند و بزن.
عجبا، لطیفهای که دلخوش آیینهداری جمال رویت بود، شانه شانه، چاکهای زخمخوردۀ جلال گیسویت شد که سرشت عشق، تپیدن خارخار زخم است، بر چاکچاکِ دل.
کو دلی کز شوخی حسنت گریبانچاک نیست
یکسر این آیینهها در جلوهگاهت شانهاند
و
سرا پا خارخارم، سینهچاک طرۀ یارم
به جسمم استخوان تا صبح گردد شانه میسازم
و
دل خسته آنگاه سودای زلفت
بنالم به ناسوری زخم شانه
و
به حیرت آینه پرداختند روی تو را
زدند شانه ز دلهای چاک موی تو را
و
سرشکم نسخۀ دیوانۀ کیست
جگر آیینهدار شانۀ کیست
و
ای زلف یار تا کی با شانه همزبانی
ما نیز سینهچاکیم رحمی به حال ما هم
و
هزار زخم نمایان به سینه میدزدد
دلی که شانهکش زلف شاهد راز است
و
عاقبت در زلف خوبان جای آرایش نماند
تخته گردید از هجوم دل دکان شانهها
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1
[2]
خاکِ صحرا موجِ مِی شد از تپیدنهای دل
چشمِ مستت خونِ این بسمل عجب مستانه ریخت
خانۀ مستی خراب که تنها نشئۀ بالنده، ذوق شهادت است. در ساغرت چه ریختهای که از گلوی بسملت می میریزد؟ و با دل چه کردهای که رهاییاش غلتیدن در خاک و خون است و اسارتش پرواز آن سوی قفس.
بگو بگو چگونه مینوشی؟ بگو بگو چگونه میریزی؟ بگو بگو که عالم خرابات است؛ خرابات، دیدنی.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
خاکِ صحرا موجِ مِی شد از تپیدنهای دل
چشمِ مستت خونِ این بسمل عجب مستانه ریخت
خانۀ مستی خراب که تنها نشئۀ بالنده، ذوق شهادت است. در ساغرت چه ریختهای که از گلوی بسملت می میریزد؟ و با دل چه کردهای که رهاییاش غلتیدن در خاک و خون است و اسارتش پرواز آن سوی قفس.
بگو بگو چگونه مینوشی؟ بگو بگو چگونه میریزی؟ بگو بگو که عالم خرابات است؛ خرابات، دیدنی.
ادبگاه وفا آنگه پرافشانی؟ چه ننگ است این!
تپیدن خاکبرسر کرد آخر بسمل ما را
و
عالم از خاکستر ما موج ساغر میزند
چشم مخمورِ که ما را اینقدر مستانه سوخت
و
بسملِ ما بسکه از ذوقِ شهادت میتپد
تیغ قاتل میشمارد فرصت تکبیر را
و
هر که را دیدم چو مژگان بال بسمل میزند
عالمی را کشت چشمت، خانه مستی خراب
و
از تپیدنهای دل عمری ست میآید به گوش
کای حریفان آشیانِ راحتِ بسمل کجاست
و
غیر بسمل همهکس جُست و ندادند سراغ
آشیانی که به افشاندن پر نزدیک است
و
بر تپیدنهای دل هم دیدهای واکردنیست
رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنیست
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1
[3]
چون گردباد، فاختههای ریاض انس
هرچند میپرند به گردون مطوقاند
فاخته یا قمری نام پرندهای است به رنگ خاکستری، با طوقی بر گردن و آوازی شبیه کوکو.
در شعر بیدل هر یک از این ویژگیها تداعیگر مفهوم و تصویر خاصی است. رنگ خاکستریاش از آن / او، عاشقی سوخته ساخته است که در زیر تودۀ خاکسترش هنوز هم ناله و نوایی دارد:
کم نشد شور طلب از کف خاکستر ما
وصلجویانِ فنا همقفس فاختهاند
طوق گردنش، طوق وفادارای و دلدادگی است:
فارغ از طوق وفا نتوان زیست
گردن فاختهای میخواهم
و به واسطۀ آوازش به طالبی میمانند که مجنونوار، پیوسته در طلب یار است:
همه رفتند ازین باغ و طلب در کار است
آنچه از فاختهها ماند همین کوکو ماند
«ریاض» به معنی باغ و «انس» به معنی الفت و مصاحبت و دوستی و آرام یافتن به کسی یا چیزی است.
«ریاض انس» در نگاه اول اضافۀ تشبیهی است: انس مانند باغی است که فاختههایی در آن میزیند. اما با کمی تعمق میتوان در سایۀ تشخیص، «انس» را مالک «ریاض» دانست تا «مطوقاند» را، در مصرع دوم، پررنگتر کرد؛ بههرحال در تشبیهی یا مِلکی دانستنش ایهام است.
«مطوق»، به معنی طوقدار، در رابطه با فاخته اشاره به طوق گردن یا گردنبند آنهاست؛ در رابطه با عاشق/ عارف و گردباد اشاره به مقید و پابند بودنشان است چرا که یکی از معانی طوق، حلقهای آهنی متصل به زنجیر است که بر گردن اسیران مینهادند.
القصه، فاخته هرچقدر به بالا بپرد باز مطوق است، گردباد هرچقدر اوج بگیرد پایش در زمین است و عاشق/ عارف هرچقدر از مصاحبت و همنشینی با معشوق/ یار فاصله بگیرد باز دل و خاطر در گرو وی دارد.
☆ فاخته را استعاره از عاشق بدانیم یا دل؟!
بیدل دهلوی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چون گردباد، فاختههای ریاض انس
هرچند میپرند به گردون مطوقاند
فاخته یا قمری نام پرندهای است به رنگ خاکستری، با طوقی بر گردن و آوازی شبیه کوکو.
در شعر بیدل هر یک از این ویژگیها تداعیگر مفهوم و تصویر خاصی است. رنگ خاکستریاش از آن / او، عاشقی سوخته ساخته است که در زیر تودۀ خاکسترش هنوز هم ناله و نوایی دارد:
کم نشد شور طلب از کف خاکستر ما
وصلجویانِ فنا همقفس فاختهاند
طوق گردنش، طوق وفادارای و دلدادگی است:
فارغ از طوق وفا نتوان زیست
گردن فاختهای میخواهم
و به واسطۀ آوازش به طالبی میمانند که مجنونوار، پیوسته در طلب یار است:
همه رفتند ازین باغ و طلب در کار است
آنچه از فاختهها ماند همین کوکو ماند
«ریاض» به معنی باغ و «انس» به معنی الفت و مصاحبت و دوستی و آرام یافتن به کسی یا چیزی است.
«ریاض انس» در نگاه اول اضافۀ تشبیهی است: انس مانند باغی است که فاختههایی در آن میزیند. اما با کمی تعمق میتوان در سایۀ تشخیص، «انس» را مالک «ریاض» دانست تا «مطوقاند» را، در مصرع دوم، پررنگتر کرد؛ بههرحال در تشبیهی یا مِلکی دانستنش ایهام است.
«مطوق»، به معنی طوقدار، در رابطه با فاخته اشاره به طوق گردن یا گردنبند آنهاست؛ در رابطه با عاشق/ عارف و گردباد اشاره به مقید و پابند بودنشان است چرا که یکی از معانی طوق، حلقهای آهنی متصل به زنجیر است که بر گردن اسیران مینهادند.
القصه، فاخته هرچقدر به بالا بپرد باز مطوق است، گردباد هرچقدر اوج بگیرد پایش در زمین است و عاشق/ عارف هرچقدر از مصاحبت و همنشینی با معشوق/ یار فاصله بگیرد باز دل و خاطر در گرو وی دارد.
☆ فاخته را استعاره از عاشق بدانیم یا دل؟!
به طبع کارگه عشق آتش افتاده است
کسی چه آب زند آشیان فاخته را
و
کم نشد شور طلب از کف خاکستر ما
وصل جویان فنا همقفس فاختهاند
یا رب نرمد ناله ز خاکستر عشاق
در خاک هم این سوختگان فاخته باشند
و
خاکسترم امروز تسلیگر دود است
پروانۀ بیتابِ همین فاخته بودم
و
هرجا به یاد سرو تو اندیشه وا رسید
از دل صدای کوکوی قمری به ما رسید
و
وفا در وصل هم آسودن عاشق نمیخواهد
بیا تا گرد شوق قمری و کوکوی او گردم
و
گرفتار وفا ننگ رهایی برنمیدارد
همه گر ناله گردم برنمیآیم ز زنجیرت
بیدل دهلوی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1
ز اختیار درین بزم دم مزن بیدل
جهان، جهان نیاز است، جای ناز تو نیست
بیدل دهلوی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
جهان، جهان نیاز است، جای ناز تو نیست
بیدل دهلوی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
😭4❤1
[4]
گر غبار خاطر شمعی نباشد در نظر
میتوان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت
تأویل:
پروانۀ سوختۀ تو خاکستر شد و در خاکسترش هنوز حرارتی است و حاشا که عشق خاموش شود یا سرد گردد، حاشا. پروانه سوخت و خاکستر کاذبش خورشیدی نهفته در سینه دارد. خورشیدی که به دستِ تا ابد ردِ عشق برنخواهد آمد تا تو آزرده نشوی، که شب جولانگاه تو است ای آتش صادق، ای شمع عشقپیشه!
اشارات:
1- غبار به معنی رنجش و آزردگی است؛ غبار خاطر شمع: ملالت و رنجیدن شمع، آزردهخاطر شدن شمع
2- در شعر بیدل منظور از غبار/خاکستر/نفس صبح، صبح کاذب یا همان تابش نور خورشید بر غبار و ذرات معلق در هوا است.
3-صبح از خاکستر ریختن ایهام دارد: الف) صبح به بنایی تشبیه شده است که میتوان نقشه و طرح آن را با خاکستر روی زمین کشید. ب) اشاره به گرتهبرداری دارد، که برای گرتهبرداشتن از تصویر اصلی از خاکستر استفاده میکردند.
4- خاکستر پروانه به علت کف خاکستریِ رویی و حرارت درونی به صبح تشبیه شده است.
5- با آمدن صبح عمر شمع تمام میشود، علت رنجش خاطر شمع از صبح ریختن همین امر است.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
گر غبار خاطر شمعی نباشد در نظر
میتوان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت
تأویل:
پروانۀ سوختۀ تو خاکستر شد و در خاکسترش هنوز حرارتی است و حاشا که عشق خاموش شود یا سرد گردد، حاشا. پروانه سوخت و خاکستر کاذبش خورشیدی نهفته در سینه دارد. خورشیدی که به دستِ تا ابد ردِ عشق برنخواهد آمد تا تو آزرده نشوی، که شب جولانگاه تو است ای آتش صادق، ای شمع عشقپیشه!
اشارات:
1- غبار به معنی رنجش و آزردگی است؛ غبار خاطر شمع: ملالت و رنجیدن شمع، آزردهخاطر شدن شمع
2- در شعر بیدل منظور از غبار/خاکستر/نفس صبح، صبح کاذب یا همان تابش نور خورشید بر غبار و ذرات معلق در هوا است.
3-صبح از خاکستر ریختن ایهام دارد: الف) صبح به بنایی تشبیه شده است که میتوان نقشه و طرح آن را با خاکستر روی زمین کشید. ب) اشاره به گرتهبرداری دارد، که برای گرتهبرداشتن از تصویر اصلی از خاکستر استفاده میکردند.
4- خاکستر پروانه به علت کف خاکستریِ رویی و حرارت درونی به صبح تشبیه شده است.
5- با آمدن صبح عمر شمع تمام میشود، علت رنجش خاطر شمع از صبح ریختن همین امر است.
شواهد:
شب چو شمعم وعده دیدار در آتش نشاند
تا سحر آیینه از خاکسترم گل کرد و ریخت
و
چون نفس عشقم به برق بینشانی پاک سوخت
صبح بودم گر همه خاکستری میداشتم
و
کف خاکستر پروانۀ ما این نظر دارد
که برق شمع اگر این است خواهد سوخت محفل هم
و
عالم همه در پرتو یک شمع نهانست
این سرمه ز خاکستر پروانه طلب کن
و
سوخت پروانهام از خجلت آن شمع که دوش
میزد آتش به خود و خاطر محفل میداشت
و
تا فروغ شعله خورشید حسنی دیدهام
صبح اگر بالد به چشم من کف خاکسترست
و
از گداز پیکرم تعمیر امکان کردهاند
آسمان دودیست از خاکستر تابان صبح
و
که میخواهد تسلّی از غبار وحشتآلودم
که چون صبح این کف خاکستر آتش زیر پا دارد
و
به دوش شعله چندین دود بست امّید خاکستر
به صبحی تا رسم مزدور صد شبگیر گردیدم
و
از گداز پیکرم تعمیر امکان کردهاند
آسمان دودیست از خاکستر تابان صبح
و
ناکجا روشن شود کیفیت اسرار عشق
میکشد مکتوب خاکستر پر پروانهات
و
هیچکس سر برنیاورد از گریبان عدم
شمع این پروانه از خاکستر خود روشن است
و
در دماغ هر دو عالم سوختن پر میزند
شمع این ویرانهها خاکستر پروانه است
و
هرچه از چشم بتان افتد غبار عاشق ست
اشک گرم شمع جز خاکستر پروانه نیست
و
بیدل من و بزمی که ز یکتایی الفت
خاکستر پروانه بود باد چراغش
و
چراغی را که پیش از صبحدم بردند ازین محفل
سراغش باید از خاکستر پروانه پرسیدن
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3❤1
[5]
مطلع:
عمرِ سبکعنان کجاست از نظرم تو میروی
دامن خود گرفتهام مینگرم تو میروی
تأویل:
شرحهشرحههایِ من! میروی و این متداومِ مکرر، کمت نخواهد کرد که پسِ گذار هر موج، موجیست دیگر و پسِ هر نفس، نفسی دیگر و پسِ تو، باز تو و پسِ تو، باز تو و پسِ تو، باز تو! گویی نسبتیست موج را با دریا، نفس را با عمر و تو را با من. هیهات! چه تفاوت، به لابه و التماس چنگ زنیمش یا به تدبیر و احتیاط برچینیمش که تو از دامن ما، پس از خودت، که تو از دامن ما پیش از خودت خواهی رفت. هیهات! هیهات!
اشارات:
1- سبکعنان به معنی سریع و چالاک است.
2- با توجه به بیت دوم، (موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر / گر گهرم تو ساکنی ور گذرم تو میروی) عمر میتواند استعاره از موج دریا باشد، این استعاره مفهوم تازهای از این بیت را رمزگشایی میکند.
3- همچنین «عمر سبکعنان» که به صورت مکرر در حال رفتن است، میتواند تعبیری از نَفَس باشد.
4- «از نظرم تو میروی» ایهام دارد: الف) تو از پیش چشمم میروی. ب) به عقیدۀ من تو هستی که داری میروی.
5- «دامن گرفتن» ایهام دارد: الف) «چنگ زدن به دامن کسی» به معنی: مانع رفتن کسی شدن. متوسل شدن و دادخواهی کردن. ب) دامن را میان پا یا به دست گرفتن و برچیدن که به معنی احتیاط کردن و مراقبت کردن است.
6- در معنی ایهامیِ استعارۀ «عمر» به «موج»، «خود» به دریایی برمیگردد که هرچقدر دامنش را جمع میکند نمیتواند مانع از رفتن موجهایش شود.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
مطلع:
عمرِ سبکعنان کجاست از نظرم تو میروی
دامن خود گرفتهام مینگرم تو میروی
تأویل:
شرحهشرحههایِ من! میروی و این متداومِ مکرر، کمت نخواهد کرد که پسِ گذار هر موج، موجیست دیگر و پسِ هر نفس، نفسی دیگر و پسِ تو، باز تو و پسِ تو، باز تو و پسِ تو، باز تو! گویی نسبتیست موج را با دریا، نفس را با عمر و تو را با من. هیهات! چه تفاوت، به لابه و التماس چنگ زنیمش یا به تدبیر و احتیاط برچینیمش که تو از دامن ما، پس از خودت، که تو از دامن ما پیش از خودت خواهی رفت. هیهات! هیهات!
اشارات:
1- سبکعنان به معنی سریع و چالاک است.
2- با توجه به بیت دوم، (موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر / گر گهرم تو ساکنی ور گذرم تو میروی) عمر میتواند استعاره از موج دریا باشد، این استعاره مفهوم تازهای از این بیت را رمزگشایی میکند.
3- همچنین «عمر سبکعنان» که به صورت مکرر در حال رفتن است، میتواند تعبیری از نَفَس باشد.
4- «از نظرم تو میروی» ایهام دارد: الف) تو از پیش چشمم میروی. ب) به عقیدۀ من تو هستی که داری میروی.
5- «دامن گرفتن» ایهام دارد: الف) «چنگ زدن به دامن کسی» به معنی: مانع رفتن کسی شدن. متوسل شدن و دادخواهی کردن. ب) دامن را میان پا یا به دست گرفتن و برچیدن که به معنی احتیاط کردن و مراقبت کردن است.
6- در معنی ایهامیِ استعارۀ «عمر» به «موج»، «خود» به دریایی برمیگردد که هرچقدر دامنش را جمع میکند نمیتواند مانع از رفتن موجهایش شود.
شواهد:
بیدل ز نفسها روش عمر عیان است
نقش قدم از موج بود آب روان را
و
کاروان عمر بیدل از نفس دارد سراغ
جنبش موج است گَردِ رفتنِ سیلابها
و
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
وحشتِ موج، تماشایِ خرامِ دریاست
و
سراغ عمر ز گَردِ رمِ نفس کردیم
محیط بود تحیرعنانِ رفتنِ موج
و
سراغ عمر ز گرد رم نفس کردیم
محیط بود تحیرعنان رفتن موج
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👏2❤1
[6]
بیت دوم:
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر
گر گهرم تو ساکنی ور گذرم تو میروی
تأویل:
با سکوت نعره برآوردم که آری... آری! موجیست از نقاب حیرت، که موج، خود نقاب حیرت است و گریستم که بازی کدام است؟ تحیّرِ گهر یا طلب بحر؟ و راستی را، راستی در پسِ کدام نقاب در جلوه است؟
بنشین بر کران تا میانه در بهت بایستد و پرده از گهرشدن برگیر که در مقامی که تویی کران کدام و میانه کدام است؟ برخیز و بخرام که موجهای گهر در جستوجویت، نقاب تحیر را برکنند که دریا میل کاویدن توست. بنشین و برخیز که تفاوت دریا و گوهر این است.
اشارات:
1- «موج، نقابِ حیرت است» و «موجِ نقابِ حیرت است»؛ هر دو خوانش صحیح است.
الف) موج، بر رخ اعتبار بحر، نقابِ حیرت است.
ب) بر رخِ اعتبار بحر، موجی از نقاب حیرت وجود دارد. (یا یک موج نقاب حیرت وجود دارد.)
2- اعتبار بحر ایهام دارد:
الف) ارزش و اعتبار دریا
ب) «اعتبار بحر» تعبیری از گوهر است که به سبب ارزش بالای آن «اعتبار بحر» نامیده شده است. یکی از وجوه هنر بیدل را در این دست ترکیبها میتوان یافت. مثلاً شمع را به دلیل داشتن گل داغ، «بهار سوختگیها» مینامد. (بیا که هست هنوز از شرار شعلۀ عمرم / نفسشماری صبحِ بهار سوختگیها)
3- نقاب حیرت ایهام دارد:
الف) نقابی که حیرت را میپوشاند. این معنی با دریا (گذر در مصرع دوم) ارتباط دارد
ب) نقابی که از حیرت ساخته شده است. این معنی با گهر در ارتباط است که همواره در شعر بیدل به علت سکون موجهایش نماد تحیر و بهت است.
4- «گذرم» ایهام دارد:
الف: مضارع اخباری؛ میگذرم.
ب: اگر من «گذر» هستم. در این خوانش «گذر» تعبیری از موج (یا دریا) است که در تقابل با گهر قرار گرفته است.
5- به تناسب «موج و بحر و گذر»، همچنین «نقاب و رخ»، نیز «موج و حیرت و گهر»، و تضاد «گهر و گذر»، همچنین تضاد «ساکنی و میروی» توجه کنید.
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت دوم:
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر
گر گهرم تو ساکنی ور گذرم تو میروی
تأویل:
با سکوت نعره برآوردم که آری... آری! موجیست از نقاب حیرت، که موج، خود نقاب حیرت است و گریستم که بازی کدام است؟ تحیّرِ گهر یا طلب بحر؟ و راستی را، راستی در پسِ کدام نقاب در جلوه است؟
بنشین بر کران تا میانه در بهت بایستد و پرده از گهرشدن برگیر که در مقامی که تویی کران کدام و میانه کدام است؟ برخیز و بخرام که موجهای گهر در جستوجویت، نقاب تحیر را برکنند که دریا میل کاویدن توست. بنشین و برخیز که تفاوت دریا و گوهر این است.
اشارات:
1- «موج، نقابِ حیرت است» و «موجِ نقابِ حیرت است»؛ هر دو خوانش صحیح است.
الف) موج، بر رخ اعتبار بحر، نقابِ حیرت است.
ب) بر رخِ اعتبار بحر، موجی از نقاب حیرت وجود دارد. (یا یک موج نقاب حیرت وجود دارد.)
2- اعتبار بحر ایهام دارد:
الف) ارزش و اعتبار دریا
ب) «اعتبار بحر» تعبیری از گوهر است که به سبب ارزش بالای آن «اعتبار بحر» نامیده شده است. یکی از وجوه هنر بیدل را در این دست ترکیبها میتوان یافت. مثلاً شمع را به دلیل داشتن گل داغ، «بهار سوختگیها» مینامد. (بیا که هست هنوز از شرار شعلۀ عمرم / نفسشماری صبحِ بهار سوختگیها)
3- نقاب حیرت ایهام دارد:
الف) نقابی که حیرت را میپوشاند. این معنی با دریا (گذر در مصرع دوم) ارتباط دارد
ب) نقابی که از حیرت ساخته شده است. این معنی با گهر در ارتباط است که همواره در شعر بیدل به علت سکون موجهایش نماد تحیر و بهت است.
4- «گذرم» ایهام دارد:
الف: مضارع اخباری؛ میگذرم.
ب: اگر من «گذر» هستم. در این خوانش «گذر» تعبیری از موج (یا دریا) است که در تقابل با گهر قرار گرفته است.
5- به تناسب «موج و بحر و گذر»، همچنین «نقاب و رخ»، نیز «موج و حیرت و گهر»، و تضاد «گهر و گذر»، همچنین تضاد «ساکنی و میروی» توجه کنید.
شواهد:
از ادبپروردههای حسرت لعل توام
نالهام چون موج گوهر نیست جز زیر نقاب
و
گریه پر رسواست کو بند نقاب حیرتی
تا کنم سودای چشم تر به چشم آینه
و
در موج حیرتی چو گهر غوطه خوردهام
محو است امتیاز کران و میانهام
و
گر به این افسردگی جوشد جنون اعتبار
بحر را موج گهر زنجیر پا خواهد شدن
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3👏2
[7]
بیت سوم:
غنچهکمین نشستهام دامن بویگل بهکف
جیب تأمل از هوس گر بدرم تو میروی
تأویل:
همبند که تو باشی، عشرت مفتِ قفس و جهان ارزانی آزادی. سر در گریبان، سر بر زانو با لبانی دوخته، آنچنان غنچهام که بویی از خیالت درز نخواهد کرد. غنچه، بیهوا غنچه، با هوی غنچه، عضوعضوم غنچه؛ آنقدر که از قفسهامان، صلح و از صلحمان، قفسها میبارد. من از تو سر بر نخواهم داشت. من از تو لب وا نخواهم کرد که عشق میانبری است از آغاز بهار به ابتدای دی.
اشارات:
1- غنچهکمین:
الف: در کمین نشستن: نشستن در جای پنهان به انتظار دشمن و یا شکار. در این صورت غنچهکمین یعنی کمینی بهسان غنچه؛ مانند غنچه در کمین نشستهام.
ب) کمین مجازاً به معنی کمینگاه است (فلانی در کمین است)، با این حساب غنچهکمین به معنی کمینگاه غنچه است (تشبیه) و چقدر شاعرانهتر میشود با این برداشت که من در کمینگاه غنچه نشستهام و دامن بوی گل را به کف گرفتهام. در این صورت جیب تأمل در مصرع دوم تعبیری از غنچه است. ضمن حفظ معنای ایهامی. از طرفی کمینگاه غنچه خود استعارهای از دنیا/هستی/آسمان یا حتی دل و... غیره است و دریدن جیب تأمل، ذهن را سمت «هفت آسمان را بردرم» میکشاند.
2- دامن بوی گل به کف: غنچه اگر بشکفد عطرش پخش میشود. اگر شاعرانهتر نگاه کنیم عطرش «میرود»، و «دامن گرفتن» به معنی مانع از رفتن کسی است.
3- غنچه وقتی میشکفد گل میشود. غنچۀ نشکفته دامن بوی کدام گل را به دست گرفته است؟ خود یا دیگری (تو).
4- استعارۀ گل از معشوق در سایۀ شبکۀ معنایی غنچه، بو و گل، تأملبرانگیز است.
5- به رابطۀ «هوس» با «شکفتن غنچه و تبدیلشدن به گل» همچنین با «دریدن جیب تأمل و رفتن تو» دقت کنید.
6- تأمل: نیک نگریستن در چیزی. نگاه کردن. اندیشه کردن. در اینجا به معنی «خیال» و «حیرت» و «نیستی» است؟
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت سوم:
غنچهکمین نشستهام دامن بویگل بهکف
جیب تأمل از هوس گر بدرم تو میروی
تأویل:
همبند که تو باشی، عشرت مفتِ قفس و جهان ارزانی آزادی. سر در گریبان، سر بر زانو با لبانی دوخته، آنچنان غنچهام که بویی از خیالت درز نخواهد کرد. غنچه، بیهوا غنچه، با هوی غنچه، عضوعضوم غنچه؛ آنقدر که از قفسهامان، صلح و از صلحمان، قفسها میبارد. من از تو سر بر نخواهم داشت. من از تو لب وا نخواهم کرد که عشق میانبری است از آغاز بهار به ابتدای دی.
اشارات:
1- غنچهکمین:
الف: در کمین نشستن: نشستن در جای پنهان به انتظار دشمن و یا شکار. در این صورت غنچهکمین یعنی کمینی بهسان غنچه؛ مانند غنچه در کمین نشستهام.
ب) کمین مجازاً به معنی کمینگاه است (فلانی در کمین است)، با این حساب غنچهکمین به معنی کمینگاه غنچه است (تشبیه) و چقدر شاعرانهتر میشود با این برداشت که من در کمینگاه غنچه نشستهام و دامن بوی گل را به کف گرفتهام. در این صورت جیب تأمل در مصرع دوم تعبیری از غنچه است. ضمن حفظ معنای ایهامی. از طرفی کمینگاه غنچه خود استعارهای از دنیا/هستی/آسمان یا حتی دل و... غیره است و دریدن جیب تأمل، ذهن را سمت «هفت آسمان را بردرم» میکشاند.
2- دامن بوی گل به کف: غنچه اگر بشکفد عطرش پخش میشود. اگر شاعرانهتر نگاه کنیم عطرش «میرود»، و «دامن گرفتن» به معنی مانع از رفتن کسی است.
3- غنچه وقتی میشکفد گل میشود. غنچۀ نشکفته دامن بوی کدام گل را به دست گرفته است؟ خود یا دیگری (تو).
4- استعارۀ گل از معشوق در سایۀ شبکۀ معنایی غنچه، بو و گل، تأملبرانگیز است.
5- به رابطۀ «هوس» با «شکفتن غنچه و تبدیلشدن به گل» همچنین با «دریدن جیب تأمل و رفتن تو» دقت کنید.
6- تأمل: نیک نگریستن در چیزی. نگاه کردن. اندیشه کردن. در اینجا به معنی «خیال» و «حیرت» و «نیستی» است؟
شواهد:
ندانم از دل تنگ که جسته است امشب
که غنچهها به قفس کردهاند بوی تو را
و
بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست
تا سر بهجاست بوی خیال تو مغز ماست
و
در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا
غنچه شو دامن آرام به چنگ است اینجا
و
از نفس بر خویش میلرزد بنای غنچهام
نیست غیر از لبگشودن سیل ویرانی مرا
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤2👏2👍1
[8]
بیت چهارم
بر در جود کبریا نیست ترانۀ گدا
نام کریم بر زبان مست کرم تو میروی
تأویل
کریما! کریما! کریم!
ترانهایست بر دوش غبار، با تکرار مکرر نامت، که نیاز و طرب، مستغنیاند از هجاهای غیر از تو. سؤالی نیست، که برکتت امتداد مستی، پیش از خمار است و نشئۀ کرم پیش از نیاز. آمدۀ درگاه تو مست میرود، مست.
اشارات
1- ترانۀ گدا: ترانه / نعمه / سرودی که گدایان برای اعلام حضور و سوال میخوانند.
2- نیست ترانۀ گدا: نیازی به درخواست کردن نیست.
3- مست کرم: سرخوش از کرم و بخشش او
4- نام کریم بر زبان مست کرم تو میروی: همین که نام «کریم» را بر زبان بیاوری از کرم و بخشش او بهرهمند و سرخوش میشوی و میروی.
5- به نظر میرسد «تو» در این بیت با «تو» در ابیاتی که تاکنون خواندیم متفاوت است و جنبۀ عام دارد.
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت چهارم
بر در جود کبریا نیست ترانۀ گدا
نام کریم بر زبان مست کرم تو میروی
تأویل
کریما! کریما! کریم!
ترانهایست بر دوش غبار، با تکرار مکرر نامت، که نیاز و طرب، مستغنیاند از هجاهای غیر از تو. سؤالی نیست، که برکتت امتداد مستی، پیش از خمار است و نشئۀ کرم پیش از نیاز. آمدۀ درگاه تو مست میرود، مست.
اشارات
1- ترانۀ گدا: ترانه / نعمه / سرودی که گدایان برای اعلام حضور و سوال میخوانند.
2- نیست ترانۀ گدا: نیازی به درخواست کردن نیست.
3- مست کرم: سرخوش از کرم و بخشش او
4- نام کریم بر زبان مست کرم تو میروی: همین که نام «کریم» را بر زبان بیاوری از کرم و بخشش او بهرهمند و سرخوش میشوی و میروی.
5- به نظر میرسد «تو» در این بیت با «تو» در ابیاتی که تاکنون خواندیم متفاوت است و جنبۀ عام دارد.
شواهد
حرفی به جز کریم ندارد زبان من
سلطان کشور طربم تا گدا شدم
و
گدای خامشم اما به هر دری که رسم
کریم میشنود حرف بیسوالی من
و
در جود از سوال مستغنی است
ببرید این ترانه یا مبرید
و
مشنو ز ساز گدای من به جز این ترانه نوای من
که غبار بیسر و پای من به رهت نشسته دعا کند
و
غم انتظار سایل به مزاج فصل بار است
لب احتیاج مگشا که کریم در ندارد
و
چه شد زبان تمنّا خموشآهنگست
نگاه نامۀ سایل بس است سوی کریم
و
برهم نزنی سلسله ناز کریمان
محتاجشدن بیکرمی نیست در اینجا
و
تو کریم مطلق و من گدا چه کنی جز این که بخوانیام
در دیگری بنما که من به کجا روم چو برانیام
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤4👏1
[9]
بیت پنجم
خلقِ طلببهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاست دیر و حرم تو میروی
تأویل
بیچاره گلها که وادی به وادی، منزل به منزل، با ساروان باد، بر محمل وهم، با گلبرگهای پرپر تا کعبۀ دور، بهانهگردِ طلباند و تو در حصار غنچههایی؛ در باغچۀ یک روسپیخانه یا سایۀ یک ناقوس و یا آیینهخانۀ یک گلفروشی. آبله، این واماندگیِ عبث، راهی به سوی تو ندارد و تا انتظار از دیده به زمین نچکد دیداری نیست.
اشارات
1- بهانه: برای بهانه معانی مختلفی مثل دستآویز، پوزش، عذر نابجا، علت و سبب، واسطه، بازخواست و حتی حیله ثبت شده است که در شعر بیدل هرکدام از آنها حائز اهمیت است، چرا که شاعر ما حتی دورترین معنی آن (حیله) را نیز در نظر میگیرد:
حیلۀ زندگی نقاب فناست
کاش روشن شود بهانۀ ما
2- طلببهانه:
الف) بهانهطلب، بهانهجو
واماندگی به هر قدم اینجا بهانهجوست
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
ب) بهانۀ طلب را داشتن. خلقی که بهانۀ طلب کردنت را دارند.
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
مقایسه کنید با نفسبهانه:
عشق جنونترانه است، ناله نفسبهانه است
بیلبِ بسته مشکل است، پردۀ رازدوختن
3- خلق طلببهانهات:
الف) خلقی که بهانۀ طلب تو را دارند یا بهانهجوی تو هستند.
ب) خلق تو که بهانهجو هستند یا بهانۀ طلب دارند.
4- محملکش: بَرندۀ محمل. کشندۀ محمل، چیزی معادل رانندۀ امروزی
5- محمل کسی را کشیدن: هدایت کردن و بردن آن کس به جایی
6- محمل وهم:
الف) محملی که محل نشستن وهم است.
ب) محملی موهوم
7- محمل وهم میکشند: دچار وهم شدهاند. همچنین میان محمل و سیر و حرم (کعبه) تناسب است.
8- خودت (در سیر خودت):
الف) خدا / معشوق (همان ضمیر «ت» در خلق طلببهانهات.)
ب) خلق (توی عام)
9- سیر خودت:
الف) سیری که تو میکنی.
ب) سیری که تو در خودت میکنی.
ج) سیری که سایرین برای دیدار تو میکنند.
10- میان دیر و حرم تضاد و تناسبی، توأمان، است.
الف) گاه هر دو، در کنار هم، مجاز از عبادتگاه یا کعبهاند:
این جامۀ رنگی که تو داری به بر اوست
دل شیفتۀ دیر و حرم شد چه توان کرد؟!
یا
خیالِ نامحرمِ گریبان، دواند ما را به صد بیابان
چه سازد آوارۀ درِ دل، که راه دیر و حرم نگیرد
ب) گاه به معنی مسجد و کنیسه (کلیسا) در مقابل هم قرار میگیرند:
گرچه حکمِ یک نفَسْ سازست در دیر و حرم
نالۀ ناقوس با لبّیک نتوان یافت کوک
11- مصرع دوم را میتوان به دو صورت خبری و پرسشی خواند.
الف) تویی که هزار سیر در خودت داری (میتوانی داشته باشی) چرا به دیر و حرم میروی؟
ب) سیر (نمایش) تو بینهایت است؛ تو هم در دیر حضور داری هم در حرم.
12 – نگاهی به «سیر» عرفانی بیندازیم:
سیر بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اللََّه و دیگری سیر فی اللََّه. سیر الی اللََّه نهایت دارد و آن این است که سالک چندان سیر کند که خدا را بشناسد و چون خود را شناخت سیر تمام شود و ابتدای سیر فی اللََّه حاصل شود و سیر فی اللََّه را انتها و غایت نیست... (فرهنگ مصطلحات عرفا)
۱۳. از "خلقِ طلببهانهات" میتوان برداشت دیگری کرد؟
لطفاً شما کاملش کنید.
شواهد
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بیت پنجم
خلقِ طلببهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاست دیر و حرم تو میروی
تأویل
بیچاره گلها که وادی به وادی، منزل به منزل، با ساروان باد، بر محمل وهم، با گلبرگهای پرپر تا کعبۀ دور، بهانهگردِ طلباند و تو در حصار غنچههایی؛ در باغچۀ یک روسپیخانه یا سایۀ یک ناقوس و یا آیینهخانۀ یک گلفروشی. آبله، این واماندگیِ عبث، راهی به سوی تو ندارد و تا انتظار از دیده به زمین نچکد دیداری نیست.
اشارات
1- بهانه: برای بهانه معانی مختلفی مثل دستآویز، پوزش، عذر نابجا، علت و سبب، واسطه، بازخواست و حتی حیله ثبت شده است که در شعر بیدل هرکدام از آنها حائز اهمیت است، چرا که شاعر ما حتی دورترین معنی آن (حیله) را نیز در نظر میگیرد:
حیلۀ زندگی نقاب فناست
کاش روشن شود بهانۀ ما
2- طلببهانه:
الف) بهانهطلب، بهانهجو
واماندگی به هر قدم اینجا بهانهجوست
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
ب) بهانۀ طلب را داشتن. خلقی که بهانۀ طلب کردنت را دارند.
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
مقایسه کنید با نفسبهانه:
عشق جنونترانه است، ناله نفسبهانه است
بیلبِ بسته مشکل است، پردۀ رازدوختن
3- خلق طلببهانهات:
الف) خلقی که بهانۀ طلب تو را دارند یا بهانهجوی تو هستند.
ب) خلق تو که بهانهجو هستند یا بهانۀ طلب دارند.
4- محملکش: بَرندۀ محمل. کشندۀ محمل، چیزی معادل رانندۀ امروزی
5- محمل کسی را کشیدن: هدایت کردن و بردن آن کس به جایی
6- محمل وهم:
الف) محملی که محل نشستن وهم است.
ب) محملی موهوم
7- محمل وهم میکشند: دچار وهم شدهاند. همچنین میان محمل و سیر و حرم (کعبه) تناسب است.
8- خودت (در سیر خودت):
الف) خدا / معشوق (همان ضمیر «ت» در خلق طلببهانهات.)
ب) خلق (توی عام)
9- سیر خودت:
الف) سیری که تو میکنی.
ب) سیری که تو در خودت میکنی.
ج) سیری که سایرین برای دیدار تو میکنند.
10- میان دیر و حرم تضاد و تناسبی، توأمان، است.
الف) گاه هر دو، در کنار هم، مجاز از عبادتگاه یا کعبهاند:
این جامۀ رنگی که تو داری به بر اوست
دل شیفتۀ دیر و حرم شد چه توان کرد؟!
یا
خیالِ نامحرمِ گریبان، دواند ما را به صد بیابان
چه سازد آوارۀ درِ دل، که راه دیر و حرم نگیرد
ب) گاه به معنی مسجد و کنیسه (کلیسا) در مقابل هم قرار میگیرند:
گرچه حکمِ یک نفَسْ سازست در دیر و حرم
نالۀ ناقوس با لبّیک نتوان یافت کوک
11- مصرع دوم را میتوان به دو صورت خبری و پرسشی خواند.
الف) تویی که هزار سیر در خودت داری (میتوانی داشته باشی) چرا به دیر و حرم میروی؟
ب) سیر (نمایش) تو بینهایت است؛ تو هم در دیر حضور داری هم در حرم.
12 – نگاهی به «سیر» عرفانی بیندازیم:
سیر بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اللََّه و دیگری سیر فی اللََّه. سیر الی اللََّه نهایت دارد و آن این است که سالک چندان سیر کند که خدا را بشناسد و چون خود را شناخت سیر تمام شود و ابتدای سیر فی اللََّه حاصل شود و سیر فی اللََّه را انتها و غایت نیست... (فرهنگ مصطلحات عرفا)
۱۳. از "خلقِ طلببهانهات" میتوان برداشت دیگری کرد؟
لطفاً شما کاملش کنید.
شواهد
خلقی به هوای طلب گوهر وصلت
بگسسته چو تار نفس موج عنانها
و
طاقت خلق به جز عذر طلب پیش نَبُرد
پا در این مرحله بیآبله کم میباشد
و
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
خلق آخر در طلبْ واماندگیاظهار شد
و
سعی دیروحرمبهانۀ ما
برد ما را ز آستانۀ ما
و
ما را به هستی و عدمِ وهم چونشرار
فرصت بسیست لیک دماغ بهانه نیست
و
زندگی محملکش وهم دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صدکاروان بانگ درا
و
بهار بسملی داری ز سیر خود مشو غافل
تپیدن گر به حیرت زد گلی دیگر تماشا کن
و
هر دم زدن در اینجا صد کفر و دین مهیاست
دل معبد تماشاست دیر و حرم نباشد
و
مستغنیام ز دیر و حرم کرد بیخودی
برگرد خویش گردش رنگم طواف شد
و
بیدل غم آوارگی دیر و حرم چند
آن راه که دور از بر خویش است بلد گیر
و
گه المِ کفر و دین گه غمِ شکّ و یقین
الحذر از فتنهای (فتنۀ) دیر و حرم در بغل
بیدل دهلوی
احمد علیپور
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤4👍1👏1