[71]
تا وعدهگاه خنجر نازت کشیدهام
خون فسردهایکه چهگویم چهرنگ ریز
در «چهرنگ ریز» ایهامی هست:
الف) خونی که آنقدر فسرده (و ناقابل) است که نمیدانم درخواست کنم به چه شیوهای (چه رنگ = چه روش و شیوه) آن را بریزی که کسر شأن تو نباشد.
ب) خونی که آنقدر فسرده است که رنگی در آن نیست که تمنای ریختنش را داشته باشم.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
تا وعدهگاه خنجر نازت کشیدهام
خون فسردهایکه چهگویم چهرنگ ریز
در «چهرنگ ریز» ایهامی هست:
الف) خونی که آنقدر فسرده (و ناقابل) است که نمیدانم درخواست کنم به چه شیوهای (چه رنگ = چه روش و شیوه) آن را بریزی که کسر شأن تو نباشد.
ب) خونی که آنقدر فسرده است که رنگی در آن نیست که تمنای ریختنش را داشته باشم.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍1🤯1💯1
❤6🤷♂2👍1
[72]
جاده گر پیچد به خویش آیینهدار منزل است
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
پیچیدن جاده به خویش نه پیچ و تاب داشتن آن، که دایرهوار شدن آن است؛ یعنی از صراط المستقیم به خط پرگار رسیدن؛ یعنی اتصال سر به پشت با؛ ادغام انجام و آغاز:
چون خط پرگار، بیدل! منزل ما جاده است
جستوجوهای هوس آغاز کرد انجام را
و
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهای
تا سر به پشت پا نرسد نارسیدهای
در این حالت هر نقطهای از جاده همزمان هم هم نقطۀ شروع است و هم نقطۀ پایان، هم جاده است هم منزل؛ اینجاست که ابتذال منشوری و منشور ابتذالی مفاهیمی چون جاده، منزل، مبدأ، مقصد، کوشش، تکاپو و... زدوده میشود و مفاهیمی متولد میشوند که در قالب مفهوم نمیگنجند؛ تا محشرِ پارادوکس، صنعت محبوب بیدل، جانی دوباره به مردگانِ مفاهیم ببخشد:
جاده و منزل در این وادی فریبی بیش نیست
هر کجا رفتیم سعی نارسا افتاده است
و
ز منزل نیست بیرون هرچه میبینی در این صحرا
تو بنما جاده تا من هم دهم عرض تکوپویی
و
تو راحت بسمل و غافل که در وحشتگه امکان
چو شمع از جاده میجوشد پر پرواز منزلها
و
در تپشآباد دل، قطعِ نفس میکنیم
نیست ز منزل برون جاده و فرسنگ ما
و
دل از سعی امل بر وضع آرامیده میلرزد
مبادا دوربینی، جاده سازد منزل ما را
و
دل آسوده از جوش هوسها نالهفرسا شد
خیال هرزهتازی جاده گردانید منزل را
و
در طلب باید گذشت از هرچه میآید به پیش
گر همه سرمنزل مقصود باشد، جاده است
جاده گر پیچد به خویش آیینهدار منزل است
«آیینهداری» کنایه از نماینده و نشاندهنده بودن است، جاده در صورتی بیانگر و تجلیگاه منزل است که به دور خود بپیچد.
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
برای فهمیدن این جمله باید ابتدا ارکان آن را مرتب کرد؛ «سوختن» نهاد آن است و «میکند» فعلش:
سوختن، نفس را شمع بساط دل میکند.
شمع روشن را تصور کنید؛ لهیت شعله و دود آن که مدام بالا و پایین میرود همان دم و بازدمِ نفس است، و دلی که در سینه میسوزد خودِ شمع.
حال چه ارتباطی بین «به خود پیچیدن» و «سوختن» است؛ به دور خود پیچیدن و سوختن جلوهای از فنا و نیستی هستند، نمودی از بیخودی و از خودگذشتن؛ تا وقتی نفس در حرکت است، «هستی کاذب» جاری است، بازایستادن آن ابتدای «نیستی» است؛ بیدل بارها به این موضوع، در قالب جاده و نفس، اشاره کرده است:
بینفسگشتن طلسم راحت دل بوده است
موج منزل میزنم تا محو کردم جاده را
و
نفس به جادهطرازی اگر فضول نیفتد
سراسرِ دو جهان منزل است، راه ندارد
و
عمر را کوتاهیِ سعیِ نفس، آسودگی است
پیچ و تاب جاده هر جا محو گردد، منزل است
و
تا نفس باقی است، ما را باید از خود رفت و بس
جادههای موج دائم در نظر میدارد آب
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
واقعا نمیدانم چطور باید پارادوکس دو تصویر را که در «سوختن» جمع شده است شرح دهم؛
تصویر شمع: سوختن به معنی روشنشدن است، فرآیندی که به شمع نور و زندگی میبخشد و به لهیب و دودش جنب و جوش و تحرک.
تصویر نفس و دل: سوختن به معنی آتش گرفتن و از بین رفتن است؛ شمع بساط دل وقتی روشن است که لهیب و دودش (نفس) از حرکت بایستند و فانی شوند.
القصه:
آرزو سوخت نفس، آینۀ دل بستند
جاده پیچید به خود، صورت منزل بستند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
جاده گر پیچد به خویش آیینهدار منزل است
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
پیچیدن جاده به خویش نه پیچ و تاب داشتن آن، که دایرهوار شدن آن است؛ یعنی از صراط المستقیم به خط پرگار رسیدن؛ یعنی اتصال سر به پشت با؛ ادغام انجام و آغاز:
چون خط پرگار، بیدل! منزل ما جاده است
جستوجوهای هوس آغاز کرد انجام را
و
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهای
تا سر به پشت پا نرسد نارسیدهای
در این حالت هر نقطهای از جاده همزمان هم هم نقطۀ شروع است و هم نقطۀ پایان، هم جاده است هم منزل؛ اینجاست که ابتذال منشوری و منشور ابتذالی مفاهیمی چون جاده، منزل، مبدأ، مقصد، کوشش، تکاپو و... زدوده میشود و مفاهیمی متولد میشوند که در قالب مفهوم نمیگنجند؛ تا محشرِ پارادوکس، صنعت محبوب بیدل، جانی دوباره به مردگانِ مفاهیم ببخشد:
جاده و منزل در این وادی فریبی بیش نیست
هر کجا رفتیم سعی نارسا افتاده است
و
ز منزل نیست بیرون هرچه میبینی در این صحرا
تو بنما جاده تا من هم دهم عرض تکوپویی
و
تو راحت بسمل و غافل که در وحشتگه امکان
چو شمع از جاده میجوشد پر پرواز منزلها
و
در تپشآباد دل، قطعِ نفس میکنیم
نیست ز منزل برون جاده و فرسنگ ما
و
دل از سعی امل بر وضع آرامیده میلرزد
مبادا دوربینی، جاده سازد منزل ما را
و
دل آسوده از جوش هوسها نالهفرسا شد
خیال هرزهتازی جاده گردانید منزل را
و
در طلب باید گذشت از هرچه میآید به پیش
گر همه سرمنزل مقصود باشد، جاده است
جاده گر پیچد به خویش آیینهدار منزل است
«آیینهداری» کنایه از نماینده و نشاندهنده بودن است، جاده در صورتی بیانگر و تجلیگاه منزل است که به دور خود بپیچد.
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
برای فهمیدن این جمله باید ابتدا ارکان آن را مرتب کرد؛ «سوختن» نهاد آن است و «میکند» فعلش:
سوختن، نفس را شمع بساط دل میکند.
شمع روشن را تصور کنید؛ لهیت شعله و دود آن که مدام بالا و پایین میرود همان دم و بازدمِ نفس است، و دلی که در سینه میسوزد خودِ شمع.
حال چه ارتباطی بین «به خود پیچیدن» و «سوختن» است؛ به دور خود پیچیدن و سوختن جلوهای از فنا و نیستی هستند، نمودی از بیخودی و از خودگذشتن؛ تا وقتی نفس در حرکت است، «هستی کاذب» جاری است، بازایستادن آن ابتدای «نیستی» است؛ بیدل بارها به این موضوع، در قالب جاده و نفس، اشاره کرده است:
بینفسگشتن طلسم راحت دل بوده است
موج منزل میزنم تا محو کردم جاده را
و
نفس به جادهطرازی اگر فضول نیفتد
سراسرِ دو جهان منزل است، راه ندارد
و
عمر را کوتاهیِ سعیِ نفس، آسودگی است
پیچ و تاب جاده هر جا محو گردد، منزل است
و
تا نفس باقی است، ما را باید از خود رفت و بس
جادههای موج دائم در نظر میدارد آب
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
واقعا نمیدانم چطور باید پارادوکس دو تصویر را که در «سوختن» جمع شده است شرح دهم؛
تصویر شمع: سوختن به معنی روشنشدن است، فرآیندی که به شمع نور و زندگی میبخشد و به لهیب و دودش جنب و جوش و تحرک.
تصویر نفس و دل: سوختن به معنی آتش گرفتن و از بین رفتن است؛ شمع بساط دل وقتی روشن است که لهیب و دودش (نفس) از حرکت بایستند و فانی شوند.
القصه:
آرزو سوخت نفس، آینۀ دل بستند
جاده پیچید به خود، صورت منزل بستند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤4👍3
قیامت بود اگر خود را چنین آلوده میدیدم
مرا از چشم خود پوشید فضل عیبپوش من
امروز بیدلیدن یکساله میشود؛ یک سال با بیدلِ عزیز گذشت و چه خوش گذشت. قصدم از ساختن این کانال صرفاً ثبت ابیاتی برای خودم بود، چه شد که عمومی شد؟ نمیدانم. به خودم آمدم دیدم، گستاخ گستاخ دارم ادای شارحان بیدل را در میآورم؛ من سربهسر بیدل گذاشتم یا بیدل سربهسر من؟ نمیدانم. هرچه بود و هرچه هست فرخنده و مبارک است. اینجا با مخاطبینش برایم بسیار ارزشمند است؛ آنقدر که هربار مخاطب تازهای افزوده میشود خوشحال میشوم و هربار که کسی ترکش میکند، ناراحت.
بیدلیدن شرح بیدل نیست؛ که عرصۀ سیمرغ جولانگاه مگس نمیشود. بیدلیدن حکایت سربهسرگذاشتن است؛ همین.
مرا از چشم خود پوشید فضل عیبپوش من
امروز بیدلیدن یکساله میشود؛ یک سال با بیدلِ عزیز گذشت و چه خوش گذشت. قصدم از ساختن این کانال صرفاً ثبت ابیاتی برای خودم بود، چه شد که عمومی شد؟ نمیدانم. به خودم آمدم دیدم، گستاخ گستاخ دارم ادای شارحان بیدل را در میآورم؛ من سربهسر بیدل گذاشتم یا بیدل سربهسر من؟ نمیدانم. هرچه بود و هرچه هست فرخنده و مبارک است. اینجا با مخاطبینش برایم بسیار ارزشمند است؛ آنقدر که هربار مخاطب تازهای افزوده میشود خوشحال میشوم و هربار که کسی ترکش میکند، ناراحت.
بیدلیدن شرح بیدل نیست؛ که عرصۀ سیمرغ جولانگاه مگس نمیشود. بیدلیدن حکایت سربهسرگذاشتن است؛ همین.
❤18👌2
[73]
آسمان نیست که ما دل ز جهان برداریم
دل زمین است زمین را که تواند برداشت
دل برداشتن کنایه از قطع علاقه و پیوند کردن است؛ حال با توجه به مصرع دوم که دل برداشتن را غیرممکن میداند، ابهامی، نه ایهام، در «دل از جهان برداشتن» هست: قطعاً دلبستن به جهان با اندیشه و مسلک بیدل سازگار نیست؛ همو که با صراحت میگوید:
زین همه اسباب کز دنیا و عقبا چیدهاند
هرچه برداریم غیر از دل گرانی میکند
پس حرف حساب این بیت چیست؟
از میان پدیدههای جهان، دل مانند زمین است و نمیتوان آن را ، مثل آسمان، برداشت؛ دلی که به «او» بسته شده، نه این که دلی به جهان بسته است و بخواهد آن را بردارد.
سوای این مطلب، «برداریم» برای آسمان در قالب ایهامی کنایی، معنای «افراشتهشدن» و «برافراشته بودن» را دارد و همین ایهام کنایی است که فرم بیت را کامل و محکم میکند.
شاید کسی این بیت را نوعی تذکر و هشدار تفسیر کند و «ما» را نوع انسان بداند، به این معنی که بیدل بگوید انسان جماعت نمیتواند دل از جهان بردارد؛ شاید، ولی به گمانم تحلیل نخست به اندیشه، لحن و فرم بیدل درخورتر باشد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
آسمان نیست که ما دل ز جهان برداریم
دل زمین است زمین را که تواند برداشت
دل برداشتن کنایه از قطع علاقه و پیوند کردن است؛ حال با توجه به مصرع دوم که دل برداشتن را غیرممکن میداند، ابهامی، نه ایهام، در «دل از جهان برداشتن» هست: قطعاً دلبستن به جهان با اندیشه و مسلک بیدل سازگار نیست؛ همو که با صراحت میگوید:
زین همه اسباب کز دنیا و عقبا چیدهاند
هرچه برداریم غیر از دل گرانی میکند
پس حرف حساب این بیت چیست؟
از میان پدیدههای جهان، دل مانند زمین است و نمیتوان آن را ، مثل آسمان، برداشت؛ دلی که به «او» بسته شده، نه این که دلی به جهان بسته است و بخواهد آن را بردارد.
سوای این مطلب، «برداریم» برای آسمان در قالب ایهامی کنایی، معنای «افراشتهشدن» و «برافراشته بودن» را دارد و همین ایهام کنایی است که فرم بیت را کامل و محکم میکند.
شاید کسی این بیت را نوعی تذکر و هشدار تفسیر کند و «ما» را نوع انسان بداند، به این معنی که بیدل بگوید انسان جماعت نمیتواند دل از جهان بردارد؛ شاید، ولی به گمانم تحلیل نخست به اندیشه، لحن و فرم بیدل درخورتر باشد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤6👌2
[74]
جرأت به ناتوانی من ناز میکند
رنگی شکستهام، چقَدَرها بهادرم
باز هم پارادوکس؛ و چقدر هم زیبا!
شکست رنگ (رنگپریدگی) نشانۀ ضعف، بیماری، عجز و ناتوانی است؛ اما خب در «رنگی شکستهام» دلیری و شجاعتی وجود دارد؛ شجاعت شکستدادن یا شکستن رنگ؛ انگار که یکتنه لشکری را شکست داده باشی. به همین دلیل است که جرأت به ناتوانی «من» که این شکست را به رنگ تحمیل کرده است مینازد.
و «چقدرها بهادرم»!
چقدر این تشبیه-کنایه به دل نشست. بهادر در لغت به معنی شجاع، دلیر، دلاور، پهلوان و امثالهم است. در دیوان بیدل دو بار آمده است، بیت عنوان و بیت زیر:
بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر
لشکر عمود خواهد تا آهنین که دارد
به نظر میرسد «بهادر» اسم خاص باشد؛ شاید قطب الدین محمد (ملقب به شاه عالم، متوفی ۱۱۱۸ یا۱۱۲۴ هـ . ق .) از پادشاهان گورکانی باشد که به بهادرشاه معروف بود؛ همو که جویای تبریزی (متوفی 110 یا 118 ه.ق) در وصفش گفته است:
ز شمشیر بهادرشاه غازی
بود شیر فلک در چارهسازی
بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر
لشکر عمود خواهد تا آهنین که دارد
در این بیت «عمود» به معنی گرز و کوپال با تیغ و خنجر ایهام تناسب دارد؛ اما خب در این مصرع به این معنی نیست، بلکه مراد از آن چوب خیمه است؛ ستون آهنین و محکم:
لشکر بیشتر از آنکه به جنگجو نیاز داشته باشد به رهبر و تکیهگاه نیاز دارد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
جرأت به ناتوانی من ناز میکند
رنگی شکستهام، چقَدَرها بهادرم
باز هم پارادوکس؛ و چقدر هم زیبا!
شکست رنگ (رنگپریدگی) نشانۀ ضعف، بیماری، عجز و ناتوانی است؛ اما خب در «رنگی شکستهام» دلیری و شجاعتی وجود دارد؛ شجاعت شکستدادن یا شکستن رنگ؛ انگار که یکتنه لشکری را شکست داده باشی. به همین دلیل است که جرأت به ناتوانی «من» که این شکست را به رنگ تحمیل کرده است مینازد.
و «چقدرها بهادرم»!
چقدر این تشبیه-کنایه به دل نشست. بهادر در لغت به معنی شجاع، دلیر، دلاور، پهلوان و امثالهم است. در دیوان بیدل دو بار آمده است، بیت عنوان و بیت زیر:
بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر
لشکر عمود خواهد تا آهنین که دارد
به نظر میرسد «بهادر» اسم خاص باشد؛ شاید قطب الدین محمد (ملقب به شاه عالم، متوفی ۱۱۱۸ یا۱۱۲۴ هـ . ق .) از پادشاهان گورکانی باشد که به بهادرشاه معروف بود؛ همو که جویای تبریزی (متوفی 110 یا 118 ه.ق) در وصفش گفته است:
ز شمشیر بهادرشاه غازی
بود شیر فلک در چارهسازی
بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر
لشکر عمود خواهد تا آهنین که دارد
در این بیت «عمود» به معنی گرز و کوپال با تیغ و خنجر ایهام تناسب دارد؛ اما خب در این مصرع به این معنی نیست، بلکه مراد از آن چوب خیمه است؛ ستون آهنین و محکم:
لشکر بیشتر از آنکه به جنگجو نیاز داشته باشد به رهبر و تکیهگاه نیاز دارد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤5👌2
❤8👍2
❤8👍3
«بی تو»های بیدلانه
نگاهم بی تو چون آیینه شد پامال حیرانی
بر این سرچشمه رحمی کن که موجی نیست آبش را
و
ز سختجانی خود بی تو در شب هجران
نشسته در عرقِ خجلتم، چو سنگ در آب
و
دوزخِ نقد است دور از وصل جانان زیستن؛
بی تو صبحم شام مرگ و شام من روز جزاست
و
بی تو چون شمعی که افروزند بر لوح مزار
خاک بر سرکردهایم و بر سر ما آتش است
و
چون گل شمع به هر اشک سری باختهایم
گریه هم بی تو برای سوختهخرمن تیغ است
و
بیخودان الفت را نیست کلفتِ مردن
مردنی اگر باشد بی تو زندگانیهاست
و
بی توام جای نگه جنبش مژگانی هست
یعنی از ساز طرب، دود چراغانی هست
و
بی تو در ظلمتسرای جسم کی بودی فروغ
پرتو مهر تو این ویرانه را آباد داشت
و
بی تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم بر خویش تا خاکسترم آمد به یاد
و
ز سیلکاری اشک ندامتم دریاب
که آرزو چقدر بی تو آب میگردد
و
نی گداز دل به کار آمد، نه ریزشهای اشک
بی تو مشت خاک من بر باد رفت و گِل نشد
و
خون امید میخورد بی تو دل شکستهام
طرّۀ سرکشت چرا یاد شکن نمیکند؟
و
چراغ عشرت این بزم، بی تو نور ندارد
مگر در آتشی افتم که ماهتاب گزینم
و
امروز بی تو رنگ (ریگ؟) بیابان حسرت است
اشکم که داشت بوی دل آرمیدهای
القصه:
باز آ، که دارم از نگه واپسین هنوز
تهجرعهای به شیشۀ رنگپریدهای
بیدل دهلوی | بیدلیدن
نگاهم بی تو چون آیینه شد پامال حیرانی
بر این سرچشمه رحمی کن که موجی نیست آبش را
و
ز سختجانی خود بی تو در شب هجران
نشسته در عرقِ خجلتم، چو سنگ در آب
و
دوزخِ نقد است دور از وصل جانان زیستن؛
بی تو صبحم شام مرگ و شام من روز جزاست
و
بی تو چون شمعی که افروزند بر لوح مزار
خاک بر سرکردهایم و بر سر ما آتش است
و
چون گل شمع به هر اشک سری باختهایم
گریه هم بی تو برای سوختهخرمن تیغ است
و
بیخودان الفت را نیست کلفتِ مردن
مردنی اگر باشد بی تو زندگانیهاست
و
بی توام جای نگه جنبش مژگانی هست
یعنی از ساز طرب، دود چراغانی هست
و
بی تو در ظلمتسرای جسم کی بودی فروغ
پرتو مهر تو این ویرانه را آباد داشت
و
بی تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم بر خویش تا خاکسترم آمد به یاد
و
ز سیلکاری اشک ندامتم دریاب
که آرزو چقدر بی تو آب میگردد
و
نی گداز دل به کار آمد، نه ریزشهای اشک
بی تو مشت خاک من بر باد رفت و گِل نشد
و
خون امید میخورد بی تو دل شکستهام
طرّۀ سرکشت چرا یاد شکن نمیکند؟
و
چراغ عشرت این بزم، بی تو نور ندارد
مگر در آتشی افتم که ماهتاب گزینم
و
امروز بی تو رنگ (ریگ؟) بیابان حسرت است
اشکم که داشت بوی دل آرمیدهای
القصه:
باز آ، که دارم از نگه واپسین هنوز
تهجرعهای به شیشۀ رنگپریدهای
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤3👍3
[75]
لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخر
به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید
ترتیب ارکان مصرع نخست: آخر زخم ما لب [را] از خمیازۀ تیغ تو نبست.
زخم در مصرع اول به لبی باز و در مصرع دوم به چشمی باز تشبیه شده است. خمیازه نماد خماری است، و در خماری اشتیاقی است، پس در مصرع اول با زخمی مواجه هستیم که اگرچه ضرب تیغ را تجربه کرده، اما همچنیان این خماری و اشتیاق را برای ضربتی دیگر دارد. این «تکرارِ» تمایل چقدر زیبا در مصرع دوم و در قالب تصویر صبح و آفتاب بیان شده است: «صبح رحمت» استعاره از ضربت «تیغ تو» است و وجهشبه این استعاره در درخشش است و تکرار؛ تیغ تو مانند خورشید برق میزند و من هر شب خماری و اشتیاق طلوع / ضربتی دیگری دارم. پر واضح است که «چشم بیدار» هم استعاره از زخم است؛ زخمی با لبههای باز.
اما لب بستن زخم کنایه از کهنه شدن و یا حتی التیام بخشیدن آن است، و خوشبختانه زخمی که بیدل آن را به تصویر کشیده هر روز تکرار میشود تا اعتلای تازگیاش در ابتذال کهنگی رنگ نبازد.
فعل جملۀ آخر به قرینۀ معنوی حذف شده است: چشم بیدار باید اینچنین باشد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخر
به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید
ترتیب ارکان مصرع نخست: آخر زخم ما لب [را] از خمیازۀ تیغ تو نبست.
زخم در مصرع اول به لبی باز و در مصرع دوم به چشمی باز تشبیه شده است. خمیازه نماد خماری است، و در خماری اشتیاقی است، پس در مصرع اول با زخمی مواجه هستیم که اگرچه ضرب تیغ را تجربه کرده، اما همچنیان این خماری و اشتیاق را برای ضربتی دیگر دارد. این «تکرارِ» تمایل چقدر زیبا در مصرع دوم و در قالب تصویر صبح و آفتاب بیان شده است: «صبح رحمت» استعاره از ضربت «تیغ تو» است و وجهشبه این استعاره در درخشش است و تکرار؛ تیغ تو مانند خورشید برق میزند و من هر شب خماری و اشتیاق طلوع / ضربتی دیگری دارم. پر واضح است که «چشم بیدار» هم استعاره از زخم است؛ زخمی با لبههای باز.
اما لب بستن زخم کنایه از کهنه شدن و یا حتی التیام بخشیدن آن است، و خوشبختانه زخمی که بیدل آن را به تصویر کشیده هر روز تکرار میشود تا اعتلای تازگیاش در ابتذال کهنگی رنگ نبازد.
فعل جملۀ آخر به قرینۀ معنوی حذف شده است: چشم بیدار باید اینچنین باشد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤5👍2
بیدلیدن
[75] لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخر به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید ترتیب ارکان مصرع نخست: آخر زخم ما لب [را] از خمیازۀ تیغ تو نبست. زخم در مصرع اول به لبی باز و در مصرع دوم به چشمی باز تشبیه شده است. خمیازه نماد خماری است، و در خماری اشتیاقی…
[76]
دیدهها تا دل همه خمیازهٔ ما میکشند
جای ما در هر مکان خالیست، گویا رفتهایم
این بیت حکایت نیستی و بیخودی است؛ اینجا دیگر حسرت نیستی در کار نیست، که خود نیستی به تصویر کشیده شده است.
خمیازه کشیدن دیده کنایه از باز بودن پلکها است؛ و همچنان که در پست قبل گفتم خمیازه نمادی از خماری و مشتاقی است؛ پس چشمها اشتیاق و انتظار دیدار ما را دارند.
به نظر میرسد از «دیده تا دل» کنایه از ظاهر و باطن باشد؛ و مسیر دیده تا دل تمام وجود شخص را در بر میگیرد. البته دل و دیده گاه به وسیلۀ اشک به هم پیوند میخورند - به این اعتبار که باور بر این بود اشک خونی است که از دل (جگر) راه چشم را میپیماید و در نهایت به صورت آب فرو میچکد - و گاه از راه نفس؛ نفس که خود مجاز از «آه» هم هست؛ بدینسان «اشک و آه» چفت و بست فرم «دیده تا دل» را محکم میکنند. ابیاتی که با «دیده و دل» سروده واقعا خواندنیاند:
دیده تا دل فرش راه خاکساری کردهایم
از نفس تا موج مژگان بوریا افتاده است
و
نیاز عاشقان سرمایۀ نازست خوبان را
به پایت دیده تا دل هر چه افشاند حنا گردد
و
تا نفس باقی است با آلایش افتاده است کار
دیده تا دل زحمت رخت نمازی میکشد
و
بر خیالی چیدهایم از دیده تا دل انتظار
لیلی این انجمن وهم است و محمل انتظار
و
ز اشک و آه مشتاقان مپرسید
هجوم بسمل است از دیده تا دل
و
بوی پیامی از چمن جلوه میرسد
از دیده تا دل آینه ایجاد میکنم
و
تا شوم قابل نم اشکی
دیده تا دل گداز میرسدم
و
چه نهان چه آشکارا، نبری خیال وحدت
که ز دیده تا دل اینجا همه ماسوا نشسته
و
چون نفس از عاجزی تار نظر هم نارساست
هیچ نتوان یافتن از دیده تا دل جز گره
اما چند بیت دیگر در باب «از خود رفتن» بخوانیم و لذت ببریم:
چشم تا واکردهایم از خویش بیرون رفتهایم
شعلۀ ما را قدم برده است، سر برداشتن
و
حیرت، غبار قافلۀ انتظار کیست
کز خویش رفتهایم به روز سیاه از او
و
خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد
نخواهم رفت اگر از خود، که میگوید جوابش را
و
میرسد دلدار و من عمری است از خود رفتهام
یک نگاه واپسین ای شوق! برگردان مرا
این پست را با شاهبیتی تمام میکنم که فرق بیخودی و بیخودی را به زیبایی شرح میدهد:
بی طواف نازش از خود رفتن ما هرزه است
رنگ میباید به گِرد او بگردانیم ما
بیدل دهلوی | بیدلیدن
دیدهها تا دل همه خمیازهٔ ما میکشند
جای ما در هر مکان خالیست، گویا رفتهایم
این بیت حکایت نیستی و بیخودی است؛ اینجا دیگر حسرت نیستی در کار نیست، که خود نیستی به تصویر کشیده شده است.
خمیازه کشیدن دیده کنایه از باز بودن پلکها است؛ و همچنان که در پست قبل گفتم خمیازه نمادی از خماری و مشتاقی است؛ پس چشمها اشتیاق و انتظار دیدار ما را دارند.
به نظر میرسد از «دیده تا دل» کنایه از ظاهر و باطن باشد؛ و مسیر دیده تا دل تمام وجود شخص را در بر میگیرد. البته دل و دیده گاه به وسیلۀ اشک به هم پیوند میخورند - به این اعتبار که باور بر این بود اشک خونی است که از دل (جگر) راه چشم را میپیماید و در نهایت به صورت آب فرو میچکد - و گاه از راه نفس؛ نفس که خود مجاز از «آه» هم هست؛ بدینسان «اشک و آه» چفت و بست فرم «دیده تا دل» را محکم میکنند. ابیاتی که با «دیده و دل» سروده واقعا خواندنیاند:
دیده تا دل فرش راه خاکساری کردهایم
از نفس تا موج مژگان بوریا افتاده است
و
نیاز عاشقان سرمایۀ نازست خوبان را
به پایت دیده تا دل هر چه افشاند حنا گردد
و
تا نفس باقی است با آلایش افتاده است کار
دیده تا دل زحمت رخت نمازی میکشد
و
بر خیالی چیدهایم از دیده تا دل انتظار
لیلی این انجمن وهم است و محمل انتظار
و
ز اشک و آه مشتاقان مپرسید
هجوم بسمل است از دیده تا دل
و
بوی پیامی از چمن جلوه میرسد
از دیده تا دل آینه ایجاد میکنم
و
تا شوم قابل نم اشکی
دیده تا دل گداز میرسدم
و
چه نهان چه آشکارا، نبری خیال وحدت
که ز دیده تا دل اینجا همه ماسوا نشسته
و
چون نفس از عاجزی تار نظر هم نارساست
هیچ نتوان یافتن از دیده تا دل جز گره
اما چند بیت دیگر در باب «از خود رفتن» بخوانیم و لذت ببریم:
چشم تا واکردهایم از خویش بیرون رفتهایم
شعلۀ ما را قدم برده است، سر برداشتن
و
حیرت، غبار قافلۀ انتظار کیست
کز خویش رفتهایم به روز سیاه از او
و
خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد
نخواهم رفت اگر از خود، که میگوید جوابش را
و
میرسد دلدار و من عمری است از خود رفتهام
یک نگاه واپسین ای شوق! برگردان مرا
این پست را با شاهبیتی تمام میکنم که فرق بیخودی و بیخودی را به زیبایی شرح میدهد:
بی طواف نازش از خود رفتن ما هرزه است
رنگ میباید به گِرد او بگردانیم ما
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤4👍2
[76]
امروز بی تو ریگ بیابان حسرت است
اشکم که داشت بوی دل آرمیدهای
در برخی از نسخهها به جای «ریگ»، «رنگ» ثبت شده است. اگر چه رنگ با بو در مصرع دوم تناسب دارد اما تناسبهای ریگ در فرم کلی بیت به مراتب محکمتر است. در سنت ادبی ما ریگ به روان بودن معروف است؛ بیدل خود بیش از 20 بار «ریگ روان» را به کار برده است، از جمله:
بیدل از سرگشتگانی، منزلت آوارگیست
اضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود
به کلیدواژۀ اضطراب که ماحصل روانی ریگ است دقت کنید؛ اضطراب که نقطۀ مقابل آرمیدن در عبارت «دل آرمیدهای» است.
«بو» به معنی امید و آرزو است و در این معنی هیچ تناسبی با «رنگ» ندارد: اشکم که امید و آرزوی دل آرمیدهای داشت، بیتو ریگ روان / مضطرب بیابان حسرت است.
نقطۀ مقابل ریگ روان، موج گوهر است، موج که اگرچه ماهیتی روان دارد، اما در حیرت گوهر به سکون رسیده است؛ حتی اگر گوهر خود بلغزد، موجش ساکن است و آرام. در بیت زیر حالتی دیگر از اشک به تصویر کشیده شده است که مقابل بیت عنوان است:
به طبع موج گهر اضطراب نتوان یافت
سرشک ما به دل آرمیده میماند
به بیت عنوان برگردیم
امروز بی تو ریگ بیابان حسرت است
اشکم که داشت بوی دل آرمیدهای
بیابان حسرت استعاره از چشمی است که در «بی تویی» دچار حسرتِ دیدار شده است و اشکی که در حدقه میلغزد ریگ روان این بیابان است، اصلا به اعتبار همین ریگ روان به بیابان تشبیه شده است.
بیدل بارها لغزش اشک را دستمایۀ سرایش کرده و ابیات درخشانی را با این تصویر ساخته است:
گر مدعا ز جادۀ اوهام جستن است
یک اشک لغزش تو فنا تا بقا بس است
برای تغییر جایگاه فنا و بقایت، به اندازۀ یک اشک، لغزش کافی است. اشک تا وقتی نلغزیده باشد از چشم نمیافتد و دجار هستی کاذب نمیشود؛ و تمام حرف حساب بیت عنوان همین است؛ وقتی تو نیستی من گرفتار هستی کاذبم. چند بیت دیگر از لغزش اشک بخوانیم:
منزل ما: محمل ما، سعی ما: افتادگیست
همچو اشک از کاروانِ لغزش پاییم ما
و
کوشش اشکیم بر ما تهمت جولان مبند
تا به خاک از لغزش پا کاش باشد راه ما
و
چو اشکم ناتوانی رخصتِ جرأت نمیبخشد
مگر از لغزش پا بندم احرام دویدنها
و
ای خوش آن رندی که در خاک خرابات فنا
رنگ آسایش چو اشک از لغزش مستانه ریخت
و
عنان لغزش ما بیخودان که میگیرد
چو اشک، وحشتِ ما را هجوم آبله پاست
و
دل ستمدیده عمرها شد ندارد از سوختن رهایی
به لغزش اشک کاش خود را چو شمع از این انجمن برآرد
و
بسکه یادت میدهد پیمانۀ بیهوشیام
اشک هم در دیدهام بی لغزش مستانه نیست
و
اشکم و گم کردهام از ضعف راه اضطراب
ورنه این ره لغزش پا داشت گر منزل نداشت
و
صد لغزشم ز ضعف به دوش تپش کشید
چون اشک اگر مسافر یک گام هم شدم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
امروز بی تو ریگ بیابان حسرت است
اشکم که داشت بوی دل آرمیدهای
در برخی از نسخهها به جای «ریگ»، «رنگ» ثبت شده است. اگر چه رنگ با بو در مصرع دوم تناسب دارد اما تناسبهای ریگ در فرم کلی بیت به مراتب محکمتر است. در سنت ادبی ما ریگ به روان بودن معروف است؛ بیدل خود بیش از 20 بار «ریگ روان» را به کار برده است، از جمله:
بیدل از سرگشتگانی، منزلت آوارگیست
اضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود
به کلیدواژۀ اضطراب که ماحصل روانی ریگ است دقت کنید؛ اضطراب که نقطۀ مقابل آرمیدن در عبارت «دل آرمیدهای» است.
«بو» به معنی امید و آرزو است و در این معنی هیچ تناسبی با «رنگ» ندارد: اشکم که امید و آرزوی دل آرمیدهای داشت، بیتو ریگ روان / مضطرب بیابان حسرت است.
نقطۀ مقابل ریگ روان، موج گوهر است، موج که اگرچه ماهیتی روان دارد، اما در حیرت گوهر به سکون رسیده است؛ حتی اگر گوهر خود بلغزد، موجش ساکن است و آرام. در بیت زیر حالتی دیگر از اشک به تصویر کشیده شده است که مقابل بیت عنوان است:
به طبع موج گهر اضطراب نتوان یافت
سرشک ما به دل آرمیده میماند
به بیت عنوان برگردیم
امروز بی تو ریگ بیابان حسرت است
اشکم که داشت بوی دل آرمیدهای
بیابان حسرت استعاره از چشمی است که در «بی تویی» دچار حسرتِ دیدار شده است و اشکی که در حدقه میلغزد ریگ روان این بیابان است، اصلا به اعتبار همین ریگ روان به بیابان تشبیه شده است.
بیدل بارها لغزش اشک را دستمایۀ سرایش کرده و ابیات درخشانی را با این تصویر ساخته است:
گر مدعا ز جادۀ اوهام جستن است
یک اشک لغزش تو فنا تا بقا بس است
برای تغییر جایگاه فنا و بقایت، به اندازۀ یک اشک، لغزش کافی است. اشک تا وقتی نلغزیده باشد از چشم نمیافتد و دجار هستی کاذب نمیشود؛ و تمام حرف حساب بیت عنوان همین است؛ وقتی تو نیستی من گرفتار هستی کاذبم. چند بیت دیگر از لغزش اشک بخوانیم:
منزل ما: محمل ما، سعی ما: افتادگیست
همچو اشک از کاروانِ لغزش پاییم ما
و
کوشش اشکیم بر ما تهمت جولان مبند
تا به خاک از لغزش پا کاش باشد راه ما
و
چو اشکم ناتوانی رخصتِ جرأت نمیبخشد
مگر از لغزش پا بندم احرام دویدنها
و
ای خوش آن رندی که در خاک خرابات فنا
رنگ آسایش چو اشک از لغزش مستانه ریخت
و
عنان لغزش ما بیخودان که میگیرد
چو اشک، وحشتِ ما را هجوم آبله پاست
و
دل ستمدیده عمرها شد ندارد از سوختن رهایی
به لغزش اشک کاش خود را چو شمع از این انجمن برآرد
و
بسکه یادت میدهد پیمانۀ بیهوشیام
اشک هم در دیدهام بی لغزش مستانه نیست
و
اشکم و گم کردهام از ضعف راه اضطراب
ورنه این ره لغزش پا داشت گر منزل نداشت
و
صد لغزشم ز ضعف به دوش تپش کشید
چون اشک اگر مسافر یک گام هم شدم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍3❤2
شبی که دیده کنم روشن از تماشایت
فتیله، مدِّ تحیّر بُوَد چراغ مرا
مد تحیر به مراتب طولانیتر از امشب است، اینطور نیست؟
چشمتان به جمال محبوبتان روشن
دیدارتان مستدام
یلدایتان مبارک
بیدل دهلوی | بیدلیدن
فتیله، مدِّ تحیّر بُوَد چراغ مرا
مد تحیر به مراتب طولانیتر از امشب است، اینطور نیست؟
چشمتان به جمال محبوبتان روشن
دیدارتان مستدام
یلدایتان مبارک
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤14
هرچه بادا باد
به روی جلوهٔ او ــ هر چه بادا باد ــ میتازم
به این یک مشتِ خس، در بحرِ آتش میزنم جوشی
و
حرفِ جرأت، خجلتِ تسلیمکیشانِ وفاست
هر چه بادا باد، اینجا هر چه بادا باد نیست
و
خواه عریان جلوهگر شو، خواه مستوری گزین
«هرچه بادا باد» در کار است اینجا ننگ نیست
و
دوش کز سازِ عدم، هستی، ظهورآهنگ بود
نالۀ ما هم نوای هرچه بادا باد داشت
و
غبار صبح تماشاست هرچه بادا باد
تو هم بخند، جهانِ خراب میخندد
و
شب که در بزمت صلای سوختن میداد عشق
نغمۀ ساز سپندم هرچه بادا باد بود
و
هر چه بادابادگویان تاخت هستی بر عدم
راه آفت داشت امّا کاروان بیباک بود
و
زندگی بر گردن افتاده است، یاران! چارهچیست؟
چند روزی، هرچه بادا باد، باید زیستن
و
نفس تنها نسوزی ای شرارِ پرفشانهمت
که من هم همرهم تا هرچه بادا باد خاموشی
و
کسی از عهدۀ دیدار قاتل برنمیآید
کبابم از نگاه هرچه بادابادِ قربانی
و
عدم، توهّمِ هستی است، هرچه بادا باد
رسیدهایم به آبادیای که ویرانیست
و
بیدل ز اختیار برآ هرچه باد باد
فرصت کم است ترک درنگ و شتاب کن
بیدل دهلوی | بیدلیدن
به روی جلوهٔ او ــ هر چه بادا باد ــ میتازم
به این یک مشتِ خس، در بحرِ آتش میزنم جوشی
و
حرفِ جرأت، خجلتِ تسلیمکیشانِ وفاست
هر چه بادا باد، اینجا هر چه بادا باد نیست
و
خواه عریان جلوهگر شو، خواه مستوری گزین
«هرچه بادا باد» در کار است اینجا ننگ نیست
و
دوش کز سازِ عدم، هستی، ظهورآهنگ بود
نالۀ ما هم نوای هرچه بادا باد داشت
و
غبار صبح تماشاست هرچه بادا باد
تو هم بخند، جهانِ خراب میخندد
و
شب که در بزمت صلای سوختن میداد عشق
نغمۀ ساز سپندم هرچه بادا باد بود
و
هر چه بادابادگویان تاخت هستی بر عدم
راه آفت داشت امّا کاروان بیباک بود
و
زندگی بر گردن افتاده است، یاران! چارهچیست؟
چند روزی، هرچه بادا باد، باید زیستن
و
نفس تنها نسوزی ای شرارِ پرفشانهمت
که من هم همرهم تا هرچه بادا باد خاموشی
و
کسی از عهدۀ دیدار قاتل برنمیآید
کبابم از نگاه هرچه بادابادِ قربانی
و
عدم، توهّمِ هستی است، هرچه بادا باد
رسیدهایم به آبادیای که ویرانیست
و
بیدل ز اختیار برآ هرچه باد باد
فرصت کم است ترک درنگ و شتاب کن
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤5👍2
[77]
به سجده خاک شو و محو یک تیمم باش
عرقفروش دوامِ وضو شدن، ستم است
ربط خاک و عرق همان تضاد «هستی» و «نیستی» است؛ میتوان خاک شد و به نیستی رسید؛ میتوان ماند و عرق شرم هستی بر رخ دواند. خاک؛ خاکی که در سجدۀ مدام میماند، نه غباری که با باد میجنبد و تحرک دارد که جنبیدن و تحرک خود نمودی از هستی است؛ برای همین پای «به سجده» به این بیت باز شده است. آری غرور هستی را باید به خاک شدن و خاکستر شدن شکست؛ چون شعله :
ناگشتهخاک، دست نشستیم از غرور
چون شعله بود وقف تیمم وضوی ما
اینچنین است که در مسلک عشق خاک بر آب برتری دارد و تیمم مقدم است بر وضو:
خاک میباید شدن در معبد تسلیم عشق
گر همه آب است اینجا بی تیمم پاک نیست
چه کسی میتواند به خوبی بیدل بقا را به سخره بگیرد؛ چه کسی به خوبی او میتواند «آب حیات» را از رقم حسرتها و آرزوها قلم بگیرد که آبیست تردامن:
خاک شو آب بقا آلایش چندین تریست
این تیمم زان وضوهایت منزه میکند
پس محو تیممشدن همان خاکشدن است. به رابطهها و تناسبها دقت کنید؛ آب بقا در لایهای از یک ایهام زیبا همان عرق شرم است که نشانۀ بقا و هستی است. اگر قرار بر وضو گرفتن باشد بهتر است سالک از آب چشم وضو بگیرد، نه عرق شرم؛ اما آن آب چشم هم شرطها دارد؛ آبی که به سکون حیرت رسیده باشد، مثل آب گوهر، وگرنه دریا با آن همهدریاییاش خود از خاک ساحل تیمم میکند:
درین دریا که از ساحل تیمم میکند موجش
به آب دیده میباید وضویی چون گهر کردن
لازمه و قدرت سجدهکردن در خاک شدن (نیستی) است، وگرنه سیل عرق خجلت (شرم هستی) چنان جبینت را از جا میکند و میبرد که دیگر ابزار و توانی برای سجده کردن باقی نمیماند:
کسی به معبد خجلت چه سجده پیش برد
جبین به سیل عرق رفت تا وضو کردند
هستی ننگ است، ننگی که با هزار دریا عرق شرم هم مطهر نمیشود، باید خاک شد و خاک به سر کرد وضوی هستی را، و این سعی عبث طهارت را:
سعی طهارتِ دوام برد ز ما صفای دل
کار تیممی نکرد، خاکبهسر وضوی ما
بیدل دهلوی | بیدلیدن
به سجده خاک شو و محو یک تیمم باش
عرقفروش دوامِ وضو شدن، ستم است
ربط خاک و عرق همان تضاد «هستی» و «نیستی» است؛ میتوان خاک شد و به نیستی رسید؛ میتوان ماند و عرق شرم هستی بر رخ دواند. خاک؛ خاکی که در سجدۀ مدام میماند، نه غباری که با باد میجنبد و تحرک دارد که جنبیدن و تحرک خود نمودی از هستی است؛ برای همین پای «به سجده» به این بیت باز شده است. آری غرور هستی را باید به خاک شدن و خاکستر شدن شکست؛ چون شعله :
ناگشتهخاک، دست نشستیم از غرور
چون شعله بود وقف تیمم وضوی ما
اینچنین است که در مسلک عشق خاک بر آب برتری دارد و تیمم مقدم است بر وضو:
خاک میباید شدن در معبد تسلیم عشق
گر همه آب است اینجا بی تیمم پاک نیست
چه کسی میتواند به خوبی بیدل بقا را به سخره بگیرد؛ چه کسی به خوبی او میتواند «آب حیات» را از رقم حسرتها و آرزوها قلم بگیرد که آبیست تردامن:
خاک شو آب بقا آلایش چندین تریست
این تیمم زان وضوهایت منزه میکند
پس محو تیممشدن همان خاکشدن است. به رابطهها و تناسبها دقت کنید؛ آب بقا در لایهای از یک ایهام زیبا همان عرق شرم است که نشانۀ بقا و هستی است. اگر قرار بر وضو گرفتن باشد بهتر است سالک از آب چشم وضو بگیرد، نه عرق شرم؛ اما آن آب چشم هم شرطها دارد؛ آبی که به سکون حیرت رسیده باشد، مثل آب گوهر، وگرنه دریا با آن همهدریاییاش خود از خاک ساحل تیمم میکند:
درین دریا که از ساحل تیمم میکند موجش
به آب دیده میباید وضویی چون گهر کردن
لازمه و قدرت سجدهکردن در خاک شدن (نیستی) است، وگرنه سیل عرق خجلت (شرم هستی) چنان جبینت را از جا میکند و میبرد که دیگر ابزار و توانی برای سجده کردن باقی نمیماند:
کسی به معبد خجلت چه سجده پیش برد
جبین به سیل عرق رفت تا وضو کردند
هستی ننگ است، ننگی که با هزار دریا عرق شرم هم مطهر نمیشود، باید خاک شد و خاک به سر کرد وضوی هستی را، و این سعی عبث طهارت را:
سعی طهارتِ دوام برد ز ما صفای دل
کار تیممی نکرد، خاکبهسر وضوی ما
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤4👍1
[78]
چه نقشها که نبست آرزو به پردۀ شوق
خیال مویِ میانِ تو کلک بهزاد است
میان به معنی کمر است و موی میان یک اضافۀ تشبیهی مألوف و مأنوس در ادبیات فارسی؛ در زیباییشناسیِ سنت ادبی، باریکیِ کمر یکی از محاسن موصوف زیبااندامی است که از قضا مورد توجه بیدل هم بوده است:
غم معاش به تاراج حسن تاخته چندان
که لاغری ز میان رفته، فربهی ز سرینها
به بیت عنوان برگردیم؛ موی میان تو: میان تو در نازکی مانند یک تار مو است؛ در نازکی. و همین نازکی است که فرم این بیت را میسازد. به جای موی میان، «نازک» بگذاریم؛ خیال نازک، وانگهی نازک خیالی. خیالی که موی میان تو را تصور میکند حتما خیالی نازک است و تنها از خیالی نازک بر میآید که بهزادی کند و بر پردۀ شوق نقشها ترسیم کند. حالا پای بهزاد چطور به وسط ماجرا باز شد؟ ربط بهزاد به «مو» برمیگردد؛ موی قلممو:
کیفیت میانِ تو باغ تصور است
مو در دماغ خامۀ بهزاد میکنم
و
نقّاش تا کشد اثر ناتوان او
بندد قلم ز سایۀ موی میان او
و در باب نازکخیالی و باریکی میان:
ز لفظ آشنا شو به مضمون نازک
کمر حلقه کردهست موی میان را
و
گه از مویِ میان شهرت دهد نازکخیالی را
گهی از چین ابرو سکته خواند بیت عالی را
و
خیال نازکی داری دل خود جمع کن بیدل
به جز هیچ از میان چیزی نمییابی کمر بگشا
و
خیال موی میان که شد گره به دل من؟
که عرض معنی باریک میدهد رگ آهم
یکی از هنرهای ارزندۀ بیدل که در کمتر شاعری میتوان آن را به این شدت و چنان متعالی مشاهده کرد، کشفی نو در دل سنتی ادبی است؛ خلق تازگی از دل کهنگی. به همین بیت دقت کنید، شاعران قبل از بیدل و بعد از بیدل صدها بار در وصف باریکی کمر سخنها راندهاند، اما در کدام بیت و در کدام توصیف میتوان همچین کشفی مشاهده کرد؛ خیالی که میتواند میانِ تو را متصور شود لابد خیالی نازک است؛ از بس که میان تو نازک است؛ و بعد پای کمالالدین بهزاد را وسط میکشد؛ بهزاد که در فرهنگ شرقی نماد ظرافت، دقّتِ قلم، و نازککاری است. حالا در بیت زیر ایهام «کشیدن» به این مضمون اضافه شده است، جایی که نقاش از شرم موی میان او و پیکر گداخته و لاغر عاشق به جای مو (یا با مو [قلممو])، ننگ میکشد:
فکر میان یار ز بس پیکرم گداخت
نقاش مو ز لاغریام ننگ میکشد
به کشفی دیگر در دل همین سنت دعوتید:
ز بس گداختهام از نظر نهان شدهام
هنوز پیش میان تو مو شدن ستم است
آری شاعر که بیدل باشد نیازی ندارد در بوق و کرنا بکند که من از همه شاعرترم و شعر من منتهیالیه سخن متعالی است؛ او با نازکخیالی، نازکخیالی خود را تحسین میکند.
چند بیت دیگر در باب میانش بخوانیم
در فکر آن موی میان از بس که گشتم ناتوان
می چربدم صد پیرهن بر پیکر لاغر صدا
و
بندبندم فکر آن موی میان در هم شکست
ناتوانی هر کجا زور آورد زورآزماست
و
نگارخانۀ حیرت به دیدن ارزانی
خیال موی میان تو کلک نقّاش است
و
بر میان او نچربید از ضعیفی پیکرم
عشق بیدرد اینقدرها ناتوانبین بوده است
و
نقّاش ازل تا کمر موکمران بست
تصویر میانت به همان موی میان بست
و
از میانش موبهموی ناتوانان جستوجوست
از دهانش تا دهان ذرّه محو گفتوگوست
و
درد سرِ تکلّفِ مشّاطه بر طرف؛
موی میان ترک مرا بهله شانهایست
و
اندیشهها به حسرت تحقیق آب شد
یارب سخن نزاکت، مویِ میان کیست
و
هیچ است میان یار امّا چه توان کردن
از حیرت موهومی بر دیدهی ما موییست
و
به ذوق مطلب نایاب زنده است دو عالم
تو غافل از عدمی، دل بر آن میان که نبندد؟
و
ز خیال پوچ هستی به عدم مبند تهمت
که میان نازک یار خبر از کمر ندارد
و
نقش خیال و خامۀ نقّاش مشکلست
ما را مگر به فکر میانِ تو مو کنند
و
کاستم چندانکه بستم نقش آن موی میان
ناتوانیهای من کلک خط اعجاز بود
و
در میان هیچ نمییابم ازین مجمع وهم
لیک بر هر چه بپیچم کمرت میگردم
و
فرصت سلسلۀ زلف درازست اینجا
من به یک موی میان تو دو مو گردیدم
و
معنی موی میان تو خیالم نشکافت
عمرها شد چو صدا در گره این تارم
و
گسستن بر ندارد رشتۀ ساز امید من
به آن موی میان پیچیدهام تابی دگر دارم
و
به یاد آن میان عمریست از خود رفتهام بیدل
چو رنگ گل به بال ناتوانی میپرد هوشم
و
به سرکشیها تغافلآراتر از هم افتاده مو به مویت
مگر میان تو از ضعیفی رسد به فریاد ناتوانان
و
بیدل میان خوبان مجبور ناتوانی است
تا کی به تار مویی کوه گران کشیدن؟
و
روزی که داد عرض نزاکت میان یار
افتاد مو به دیدۀ بینای آینه
و
سخنهای تحقیق پر نازک است
میان گفته و فهم مو کردهای
و
مگر با آن میان ربطی ندارد
سخن بر معنی نایاب بستی
و
حریف آن میان نتوان شد از باریکبینیها
مگر از زلف مشکین تار مویی در کمر پیچی
و
به رنگی ناتوانم در تمنّای میان او
که گرداند عیان، مانند تصویرم، سر مویی
بیدل دهلوی | بیدلیدن
چه نقشها که نبست آرزو به پردۀ شوق
خیال مویِ میانِ تو کلک بهزاد است
میان به معنی کمر است و موی میان یک اضافۀ تشبیهی مألوف و مأنوس در ادبیات فارسی؛ در زیباییشناسیِ سنت ادبی، باریکیِ کمر یکی از محاسن موصوف زیبااندامی است که از قضا مورد توجه بیدل هم بوده است:
غم معاش به تاراج حسن تاخته چندان
که لاغری ز میان رفته، فربهی ز سرینها
به بیت عنوان برگردیم؛ موی میان تو: میان تو در نازکی مانند یک تار مو است؛ در نازکی. و همین نازکی است که فرم این بیت را میسازد. به جای موی میان، «نازک» بگذاریم؛ خیال نازک، وانگهی نازک خیالی. خیالی که موی میان تو را تصور میکند حتما خیالی نازک است و تنها از خیالی نازک بر میآید که بهزادی کند و بر پردۀ شوق نقشها ترسیم کند. حالا پای بهزاد چطور به وسط ماجرا باز شد؟ ربط بهزاد به «مو» برمیگردد؛ موی قلممو:
کیفیت میانِ تو باغ تصور است
مو در دماغ خامۀ بهزاد میکنم
و
نقّاش تا کشد اثر ناتوان او
بندد قلم ز سایۀ موی میان او
و در باب نازکخیالی و باریکی میان:
ز لفظ آشنا شو به مضمون نازک
کمر حلقه کردهست موی میان را
و
گه از مویِ میان شهرت دهد نازکخیالی را
گهی از چین ابرو سکته خواند بیت عالی را
و
خیال نازکی داری دل خود جمع کن بیدل
به جز هیچ از میان چیزی نمییابی کمر بگشا
و
خیال موی میان که شد گره به دل من؟
که عرض معنی باریک میدهد رگ آهم
یکی از هنرهای ارزندۀ بیدل که در کمتر شاعری میتوان آن را به این شدت و چنان متعالی مشاهده کرد، کشفی نو در دل سنتی ادبی است؛ خلق تازگی از دل کهنگی. به همین بیت دقت کنید، شاعران قبل از بیدل و بعد از بیدل صدها بار در وصف باریکی کمر سخنها راندهاند، اما در کدام بیت و در کدام توصیف میتوان همچین کشفی مشاهده کرد؛ خیالی که میتواند میانِ تو را متصور شود لابد خیالی نازک است؛ از بس که میان تو نازک است؛ و بعد پای کمالالدین بهزاد را وسط میکشد؛ بهزاد که در فرهنگ شرقی نماد ظرافت، دقّتِ قلم، و نازککاری است. حالا در بیت زیر ایهام «کشیدن» به این مضمون اضافه شده است، جایی که نقاش از شرم موی میان او و پیکر گداخته و لاغر عاشق به جای مو (یا با مو [قلممو])، ننگ میکشد:
فکر میان یار ز بس پیکرم گداخت
نقاش مو ز لاغریام ننگ میکشد
به کشفی دیگر در دل همین سنت دعوتید:
ز بس گداختهام از نظر نهان شدهام
هنوز پیش میان تو مو شدن ستم است
آری شاعر که بیدل باشد نیازی ندارد در بوق و کرنا بکند که من از همه شاعرترم و شعر من منتهیالیه سخن متعالی است؛ او با نازکخیالی، نازکخیالی خود را تحسین میکند.
چند بیت دیگر در باب میانش بخوانیم
در فکر آن موی میان از بس که گشتم ناتوان
می چربدم صد پیرهن بر پیکر لاغر صدا
و
بندبندم فکر آن موی میان در هم شکست
ناتوانی هر کجا زور آورد زورآزماست
و
نگارخانۀ حیرت به دیدن ارزانی
خیال موی میان تو کلک نقّاش است
و
بر میان او نچربید از ضعیفی پیکرم
عشق بیدرد اینقدرها ناتوانبین بوده است
و
نقّاش ازل تا کمر موکمران بست
تصویر میانت به همان موی میان بست
و
از میانش موبهموی ناتوانان جستوجوست
از دهانش تا دهان ذرّه محو گفتوگوست
و
درد سرِ تکلّفِ مشّاطه بر طرف؛
موی میان ترک مرا بهله شانهایست
و
اندیشهها به حسرت تحقیق آب شد
یارب سخن نزاکت، مویِ میان کیست
و
هیچ است میان یار امّا چه توان کردن
از حیرت موهومی بر دیدهی ما موییست
و
به ذوق مطلب نایاب زنده است دو عالم
تو غافل از عدمی، دل بر آن میان که نبندد؟
و
ز خیال پوچ هستی به عدم مبند تهمت
که میان نازک یار خبر از کمر ندارد
و
نقش خیال و خامۀ نقّاش مشکلست
ما را مگر به فکر میانِ تو مو کنند
و
کاستم چندانکه بستم نقش آن موی میان
ناتوانیهای من کلک خط اعجاز بود
و
در میان هیچ نمییابم ازین مجمع وهم
لیک بر هر چه بپیچم کمرت میگردم
و
فرصت سلسلۀ زلف درازست اینجا
من به یک موی میان تو دو مو گردیدم
و
معنی موی میان تو خیالم نشکافت
عمرها شد چو صدا در گره این تارم
و
گسستن بر ندارد رشتۀ ساز امید من
به آن موی میان پیچیدهام تابی دگر دارم
و
به یاد آن میان عمریست از خود رفتهام بیدل
چو رنگ گل به بال ناتوانی میپرد هوشم
و
به سرکشیها تغافلآراتر از هم افتاده مو به مویت
مگر میان تو از ضعیفی رسد به فریاد ناتوانان
و
بیدل میان خوبان مجبور ناتوانی است
تا کی به تار مویی کوه گران کشیدن؟
و
روزی که داد عرض نزاکت میان یار
افتاد مو به دیدۀ بینای آینه
و
سخنهای تحقیق پر نازک است
میان گفته و فهم مو کردهای
و
مگر با آن میان ربطی ندارد
سخن بر معنی نایاب بستی
و
حریف آن میان نتوان شد از باریکبینیها
مگر از زلف مشکین تار مویی در کمر پیچی
و
به رنگی ناتوانم در تمنّای میان او
که گرداند عیان، مانند تصویرم، سر مویی
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤10👍1
در لباس قطره نتوان تلخی دریا کشید
مفتِ آن خونی که خاکستر شد امّا دل نشد
+ مفت آن خونی: خوش به حال آن خونی
بیدل دهلوی | بیدلیدن
مفتِ آن خونی که خاکستر شد امّا دل نشد
+ مفت آن خونی: خوش به حال آن خونی
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤7👍2
❤5👌2
...زین قفل زنگبسته مگویید و مشنوید
خون شد کلیدِ آه و نگردید وا لبم
بیدل! خموشیام ز فنا میدهد خبر
آگه نیام که این لب گور است یا لبم
القصه
بی دوست زندگی به عرق، جام میزند
تر کرده است خجلتِ آب بقا لبم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
خون شد کلیدِ آه و نگردید وا لبم
بیدل! خموشیام ز فنا میدهد خبر
آگه نیام که این لب گور است یا لبم
القصه
بی دوست زندگی به عرق، جام میزند
تر کرده است خجلتِ آب بقا لبم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤11👍2
❤10👍2😢2