بیدلیدن
484 subscribers
1 file
103 links
Download Telegram
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
شرارم در زمین بی‌یقینی ریشه‌ها دارد
اگر گویی ‌گلم، هستم؛ وگر خواهی، خزان دارم



ایهام زیبایی در «گل» هست؛ در کنار خزان و ریشه به معنی «گل» است و در کنار شرار به معنی «خاموش / روشن» است.

شرح رابطۀ «گل» و «آتش» را در پست شمارۀ 48 بخوانید.

پارۀ آخر مصراع دوم را می‌توان این‌گونه هم خواند:
وگر خواهی خزان، دارم


بیدل دهلوی | بیدلیدن
3👍3
[69]
نیِ بی‌برگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بی‌بال‌وپری سر تا قدم منقار می‌گردم

+ مصرع اول حول محور ایهام کنایی «بی‌برگی» می‌چرخد؛ در این کنایه هم معنای دور مد نظر گوینده است، هم معنای نزدیک و این تفاوت «ایهام کنایی» با «کنایه» است. نی برگ ندارد و از این رو آن را نی‌ِ بی‌برگ می‌نامد؛ از طرفی «بی‌برگی» کنایه از بی‌چیزی، تنگدستی، ناتوانی و امثالهم است که با «بی‌بال‌وپری» ترادف و تناسب دارد.

+ در کنار ایهام کنایی «بی‌برگی» ایهام «نوا» هم دلبری می‌کند؛ نوا هم به معنی آواز و آوا است، هم به معنی توش و برگ و توان است که امروزه در «بی‌نوا» به معنی بیچاره نمود بیشتری دارد. نوا با بی‌برگی تضاد دارد و به این ترتیب در مصرع اول پارادوکسی ساخته می‌شود: از بی‌برگی به نوا رسیدن.

+ در «هنگامه» هم نکته‌هایی هست؛ به نظر می‌رسد بیدل در کنار معانی‌ای مثل غوغا و همهمه و المشنگه این واژه را در معنی موسیقی و نوای ساز به کار برده است:
آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ
هنگامۀ گرم ساز نفس‌ها، تپیدن است

و
غافل مشو از ساز عبارات و اشارات
هنگامه زیر و بم ما هایی و هویی‌ است


بدون در نظر گرفتن این معنی از هنگامه، چگونه می‌توان شاه‌بیت زیر را بیدلانه فهمید؟
گرمی هنگامۀ موج و محیط امروز نیست
تا تو افشای منی من ساز اخفای توام

+ بله، همه‌چیز به درستی سر جای خودش قرار دارد، اما پای منقار از کجا به این بیت باز شد؟
نیِ بی‌برگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بی‌بال‌وپری سر تا قدم منقار می‌گردم

به بیت زیر دقت کنید:
ناله هم بی‌مددی نیست به معراج قبول
بال اگر ماند ز پرواز به منقار برآ

ناله بر‌می‌خیزد و بالا می‌رود، بیدل این بالا رفتن را نوعی پرواز می‌داند؛ پرواز ناله و آه، پروازی است که نه با بال و پر که با منقار (دهان و گلو) صورت می‌گیرد. ناله همان نوای نی است و محزون بودن ساز نی بر کسی پوشیده نیست.
ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند
کز گداز بال و پر وا می‌‌‌شود منقار ما


+ «نی بی‌برگ من» یا اضافۀ تشبیهی است (من به نی تشبیه شده است) یا استعاره از دل است. این هم نوعی ایهام است.



بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍41
ز آتش کاش احرام جنون بندد سپند من
به وحشت جستنی زین خانۀ دلگیر می‌خواهم





بیدل دهلوی | بیدلیدن
2👍2
ای گرد هرزه‌پرواز!
واماندگی
پناه است





بیدل دهلوی | بیدلیدن
4🔥1👏1
شرار مرده‌ام از حشر من مگوی و مپرس
چنان گذشته‌ام از خود که نیست فردایم





بیدل دهلوی | بیدلیدن
5👍2
بیدلیدن
[69] نیِ بی‌برگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد ز بی‌بال‌وپری سر تا قدم منقار می‌گردم + مصرع اول حول محور ایهام کنایی «بی‌برگی» می‌چرخد؛ در این کنایه هم معنای دور مد نظر گوینده است، هم معنای نزدیک و این تفاوت «ایهام کنایی» با «کنایه» است. نی برگ ندارد و از این…
[70]
ناله، توفان‌خیز شد تا نارسا افتاد جهل
بلبل ما طرح منقار از شکست بال کرد



برای درک بهتر این بیت به ابیات زیر دقت کنید:

ندارد نالۀ من احتیاج لب‌گشودن‌ها
دو انگشتی که از هم واکنم منقار می‌گردد

و
نمی‌دانم چه گل دامن کشید از دست من یارب
که فریادی‌ست چون منقار بلبل در هر انگشتم

و
رنگ عجزم لیک با وضع خموشم کار نیست
در شکست بال دارم ناله، گر منقار نیست


دو انگشت باز شده که در کنار هم هستند به منقار تشبیه شده‌اند، همچنان که در بیت نخست بالی که شکسته و تا خورده به منقار تشبیه شده است. تناسب‌های دیگر، همان‌اند که در پست شمارۀ 69 بیان شد، با این توضیح اضافه که به نظر می‌رسد منقار اسم نوعی ساز، و یا قسمتی از یک ساز بوده است. اگر کسی اطلاعاتی در این مورد دارد ممنونم می‌شوم به اشتراک بگذارد. البته ادعای من بیشتر با تکیه بر فرم شعر بیدل است، مثلا به بیت زیر دقت کنید:

به ساز غنچه نتوان بست آهنگ پریشانی
چه شد بلبل که گویم وضع منقار اینچنین باید

و
بلبل ز چه ساز انجمن آرای طرب بود
کز یک نیِ منقار ستودند هزارش

و
درین گلشن جهانی داشت آهنگ تمنایت
من از یک چاک دل سرکوب صد منقار گردیدم

و
بند لب عاشق نشود مهر خموشی
در نی گرهی نیست که منقار نگردد





فرم بیدل و حساسیت بیدل نسبت به تناسب‌ها این ادعا را بر‌‍می‌انگیزد که منقار یک اصطلاح موسیقیایی است؛ حال یا اسم ساز، یا بخشی از یک ساز و یا...




بیدل دهلوی | بیدلیدن
2👍1
[71]

تا وعده‌گاه خنجر نازت کشیده‌ام
خون فسرده‌ای‌که چه‌گویم چه‌رنگ ریز




در «چه‌رنگ ریز» ایهامی هست:
الف) خونی که آنقدر فسرده (و ناقابل) است که نمی‌دانم درخواست کنم به چه شیوه‌ای (چه رنگ = چه روش و شیوه) آن را بریزی که کسر شأن تو نباشد.
ب) خونی که آنقدر فسرده است که رنگی در آن نیست که تمنای ریختنش را داشته باشم.





بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍1🤯1💯1
ز تنگیِ دلم‌، اندیشه می‌تپد در خون‌
چگونه محشر غم در فضای مبهم اوست‌؟







بیدل دهلوی | بیدلیدن
6🤷‍♂2👍1
[72]
جاده گر پیچد به خویش آیینه‌دار منزل است
می‌کند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن


پیچیدن جاده به خویش نه پیچ و تاب داشتن آن، که دایره‌وار شدن آن است؛ یعنی از صراط المستقیم به خط پرگار رسیدن؛ یعنی اتصال سر به پشت با؛ ادغام انجام و آغاز:
چون خط پرگار، بیدل! منزل ما جاده است‌
جست‌وجوهای هوس آغاز کرد انجام را

و
بر اوج بی‌نیازی اگر وارسیده‌ای‌
تا سر به پشت پا نرسد نارسیده‌ای‌


در این حالت هر نقطه‌ای از جاده هم‌زمان هم هم نقطۀ شروع است و هم نقطۀ پایان، هم جاده است هم منزل؛ این‌جاست که ابتذال منشوری و منشور ابتذالی مفاهیمی چون جاده، منزل، مبدأ، مقصد، کوشش، تکاپو و... زدوده می‌شود و مفاهیمی متولد می‌شوند که در قالب مفهوم نمی‌گنجند؛ تا محشرِ پارادوکس، صنعت محبوب بیدل، جانی دوباره به مردگانِ مفاهیم ببخشد:

جاده و منزل در این وادی فریبی بیش نیست‌
هر کجا رفتیم سعی نارسا افتاده است‌

و
ز منزل نیست بیرون هرچه می‌بینی در این صحرا
تو بنما جاده تا من هم دهم عرض تک‌وپویی‌

و
تو راحت بسمل و غافل که در وحشتگه امکان‌
چو شمع از جاده می‌جوشد پر پرواز منزل‌ها

و
در تپش‌آباد دل، قطعِ نفس می‌کنیم‌
نیست ز منزل برون جاده و فرسنگ ما

و
دل از سعی امل بر وضع آرامیده می‌لرزد
مبادا دوربینی، جاده سازد منزل ما را

و
دل آسوده از جوش هوس‌ها ناله‌فرسا شد
خیال هرزه‌تازی جاده گردانید منزل را

و
در طلب باید گذشت از هرچه می‌آید به پیش‌
گر همه سرمنزل مقصود باشد، جاده است‌







جاده گر پیچد به خویش آیینه‌دار منزل است

«آیینه‌داری» کنایه از نماینده و نشان‌دهنده بودن است، جاده در صورتی بیانگر و تجلی‌گاه منزل است که به دور خود بپیچد.





می‌کند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن

برای فهمیدن این جمله باید ابتدا ارکان آن را مرتب کرد؛ «سوختن» نهاد آن است و «می‌کند» فعلش:
سوختن، نفس را شمع بساط دل می‌کند.

شمع روشن را تصور کنید؛ لهیت شعله و دود آن که مدام بالا و پایین می‌رود همان دم و بازدمِ نفس است، و دلی که در سینه می‌سوزد خودِ شمع.
حال چه ارتباطی بین «به خود پیچیدن» و «سوختن» است؛ به دور خود پیچیدن و سوختن جلوه‌ای از فنا و نیستی هستند، نمودی از بیخودی و از خودگذشتن؛ تا وقتی نفس در حرکت است، «هستی کاذب» جاری است، بازایستادن آن ابتدای «نیستی» است؛ بیدل بارها به این موضوع، در قالب جاده و نفس، اشاره کرده است:
بی‌نفس‌گشتن طلسم راحت دل بوده است‌
موج منزل می‌زنم تا محو کردم جاده را

و
نفس به جاده‌طرازی اگر فضول نیفتد
سراسرِ دو جهان منزل است، راه ندارد

و
عمر را کوتاهیِ سعیِ نفس، آسودگی است‌
پیچ و تاب جاده هر جا محو گردد، منزل است‌

و
تا نفس باقی است‌، ما را باید از خود رفت و بس‌
جاده‌های موج دائم در نظر می‌دارد آب‌





می‌کند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
واقعا نمی‌دانم چطور باید پارادوکس دو تصویر را که در «سوختن» جمع شده است شرح دهم؛
تصویر شمع: سوختن به معنی روشن‌شدن است، فرآیندی که به شمع نور و زندگی می‌بخشد و به لهیب و دودش جنب و جوش و تحرک.

تصویر نفس و دل: سوختن به معنی آتش گرفتن و از بین رفتن است؛ شمع بساط دل وقتی روشن است که لهیب و دودش (نفس) از حرکت بایستند و فانی شوند.




القصه:
آرزو سوخت نفس، آینۀ دل بستند
جاده پیچید به خود، صورت منزل بستند





بیدل دهلوی | بیدلیدن
4👍3
قیامت بود اگر خود را چنین آلوده می‌دیدم
مرا از چشم خود پوشید فضل عیب‌پوش من



امروز بیدلیدن یک‌ساله می‌شود؛ یک سال با بیدلِ عزیز گذشت و چه خوش گذشت. قصدم از ساختن این کانال صرفاً ثبت ابیاتی برای خودم بود، چه شد که عمومی شد؟ نمی‌دانم. به خودم آمدم دیدم، گستاخ گستاخ دارم ادای شارحان بیدل را در می‌آورم؛ من سربه‌سر بیدل گذاشتم یا بیدل سربه‌سر من؟ نمی‌دانم. هرچه بود و هرچه هست فرخنده و مبارک است. اینجا با مخاطبینش برایم بسیار ارزشمند است؛ آنقدر که هربار مخاطب تازه‌ای افزوده می‌شود خوشحال می‌شوم و هربار که کسی ترکش می‌کند، ناراحت.

بیدلیدن شرح بیدل نیست؛ که عرصۀ سیمرغ جولانگاه مگس نمی‌شود. بیدلیدن حکایت سربه‌سرگذاشتن است؛ همین.
18👌2
[73]

آسمان نیست که ما دل ز جهان برداریم
دل زمین است زمین را که تواند برداشت


دل برداشتن کنایه از قطع علاقه و پیوند کردن است؛ حال با توجه به مصرع دوم که دل برداشتن را غیرممکن می‌داند، ابهامی، نه ایهام، در «دل از جهان برداشتن» هست: قطعاً دل‌بستن به جهان با اندیشه و مسلک بیدل سازگار نیست؛ همو که با صراحت می‌گوید:

زین همه اسباب کز دنیا و عقبا چیده‌اند
هرچه برداریم غیر از دل گرانی می‌کند

پس حرف حساب این بیت چیست؟
از میان پدیده‌های جهان، دل مانند زمین است و نمی‌توان آن را ، مثل آسمان، برداشت؛ دلی که به «او» بسته شده، نه این که دلی به جهان بسته است و بخواهد آن را بردارد.

سوای این مطلب، «برداریم» برای آسمان در قالب ایهامی کنایی، معنای «افراشته‌شدن» و «برافراشته بودن» را دارد و همین ایهام کنایی است که فرم بیت را کامل و محکم می‌کند.

شاید کسی این بیت را نوعی تذکر و هشدار تفسیر کند و «ما» را نوع انسان بداند، به این معنی که بیدل بگوید انسان جماعت نمی‌تواند دل از جهان بردارد؛ شاید، ولی به گمانم تحلیل نخست به اندیشه، لحن و فرم بیدل درخورتر باشد.


بیدل دهلوی | بیدلیدن
6👌2
[74]
جرأت به ناتوانی من ناز می‌کند
رنگی شکسته‌ام، چقَدَرها بهادرم

باز هم پارادوکس؛ و چقدر هم زیبا!
شکست رنگ (رنگ‌پریدگی) نشانۀ ضعف، بیماری، عجز و ناتوانی است؛ اما خب در «رنگی شکسته‌ام» دلیری و شجاعتی وجود دارد؛ شجاعت شکست‌دادن یا شکستن رنگ؛ انگار که یک‌تنه لشکری را شکست داده باشی. به همین دلیل است که جرأت به ناتوانی «من» که این شکست را به رنگ تحمیل کرده است می‌نازد.

و «چقدرها بهادرم»!
چقدر این تشبیه-کنایه به دل نشست. بهادر در لغت به معنی شجاع، دلیر، دلاور، پهلوان و امثالهم است. در دیوان بیدل دو بار آمده است، بیت عنوان و بیت زیر:
بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر
لشکر عمود خواهد تا آهنین که دارد


به نظر می‌رسد «بهادر» اسم خاص باشد؛ شاید قطب الدین محمد (ملقب به شاه عالم، متوفی ۱۱۱۸ یا۱۱۲۴ هـ . ق .) از پادشاهان گورکانی باشد که به بهادرشاه معروف بود؛ همو که جویای تبریزی (متوفی 110 یا 118 ه.ق) در وصفش گفته است:
ز شمشیر بهادرشاه غازی
بود شیر فلک در چاره‌سازی




بیدل به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر
لشکر عمود خواهد تا آهنین که دارد

در این بیت «عمود» به معنی گرز و کوپال با تیغ و خنجر ایهام تناسب دارد؛ اما خب در این مصرع به این معنی نیست، بلکه مراد از آن چوب خیمه است؛ ستون آهنین و محکم:
لشکر بیشتر از آنکه به جنگجو نیاز داشته باشد به رهبر و تکیه‌گاه نیاز دارد.





بیدل دهلوی | بیدلیدن
5👌2
پیکرم مانیِ صورتکدهٔ نومیدی‌ست
بی‌ رخت هرچه کشم ناله‌کشیدن باشد






بیدل دهلوی | بیدلیدن
8👍2
می‌برد چون گردباد از خویش، سرگردانی‌ام
سرخوشِ دشتِ جنون را ساغری در کار نیست





بیدل دهلوی | بیدلیدن
8👍3
«بی تو»های بیدلانه



نگاهم بی تو چون آیینه شد پامال حیرانی
بر این سرچشمه رحمی کن که موجی نیست آبش را
و
ز سخت‌جانی خود بی تو در شب هجران
نشسته در عرقِ خجلتم، چو سنگ در آب
و
دوزخِ نقد است دور از وصل جانان زیستن؛
بی تو صبحم شام مرگ و شام من روز جزاست
و
بی تو چون شمعی که افروزند بر لوح مزار
خاک بر سرکرده‌ایم و بر سر ما آتش است
و
چون گل شمع به هر اشک سری باخته‌ایم
گریه هم بی تو برای سوخته‌خرمن تیغ است
و
بیخودان الفت را نیست کلفتِ مردن‌
مردنی اگر باشد بی تو زندگانی‌هاست‌
و
بی توام جای نگه جنبش مژگانی هست‌
یعنی از ساز طرب‌، دود چراغانی هست‌
و
بی تو در ظلمت‌سرای جسم کی بودی فروغ‌
پرتو مهر تو این ویرانه را آباد داشت‌
و
بی تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم‌
سوختم بر خویش تا خاکسترم آمد به یاد
و
ز سیل‌کاری اشک ندامتم دریاب‌
که آرزو چقدر بی تو آب می‌گردد
و
نی گداز دل به کار آمد، نه ریزش‌های اشک‌
بی تو مشت خاک من بر باد رفت و گِل نشد
و
خون امید می‌خورد بی تو دل شکسته‌ام‌
طرّۀ سرکشت چرا یاد شکن نمی‌کند؟
و
چراغ عشرت این بزم‌، بی تو نور ندارد
مگر در آتشی افتم که ماهتاب گزینم‌
و
امروز بی تو رنگ (ریگ؟) بیابان حسرت است‌
اشکم که داشت بوی دل آرمیده‌ای‌





القصه:
باز آ، که دارم از نگه واپسین هنوز
ته‌جرعه‌ای به شیشۀ رنگ‌پریده‌ای‌





بیدل دهلوی | بیدلیدن
3👍3
[75]
لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخر
به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید


ترتیب ارکان مصرع نخست: آخر زخم ما لب [را] از خمیازۀ تیغ تو نبست.

زخم در مصرع اول به لبی باز و در مصرع دوم به چشمی باز تشبیه شده است. خمیازه نماد خماری است، و در خماری اشتیاقی است، پس در مصرع اول با زخمی مواجه هستیم که اگرچه ضرب تیغ را تجربه کرده، اما همچنیان این خماری و اشتیاق را برای ضربتی دیگر دارد. این «تکرارِ» تمایل چقدر زیبا در مصرع دوم و در قالب تصویر صبح و آفتاب بیان شده است: «صبح رحمت» استعاره از ضربت «تیغ تو» است و وجه‌شبه این استعاره در درخشش است و تکرار؛ تیغ تو مانند خورشید برق می‌زند و من هر شب خماری و اشتیاق طلوع / ضربتی دیگری دارم. پر واضح است که «چشم بیدار» هم استعاره از زخم است؛ زخمی با لبه‌های باز.
اما لب بستن زخم کنایه از کهنه شدن و یا حتی التیام بخشیدن آن است، و خوشبختانه زخمی که بیدل آن را به تصویر کشیده هر روز تکرار می‌شود تا اعتلای تازگی‌اش در ابتذال کهنگی رنگ نبازد.
فعل جملۀ آخر به قرینۀ معنوی حذف شده است: چشم بیدار باید اینچنین باشد.




بیدل دهلوی | بیدلیدن
5👍2
بیدلیدن
[75] لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخر به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید ترتیب ارکان مصرع نخست: آخر زخم ما لب [را] از خمیازۀ تیغ تو نبست. زخم در مصرع اول به لبی باز و در مصرع دوم به چشمی باز تشبیه شده است. خمیازه نماد خماری است، و در خماری اشتیاقی…
[76]
دیده‌ها تا دل همه خمیازهٔ ما می‌کشند
جای ما در هر مکان خالی‌ست، گویا رفته‌ایم



این بیت حکایت نیستی و بی‌خودی است؛ اینجا دیگر حسرت نیستی در کار نیست، که خود نیستی به تصویر کشیده شده است.
خمیازه کشیدن دیده کنایه از باز بودن پلک‌ها است؛ و همچنان که در پست قبل گفتم خمیازه نمادی از خماری و مشتاقی است؛ پس چشم‌ها اشتیاق و انتظار دیدار ما را دارند.
به نظر می‌رسد از «دیده تا دل» کنایه از ظاهر و باطن باشد؛ و مسیر دیده تا دل تمام وجود شخص را در بر می‌گیرد. البته دل و دیده گاه به وسیلۀ اشک به هم پیوند می‌خورند - به این اعتبار که باور بر این بود اشک خونی است که از دل (جگر) راه چشم را می‌پیماید و در نهایت به صورت آب فرو می‌چکد - و گاه از راه نفس؛ نفس که خود مجاز از «آه» هم هست؛ بدین‌سان «اشک و آه» چفت و بست فرم «دیده تا دل» را محکم می‌کنند. ابیاتی که با «دیده و دل» سروده واقعا خواندنی‌اند:

دیده تا دل فرش راه خاکساری کرده‌ایم
از نفس تا موج مژگان بوریا افتاده است
و
نیاز عاشقان سرمایۀ نازست خوبان را
به پایت دیده تا دل هر چه افشاند حنا گردد
و
تا نفس باقی است با آلایش افتاده است کار
دیده تا دل زحمت رخت نمازی می‌کشد
و
بر خیالی چیده‌ایم از دیده تا دل انتظار
لیلی این انجمن وهم است و محمل انتظار
و
ز اشک و آه مشتاقان مپرسید
هجوم بسمل است از دیده تا دل‌
و
بوی پیامی از چمن جلوه می‌رسد
از دیده تا دل آینه ایجاد می‌کنم‌
و
تا شوم قابل نم اشکی
دیده تا دل گداز می‌رسدم
و
چه نهان چه آشکارا، نبری خیال وحدت‌
که ز دیده تا دل اینجا همه ماسوا نشسته‌
و
چون نفس از عاجزی تار نظر هم نارساست‌
هیچ نتوان یافتن از دیده تا دل جز گره‌


اما چند بیت دیگر در باب «از خود رفتن» بخوانیم و لذت ببریم:

چشم تا واکرده‌ایم از خویش بیرون رفته‌ایم‌
شعلۀ ما را قدم برده است، سر برداشتن‌
و
حیرت، غبار قافلۀ انتظار کیست‌
کز خویش رفته‌ایم به روز سیاه از او
و
خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد
نخواهم رفت اگر از خود، که می‌گوید جوابش را
و
می‌رسد دلدار و من عمری است از خود رفته‌ام‌
یک نگاه واپسین ای شوق‌! برگردان مرا



این پست را با شاه‌بیتی تمام می‌کنم که فرق بیخودی و بی‌خودی را به زیبایی شرح می‌دهد:

بی طواف نازش از خود رفتن ما هرزه است‌
رنگ می‌باید به گِرد او بگردانیم ما




بیدل دهلوی | بیدلیدن
4👍2
[76]
امروز بی تو ریگ بیابان حسرت است‌
اشکم که داشت بوی دل آرمیده‌ای‌


در برخی از نسخه‌ها به جای «ریگ»، «رنگ» ثبت شده است. اگر چه رنگ با بو در مصرع دوم تناسب دارد اما تناسب‌های ریگ در فرم کلی بیت به مراتب محکم‌تر است. در سنت ادبی ما ریگ به روان بودن معروف است؛ بیدل خود بیش از 20 بار «ریگ روان» را به کار برده است، از جمله:

بیدل از سرگشتگانی، منزلت آوارگی‌ست
اضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود

به کلیدواژۀ اضطراب که ماحصل روانی ریگ است دقت کنید؛ اضطراب که نقطۀ مقابل آرمیدن در عبارت «دل آرمیده‌ای» است.
«بو» به معنی امید و آرزو است و در این معنی هیچ تناسبی با «رنگ» ندارد: اشکم که امید و آرزوی دل آرمیده‌ای داشت، بی‌تو ریگ روان / مضطرب بیابان حسرت است.

نقطۀ مقابل ریگ روان، موج گوهر است، موج که اگرچه ماهیتی روان دارد، اما در حیرت گوهر به سکون رسیده است؛ حتی اگر گوهر خود بلغزد، موجش ساکن است و آرام. در بیت زیر حالتی دیگر از اشک به تصویر کشیده شده است که مقابل بیت عنوان است:

به طبع موج گهر اضطراب نتوان یافت
سرشک ما به دل آرمیده می‌ماند



به بیت عنوان برگردیم
امروز بی تو ریگ بیابان حسرت است‌
اشکم که داشت بوی دل آرمیده‌ای‌

بیابان حسرت استعاره از چشمی است که در «بی تویی» دچار حسرتِ دیدار شده است و اشکی که در حدقه می‌لغزد ریگ روان این بیابان است، اصلا به اعتبار همین ریگ روان به بیابان تشبیه شده است.
بیدل بارها لغزش اشک را دست‌مایۀ سرایش کرده و ابیات درخشانی را با این تصویر ساخته است:

گر مدعا ز جادۀ اوهام جستن است
یک اشک لغزش تو فنا تا بقا بس است

برای تغییر جایگاه فنا و بقایت، به اندازۀ یک اشک، لغزش کافی است. اشک تا وقتی نلغزیده باشد از چشم نمی‌افتد و دجار هستی کاذب نمی‌شود؛ و تمام حرف حساب بیت عنوان همین است؛ وقتی تو نیستی من گرفتار هستی کاذبم. چند بیت دیگر از لغزش اشک بخوانیم:

منزل ما: محمل ما، سعی ما: افتادگیست
همچو اشک از کاروانِ لغزش پاییم ما
و
کوشش اشکیم بر ما تهمت جولان مبند
تا به خاک از لغزش پا کاش باشد راه ما
و
چو اشکم ناتوانی رخصتِ جرأت نمی‌بخشد
مگر از لغزش پا بندم احرام دویدن‌ها
و
ای خوش آن رندی که در خاک خرابات فنا
رنگ آسایش چو اشک از لغزش مستانه ریخت
و
عنان لغزش ما بی‌خودان که می‌گیرد
چو اشک، وحشتِ ما را هجوم آبله پاست
و
دل ستمدیده عمرها شد ندارد از سوختن رهایی
به لغزش اشک کاش خود را چو شمع از این انجمن برآرد
و
بس‌که یادت می‌دهد پیمانۀ بی‌هوشی‌ام
اشک هم در دیده‌ام بی لغزش مستانه نیست
و
اشکم و گم کرده‌ام از ضعف راه اضطراب
ورنه این ره لغزش پا داشت گر منزل نداشت
و
صد لغزشم ز ضعف به دوش تپش کشید
چون اشک اگر مسافر یک گام هم شدم





بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍32
شبی که دیده کنم روشن از تماشایت
فتیله، مدِّ تحیّر بُوَد چراغ مرا



مد تحیر به مراتب طولانی‌تر از امشب است، این‌طور نیست؟

چشمتان به جمال محبوبتان روشن
دیدارتان مستدام
یلدایتان مبارک



بیدل دهلوی | بیدلیدن
14