بیدلیدن
به هجر زندهام، آیینه پیش من مگذار جدا ز یار به خود روبهرو شدن ستم است بیدل دهلوی | بیدلیدن
ستمشریکِ منِ یأسخو شدن، ستم است
حریفِ عذر هزار آرزو شدن، ستم است
نمیدونم چی توی این بیت وجود داره که اینهمه درد داره و اینهمه التیام! مثل خاروندن زخم میمونه؛ لذتبخشه و دردآور...
بیدل دهلوی | بیدلیدن
حریفِ عذر هزار آرزو شدن، ستم است
نمیدونم چی توی این بیت وجود داره که اینهمه درد داره و اینهمه التیام! مثل خاروندن زخم میمونه؛ لذتبخشه و دردآور...
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤7😭2👍1
شب چشمِ نیممستش وا شد ز خواب نیمی
در دست فتنه دادند جام شراب نیمی...
گیرم لبت نگردد بیپرده در تکلم
از شوخی تبسّم وا کن نقاب نیمی
بیدل دهلوی | بیدلیدن
در دست فتنه دادند جام شراب نیمی...
گیرم لبت نگردد بیپرده در تکلم
از شوخی تبسّم وا کن نقاب نیمی
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤8👍1
❤5🔥4👏2
[65]
به هر طرف نگری، شوق، محو خودبینیست
دکانِ آینه گرم است چارسویِ تو را
+ چارسو به معنی بازار است؛ البته آیینهخانه را هم مد نظر داشته باشید؛ خانه یا اتاقی که چهارطرفش آیینهکاری شده است.
+ محو بودن به معنی مات و متحیر بودن است؛ زل زدن.
+ تناسب نگری و خودبینی و آینه، همچنین تناسب دکان و چارسو بارز است.
+ طرف و سو، و نگری و بینی در خودبینی ترادف دارند.
+ دکان آینه گرم است چارسوی تو را؛ ترتیب ارکانش اینچنین است:
چارسوی تو را دکان آینه گرم است. «را» فک اضافه است و «چارسوی تو را دکان آینه» یعنی دکان آینۀ چارسوی تو.
برگردیم به آینۀ بیدل؛ به شخص و مثال:
خودبینیِ شخص، آینهٔ ناز مثال است
بر خود نگهی تا من موهوم ببالم
+هستی، آیینه است؛ شخص، او است و من مثالی از او هستم. (شخص، کسی یا چیزی است که بیرون آیینه قرار دارد و مثال تصویر شخص در آیینه است). حالا که من موهوم بازتاب و انعکاس او هستم نگاه کردن او به خود سبب بالیدن میشود.
+ آینه بودن کنایه از نشاندهنده بودن است؛ آینۀ ناز یعنی نشان دهندۀ ناز. خودبینی تو نشاندهندۀ نازِ مثال (من موهوم) است و این «ناز» با «بالیدن» در مصرع دوم تناسب دارد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
به هر طرف نگری، شوق، محو خودبینیست
دکانِ آینه گرم است چارسویِ تو را
+ چارسو به معنی بازار است؛ البته آیینهخانه را هم مد نظر داشته باشید؛ خانه یا اتاقی که چهارطرفش آیینهکاری شده است.
+ محو بودن به معنی مات و متحیر بودن است؛ زل زدن.
+ تناسب نگری و خودبینی و آینه، همچنین تناسب دکان و چارسو بارز است.
+ طرف و سو، و نگری و بینی در خودبینی ترادف دارند.
+ دکان آینه گرم است چارسوی تو را؛ ترتیب ارکانش اینچنین است:
چارسوی تو را دکان آینه گرم است. «را» فک اضافه است و «چارسوی تو را دکان آینه» یعنی دکان آینۀ چارسوی تو.
برگردیم به آینۀ بیدل؛ به شخص و مثال:
خودبینیِ شخص، آینهٔ ناز مثال است
بر خود نگهی تا من موهوم ببالم
+هستی، آیینه است؛ شخص، او است و من مثالی از او هستم. (شخص، کسی یا چیزی است که بیرون آیینه قرار دارد و مثال تصویر شخص در آیینه است). حالا که من موهوم بازتاب و انعکاس او هستم نگاه کردن او به خود سبب بالیدن میشود.
+ آینه بودن کنایه از نشاندهنده بودن است؛ آینۀ ناز یعنی نشان دهندۀ ناز. خودبینی تو نشاندهندۀ نازِ مثال (من موهوم) است و این «ناز» با «بالیدن» در مصرع دوم تناسب دارد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤4👍3
زبانِ اضطرابِ اشکِ نومیدم که میفهمد؟
شکستم شیشهای اما نبردم بوی آهنگی
شیشۀ اشک بیدل:
جوش اشکیم و شکست آیینهدار است اینجا
رقص هستی همهدم شیشهسوار است اینجا
و
اشک کشد تا به کجا ساغر ناموس حیا
شیشه به بازار شکن اندکی از خانه برآ
و
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک شیشهی توفان شکست و ریخت
و
دوش سودای که میزد شیشۀ اشکم به سنگ
کز مژه تا دامنم یکسر، دلِ دیوانه ریخت
و
عجز، سازیستکه در یأس گم است آهنگش
اشک اگر شیشه به کهسار زند، ناله کجاست؟
و
شیشهساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان، کهسار است
و
ای ناله مبادا به خیالم روی از خویش
چون اشک دماع تپشم شیشه بهچنگ است
و
بیدل تأملی که درین بزم شیشه را
یکسر صدای ریختن اشک قهقه است
و
بسکه بیدل ساز ناموس محبت نازک است
شیشۀ اشکی که رنگش بشکنی بیکوس نیست
و
یارب تبسّم که زد این شیشهها به سنگ
تا ریخت اشکم از مژه بوی گلاب داشت
و
به فکر کار دل افتادم از چکیدن اشک
شکست شیشه به رویم در حلب وا کرد
و
اشک اگر شیشه از این دست بههم برچیند
مژه را روکش بازار حلب باید کرد
و
سر در قدم اشکم کاین شیشهبهسنگافکن
بی منّت خودداری، لغزیدنِ مست استش
و
بیدل از دیدۀ حیران غم اشکی خون کرد
خشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک
و
نالهواری گل کند کاش از چکیدنهای اشک
میزنم این شیشه هم عمریست بر سنگش ز دل
و
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشۀ رنگم
نفسدزدیده مینالم، نمیدانم چه آهنگم
و
تب و تاب اشک چکیدهام، که رسد به معنی راز من
ز شکست شیشۀ دل مگر شنوی حدیث گداز من
و
نریخت دیده سرشکی که من قدح نزدم
گداز دل چقدر ناز شیشهگر دارد!
و
ضبط عنان سرشک از کف ما بردهاند
شوق پریجلوهای، شیشهگری میکند
و
دیده، دردآلودۀ محرومیِ دیدارِ کیست
کز شکست اشک میجوشد ز مژگان نالهام؟
و
اگر بنیاد میناخانۀ گردون به سنگ آید
منش در چشم همت یک شکستِ اشک میدانم
و
اشکی که در خیال تو از دیده ریختم
صد گوهر آبگینۀ عمان شکست و ریخت
القصه
به گریه خو مکن ای دیده کز چکیدن اشکی
دل شکسته مباد آشکار گردد و نالد
بیدل دهلوی | بیدلیدن
شکستم شیشهای اما نبردم بوی آهنگی
شیشۀ اشک بیدل:
جوش اشکیم و شکست آیینهدار است اینجا
رقص هستی همهدم شیشهسوار است اینجا
و
اشک کشد تا به کجا ساغر ناموس حیا
شیشه به بازار شکن اندکی از خانه برآ
و
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک شیشهی توفان شکست و ریخت
و
دوش سودای که میزد شیشۀ اشکم به سنگ
کز مژه تا دامنم یکسر، دلِ دیوانه ریخت
و
عجز، سازیستکه در یأس گم است آهنگش
اشک اگر شیشه به کهسار زند، ناله کجاست؟
و
شیشهساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان، کهسار است
و
ای ناله مبادا به خیالم روی از خویش
چون اشک دماع تپشم شیشه بهچنگ است
و
بیدل تأملی که درین بزم شیشه را
یکسر صدای ریختن اشک قهقه است
و
بسکه بیدل ساز ناموس محبت نازک است
شیشۀ اشکی که رنگش بشکنی بیکوس نیست
و
یارب تبسّم که زد این شیشهها به سنگ
تا ریخت اشکم از مژه بوی گلاب داشت
و
به فکر کار دل افتادم از چکیدن اشک
شکست شیشه به رویم در حلب وا کرد
و
اشک اگر شیشه از این دست بههم برچیند
مژه را روکش بازار حلب باید کرد
و
سر در قدم اشکم کاین شیشهبهسنگافکن
بی منّت خودداری، لغزیدنِ مست استش
و
بیدل از دیدۀ حیران غم اشکی خون کرد
خشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک
و
نالهواری گل کند کاش از چکیدنهای اشک
میزنم این شیشه هم عمریست بر سنگش ز دل
و
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشۀ رنگم
نفسدزدیده مینالم، نمیدانم چه آهنگم
و
تب و تاب اشک چکیدهام، که رسد به معنی راز من
ز شکست شیشۀ دل مگر شنوی حدیث گداز من
و
نریخت دیده سرشکی که من قدح نزدم
گداز دل چقدر ناز شیشهگر دارد!
و
ضبط عنان سرشک از کف ما بردهاند
شوق پریجلوهای، شیشهگری میکند
و
دیده، دردآلودۀ محرومیِ دیدارِ کیست
کز شکست اشک میجوشد ز مژگان نالهام؟
و
اگر بنیاد میناخانۀ گردون به سنگ آید
منش در چشم همت یک شکستِ اشک میدانم
و
اشکی که در خیال تو از دیده ریختم
صد گوهر آبگینۀ عمان شکست و ریخت
القصه
به گریه خو مکن ای دیده کز چکیدن اشکی
دل شکسته مباد آشکار گردد و نالد
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤8👍1
از آمد و رفت تو کبابم، چه توان کرد؟
رفتی و چنین آمدی، ای رنجِ شدیدم!
ای رنج شدیدم!
چه منادای زیبایی بیدل جان!
میسوخت دلِ منتظر از حسرتِ دیدار
دامن زدی آخر به چراغان امیدم
بهبه! چه چراغ زیبایی بیدل جان! چه چراغ زیبایی!
بیدل دهلوی | بیدلیدن
رفتی و چنین آمدی، ای رنجِ شدیدم!
ای رنج شدیدم!
چه منادای زیبایی بیدل جان!
میسوخت دلِ منتظر از حسرتِ دیدار
دامن زدی آخر به چراغان امیدم
بهبه! چه چراغ زیبایی بیدل جان! چه چراغ زیبایی!
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤7⚡1🔥1😢1💔1
[66]
آیینه به بر، غافل از آن جلوه دمیدیم
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
«آیینه به بر داشتن» کنایه از آیینهداری است، همان که حافظ میفرمایید:
جلوهگاهِ رخِ او، دیدهٔ من تنها نیست
ماه و خورشید، همین آینه میگردانند
البته که گلایۀ بیدل از آیینهای است که گردانده نمیشود.
اما در کنار این معنی کنایی، یک معنی استعاری هم برای این عبارت مشهود است، آیینه استعاره از دل است که در درون سینه قرار دارد، دلی که باید جلوهگاه او باشد اما نیست، پس:
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
بیدل دهلوی | بیدلیدن
آیینه به بر، غافل از آن جلوه دمیدیم
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
«آیینه به بر داشتن» کنایه از آیینهداری است، همان که حافظ میفرمایید:
جلوهگاهِ رخِ او، دیدهٔ من تنها نیست
ماه و خورشید، همین آینه میگردانند
البته که گلایۀ بیدل از آیینهای است که گردانده نمیشود.
اما در کنار این معنی کنایی، یک معنی استعاری هم برای این عبارت مشهود است، آیینه استعاره از دل است که در درون سینه قرار دارد، دلی که باید جلوهگاه او باشد اما نیست، پس:
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤4👍3
[67]
ز آفتاب قیامت مگو که اهل وفا
به یاد آن مژه در سایههای دیوارند
برای درک این بیت، بهخصوص مصرع دوم میتوان به بیت زیر رجوع کرد:
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت
مژههای او به دیوار تشبیه شدهاند و سرمهای که در پای این مژهها کشیده شده به سایه میماند؛ اهل وفا چنان در خیال این دیوار و سایه به خواب رفتهاند که اعتنایی به آفتاب سوزان قیامت نمیکنند.
برای آشنایی بیشتر با بیت شاهدمثال به پستهای زیر مراجعه کنید:
پست شمارۀ 20
پست شمارۀ 39
پست شمارۀ 56
بیدل دهلوی | بیدلیدن
ز آفتاب قیامت مگو که اهل وفا
به یاد آن مژه در سایههای دیوارند
برای درک این بیت، بهخصوص مصرع دوم میتوان به بیت زیر رجوع کرد:
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت
مژههای او به دیوار تشبیه شدهاند و سرمهای که در پای این مژهها کشیده شده به سایه میماند؛ اهل وفا چنان در خیال این دیوار و سایه به خواب رفتهاند که اعتنایی به آفتاب سوزان قیامت نمیکنند.
برای آشنایی بیشتر با بیت شاهدمثال به پستهای زیر مراجعه کنید:
پست شمارۀ 20
پست شمارۀ 39
پست شمارۀ 56
بیدل دهلوی | بیدلیدن
Telegram
بیدلیدن
[20]
جهان، جنونِ بهارِ غفلت، ز نرگسِ سرمهساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد
تأویل
دیوانه! جنون چیست؟ چیست جنون جز برداشتن مرزها و شورش سلولهای خاکستری؛ آنی که قلب تمام ادراک را دست میگیرد و تمام رودهای دنیا را به جریان موهایت…
جهان، جنونِ بهارِ غفلت، ز نرگسِ سرمهساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد
تأویل
دیوانه! جنون چیست؟ چیست جنون جز برداشتن مرزها و شورش سلولهای خاکستری؛ آنی که قلب تمام ادراک را دست میگیرد و تمام رودهای دنیا را به جریان موهایت…
❤6👍1👎1🔥1🙏1
❤4👏1
بیدلیدن
[56] سرمهام پیش که نالم؟ شرم آن چشمم گداخت خامشی هم بیتظلم نیست گر دادم دهید سرمه از چند منظر مورد توجه بیدل است. 1- بر اساس باوری قدیمی، خوردن سرمه سبب لالی میشود. از این رو سرمه نشان و نماد سکوت و خاموشی است. گر خامشی چراغ فروزد در این…
Telegram
بیدلیدن
[56]
سرمهام
پیش که نالم؟
شرم آن چشمم گداخت
خامشی هم بیتظلم نیست
گر
دادم دهید
سرمه از چند منظر مورد توجه بیدل است.
1- بر اساس باوری قدیمی، خوردن سرمه سبب لالی میشود. از این رو سرمه نشان و نماد سکوت و خاموشی است.
گر خامشی چراغ فروزد در این…
سرمهام
پیش که نالم؟
شرم آن چشمم گداخت
خامشی هم بیتظلم نیست
گر
دادم دهید
سرمه از چند منظر مورد توجه بیدل است.
1- بر اساس باوری قدیمی، خوردن سرمه سبب لالی میشود. از این رو سرمه نشان و نماد سکوت و خاموشی است.
گر خامشی چراغ فروزد در این…
❤7👍1😭1
شرارم در زمین بییقینی ریشهها دارد
اگر گویی گلم، هستم؛ وگر خواهی، خزان دارم
ایهام زیبایی در «گل» هست؛ در کنار خزان و ریشه به معنی «گل» است و در کنار شرار به معنی «خاموش / روشن» است.
شرح رابطۀ «گل» و «آتش» را در پست شمارۀ 48 بخوانید.
پارۀ آخر مصراع دوم را میتوان اینگونه هم خواند:
وگر خواهی خزان، دارم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
اگر گویی گلم، هستم؛ وگر خواهی، خزان دارم
ایهام زیبایی در «گل» هست؛ در کنار خزان و ریشه به معنی «گل» است و در کنار شرار به معنی «خاموش / روشن» است.
شرح رابطۀ «گل» و «آتش» را در پست شمارۀ 48 بخوانید.
پارۀ آخر مصراع دوم را میتوان اینگونه هم خواند:
وگر خواهی خزان، دارم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
Telegram
بیدلیدن
[48]
آنجا که دل ادبکدۀ راز عاشقی ست
آتش به دست کودک گلباز میدهند
«گلباز»؛ عجب واژهای! فرهنگهای بیدل، نه استاد حبیب و نه آقای فایز، هیچکدام به آن نپرداختهاند. از لغتنامههای جدید و قدیم هم ظاهراً فقط «آنندراج» به آن پرداخته که دهخدای بزرگ آن را چنین…
آنجا که دل ادبکدۀ راز عاشقی ست
آتش به دست کودک گلباز میدهند
«گلباز»؛ عجب واژهای! فرهنگهای بیدل، نه استاد حبیب و نه آقای فایز، هیچکدام به آن نپرداختهاند. از لغتنامههای جدید و قدیم هم ظاهراً فقط «آنندراج» به آن پرداخته که دهخدای بزرگ آن را چنین…
❤3👍3
[69]
نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم
+ مصرع اول حول محور ایهام کنایی «بیبرگی» میچرخد؛ در این کنایه هم معنای دور مد نظر گوینده است، هم معنای نزدیک و این تفاوت «ایهام کنایی» با «کنایه» است. نی برگ ندارد و از این رو آن را نیِ بیبرگ مینامد؛ از طرفی «بیبرگی» کنایه از بیچیزی، تنگدستی، ناتوانی و امثالهم است که با «بیبالوپری» ترادف و تناسب دارد.
+ در کنار ایهام کنایی «بیبرگی» ایهام «نوا» هم دلبری میکند؛ نوا هم به معنی آواز و آوا است، هم به معنی توش و برگ و توان است که امروزه در «بینوا» به معنی بیچاره نمود بیشتری دارد. نوا با بیبرگی تضاد دارد و به این ترتیب در مصرع اول پارادوکسی ساخته میشود: از بیبرگی به نوا رسیدن.
+ در «هنگامه» هم نکتههایی هست؛ به نظر میرسد بیدل در کنار معانیای مثل غوغا و همهمه و المشنگه این واژه را در معنی موسیقی و نوای ساز به کار برده است:
آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ
هنگامۀ گرم ساز نفسها، تپیدن است
و
غافل مشو از ساز عبارات و اشارات
هنگامه زیر و بم ما هایی و هویی است
بدون در نظر گرفتن این معنی از هنگامه، چگونه میتوان شاهبیت زیر را بیدلانه فهمید؟
گرمی هنگامۀ موج و محیط امروز نیست
تا تو افشای منی من ساز اخفای توام
+ بله، همهچیز به درستی سر جای خودش قرار دارد، اما پای منقار از کجا به این بیت باز شد؟
نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم
به بیت زیر دقت کنید:
ناله هم بیمددی نیست به معراج قبول
بال اگر ماند ز پرواز به منقار برآ
ناله برمیخیزد و بالا میرود، بیدل این بالا رفتن را نوعی پرواز میداند؛ پرواز ناله و آه، پروازی است که نه با بال و پر که با منقار (دهان و گلو) صورت میگیرد. ناله همان نوای نی است و محزون بودن ساز نی بر کسی پوشیده نیست.
ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند
کز گداز بال و پر وا میشود منقار ما
+ «نی بیبرگ من» یا اضافۀ تشبیهی است (من به نی تشبیه شده است) یا استعاره از دل است. این هم نوعی ایهام است.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم
+ مصرع اول حول محور ایهام کنایی «بیبرگی» میچرخد؛ در این کنایه هم معنای دور مد نظر گوینده است، هم معنای نزدیک و این تفاوت «ایهام کنایی» با «کنایه» است. نی برگ ندارد و از این رو آن را نیِ بیبرگ مینامد؛ از طرفی «بیبرگی» کنایه از بیچیزی، تنگدستی، ناتوانی و امثالهم است که با «بیبالوپری» ترادف و تناسب دارد.
+ در کنار ایهام کنایی «بیبرگی» ایهام «نوا» هم دلبری میکند؛ نوا هم به معنی آواز و آوا است، هم به معنی توش و برگ و توان است که امروزه در «بینوا» به معنی بیچاره نمود بیشتری دارد. نوا با بیبرگی تضاد دارد و به این ترتیب در مصرع اول پارادوکسی ساخته میشود: از بیبرگی به نوا رسیدن.
+ در «هنگامه» هم نکتههایی هست؛ به نظر میرسد بیدل در کنار معانیای مثل غوغا و همهمه و المشنگه این واژه را در معنی موسیقی و نوای ساز به کار برده است:
آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ
هنگامۀ گرم ساز نفسها، تپیدن است
و
غافل مشو از ساز عبارات و اشارات
هنگامه زیر و بم ما هایی و هویی است
بدون در نظر گرفتن این معنی از هنگامه، چگونه میتوان شاهبیت زیر را بیدلانه فهمید؟
گرمی هنگامۀ موج و محیط امروز نیست
تا تو افشای منی من ساز اخفای توام
+ بله، همهچیز به درستی سر جای خودش قرار دارد، اما پای منقار از کجا به این بیت باز شد؟
نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم
به بیت زیر دقت کنید:
ناله هم بیمددی نیست به معراج قبول
بال اگر ماند ز پرواز به منقار برآ
ناله برمیخیزد و بالا میرود، بیدل این بالا رفتن را نوعی پرواز میداند؛ پرواز ناله و آه، پروازی است که نه با بال و پر که با منقار (دهان و گلو) صورت میگیرد. ناله همان نوای نی است و محزون بودن ساز نی بر کسی پوشیده نیست.
ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند
کز گداز بال و پر وا میشود منقار ما
+ «نی بیبرگ من» یا اضافۀ تشبیهی است (من به نی تشبیه شده است) یا استعاره از دل است. این هم نوعی ایهام است.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍4❤1
❤2👍2
❤5👍2
بیدلیدن
[69] نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم + مصرع اول حول محور ایهام کنایی «بیبرگی» میچرخد؛ در این کنایه هم معنای دور مد نظر گوینده است، هم معنای نزدیک و این تفاوت «ایهام کنایی» با «کنایه» است. نی برگ ندارد و از این…
[70]
ناله، توفانخیز شد تا نارسا افتاد جهل
بلبل ما طرح منقار از شکست بال کرد
برای درک بهتر این بیت به ابیات زیر دقت کنید:
ندارد نالۀ من احتیاج لبگشودنها
دو انگشتی که از هم واکنم منقار میگردد
و
نمیدانم چه گل دامن کشید از دست من یارب
که فریادیست چون منقار بلبل در هر انگشتم
و
رنگ عجزم لیک با وضع خموشم کار نیست
در شکست بال دارم ناله، گر منقار نیست
دو انگشت باز شده که در کنار هم هستند به منقار تشبیه شدهاند، همچنان که در بیت نخست بالی که شکسته و تا خورده به منقار تشبیه شده است. تناسبهای دیگر، هماناند که در پست شمارۀ 69 بیان شد، با این توضیح اضافه که به نظر میرسد منقار اسم نوعی ساز، و یا قسمتی از یک ساز بوده است. اگر کسی اطلاعاتی در این مورد دارد ممنونم میشوم به اشتراک بگذارد. البته ادعای من بیشتر با تکیه بر فرم شعر بیدل است، مثلا به بیت زیر دقت کنید:
به ساز غنچه نتوان بست آهنگ پریشانی
چه شد بلبل که گویم وضع منقار اینچنین باید
و
بلبل ز چه ساز انجمن آرای طرب بود
کز یک نیِ منقار ستودند هزارش
و
درین گلشن جهانی داشت آهنگ تمنایت
من از یک چاک دل سرکوب صد منقار گردیدم
و
بند لب عاشق نشود مهر خموشی
در نی گرهی نیست که منقار نگردد
فرم بیدل و حساسیت بیدل نسبت به تناسبها این ادعا را برمیانگیزد که منقار یک اصطلاح موسیقیایی است؛ حال یا اسم ساز، یا بخشی از یک ساز و یا...
بیدل دهلوی | بیدلیدن
ناله، توفانخیز شد تا نارسا افتاد جهل
بلبل ما طرح منقار از شکست بال کرد
برای درک بهتر این بیت به ابیات زیر دقت کنید:
ندارد نالۀ من احتیاج لبگشودنها
دو انگشتی که از هم واکنم منقار میگردد
و
نمیدانم چه گل دامن کشید از دست من یارب
که فریادیست چون منقار بلبل در هر انگشتم
و
رنگ عجزم لیک با وضع خموشم کار نیست
در شکست بال دارم ناله، گر منقار نیست
دو انگشت باز شده که در کنار هم هستند به منقار تشبیه شدهاند، همچنان که در بیت نخست بالی که شکسته و تا خورده به منقار تشبیه شده است. تناسبهای دیگر، هماناند که در پست شمارۀ 69 بیان شد، با این توضیح اضافه که به نظر میرسد منقار اسم نوعی ساز، و یا قسمتی از یک ساز بوده است. اگر کسی اطلاعاتی در این مورد دارد ممنونم میشوم به اشتراک بگذارد. البته ادعای من بیشتر با تکیه بر فرم شعر بیدل است، مثلا به بیت زیر دقت کنید:
به ساز غنچه نتوان بست آهنگ پریشانی
چه شد بلبل که گویم وضع منقار اینچنین باید
و
بلبل ز چه ساز انجمن آرای طرب بود
کز یک نیِ منقار ستودند هزارش
و
درین گلشن جهانی داشت آهنگ تمنایت
من از یک چاک دل سرکوب صد منقار گردیدم
و
بند لب عاشق نشود مهر خموشی
در نی گرهی نیست که منقار نگردد
فرم بیدل و حساسیت بیدل نسبت به تناسبها این ادعا را برمیانگیزد که منقار یک اصطلاح موسیقیایی است؛ حال یا اسم ساز، یا بخشی از یک ساز و یا...
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤2👍1
[71]
تا وعدهگاه خنجر نازت کشیدهام
خون فسردهایکه چهگویم چهرنگ ریز
در «چهرنگ ریز» ایهامی هست:
الف) خونی که آنقدر فسرده (و ناقابل) است که نمیدانم درخواست کنم به چه شیوهای (چه رنگ = چه روش و شیوه) آن را بریزی که کسر شأن تو نباشد.
ب) خونی که آنقدر فسرده است که رنگی در آن نیست که تمنای ریختنش را داشته باشم.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
تا وعدهگاه خنجر نازت کشیدهام
خون فسردهایکه چهگویم چهرنگ ریز
در «چهرنگ ریز» ایهامی هست:
الف) خونی که آنقدر فسرده (و ناقابل) است که نمیدانم درخواست کنم به چه شیوهای (چه رنگ = چه روش و شیوه) آن را بریزی که کسر شأن تو نباشد.
ب) خونی که آنقدر فسرده است که رنگی در آن نیست که تمنای ریختنش را داشته باشم.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍1🤯1💯1
❤6🤷♂2👍1
[72]
جاده گر پیچد به خویش آیینهدار منزل است
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
پیچیدن جاده به خویش نه پیچ و تاب داشتن آن، که دایرهوار شدن آن است؛ یعنی از صراط المستقیم به خط پرگار رسیدن؛ یعنی اتصال سر به پشت با؛ ادغام انجام و آغاز:
چون خط پرگار، بیدل! منزل ما جاده است
جستوجوهای هوس آغاز کرد انجام را
و
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهای
تا سر به پشت پا نرسد نارسیدهای
در این حالت هر نقطهای از جاده همزمان هم هم نقطۀ شروع است و هم نقطۀ پایان، هم جاده است هم منزل؛ اینجاست که ابتذال منشوری و منشور ابتذالی مفاهیمی چون جاده، منزل، مبدأ، مقصد، کوشش، تکاپو و... زدوده میشود و مفاهیمی متولد میشوند که در قالب مفهوم نمیگنجند؛ تا محشرِ پارادوکس، صنعت محبوب بیدل، جانی دوباره به مردگانِ مفاهیم ببخشد:
جاده و منزل در این وادی فریبی بیش نیست
هر کجا رفتیم سعی نارسا افتاده است
و
ز منزل نیست بیرون هرچه میبینی در این صحرا
تو بنما جاده تا من هم دهم عرض تکوپویی
و
تو راحت بسمل و غافل که در وحشتگه امکان
چو شمع از جاده میجوشد پر پرواز منزلها
و
در تپشآباد دل، قطعِ نفس میکنیم
نیست ز منزل برون جاده و فرسنگ ما
و
دل از سعی امل بر وضع آرامیده میلرزد
مبادا دوربینی، جاده سازد منزل ما را
و
دل آسوده از جوش هوسها نالهفرسا شد
خیال هرزهتازی جاده گردانید منزل را
و
در طلب باید گذشت از هرچه میآید به پیش
گر همه سرمنزل مقصود باشد، جاده است
جاده گر پیچد به خویش آیینهدار منزل است
«آیینهداری» کنایه از نماینده و نشاندهنده بودن است، جاده در صورتی بیانگر و تجلیگاه منزل است که به دور خود بپیچد.
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
برای فهمیدن این جمله باید ابتدا ارکان آن را مرتب کرد؛ «سوختن» نهاد آن است و «میکند» فعلش:
سوختن، نفس را شمع بساط دل میکند.
شمع روشن را تصور کنید؛ لهیت شعله و دود آن که مدام بالا و پایین میرود همان دم و بازدمِ نفس است، و دلی که در سینه میسوزد خودِ شمع.
حال چه ارتباطی بین «به خود پیچیدن» و «سوختن» است؛ به دور خود پیچیدن و سوختن جلوهای از فنا و نیستی هستند، نمودی از بیخودی و از خودگذشتن؛ تا وقتی نفس در حرکت است، «هستی کاذب» جاری است، بازایستادن آن ابتدای «نیستی» است؛ بیدل بارها به این موضوع، در قالب جاده و نفس، اشاره کرده است:
بینفسگشتن طلسم راحت دل بوده است
موج منزل میزنم تا محو کردم جاده را
و
نفس به جادهطرازی اگر فضول نیفتد
سراسرِ دو جهان منزل است، راه ندارد
و
عمر را کوتاهیِ سعیِ نفس، آسودگی است
پیچ و تاب جاده هر جا محو گردد، منزل است
و
تا نفس باقی است، ما را باید از خود رفت و بس
جادههای موج دائم در نظر میدارد آب
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
واقعا نمیدانم چطور باید پارادوکس دو تصویر را که در «سوختن» جمع شده است شرح دهم؛
تصویر شمع: سوختن به معنی روشنشدن است، فرآیندی که به شمع نور و زندگی میبخشد و به لهیب و دودش جنب و جوش و تحرک.
تصویر نفس و دل: سوختن به معنی آتش گرفتن و از بین رفتن است؛ شمع بساط دل وقتی روشن است که لهیب و دودش (نفس) از حرکت بایستند و فانی شوند.
القصه:
آرزو سوخت نفس، آینۀ دل بستند
جاده پیچید به خود، صورت منزل بستند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
جاده گر پیچد به خویش آیینهدار منزل است
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
پیچیدن جاده به خویش نه پیچ و تاب داشتن آن، که دایرهوار شدن آن است؛ یعنی از صراط المستقیم به خط پرگار رسیدن؛ یعنی اتصال سر به پشت با؛ ادغام انجام و آغاز:
چون خط پرگار، بیدل! منزل ما جاده است
جستوجوهای هوس آغاز کرد انجام را
و
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهای
تا سر به پشت پا نرسد نارسیدهای
در این حالت هر نقطهای از جاده همزمان هم هم نقطۀ شروع است و هم نقطۀ پایان، هم جاده است هم منزل؛ اینجاست که ابتذال منشوری و منشور ابتذالی مفاهیمی چون جاده، منزل، مبدأ، مقصد، کوشش، تکاپو و... زدوده میشود و مفاهیمی متولد میشوند که در قالب مفهوم نمیگنجند؛ تا محشرِ پارادوکس، صنعت محبوب بیدل، جانی دوباره به مردگانِ مفاهیم ببخشد:
جاده و منزل در این وادی فریبی بیش نیست
هر کجا رفتیم سعی نارسا افتاده است
و
ز منزل نیست بیرون هرچه میبینی در این صحرا
تو بنما جاده تا من هم دهم عرض تکوپویی
و
تو راحت بسمل و غافل که در وحشتگه امکان
چو شمع از جاده میجوشد پر پرواز منزلها
و
در تپشآباد دل، قطعِ نفس میکنیم
نیست ز منزل برون جاده و فرسنگ ما
و
دل از سعی امل بر وضع آرامیده میلرزد
مبادا دوربینی، جاده سازد منزل ما را
و
دل آسوده از جوش هوسها نالهفرسا شد
خیال هرزهتازی جاده گردانید منزل را
و
در طلب باید گذشت از هرچه میآید به پیش
گر همه سرمنزل مقصود باشد، جاده است
جاده گر پیچد به خویش آیینهدار منزل است
«آیینهداری» کنایه از نماینده و نشاندهنده بودن است، جاده در صورتی بیانگر و تجلیگاه منزل است که به دور خود بپیچد.
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
برای فهمیدن این جمله باید ابتدا ارکان آن را مرتب کرد؛ «سوختن» نهاد آن است و «میکند» فعلش:
سوختن، نفس را شمع بساط دل میکند.
شمع روشن را تصور کنید؛ لهیت شعله و دود آن که مدام بالا و پایین میرود همان دم و بازدمِ نفس است، و دلی که در سینه میسوزد خودِ شمع.
حال چه ارتباطی بین «به خود پیچیدن» و «سوختن» است؛ به دور خود پیچیدن و سوختن جلوهای از فنا و نیستی هستند، نمودی از بیخودی و از خودگذشتن؛ تا وقتی نفس در حرکت است، «هستی کاذب» جاری است، بازایستادن آن ابتدای «نیستی» است؛ بیدل بارها به این موضوع، در قالب جاده و نفس، اشاره کرده است:
بینفسگشتن طلسم راحت دل بوده است
موج منزل میزنم تا محو کردم جاده را
و
نفس به جادهطرازی اگر فضول نیفتد
سراسرِ دو جهان منزل است، راه ندارد
و
عمر را کوتاهیِ سعیِ نفس، آسودگی است
پیچ و تاب جاده هر جا محو گردد، منزل است
و
تا نفس باقی است، ما را باید از خود رفت و بس
جادههای موج دائم در نظر میدارد آب
میکند شمعِ بساطِ دل، نفس را سوختن
واقعا نمیدانم چطور باید پارادوکس دو تصویر را که در «سوختن» جمع شده است شرح دهم؛
تصویر شمع: سوختن به معنی روشنشدن است، فرآیندی که به شمع نور و زندگی میبخشد و به لهیب و دودش جنب و جوش و تحرک.
تصویر نفس و دل: سوختن به معنی آتش گرفتن و از بین رفتن است؛ شمع بساط دل وقتی روشن است که لهیب و دودش (نفس) از حرکت بایستند و فانی شوند.
القصه:
آرزو سوخت نفس، آینۀ دل بستند
جاده پیچید به خود، صورت منزل بستند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤4👍3