[63]
بس که از شرم تماشایت به خود پیچیده است
عکس در آیینه، پنهان، چون نگه در دیده است
شخص و عکس؛ بیدل معمولاً تصویر منعکس شده در آینه را "عکس" "مثال" یا "تمثال" مینامد و جسم بیرون از آیینه را شخص.
عکس، خونیست فرویخته از پیکر شخص
گر همه آینه سازند ز آهن، تیغ است
و
نقش جهان نتیجۀ اندیشه دوییست
نیرنگ شخص و آینه، تمثالزاده است
و
در گلستانی که گرد عجز ما افتاده است
همچو عکس از شخص، رنگ از گل جدا افتاده است
و
بشکنم دل تا شوم با رمز تحقیق آشنا
شخص هم عکس است تا آیینه دردست من است
و
دل به ذوقِ جلوهات با عالمی کردهست صلح
ورنه این شخص جنون با سایۀ خود جنگ داشت
و
بیدل هزار جلوه در آیینهات گذشت
آن شخص کو که این همه عرض مثال داشت
اما بپردازیم به یک شاهبیت:
آینهداریِ خیال، شخصِ تو را مثال کرد
خاک چه ره به سر فشاند خاکبهسر جداییات؟
تو شخص بودی، شخصِ او، تو او بودی، اما خیالت، مثل آیینهای، از شخص تو عکس تو را ساخت تا افتراقی شکل بگیرد.
"خاکبهسرجداییات" کسی که خاک جداییات را به سر کرده است و نهاد مصراع دوم است.
خاک چه ره به سر فشاند؟: در کنار تناسبش با خاکبهسر، یک معنای کنایی هم دارد؛ چیزی شبیه خود را گرفتار چه مشکل/گرفتاریای کرد.
بیدل یعنی فرم؛ یعنی اعتلای فرم بدون این که به احساس و عاطفه و تخیل آسیبی وارد شود؛ و فرم همان نخی است که تمام مهرههای یک رشته را به هم مرتبط میکند. اگر این بیت از شاعر دیگری بود شاید بدون طرح پرسش فرمی، صرفاً از خواندنش لذت میبردم و میگذشتم، اما وقتی بیدل میخوانی باید مدام از خودت بپرسی چه ارتباطی بین «این» با «آن» وجود دارد؛ چه ارتباطی بین دو مصراع بیت اخیر وجود دارد؟
برای یافتن این ارتباط دو سرنخ در شعر بیدل وجود دارد:
1- آیینه و خاکستر:
در گذشته برای صیقلیکردن و جلا دادن آیینه از خاکستر استفاده میکردهاند و میدانیم که هرچقدر آیینه جلای بیشتری داشته باشد عکس و مثال جلوۀ قویتری خواهد داشت؛ پس این خاکبهسر کردن (جلا دادن) است که باعث افتراق شخص و مثال میشود:
خودگدازیها نسیم مژدۀ دیدار بود
سوختم چندان که بر آیینه خاکستر زدم
و
نیست در بنیاد آتشخانۀ نیرنگ دهر
آنقدر خاکستری کایینهای گیرد جلا
و
ای بسا دل کز تحیر خاک بر سرکرده است
هر کجا خاکستری یابی بجو آیینه را
و
بیدل به جرم آنکه چو آیینه سادهایم
خاکسترست آنچه به بر میکشیم ما
و
بی فنا مشکل که گردد دل به عبرت آشنا
چشم این آیینه را خاکستر خود توتیاست
و
جمال مدّعا روشن نشد از صیقل دیگر
مگر خاکستر از آیینهام دیدار جوشاند
و
چشم منّت جز به نور عشق نتوان آب داد
صیقل آیینهای خاکستر پروانه باش
و
هیچ نقش از پردۀ معدومی ما گل نکرد
یک قلم خاکستریم آیینه کم آوردهایم
2- مثال و سایه:
بیدل در کنار مثال و عکسِ در آیینه، سایه را هم مثالی از شخص میداند و با توجه به این که سایه همیشه روی زمین است بارها خاکبرسری و سربرخاکی سایه را به تصویر کشیده است و از سایه به آیینه و از آیینه به سایه «التفات» کرده است؛ پس سرنخ دوم، مثالِ سایه است:
چون سایه به جز سجده مثالی ننمودیم
همواری ما آینه در رهن جبین داشت
و
تا سایهصفت آینه از زنگ زدودیم
خورشید عیان گشت مثالی که نمودیم
و
میشود محو از فروغ آفتاب جلوهات
عکس در آبینه همچون سایه بر دیوارها
و
سایه و تمثال را کم نیست گر سنجی به باد
شرم خفت سنگ ما را بی ترازو میکند
و
چه ممکن است که تمثال آفتاب نبندد
چو سایه آینهای را که من ز زنگ برآرم
و
چون سایهام سراپا تمثال تیرهروزی
دیگر چه وانماید آیینۀ سیاهم
و
سایه و تمثال هرگز شخص نتواند شدن
نیست هستی جز گمان، گو پرده بردارد یقین
و
سایه و تمثال محسوب زیان و سود نیست
حیف خورشیدی که پرتو باز میگیرد ز ماه
و
هستی تیرهدلان جمله به خواری گذرد
سایه دائم به سر خاک کشد گیسو را
و
چون سایه سر به خاک ادب واکشیدهایم
از زیر پای ما نکشد کس گلیم ما
و
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم
سیاهپوشم از اندوه ماتمی که ندارم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
بس که از شرم تماشایت به خود پیچیده است
عکس در آیینه، پنهان، چون نگه در دیده است
شخص و عکس؛ بیدل معمولاً تصویر منعکس شده در آینه را "عکس" "مثال" یا "تمثال" مینامد و جسم بیرون از آیینه را شخص.
عکس، خونیست فرویخته از پیکر شخص
گر همه آینه سازند ز آهن، تیغ است
و
نقش جهان نتیجۀ اندیشه دوییست
نیرنگ شخص و آینه، تمثالزاده است
و
در گلستانی که گرد عجز ما افتاده است
همچو عکس از شخص، رنگ از گل جدا افتاده است
و
بشکنم دل تا شوم با رمز تحقیق آشنا
شخص هم عکس است تا آیینه دردست من است
و
دل به ذوقِ جلوهات با عالمی کردهست صلح
ورنه این شخص جنون با سایۀ خود جنگ داشت
و
بیدل هزار جلوه در آیینهات گذشت
آن شخص کو که این همه عرض مثال داشت
اما بپردازیم به یک شاهبیت:
آینهداریِ خیال، شخصِ تو را مثال کرد
خاک چه ره به سر فشاند خاکبهسر جداییات؟
تو شخص بودی، شخصِ او، تو او بودی، اما خیالت، مثل آیینهای، از شخص تو عکس تو را ساخت تا افتراقی شکل بگیرد.
"خاکبهسرجداییات" کسی که خاک جداییات را به سر کرده است و نهاد مصراع دوم است.
خاک چه ره به سر فشاند؟: در کنار تناسبش با خاکبهسر، یک معنای کنایی هم دارد؛ چیزی شبیه خود را گرفتار چه مشکل/گرفتاریای کرد.
بیدل یعنی فرم؛ یعنی اعتلای فرم بدون این که به احساس و عاطفه و تخیل آسیبی وارد شود؛ و فرم همان نخی است که تمام مهرههای یک رشته را به هم مرتبط میکند. اگر این بیت از شاعر دیگری بود شاید بدون طرح پرسش فرمی، صرفاً از خواندنش لذت میبردم و میگذشتم، اما وقتی بیدل میخوانی باید مدام از خودت بپرسی چه ارتباطی بین «این» با «آن» وجود دارد؛ چه ارتباطی بین دو مصراع بیت اخیر وجود دارد؟
برای یافتن این ارتباط دو سرنخ در شعر بیدل وجود دارد:
1- آیینه و خاکستر:
در گذشته برای صیقلیکردن و جلا دادن آیینه از خاکستر استفاده میکردهاند و میدانیم که هرچقدر آیینه جلای بیشتری داشته باشد عکس و مثال جلوۀ قویتری خواهد داشت؛ پس این خاکبهسر کردن (جلا دادن) است که باعث افتراق شخص و مثال میشود:
خودگدازیها نسیم مژدۀ دیدار بود
سوختم چندان که بر آیینه خاکستر زدم
و
نیست در بنیاد آتشخانۀ نیرنگ دهر
آنقدر خاکستری کایینهای گیرد جلا
و
ای بسا دل کز تحیر خاک بر سرکرده است
هر کجا خاکستری یابی بجو آیینه را
و
بیدل به جرم آنکه چو آیینه سادهایم
خاکسترست آنچه به بر میکشیم ما
و
بی فنا مشکل که گردد دل به عبرت آشنا
چشم این آیینه را خاکستر خود توتیاست
و
جمال مدّعا روشن نشد از صیقل دیگر
مگر خاکستر از آیینهام دیدار جوشاند
و
چشم منّت جز به نور عشق نتوان آب داد
صیقل آیینهای خاکستر پروانه باش
و
هیچ نقش از پردۀ معدومی ما گل نکرد
یک قلم خاکستریم آیینه کم آوردهایم
2- مثال و سایه:
بیدل در کنار مثال و عکسِ در آیینه، سایه را هم مثالی از شخص میداند و با توجه به این که سایه همیشه روی زمین است بارها خاکبرسری و سربرخاکی سایه را به تصویر کشیده است و از سایه به آیینه و از آیینه به سایه «التفات» کرده است؛ پس سرنخ دوم، مثالِ سایه است:
چون سایه به جز سجده مثالی ننمودیم
همواری ما آینه در رهن جبین داشت
و
تا سایهصفت آینه از زنگ زدودیم
خورشید عیان گشت مثالی که نمودیم
و
میشود محو از فروغ آفتاب جلوهات
عکس در آبینه همچون سایه بر دیوارها
و
سایه و تمثال را کم نیست گر سنجی به باد
شرم خفت سنگ ما را بی ترازو میکند
و
چه ممکن است که تمثال آفتاب نبندد
چو سایه آینهای را که من ز زنگ برآرم
و
چون سایهام سراپا تمثال تیرهروزی
دیگر چه وانماید آیینۀ سیاهم
و
سایه و تمثال هرگز شخص نتواند شدن
نیست هستی جز گمان، گو پرده بردارد یقین
و
سایه و تمثال محسوب زیان و سود نیست
حیف خورشیدی که پرتو باز میگیرد ز ماه
و
هستی تیرهدلان جمله به خواری گذرد
سایه دائم به سر خاک کشد گیسو را
و
چون سایه سر به خاک ادب واکشیدهایم
از زیر پای ما نکشد کس گلیم ما
و
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم
سیاهپوشم از اندوه ماتمی که ندارم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤6👍2🔥1
❤3👍1💔1
[۶۴]
صبح بیسرمایهای احرام از خود رفتنم
کو گریبان تا به دوش چاک بردارد مرا
صبح بیسرمایهای احرام از خود رفتنم:
الف) به اندازۀ یک صبحِِ بیسرمایه، احرامِ از خود رفتن هستم.
ب) صبح بیسرمایهایام که احرام از خود رفتن است.
جامۀ احرام سپید است، و از اینجا تناسبی بین سپیدی صبح و احرام شکل میگیرد. صبح در گذرا بودن بارها به نفس تشبیه و قرین شده است و مثل نفس نمادی از زودگذری است.
صبح دو حالت دارد:
1- صبح کاذب، که آنی روشن بین سیاهی شب و سپیدی روز است و به نظر میرسد این تعبیر با احرام از خود رفتن تناسب بیشتری داشته باشد.
2- بیدل بارها صبح را به معنی غبار یا مه صبحگاهی به کار برده که با تابش خورشید از بین میرود، این صبح هم نماد زودگذری است؛ نماد فنای شخص در خورشید حق.
اگر سرمایۀ صبح را خورشید بدانیم، صبح بیسرمایه قطعا صبح کاذب است، صبح سپیدپوشی که با تمام روشنی خود از خود میرود و جایش را به نیستی شب میدهد.
احرام از خود رفتن: تناسبی میان احرام و رفتن است، اما رفتن اینجا عبور کردن و گذشتن از خود است، بیخودشدن، نیستشدن. این فنا و نیستی در صبح هم نمایان است.
اما برای این رفتن، برای این نیستی، به گریبانی برای چاکخوردن نیاز است، گریبانی به چاکخوردگی آسمان صبح. تناسب بین گریبان و صبح هم بارها در شعر بیدل تکرار شده است؛ صبح گریبان شب را چاک میزند و از این چاک سر در میآورد.
بردارد مرا: در «از خود رفتن» خود را به دوش میگیرد و میبرد و میرود. باری از خود که با بیسرمایگی در مصرع اول تناسب دارد.
به تناسب دوش و جامۀ احرام هم توجه کنید، جامۀ احرام را به دوش میاندازند؛ در این صورت من، ادامۀ تشبیه جامۀ احرام است.
دوش چاک: اضافۀ استعاری و تشخیص برای چاک، گو این که چاکِ گریبان دوشی دارد و میتواند چیزی را بردارد و ببرد.
دوش چاک: دوش چاک خورده، دوش زخم خورده. گریبانی که دوشی دارد (تشخیص برای گریبان)، دوشی زخمی و چاک خورده و روی همین دوش مرا بردارد و ببرد.
دوش به معنی دیشب با صبح ایهام تناسب دارد.
در هر صورت گریبان، ابزار یا توانی برای شکوفایی استعداد بیخودی است. استعداد نیستی هست، اما ...
شواهد
سرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید
بیهوده براین جنس مچینید دکان را
و
بس که چون صبحم تنکسرمایه افتادهست شوق
میدرم صد جیب تا اظهار آهی میکنم
و
شرمندۀ صیاد خودم چون نفس صبح
کز نیم تپش گرد من از چاک قفس ریخت
و
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
کز غبارم نفس صبح کمر میبندد
و
تار و پود نفس صبح همان باب فناست
خرقۀ هستی ما جز به دریدن نرسید
و
بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح
بر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم
و
تا گشودم چشم گرمِ احرام از خود رفتنم
شمع در تحریک مژگان شوخی رفتار داشت
و
به رنگ صبح احرام چه گلشن داشتم یا رب
که انداز خرامم در نظر پر نیمرنگ آمد
و
ز نفی ما و من اثبات وحدت کرد آگاهی
حبابی چند از خود رفت و بیرون ریخت دریایی
و
زندگی تا کی هلاک کعبه و دیرت کند
به که از دوش افکنی این جامۀ احرام را
و
ما و صبح از یک مقام احرام وحشت بستهایم
از نفس غافل نخواهی بود پر داریم ما
و
به توفانخانهی خورشید وصلت ره نمییابد
ز هستی، تا گسستن نیست، نتوان بست احرامت
و
به طوف دامنت کم نیست از سعی غبار من
اگر خود را به جای جامۀ احرام بردارد
و
عمرها شد بیدل احرام صبوحی بستهام
کو خط پیمانه تا شبگیر من پیدا شود
بیدل دهلوی | بیدلیدن
صبح بیسرمایهای احرام از خود رفتنم
کو گریبان تا به دوش چاک بردارد مرا
صبح بیسرمایهای احرام از خود رفتنم:
الف) به اندازۀ یک صبحِِ بیسرمایه، احرامِ از خود رفتن هستم.
ب) صبح بیسرمایهایام که احرام از خود رفتن است.
جامۀ احرام سپید است، و از اینجا تناسبی بین سپیدی صبح و احرام شکل میگیرد. صبح در گذرا بودن بارها به نفس تشبیه و قرین شده است و مثل نفس نمادی از زودگذری است.
صبح دو حالت دارد:
1- صبح کاذب، که آنی روشن بین سیاهی شب و سپیدی روز است و به نظر میرسد این تعبیر با احرام از خود رفتن تناسب بیشتری داشته باشد.
2- بیدل بارها صبح را به معنی غبار یا مه صبحگاهی به کار برده که با تابش خورشید از بین میرود، این صبح هم نماد زودگذری است؛ نماد فنای شخص در خورشید حق.
اگر سرمایۀ صبح را خورشید بدانیم، صبح بیسرمایه قطعا صبح کاذب است، صبح سپیدپوشی که با تمام روشنی خود از خود میرود و جایش را به نیستی شب میدهد.
احرام از خود رفتن: تناسبی میان احرام و رفتن است، اما رفتن اینجا عبور کردن و گذشتن از خود است، بیخودشدن، نیستشدن. این فنا و نیستی در صبح هم نمایان است.
اما برای این رفتن، برای این نیستی، به گریبانی برای چاکخوردن نیاز است، گریبانی به چاکخوردگی آسمان صبح. تناسب بین گریبان و صبح هم بارها در شعر بیدل تکرار شده است؛ صبح گریبان شب را چاک میزند و از این چاک سر در میآورد.
بردارد مرا: در «از خود رفتن» خود را به دوش میگیرد و میبرد و میرود. باری از خود که با بیسرمایگی در مصرع اول تناسب دارد.
به تناسب دوش و جامۀ احرام هم توجه کنید، جامۀ احرام را به دوش میاندازند؛ در این صورت من، ادامۀ تشبیه جامۀ احرام است.
دوش چاک: اضافۀ استعاری و تشخیص برای چاک، گو این که چاکِ گریبان دوشی دارد و میتواند چیزی را بردارد و ببرد.
دوش چاک: دوش چاک خورده، دوش زخم خورده. گریبانی که دوشی دارد (تشخیص برای گریبان)، دوشی زخمی و چاک خورده و روی همین دوش مرا بردارد و ببرد.
دوش به معنی دیشب با صبح ایهام تناسب دارد.
در هر صورت گریبان، ابزار یا توانی برای شکوفایی استعداد بیخودی است. استعداد نیستی هست، اما ...
شواهد
سرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید
بیهوده براین جنس مچینید دکان را
و
بس که چون صبحم تنکسرمایه افتادهست شوق
میدرم صد جیب تا اظهار آهی میکنم
و
شرمندۀ صیاد خودم چون نفس صبح
کز نیم تپش گرد من از چاک قفس ریخت
و
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
کز غبارم نفس صبح کمر میبندد
و
تار و پود نفس صبح همان باب فناست
خرقۀ هستی ما جز به دریدن نرسید
و
بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح
بر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم
و
تا گشودم چشم گرمِ احرام از خود رفتنم
شمع در تحریک مژگان شوخی رفتار داشت
و
به رنگ صبح احرام چه گلشن داشتم یا رب
که انداز خرامم در نظر پر نیمرنگ آمد
و
ز نفی ما و من اثبات وحدت کرد آگاهی
حبابی چند از خود رفت و بیرون ریخت دریایی
و
زندگی تا کی هلاک کعبه و دیرت کند
به که از دوش افکنی این جامۀ احرام را
و
ما و صبح از یک مقام احرام وحشت بستهایم
از نفس غافل نخواهی بود پر داریم ما
و
به توفانخانهی خورشید وصلت ره نمییابد
ز هستی، تا گسستن نیست، نتوان بست احرامت
و
به طوف دامنت کم نیست از سعی غبار من
اگر خود را به جای جامۀ احرام بردارد
و
عمرها شد بیدل احرام صبوحی بستهام
کو خط پیمانه تا شبگیر من پیدا شود
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤3👍1
❤7🔥3👍1
❤9❤🔥3👍2😢1👌1
بیدلیدن
به هجر زندهام، آیینه پیش من مگذار جدا ز یار به خود روبهرو شدن ستم است بیدل دهلوی | بیدلیدن
ستمشریکِ منِ یأسخو شدن، ستم است
حریفِ عذر هزار آرزو شدن، ستم است
نمیدونم چی توی این بیت وجود داره که اینهمه درد داره و اینهمه التیام! مثل خاروندن زخم میمونه؛ لذتبخشه و دردآور...
بیدل دهلوی | بیدلیدن
حریفِ عذر هزار آرزو شدن، ستم است
نمیدونم چی توی این بیت وجود داره که اینهمه درد داره و اینهمه التیام! مثل خاروندن زخم میمونه؛ لذتبخشه و دردآور...
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤7😭2👍1
شب چشمِ نیممستش وا شد ز خواب نیمی
در دست فتنه دادند جام شراب نیمی...
گیرم لبت نگردد بیپرده در تکلم
از شوخی تبسّم وا کن نقاب نیمی
بیدل دهلوی | بیدلیدن
در دست فتنه دادند جام شراب نیمی...
گیرم لبت نگردد بیپرده در تکلم
از شوخی تبسّم وا کن نقاب نیمی
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤8👍1
❤5🔥4👏2
[65]
به هر طرف نگری، شوق، محو خودبینیست
دکانِ آینه گرم است چارسویِ تو را
+ چارسو به معنی بازار است؛ البته آیینهخانه را هم مد نظر داشته باشید؛ خانه یا اتاقی که چهارطرفش آیینهکاری شده است.
+ محو بودن به معنی مات و متحیر بودن است؛ زل زدن.
+ تناسب نگری و خودبینی و آینه، همچنین تناسب دکان و چارسو بارز است.
+ طرف و سو، و نگری و بینی در خودبینی ترادف دارند.
+ دکان آینه گرم است چارسوی تو را؛ ترتیب ارکانش اینچنین است:
چارسوی تو را دکان آینه گرم است. «را» فک اضافه است و «چارسوی تو را دکان آینه» یعنی دکان آینۀ چارسوی تو.
برگردیم به آینۀ بیدل؛ به شخص و مثال:
خودبینیِ شخص، آینهٔ ناز مثال است
بر خود نگهی تا من موهوم ببالم
+هستی، آیینه است؛ شخص، او است و من مثالی از او هستم. (شخص، کسی یا چیزی است که بیرون آیینه قرار دارد و مثال تصویر شخص در آیینه است). حالا که من موهوم بازتاب و انعکاس او هستم نگاه کردن او به خود سبب بالیدن میشود.
+ آینه بودن کنایه از نشاندهنده بودن است؛ آینۀ ناز یعنی نشان دهندۀ ناز. خودبینی تو نشاندهندۀ نازِ مثال (من موهوم) است و این «ناز» با «بالیدن» در مصرع دوم تناسب دارد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
به هر طرف نگری، شوق، محو خودبینیست
دکانِ آینه گرم است چارسویِ تو را
+ چارسو به معنی بازار است؛ البته آیینهخانه را هم مد نظر داشته باشید؛ خانه یا اتاقی که چهارطرفش آیینهکاری شده است.
+ محو بودن به معنی مات و متحیر بودن است؛ زل زدن.
+ تناسب نگری و خودبینی و آینه، همچنین تناسب دکان و چارسو بارز است.
+ طرف و سو، و نگری و بینی در خودبینی ترادف دارند.
+ دکان آینه گرم است چارسوی تو را؛ ترتیب ارکانش اینچنین است:
چارسوی تو را دکان آینه گرم است. «را» فک اضافه است و «چارسوی تو را دکان آینه» یعنی دکان آینۀ چارسوی تو.
برگردیم به آینۀ بیدل؛ به شخص و مثال:
خودبینیِ شخص، آینهٔ ناز مثال است
بر خود نگهی تا من موهوم ببالم
+هستی، آیینه است؛ شخص، او است و من مثالی از او هستم. (شخص، کسی یا چیزی است که بیرون آیینه قرار دارد و مثال تصویر شخص در آیینه است). حالا که من موهوم بازتاب و انعکاس او هستم نگاه کردن او به خود سبب بالیدن میشود.
+ آینه بودن کنایه از نشاندهنده بودن است؛ آینۀ ناز یعنی نشان دهندۀ ناز. خودبینی تو نشاندهندۀ نازِ مثال (من موهوم) است و این «ناز» با «بالیدن» در مصرع دوم تناسب دارد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤4👍3
زبانِ اضطرابِ اشکِ نومیدم که میفهمد؟
شکستم شیشهای اما نبردم بوی آهنگی
شیشۀ اشک بیدل:
جوش اشکیم و شکست آیینهدار است اینجا
رقص هستی همهدم شیشهسوار است اینجا
و
اشک کشد تا به کجا ساغر ناموس حیا
شیشه به بازار شکن اندکی از خانه برآ
و
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک شیشهی توفان شکست و ریخت
و
دوش سودای که میزد شیشۀ اشکم به سنگ
کز مژه تا دامنم یکسر، دلِ دیوانه ریخت
و
عجز، سازیستکه در یأس گم است آهنگش
اشک اگر شیشه به کهسار زند، ناله کجاست؟
و
شیشهساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان، کهسار است
و
ای ناله مبادا به خیالم روی از خویش
چون اشک دماع تپشم شیشه بهچنگ است
و
بیدل تأملی که درین بزم شیشه را
یکسر صدای ریختن اشک قهقه است
و
بسکه بیدل ساز ناموس محبت نازک است
شیشۀ اشکی که رنگش بشکنی بیکوس نیست
و
یارب تبسّم که زد این شیشهها به سنگ
تا ریخت اشکم از مژه بوی گلاب داشت
و
به فکر کار دل افتادم از چکیدن اشک
شکست شیشه به رویم در حلب وا کرد
و
اشک اگر شیشه از این دست بههم برچیند
مژه را روکش بازار حلب باید کرد
و
سر در قدم اشکم کاین شیشهبهسنگافکن
بی منّت خودداری، لغزیدنِ مست استش
و
بیدل از دیدۀ حیران غم اشکی خون کرد
خشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک
و
نالهواری گل کند کاش از چکیدنهای اشک
میزنم این شیشه هم عمریست بر سنگش ز دل
و
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشۀ رنگم
نفسدزدیده مینالم، نمیدانم چه آهنگم
و
تب و تاب اشک چکیدهام، که رسد به معنی راز من
ز شکست شیشۀ دل مگر شنوی حدیث گداز من
و
نریخت دیده سرشکی که من قدح نزدم
گداز دل چقدر ناز شیشهگر دارد!
و
ضبط عنان سرشک از کف ما بردهاند
شوق پریجلوهای، شیشهگری میکند
و
دیده، دردآلودۀ محرومیِ دیدارِ کیست
کز شکست اشک میجوشد ز مژگان نالهام؟
و
اگر بنیاد میناخانۀ گردون به سنگ آید
منش در چشم همت یک شکستِ اشک میدانم
و
اشکی که در خیال تو از دیده ریختم
صد گوهر آبگینۀ عمان شکست و ریخت
القصه
به گریه خو مکن ای دیده کز چکیدن اشکی
دل شکسته مباد آشکار گردد و نالد
بیدل دهلوی | بیدلیدن
شکستم شیشهای اما نبردم بوی آهنگی
شیشۀ اشک بیدل:
جوش اشکیم و شکست آیینهدار است اینجا
رقص هستی همهدم شیشهسوار است اینجا
و
اشک کشد تا به کجا ساغر ناموس حیا
شیشه به بازار شکن اندکی از خانه برآ
و
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک شیشهی توفان شکست و ریخت
و
دوش سودای که میزد شیشۀ اشکم به سنگ
کز مژه تا دامنم یکسر، دلِ دیوانه ریخت
و
عجز، سازیستکه در یأس گم است آهنگش
اشک اگر شیشه به کهسار زند، ناله کجاست؟
و
شیشهساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان، کهسار است
و
ای ناله مبادا به خیالم روی از خویش
چون اشک دماع تپشم شیشه بهچنگ است
و
بیدل تأملی که درین بزم شیشه را
یکسر صدای ریختن اشک قهقه است
و
بسکه بیدل ساز ناموس محبت نازک است
شیشۀ اشکی که رنگش بشکنی بیکوس نیست
و
یارب تبسّم که زد این شیشهها به سنگ
تا ریخت اشکم از مژه بوی گلاب داشت
و
به فکر کار دل افتادم از چکیدن اشک
شکست شیشه به رویم در حلب وا کرد
و
اشک اگر شیشه از این دست بههم برچیند
مژه را روکش بازار حلب باید کرد
و
سر در قدم اشکم کاین شیشهبهسنگافکن
بی منّت خودداری، لغزیدنِ مست استش
و
بیدل از دیدۀ حیران غم اشکی خون کرد
خشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک
و
نالهواری گل کند کاش از چکیدنهای اشک
میزنم این شیشه هم عمریست بر سنگش ز دل
و
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشۀ رنگم
نفسدزدیده مینالم، نمیدانم چه آهنگم
و
تب و تاب اشک چکیدهام، که رسد به معنی راز من
ز شکست شیشۀ دل مگر شنوی حدیث گداز من
و
نریخت دیده سرشکی که من قدح نزدم
گداز دل چقدر ناز شیشهگر دارد!
و
ضبط عنان سرشک از کف ما بردهاند
شوق پریجلوهای، شیشهگری میکند
و
دیده، دردآلودۀ محرومیِ دیدارِ کیست
کز شکست اشک میجوشد ز مژگان نالهام؟
و
اگر بنیاد میناخانۀ گردون به سنگ آید
منش در چشم همت یک شکستِ اشک میدانم
و
اشکی که در خیال تو از دیده ریختم
صد گوهر آبگینۀ عمان شکست و ریخت
القصه
به گریه خو مکن ای دیده کز چکیدن اشکی
دل شکسته مباد آشکار گردد و نالد
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤8👍1
از آمد و رفت تو کبابم، چه توان کرد؟
رفتی و چنین آمدی، ای رنجِ شدیدم!
ای رنج شدیدم!
چه منادای زیبایی بیدل جان!
میسوخت دلِ منتظر از حسرتِ دیدار
دامن زدی آخر به چراغان امیدم
بهبه! چه چراغ زیبایی بیدل جان! چه چراغ زیبایی!
بیدل دهلوی | بیدلیدن
رفتی و چنین آمدی، ای رنجِ شدیدم!
ای رنج شدیدم!
چه منادای زیبایی بیدل جان!
میسوخت دلِ منتظر از حسرتِ دیدار
دامن زدی آخر به چراغان امیدم
بهبه! چه چراغ زیبایی بیدل جان! چه چراغ زیبایی!
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤7⚡1🔥1😢1💔1
[66]
آیینه به بر، غافل از آن جلوه دمیدیم
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
«آیینه به بر داشتن» کنایه از آیینهداری است، همان که حافظ میفرمایید:
جلوهگاهِ رخِ او، دیدهٔ من تنها نیست
ماه و خورشید، همین آینه میگردانند
البته که گلایۀ بیدل از آیینهای است که گردانده نمیشود.
اما در کنار این معنی کنایی، یک معنی استعاری هم برای این عبارت مشهود است، آیینه استعاره از دل است که در درون سینه قرار دارد، دلی که باید جلوهگاه او باشد اما نیست، پس:
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
بیدل دهلوی | بیدلیدن
آیینه به بر، غافل از آن جلوه دمیدیم
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
«آیینه به بر داشتن» کنایه از آیینهداری است، همان که حافظ میفرمایید:
جلوهگاهِ رخِ او، دیدهٔ من تنها نیست
ماه و خورشید، همین آینه میگردانند
البته که گلایۀ بیدل از آیینهای است که گردانده نمیشود.
اما در کنار این معنی کنایی، یک معنی استعاری هم برای این عبارت مشهود است، آیینه استعاره از دل است که در درون سینه قرار دارد، دلی که باید جلوهگاه او باشد اما نیست، پس:
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤4👍3
[67]
ز آفتاب قیامت مگو که اهل وفا
به یاد آن مژه در سایههای دیوارند
برای درک این بیت، بهخصوص مصرع دوم میتوان به بیت زیر رجوع کرد:
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت
مژههای او به دیوار تشبیه شدهاند و سرمهای که در پای این مژهها کشیده شده به سایه میماند؛ اهل وفا چنان در خیال این دیوار و سایه به خواب رفتهاند که اعتنایی به آفتاب سوزان قیامت نمیکنند.
برای آشنایی بیشتر با بیت شاهدمثال به پستهای زیر مراجعه کنید:
پست شمارۀ 20
پست شمارۀ 39
پست شمارۀ 56
بیدل دهلوی | بیدلیدن
ز آفتاب قیامت مگو که اهل وفا
به یاد آن مژه در سایههای دیوارند
برای درک این بیت، بهخصوص مصرع دوم میتوان به بیت زیر رجوع کرد:
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت
مژههای او به دیوار تشبیه شدهاند و سرمهای که در پای این مژهها کشیده شده به سایه میماند؛ اهل وفا چنان در خیال این دیوار و سایه به خواب رفتهاند که اعتنایی به آفتاب سوزان قیامت نمیکنند.
برای آشنایی بیشتر با بیت شاهدمثال به پستهای زیر مراجعه کنید:
پست شمارۀ 20
پست شمارۀ 39
پست شمارۀ 56
بیدل دهلوی | بیدلیدن
Telegram
بیدلیدن
[20]
جهان، جنونِ بهارِ غفلت، ز نرگسِ سرمهساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد
تأویل
دیوانه! جنون چیست؟ چیست جنون جز برداشتن مرزها و شورش سلولهای خاکستری؛ آنی که قلب تمام ادراک را دست میگیرد و تمام رودهای دنیا را به جریان موهایت…
جهان، جنونِ بهارِ غفلت، ز نرگسِ سرمهساش دارد
ز هر بُنِ مو، به خوابِ نازیم و مخملِ ما قُماش دارد
تأویل
دیوانه! جنون چیست؟ چیست جنون جز برداشتن مرزها و شورش سلولهای خاکستری؛ آنی که قلب تمام ادراک را دست میگیرد و تمام رودهای دنیا را به جریان موهایت…
❤6👍1👎1🔥1🙏1
❤4👏1
بیدلیدن
[56] سرمهام پیش که نالم؟ شرم آن چشمم گداخت خامشی هم بیتظلم نیست گر دادم دهید سرمه از چند منظر مورد توجه بیدل است. 1- بر اساس باوری قدیمی، خوردن سرمه سبب لالی میشود. از این رو سرمه نشان و نماد سکوت و خاموشی است. گر خامشی چراغ فروزد در این…
Telegram
بیدلیدن
[56]
سرمهام
پیش که نالم؟
شرم آن چشمم گداخت
خامشی هم بیتظلم نیست
گر
دادم دهید
سرمه از چند منظر مورد توجه بیدل است.
1- بر اساس باوری قدیمی، خوردن سرمه سبب لالی میشود. از این رو سرمه نشان و نماد سکوت و خاموشی است.
گر خامشی چراغ فروزد در این…
سرمهام
پیش که نالم؟
شرم آن چشمم گداخت
خامشی هم بیتظلم نیست
گر
دادم دهید
سرمه از چند منظر مورد توجه بیدل است.
1- بر اساس باوری قدیمی، خوردن سرمه سبب لالی میشود. از این رو سرمه نشان و نماد سکوت و خاموشی است.
گر خامشی چراغ فروزد در این…
❤7👍1😭1
شرارم در زمین بییقینی ریشهها دارد
اگر گویی گلم، هستم؛ وگر خواهی، خزان دارم
ایهام زیبایی در «گل» هست؛ در کنار خزان و ریشه به معنی «گل» است و در کنار شرار به معنی «خاموش / روشن» است.
شرح رابطۀ «گل» و «آتش» را در پست شمارۀ 48 بخوانید.
پارۀ آخر مصراع دوم را میتوان اینگونه هم خواند:
وگر خواهی خزان، دارم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
اگر گویی گلم، هستم؛ وگر خواهی، خزان دارم
ایهام زیبایی در «گل» هست؛ در کنار خزان و ریشه به معنی «گل» است و در کنار شرار به معنی «خاموش / روشن» است.
شرح رابطۀ «گل» و «آتش» را در پست شمارۀ 48 بخوانید.
پارۀ آخر مصراع دوم را میتوان اینگونه هم خواند:
وگر خواهی خزان، دارم
بیدل دهلوی | بیدلیدن
Telegram
بیدلیدن
[48]
آنجا که دل ادبکدۀ راز عاشقی ست
آتش به دست کودک گلباز میدهند
«گلباز»؛ عجب واژهای! فرهنگهای بیدل، نه استاد حبیب و نه آقای فایز، هیچکدام به آن نپرداختهاند. از لغتنامههای جدید و قدیم هم ظاهراً فقط «آنندراج» به آن پرداخته که دهخدای بزرگ آن را چنین…
آنجا که دل ادبکدۀ راز عاشقی ست
آتش به دست کودک گلباز میدهند
«گلباز»؛ عجب واژهای! فرهنگهای بیدل، نه استاد حبیب و نه آقای فایز، هیچکدام به آن نپرداختهاند. از لغتنامههای جدید و قدیم هم ظاهراً فقط «آنندراج» به آن پرداخته که دهخدای بزرگ آن را چنین…
❤3👍3
[69]
نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم
+ مصرع اول حول محور ایهام کنایی «بیبرگی» میچرخد؛ در این کنایه هم معنای دور مد نظر گوینده است، هم معنای نزدیک و این تفاوت «ایهام کنایی» با «کنایه» است. نی برگ ندارد و از این رو آن را نیِ بیبرگ مینامد؛ از طرفی «بیبرگی» کنایه از بیچیزی، تنگدستی، ناتوانی و امثالهم است که با «بیبالوپری» ترادف و تناسب دارد.
+ در کنار ایهام کنایی «بیبرگی» ایهام «نوا» هم دلبری میکند؛ نوا هم به معنی آواز و آوا است، هم به معنی توش و برگ و توان است که امروزه در «بینوا» به معنی بیچاره نمود بیشتری دارد. نوا با بیبرگی تضاد دارد و به این ترتیب در مصرع اول پارادوکسی ساخته میشود: از بیبرگی به نوا رسیدن.
+ در «هنگامه» هم نکتههایی هست؛ به نظر میرسد بیدل در کنار معانیای مثل غوغا و همهمه و المشنگه این واژه را در معنی موسیقی و نوای ساز به کار برده است:
آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ
هنگامۀ گرم ساز نفسها، تپیدن است
و
غافل مشو از ساز عبارات و اشارات
هنگامه زیر و بم ما هایی و هویی است
بدون در نظر گرفتن این معنی از هنگامه، چگونه میتوان شاهبیت زیر را بیدلانه فهمید؟
گرمی هنگامۀ موج و محیط امروز نیست
تا تو افشای منی من ساز اخفای توام
+ بله، همهچیز به درستی سر جای خودش قرار دارد، اما پای منقار از کجا به این بیت باز شد؟
نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم
به بیت زیر دقت کنید:
ناله هم بیمددی نیست به معراج قبول
بال اگر ماند ز پرواز به منقار برآ
ناله برمیخیزد و بالا میرود، بیدل این بالا رفتن را نوعی پرواز میداند؛ پرواز ناله و آه، پروازی است که نه با بال و پر که با منقار (دهان و گلو) صورت میگیرد. ناله همان نوای نی است و محزون بودن ساز نی بر کسی پوشیده نیست.
ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند
کز گداز بال و پر وا میشود منقار ما
+ «نی بیبرگ من» یا اضافۀ تشبیهی است (من به نی تشبیه شده است) یا استعاره از دل است. این هم نوعی ایهام است.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم
+ مصرع اول حول محور ایهام کنایی «بیبرگی» میچرخد؛ در این کنایه هم معنای دور مد نظر گوینده است، هم معنای نزدیک و این تفاوت «ایهام کنایی» با «کنایه» است. نی برگ ندارد و از این رو آن را نیِ بیبرگ مینامد؛ از طرفی «بیبرگی» کنایه از بیچیزی، تنگدستی، ناتوانی و امثالهم است که با «بیبالوپری» ترادف و تناسب دارد.
+ در کنار ایهام کنایی «بیبرگی» ایهام «نوا» هم دلبری میکند؛ نوا هم به معنی آواز و آوا است، هم به معنی توش و برگ و توان است که امروزه در «بینوا» به معنی بیچاره نمود بیشتری دارد. نوا با بیبرگی تضاد دارد و به این ترتیب در مصرع اول پارادوکسی ساخته میشود: از بیبرگی به نوا رسیدن.
+ در «هنگامه» هم نکتههایی هست؛ به نظر میرسد بیدل در کنار معانیای مثل غوغا و همهمه و المشنگه این واژه را در معنی موسیقی و نوای ساز به کار برده است:
آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ
هنگامۀ گرم ساز نفسها، تپیدن است
و
غافل مشو از ساز عبارات و اشارات
هنگامه زیر و بم ما هایی و هویی است
بدون در نظر گرفتن این معنی از هنگامه، چگونه میتوان شاهبیت زیر را بیدلانه فهمید؟
گرمی هنگامۀ موج و محیط امروز نیست
تا تو افشای منی من ساز اخفای توام
+ بله، همهچیز به درستی سر جای خودش قرار دارد، اما پای منقار از کجا به این بیت باز شد؟
نیِ بیبرگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد
ز بیبالوپری سر تا قدم منقار میگردم
به بیت زیر دقت کنید:
ناله هم بیمددی نیست به معراج قبول
بال اگر ماند ز پرواز به منقار برآ
ناله برمیخیزد و بالا میرود، بیدل این بالا رفتن را نوعی پرواز میداند؛ پرواز ناله و آه، پروازی است که نه با بال و پر که با منقار (دهان و گلو) صورت میگیرد. ناله همان نوای نی است و محزون بودن ساز نی بر کسی پوشیده نیست.
ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند
کز گداز بال و پر وا میشود منقار ما
+ «نی بیبرگ من» یا اضافۀ تشبیهی است (من به نی تشبیه شده است) یا استعاره از دل است. این هم نوعی ایهام است.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍4❤1
❤2👍2