بیدلیدن
483 subscribers
1 file
103 links
Download Telegram
[48]
آنجا که دل ادبکدۀ راز عاشقی ست
آتش به دست کودک گلباز می‌دهند


«گلباز»؛ عجب واژه‌ای! فرهنگ‌های بیدل، نه استاد حبیب و نه آقای فایز، هیچ‌کدام به آن نپرداخته‌اند. از لغت‌نامه‌های جدید و قدیم هم ظاهراً فقط «آنندراج» به آن پرداخته که دهخدای بزرگ آن را چنین نقل کرده است:
گل باز: (گُ) [نف مرکب] آنکه به گل بازی کند. (آنندراج). آنکه شوق پروردن گلهای خوب دارد نه بقصد فروختن : ز بس صحن چمن از خندۀ گلزار خُرّم شد در او چون دست گلباز از هوا گل می‌توان چیدن. عبدالرزاق فیاض (از آنندراج)

گلباز در منابع موجود در سایت گنجور (پوزش می‌خواهم اگر منبع قوی‌تری برای جست‌وجو در اختیار ندارم) 38 مرتبه به‌کار رفته است که بیدل با 24 مورد، بیشترین توجه را به آن داشته. اسیر شهرستانی 7 بار، جویای تبریزی 4 بار، سلیم تهرانی، فیاض لاهیجی و صائب هرکدام 1 بار آن را به کار برده‌اند.

اقامت بیدل در هند، جویا در تبریز و اسیر در اصفهان نشان می‌دهد که این واژه، یک واژۀ محلی نبوده و در تمام سرزمین‌های فارسی‌زبان رایج بوده؛ هرچند حضور کمرنگش در دواوین شعرا شک و شبهه‌هایی ایجاد می‌کند.

به‌نظر نمی‌رسد که «گلباز» به تعریف آنندراج محدود باشد. آیا «گلباز» یک نوع اسم عام نیست؟ همچنان‌که ساقدوش و مطرب و قاضی و... . مثلاً کسی که در جشن و سور بر سر بقیه گل می‌فشاند؟ از برخی ابیات چنین بر‌می‌آید.

گلباز را در این معنا می‌توان مترادف «گل‌افشان» به معنی افشانندۀ گل و گل‌ریزنده هم دانست. البته آنندراج تعریف دیگری هم از گل‌افشان ثبت کرده که در حوزۀ معنایی گلباز‌های بیدل قرار می‌گیرد:
گل‌افشان: نوعی از آتشبازی است. (آنندراج، به نقل از لغت‌نامه)

به مصرع دوم بیت بیدل دقت کنید (آتش به دست کودک گلباز می‌دهند)؛ آتش‌بازی آنندراج در این مصرع مشهود است.
رابطۀ گل و آتش رابطۀ عجیبی است؛ استاد حبیب «گل» را صفت چراغ خاموش و نیفروخته ثبت کرده‌اند، چنانکه چراغ گل به معنی چراغ خاموش است (ر.ک: واژه‌نامۀ بیدل) اما معنای متضاد آن در برخی فرهنگ‌های دیگر هم ثبت شده است. آنندراج «گل کردن» را هم به معنی خاموش کردن ثبت کرده است و هم به معنی روشن کردن. (ر.ک لغت‌نامه) شاید گل هم مانند فراز از اضداد است.

به‌هرحال به نظر می‌رسد که در گلباز ایهامی باشد: الف) اسم عام؛ کسی که گل می‌افشاند. ب) (شاید) کسی که آتشی را زنده می‌کند یا گسترش می‌دهد. اما درک و فهم این بیت بیشتر منوط به کشف رابطه‌هاست تا دانستن معنای لغوی گلباز؛ اهمیت درک این رابطه‌ها به مراتب بیشتر از معنی لغوی «گلباز» است.
1- چه ارتباطی بین افشای راز و گلبازی است؟
2- چه ارتباطی بین ادب و راز است؟
3- افشای راز عشق چگونه صورت می‌گیرد؟
4- رابطۀ دل و کودک چیست؟
5- رابطۀ کودک و ادب چیست؟

شاید درکِ همۀ این موارد منوط به کشف مورد نخست باشد. به بیت زیر دقت کنید:
شرارت گر نگه‌واری پر افشاند غنیمت دان
به رنگ رفته نتوان بیش از این گلباز گردیدن


در گلبازی و گل‌افشانی شاهد «پرواز رنگ»ها خواهیم بود. مخاطب بیدل با شنیدن «پرواز رنگ» سریعاً متوجه رنگ‌پریدگی می‌گردد. حالا اگر نگاهی به «رنگ رخساره خبر می‌دهد از سر ضمیر» داشته باشیم تازه متوجه می‌شویم که رازداری برای عاشقِ رنگ‌پریده محال است، هرچند که بخواهد رعایت ادب و سکوت را بکند.

حیرت دمد از شوخی گل کردن رازم
در آینه، جوهر شکند نغمۀ سازم


در این بیت «گل کردن راز» (شاید گلبازی راز) جای تأمل دارد. وقتی رنگ می‌پرد، راز برملا می‌شود، از طرفی رنگ‌پریدگی مدلول و نشانۀ حیرت و نیستی است. افشای راز عشق یک نوع شوخی است (با ادبکدۀ راز مقایسه کنید)، اما در همین شوخی و گستاخی موهبتی نهفته است: نیستی.

حیرت، دمیدن، گل؛ مقایسه کنید با «حیرت‌دمیده‌ام، گل داغم بهانه‌ای است».
شاید روزی سر از کار و بار رابطه‌های این بیت درآوردیم. شاید یک روز با دلیل توضیح بدهم که داغ، آتشی خاموش و رنگ‌پریده است، گل داغ یعنی چهرۀ رنگ پریدۀ سالک که بر اثر حیرت و نیستی عارض شده است. گل داغ؛ گل به معنی صفت چراغ خاموش؛ پس داغی که گل شده است. شاید...

قبل از این‌که 37 گلباز‌ِ دیگر را ذکر کنم، استدعا دارم اگر در زبان محلی شما «گلباز» هنوز کاربرد دارد، مکمل این نویسۀ ناقص باشید.


بیدل:
درین طربکدۀ شوق، ذره تا خورشید
به هرچه می‌نگری با نگاه گلباز است
و
شب که حسنش بر عرق پیچید سامان قدح
ناز مستی بود گلبازِ چراغانِ قدح
و
بیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است اینجا
بهار بی‌خودی هم یک دو دم گلبازی‌ای دارد
و
در خزان سیر بهارم زین گلستان کم نشد
رنگ‌ها پرواز کرد و حیرتم گلباز ماند



ادامه در پست بعد




بیدل دهلوی | بیدلیدن
2👍2👏1
ادامۀ پست قبل:

و
حسن بی ایجاد عشقی نیست در اقلیم ناز
گل چو موج رنگ زد گلباز پیدا می‌کند
و
نیرنگ اعتبار بهار تجددت
با هم چه رنگ‌ها که نه گلباز می‌کند
و
چه شمع امشب در این محفل چمن‌پرداز می‌آید
که آواز پر پروانه هم گلباز می‌آید
و
در باغ بی‌بهاریم سیری که در چه کارم
گلباز انتظاریم بازی‌کنان بیایید
و
نسیم کوی فنا مژدۀ چه عافیت است
که می‌رود شرر کاغذ این قدر گلباز
و
غنچه آزاد است از گلبازی تمثال رنگ
ای حیا آیینۀ ما هم به این آداب ریز
و
به هر زمین که خرام تو شوخی انگیزد
چمن به خنده نگیرد غبار گلبازش
و
تا کی ای پروانه بال‌افشانی‌ات
پرفشانی‌هاست با گلباز شمع
و
جنون بر صفحۀ بی‌حاصلم آتش نزد ورنه
جهانی را به یک چشمک شرر گلباز می‌کردم
و
وبال عشرتم یارب نگردد قید خودداری
که من با لغزش پا همچو طفل اشک گلبازم
و
به ذوق سجده باز از عدم گلباز می‌آیم
چه شوق است این‌که یک پیشانی و صد ناز می‌آیم
و
آینه صیقل‌زدن بی صید تمثالی نبود
سینه در یادت خراشیدیم و گلباز آمدیم
و
شرارت گر نگه‌واری پر افشاند غنیمت دان
به رنگ رفته نتوان بیش از این گلباز گردیدن
و
دل به هر اندیشه طاووس بهاری دیگر است
در چه رنگ افتاده است آیینۀ گلباز من
و
حریف مشرب قمری نه‌ای طاووسی نازی
کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی
و
تو خواهی نوبهارش خوان و خواهی فتنۀ محشر
ز مشت خاک ما خواهد دمیدن شوق گلبازی
و
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
بهار سادگی مفت است گلباز تماشا را
و
ندانم مژدۀ وصل که دارد انتظار من
که حسرت سخت گلبازست با گرد سر راهی
و
پرافشان هوای کیستم یارب که در یادش
نفس در پردۀ اندیشه‌ام گلباز می‌آید


صائب:
نمی‌دانم چه می‌سازد درین بستانسرا دیگر
که از گلبازِ معمار بهاران رنگ می‌ریزد



اسیر شهرستانی
در بزم تو آفتاب گلباز
آیا دل ما چه پیشه دارد
و
در آن مجلس که باشد هر طرف گلبازی مژگان
چه‌کار آید دل ما گر نگردد دستگاه آنجا
و
گلبازی اشاره و ایما شکفته تر
در سنگلاخ سیر گلستان غنیمت است
و
خورشید ز گلبازی حسنت چکد امشب
پروانه سراسیمۀ نیلوفر شمع است
و
دلم تا صبح گلبازی کند با خاک در کویی
که آرام از تپیدن تحفه بهر پاسبان آرد
و
بر دلم آغوش صلح کل گشاید جنگ عشق
شیشه‌ای دارم که گلبازی کند با سنگ عشق
و
نه لاف سینه‌صافی می‌زنم نی داد بی‌مهری
همین دانم که گلبازی کند با شیشه سنگ من




جویای تبریزی:
خرم آن بیدل که در شب‌های هجران با تو بود
گرم گلبازی ز رفت و آمد پیغام‌ها
و
آه گرمم بوی گل ریزد به دامان هوا
گرم گلبازی‌ست در دل یاد روی او مرا
و
پیچ و تاب غم فزاید انبساط مرد را
دل تپیدن دست گلباز است عاشق درد را
و
در بهار عارضش از آمد و رفت نگاه
پنجۀ مژگان جویا دست گلباز است باز




فیاض لاهیجی:
ز بس صحن چمن از خندة گلزار خرم شد
در او چون دست گلباز از هوا گل می‌توان چیدن



سلیم تهرانی:
نوروز تو از گل به قدح سازی باد
با لاله رخان کار تو گلبازی باد




بیدل دهلوی | بیدلیدن
3👍2
بی‌تماشا نیست حیرتخانۀ ناز و نیاز
عشق اینجا آه‌آهی دارد آنجا واه‌واه





بیدل دهلوی | بیدلیدن
6👍2
صحرای بیدل:

یکم:
به وهم هوش تاکی زحمت این تنگنا بردن
خوشا دیوانه‌ای کز خویش بیرون رفت و صحرا شد

دوم:
چو صحرا مشرب ما ننگ وحشت برنمی‌تابد
نگه دارد خدا از تنگی چین، دامن ما را

سوم:
عمارت، غیرِ چینِ دامنِ صحرا نمی‌باشد
ز تنگی‌های مذهب این قدر بالید مشرب‌ها

چهارم:
مشرب ما خاکساران فارغ از آلودگی‌ست
نیست نقصان گر رسد بر دامن صحرا شراب

پنجم:
طاعت مستان نمی‌گنجد به خلوتگاه زهد
دامن صحرا مصلای نماز مشرب است

ششم:
از نفس دزدیدنِ بوی گلم غافل مباش
دامن پیچیده‌ای دارم که صحرا کردنی‌ست

هفتم:
بی‌تمیزی دامن نازی به صحرا می‌فشاند
شوخیِ اندیشه‌ای، ما را گریبان کرد و رفت

هشتم:
بیدل از قید دل آزاد نشین، صحرا شو
وسعت از تنگیِ این خانه برون می‌ریزد

نهم:
ز فکر خود گذشتم مشرب‌ایجاد جنون گشتم
گریبانِ تأمل صرف دامن گشت صحرا شد

دهم:
گوشۀ بی‌خبری وسعتِ دیگر دارد
گردِ آسوده همان دامن صحرا باشد

یازدهم:
ترک خودداری‌ست، عرضِ مشربِ دیوانگی
رفت گرد ما ز خود جایی که صحرا ریختند

دوازدهم:
راز دل از وسعت مشرب به رسوایی کشید
دامن صحرا گریبان‌چاکیِ دیوانه بود

سیزدهم:
وسعت دل، تنگ دارد عرصۀ خودداری‌ام
در نظر یکسر رم آهوست تا صحرا شدم

چهاردهم:
عرصۀ آزادی از جوش غبارم تنگ بود
بر سر خود دامنی افشاندم و صحرا شدم

پانزدهم:
وحشتم آخر ز زندانگاه دلتنگی رهاند
خانه، صحرا گشت از بس دیدۀ آهو شدم

شانزدهم:
بیدل به فشار دل تنگم چه توان کرد
صحرا شدم امّا نشدم محرم دامن

هفدهم:
گشاد دل به آغوش تعلق‌ها نمی‌سازد
چو صحرا وسعتم افکنده است از خانمان بیرون

هجدهم:
سرکشی تا کی گریبانت درد چون گردباد
همچو صحرا دامنی دارد رسا، افتادگی



بیدل دهلوی | بیدلیدن
5🔥2👍1👏1
[49]
حیرت‌دمیده‌ام گل داغم بهانه‌ای ا‌ست
طاووس جلوه‌زار تو آیینه‌خانه‌ای‌ است


این بیت یکی از بحث‌برانگیزترین ابیات بیدل است؛ برخی آن را بی‌معنی دانسته‌اند و برخی مقاله و کتاب در شرحش نوشته‌اند. آنچه جسارت شرحش را می‌دهد، نه تکیه بر فهم من، بلکه استناد مستقیم به خود بیدل است؛ یعنی شارح حقیقی این بیت خودِ اوست.

+حیرت
: «حیرت در شعر بیدل بیشتر به معنای حالت عرفانی خاص به کار می‌رود که اشاره به محو بودن با چشم باز دارد.» (واژه‌نامۀ شعر بیدل/اسدالله حبیب) حیرت همان لحظۀ نیستی است که عاشق در معشوق فانی می‌شود، رنگ از رخسار می‌پرد، پلک از حرکت باز می‌ایستد و دو چشم باز در قالبی خشکیده مات و مبهوت او ‌می‌شود.
از ثبات من چه می‌پرسی‌؟ بنای حیرتم‌
سیل می‌گردد هوای جنبش مژگان مرا

+دمیدن: به نظر می‌رسد در اینجا «دمیدن» به معنای روییدن و پدیدآمدن باشد، با این تفاوت که بذر رویش، «حیرت» است. شاعر هستی خویش را روییده از بذر حیرت می‌بیند؛ رویشی که به برخاستن «گل داغ» انجامیده و سببش تماشای «طاووس جلوه‌زار» معشوق است.

+ «حیرت‌دمیده‌ام» یا «حیرت، دمیده‌ام».
من دمیدۀ حیرت هستم
من حیرت را دمیده‌ام
حیرت‌دمیده صحیح‌تر به نظر می‌رسد.

+ گل داغ
داغ، سیاه است، هیچ رنگی جز سیاهی ندارد، پس گل داغ با همۀ گل‌ها فرق می‌کند؛ برعکس برگ‌های رنگارنگ چمن، گلی بی‌رنگ است.
به رنگ آب سیر برگ‌برگ این چمن کردم‌
گل داغ است بیدل آن‌که بویی از وفا دارد

گلی که رنگ داشته باشد، متهم است به داشتن هستی‌ای کاذب:
بر این ترانه که ما رنگ نوبهار توایم
رسیده‌ایم به گل‌های تهمت ننگت
تفاوت است بین این‌که رنگی باشی بر رخسارۀ گل او یا خودت گلی باشی صاحبِ رنگ؛ آن عزت و افتخار «نیستی» است و این ننگ و تهمتِ «هستی».

«گل داغ» رخسار رنگ‌پریدۀ عاشق (یا حتی تمام جسمش) است که محو جمال معشوق شده. این پریدگی رنگ براثر عارضۀ حیرت است.
تحیر توأم خورشید می‌بالد در این گلشن‌
گل داغی که ما داریم افسردن نمی‌بیند

بیدل بی‌رنگی را سیاهی و تیرگی می‌داند:
چون سایه سر راه دورنگی نگرفتیم
روز سیه ما شب ما شد چه بجا شد
(در مصرع اول ایهامی هست: الف) ما هم مثل سایه‌ سر راه دورنگی را نگرفتیم. ب) ما مثل سایه سر راه دورنگی را نگرفتیم. در دورنگی هم ایهامی هست: الف) دورنگی به معنی نفاق و ریا. ب) دو رنگی به معنی یکی دو رنگ، چند رنگ، تلون. به هرحال سیاهی در مقابل رنگارنگی قرار گرفته است.)

+ بهانه
از معانی بهانه که به نظر می‌رسد در این بیت صحیح‌تر باشد، «سبب، واسطه؛ و علت، دلیل» (نک: لغت‌نامه) است. رنگ‌پریدگی‌ام به‌خاطر/به‌دلیل حیرت است. (یا سبب حیرت است.)

+ طاووس جلوه‌زار تو
طاووس نماد رنگارنگی است و اینجا با گل داغ مقابل شده است. «جلوه‌زار تو» رخسار خوش‌رنگ/پررنگ اوست. بی‌رنگ‌بودن و متحیر بودن نشانۀ «نیستیِ» عاشق است و خوشرنگ‌بودن یا پررنگ‌بودن معشوق نشانۀ «هستیِ» او؛ و این همان فنای در او است؛ جایی که دیگر منی در کار نیست و همه‌چیز اوست؛ همان «نیستیِ» محبوب بیدل.

خواه داغِ حیرتِ خود، خواه محو رنگ غیر
دیدۀ ما هرچه هست، آیینۀ دیدار اوست

«داغ حیرت خود» همان «گل داغ» و «رنگ غیر» همان «طاووس جلوه‌زار تو» است؛ از این بیت می‌توان این برداشت را هم داشت که «گل داغ» سیاهی مردمک عاشق باشد نه صورت‌ رنگ‌پریده‌اش.

+آیینه
آیینه یکی از موتیف‌های محبوب و پرکاربرد بیدل است. علاقۀ بیدل به آیینه به حیرت بر‌می‌گردد. آیینه از دو جهت نماد تحیر است. نخست آن‌که خود به چشمی باز می‌ماند که هیچ‌گاه پلک نمی‌زند و به تحیر و مات‌ومبهوت‌شدن شباهت دارد. دوم آن‌که ابزاری است برای نگریستن و دیدنِ بی‌وقفه؛ ابزاری برای تحیر.
متاع خانۀ آیینه حیرت است اینجا
تو دیگر از دل بی‌مدعا چه می‌جویی


+آیینه‌خانه
آیینه‌خانه: «خانه‌ای که آویختن آیینه بر دیوارهای آن از چهار سو آن را آراسته باشند.» (واژه‌نامۀ شعر بیدل / اسدالله حبیب)
آیینه‌خانه را می‌توان معادل «حیرت‌خانه» در بیت زیر دانست:
خلوتِ اندیشه حیرت‌خانۀ دیدارِ توست
ای‌ کلیدِ دل درِ امّید ما بگشا بیا


آیینه‌خانه یا حیرت‌خانه، جایی‌است برای/مخصوص تماشا. هر طرف که نگاه کنی آیینه‌ای برای دیدن و مات‌ومبهوت شدن و تحیر وجود دارد، به تناسب تماشا و حیرت‌خانه در بیت زیر دقت کنید:
بی‌تماشا نیست حیرتخانه ناز و نیاز
عشق اینجا آه آهی دارد آنجا واه واه

+ طاووس جلوه‌زار تو آیینه‌خانه‌ای ا‌ست
صورت خوش‌رنگ/پررنگ تو جایی مخصوص تماشا و تحیر است؛ به عبارتی باعث و سبب حیرت و رنگ‌پریدگی من (نیستی من) آیینۀ پررنگ جلوۀ تو (هستی تو) است. این است که هستی موهوم را محرومی می‌داند و به واسطۀ حیرت مانند یک تصویر بیرون از آیینه خشکش می‌زند:
ز موهومی به دل راهی نبردم، آه محرومی
شدم عکس و برون خانۀ آیینه خوابیدم

+القصه:
پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدن است
دیدار دوست هستیِ خود را ندیدن است



بیدل دهلوی | بیدلیدن
5🔥2👏2
مژه؛
گاهی کنار و
گاه
آغوش است
- چشمش را -


اگر الفت‌پرستی!
پاسِ بیمار
_اینچنین _
باید!



بیدل دهلوی | بیدلیدن
7👏2🔥1👌1
ای آینه! گَردِ نَفَسی بیش ندارم
زین بیش مرا در نظرِ من ننمایی
همت نپسندد که به این هستیِ موهوم
چون عکس در آیینه کنم خانه‌خدایی




بیدل دهلوی | بیدلیدن
1👍1🔥1
یار در آغوش و نام او نمی‌دانم که چیست
سادگی ختم است چون آیینه بر نسیان ما



بیدل دهلوی | بیدلیدن
2👍1
«این‌قدر دانم»های بیدلانه:

ز برق جلوه‌اش آگه نی‌ام‌، لیک این‌قدر دانم‌
که عالم چشم خفاشی است نور آفتابش را

ز نیرنگ حجابش غافلم‌، لیک این‌قدر دانم‌
که برق جلوه خواهد سوخت فانوس خیالی را

از تب و تاب سپند این بساط آگه نی‌ام‌
این‌قدر دانم که در یاد کسی نالید و سوخت‌

نه دام دانم و نی دانه این‌قدر دانم‌
که دل به هرچه کشد التفات صیاد است‌

از مآل جست‌وجوهای نفس آگه نی‌ام‌
این‌قدر دانم که سیر شعله تا خاکستر است‌

نه لفظ دانم و نی معنی این‌قدر دانم‌
که گر سخن ز تو باشد جواب دشوار است‌

نی خزان دانم در این گلشن‌، نه نیرنگ بهار
این‌قدر دانم که اینجا رنگ‌ها گردیده است‌

نیستم آگه ز نقش هستی موهوم خویش‌
این‌قدر دانم که بر آیینه بهتان کرد و رفت‌

نی‌ام آگه ز حسِّ قاتل اما این‌قدر دانم‌
که در هر قطرۀ خونم چشم حیران آشیان دارد

ز اسرار لبش آگه نی‌ام لیک این‌قدر دانم‌
دم تیغ تبسّم جوهر بالیده‌ای دارد

ز سیر لفظ ومعنی غافلم لیک این‌قدر دانم‌
که گرد هرکه گردد گرد دل گردیدنی دارد

غافلم از حسنش‌، امّا این‌قدر دانم که دوش‌
برق حیرت‌جلوه‌ای دیدم که دیدن داغ شد

ز صبح مقصد آگه نیستم لیک این‌قدر دانم‌
که سر تا پای من چون سایه یک شبگیر می‌جوشد

محرم عجزآشنایی‌های حیرت نیستم‌
این‌قدر دانم که سعی پَر نمی‌دانم چه شد

از هجوم برق‌تازی‌های ناز آگه نی‌ام‌
این‌قدر دانم که رحمی بر نیازم کرده‌اند

از تسلسل‌جوشی این مشت خون آگه نی‌ام‌
این‌قدر دانم که دل هم از دلی آراستند

از نشان کعبۀ مقصود آگه نیستم‌
این‌قدر دانم که هستی ساز احرام است و بس‌

نه هجران دانم و نی وصل‌، بیدل‌، این‌قدردانم‌
که الفت عالمی را داغ کرد، آتش به بنیادش‌

ز پرواز نفس آگه نی‌ام لیک این‌قدر دانم‌
که آخر تا شکستن می‌رسد سعی پر و بالش‌

نه خلوت مایلم نی انجمن سیر این‌قدر دانم‌
که هرجا سر برآرد شمع در پیش است زانویش‌

نه گل‌شناسم و نی غنچه، این‌قدر دانم‌
که جلوۀ تو به دل‌های خسته دارد رنگ‌

چون نفس از مدّعای جست‌وجو آگه نی‌ام‌
این‌قدر دانم که چیزی هست و من گم کرده‌ام‌

نیستم آگه چه دارد خلوت یکتایی‌اش‌
این‌قدر دانم که آنجا هم همین من بوده‌ام‌

حیرتم آیینۀ تحقیق نیست‌
این‌قدر دانم که چیزی دیده‌ام‌

ز خواب ناز هستی غافلم‌، لیک این‌قدر دانم‌
که هر کس می‌برد نام تو، من بیدار می‌گردم‌

نیستم آگه مقیم خلوت اندیشه کیست‌
این‌قدر دانم که فریادی است بیرون درم‌

چو شمع از سعی الفت غافلم لیک این‌قدر دانم‌
که تا ننشانْد در خاکم ز پا ننشست زنّارم‌

ز قدر عاجزی‌ها غافلم‌، لیک این‌قدر دانم‌
که تا دست سلیمان می‌رسد نقش پی مورم‌

مقیم خلوت رازت نی‌ام لیک این‌قدر دانم‌
که حرفی می‌کشد چون حلقه از بیرون در گوشم‌

به رنگ سایه از خود غافلم‌، لیک این‌قدردانم‌
که گر پنهان شوم نورم‌، و گر پیدا، همین رنگم‌

نه نقش پایم و نی سایه‌، این‌قدر دانم‌
که خاک راه توام‌، خواه آن و خواه اینم‌

ز رمز جست‌وجوها غافلم‌، لیک این‌قدر دانم‌
که چون خورشید زیر خاک هم شبگیر می‌خواهم‌

ز کوه و دشت عشق آگه نی‌ام‌، لیک این‌قدردانم‌
که خاکی خورد مجنونی و جانی کند فرهادی‌

ندانم دل اسیر کیست‌، امّا این‌قدر دانم‌
که در گرد نفس پیچیده است آواز زنجیری‌

من از سود و زیان آگه نی‌ام لیک این‌قدردانم‌
که جنس عافیت را جز خموشی نیست دلالی‌





بیدل دهلوی | بیدلیدن
8🔥2👍1👏1👌1
[50]

هر غباری در هوای دامنی پَر می‌زند
من هم ای حسرت‌کشان زین دسترس بالیده‌ام



+"من هم ای" رو "من هَ مِی" بخونید.
+ همه چیز خوبه تا وقتی سر و کله‌ی "حسرت‌کشان" پیدا میشه؛ حسرتِ نشستن بر دامن او.
+ غبار، یکی دیگه از موتیف‌های پرکاربرد بیدله، تا وقتی به دست باد جنب و جوشی داره، هستی موهومی داره، وقتی رو دامن دلبر می‌شینه، در او محو میشه، نیست میشه و هستی واقعی می‌گیره.
+ با این "بالیده‌ام" چه بکنیم؟ غباری که با باد بالا می‌ره، رشد می‌کنه، می‌باله، اما این بالیدن، دور از سکون یکجا‌نشینی در دامن او، چیزی جز سقوط و هبوط نیست؛ با این بالیدن چه بکنیم؟
+ از ایهام "هوا/هوی" که بگذریم، ایهام دلربای دیگری در "دسترس" است: الف) دسترسی برای غبار به معنی رسیدن و توان رسیدن به دامن است. ب) دسترسی برای عاشق متبادر کشیدن دامن او با دسته؛ زهی طرب!
+ اما خب چه میشه کرد با دامنی که نایابه؟ چه میشه کرد با بی‌تابی عرضِ اضطرابِ غباربودن؟ چه میشه کرد با ابرامِ بی‌تو سبک‌بودن‌ها و جولان هوی و هواها؟

دامنت نایاب و من بی‌تاب عرض اضطراب
خواهد از خاکم غبار انگیخت این ابرام‌ها



بیدل دهلوی | بیدلیدن
6👍2👎1🔥1
هرچند کار چشم نمی‌آید از زبان
ای لب، تو احولی‌ کن و نامش دوبار گیر



+ در مصرع نخست ایهام زیبایی هست: الف) هرچند که زبان نمی‌تواند کار چشم (احولی) را انجام دهد.
ب) هرچند که بردن نامش به دل‌چسبی دیدنش نیست.


بیدل دهلوی | بیدلیدن
11🔥3💋1
مشت خاکم‌؛
عشق
- نادانسته -
صیدم کرده است‌


ای حیا!
آبم مکن‌؛
از ننگِ صیادم مپرس‌




بیدل دهلوی | بیدلیدن
8🔥2👍1👎1
Forwarded from ریشه‌‌زار
رستاخیز
«رستاخیز» دو تلفظ دارد و در هر تلفظ داستانی جداگانه:

۱- رَستاخیز
الف) رستا + خیز
برخی «رستا/رسته» را برگرفته از واژۀ پهلوی «ایرست» می‌دانند (در پهلوی: ریستک/ریسته = مرده). پس «رستاخیز» یعنی «مرده‌خیز»؛ برخاستن مردگان.

ب) گروهی دیگر «رستا» یا «رست» (در «رستخیز») را مخفف «راست» می‌دانند. «راست‌خیز» یعنی ایستادن راست؛ و چون روز قیامت همهٔ مردگان برپا می‌ایستند، این ترکیب به قیامت اطلاق شده است. این معنا بیشتر جنبهٔ مجازی/کنایی دارد.

۲- رُستاخیز
در برخی فرهنگ‌ها (مانند سراج اللغات) با ضم «را» ضبط شده است. در این صورت از بن ماضی «رُستن» (روییدن) + الف رابط + بن ماضی «خاستن» (برخاستن) ساخته شده و معنای استعاری آن می‌شود «روز روییدن و برخاستن».


یادداشت
«رَستاخیز / رُستاخیز» نمونه‌ای زیبا از توان ترکیب‌سازی زبان فارسی است که برای برگردان «قیامت / روز حشر» پدید آمده. این واژه بعدها توسعه یافت و در معانی گسترده‌تری چون قیام یا شورش نیز به‌کار رفت:
رستاخیز ملّی
رستاخیز کلمات


|
ریشه‌زار|
👍51👎1
ریشه‌‌زار
رستاخیز «رستاخیز» دو تلفظ دارد و در هر تلفظ داستانی جداگانه: ۱- رَستاخیز الف) رستا + خیز برخی «رستا/رسته» را برگرفته از واژۀ پهلوی «ایرست» می‌دانند (در پهلوی: ریستک/ریسته = مرده). پس «رستاخیز» یعنی «مرده‌خیز»؛ برخاستن مردگان. ب) گروهی دیگر «رستا» یا «رست»…
راستش را بخواهید من به آیندۀ «ریشه‌زار» خیلی امیدوارم؛ و از آنجا که در ریشه‌زار نابلد‌تر از نابلدِ بیدلیدنم، بیشتر از حضور، همراهی و راهنمایی شما دلگرم خواهم شد.
در ریشه‌زار قرار نیست صرفاً از واژگان مهجور و دشوار عربی و فارسی صحبت کنیم؛ بلکه برعکس؛ بیشتر در مورد همین واژگان دم‌دستی‌ای صحبت خواهیم کرد که در زندگی روزمرۀ ما جا دارند. واژگانی که معنی آنها را می‌دانیم، به کارشان می‌گیریم، اما کمتر از خود می‌پرسیم چرا این واژه این معنی را می‌دهد.
به ریشه‌زار خوش‌بینم و امید دارم در آینده به کانالی ارزشمند در راستای عادت‌زدایی از زبان مألوف روزمره بدل گردد.
👍4👌31👏1
شمارِ عقدهٔ دل همچنان باقی‌ست در زلفش
گر انگشتت شود تا شانه خشک از سبحه‌گردانی





بیدل دهلوی | بیدلیدن
3
چو صبح، گَردِ من از دامنت رسیده به اوجی
که تا ابد اگرش بر زمین زنند، نیفتد







بیدل دهلوی | بیدلیدن
👍1🔥1
داغ محبتم ؛
در دل نیست
جای من

آنجا که حلقه می‌زنم
از دل
درون‌تر است


بیدل دهلوی | بیدلیدن
7🔥1🥰1
مرده‌ام
اما همان رقص غبارم
تازه است

خاک راه کیستم
یا رب
که می‌نازم
هنوز



بیدل دهلوی | بیدلیدن
5👍1
[51]

چینِ جبین
به وصفِ تبسّم
بدل‌ کنند

شکّرلبان
اهانت لیمو
نکرده‌اند




چین جبین نمادی از زهد خشک است، همان است که حافظ در بابش گفته عبوس زهد به وجه خمار ننشیند/مرید خرقۀ دردی‌کشان خوش‌خویم. این اخم و ترشی و ترشرویی در مصرع دوم در قالب «لیمو» بروز می‌کند و ظاهر می‌شود. جهان زشتِ ترشروییِ زهد در مقابل شیرینی تبسمِ شکّرلبان.

اما کمی بیدلانه به این بیت نگاه کنیم؛
به نظر می‌رسد شکّرلبان نه استعاره از معشوق که استعاره از عاشقان باشد، عاشقانی که چین زهد جبین را رها کرده و به وصف تبسم معشوق پرداخته‌اند و همین وصف تبسم است که لبان آنان را شکرین کرده است.
از طرفی اخم و چین ترشرویی اهانتی به لیمو است؛ چرا که جایگاه لیمو صورت و پیشانی (چین جبین / ترشرویی) نیست، چرا که لیمو در مقام خود ارج و قربی دارد؛ لیمو که در سنت ادبی پیش از بیدل مقام والایی داشته؛ مثلا:
هم از نارنج و اترج بی‌نیازم
که لیمو بار دارد سرو نازم
(وحشی بافقی)


خواستم قسمتی از متن را ویرایش کنم؛ اما دیدم همیجا از حرفم برگردم نکوتر است؛ شاید این شکرلبانی که اهانت لیمو نمی‌کنند همان دلبرکان شیرین‌دهن باشند نه عاشقان؛ به هرحال ایهامی است شیرین.



بیدل دهلوی | بیدلیدن
3👍2🔥1
در سینه
- بی خیالت-
رقصِ نفس
محال است


تا شمع
جلوه دارد
پروانه را
عروسی‌ست




بیدل دهلوی | بیدلیدن
5👏2
[52]


داغِ نیرنگم
که در اندیشۀ رمز فنا
منتظر
من بودم و
گفتند
در گوش شرار



شرار؛ یکی دیگر از موتیف‌های پربسامد بیدل است که با همین لفظ بیش از 220 بار تکرار شده است؛ این تکرار با مترادف‌ها و مشتقاتش به مراتب بیشتر هم می‌شود. شرار یا جرقۀ آتش عمر کوتاهی دارد، پس نماد خوبی برای فنا است. با این که در طلسم سنگ گیر کرده است اما شوق و اشتیاق دیدار این طلسم سنگین را هم می‌شکند؛ آنی جلوه می‌کند، سپس به مقام نیستی می‌رسد. (از برخورد دو سنگ به هم جرقه‌هایی ایجاد می‌شود؛ شرار بیدل، اغلب همین جرقه است.)

نیست آسان از طلسم خویش بیرون‌آمدن‌
بیدل اینجا محمل سنگ است بر دوش شرار

و
یک دل اینجا غافل از شوق تو نتوان یافتن‌
سنگ هم دارد همان خمخانۀ جوش شرار


القصه
شرار سنگم و در فکر کار خویش می‌سوزم...




بیدل دهلوی | بیدلیدن
4👍1