زندگی؟!
زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است
از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت
یا
زندگی معبد شرمیست، چه طاعت چه گناه
عرق جبهه همان سبحهشمار است اینجا
یا
زندگی محملکش وهمِ دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا
یا
زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است
دست، دستِ توست، بشکن این طلسم ننگ را
یا
زندگی موضوع اضدادست، صلح اینجا کجاست؟
با نفس باقیست تا قطعِ نفس، پرخاش ما
یا
زندگی از وهم و وهم از زندگی بالیده است
عالم آب است بنگ و عالم بنگ است آب
یا
زندگی رنج جفاهای تمنّا بودهست
عرضِ سنگینیِ این بارِ هوس، قدِّ دو تاست
یا
زندگی عالم آسایش نیست
نفس، آیینهی این اسرار است
یا
زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست
چون نفس در زیر پا دل دارم و دل آتش است
یا
زندگی تمهید اسباب فناست
ما و من افسانهی خواب فناست
یا
زندگی نقد هزار آزارست
هرقدر کم شمری بسیارست
یا
زندگی شوخیِ کمینِ رَمیست
فرصتِ گیر و دار صبحدَمیست
یا
زندگی شبههی هستیست که مانند حباب
هر که هست، آینهای پیشِ نفس میگیرد
یا
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گردِ فرصت در نظر، نازِ غزالی میکند
یا
خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر
زندگی برقیست، نتوانی به خود دیگر رسید
یا
زندگی وصلست، اما کو سر و برگ تمیز؟
چون نفس، صیدم به فتراکست و میتازم هنوز
یا
زندگی پر وحشی است ای بیخبر هشیار باش
بهر تسخیر هوا تا کی کند افسون نفس؟!
یا
زندگی در ننگ هستی مردن است
خاک گرد و عیب ما و من بپوش
یا
زندگی گرمیِ بازارِ نفسسوزیهاست
از قماش پر پروانه دکان دارد شمع
یا
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
زندگی؟!
زندگی بر گردن افتادهست، یاران! چاره چیست؟
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است
از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت
یا
زندگی معبد شرمیست، چه طاعت چه گناه
عرق جبهه همان سبحهشمار است اینجا
یا
زندگی محملکش وهمِ دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا
یا
زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است
دست، دستِ توست، بشکن این طلسم ننگ را
یا
زندگی موضوع اضدادست، صلح اینجا کجاست؟
با نفس باقیست تا قطعِ نفس، پرخاش ما
یا
زندگی از وهم و وهم از زندگی بالیده است
عالم آب است بنگ و عالم بنگ است آب
یا
زندگی رنج جفاهای تمنّا بودهست
عرضِ سنگینیِ این بارِ هوس، قدِّ دو تاست
یا
زندگی عالم آسایش نیست
نفس، آیینهی این اسرار است
یا
زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست
چون نفس در زیر پا دل دارم و دل آتش است
یا
زندگی تمهید اسباب فناست
ما و من افسانهی خواب فناست
یا
زندگی نقد هزار آزارست
هرقدر کم شمری بسیارست
یا
زندگی شوخیِ کمینِ رَمیست
فرصتِ گیر و دار صبحدَمیست
یا
زندگی شبههی هستیست که مانند حباب
هر که هست، آینهای پیشِ نفس میگیرد
یا
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گردِ فرصت در نظر، نازِ غزالی میکند
یا
خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر
زندگی برقیست، نتوانی به خود دیگر رسید
یا
زندگی وصلست، اما کو سر و برگ تمیز؟
چون نفس، صیدم به فتراکست و میتازم هنوز
یا
زندگی پر وحشی است ای بیخبر هشیار باش
بهر تسخیر هوا تا کی کند افسون نفس؟!
یا
زندگی در ننگ هستی مردن است
خاک گرد و عیب ما و من بپوش
یا
زندگی گرمیِ بازارِ نفسسوزیهاست
از قماش پر پروانه دکان دارد شمع
یا
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
زندگی؟!
زندگی بر گردن افتادهست، یاران! چاره چیست؟
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤5👌2👍1
دیوانگان، اسیرِ خموپیچِ وحشتاند
قلّابِ ماهیانِ تو موج است، شست نیست
* در شعر بیدل "وحشت" معمولا به معنی آشفتگی، پریشانی و آشوب است نه ترس و هراس. وحشت در این معنا با موج در مصرع دوم تناسب دارد.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
قلّابِ ماهیانِ تو موج است، شست نیست
* در شعر بیدل "وحشت" معمولا به معنی آشفتگی، پریشانی و آشوب است نه ترس و هراس. وحشت در این معنا با موج در مصرع دوم تناسب دارد.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1👍1🔥1
[۴۰]
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
مجنونانهزیستن چگونه است؟
عاشقانه زیستن؟
زندگی را آنگونه دوست بداریم که مجنون، لیلی را؟
در دو پست قبلتر، ابیاتی را از بیدل به اشتراک گذاشتم که مبیّن دیدگاه وی از زندگی بود و دیدیم که نگاه بیدل به زندگی تلخ و سیاه است و اگر خلاصۀ این نگاه را بخواهیم از زبان خودش بیان کنیم این جمله میشود: «زندگی در گردن افتاده است». در بین آن ابیات به نظر میرسید همین «زندگی لیلی است» کمی متفاوت باشد.
نکتۀ جالب در مورد این بیت توجه عموم به مصرع اول و نادیدهگرفتن مصرع دوم است، به نحوی که اکثر کسانی که آن را به اشتراک گذاشتهاند، مصرع دوم را نادیده گرفته و صرفا مصرع اول را در صفحات مجازیشان منتشر کردهاند؛ درحالی که اصل مطلب در مصرع دوم بیان شده است.
«ناز غزال» استعاره از رمیدن آن است که موجب برخاستن گرد و غبار از زمین میشود و این غبارِ برخاسته همان نفسی است که هنوز باقی است (دمی دارد) :
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گرد فرصت در نظر، ناز غزالی میکند
(صید رم: صید رمیده)
و
محو جنون ساکنم، شور بیابان در بغل
چون چشم خوبان خفتهام، ناز غزالان در بغل
(ناز غزلان همان شور بیابان در مصرع اول است که نقطۀ مقابل جنون ساکن و چشم خفته است؛ همان رمیدن است)
و
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد
خیال ست اینکه در اندیشه آهوی تو میآید
(تناسب آهو و رم و ناز مشهود است.)
این بیت نه این که اشارهای به دوستداشتن مجنونوار زندگی باشد، بل تصویر تلخ و سیاه دیگری از آشفتگی، پریشانی و وحشت زندگی است که گریبانگیر بیدل و مجنونِ شعرش شده است؛ چرا که زندگی در دستنایافتنیبودن، در کامنابخشی لیلی است، لیلیِ محملنشینی که راهی به داخل محملش نیست و باید بیابان به بیابان چون آهوان بر عقبش دوید و گشت:
عمرها شد گرد مجنون میکند ناز غزال
خاک ما را نیز باید در بیابان ریختن
و
برقتازی با رم هر ذرّه دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
و
چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نَبوَد
که از چشم غزالان خانهبردوش است صحرا را
و غزل زیر را که تفسیر مفصلی از این بیت و از زندگی است بخوانیم:
با دل تنگ است کار اینجا ز حرمان چاره نیست
گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست
ز آمد و رفت نفس عمریست زحمت میکشیم
خانهٔ ما را ازین ناخواندهمهمان چاره نیست
دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر است
هیچکس را هیچجا زین خانهویران چاره نیست
تا نفس باقیست باید چون نفس آواره زیست
ای سحَربنیاد از وضع پریشان چاره نیست
سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است
در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست
دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد
کف به هم ساییدن از طبع پشیمان چاره نیست
جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگیست
پشتدستی هم گر افشاری ز دندان چاره نیست
آدم از بهر چه گندمگون قرارش دادهاند؟!
یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست
آگهی، گَرد دو عالم شبهه دارد در کمین
تا نگه باقیست از تشویش مژگان چاره نیست
کارها با غیرت عشق غیور افتاده است
ششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست
عمرها شد در کفت رنگ حنا آیینه است
گر نیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست
برقتازی با رم هر ذره دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
شاملاست اخلاق حق با طور خوب و زشت خلق
شخص دین را بیدل از گبر و مسلمان چاره نیست
(فایل صوتی این غزل را، با خوانش سیدحسن حسینی در دیدگاهها بارگذاری میکنم.)
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
مجنونانهزیستن چگونه است؟
عاشقانه زیستن؟
زندگی را آنگونه دوست بداریم که مجنون، لیلی را؟
در دو پست قبلتر، ابیاتی را از بیدل به اشتراک گذاشتم که مبیّن دیدگاه وی از زندگی بود و دیدیم که نگاه بیدل به زندگی تلخ و سیاه است و اگر خلاصۀ این نگاه را بخواهیم از زبان خودش بیان کنیم این جمله میشود: «زندگی در گردن افتاده است». در بین آن ابیات به نظر میرسید همین «زندگی لیلی است» کمی متفاوت باشد.
نکتۀ جالب در مورد این بیت توجه عموم به مصرع اول و نادیدهگرفتن مصرع دوم است، به نحوی که اکثر کسانی که آن را به اشتراک گذاشتهاند، مصرع دوم را نادیده گرفته و صرفا مصرع اول را در صفحات مجازیشان منتشر کردهاند؛ درحالی که اصل مطلب در مصرع دوم بیان شده است.
«ناز غزال» استعاره از رمیدن آن است که موجب برخاستن گرد و غبار از زمین میشود و این غبارِ برخاسته همان نفسی است که هنوز باقی است (دمی دارد) :
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گرد فرصت در نظر، ناز غزالی میکند
(صید رم: صید رمیده)
و
محو جنون ساکنم، شور بیابان در بغل
چون چشم خوبان خفتهام، ناز غزالان در بغل
(ناز غزلان همان شور بیابان در مصرع اول است که نقطۀ مقابل جنون ساکن و چشم خفته است؛ همان رمیدن است)
و
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد
خیال ست اینکه در اندیشه آهوی تو میآید
(تناسب آهو و رم و ناز مشهود است.)
این بیت نه این که اشارهای به دوستداشتن مجنونوار زندگی باشد، بل تصویر تلخ و سیاه دیگری از آشفتگی، پریشانی و وحشت زندگی است که گریبانگیر بیدل و مجنونِ شعرش شده است؛ چرا که زندگی در دستنایافتنیبودن، در کامنابخشی لیلی است، لیلیِ محملنشینی که راهی به داخل محملش نیست و باید بیابان به بیابان چون آهوان بر عقبش دوید و گشت:
عمرها شد گرد مجنون میکند ناز غزال
خاک ما را نیز باید در بیابان ریختن
و
برقتازی با رم هر ذرّه دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
و
چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نَبوَد
که از چشم غزالان خانهبردوش است صحرا را
و غزل زیر را که تفسیر مفصلی از این بیت و از زندگی است بخوانیم:
با دل تنگ است کار اینجا ز حرمان چاره نیست
گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست
ز آمد و رفت نفس عمریست زحمت میکشیم
خانهٔ ما را ازین ناخواندهمهمان چاره نیست
دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر است
هیچکس را هیچجا زین خانهویران چاره نیست
تا نفس باقیست باید چون نفس آواره زیست
ای سحَربنیاد از وضع پریشان چاره نیست
سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است
در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست
دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد
کف به هم ساییدن از طبع پشیمان چاره نیست
جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگیست
پشتدستی هم گر افشاری ز دندان چاره نیست
آدم از بهر چه گندمگون قرارش دادهاند؟!
یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست
آگهی، گَرد دو عالم شبهه دارد در کمین
تا نگه باقیست از تشویش مژگان چاره نیست
کارها با غیرت عشق غیور افتاده است
ششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست
عمرها شد در کفت رنگ حنا آیینه است
گر نیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست
برقتازی با رم هر ذره دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
شاملاست اخلاق حق با طور خوب و زشت خلق
شخص دین را بیدل از گبر و مسلمان چاره نیست
(فایل صوتی این غزل را، با خوانش سیدحسن حسینی در دیدگاهها بارگذاری میکنم.)
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤3👍2
[۴۱]
بسملِ نازِ کهام یارب که از طوفان شوق
هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است
بسمل، قربانیای است که "سر"ش را میبرند؛ سر بسمل در مصرع دوم به صورت "سر مو" خودش را نشان میدهد؛ مو خود در بریدهشدن سر شهرهی عالم است.
"هر سر مو" یعنی تمام وجود، که در ادامه در واژهی مژگان که تماما مو و سر مو است بروز میکند.
"بسمل نازِ کهام"؛ این ناز و نازنینی از مژگانش ساطع میشود، مژگانی که در دل عاشق میخلد و مایهی خونباری میشود. البته خونباری با مژگان عاشق هم قصهای دیگر دارد؛ قصه، قصهی خون گریستن است.
"طوفان شوق" طوفانی است که از بارش قطرات خونِ دل شکل میگیرد و با "خونباری" در مصرع دوم تناسب دارد؛ به طور ویژه به "طوفان" و بن مضارعِ بار در "خونبار" دقت کنید.
در همین غزل یک بیت دیگر هم هست که شرح خونباری مژگان است:
گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر؛
بر سر ما همچو آب، احکام تیغت جاری است
گردن، مو، تیغ، سر، آب؛ همان دایرهی واژگانی "بسمل" در بیت قبلاند.
واسطهی پنهان میان "مو" در مصرع اول و "تیغ" در مصرع دوم "مژگان" است؛ مژگانِ خونبار بسملگرش. همچنین جریان اشک بر سر موهای مژگان، پیرنگ مصرع دوم است (چون آب بر سر ما جاری است) که در لایههای بالایی به صورت "جاری بودن احکام تیغ" نمایان میشود (احکام تیغت جاری است). نیز تبادر "آبدار" یا "آبدیده" را هم نمیتوان نادیده گرفت؛ چه برای شمشیر که کنایه از جوهر و برندگی آن است، چه برای مژگان به واسطهی آب اشک.
"بسمل ناز که"، وانگهی "سر مو" یا "گردن باریک مشتاقان". حالا همجواری "ناز که" با "سر مو" یا "باریک"؛ نهایتا ایهام تبادر "نازک" در "ناز که".
به "مشتاقان" و "طوفان شوق" هم دقت کنید.
هیچ واژهای بدون پشتوانهی فرمی وارد بیت نشده، حتی "یا رب" که با بسمل تناسبی دارد؛ نه اینکه بسمل کوتاهشدهی بسمالله است؛ چرا که هنگام ذبح قربانی باید بسمالله گفت.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بسملِ نازِ کهام یارب که از طوفان شوق
هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است
بسمل، قربانیای است که "سر"ش را میبرند؛ سر بسمل در مصرع دوم به صورت "سر مو" خودش را نشان میدهد؛ مو خود در بریدهشدن سر شهرهی عالم است.
"هر سر مو" یعنی تمام وجود، که در ادامه در واژهی مژگان که تماما مو و سر مو است بروز میکند.
"بسمل نازِ کهام"؛ این ناز و نازنینی از مژگانش ساطع میشود، مژگانی که در دل عاشق میخلد و مایهی خونباری میشود. البته خونباری با مژگان عاشق هم قصهای دیگر دارد؛ قصه، قصهی خون گریستن است.
"طوفان شوق" طوفانی است که از بارش قطرات خونِ دل شکل میگیرد و با "خونباری" در مصرع دوم تناسب دارد؛ به طور ویژه به "طوفان" و بن مضارعِ بار در "خونبار" دقت کنید.
در همین غزل یک بیت دیگر هم هست که شرح خونباری مژگان است:
گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر؛
بر سر ما همچو آب، احکام تیغت جاری است
گردن، مو، تیغ، سر، آب؛ همان دایرهی واژگانی "بسمل" در بیت قبلاند.
واسطهی پنهان میان "مو" در مصرع اول و "تیغ" در مصرع دوم "مژگان" است؛ مژگانِ خونبار بسملگرش. همچنین جریان اشک بر سر موهای مژگان، پیرنگ مصرع دوم است (چون آب بر سر ما جاری است) که در لایههای بالایی به صورت "جاری بودن احکام تیغ" نمایان میشود (احکام تیغت جاری است). نیز تبادر "آبدار" یا "آبدیده" را هم نمیتوان نادیده گرفت؛ چه برای شمشیر که کنایه از جوهر و برندگی آن است، چه برای مژگان به واسطهی آب اشک.
"بسمل ناز که"، وانگهی "سر مو" یا "گردن باریک مشتاقان". حالا همجواری "ناز که" با "سر مو" یا "باریک"؛ نهایتا ایهام تبادر "نازک" در "ناز که".
به "مشتاقان" و "طوفان شوق" هم دقت کنید.
هیچ واژهای بدون پشتوانهی فرمی وارد بیت نشده، حتی "یا رب" که با بسمل تناسبی دارد؛ نه اینکه بسمل کوتاهشدهی بسمالله است؛ چرا که هنگام ذبح قربانی باید بسمالله گفت.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5❤3
Audio
* این قطعه با هوش مصنوعی ساخته شده است.
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشۀ طوفان شکست و ریخت
در راه انتظار توام اشک بود و بس
گَرد مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت
طوفان دهر، شورش آهم فرو نشاند
این گردباد، گَردِ بیابان شکست و ریخت
از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است،
کس را کم اوفتاد بدینسان شکست و ریخت
اشکم ز دیده ریخت به حال شکست دل
مشکل غمی که عشق تو آسان شکست و ریخت
آخر چکید موج تبسّم ز گوهرت
شور نمک نگر که نمکدان شکست و ریخت
گردابِ خون ز هر دو جهان موج میزند
در چشم انتظارِ که مژگان شکست و ریخت؟
در عالم خیال تو این غنچهوارْ دل
آیینهخانهای به گریبان شکست و ریخت
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشۀ طوفان شکست و ریخت
در راه انتظار توام اشک بود و بس
گَرد مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت
طوفان دهر، شورش آهم فرو نشاند
این گردباد، گَردِ بیابان شکست و ریخت
از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است،
کس را کم اوفتاد بدینسان شکست و ریخت
اشکم ز دیده ریخت به حال شکست دل
مشکل غمی که عشق تو آسان شکست و ریخت
آخر چکید موج تبسّم ز گوهرت
شور نمک نگر که نمکدان شکست و ریخت
گردابِ خون ز هر دو جهان موج میزند
در چشم انتظارِ که مژگان شکست و ریخت؟
در عالم خیال تو این غنچهوارْ دل
آیینهخانهای به گریبان شکست و ریخت
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👎5❤4👍1🔥1
[42]
در تماشایت، همین مژگان، تحیّرساز نیست
هر بنِ مو، چشمِ قربانی ست حیرانِ تو را
تحیر و حیرت با بهت و خیرگی همراه است؛ حالتی که پلکهایِ گشوده، از جنبش بازمیمانند؛ اما عاشقِ حیرانِ تو، نه تنها به سکون مژگان، که به خیرگی تمام موهایش (تمام وجودش) گرفتار میشود. چه زیبا این «خیرگی و تماشا با تمام وجود» را در این بیت حسرتبار، غزل کرده است:
عضو عضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم سراپا چشم حیران زیر پوست
(در پست 17 دربارۀ این بیت بخوانید)
هر بنِ مو، چشمِ قربانیست حیران تو را
برای حیران تو، هر بن مو، مانند چشم قربانی است.
«چشم قربانی» خود نماد حیرانی است، بعد از ذبح حیوان، چشم به بالا برمیگردد و سفیدی چشم (صلبیه) نمایان میشود بیدل در یک بیت دیگر این سفیدی را سفیدی کفن قربانی میداند:
گواه کشتۀ تیغ نگاه اوست حیرانی
کفنبردوشیِ بسمل بود چشم سفید اینجا
پس رابطۀ کفن و بسمل در شعر بیدل همین سفیدی چشم ذبیح است؛ ممکن است این تصویر را به شکلهای مختلف در شعر بیدل مشاهده کنید؛ مثلا:
مردهایم اما همان صبح قیامت در نظر
این کفن میپرورد در چشم بسمل انتظار
یا سفیدی لباس احرام، عید قربان، و چشم بسمل:
حیرت چشم بسملیم، پردۀ فقر ما مدر
آستر است ابرۀ خلعتِ روز عید ما
(این بیت به صورت «عبرت چشم بسملیم» ثبت شده است؛ به نظر میرسد «حیرت» مناسبتر باشد؛ البته این تصحیح ذوقی است. عید، عموماً به معنی عید قربان بوده. آستر، تویۀ جامه و ابره، رویۀ آن است؛ شاید «آستر بودن» به معنی پنهان بودن است:
جرأتی کو که به رویت مژهای باز کنم؟
چشمِ قربانی و نظارهٔ پنهانی هست)
و
دیدۀ قربانیام، برگ نشاطم حیرت است
از کفن، خلعتطرازیهایِ عیدم کردهاند
در بیتی دیگر از این سفیدی چشم به درخشندگی و روشنی میرسد، نقطهای روشن از سرنوشت عجز «ما»:
نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشد
چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
(به رابطۀ سرنوشت و پیشانی هم دقت کنید.)
و در بیت زیر به صورت پردۀ فانوس نمایان شده است:
تا درین محفل چراغ عافیت روشن کنی
پرده فانوس رازت، چشم قربانی بس است
(و چراغ عافیت همین فانوس چشم قربانی است)
در جایی دیگر چشم قربانی را لوحی سفید و مژهها را خامههایی بیکار متصور میشود:
این دبستان، چشم قربانیست کز بیمطلبی
نقش لوحش بیسواد و خامهها بیکار بود
(سواد به معنی سیاهی است)
چقدر ذهن یک نفر باید شاعر باشد، تا از مژههای قربانی، گیسوانی پریشان در ماتمِ فرصت دیدار خلق کند؟:
وداع فرصت دیدار بی ماتم نمیباشد
ز مژگان چشم قربانی پریشان کرده گیسویی
اما یک شاهبیت دیگر:
مروت آب شد از شرم چشم قربانی
که عید عشرت آفاق در محرم اوست
محرم او: محرم قربانی. قربان که عید عشرت و خوشی سایرین است، محرمِ سربریدن قربانی بیچاره است. دو بیت اخیر از محدود ابیاتی بودند که قربانی (بسمل) به صورت نمادین به کار نرفته است؛ بسمل نمادی از سالک «بهنیستیرسیده» است و همیشه در مقام رشک و حسادت به آن مینگرد.
شواهد:
از بیاض چشم قربانی چه استغنا دمید
کاین ورق افشاند بر لفظ و معانی، پشت دست
و
مکن تهیۀ آرایش دگر بیدل
چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست
و
ز سیرِ کسوتِ تسلیمِ چشمِ قربانی
هوس ز جامۀ احرام، منفعل گردید
و
جز تپیدن بر نمیدارد چراغ بسملم
چشم قربانی ندارد احتیاج مردمک
و
امید وصل تدبیر دگر از ما نمیخواهد
سفید از چشم قربانیست راه انتظار او
و
هوس در نسخۀ تسلیم ما صورت نمیبندد
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
و
شهیدان وفا را درس دیداریست پنهانی
سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
در تماشایت، همین مژگان، تحیّرساز نیست
هر بنِ مو، چشمِ قربانی ست حیرانِ تو را
تحیر و حیرت با بهت و خیرگی همراه است؛ حالتی که پلکهایِ گشوده، از جنبش بازمیمانند؛ اما عاشقِ حیرانِ تو، نه تنها به سکون مژگان، که به خیرگی تمام موهایش (تمام وجودش) گرفتار میشود. چه زیبا این «خیرگی و تماشا با تمام وجود» را در این بیت حسرتبار، غزل کرده است:
عضو عضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم سراپا چشم حیران زیر پوست
(در پست 17 دربارۀ این بیت بخوانید)
هر بنِ مو، چشمِ قربانیست حیران تو را
برای حیران تو، هر بن مو، مانند چشم قربانی است.
«چشم قربانی» خود نماد حیرانی است، بعد از ذبح حیوان، چشم به بالا برمیگردد و سفیدی چشم (صلبیه) نمایان میشود بیدل در یک بیت دیگر این سفیدی را سفیدی کفن قربانی میداند:
گواه کشتۀ تیغ نگاه اوست حیرانی
کفنبردوشیِ بسمل بود چشم سفید اینجا
پس رابطۀ کفن و بسمل در شعر بیدل همین سفیدی چشم ذبیح است؛ ممکن است این تصویر را به شکلهای مختلف در شعر بیدل مشاهده کنید؛ مثلا:
مردهایم اما همان صبح قیامت در نظر
این کفن میپرورد در چشم بسمل انتظار
یا سفیدی لباس احرام، عید قربان، و چشم بسمل:
حیرت چشم بسملیم، پردۀ فقر ما مدر
آستر است ابرۀ خلعتِ روز عید ما
(این بیت به صورت «عبرت چشم بسملیم» ثبت شده است؛ به نظر میرسد «حیرت» مناسبتر باشد؛ البته این تصحیح ذوقی است. عید، عموماً به معنی عید قربان بوده. آستر، تویۀ جامه و ابره، رویۀ آن است؛ شاید «آستر بودن» به معنی پنهان بودن است:
جرأتی کو که به رویت مژهای باز کنم؟
چشمِ قربانی و نظارهٔ پنهانی هست)
و
دیدۀ قربانیام، برگ نشاطم حیرت است
از کفن، خلعتطرازیهایِ عیدم کردهاند
در بیتی دیگر از این سفیدی چشم به درخشندگی و روشنی میرسد، نقطهای روشن از سرنوشت عجز «ما»:
نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشد
چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
(به رابطۀ سرنوشت و پیشانی هم دقت کنید.)
و در بیت زیر به صورت پردۀ فانوس نمایان شده است:
تا درین محفل چراغ عافیت روشن کنی
پرده فانوس رازت، چشم قربانی بس است
(و چراغ عافیت همین فانوس چشم قربانی است)
در جایی دیگر چشم قربانی را لوحی سفید و مژهها را خامههایی بیکار متصور میشود:
این دبستان، چشم قربانیست کز بیمطلبی
نقش لوحش بیسواد و خامهها بیکار بود
(سواد به معنی سیاهی است)
چقدر ذهن یک نفر باید شاعر باشد، تا از مژههای قربانی، گیسوانی پریشان در ماتمِ فرصت دیدار خلق کند؟:
وداع فرصت دیدار بی ماتم نمیباشد
ز مژگان چشم قربانی پریشان کرده گیسویی
اما یک شاهبیت دیگر:
مروت آب شد از شرم چشم قربانی
که عید عشرت آفاق در محرم اوست
محرم او: محرم قربانی. قربان که عید عشرت و خوشی سایرین است، محرمِ سربریدن قربانی بیچاره است. دو بیت اخیر از محدود ابیاتی بودند که قربانی (بسمل) به صورت نمادین به کار نرفته است؛ بسمل نمادی از سالک «بهنیستیرسیده» است و همیشه در مقام رشک و حسادت به آن مینگرد.
شواهد:
از بیاض چشم قربانی چه استغنا دمید
کاین ورق افشاند بر لفظ و معانی، پشت دست
و
مکن تهیۀ آرایش دگر بیدل
چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست
و
ز سیرِ کسوتِ تسلیمِ چشمِ قربانی
هوس ز جامۀ احرام، منفعل گردید
و
جز تپیدن بر نمیدارد چراغ بسملم
چشم قربانی ندارد احتیاج مردمک
و
امید وصل تدبیر دگر از ما نمیخواهد
سفید از چشم قربانیست راه انتظار او
و
هوس در نسخۀ تسلیم ما صورت نمیبندد
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
و
شهیدان وفا را درس دیداریست پنهانی
سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
Telegram
بیدلیدن
[17]
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست
تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.
اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده…
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست
تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.
اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده…
👍4❤1🔥1
غرض، رساندن پیغام نارسایی بود
رسید قاصد ما هرکجا دعا نرسید
چو یأس مرجع امّید نارسایانیم
به ما رسید تلاشی که هیچجا نرسید
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
رسید قاصد ما هرکجا دعا نرسید
چو یأس مرجع امّید نارسایانیم
به ما رسید تلاشی که هیچجا نرسید
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3🔥3❤2
❤6👍1💋1
[43]
به فیض دیدهٔ تر هیچ نشئه نتوان یافت
تو ساز میکده کن، ما و این "دو شیشه° شراب"
+ نمیتوان هیچ نشئهای را به فیضبخشیِ نشئهیِ چشم تر پیدا کرد.
+ تعبیر "دو شیشه شراب" برای چشمها، بسی به دل نشست. در جایی دیگر از ترکیب "شیشهی طوفان" برای چشم و یا اشک (ایهام دارد) استفاده میکند. شیشهی طوفان هم واقعا زیباست:
شب گریهام به آن همهسامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشهی طوفان شکست و ریخت
چند بیت دیگر از مستیِ گریه و گریهیِ مستی بخوانیم:
آخر ز گریه، نشئهی شوقم بلند شد
اشک آنقدر چکید که جام شراب داد
و
مطلبم از می پرستی تردماغیها نبود
یک دو ساغر آب دادم گریهی مستانه را
و
گریهی مستی به آن کیفیتم آماده است
کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت
و
هلاک گریههای مستیام ای اشک امدادی
که بر مژگانِ بینم، خوشهای چند از عنب بندم
و
بسکه یادت میدهد پیمانهی بیهوشیام
اشک هم در دیدهام بی لغزشِ مستانه نیست
و
عالم، همه محملکشِ کیفیتِ اشک است
این قافله بیلغزش مستانه نباشد
و
دماغ طاقتی کو تا توان گامی ز خود رفتن
سرشکی ناتوانم، لغزشی مستانه میسازم
#بیدل_دهلوی | @bidelidan
به فیض دیدهٔ تر هیچ نشئه نتوان یافت
تو ساز میکده کن، ما و این "دو شیشه° شراب"
+ نمیتوان هیچ نشئهای را به فیضبخشیِ نشئهیِ چشم تر پیدا کرد.
+ تعبیر "دو شیشه شراب" برای چشمها، بسی به دل نشست. در جایی دیگر از ترکیب "شیشهی طوفان" برای چشم و یا اشک (ایهام دارد) استفاده میکند. شیشهی طوفان هم واقعا زیباست:
شب گریهام به آن همهسامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشهی طوفان شکست و ریخت
چند بیت دیگر از مستیِ گریه و گریهیِ مستی بخوانیم:
آخر ز گریه، نشئهی شوقم بلند شد
اشک آنقدر چکید که جام شراب داد
و
مطلبم از می پرستی تردماغیها نبود
یک دو ساغر آب دادم گریهی مستانه را
و
گریهی مستی به آن کیفیتم آماده است
کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت
و
هلاک گریههای مستیام ای اشک امدادی
که بر مژگانِ بینم، خوشهای چند از عنب بندم
و
بسکه یادت میدهد پیمانهی بیهوشیام
اشک هم در دیدهام بی لغزشِ مستانه نیست
و
عالم، همه محملکشِ کیفیتِ اشک است
این قافله بیلغزش مستانه نباشد
و
دماغ طاقتی کو تا توان گامی ز خود رفتن
سرشکی ناتوانم، لغزشی مستانه میسازم
#بیدل_دهلوی | @bidelidan
❤5👍1🔥1
👍5❤3🥰1
بیدلیدن
مرآتِ معنیِ ما، چون سایه داشت زنگی خورشید التفاتش از ما زدود ما را #بیدل_دهلوی @bidelidan
[44]
هرکجا رفتم غبار زندگی در پیش بود
یارب این خاک پریشان از کجا برداشتم
این غبار زندگی همان زنگار آینه و سایه در بیت بالاست؛ اینجا هنوز از خورشید التفاتش خبری نیست، هنوز شریان هستی از خاک خونآلود یا خون خاکآلود پر است.
اما حساب دو دوتا چهارتا؛ غبار زندگی استعاره از نَفَس است؛ تناسب نفس و غبار آنقدر در دیوان بیدل تکرار شده است که نیازی به شاهدمثال ندارد. خاک، مجاز از انسان است، خاک پریشان هم خاکی است که بازیچهی باد است و دستمایهی هوا. کدام باد و هوا؟ باد و هوای نفس؛ نفس که خود باد است و هوا. یعنی با هر نفس غباری از خاک انسان برمیخیزد؛ غباری که خود سند پریشانی است.
معنای نزدیک"در پیش بودن" هم در تناسب با نفس پررنگ تر میشود؛ چرا که نفس همیشه مقداری جلوتر از ماست. (معنای دورترش چیزی شبیه "سر راه بودن" است.)
غربت عجیبی در "هرکجا رفتم" هست؛ رفتن و رفتن. هرچقدر رفتن بیشتر باشد غربت بلیغتر است. <"هرکجا" نه تنوع مکان، بلکه دوام غربت را نشان میدهد.>
"خاک برداشتن" تلمیحی به داستان آفرینش انسان و برداشتن خاک از زمین توسط فرشتگان و در نهایت بهوسیلهی عزرائیل است.
و هرچه هست در این "یارب" است؛ وقتی که در آیینهات زنگار باشد، سایهات مملو از تاریکی و هستی موهومت معبر نفس، پس تو هنوز "او" نیستی؛ وگرنه متکلمالوحده که نمیتواند مخاطب باشد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
هرکجا رفتم غبار زندگی در پیش بود
یارب این خاک پریشان از کجا برداشتم
این غبار زندگی همان زنگار آینه و سایه در بیت بالاست؛ اینجا هنوز از خورشید التفاتش خبری نیست، هنوز شریان هستی از خاک خونآلود یا خون خاکآلود پر است.
اما حساب دو دوتا چهارتا؛ غبار زندگی استعاره از نَفَس است؛ تناسب نفس و غبار آنقدر در دیوان بیدل تکرار شده است که نیازی به شاهدمثال ندارد. خاک، مجاز از انسان است، خاک پریشان هم خاکی است که بازیچهی باد است و دستمایهی هوا. کدام باد و هوا؟ باد و هوای نفس؛ نفس که خود باد است و هوا. یعنی با هر نفس غباری از خاک انسان برمیخیزد؛ غباری که خود سند پریشانی است.
معنای نزدیک"در پیش بودن" هم در تناسب با نفس پررنگ تر میشود؛ چرا که نفس همیشه مقداری جلوتر از ماست. (معنای دورترش چیزی شبیه "سر راه بودن" است.)
غربت عجیبی در "هرکجا رفتم" هست؛ رفتن و رفتن. هرچقدر رفتن بیشتر باشد غربت بلیغتر است. <"هرکجا" نه تنوع مکان، بلکه دوام غربت را نشان میدهد.>
"خاک برداشتن" تلمیحی به داستان آفرینش انسان و برداشتن خاک از زمین توسط فرشتگان و در نهایت بهوسیلهی عزرائیل است.
و هرچه هست در این "یارب" است؛ وقتی که در آیینهات زنگار باشد، سایهات مملو از تاریکی و هستی موهومت معبر نفس، پس تو هنوز "او" نیستی؛ وگرنه متکلمالوحده که نمیتواند مخاطب باشد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤2👍2🔥1
[45]
بیت یکم
زعفرانزارِ رفتنِ رنگم؛
خنده، بیهوش کرده است مرا
زعفران هم نماد زردی و پریدن رنگ است (نقطۀ مقابل سرخی چهره) و هم نماد طرب و خنده. تجمیع این دو نماد در یک واحد، برای بیدل پارادوکسباز، دستمایۀ خلق متناقضنماها میشود.
قبل از اینکه چند شاهد مثال بیاورم این نکته را یادآور شوم که «رنگ پریده» و «شکست رنگ» خود وابستههای بیخودی و نیستیاند.
شکست رنگ به عرض تبسمی نرسید
ز ریشۀ طربم کشت زعفران خالیست
و
زعفرانزار طرب سیر رخ کاهی ماست
نوبهار دگر از رنگ خزان دارد شمع
و
تو سیر زعفران داری و من میکاهم از حسرت
زمانی هم بخند ای بیمروت بر رخ زردم
(به تبادر کاهی در میکاهم دقت کنید.)
و
سیر شکستهرنگی ما هم غنیمت است
دارد شکفتنی به رگ و ریشۀ زعفران
بیت دوم
آن که خود را به برنمیگیرد
صید آغوش کرده است مرا
کسی که حتی خودش را هم در آغوش «نمیگیرد»، مرا صید آغوش کرده است. بهبه برای این بیت؛ حتی اگر صرفا خیال آغوشش باشد.
آنچه این دو مصرع را به هم مرتبط میکند «نمیگیرد» است؛ صید را در دام «میگیرند» و یار را در آغوش «میگیرند». یکی از خصیصههای سبکی بیدل زندهکردن تعبیراتِ فرسوده و مرده در بستری نو است؛ مثلا «بهدست آوردن» یک کنایۀ مرده است؛ چون مخاطب بعد از شنیدن آن مستقیما سراغ «حاصل کردن» میرود نه چیزی را در دست گرفتن؛ برای همین است که «مرغِ رنگ» در شعر بیدل بال میگشاید و پرواز میکند تا فرسودگی «رنگِ پریده» جانی نو بگیرد:
دل چو خون گردد بهار تازهرویی صید توست
موج صهبا دام پرواز است مرغ رنگ را
و
نیست بی افشای راز عاشقان، پرواز رنگ
بال و پر باید شکست این طایر پیغام را
و حتی در «بیت یکم» عبارت «رفتن رنگ» از همین پرواز ساخته شده؛ مرغ رنگ که پرواز میکند و میرود. به این بیت هم دقت کنید:
خواهشم آخر به زیر بار منت پیر کرد
پیکرم خم شد ز بس دست دعا برداشتم
«دست دعا برداشتن» به معنی برافراشتن دست به نیت دعا کردن است؛ اما در کنار بار منت معنای مردۀ آن زنده میشود؛ «برداشتن» به معنی بلند کردن و حمل کردن بار.
بیت سوم
بیدل از یاد خویش هم رفتم
که فراموش کرده است مرا؟
که فراموش کرده است مرا؟
بیدل دهلوی | بیدلیدن
بیت یکم
زعفرانزارِ رفتنِ رنگم؛
خنده، بیهوش کرده است مرا
زعفران هم نماد زردی و پریدن رنگ است (نقطۀ مقابل سرخی چهره) و هم نماد طرب و خنده. تجمیع این دو نماد در یک واحد، برای بیدل پارادوکسباز، دستمایۀ خلق متناقضنماها میشود.
قبل از اینکه چند شاهد مثال بیاورم این نکته را یادآور شوم که «رنگ پریده» و «شکست رنگ» خود وابستههای بیخودی و نیستیاند.
شکست رنگ به عرض تبسمی نرسید
ز ریشۀ طربم کشت زعفران خالیست
و
زعفرانزار طرب سیر رخ کاهی ماست
نوبهار دگر از رنگ خزان دارد شمع
و
تو سیر زعفران داری و من میکاهم از حسرت
زمانی هم بخند ای بیمروت بر رخ زردم
(به تبادر کاهی در میکاهم دقت کنید.)
و
سیر شکستهرنگی ما هم غنیمت است
دارد شکفتنی به رگ و ریشۀ زعفران
بیت دوم
آن که خود را به برنمیگیرد
صید آغوش کرده است مرا
کسی که حتی خودش را هم در آغوش «نمیگیرد»، مرا صید آغوش کرده است. بهبه برای این بیت؛ حتی اگر صرفا خیال آغوشش باشد.
آنچه این دو مصرع را به هم مرتبط میکند «نمیگیرد» است؛ صید را در دام «میگیرند» و یار را در آغوش «میگیرند». یکی از خصیصههای سبکی بیدل زندهکردن تعبیراتِ فرسوده و مرده در بستری نو است؛ مثلا «بهدست آوردن» یک کنایۀ مرده است؛ چون مخاطب بعد از شنیدن آن مستقیما سراغ «حاصل کردن» میرود نه چیزی را در دست گرفتن؛ برای همین است که «مرغِ رنگ» در شعر بیدل بال میگشاید و پرواز میکند تا فرسودگی «رنگِ پریده» جانی نو بگیرد:
دل چو خون گردد بهار تازهرویی صید توست
موج صهبا دام پرواز است مرغ رنگ را
و
نیست بی افشای راز عاشقان، پرواز رنگ
بال و پر باید شکست این طایر پیغام را
و حتی در «بیت یکم» عبارت «رفتن رنگ» از همین پرواز ساخته شده؛ مرغ رنگ که پرواز میکند و میرود. به این بیت هم دقت کنید:
خواهشم آخر به زیر بار منت پیر کرد
پیکرم خم شد ز بس دست دعا برداشتم
«دست دعا برداشتن» به معنی برافراشتن دست به نیت دعا کردن است؛ اما در کنار بار منت معنای مردۀ آن زنده میشود؛ «برداشتن» به معنی بلند کردن و حمل کردن بار.
بیت سوم
بیدل از یاد خویش هم رفتم
که فراموش کرده است مرا؟
که فراموش کرده است مرا؟
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤5👍4🔥1
[46]
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
در غزلیات بیدل تنها یک بار از «قهوه» برای مضمونسازی استفاده شده و آن این بیت است. ظاهرا نخستین کسی که پای قهوه را به ادبیات فارسی باز کرده واعظ قزوینی است؛ واعظ متولد 1027 است و بیدل متولد 1054؛ حدوداً 27 سال فاصلۀ سنی. اما مشخص نیست دو باری که واعظ به نکوهش خوردن قهوه پرداخته در چه سالی و این بیت بیدل در چه سالی سروده شده است؛ به عبارتی بعید نیست این بیت بیدل قبل از ابیات قهوهای واعظ سروده شده باشند. بعد از واعظ و بیدل، حزین لاهیجی با قهوه مضمونسازی کرده است. حزین متولد 1103 ق است؛ یعنی در 1133 که بیدلِ هفتادونه ساله فوت میکند، جوانی 30 ساله بوده. تاریخ وفات واعظ را 1090 ثبت کردهاند؛ پس در این که ابیات واعظ قبل از حزین سروده شده باشند شکی نیست؛ اما بعید نیست حزین بیستوچندساله قبل از بیدل شعرش را سروده باشد. اصلاً چه فرقی میکند چه کسی نخستین بار از قهوه سروده است، آنچه که عجیب است کمرنگی «قهوه» در شعر سبک هندی، بهخصوص کلام بیدل است؛ سبک و کلامی که به دنبال مضامین نو است و مو را از ماست بیرون میکشد؛ هرچند که یحتمل قهوه آنچنان که باید وارد فنجان و فرهنگ فارسیزبانان نشده بوده ــ آنچنان که باید نشده اما از همین ابیات میتوان فهمید که چندان غریب هم نبوده است؛ مثلا ملا جلالالدین محمد منجم یزدی، تاریخ ۱۰۱۱ ق را برای بهرهبرداری رسمی از قهوهخانههای حاشیهی میدان نقشجهان اصفهان ذکر میکند. این تاریخی منطبق با اوج نفوذ قهوه در فرهنگ شهری و رشد سریع قهوهخانهنشینی است.؛ البته جغرافیای زندگی بیدل نسبت به شعرای ایرانی، از سرزمینهای صادرکنندۀ قهوه دورتر بوده و احتمالا هم قهوه در فرهنگ آنها کمرنگتر بوده است. به هرحال بیدلی که با قهوه ناآشنا نبوده صرفا یکبار از آن برای مضمونسازی استفاده کرده و این عجیب است.
اما ابیات قهوهای واعظ:
هر دو دودند قهوه و غلیان
لیکن این یابس است و آن مایع
و
ز غلیان و قهوه بپوشان نظر
که این دود خشک است و آن دود تر
این که واعظی مانند واعظ قزوینی مردم را از نوشیدن قهوه برحذر میدارد، دلیلی بر مصرف قابل ملاحظۀ آن است.
و قهوۀ حزین:
دل میخانه گرد من حزین از قهوه نگشاید
چه کیفیت دهد دریاکشان را حب افیونی
در این بیت، مانند بیت بیدل، تقابل قهوه و شراب پایه و اساس مضمونسازی است.
* مبحث ما شعر و ادبیات بود؛ وگرنه قبلتر از واعظ و بیدل، ابن سینا در کتاب قانون فی طب، قهوه را به عنوان یک داروی گیاهی ثبت کرده است.
* از آنجا که منابع من برای جستوجو محدودند؛ این پست را به عنوان یک «گپ صمیمی» بخوانید، نه یک تحقیق یا پژوهش.
برای آشنایی بیشتر با تاریخچۀ قهوه و قهوهخانه در ایران، این مقاله را بخوانید.
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
غبار هوس استعاره از نفس است که در مصرع دوم در قالب «قهوه» بروز کرده است. نفس در نگاه عرفانی بیدل اغلب «غبارآلود»، «تیره»، و مانع رویت حقیقت است. بارها دیدهایم که بیدل «سرمه» را نوعی غبار دانسته و آن را با نفس قرین کرده است؛ احتمالا کارکرد قهوه در اینجا شبیه همان کارکرد سرمه است. همچنین تناسب نفس و دل هم بارها در غزل بیدل تکرار شده است. در کنار تقابل قهوه و شراب به تناسب دل خونگشته و شراب، به عبارتی شباهت ظاهری خون و شراب هم دقت کنید.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
در غزلیات بیدل تنها یک بار از «قهوه» برای مضمونسازی استفاده شده و آن این بیت است. ظاهرا نخستین کسی که پای قهوه را به ادبیات فارسی باز کرده واعظ قزوینی است؛ واعظ متولد 1027 است و بیدل متولد 1054؛ حدوداً 27 سال فاصلۀ سنی. اما مشخص نیست دو باری که واعظ به نکوهش خوردن قهوه پرداخته در چه سالی و این بیت بیدل در چه سالی سروده شده است؛ به عبارتی بعید نیست این بیت بیدل قبل از ابیات قهوهای واعظ سروده شده باشند. بعد از واعظ و بیدل، حزین لاهیجی با قهوه مضمونسازی کرده است. حزین متولد 1103 ق است؛ یعنی در 1133 که بیدلِ هفتادونه ساله فوت میکند، جوانی 30 ساله بوده. تاریخ وفات واعظ را 1090 ثبت کردهاند؛ پس در این که ابیات واعظ قبل از حزین سروده شده باشند شکی نیست؛ اما بعید نیست حزین بیستوچندساله قبل از بیدل شعرش را سروده باشد. اصلاً چه فرقی میکند چه کسی نخستین بار از قهوه سروده است، آنچه که عجیب است کمرنگی «قهوه» در شعر سبک هندی، بهخصوص کلام بیدل است؛ سبک و کلامی که به دنبال مضامین نو است و مو را از ماست بیرون میکشد؛ هرچند که یحتمل قهوه آنچنان که باید وارد فنجان و فرهنگ فارسیزبانان نشده بوده ــ آنچنان که باید نشده اما از همین ابیات میتوان فهمید که چندان غریب هم نبوده است؛ مثلا ملا جلالالدین محمد منجم یزدی، تاریخ ۱۰۱۱ ق را برای بهرهبرداری رسمی از قهوهخانههای حاشیهی میدان نقشجهان اصفهان ذکر میکند. این تاریخی منطبق با اوج نفوذ قهوه در فرهنگ شهری و رشد سریع قهوهخانهنشینی است.؛ البته جغرافیای زندگی بیدل نسبت به شعرای ایرانی، از سرزمینهای صادرکنندۀ قهوه دورتر بوده و احتمالا هم قهوه در فرهنگ آنها کمرنگتر بوده است. به هرحال بیدلی که با قهوه ناآشنا نبوده صرفا یکبار از آن برای مضمونسازی استفاده کرده و این عجیب است.
اما ابیات قهوهای واعظ:
هر دو دودند قهوه و غلیان
لیکن این یابس است و آن مایع
و
ز غلیان و قهوه بپوشان نظر
که این دود خشک است و آن دود تر
این که واعظی مانند واعظ قزوینی مردم را از نوشیدن قهوه برحذر میدارد، دلیلی بر مصرف قابل ملاحظۀ آن است.
و قهوۀ حزین:
دل میخانه گرد من حزین از قهوه نگشاید
چه کیفیت دهد دریاکشان را حب افیونی
در این بیت، مانند بیت بیدل، تقابل قهوه و شراب پایه و اساس مضمونسازی است.
* مبحث ما شعر و ادبیات بود؛ وگرنه قبلتر از واعظ و بیدل، ابن سینا در کتاب قانون فی طب، قهوه را به عنوان یک داروی گیاهی ثبت کرده است.
* از آنجا که منابع من برای جستوجو محدودند؛ این پست را به عنوان یک «گپ صمیمی» بخوانید، نه یک تحقیق یا پژوهش.
برای آشنایی بیشتر با تاریخچۀ قهوه و قهوهخانه در ایران، این مقاله را بخوانید.
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
غبار هوس استعاره از نفس است که در مصرع دوم در قالب «قهوه» بروز کرده است. نفس در نگاه عرفانی بیدل اغلب «غبارآلود»، «تیره»، و مانع رویت حقیقت است. بارها دیدهایم که بیدل «سرمه» را نوعی غبار دانسته و آن را با نفس قرین کرده است؛ احتمالا کارکرد قهوه در اینجا شبیه همان کارکرد سرمه است. همچنین تناسب نفس و دل هم بارها در غزل بیدل تکرار شده است. در کنار تقابل قهوه و شراب به تناسب دل خونگشته و شراب، به عبارتی شباهت ظاهری خون و شراب هم دقت کنید.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
از قهوه خانه تا کافیشاپ
اگرچه تاریخ قطعی ورود قهوه به ایران معلوم نیست اما وجود قهوهخانهها در آغاز پادشاهی شاهعباس حاکی از وجود این نوشیدنی خوشمزه در میان ایرانیان است. روزنامه همشهری امروز،روزنامه همشهری صبح،صفحه روزنامه همشهری،دانلود روزنامه همشهری امروز،همشهری آنلاین
👍2❤1🔥1
تا قیامت حسرت دیدار باید چید و بس
چشم مخموری در این ویرانه نرگس کاشتهست
و
دمیده است چو نرگس در این تماشاگاه
هزار چشم و یکی را نصیب دیدن نیست
و
چندانکه وارسیدیم، رنگ خزان، جنون داشت
ای کاش داغ میرست، زین باغ، جای نرگس
و
نرگسستانهاست هر سو موجزن، اما چه سود
کس چه بیند زین چمن بی چشم بینایی که نیست
اما:
یاد ما کن گر به سیر نرگسستانت سَریست
رنگ بیماران چشمت، زرد پیدا کردهاند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
چشم مخموری در این ویرانه نرگس کاشتهست
و
دمیده است چو نرگس در این تماشاگاه
هزار چشم و یکی را نصیب دیدن نیست
و
چندانکه وارسیدیم، رنگ خزان، جنون داشت
ای کاش داغ میرست، زین باغ، جای نرگس
و
نرگسستانهاست هر سو موجزن، اما چه سود
کس چه بیند زین چمن بی چشم بینایی که نیست
اما:
یاد ما کن گر به سیر نرگسستانت سَریست
رنگ بیماران چشمت، زرد پیدا کردهاند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤5👍2👌1
چون زخمکهنهای که به داغش دوا کنند
بیچاره دل ز غیرت اظهار چاره سوخت
و
گفتم چو شمع سوختنم را علاج چیست
دل گفت داغ یأس غنیمت شمار و هیچ
القصه:
صدگل° بهار° منتظر یک جنون توست
آتش به صفحهات زن و سر تا به پا بخند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
بیچاره دل ز غیرت اظهار چاره سوخت
و
گفتم چو شمع سوختنم را علاج چیست
دل گفت داغ یأس غنیمت شمار و هیچ
القصه:
صدگل° بهار° منتظر یک جنون توست
آتش به صفحهات زن و سر تا به پا بخند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤8👍3🔥2
هیچکس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیست
ای خدا در دیدۀ آیینه مژگان بشکند
بعلاوۀ:
اینقدر گستاخرویی دور از ساز حیاست
کاش مژگان بشکند جوهر به چشم آینه
مساوی است با:
بیتو چون جوهر نگه در دیدهها مژگان شکست
آخر از ما نیز گل کرد انتظارِ آینه
بیدل دهلوی | بیدلیدن
ای خدا در دیدۀ آیینه مژگان بشکند
بعلاوۀ:
اینقدر گستاخرویی دور از ساز حیاست
کاش مژگان بشکند جوهر به چشم آینه
مساوی است با:
بیتو چون جوهر نگه در دیدهها مژگان شکست
آخر از ما نیز گل کرد انتظارِ آینه
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤3👍1🔥1
[47]
بیتو چون جوهر نگه در دیدهها مژگان شکست
آخر از ما نیز گل کرد انتظارِ آینه
چرا پای «انتظار» به این بیت باز شده است؟
آیا دلیلی فراتر از قافیه وجود دارد؟
پیشتر گفته بودیم «جوهر آیینه» یکی از موتیفهای پرکاربرد بیدل است. آیینههای فلزی با صیقلدادن جلا میگرفتند و خطوطی ظریفتر از مو یا خار رویشان پدید میآمد. خار کنار خار، خار و خار و خار؛ بیدل از این توالی «خار» به واژۀ «خارخار» میرسد. خارخار را هم پیشتر توضیح دادهایم؛ حالتی از خلجان، تعلق خاطر، دغدغه، خواهش؛ خلجان خاطر که در ایام تعلق و میل و عشق بر عاشق پیدا شود؛ خارخار خود نوعی انتظار است. اصلاً بدون توجه به این نکته چطور میتوان با بیت زیر ارتباط برقرار کرد؛ چگونه میتوان رابطۀ خار و انتظار را فهمید:
خاربستی کرد پیدا کوچهباغ انتظار
بس که مشتاقان به جای اشک، مژگان ریختند
به مصرع نخست برگردیم:
بیتو چون جوهر نگه در دیدهها مژگان شکست.
از ایهام «نگه» هم به راحتی نمیتوان گذشت؛ الف) نگاه، مژگان را در دیدهها شکست. ب) مژگان، نگاه را در دیدهها شکست. ج) نگاه کن که چگونه مژگان در دیدهها شکسته شد.
بیتو، آنچنان که مژگان ِجوهر در چشم آیینه شکسته میشود، نگاه، مژگان را در چشمها شکست (یا مژگان، نگاه را در چشمها شکست؛ یا نگاه کن که چگونه مژگان در چشمها شکسته شد).
حالا در مصرع بعد (آخر از ما نیز گل کرد انتظارِ آینه) از مژگان ریختۀ جوهر، به خار مژگان جوهر، و نهایتا خارخار جوهر میرسد و از خارخار جوهر به انتظار. آیینه، چشمی است همیشه مشتاق و منتظر، چشمی با خارخار دائم؛ بیتو و در فراق تو هجوم اشک خارهای مژگان را در دیدگان ما هم شکسته است؛ اکنون چشم ما هم مثل آیینه، منتظریست مملو از خارخار انتظار. گل کردن هم به معنی جلوه کردن و ظاهر شدن است. تضاد گل با خارِ پنهان در لایههای عمیقتر هم زیباست.
بله «انتظار آیینه» با رابطهای بسیار محکم در جایگاه قافیه قرار گرفته است و دلیلِ قافیه است، نه محصول آن.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
بیتو چون جوهر نگه در دیدهها مژگان شکست
آخر از ما نیز گل کرد انتظارِ آینه
چرا پای «انتظار» به این بیت باز شده است؟
آیا دلیلی فراتر از قافیه وجود دارد؟
پیشتر گفته بودیم «جوهر آیینه» یکی از موتیفهای پرکاربرد بیدل است. آیینههای فلزی با صیقلدادن جلا میگرفتند و خطوطی ظریفتر از مو یا خار رویشان پدید میآمد. خار کنار خار، خار و خار و خار؛ بیدل از این توالی «خار» به واژۀ «خارخار» میرسد. خارخار را هم پیشتر توضیح دادهایم؛ حالتی از خلجان، تعلق خاطر، دغدغه، خواهش؛ خلجان خاطر که در ایام تعلق و میل و عشق بر عاشق پیدا شود؛ خارخار خود نوعی انتظار است. اصلاً بدون توجه به این نکته چطور میتوان با بیت زیر ارتباط برقرار کرد؛ چگونه میتوان رابطۀ خار و انتظار را فهمید:
خاربستی کرد پیدا کوچهباغ انتظار
بس که مشتاقان به جای اشک، مژگان ریختند
به مصرع نخست برگردیم:
بیتو چون جوهر نگه در دیدهها مژگان شکست.
از ایهام «نگه» هم به راحتی نمیتوان گذشت؛ الف) نگاه، مژگان را در دیدهها شکست. ب) مژگان، نگاه را در دیدهها شکست. ج) نگاه کن که چگونه مژگان در دیدهها شکسته شد.
بیتو، آنچنان که مژگان ِجوهر در چشم آیینه شکسته میشود، نگاه، مژگان را در چشمها شکست (یا مژگان، نگاه را در چشمها شکست؛ یا نگاه کن که چگونه مژگان در چشمها شکسته شد).
حالا در مصرع بعد (آخر از ما نیز گل کرد انتظارِ آینه) از مژگان ریختۀ جوهر، به خار مژگان جوهر، و نهایتا خارخار جوهر میرسد و از خارخار جوهر به انتظار. آیینه، چشمی است همیشه مشتاق و منتظر، چشمی با خارخار دائم؛ بیتو و در فراق تو هجوم اشک خارهای مژگان را در دیدگان ما هم شکسته است؛ اکنون چشم ما هم مثل آیینه، منتظریست مملو از خارخار انتظار. گل کردن هم به معنی جلوه کردن و ظاهر شدن است. تضاد گل با خارِ پنهان در لایههای عمیقتر هم زیباست.
بله «انتظار آیینه» با رابطهای بسیار محکم در جایگاه قافیه قرار گرفته است و دلیلِ قافیه است، نه محصول آن.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤2
❤5👏1
[48]
آنجا که دل ادبکدۀ راز عاشقی ست
آتش به دست کودک گلباز میدهند
«گلباز»؛ عجب واژهای! فرهنگهای بیدل، نه استاد حبیب و نه آقای فایز، هیچکدام به آن نپرداختهاند. از لغتنامههای جدید و قدیم هم ظاهراً فقط «آنندراج» به آن پرداخته که دهخدای بزرگ آن را چنین نقل کرده است:
گل باز: (گُ) [نف مرکب] آنکه به گل بازی کند. (آنندراج). آنکه شوق پروردن گلهای خوب دارد نه بقصد فروختن : ز بس صحن چمن از خندۀ گلزار خُرّم شد در او چون دست گلباز از هوا گل میتوان چیدن. عبدالرزاق فیاض (از آنندراج)
گلباز در منابع موجود در سایت گنجور (پوزش میخواهم اگر منبع قویتری برای جستوجو در اختیار ندارم) 38 مرتبه بهکار رفته است که بیدل با 24 مورد، بیشترین توجه را به آن داشته. اسیر شهرستانی 7 بار، جویای تبریزی 4 بار، سلیم تهرانی، فیاض لاهیجی و صائب هرکدام 1 بار آن را به کار بردهاند.
اقامت بیدل در هند، جویا در تبریز و اسیر در اصفهان نشان میدهد که این واژه، یک واژۀ محلی نبوده و در تمام سرزمینهای فارسیزبان رایج بوده؛ هرچند حضور کمرنگش در دواوین شعرا شک و شبهههایی ایجاد میکند.
بهنظر نمیرسد که «گلباز» به تعریف آنندراج محدود باشد. آیا «گلباز» یک نوع اسم عام نیست؟ همچنانکه ساقدوش و مطرب و قاضی و... . مثلاً کسی که در جشن و سور بر سر بقیه گل میفشاند؟ از برخی ابیات چنین برمیآید.
گلباز را در این معنا میتوان مترادف «گلافشان» به معنی افشانندۀ گل و گلریزنده هم دانست. البته آنندراج تعریف دیگری هم از گلافشان ثبت کرده که در حوزۀ معنایی گلبازهای بیدل قرار میگیرد:
گلافشان: نوعی از آتشبازی است. (آنندراج، به نقل از لغتنامه)
به مصرع دوم بیت بیدل دقت کنید (آتش به دست کودک گلباز میدهند)؛ آتشبازی آنندراج در این مصرع مشهود است.
رابطۀ گل و آتش رابطۀ عجیبی است؛ استاد حبیب «گل» را صفت چراغ خاموش و نیفروخته ثبت کردهاند، چنانکه چراغ گل به معنی چراغ خاموش است (ر.ک: واژهنامۀ بیدل) اما معنای متضاد آن در برخی فرهنگهای دیگر هم ثبت شده است. آنندراج «گل کردن» را هم به معنی خاموش کردن ثبت کرده است و هم به معنی روشن کردن. (ر.ک لغتنامه) شاید گل هم مانند فراز از اضداد است.
بههرحال به نظر میرسد که در گلباز ایهامی باشد: الف) اسم عام؛ کسی که گل میافشاند. ب) (شاید) کسی که آتشی را زنده میکند یا گسترش میدهد. اما درک و فهم این بیت بیشتر منوط به کشف رابطههاست تا دانستن معنای لغوی گلباز؛ اهمیت درک این رابطهها به مراتب بیشتر از معنی لغوی «گلباز» است.
1- چه ارتباطی بین افشای راز و گلبازی است؟
2- چه ارتباطی بین ادب و راز است؟
3- افشای راز عشق چگونه صورت میگیرد؟
4- رابطۀ دل و کودک چیست؟
5- رابطۀ کودک و ادب چیست؟
شاید درکِ همۀ این موارد منوط به کشف مورد نخست باشد. به بیت زیر دقت کنید:
شرارت گر نگهواری پر افشاند غنیمت دان
به رنگ رفته نتوان بیش از این گلباز گردیدن
در گلبازی و گلافشانی شاهد «پرواز رنگ»ها خواهیم بود. مخاطب بیدل با شنیدن «پرواز رنگ» سریعاً متوجه رنگپریدگی میگردد. حالا اگر نگاهی به «رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر» داشته باشیم تازه متوجه میشویم که رازداری برای عاشقِ رنگپریده محال است، هرچند که بخواهد رعایت ادب و سکوت را بکند.
حیرت دمد از شوخی گل کردن رازم
در آینه، جوهر شکند نغمۀ سازم
در این بیت «گل کردن راز» (شاید گلبازی راز) جای تأمل دارد. وقتی رنگ میپرد، راز برملا میشود، از طرفی رنگپریدگی مدلول و نشانۀ حیرت و نیستی است. افشای راز عشق یک نوع شوخی است (با ادبکدۀ راز مقایسه کنید)، اما در همین شوخی و گستاخی موهبتی نهفته است: نیستی.
حیرت، دمیدن، گل؛ مقایسه کنید با «حیرتدمیدهام، گل داغم بهانهای است».
شاید روزی سر از کار و بار رابطههای این بیت درآوردیم. شاید یک روز با دلیل توضیح بدهم که داغ، آتشی خاموش و رنگپریده است، گل داغ یعنی چهرۀ رنگ پریدۀ سالک که بر اثر حیرت و نیستی عارض شده است. گل داغ؛ گل به معنی صفت چراغ خاموش؛ پس داغی که گل شده است. شاید...
قبل از اینکه 37 گلبازِ دیگر را ذکر کنم، استدعا دارم اگر در زبان محلی شما «گلباز» هنوز کاربرد دارد، مکمل این نویسۀ ناقص باشید.
بیدل:
درین طربکدۀ شوق، ذره تا خورشید
به هرچه مینگری با نگاه گلباز است
و
شب که حسنش بر عرق پیچید سامان قدح
ناز مستی بود گلبازِ چراغانِ قدح
و
بیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است اینجا
بهار بیخودی هم یک دو دم گلبازیای دارد
و
در خزان سیر بهارم زین گلستان کم نشد
رنگها پرواز کرد و حیرتم گلباز ماند
ادامه در پست بعد
بیدل دهلوی | بیدلیدن
آنجا که دل ادبکدۀ راز عاشقی ست
آتش به دست کودک گلباز میدهند
«گلباز»؛ عجب واژهای! فرهنگهای بیدل، نه استاد حبیب و نه آقای فایز، هیچکدام به آن نپرداختهاند. از لغتنامههای جدید و قدیم هم ظاهراً فقط «آنندراج» به آن پرداخته که دهخدای بزرگ آن را چنین نقل کرده است:
گل باز: (گُ) [نف مرکب] آنکه به گل بازی کند. (آنندراج). آنکه شوق پروردن گلهای خوب دارد نه بقصد فروختن : ز بس صحن چمن از خندۀ گلزار خُرّم شد در او چون دست گلباز از هوا گل میتوان چیدن. عبدالرزاق فیاض (از آنندراج)
گلباز در منابع موجود در سایت گنجور (پوزش میخواهم اگر منبع قویتری برای جستوجو در اختیار ندارم) 38 مرتبه بهکار رفته است که بیدل با 24 مورد، بیشترین توجه را به آن داشته. اسیر شهرستانی 7 بار، جویای تبریزی 4 بار، سلیم تهرانی، فیاض لاهیجی و صائب هرکدام 1 بار آن را به کار بردهاند.
اقامت بیدل در هند، جویا در تبریز و اسیر در اصفهان نشان میدهد که این واژه، یک واژۀ محلی نبوده و در تمام سرزمینهای فارسیزبان رایج بوده؛ هرچند حضور کمرنگش در دواوین شعرا شک و شبهههایی ایجاد میکند.
بهنظر نمیرسد که «گلباز» به تعریف آنندراج محدود باشد. آیا «گلباز» یک نوع اسم عام نیست؟ همچنانکه ساقدوش و مطرب و قاضی و... . مثلاً کسی که در جشن و سور بر سر بقیه گل میفشاند؟ از برخی ابیات چنین برمیآید.
گلباز را در این معنا میتوان مترادف «گلافشان» به معنی افشانندۀ گل و گلریزنده هم دانست. البته آنندراج تعریف دیگری هم از گلافشان ثبت کرده که در حوزۀ معنایی گلبازهای بیدل قرار میگیرد:
گلافشان: نوعی از آتشبازی است. (آنندراج، به نقل از لغتنامه)
به مصرع دوم بیت بیدل دقت کنید (آتش به دست کودک گلباز میدهند)؛ آتشبازی آنندراج در این مصرع مشهود است.
رابطۀ گل و آتش رابطۀ عجیبی است؛ استاد حبیب «گل» را صفت چراغ خاموش و نیفروخته ثبت کردهاند، چنانکه چراغ گل به معنی چراغ خاموش است (ر.ک: واژهنامۀ بیدل) اما معنای متضاد آن در برخی فرهنگهای دیگر هم ثبت شده است. آنندراج «گل کردن» را هم به معنی خاموش کردن ثبت کرده است و هم به معنی روشن کردن. (ر.ک لغتنامه) شاید گل هم مانند فراز از اضداد است.
بههرحال به نظر میرسد که در گلباز ایهامی باشد: الف) اسم عام؛ کسی که گل میافشاند. ب) (شاید) کسی که آتشی را زنده میکند یا گسترش میدهد. اما درک و فهم این بیت بیشتر منوط به کشف رابطههاست تا دانستن معنای لغوی گلباز؛ اهمیت درک این رابطهها به مراتب بیشتر از معنی لغوی «گلباز» است.
1- چه ارتباطی بین افشای راز و گلبازی است؟
2- چه ارتباطی بین ادب و راز است؟
3- افشای راز عشق چگونه صورت میگیرد؟
4- رابطۀ دل و کودک چیست؟
5- رابطۀ کودک و ادب چیست؟
شاید درکِ همۀ این موارد منوط به کشف مورد نخست باشد. به بیت زیر دقت کنید:
شرارت گر نگهواری پر افشاند غنیمت دان
به رنگ رفته نتوان بیش از این گلباز گردیدن
در گلبازی و گلافشانی شاهد «پرواز رنگ»ها خواهیم بود. مخاطب بیدل با شنیدن «پرواز رنگ» سریعاً متوجه رنگپریدگی میگردد. حالا اگر نگاهی به «رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر» داشته باشیم تازه متوجه میشویم که رازداری برای عاشقِ رنگپریده محال است، هرچند که بخواهد رعایت ادب و سکوت را بکند.
حیرت دمد از شوخی گل کردن رازم
در آینه، جوهر شکند نغمۀ سازم
در این بیت «گل کردن راز» (شاید گلبازی راز) جای تأمل دارد. وقتی رنگ میپرد، راز برملا میشود، از طرفی رنگپریدگی مدلول و نشانۀ حیرت و نیستی است. افشای راز عشق یک نوع شوخی است (با ادبکدۀ راز مقایسه کنید)، اما در همین شوخی و گستاخی موهبتی نهفته است: نیستی.
حیرت، دمیدن، گل؛ مقایسه کنید با «حیرتدمیدهام، گل داغم بهانهای است».
شاید روزی سر از کار و بار رابطههای این بیت درآوردیم. شاید یک روز با دلیل توضیح بدهم که داغ، آتشی خاموش و رنگپریده است، گل داغ یعنی چهرۀ رنگ پریدۀ سالک که بر اثر حیرت و نیستی عارض شده است. گل داغ؛ گل به معنی صفت چراغ خاموش؛ پس داغی که گل شده است. شاید...
قبل از اینکه 37 گلبازِ دیگر را ذکر کنم، استدعا دارم اگر در زبان محلی شما «گلباز» هنوز کاربرد دارد، مکمل این نویسۀ ناقص باشید.
بیدل:
درین طربکدۀ شوق، ذره تا خورشید
به هرچه مینگری با نگاه گلباز است
و
شب که حسنش بر عرق پیچید سامان قدح
ناز مستی بود گلبازِ چراغانِ قدح
و
بیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است اینجا
بهار بیخودی هم یک دو دم گلبازیای دارد
و
در خزان سیر بهارم زین گلستان کم نشد
رنگها پرواز کرد و حیرتم گلباز ماند
ادامه در پست بعد
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤2👍2👏1
ادامۀ پست قبل:
و
حسن بی ایجاد عشقی نیست در اقلیم ناز
گل چو موج رنگ زد گلباز پیدا میکند
و
نیرنگ اعتبار بهار تجددت
با هم چه رنگها که نه گلباز میکند
و
چه شمع امشب در این محفل چمنپرداز میآید
که آواز پر پروانه هم گلباز میآید
و
در باغ بیبهاریم سیری که در چه کارم
گلباز انتظاریم بازیکنان بیایید
و
نسیم کوی فنا مژدۀ چه عافیت است
که میرود شرر کاغذ این قدر گلباز
و
غنچه آزاد است از گلبازی تمثال رنگ
ای حیا آیینۀ ما هم به این آداب ریز
و
به هر زمین که خرام تو شوخی انگیزد
چمن به خنده نگیرد غبار گلبازش
و
تا کی ای پروانه بالافشانیات
پرفشانیهاست با گلباز شمع
و
جنون بر صفحۀ بیحاصلم آتش نزد ورنه
جهانی را به یک چشمک شرر گلباز میکردم
و
وبال عشرتم یارب نگردد قید خودداری
که من با لغزش پا همچو طفل اشک گلبازم
و
به ذوق سجده باز از عدم گلباز میآیم
چه شوق است اینکه یک پیشانی و صد ناز میآیم
و
آینه صیقلزدن بی صید تمثالی نبود
سینه در یادت خراشیدیم و گلباز آمدیم
و
شرارت گر نگهواری پر افشاند غنیمت دان
به رنگ رفته نتوان بیش از این گلباز گردیدن
و
دل به هر اندیشه طاووس بهاری دیگر است
در چه رنگ افتاده است آیینۀ گلباز من
و
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی
کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی
و
تو خواهی نوبهارش خوان و خواهی فتنۀ محشر
ز مشت خاک ما خواهد دمیدن شوق گلبازی
و
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
بهار سادگی مفت است گلباز تماشا را
و
ندانم مژدۀ وصل که دارد انتظار من
که حسرت سخت گلبازست با گرد سر راهی
و
پرافشان هوای کیستم یارب که در یادش
نفس در پردۀ اندیشهام گلباز میآید
صائب:
نمیدانم چه میسازد درین بستانسرا دیگر
که از گلبازِ معمار بهاران رنگ میریزد
اسیر شهرستانی
در بزم تو آفتاب گلباز
آیا دل ما چه پیشه دارد
و
در آن مجلس که باشد هر طرف گلبازی مژگان
چهکار آید دل ما گر نگردد دستگاه آنجا
و
گلبازی اشاره و ایما شکفته تر
در سنگلاخ سیر گلستان غنیمت است
و
خورشید ز گلبازی حسنت چکد امشب
پروانه سراسیمۀ نیلوفر شمع است
و
دلم تا صبح گلبازی کند با خاک در کویی
که آرام از تپیدن تحفه بهر پاسبان آرد
و
بر دلم آغوش صلح کل گشاید جنگ عشق
شیشهای دارم که گلبازی کند با سنگ عشق
و
نه لاف سینهصافی میزنم نی داد بیمهری
همین دانم که گلبازی کند با شیشه سنگ من
جویای تبریزی:
خرم آن بیدل که در شبهای هجران با تو بود
گرم گلبازی ز رفت و آمد پیغامها
و
آه گرمم بوی گل ریزد به دامان هوا
گرم گلبازیست در دل یاد روی او مرا
و
پیچ و تاب غم فزاید انبساط مرد را
دل تپیدن دست گلباز است عاشق درد را
و
در بهار عارضش از آمد و رفت نگاه
پنجۀ مژگان جویا دست گلباز است باز
فیاض لاهیجی:
ز بس صحن چمن از خندة گلزار خرم شد
در او چون دست گلباز از هوا گل میتوان چیدن
سلیم تهرانی:
نوروز تو از گل به قدح سازی باد
با لاله رخان کار تو گلبازی باد
بیدل دهلوی | بیدلیدن
و
حسن بی ایجاد عشقی نیست در اقلیم ناز
گل چو موج رنگ زد گلباز پیدا میکند
و
نیرنگ اعتبار بهار تجددت
با هم چه رنگها که نه گلباز میکند
و
چه شمع امشب در این محفل چمنپرداز میآید
که آواز پر پروانه هم گلباز میآید
و
در باغ بیبهاریم سیری که در چه کارم
گلباز انتظاریم بازیکنان بیایید
و
نسیم کوی فنا مژدۀ چه عافیت است
که میرود شرر کاغذ این قدر گلباز
و
غنچه آزاد است از گلبازی تمثال رنگ
ای حیا آیینۀ ما هم به این آداب ریز
و
به هر زمین که خرام تو شوخی انگیزد
چمن به خنده نگیرد غبار گلبازش
و
تا کی ای پروانه بالافشانیات
پرفشانیهاست با گلباز شمع
و
جنون بر صفحۀ بیحاصلم آتش نزد ورنه
جهانی را به یک چشمک شرر گلباز میکردم
و
وبال عشرتم یارب نگردد قید خودداری
که من با لغزش پا همچو طفل اشک گلبازم
و
به ذوق سجده باز از عدم گلباز میآیم
چه شوق است اینکه یک پیشانی و صد ناز میآیم
و
آینه صیقلزدن بی صید تمثالی نبود
سینه در یادت خراشیدیم و گلباز آمدیم
و
شرارت گر نگهواری پر افشاند غنیمت دان
به رنگ رفته نتوان بیش از این گلباز گردیدن
و
دل به هر اندیشه طاووس بهاری دیگر است
در چه رنگ افتاده است آیینۀ گلباز من
و
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی
کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی
و
تو خواهی نوبهارش خوان و خواهی فتنۀ محشر
ز مشت خاک ما خواهد دمیدن شوق گلبازی
و
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
بهار سادگی مفت است گلباز تماشا را
و
ندانم مژدۀ وصل که دارد انتظار من
که حسرت سخت گلبازست با گرد سر راهی
و
پرافشان هوای کیستم یارب که در یادش
نفس در پردۀ اندیشهام گلباز میآید
صائب:
نمیدانم چه میسازد درین بستانسرا دیگر
که از گلبازِ معمار بهاران رنگ میریزد
اسیر شهرستانی
در بزم تو آفتاب گلباز
آیا دل ما چه پیشه دارد
و
در آن مجلس که باشد هر طرف گلبازی مژگان
چهکار آید دل ما گر نگردد دستگاه آنجا
و
گلبازی اشاره و ایما شکفته تر
در سنگلاخ سیر گلستان غنیمت است
و
خورشید ز گلبازی حسنت چکد امشب
پروانه سراسیمۀ نیلوفر شمع است
و
دلم تا صبح گلبازی کند با خاک در کویی
که آرام از تپیدن تحفه بهر پاسبان آرد
و
بر دلم آغوش صلح کل گشاید جنگ عشق
شیشهای دارم که گلبازی کند با سنگ عشق
و
نه لاف سینهصافی میزنم نی داد بیمهری
همین دانم که گلبازی کند با شیشه سنگ من
جویای تبریزی:
خرم آن بیدل که در شبهای هجران با تو بود
گرم گلبازی ز رفت و آمد پیغامها
و
آه گرمم بوی گل ریزد به دامان هوا
گرم گلبازیست در دل یاد روی او مرا
و
پیچ و تاب غم فزاید انبساط مرد را
دل تپیدن دست گلباز است عاشق درد را
و
در بهار عارضش از آمد و رفت نگاه
پنجۀ مژگان جویا دست گلباز است باز
فیاض لاهیجی:
ز بس صحن چمن از خندة گلزار خرم شد
در او چون دست گلباز از هوا گل میتوان چیدن
سلیم تهرانی:
نوروز تو از گل به قدح سازی باد
با لاله رخان کار تو گلبازی باد
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤3👍2