[۳۷]
چو صبح، در قفسِ زخم، آرزوی تو دارم
تبسّمی، که غبار هزار قافله، آه است
+ بیدل عزیز ما یکبار دیگر ترکیب "قفس زخم" را بهکار برده است:
دل چون نتپد در قفس زخم که بی دوست
کارِ دمِ شمشیر نماید نفس اینجا
نفس مثل شمشیری برّان است و سینه را زخم میکند، سینهای که خود قفس دل است.
+ در قفسپروردگی صبح نیز میفرماید:
اگر این است نیرنگِ اثر، زخمِ محبّت را
نفس از سینه چون صبحم قفسپرورد برخیزد
+ ظاهرا صبح، قفس هواست:
زخم تو آنچه میکند با دل خستگان عشق
صبح نکرده با هوا، گل به چمن نمیکند
اگر صبح را قفس هوا بدانیم، سینه هم میتواند قفس نفَس باشد که هرچه پر و بال میزند امکان رهاییاش نیست.
+سینهچاکی صبح هم که بر مخاطبین بیدل پوشیده نیست؛ مثلا:
چون صبح، چاکِ سینهٔ ما بخیهای نداشت
پاشیدنِ غبارِ نفَس شد رفوی ما
به تناسب زخم (و مشتقات و متعلقاتش)، قفس و صبح در شاهدمثالها دقت کنید.
+ صبحِ بیدل معمولا با غبار قرین است، این غبار همان مه صبحگاهی است که با تبسم خورشید محو میشود. راستش را بخواهی اصلا این غبار، این گَرد، آهنگی از پیشاپیشیِ خورشید است:
صبح، آهنگی ز پیشاپیشِ خورشید است و بس
گردِ جولان توام در هر کجا پیدا شدم
جانم به این بیت! گرد جولان تو هستم؛ یعنی وقتی من هستم امید و آرزوی پیدا شدن تو هم، بودن تو هم هست؛ این خود تعبیر دیگری از "آرزوی تو دارم" است.
(میتوان مصرع اول را اینطور هم خواند:
صبحآهنگی، ز پیشاپیش خورشید است و بس)
+ تبسمی که غبار هزار قافله آه است
تبسمی کن که غلظت آه، به اندازهی غباری است که از هزار قافله برخیزد؛ تبسمی کن و غبار آه را بزدای.
توجه کنید که آه عاشق، همان غبار صبح است و معشوق هم خورشیدش.
+ اما جنون که به حد اعلای خود برسد آفتاب بزرگ را هم در قفس صبح گرفتار میبینی:
جز چاکِ دل، نشیمنِ عنقایِ عشق نیست
چون صبح ساز کن قفس و آفتاب گیر
+ همیشه هم اینطور نیسیت، گاهی هم زور یأس و غربت بر امید و آرزو میچربد و اگر صبحی وجود دارد نه از قطرات و ذرات مه صبحگاهی که از خاکی است که از سر ناامیدی بر سر میکنیم:
آفتابی در سواد یأس غربت گو مباش
خاک بر سر ریختن، صبحِ دلِ شبگردِ ماست
شواهد
دمی چون صبح میخواهم قفس بر دوش پروازی
چو گل تاکی سپهرم در دل صد چاک بنشاند
و
نقاب از آه من بردار و چاک دل تماشا کن
حجابی نیست جز گرد نفسها، صبح عریان را
و
هیچ صبح از عهدهی شامم نمیآید برون
داغ نومیدی مگر خورشید جوشاند ز من
و
به حال زخم دلم کس نسوخت غیر از داغ
جز آفتاب که باشد کتاب خندهی صبح
و
غبار صبح تماشاست هرچه باداباد
تو هم بخند، جهان خراب میخندد
و
از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر
روزن این خانه بیدل تا کجا بندد غبار
و
معنی اظهار صبح از وحشت انشا کردهاند
نامهی آهیم بیتابی همان عنوان ما
و
تا رمز گرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
و
شرمندهی صیاد خودم چون نفس صبح
کز نیم تپش گرد من از چاک قفس ریخت
و
به وهمِ نشئهی آزادگی گرفتاریم
چو صبح آن چه قفس موج میزند، پر ماست
و
غیر، مشکل که شود دامِ اسیرانِ وفا
قفسِ وحشتِ صبحم، جگرِ چاکِ خود است
و
دمیدهایم چو صبح از دم گرفتاری
غبار ِعالمِ پروازِ ما قفسبیز است
و
هستی، چو صبح، قابل ضبط نفس مگیر
پرواز، پرگشاست، تو چاک قفس مگیر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چو صبح، در قفسِ زخم، آرزوی تو دارم
تبسّمی، که غبار هزار قافله، آه است
+ بیدل عزیز ما یکبار دیگر ترکیب "قفس زخم" را بهکار برده است:
دل چون نتپد در قفس زخم که بی دوست
کارِ دمِ شمشیر نماید نفس اینجا
نفس مثل شمشیری برّان است و سینه را زخم میکند، سینهای که خود قفس دل است.
+ در قفسپروردگی صبح نیز میفرماید:
اگر این است نیرنگِ اثر، زخمِ محبّت را
نفس از سینه چون صبحم قفسپرورد برخیزد
+ ظاهرا صبح، قفس هواست:
زخم تو آنچه میکند با دل خستگان عشق
صبح نکرده با هوا، گل به چمن نمیکند
اگر صبح را قفس هوا بدانیم، سینه هم میتواند قفس نفَس باشد که هرچه پر و بال میزند امکان رهاییاش نیست.
+سینهچاکی صبح هم که بر مخاطبین بیدل پوشیده نیست؛ مثلا:
چون صبح، چاکِ سینهٔ ما بخیهای نداشت
پاشیدنِ غبارِ نفَس شد رفوی ما
به تناسب زخم (و مشتقات و متعلقاتش)، قفس و صبح در شاهدمثالها دقت کنید.
+ صبحِ بیدل معمولا با غبار قرین است، این غبار همان مه صبحگاهی است که با تبسم خورشید محو میشود. راستش را بخواهی اصلا این غبار، این گَرد، آهنگی از پیشاپیشیِ خورشید است:
صبح، آهنگی ز پیشاپیشِ خورشید است و بس
گردِ جولان توام در هر کجا پیدا شدم
جانم به این بیت! گرد جولان تو هستم؛ یعنی وقتی من هستم امید و آرزوی پیدا شدن تو هم، بودن تو هم هست؛ این خود تعبیر دیگری از "آرزوی تو دارم" است.
(میتوان مصرع اول را اینطور هم خواند:
صبحآهنگی، ز پیشاپیش خورشید است و بس)
+ تبسمی که غبار هزار قافله آه است
تبسمی کن که غلظت آه، به اندازهی غباری است که از هزار قافله برخیزد؛ تبسمی کن و غبار آه را بزدای.
توجه کنید که آه عاشق، همان غبار صبح است و معشوق هم خورشیدش.
+ اما جنون که به حد اعلای خود برسد آفتاب بزرگ را هم در قفس صبح گرفتار میبینی:
جز چاکِ دل، نشیمنِ عنقایِ عشق نیست
چون صبح ساز کن قفس و آفتاب گیر
+ همیشه هم اینطور نیسیت، گاهی هم زور یأس و غربت بر امید و آرزو میچربد و اگر صبحی وجود دارد نه از قطرات و ذرات مه صبحگاهی که از خاکی است که از سر ناامیدی بر سر میکنیم:
آفتابی در سواد یأس غربت گو مباش
خاک بر سر ریختن، صبحِ دلِ شبگردِ ماست
شواهد
دمی چون صبح میخواهم قفس بر دوش پروازی
چو گل تاکی سپهرم در دل صد چاک بنشاند
و
نقاب از آه من بردار و چاک دل تماشا کن
حجابی نیست جز گرد نفسها، صبح عریان را
و
هیچ صبح از عهدهی شامم نمیآید برون
داغ نومیدی مگر خورشید جوشاند ز من
و
به حال زخم دلم کس نسوخت غیر از داغ
جز آفتاب که باشد کتاب خندهی صبح
و
غبار صبح تماشاست هرچه باداباد
تو هم بخند، جهان خراب میخندد
و
از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر
روزن این خانه بیدل تا کجا بندد غبار
و
معنی اظهار صبح از وحشت انشا کردهاند
نامهی آهیم بیتابی همان عنوان ما
و
تا رمز گرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
و
شرمندهی صیاد خودم چون نفس صبح
کز نیم تپش گرد من از چاک قفس ریخت
و
به وهمِ نشئهی آزادگی گرفتاریم
چو صبح آن چه قفس موج میزند، پر ماست
و
غیر، مشکل که شود دامِ اسیرانِ وفا
قفسِ وحشتِ صبحم، جگرِ چاکِ خود است
و
دمیدهایم چو صبح از دم گرفتاری
غبار ِعالمِ پروازِ ما قفسبیز است
و
هستی، چو صبح، قابل ضبط نفس مگیر
پرواز، پرگشاست، تو چاک قفس مگیر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤8👍1🔥1
[۳۸]
به حرف آمدی و زخم کهنهام نو شد
به حیرتم چه نمک بود گفتوگوی تو را
معنی و مفهوم این بیت کاملا واضح است؛ اما از لحاظ فرمی مجال کشف رابطه یا رابطههای بیدلانه مهیاست.
رابطهی "به حرف آمدی" و "زخم کهنهام نو شد" را باید در تشبیه پنهان زخم من به دهان او، و یا حتی دهان او به زخم من جستوجو کرد. زخم با شفهی سفلی و شفهی علیایش مانند دهانی است؛ لبهای زخم کهنه برهمبسته و لبهای زخم نو بازند؛ پس لبهای تو که به گفتن وا میشوند مانند زخم من است که باز میشود، یا باعث لبواکردن زخم من است؛ همچنین میتوان چنین برداشت کرد که دهان تو که زخم کهنهی من است با حرف زدنت نو شد. اصطلاح دهان باز کردن و لب وا کردن زخم هم که بر کسی پوشیده نیست:
مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش
که لبواکردن° امکان نیست، زخمِ تیغِ الفت را
و
ستمکشی که به جز گریهاش نشاید و خندد
قیامت است که چون زخم، لب گشاید و خندد
و
بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه
چون رشتهی سراب به صحرا تنیدن است
(همچنین در شعر بیدل بخیهزدن زخم، یادآور دوختن لب، و به عبارتی خموشی است؛ لببربستن از شکوهی جفای او، از فغان و زاری درد:
عاشقان در سایهی برق بلا آسودهاند
ره ز لب بیرون نمیباشد فغانِ زخم را
و
شکوهی جور تو نگشاید دهان زخم را
تیغ میلی میکشد خواب گران زخم را)
+ به حیرتم چه نمک بود گفتوگوی تو را
علاوه بر تشبیه زخم و دهان، رابطهی دیگری میان دهانِ بانمک "او" و زخم "من" هست؛ دهان او و لبانش کانِ ملاحت است و تکلمش پاشیدن نمک بر زخم عاشق:
کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل
کز چه زخم دل ما سوخته یا میسوزد
+ یک زخم کهنهی دیگر را نو کنیم:
بیزبان از خجلتِ اظهارِ مطلب مردهایم
باید از خاکم لب زخمی که نتوان بست، بست
قدما گاه از خاک برای مداوای زخمی که خونش بند نمیآمد استفاده میکردند؛ زخمی که خونش بند نمیآید به دهانی مانند است که از گفتن بازنمیماند. برای بستن این زخم باید از خاک تربت "من" که به خاطر شرم و حیا از گفتن مطلب دل مردهام، از خاک تربت "من" که نماد خموشیام بهره جست.
زخم آخر
درخور عرض راز دل بخیهگشاست زخم لب
تا ندرند پردهات، پردهی هیچکس مدر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
به حرف آمدی و زخم کهنهام نو شد
به حیرتم چه نمک بود گفتوگوی تو را
معنی و مفهوم این بیت کاملا واضح است؛ اما از لحاظ فرمی مجال کشف رابطه یا رابطههای بیدلانه مهیاست.
رابطهی "به حرف آمدی" و "زخم کهنهام نو شد" را باید در تشبیه پنهان زخم من به دهان او، و یا حتی دهان او به زخم من جستوجو کرد. زخم با شفهی سفلی و شفهی علیایش مانند دهانی است؛ لبهای زخم کهنه برهمبسته و لبهای زخم نو بازند؛ پس لبهای تو که به گفتن وا میشوند مانند زخم من است که باز میشود، یا باعث لبواکردن زخم من است؛ همچنین میتوان چنین برداشت کرد که دهان تو که زخم کهنهی من است با حرف زدنت نو شد. اصطلاح دهان باز کردن و لب وا کردن زخم هم که بر کسی پوشیده نیست:
مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش
که لبواکردن° امکان نیست، زخمِ تیغِ الفت را
و
ستمکشی که به جز گریهاش نشاید و خندد
قیامت است که چون زخم، لب گشاید و خندد
و
بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه
چون رشتهی سراب به صحرا تنیدن است
(همچنین در شعر بیدل بخیهزدن زخم، یادآور دوختن لب، و به عبارتی خموشی است؛ لببربستن از شکوهی جفای او، از فغان و زاری درد:
عاشقان در سایهی برق بلا آسودهاند
ره ز لب بیرون نمیباشد فغانِ زخم را
و
شکوهی جور تو نگشاید دهان زخم را
تیغ میلی میکشد خواب گران زخم را)
+ به حیرتم چه نمک بود گفتوگوی تو را
علاوه بر تشبیه زخم و دهان، رابطهی دیگری میان دهانِ بانمک "او" و زخم "من" هست؛ دهان او و لبانش کانِ ملاحت است و تکلمش پاشیدن نمک بر زخم عاشق:
کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل
کز چه زخم دل ما سوخته یا میسوزد
+ یک زخم کهنهی دیگر را نو کنیم:
بیزبان از خجلتِ اظهارِ مطلب مردهایم
باید از خاکم لب زخمی که نتوان بست، بست
قدما گاه از خاک برای مداوای زخمی که خونش بند نمیآمد استفاده میکردند؛ زخمی که خونش بند نمیآید به دهانی مانند است که از گفتن بازنمیماند. برای بستن این زخم باید از خاک تربت "من" که به خاطر شرم و حیا از گفتن مطلب دل مردهام، از خاک تربت "من" که نماد خموشیام بهره جست.
زخم آخر
درخور عرض راز دل بخیهگشاست زخم لب
تا ندرند پردهات، پردهی هیچکس مدر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤4👍1
❤9👍2
[۳۹]
چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت
سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند
ساعت سه و نیم شب بود که از بیخوابی به بیدل پناه بردم. به این بیت رسیدم، جذبم کرد، یکی دو بار خواندمش و به خیال خودم که تمامش رافهمیدهام و نکتهی پنهانی ندارد، به اشتراکش گذاشتم.
گوشی را کنار گذاشتم و دراز کشیدم و چشمانم را به اراده بستم و با خودم زمزمه میکردم چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت / سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند.
چند باری این بیت را خواندم و فکرم مشغول ماجرایی شد، وقتی به خودم آمدم دیدم دارم با خودم زمزمه میکنم: جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت/چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت.
این بیت از کجا آمد؟
جدی نگرفتم، چند دقیقه بعد دیدم که باز دارم این بیت را زمزمه میکنم؛ جهان در سرمه خوابید از.... تا رسیدم به سایهی مژگانت، با خودم فکر کردم سایهی مژگان همان سرمهی چشمان فتانش است. چند لحظه بعد ذهنم متوجه "سایهی خاری" در بیت نخست شد، چند لحظه مکث و سکوتِ بهت و حیرت و بعد فریاد یافتم یافتم...
چقدر خوب است که دیوان بیدل یک مجموعهی کامل از سرنخهای لازم برای فهمیدن خودش است؛ به عبارتی بیدل به کمک بیدل. برای فهمیدن بیدل، دیوان بیدل کافی است. بیدل اگر جایی از یک استعارهی پیچیده استفاده میکند، احتمالا قبلتر آن را به صورت یک تشییه به کار برده است؛ این هم یکی از هنرهای خاص بیدل است.
"چشم من از درد بیخوابی" را مقایسه کنید با "جهان در سرمه خوابید"
حکایت هستی و نیستی است. فقط حواسمان باشد در بیت دوم هم چشمی در کار نیست، بلکه این خیال آن چشم است که جهان را به خواب برده است.
"سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند" را با "چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت" مقایسه کنید تا "مژگانی کردن" را دریابید.
سرمهای که پای مژههای تو هست، تنها سایهی ممکن برای آرمیدن است، بدون این سرمه جهان بیابانی است در زیر گرمای سوزان آفتاب؛ و تازه اینجاست که "از درد بیخوابی گداخت" معنا پیدا میکند. البته بر بیدلخوانها پوشیده نیست که سرمه بنا بر باوری قدیمی، نماد خاموشی و نیستی است.
سایهی خاری نشد پیدا: خار و خارخار مژگان را در پست شمارهی ۳۶ بررسی کرده بودیم.
در خوانش اول اینطور فهمیده بودم که چشم راوی در زیر آفتاب میسوزد و مژگانی برای برهم نهادن ندارد، و این خیلی فرق میکند با این که مژگان او را میخواهد که در سرمهسایهاش پناه گیرد و بخوابد.
همیشه چیزی برای غافلگیری دارد، بیدل است دیگر.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت
سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند
ساعت سه و نیم شب بود که از بیخوابی به بیدل پناه بردم. به این بیت رسیدم، جذبم کرد، یکی دو بار خواندمش و به خیال خودم که تمامش رافهمیدهام و نکتهی پنهانی ندارد، به اشتراکش گذاشتم.
گوشی را کنار گذاشتم و دراز کشیدم و چشمانم را به اراده بستم و با خودم زمزمه میکردم چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت / سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند.
چند باری این بیت را خواندم و فکرم مشغول ماجرایی شد، وقتی به خودم آمدم دیدم دارم با خودم زمزمه میکنم: جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت/چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت.
این بیت از کجا آمد؟
جدی نگرفتم، چند دقیقه بعد دیدم که باز دارم این بیت را زمزمه میکنم؛ جهان در سرمه خوابید از.... تا رسیدم به سایهی مژگانت، با خودم فکر کردم سایهی مژگان همان سرمهی چشمان فتانش است. چند لحظه بعد ذهنم متوجه "سایهی خاری" در بیت نخست شد، چند لحظه مکث و سکوتِ بهت و حیرت و بعد فریاد یافتم یافتم...
چقدر خوب است که دیوان بیدل یک مجموعهی کامل از سرنخهای لازم برای فهمیدن خودش است؛ به عبارتی بیدل به کمک بیدل. برای فهمیدن بیدل، دیوان بیدل کافی است. بیدل اگر جایی از یک استعارهی پیچیده استفاده میکند، احتمالا قبلتر آن را به صورت یک تشییه به کار برده است؛ این هم یکی از هنرهای خاص بیدل است.
"چشم من از درد بیخوابی" را مقایسه کنید با "جهان در سرمه خوابید"
حکایت هستی و نیستی است. فقط حواسمان باشد در بیت دوم هم چشمی در کار نیست، بلکه این خیال آن چشم است که جهان را به خواب برده است.
"سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند" را با "چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت" مقایسه کنید تا "مژگانی کردن" را دریابید.
سرمهای که پای مژههای تو هست، تنها سایهی ممکن برای آرمیدن است، بدون این سرمه جهان بیابانی است در زیر گرمای سوزان آفتاب؛ و تازه اینجاست که "از درد بیخوابی گداخت" معنا پیدا میکند. البته بر بیدلخوانها پوشیده نیست که سرمه بنا بر باوری قدیمی، نماد خاموشی و نیستی است.
سایهی خاری نشد پیدا: خار و خارخار مژگان را در پست شمارهی ۳۶ بررسی کرده بودیم.
در خوانش اول اینطور فهمیده بودم که چشم راوی در زیر آفتاب میسوزد و مژگانی برای برهم نهادن ندارد، و این خیلی فرق میکند با این که مژگان او را میخواهد که در سرمهسایهاش پناه گیرد و بخوابد.
همیشه چیزی برای غافلگیری دارد، بیدل است دیگر.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5❤3👏2
زندگی؟!
زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است
از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت
یا
زندگی معبد شرمیست، چه طاعت چه گناه
عرق جبهه همان سبحهشمار است اینجا
یا
زندگی محملکش وهمِ دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا
یا
زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است
دست، دستِ توست، بشکن این طلسم ننگ را
یا
زندگی موضوع اضدادست، صلح اینجا کجاست؟
با نفس باقیست تا قطعِ نفس، پرخاش ما
یا
زندگی از وهم و وهم از زندگی بالیده است
عالم آب است بنگ و عالم بنگ است آب
یا
زندگی رنج جفاهای تمنّا بودهست
عرضِ سنگینیِ این بارِ هوس، قدِّ دو تاست
یا
زندگی عالم آسایش نیست
نفس، آیینهی این اسرار است
یا
زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست
چون نفس در زیر پا دل دارم و دل آتش است
یا
زندگی تمهید اسباب فناست
ما و من افسانهی خواب فناست
یا
زندگی نقد هزار آزارست
هرقدر کم شمری بسیارست
یا
زندگی شوخیِ کمینِ رَمیست
فرصتِ گیر و دار صبحدَمیست
یا
زندگی شبههی هستیست که مانند حباب
هر که هست، آینهای پیشِ نفس میگیرد
یا
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گردِ فرصت در نظر، نازِ غزالی میکند
یا
خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر
زندگی برقیست، نتوانی به خود دیگر رسید
یا
زندگی وصلست، اما کو سر و برگ تمیز؟
چون نفس، صیدم به فتراکست و میتازم هنوز
یا
زندگی پر وحشی است ای بیخبر هشیار باش
بهر تسخیر هوا تا کی کند افسون نفس؟!
یا
زندگی در ننگ هستی مردن است
خاک گرد و عیب ما و من بپوش
یا
زندگی گرمیِ بازارِ نفسسوزیهاست
از قماش پر پروانه دکان دارد شمع
یا
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
زندگی؟!
زندگی بر گردن افتادهست، یاران! چاره چیست؟
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است
از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت
یا
زندگی معبد شرمیست، چه طاعت چه گناه
عرق جبهه همان سبحهشمار است اینجا
یا
زندگی محملکش وهمِ دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا
یا
زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است
دست، دستِ توست، بشکن این طلسم ننگ را
یا
زندگی موضوع اضدادست، صلح اینجا کجاست؟
با نفس باقیست تا قطعِ نفس، پرخاش ما
یا
زندگی از وهم و وهم از زندگی بالیده است
عالم آب است بنگ و عالم بنگ است آب
یا
زندگی رنج جفاهای تمنّا بودهست
عرضِ سنگینیِ این بارِ هوس، قدِّ دو تاست
یا
زندگی عالم آسایش نیست
نفس، آیینهی این اسرار است
یا
زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست
چون نفس در زیر پا دل دارم و دل آتش است
یا
زندگی تمهید اسباب فناست
ما و من افسانهی خواب فناست
یا
زندگی نقد هزار آزارست
هرقدر کم شمری بسیارست
یا
زندگی شوخیِ کمینِ رَمیست
فرصتِ گیر و دار صبحدَمیست
یا
زندگی شبههی هستیست که مانند حباب
هر که هست، آینهای پیشِ نفس میگیرد
یا
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گردِ فرصت در نظر، نازِ غزالی میکند
یا
خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر
زندگی برقیست، نتوانی به خود دیگر رسید
یا
زندگی وصلست، اما کو سر و برگ تمیز؟
چون نفس، صیدم به فتراکست و میتازم هنوز
یا
زندگی پر وحشی است ای بیخبر هشیار باش
بهر تسخیر هوا تا کی کند افسون نفس؟!
یا
زندگی در ننگ هستی مردن است
خاک گرد و عیب ما و من بپوش
یا
زندگی گرمیِ بازارِ نفسسوزیهاست
از قماش پر پروانه دکان دارد شمع
یا
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
زندگی؟!
زندگی بر گردن افتادهست، یاران! چاره چیست؟
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤5👌2👍1
دیوانگان، اسیرِ خموپیچِ وحشتاند
قلّابِ ماهیانِ تو موج است، شست نیست
* در شعر بیدل "وحشت" معمولا به معنی آشفتگی، پریشانی و آشوب است نه ترس و هراس. وحشت در این معنا با موج در مصرع دوم تناسب دارد.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
قلّابِ ماهیانِ تو موج است، شست نیست
* در شعر بیدل "وحشت" معمولا به معنی آشفتگی، پریشانی و آشوب است نه ترس و هراس. وحشت در این معنا با موج در مصرع دوم تناسب دارد.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1👍1🔥1
[۴۰]
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
مجنونانهزیستن چگونه است؟
عاشقانه زیستن؟
زندگی را آنگونه دوست بداریم که مجنون، لیلی را؟
در دو پست قبلتر، ابیاتی را از بیدل به اشتراک گذاشتم که مبیّن دیدگاه وی از زندگی بود و دیدیم که نگاه بیدل به زندگی تلخ و سیاه است و اگر خلاصۀ این نگاه را بخواهیم از زبان خودش بیان کنیم این جمله میشود: «زندگی در گردن افتاده است». در بین آن ابیات به نظر میرسید همین «زندگی لیلی است» کمی متفاوت باشد.
نکتۀ جالب در مورد این بیت توجه عموم به مصرع اول و نادیدهگرفتن مصرع دوم است، به نحوی که اکثر کسانی که آن را به اشتراک گذاشتهاند، مصرع دوم را نادیده گرفته و صرفا مصرع اول را در صفحات مجازیشان منتشر کردهاند؛ درحالی که اصل مطلب در مصرع دوم بیان شده است.
«ناز غزال» استعاره از رمیدن آن است که موجب برخاستن گرد و غبار از زمین میشود و این غبارِ برخاسته همان نفسی است که هنوز باقی است (دمی دارد) :
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گرد فرصت در نظر، ناز غزالی میکند
(صید رم: صید رمیده)
و
محو جنون ساکنم، شور بیابان در بغل
چون چشم خوبان خفتهام، ناز غزالان در بغل
(ناز غزلان همان شور بیابان در مصرع اول است که نقطۀ مقابل جنون ساکن و چشم خفته است؛ همان رمیدن است)
و
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد
خیال ست اینکه در اندیشه آهوی تو میآید
(تناسب آهو و رم و ناز مشهود است.)
این بیت نه این که اشارهای به دوستداشتن مجنونوار زندگی باشد، بل تصویر تلخ و سیاه دیگری از آشفتگی، پریشانی و وحشت زندگی است که گریبانگیر بیدل و مجنونِ شعرش شده است؛ چرا که زندگی در دستنایافتنیبودن، در کامنابخشی لیلی است، لیلیِ محملنشینی که راهی به داخل محملش نیست و باید بیابان به بیابان چون آهوان بر عقبش دوید و گشت:
عمرها شد گرد مجنون میکند ناز غزال
خاک ما را نیز باید در بیابان ریختن
و
برقتازی با رم هر ذرّه دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
و
چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نَبوَد
که از چشم غزالان خانهبردوش است صحرا را
و غزل زیر را که تفسیر مفصلی از این بیت و از زندگی است بخوانیم:
با دل تنگ است کار اینجا ز حرمان چاره نیست
گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست
ز آمد و رفت نفس عمریست زحمت میکشیم
خانهٔ ما را ازین ناخواندهمهمان چاره نیست
دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر است
هیچکس را هیچجا زین خانهویران چاره نیست
تا نفس باقیست باید چون نفس آواره زیست
ای سحَربنیاد از وضع پریشان چاره نیست
سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است
در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست
دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد
کف به هم ساییدن از طبع پشیمان چاره نیست
جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگیست
پشتدستی هم گر افشاری ز دندان چاره نیست
آدم از بهر چه گندمگون قرارش دادهاند؟!
یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست
آگهی، گَرد دو عالم شبهه دارد در کمین
تا نگه باقیست از تشویش مژگان چاره نیست
کارها با غیرت عشق غیور افتاده است
ششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست
عمرها شد در کفت رنگ حنا آیینه است
گر نیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست
برقتازی با رم هر ذره دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
شاملاست اخلاق حق با طور خوب و زشت خلق
شخص دین را بیدل از گبر و مسلمان چاره نیست
(فایل صوتی این غزل را، با خوانش سیدحسن حسینی در دیدگاهها بارگذاری میکنم.)
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
مجنونانهزیستن چگونه است؟
عاشقانه زیستن؟
زندگی را آنگونه دوست بداریم که مجنون، لیلی را؟
در دو پست قبلتر، ابیاتی را از بیدل به اشتراک گذاشتم که مبیّن دیدگاه وی از زندگی بود و دیدیم که نگاه بیدل به زندگی تلخ و سیاه است و اگر خلاصۀ این نگاه را بخواهیم از زبان خودش بیان کنیم این جمله میشود: «زندگی در گردن افتاده است». در بین آن ابیات به نظر میرسید همین «زندگی لیلی است» کمی متفاوت باشد.
نکتۀ جالب در مورد این بیت توجه عموم به مصرع اول و نادیدهگرفتن مصرع دوم است، به نحوی که اکثر کسانی که آن را به اشتراک گذاشتهاند، مصرع دوم را نادیده گرفته و صرفا مصرع اول را در صفحات مجازیشان منتشر کردهاند؛ درحالی که اصل مطلب در مصرع دوم بیان شده است.
«ناز غزال» استعاره از رمیدن آن است که موجب برخاستن گرد و غبار از زمین میشود و این غبارِ برخاسته همان نفسی است که هنوز باقی است (دمی دارد) :
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گرد فرصت در نظر، ناز غزالی میکند
(صید رم: صید رمیده)
و
محو جنون ساکنم، شور بیابان در بغل
چون چشم خوبان خفتهام، ناز غزالان در بغل
(ناز غزلان همان شور بیابان در مصرع اول است که نقطۀ مقابل جنون ساکن و چشم خفته است؛ همان رمیدن است)
و
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد
خیال ست اینکه در اندیشه آهوی تو میآید
(تناسب آهو و رم و ناز مشهود است.)
این بیت نه این که اشارهای به دوستداشتن مجنونوار زندگی باشد، بل تصویر تلخ و سیاه دیگری از آشفتگی، پریشانی و وحشت زندگی است که گریبانگیر بیدل و مجنونِ شعرش شده است؛ چرا که زندگی در دستنایافتنیبودن، در کامنابخشی لیلی است، لیلیِ محملنشینی که راهی به داخل محملش نیست و باید بیابان به بیابان چون آهوان بر عقبش دوید و گشت:
عمرها شد گرد مجنون میکند ناز غزال
خاک ما را نیز باید در بیابان ریختن
و
برقتازی با رم هر ذرّه دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
و
چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نَبوَد
که از چشم غزالان خانهبردوش است صحرا را
و غزل زیر را که تفسیر مفصلی از این بیت و از زندگی است بخوانیم:
با دل تنگ است کار اینجا ز حرمان چاره نیست
گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست
ز آمد و رفت نفس عمریست زحمت میکشیم
خانهٔ ما را ازین ناخواندهمهمان چاره نیست
دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر است
هیچکس را هیچجا زین خانهویران چاره نیست
تا نفس باقیست باید چون نفس آواره زیست
ای سحَربنیاد از وضع پریشان چاره نیست
سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است
در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست
دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد
کف به هم ساییدن از طبع پشیمان چاره نیست
جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگیست
پشتدستی هم گر افشاری ز دندان چاره نیست
آدم از بهر چه گندمگون قرارش دادهاند؟!
یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست
آگهی، گَرد دو عالم شبهه دارد در کمین
تا نگه باقیست از تشویش مژگان چاره نیست
کارها با غیرت عشق غیور افتاده است
ششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست
عمرها شد در کفت رنگ حنا آیینه است
گر نیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست
برقتازی با رم هر ذره دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
شاملاست اخلاق حق با طور خوب و زشت خلق
شخص دین را بیدل از گبر و مسلمان چاره نیست
(فایل صوتی این غزل را، با خوانش سیدحسن حسینی در دیدگاهها بارگذاری میکنم.)
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤3👍2
[۴۱]
بسملِ نازِ کهام یارب که از طوفان شوق
هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است
بسمل، قربانیای است که "سر"ش را میبرند؛ سر بسمل در مصرع دوم به صورت "سر مو" خودش را نشان میدهد؛ مو خود در بریدهشدن سر شهرهی عالم است.
"هر سر مو" یعنی تمام وجود، که در ادامه در واژهی مژگان که تماما مو و سر مو است بروز میکند.
"بسمل نازِ کهام"؛ این ناز و نازنینی از مژگانش ساطع میشود، مژگانی که در دل عاشق میخلد و مایهی خونباری میشود. البته خونباری با مژگان عاشق هم قصهای دیگر دارد؛ قصه، قصهی خون گریستن است.
"طوفان شوق" طوفانی است که از بارش قطرات خونِ دل شکل میگیرد و با "خونباری" در مصرع دوم تناسب دارد؛ به طور ویژه به "طوفان" و بن مضارعِ بار در "خونبار" دقت کنید.
در همین غزل یک بیت دیگر هم هست که شرح خونباری مژگان است:
گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر؛
بر سر ما همچو آب، احکام تیغت جاری است
گردن، مو، تیغ، سر، آب؛ همان دایرهی واژگانی "بسمل" در بیت قبلاند.
واسطهی پنهان میان "مو" در مصرع اول و "تیغ" در مصرع دوم "مژگان" است؛ مژگانِ خونبار بسملگرش. همچنین جریان اشک بر سر موهای مژگان، پیرنگ مصرع دوم است (چون آب بر سر ما جاری است) که در لایههای بالایی به صورت "جاری بودن احکام تیغ" نمایان میشود (احکام تیغت جاری است). نیز تبادر "آبدار" یا "آبدیده" را هم نمیتوان نادیده گرفت؛ چه برای شمشیر که کنایه از جوهر و برندگی آن است، چه برای مژگان به واسطهی آب اشک.
"بسمل ناز که"، وانگهی "سر مو" یا "گردن باریک مشتاقان". حالا همجواری "ناز که" با "سر مو" یا "باریک"؛ نهایتا ایهام تبادر "نازک" در "ناز که".
به "مشتاقان" و "طوفان شوق" هم دقت کنید.
هیچ واژهای بدون پشتوانهی فرمی وارد بیت نشده، حتی "یا رب" که با بسمل تناسبی دارد؛ نه اینکه بسمل کوتاهشدهی بسمالله است؛ چرا که هنگام ذبح قربانی باید بسمالله گفت.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بسملِ نازِ کهام یارب که از طوفان شوق
هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است
بسمل، قربانیای است که "سر"ش را میبرند؛ سر بسمل در مصرع دوم به صورت "سر مو" خودش را نشان میدهد؛ مو خود در بریدهشدن سر شهرهی عالم است.
"هر سر مو" یعنی تمام وجود، که در ادامه در واژهی مژگان که تماما مو و سر مو است بروز میکند.
"بسمل نازِ کهام"؛ این ناز و نازنینی از مژگانش ساطع میشود، مژگانی که در دل عاشق میخلد و مایهی خونباری میشود. البته خونباری با مژگان عاشق هم قصهای دیگر دارد؛ قصه، قصهی خون گریستن است.
"طوفان شوق" طوفانی است که از بارش قطرات خونِ دل شکل میگیرد و با "خونباری" در مصرع دوم تناسب دارد؛ به طور ویژه به "طوفان" و بن مضارعِ بار در "خونبار" دقت کنید.
در همین غزل یک بیت دیگر هم هست که شرح خونباری مژگان است:
گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر؛
بر سر ما همچو آب، احکام تیغت جاری است
گردن، مو، تیغ، سر، آب؛ همان دایرهی واژگانی "بسمل" در بیت قبلاند.
واسطهی پنهان میان "مو" در مصرع اول و "تیغ" در مصرع دوم "مژگان" است؛ مژگانِ خونبار بسملگرش. همچنین جریان اشک بر سر موهای مژگان، پیرنگ مصرع دوم است (چون آب بر سر ما جاری است) که در لایههای بالایی به صورت "جاری بودن احکام تیغ" نمایان میشود (احکام تیغت جاری است). نیز تبادر "آبدار" یا "آبدیده" را هم نمیتوان نادیده گرفت؛ چه برای شمشیر که کنایه از جوهر و برندگی آن است، چه برای مژگان به واسطهی آب اشک.
"بسمل ناز که"، وانگهی "سر مو" یا "گردن باریک مشتاقان". حالا همجواری "ناز که" با "سر مو" یا "باریک"؛ نهایتا ایهام تبادر "نازک" در "ناز که".
به "مشتاقان" و "طوفان شوق" هم دقت کنید.
هیچ واژهای بدون پشتوانهی فرمی وارد بیت نشده، حتی "یا رب" که با بسمل تناسبی دارد؛ نه اینکه بسمل کوتاهشدهی بسمالله است؛ چرا که هنگام ذبح قربانی باید بسمالله گفت.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5❤3
Audio
* این قطعه با هوش مصنوعی ساخته شده است.
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشۀ طوفان شکست و ریخت
در راه انتظار توام اشک بود و بس
گَرد مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت
طوفان دهر، شورش آهم فرو نشاند
این گردباد، گَردِ بیابان شکست و ریخت
از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است،
کس را کم اوفتاد بدینسان شکست و ریخت
اشکم ز دیده ریخت به حال شکست دل
مشکل غمی که عشق تو آسان شکست و ریخت
آخر چکید موج تبسّم ز گوهرت
شور نمک نگر که نمکدان شکست و ریخت
گردابِ خون ز هر دو جهان موج میزند
در چشم انتظارِ که مژگان شکست و ریخت؟
در عالم خیال تو این غنچهوارْ دل
آیینهخانهای به گریبان شکست و ریخت
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشۀ طوفان شکست و ریخت
در راه انتظار توام اشک بود و بس
گَرد مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت
طوفان دهر، شورش آهم فرو نشاند
این گردباد، گَردِ بیابان شکست و ریخت
از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است،
کس را کم اوفتاد بدینسان شکست و ریخت
اشکم ز دیده ریخت به حال شکست دل
مشکل غمی که عشق تو آسان شکست و ریخت
آخر چکید موج تبسّم ز گوهرت
شور نمک نگر که نمکدان شکست و ریخت
گردابِ خون ز هر دو جهان موج میزند
در چشم انتظارِ که مژگان شکست و ریخت؟
در عالم خیال تو این غنچهوارْ دل
آیینهخانهای به گریبان شکست و ریخت
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👎5❤4👍1🔥1
[42]
در تماشایت، همین مژگان، تحیّرساز نیست
هر بنِ مو، چشمِ قربانی ست حیرانِ تو را
تحیر و حیرت با بهت و خیرگی همراه است؛ حالتی که پلکهایِ گشوده، از جنبش بازمیمانند؛ اما عاشقِ حیرانِ تو، نه تنها به سکون مژگان، که به خیرگی تمام موهایش (تمام وجودش) گرفتار میشود. چه زیبا این «خیرگی و تماشا با تمام وجود» را در این بیت حسرتبار، غزل کرده است:
عضو عضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم سراپا چشم حیران زیر پوست
(در پست 17 دربارۀ این بیت بخوانید)
هر بنِ مو، چشمِ قربانیست حیران تو را
برای حیران تو، هر بن مو، مانند چشم قربانی است.
«چشم قربانی» خود نماد حیرانی است، بعد از ذبح حیوان، چشم به بالا برمیگردد و سفیدی چشم (صلبیه) نمایان میشود بیدل در یک بیت دیگر این سفیدی را سفیدی کفن قربانی میداند:
گواه کشتۀ تیغ نگاه اوست حیرانی
کفنبردوشیِ بسمل بود چشم سفید اینجا
پس رابطۀ کفن و بسمل در شعر بیدل همین سفیدی چشم ذبیح است؛ ممکن است این تصویر را به شکلهای مختلف در شعر بیدل مشاهده کنید؛ مثلا:
مردهایم اما همان صبح قیامت در نظر
این کفن میپرورد در چشم بسمل انتظار
یا سفیدی لباس احرام، عید قربان، و چشم بسمل:
حیرت چشم بسملیم، پردۀ فقر ما مدر
آستر است ابرۀ خلعتِ روز عید ما
(این بیت به صورت «عبرت چشم بسملیم» ثبت شده است؛ به نظر میرسد «حیرت» مناسبتر باشد؛ البته این تصحیح ذوقی است. عید، عموماً به معنی عید قربان بوده. آستر، تویۀ جامه و ابره، رویۀ آن است؛ شاید «آستر بودن» به معنی پنهان بودن است:
جرأتی کو که به رویت مژهای باز کنم؟
چشمِ قربانی و نظارهٔ پنهانی هست)
و
دیدۀ قربانیام، برگ نشاطم حیرت است
از کفن، خلعتطرازیهایِ عیدم کردهاند
در بیتی دیگر از این سفیدی چشم به درخشندگی و روشنی میرسد، نقطهای روشن از سرنوشت عجز «ما»:
نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشد
چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
(به رابطۀ سرنوشت و پیشانی هم دقت کنید.)
و در بیت زیر به صورت پردۀ فانوس نمایان شده است:
تا درین محفل چراغ عافیت روشن کنی
پرده فانوس رازت، چشم قربانی بس است
(و چراغ عافیت همین فانوس چشم قربانی است)
در جایی دیگر چشم قربانی را لوحی سفید و مژهها را خامههایی بیکار متصور میشود:
این دبستان، چشم قربانیست کز بیمطلبی
نقش لوحش بیسواد و خامهها بیکار بود
(سواد به معنی سیاهی است)
چقدر ذهن یک نفر باید شاعر باشد، تا از مژههای قربانی، گیسوانی پریشان در ماتمِ فرصت دیدار خلق کند؟:
وداع فرصت دیدار بی ماتم نمیباشد
ز مژگان چشم قربانی پریشان کرده گیسویی
اما یک شاهبیت دیگر:
مروت آب شد از شرم چشم قربانی
که عید عشرت آفاق در محرم اوست
محرم او: محرم قربانی. قربان که عید عشرت و خوشی سایرین است، محرمِ سربریدن قربانی بیچاره است. دو بیت اخیر از محدود ابیاتی بودند که قربانی (بسمل) به صورت نمادین به کار نرفته است؛ بسمل نمادی از سالک «بهنیستیرسیده» است و همیشه در مقام رشک و حسادت به آن مینگرد.
شواهد:
از بیاض چشم قربانی چه استغنا دمید
کاین ورق افشاند بر لفظ و معانی، پشت دست
و
مکن تهیۀ آرایش دگر بیدل
چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست
و
ز سیرِ کسوتِ تسلیمِ چشمِ قربانی
هوس ز جامۀ احرام، منفعل گردید
و
جز تپیدن بر نمیدارد چراغ بسملم
چشم قربانی ندارد احتیاج مردمک
و
امید وصل تدبیر دگر از ما نمیخواهد
سفید از چشم قربانیست راه انتظار او
و
هوس در نسخۀ تسلیم ما صورت نمیبندد
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
و
شهیدان وفا را درس دیداریست پنهانی
سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
در تماشایت، همین مژگان، تحیّرساز نیست
هر بنِ مو، چشمِ قربانی ست حیرانِ تو را
تحیر و حیرت با بهت و خیرگی همراه است؛ حالتی که پلکهایِ گشوده، از جنبش بازمیمانند؛ اما عاشقِ حیرانِ تو، نه تنها به سکون مژگان، که به خیرگی تمام موهایش (تمام وجودش) گرفتار میشود. چه زیبا این «خیرگی و تماشا با تمام وجود» را در این بیت حسرتبار، غزل کرده است:
عضو عضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم سراپا چشم حیران زیر پوست
(در پست 17 دربارۀ این بیت بخوانید)
هر بنِ مو، چشمِ قربانیست حیران تو را
برای حیران تو، هر بن مو، مانند چشم قربانی است.
«چشم قربانی» خود نماد حیرانی است، بعد از ذبح حیوان، چشم به بالا برمیگردد و سفیدی چشم (صلبیه) نمایان میشود بیدل در یک بیت دیگر این سفیدی را سفیدی کفن قربانی میداند:
گواه کشتۀ تیغ نگاه اوست حیرانی
کفنبردوشیِ بسمل بود چشم سفید اینجا
پس رابطۀ کفن و بسمل در شعر بیدل همین سفیدی چشم ذبیح است؛ ممکن است این تصویر را به شکلهای مختلف در شعر بیدل مشاهده کنید؛ مثلا:
مردهایم اما همان صبح قیامت در نظر
این کفن میپرورد در چشم بسمل انتظار
یا سفیدی لباس احرام، عید قربان، و چشم بسمل:
حیرت چشم بسملیم، پردۀ فقر ما مدر
آستر است ابرۀ خلعتِ روز عید ما
(این بیت به صورت «عبرت چشم بسملیم» ثبت شده است؛ به نظر میرسد «حیرت» مناسبتر باشد؛ البته این تصحیح ذوقی است. عید، عموماً به معنی عید قربان بوده. آستر، تویۀ جامه و ابره، رویۀ آن است؛ شاید «آستر بودن» به معنی پنهان بودن است:
جرأتی کو که به رویت مژهای باز کنم؟
چشمِ قربانی و نظارهٔ پنهانی هست)
و
دیدۀ قربانیام، برگ نشاطم حیرت است
از کفن، خلعتطرازیهایِ عیدم کردهاند
در بیتی دیگر از این سفیدی چشم به درخشندگی و روشنی میرسد، نقطهای روشن از سرنوشت عجز «ما»:
نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشد
چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
(به رابطۀ سرنوشت و پیشانی هم دقت کنید.)
و در بیت زیر به صورت پردۀ فانوس نمایان شده است:
تا درین محفل چراغ عافیت روشن کنی
پرده فانوس رازت، چشم قربانی بس است
(و چراغ عافیت همین فانوس چشم قربانی است)
در جایی دیگر چشم قربانی را لوحی سفید و مژهها را خامههایی بیکار متصور میشود:
این دبستان، چشم قربانیست کز بیمطلبی
نقش لوحش بیسواد و خامهها بیکار بود
(سواد به معنی سیاهی است)
چقدر ذهن یک نفر باید شاعر باشد، تا از مژههای قربانی، گیسوانی پریشان در ماتمِ فرصت دیدار خلق کند؟:
وداع فرصت دیدار بی ماتم نمیباشد
ز مژگان چشم قربانی پریشان کرده گیسویی
اما یک شاهبیت دیگر:
مروت آب شد از شرم چشم قربانی
که عید عشرت آفاق در محرم اوست
محرم او: محرم قربانی. قربان که عید عشرت و خوشی سایرین است، محرمِ سربریدن قربانی بیچاره است. دو بیت اخیر از محدود ابیاتی بودند که قربانی (بسمل) به صورت نمادین به کار نرفته است؛ بسمل نمادی از سالک «بهنیستیرسیده» است و همیشه در مقام رشک و حسادت به آن مینگرد.
شواهد:
از بیاض چشم قربانی چه استغنا دمید
کاین ورق افشاند بر لفظ و معانی، پشت دست
و
مکن تهیۀ آرایش دگر بیدل
چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست
و
ز سیرِ کسوتِ تسلیمِ چشمِ قربانی
هوس ز جامۀ احرام، منفعل گردید
و
جز تپیدن بر نمیدارد چراغ بسملم
چشم قربانی ندارد احتیاج مردمک
و
امید وصل تدبیر دگر از ما نمیخواهد
سفید از چشم قربانیست راه انتظار او
و
هوس در نسخۀ تسلیم ما صورت نمیبندد
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
و
شهیدان وفا را درس دیداریست پنهانی
سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
Telegram
بیدلیدن
[17]
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست
تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.
اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده…
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست
تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.
اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده…
👍4❤1🔥1
غرض، رساندن پیغام نارسایی بود
رسید قاصد ما هرکجا دعا نرسید
چو یأس مرجع امّید نارسایانیم
به ما رسید تلاشی که هیچجا نرسید
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
رسید قاصد ما هرکجا دعا نرسید
چو یأس مرجع امّید نارسایانیم
به ما رسید تلاشی که هیچجا نرسید
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3🔥3❤2
❤6👍1💋1
[43]
به فیض دیدهٔ تر هیچ نشئه نتوان یافت
تو ساز میکده کن، ما و این "دو شیشه° شراب"
+ نمیتوان هیچ نشئهای را به فیضبخشیِ نشئهیِ چشم تر پیدا کرد.
+ تعبیر "دو شیشه شراب" برای چشمها، بسی به دل نشست. در جایی دیگر از ترکیب "شیشهی طوفان" برای چشم و یا اشک (ایهام دارد) استفاده میکند. شیشهی طوفان هم واقعا زیباست:
شب گریهام به آن همهسامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشهی طوفان شکست و ریخت
چند بیت دیگر از مستیِ گریه و گریهیِ مستی بخوانیم:
آخر ز گریه، نشئهی شوقم بلند شد
اشک آنقدر چکید که جام شراب داد
و
مطلبم از می پرستی تردماغیها نبود
یک دو ساغر آب دادم گریهی مستانه را
و
گریهی مستی به آن کیفیتم آماده است
کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت
و
هلاک گریههای مستیام ای اشک امدادی
که بر مژگانِ بینم، خوشهای چند از عنب بندم
و
بسکه یادت میدهد پیمانهی بیهوشیام
اشک هم در دیدهام بی لغزشِ مستانه نیست
و
عالم، همه محملکشِ کیفیتِ اشک است
این قافله بیلغزش مستانه نباشد
و
دماغ طاقتی کو تا توان گامی ز خود رفتن
سرشکی ناتوانم، لغزشی مستانه میسازم
#بیدل_دهلوی | @bidelidan
به فیض دیدهٔ تر هیچ نشئه نتوان یافت
تو ساز میکده کن، ما و این "دو شیشه° شراب"
+ نمیتوان هیچ نشئهای را به فیضبخشیِ نشئهیِ چشم تر پیدا کرد.
+ تعبیر "دو شیشه شراب" برای چشمها، بسی به دل نشست. در جایی دیگر از ترکیب "شیشهی طوفان" برای چشم و یا اشک (ایهام دارد) استفاده میکند. شیشهی طوفان هم واقعا زیباست:
شب گریهام به آن همهسامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشهی طوفان شکست و ریخت
چند بیت دیگر از مستیِ گریه و گریهیِ مستی بخوانیم:
آخر ز گریه، نشئهی شوقم بلند شد
اشک آنقدر چکید که جام شراب داد
و
مطلبم از می پرستی تردماغیها نبود
یک دو ساغر آب دادم گریهی مستانه را
و
گریهی مستی به آن کیفیتم آماده است
کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت
و
هلاک گریههای مستیام ای اشک امدادی
که بر مژگانِ بینم، خوشهای چند از عنب بندم
و
بسکه یادت میدهد پیمانهی بیهوشیام
اشک هم در دیدهام بی لغزشِ مستانه نیست
و
عالم، همه محملکشِ کیفیتِ اشک است
این قافله بیلغزش مستانه نباشد
و
دماغ طاقتی کو تا توان گامی ز خود رفتن
سرشکی ناتوانم، لغزشی مستانه میسازم
#بیدل_دهلوی | @bidelidan
❤5👍1🔥1
👍5❤3🥰1
بیدلیدن
مرآتِ معنیِ ما، چون سایه داشت زنگی خورشید التفاتش از ما زدود ما را #بیدل_دهلوی @bidelidan
[44]
هرکجا رفتم غبار زندگی در پیش بود
یارب این خاک پریشان از کجا برداشتم
این غبار زندگی همان زنگار آینه و سایه در بیت بالاست؛ اینجا هنوز از خورشید التفاتش خبری نیست، هنوز شریان هستی از خاک خونآلود یا خون خاکآلود پر است.
اما حساب دو دوتا چهارتا؛ غبار زندگی استعاره از نَفَس است؛ تناسب نفس و غبار آنقدر در دیوان بیدل تکرار شده است که نیازی به شاهدمثال ندارد. خاک، مجاز از انسان است، خاک پریشان هم خاکی است که بازیچهی باد است و دستمایهی هوا. کدام باد و هوا؟ باد و هوای نفس؛ نفس که خود باد است و هوا. یعنی با هر نفس غباری از خاک انسان برمیخیزد؛ غباری که خود سند پریشانی است.
معنای نزدیک"در پیش بودن" هم در تناسب با نفس پررنگ تر میشود؛ چرا که نفس همیشه مقداری جلوتر از ماست. (معنای دورترش چیزی شبیه "سر راه بودن" است.)
غربت عجیبی در "هرکجا رفتم" هست؛ رفتن و رفتن. هرچقدر رفتن بیشتر باشد غربت بلیغتر است. <"هرکجا" نه تنوع مکان، بلکه دوام غربت را نشان میدهد.>
"خاک برداشتن" تلمیحی به داستان آفرینش انسان و برداشتن خاک از زمین توسط فرشتگان و در نهایت بهوسیلهی عزرائیل است.
و هرچه هست در این "یارب" است؛ وقتی که در آیینهات زنگار باشد، سایهات مملو از تاریکی و هستی موهومت معبر نفس، پس تو هنوز "او" نیستی؛ وگرنه متکلمالوحده که نمیتواند مخاطب باشد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
هرکجا رفتم غبار زندگی در پیش بود
یارب این خاک پریشان از کجا برداشتم
این غبار زندگی همان زنگار آینه و سایه در بیت بالاست؛ اینجا هنوز از خورشید التفاتش خبری نیست، هنوز شریان هستی از خاک خونآلود یا خون خاکآلود پر است.
اما حساب دو دوتا چهارتا؛ غبار زندگی استعاره از نَفَس است؛ تناسب نفس و غبار آنقدر در دیوان بیدل تکرار شده است که نیازی به شاهدمثال ندارد. خاک، مجاز از انسان است، خاک پریشان هم خاکی است که بازیچهی باد است و دستمایهی هوا. کدام باد و هوا؟ باد و هوای نفس؛ نفس که خود باد است و هوا. یعنی با هر نفس غباری از خاک انسان برمیخیزد؛ غباری که خود سند پریشانی است.
معنای نزدیک"در پیش بودن" هم در تناسب با نفس پررنگ تر میشود؛ چرا که نفس همیشه مقداری جلوتر از ماست. (معنای دورترش چیزی شبیه "سر راه بودن" است.)
غربت عجیبی در "هرکجا رفتم" هست؛ رفتن و رفتن. هرچقدر رفتن بیشتر باشد غربت بلیغتر است. <"هرکجا" نه تنوع مکان، بلکه دوام غربت را نشان میدهد.>
"خاک برداشتن" تلمیحی به داستان آفرینش انسان و برداشتن خاک از زمین توسط فرشتگان و در نهایت بهوسیلهی عزرائیل است.
و هرچه هست در این "یارب" است؛ وقتی که در آیینهات زنگار باشد، سایهات مملو از تاریکی و هستی موهومت معبر نفس، پس تو هنوز "او" نیستی؛ وگرنه متکلمالوحده که نمیتواند مخاطب باشد.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤2👍2🔥1
[45]
بیت یکم
زعفرانزارِ رفتنِ رنگم؛
خنده، بیهوش کرده است مرا
زعفران هم نماد زردی و پریدن رنگ است (نقطۀ مقابل سرخی چهره) و هم نماد طرب و خنده. تجمیع این دو نماد در یک واحد، برای بیدل پارادوکسباز، دستمایۀ خلق متناقضنماها میشود.
قبل از اینکه چند شاهد مثال بیاورم این نکته را یادآور شوم که «رنگ پریده» و «شکست رنگ» خود وابستههای بیخودی و نیستیاند.
شکست رنگ به عرض تبسمی نرسید
ز ریشۀ طربم کشت زعفران خالیست
و
زعفرانزار طرب سیر رخ کاهی ماست
نوبهار دگر از رنگ خزان دارد شمع
و
تو سیر زعفران داری و من میکاهم از حسرت
زمانی هم بخند ای بیمروت بر رخ زردم
(به تبادر کاهی در میکاهم دقت کنید.)
و
سیر شکستهرنگی ما هم غنیمت است
دارد شکفتنی به رگ و ریشۀ زعفران
بیت دوم
آن که خود را به برنمیگیرد
صید آغوش کرده است مرا
کسی که حتی خودش را هم در آغوش «نمیگیرد»، مرا صید آغوش کرده است. بهبه برای این بیت؛ حتی اگر صرفا خیال آغوشش باشد.
آنچه این دو مصرع را به هم مرتبط میکند «نمیگیرد» است؛ صید را در دام «میگیرند» و یار را در آغوش «میگیرند». یکی از خصیصههای سبکی بیدل زندهکردن تعبیراتِ فرسوده و مرده در بستری نو است؛ مثلا «بهدست آوردن» یک کنایۀ مرده است؛ چون مخاطب بعد از شنیدن آن مستقیما سراغ «حاصل کردن» میرود نه چیزی را در دست گرفتن؛ برای همین است که «مرغِ رنگ» در شعر بیدل بال میگشاید و پرواز میکند تا فرسودگی «رنگِ پریده» جانی نو بگیرد:
دل چو خون گردد بهار تازهرویی صید توست
موج صهبا دام پرواز است مرغ رنگ را
و
نیست بی افشای راز عاشقان، پرواز رنگ
بال و پر باید شکست این طایر پیغام را
و حتی در «بیت یکم» عبارت «رفتن رنگ» از همین پرواز ساخته شده؛ مرغ رنگ که پرواز میکند و میرود. به این بیت هم دقت کنید:
خواهشم آخر به زیر بار منت پیر کرد
پیکرم خم شد ز بس دست دعا برداشتم
«دست دعا برداشتن» به معنی برافراشتن دست به نیت دعا کردن است؛ اما در کنار بار منت معنای مردۀ آن زنده میشود؛ «برداشتن» به معنی بلند کردن و حمل کردن بار.
بیت سوم
بیدل از یاد خویش هم رفتم
که فراموش کرده است مرا؟
که فراموش کرده است مرا؟
بیدل دهلوی | بیدلیدن
بیت یکم
زعفرانزارِ رفتنِ رنگم؛
خنده، بیهوش کرده است مرا
زعفران هم نماد زردی و پریدن رنگ است (نقطۀ مقابل سرخی چهره) و هم نماد طرب و خنده. تجمیع این دو نماد در یک واحد، برای بیدل پارادوکسباز، دستمایۀ خلق متناقضنماها میشود.
قبل از اینکه چند شاهد مثال بیاورم این نکته را یادآور شوم که «رنگ پریده» و «شکست رنگ» خود وابستههای بیخودی و نیستیاند.
شکست رنگ به عرض تبسمی نرسید
ز ریشۀ طربم کشت زعفران خالیست
و
زعفرانزار طرب سیر رخ کاهی ماست
نوبهار دگر از رنگ خزان دارد شمع
و
تو سیر زعفران داری و من میکاهم از حسرت
زمانی هم بخند ای بیمروت بر رخ زردم
(به تبادر کاهی در میکاهم دقت کنید.)
و
سیر شکستهرنگی ما هم غنیمت است
دارد شکفتنی به رگ و ریشۀ زعفران
بیت دوم
آن که خود را به برنمیگیرد
صید آغوش کرده است مرا
کسی که حتی خودش را هم در آغوش «نمیگیرد»، مرا صید آغوش کرده است. بهبه برای این بیت؛ حتی اگر صرفا خیال آغوشش باشد.
آنچه این دو مصرع را به هم مرتبط میکند «نمیگیرد» است؛ صید را در دام «میگیرند» و یار را در آغوش «میگیرند». یکی از خصیصههای سبکی بیدل زندهکردن تعبیراتِ فرسوده و مرده در بستری نو است؛ مثلا «بهدست آوردن» یک کنایۀ مرده است؛ چون مخاطب بعد از شنیدن آن مستقیما سراغ «حاصل کردن» میرود نه چیزی را در دست گرفتن؛ برای همین است که «مرغِ رنگ» در شعر بیدل بال میگشاید و پرواز میکند تا فرسودگی «رنگِ پریده» جانی نو بگیرد:
دل چو خون گردد بهار تازهرویی صید توست
موج صهبا دام پرواز است مرغ رنگ را
و
نیست بی افشای راز عاشقان، پرواز رنگ
بال و پر باید شکست این طایر پیغام را
و حتی در «بیت یکم» عبارت «رفتن رنگ» از همین پرواز ساخته شده؛ مرغ رنگ که پرواز میکند و میرود. به این بیت هم دقت کنید:
خواهشم آخر به زیر بار منت پیر کرد
پیکرم خم شد ز بس دست دعا برداشتم
«دست دعا برداشتن» به معنی برافراشتن دست به نیت دعا کردن است؛ اما در کنار بار منت معنای مردۀ آن زنده میشود؛ «برداشتن» به معنی بلند کردن و حمل کردن بار.
بیت سوم
بیدل از یاد خویش هم رفتم
که فراموش کرده است مرا؟
که فراموش کرده است مرا؟
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤5👍4🔥1
[46]
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
در غزلیات بیدل تنها یک بار از «قهوه» برای مضمونسازی استفاده شده و آن این بیت است. ظاهرا نخستین کسی که پای قهوه را به ادبیات فارسی باز کرده واعظ قزوینی است؛ واعظ متولد 1027 است و بیدل متولد 1054؛ حدوداً 27 سال فاصلۀ سنی. اما مشخص نیست دو باری که واعظ به نکوهش خوردن قهوه پرداخته در چه سالی و این بیت بیدل در چه سالی سروده شده است؛ به عبارتی بعید نیست این بیت بیدل قبل از ابیات قهوهای واعظ سروده شده باشند. بعد از واعظ و بیدل، حزین لاهیجی با قهوه مضمونسازی کرده است. حزین متولد 1103 ق است؛ یعنی در 1133 که بیدلِ هفتادونه ساله فوت میکند، جوانی 30 ساله بوده. تاریخ وفات واعظ را 1090 ثبت کردهاند؛ پس در این که ابیات واعظ قبل از حزین سروده شده باشند شکی نیست؛ اما بعید نیست حزین بیستوچندساله قبل از بیدل شعرش را سروده باشد. اصلاً چه فرقی میکند چه کسی نخستین بار از قهوه سروده است، آنچه که عجیب است کمرنگی «قهوه» در شعر سبک هندی، بهخصوص کلام بیدل است؛ سبک و کلامی که به دنبال مضامین نو است و مو را از ماست بیرون میکشد؛ هرچند که یحتمل قهوه آنچنان که باید وارد فنجان و فرهنگ فارسیزبانان نشده بوده ــ آنچنان که باید نشده اما از همین ابیات میتوان فهمید که چندان غریب هم نبوده است؛ مثلا ملا جلالالدین محمد منجم یزدی، تاریخ ۱۰۱۱ ق را برای بهرهبرداری رسمی از قهوهخانههای حاشیهی میدان نقشجهان اصفهان ذکر میکند. این تاریخی منطبق با اوج نفوذ قهوه در فرهنگ شهری و رشد سریع قهوهخانهنشینی است.؛ البته جغرافیای زندگی بیدل نسبت به شعرای ایرانی، از سرزمینهای صادرکنندۀ قهوه دورتر بوده و احتمالا هم قهوه در فرهنگ آنها کمرنگتر بوده است. به هرحال بیدلی که با قهوه ناآشنا نبوده صرفا یکبار از آن برای مضمونسازی استفاده کرده و این عجیب است.
اما ابیات قهوهای واعظ:
هر دو دودند قهوه و غلیان
لیکن این یابس است و آن مایع
و
ز غلیان و قهوه بپوشان نظر
که این دود خشک است و آن دود تر
این که واعظی مانند واعظ قزوینی مردم را از نوشیدن قهوه برحذر میدارد، دلیلی بر مصرف قابل ملاحظۀ آن است.
و قهوۀ حزین:
دل میخانه گرد من حزین از قهوه نگشاید
چه کیفیت دهد دریاکشان را حب افیونی
در این بیت، مانند بیت بیدل، تقابل قهوه و شراب پایه و اساس مضمونسازی است.
* مبحث ما شعر و ادبیات بود؛ وگرنه قبلتر از واعظ و بیدل، ابن سینا در کتاب قانون فی طب، قهوه را به عنوان یک داروی گیاهی ثبت کرده است.
* از آنجا که منابع من برای جستوجو محدودند؛ این پست را به عنوان یک «گپ صمیمی» بخوانید، نه یک تحقیق یا پژوهش.
برای آشنایی بیشتر با تاریخچۀ قهوه و قهوهخانه در ایران، این مقاله را بخوانید.
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
غبار هوس استعاره از نفس است که در مصرع دوم در قالب «قهوه» بروز کرده است. نفس در نگاه عرفانی بیدل اغلب «غبارآلود»، «تیره»، و مانع رویت حقیقت است. بارها دیدهایم که بیدل «سرمه» را نوعی غبار دانسته و آن را با نفس قرین کرده است؛ احتمالا کارکرد قهوه در اینجا شبیه همان کارکرد سرمه است. همچنین تناسب نفس و دل هم بارها در غزل بیدل تکرار شده است. در کنار تقابل قهوه و شراب به تناسب دل خونگشته و شراب، به عبارتی شباهت ظاهری خون و شراب هم دقت کنید.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
در غزلیات بیدل تنها یک بار از «قهوه» برای مضمونسازی استفاده شده و آن این بیت است. ظاهرا نخستین کسی که پای قهوه را به ادبیات فارسی باز کرده واعظ قزوینی است؛ واعظ متولد 1027 است و بیدل متولد 1054؛ حدوداً 27 سال فاصلۀ سنی. اما مشخص نیست دو باری که واعظ به نکوهش خوردن قهوه پرداخته در چه سالی و این بیت بیدل در چه سالی سروده شده است؛ به عبارتی بعید نیست این بیت بیدل قبل از ابیات قهوهای واعظ سروده شده باشند. بعد از واعظ و بیدل، حزین لاهیجی با قهوه مضمونسازی کرده است. حزین متولد 1103 ق است؛ یعنی در 1133 که بیدلِ هفتادونه ساله فوت میکند، جوانی 30 ساله بوده. تاریخ وفات واعظ را 1090 ثبت کردهاند؛ پس در این که ابیات واعظ قبل از حزین سروده شده باشند شکی نیست؛ اما بعید نیست حزین بیستوچندساله قبل از بیدل شعرش را سروده باشد. اصلاً چه فرقی میکند چه کسی نخستین بار از قهوه سروده است، آنچه که عجیب است کمرنگی «قهوه» در شعر سبک هندی، بهخصوص کلام بیدل است؛ سبک و کلامی که به دنبال مضامین نو است و مو را از ماست بیرون میکشد؛ هرچند که یحتمل قهوه آنچنان که باید وارد فنجان و فرهنگ فارسیزبانان نشده بوده ــ آنچنان که باید نشده اما از همین ابیات میتوان فهمید که چندان غریب هم نبوده است؛ مثلا ملا جلالالدین محمد منجم یزدی، تاریخ ۱۰۱۱ ق را برای بهرهبرداری رسمی از قهوهخانههای حاشیهی میدان نقشجهان اصفهان ذکر میکند. این تاریخی منطبق با اوج نفوذ قهوه در فرهنگ شهری و رشد سریع قهوهخانهنشینی است.؛ البته جغرافیای زندگی بیدل نسبت به شعرای ایرانی، از سرزمینهای صادرکنندۀ قهوه دورتر بوده و احتمالا هم قهوه در فرهنگ آنها کمرنگتر بوده است. به هرحال بیدلی که با قهوه ناآشنا نبوده صرفا یکبار از آن برای مضمونسازی استفاده کرده و این عجیب است.
اما ابیات قهوهای واعظ:
هر دو دودند قهوه و غلیان
لیکن این یابس است و آن مایع
و
ز غلیان و قهوه بپوشان نظر
که این دود خشک است و آن دود تر
این که واعظی مانند واعظ قزوینی مردم را از نوشیدن قهوه برحذر میدارد، دلیلی بر مصرف قابل ملاحظۀ آن است.
و قهوۀ حزین:
دل میخانه گرد من حزین از قهوه نگشاید
چه کیفیت دهد دریاکشان را حب افیونی
در این بیت، مانند بیت بیدل، تقابل قهوه و شراب پایه و اساس مضمونسازی است.
* مبحث ما شعر و ادبیات بود؛ وگرنه قبلتر از واعظ و بیدل، ابن سینا در کتاب قانون فی طب، قهوه را به عنوان یک داروی گیاهی ثبت کرده است.
* از آنجا که منابع من برای جستوجو محدودند؛ این پست را به عنوان یک «گپ صمیمی» بخوانید، نه یک تحقیق یا پژوهش.
برای آشنایی بیشتر با تاریخچۀ قهوه و قهوهخانه در ایران، این مقاله را بخوانید.
نمیتپد دل خونگشته در غبار هوس
سراغ قهوه به جام شراب دشوار است
غبار هوس استعاره از نفس است که در مصرع دوم در قالب «قهوه» بروز کرده است. نفس در نگاه عرفانی بیدل اغلب «غبارآلود»، «تیره»، و مانع رویت حقیقت است. بارها دیدهایم که بیدل «سرمه» را نوعی غبار دانسته و آن را با نفس قرین کرده است؛ احتمالا کارکرد قهوه در اینجا شبیه همان کارکرد سرمه است. همچنین تناسب نفس و دل هم بارها در غزل بیدل تکرار شده است. در کنار تقابل قهوه و شراب به تناسب دل خونگشته و شراب، به عبارتی شباهت ظاهری خون و شراب هم دقت کنید.
بیدل دهلوی | بیدلیدن
از قهوه خانه تا کافیشاپ
اگرچه تاریخ قطعی ورود قهوه به ایران معلوم نیست اما وجود قهوهخانهها در آغاز پادشاهی شاهعباس حاکی از وجود این نوشیدنی خوشمزه در میان ایرانیان است. روزنامه همشهری امروز،روزنامه همشهری صبح،صفحه روزنامه همشهری،دانلود روزنامه همشهری امروز،همشهری آنلاین
👍2❤1🔥1
تا قیامت حسرت دیدار باید چید و بس
چشم مخموری در این ویرانه نرگس کاشتهست
و
دمیده است چو نرگس در این تماشاگاه
هزار چشم و یکی را نصیب دیدن نیست
و
چندانکه وارسیدیم، رنگ خزان، جنون داشت
ای کاش داغ میرست، زین باغ، جای نرگس
و
نرگسستانهاست هر سو موجزن، اما چه سود
کس چه بیند زین چمن بی چشم بینایی که نیست
اما:
یاد ما کن گر به سیر نرگسستانت سَریست
رنگ بیماران چشمت، زرد پیدا کردهاند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
چشم مخموری در این ویرانه نرگس کاشتهست
و
دمیده است چو نرگس در این تماشاگاه
هزار چشم و یکی را نصیب دیدن نیست
و
چندانکه وارسیدیم، رنگ خزان، جنون داشت
ای کاش داغ میرست، زین باغ، جای نرگس
و
نرگسستانهاست هر سو موجزن، اما چه سود
کس چه بیند زین چمن بی چشم بینایی که نیست
اما:
یاد ما کن گر به سیر نرگسستانت سَریست
رنگ بیماران چشمت، زرد پیدا کردهاند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤5👍2👌1
چون زخمکهنهای که به داغش دوا کنند
بیچاره دل ز غیرت اظهار چاره سوخت
و
گفتم چو شمع سوختنم را علاج چیست
دل گفت داغ یأس غنیمت شمار و هیچ
القصه:
صدگل° بهار° منتظر یک جنون توست
آتش به صفحهات زن و سر تا به پا بخند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
بیچاره دل ز غیرت اظهار چاره سوخت
و
گفتم چو شمع سوختنم را علاج چیست
دل گفت داغ یأس غنیمت شمار و هیچ
القصه:
صدگل° بهار° منتظر یک جنون توست
آتش به صفحهات زن و سر تا به پا بخند
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤8👍3🔥2
هیچکس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیست
ای خدا در دیدۀ آیینه مژگان بشکند
بعلاوۀ:
اینقدر گستاخرویی دور از ساز حیاست
کاش مژگان بشکند جوهر به چشم آینه
مساوی است با:
بیتو چون جوهر نگه در دیدهها مژگان شکست
آخر از ما نیز گل کرد انتظارِ آینه
بیدل دهلوی | بیدلیدن
ای خدا در دیدۀ آیینه مژگان بشکند
بعلاوۀ:
اینقدر گستاخرویی دور از ساز حیاست
کاش مژگان بشکند جوهر به چشم آینه
مساوی است با:
بیتو چون جوهر نگه در دیدهها مژگان شکست
آخر از ما نیز گل کرد انتظارِ آینه
بیدل دهلوی | بیدلیدن
❤3👍1🔥1