[34]
لب زخمم به موج خون نمیدانم چه میگوید
مگر تیغ تو دریابد زبان بیزبانی را
+ایهام: لب زخمم به وسیلهی موج خون / لب زخمم در گفتوگو با موج خون...
+ایهام: لب زخمم: لب زخمیام / لب زخمم (بیشتر به کژتابی زبان میماند تا ایهام)
+ایهام: لب زخم: لبهی زخم / لب زخم (زخم خود به دهانی مانند است)
+ایهام: مگر: قید تأکید(قطعا، البته) / قید تردید (شاید)
+ایهام: زبان بیزبانی: زبان یک بیزبان (یای نکره) / زبان بیزبانبودن (یای مصدری)
+تناسب: لب و زخم
+تناسب: لب و "میگوید"
+تناسب: زخم و خون
+تناسب: تیغ و زخم (تیغی که خود زخم را کاشته آن را میفهمد!)
+پارادوکس: زبان بیزبانی
+ پارادوکس: درک و دریافت زبانِ گفتوگو برای تیغ
+تشخیص: زخم (میگوید)
+تشخیص: تیغ (دریابد)
+تشخیص: موج خون (همصحبتی با زخم)
+استعارهی موج خون
+تضاد: نمیدانم و دریابد
+تیغ تو: (آیا) استعاره (مثلا استعاره از مژگان)
+زخم: (آیا) استعاره (مثلا استعاره از دل؛ در این صورت تعبیر "خون به دل بودن/داشتن" از دیوار خانه/بیت سرکها خواهد کشید )
+تناسب: زخم و بیزبان (زخم به دهانی مانند است، دهانی که زبانی در آن نیست)
+کنایه: زبان کسی را فهمیدن
+ایهام: زبان در دو طرف ترکیب وصفی/اضافی "زبان بیزبانی" (عضوی در دهان / هر نوع بیان خاص برای انتقال مطلب یا برقراری ارتباط).
ایهام و کنایه: بیزبانی: لال و خاموش بودن / مظلوم بودن
+پارادوکس: زخم معمولا با آه و ناله قرین است تا با بیزبانی
+تقابل من و تو
شواهد
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
لب زخمم به موج خون نمیدانم چه میگوید
مگر تیغ تو دریابد زبان بیزبانی را
+ایهام: لب زخمم به وسیلهی موج خون / لب زخمم در گفتوگو با موج خون...
+ایهام: لب زخمم: لب زخمیام / لب زخمم (بیشتر به کژتابی زبان میماند تا ایهام)
+ایهام: لب زخم: لبهی زخم / لب زخم (زخم خود به دهانی مانند است)
+ایهام: مگر: قید تأکید(قطعا، البته) / قید تردید (شاید)
+ایهام: زبان بیزبانی: زبان یک بیزبان (یای نکره) / زبان بیزبانبودن (یای مصدری)
+تناسب: لب و زخم
+تناسب: لب و "میگوید"
+تناسب: زخم و خون
+تناسب: تیغ و زخم (تیغی که خود زخم را کاشته آن را میفهمد!)
+پارادوکس: زبان بیزبانی
+ پارادوکس: درک و دریافت زبانِ گفتوگو برای تیغ
+تشخیص: زخم (میگوید)
+تشخیص: تیغ (دریابد)
+تشخیص: موج خون (همصحبتی با زخم)
+استعارهی موج خون
+تضاد: نمیدانم و دریابد
+تیغ تو: (آیا) استعاره (مثلا استعاره از مژگان)
+زخم: (آیا) استعاره (مثلا استعاره از دل؛ در این صورت تعبیر "خون به دل بودن/داشتن" از دیوار خانه/بیت سرکها خواهد کشید )
+تناسب: زخم و بیزبان (زخم به دهانی مانند است، دهانی که زبانی در آن نیست)
+کنایه: زبان کسی را فهمیدن
+ایهام: زبان در دو طرف ترکیب وصفی/اضافی "زبان بیزبانی" (عضوی در دهان / هر نوع بیان خاص برای انتقال مطلب یا برقراری ارتباط).
ایهام و کنایه: بیزبانی: لال و خاموش بودن / مظلوم بودن
+پارادوکس: زخم معمولا با آه و ناله قرین است تا با بیزبانی
+تقابل من و تو
شواهد
ز شکر تیغ تو یارب چه سان برون آید
دهان زخم اسیری که از زبان خالی ست
جور تو پنبهکار گلستان داغ دل
تیغت زبانده دهن زخم سینهها
کیست تا فهمد زبان بینواییهای من
از لب زخمم همین خون میچکد فریاد نیست
تا به وصف تیغ بیدادت زبان پیدا کند
غیر موج خون زبان نبود دهان زخم را
اگر تیغت ندارد میپرستی
لب زخم خط پیمانهٔکیست
زبان به کام خموش است از شکایت یاران
به پیش کس مگشایید زخم بستۀ ما را
سینهچاکیم و خموشی ترجمان عجز ماست
سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را
بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
زخم دل چندین زبان دادهست پیغام مرا
مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش
که لب واکردن امکان نیست زخم تیغ الفت را
شکوۀ جور تو نگشاید دهان زخم را
تیغ میلی میکشد خواب گران زخم را
نسبت خاصیست اهل عشق را با جور حسن
زخم ما و تیغ نازت ابروی پیوستهایست
جای اشک از مژهٔ تیغ حیا جوهر ریخت
چقدر حسرت زخم تو تبسم دارد
هرجا رسد نوید شهیدان تیغ عشق
آغوش سر ز زخم حمایل برآورد
چشم زخمم تا به روی تیغ او واکردهاند
از روانی موج خون را چون نگه تسکین نشد
چون دو ابرو که نفسسوختۀ ربط هماند
تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد
تا نشاند بر لب تیغ تو نقش جوهری
در دهان زخم عاشق بخیه داندان میشود
باز آغوش دم تیغی مهیا کردهایم
خندهای از بخیه میباید به زخم ما زنید
سرخط نازیست امشب زخمهای سینهام
جوهر تیغ که گل کردهست از آیینهام
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍8❤5🔥3👎2
❤10👍2🔥2🕊2👎1
[34]
شعلۀ ادراک، خاکسترکلاه افتادهاست
نیست غیر از بالِ قمری پنبۀ مینای سرو
1. ادراک
«ادراک» در اندیشهی بیدل، نه یک مفهوم مطلق، بلکه ساحتی دوگانه است. بیدل از یکسو، ادراکِ بشری را ناتمام، پردهانداز و محجوب از حقیقت میبیند و از سوی دیگر، گاه ادراکی والاتر را به رسمیت میشناسد که حاصل حیرت، فنا، و جنون عاشقانه است.
1-1: ادراک بهمثابۀ حجاب و ناتوانی
«ادراک» در کلام بیدل اغلب درک نارسایی است که فطرت آدمی آن را ایجاب میکند؛ ادراکی محدود و ناکافی که محصول تمیز و شعور آدمی است:
هیچ کس بر فهم راز از نارسایی پی نبرد
فطرت اینجا عذرخواه خلق بیادراک بود
ادراکی که آنقدر از حقیقت دور است که تمیز سراب و دریا را ندارد؛ از کمبینی و بینش ضعیف تمیزی میان اسلام و کفر دارد و قرآن را چلیپا و چلیپا را قرآن میخواند و میداند؛
از دوری حقیقت ادراک ما مپرس
دریا سراب شد که به چشمت نمودهایم
و
پشت و روی صفحۀ ادراک توست اسلام و کفر
سطر قرآن را ز کمبینی چلیپا کردهای
ادراک ما ذاتاً حجاب و نقابی است بر صورت حقیقت جلوۀ او؛ حقیقت را مانند آیینه، آنگونه که هست نشان نمیدهد، آنگونه که خود میخواهیم و میبینیم نمایش میدهد:
بینش تویی، کسی چه کند فهم جلوهات؟
ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب
و
کس جوهر ادراک بد و نیک ندارد
از آینه پرسید که ما با که دچاریم
و
نخواهی غرۀ آرایش علم و عمل گشتن
خیالی چند دور از عالم ادراک میبینی
این ادراک ناقص و ناتوان قطعاً به رسوایی و شکست میانجامد، بهتر است به آن اتکا و اعتماد نکنیم؛ اتکا نکنیم چرا که او برون از عالم ادراک است؛ چرا که او بینشان است و ادراک ما نشانمحور:
گرد شکستم از چه نخندد به روی کار
مزدوری قلمرو ادراک کردهام
و
نمیدانم چسان کام امید از عافیت گیرم
که من در بیخودیها نیز با ادراک میسازم
و
با که باید گفت بیدل ماجرای آرزو
آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست
و
در این صحرا به جستوجوی حسن بینشانرنگی
چو فهم خود برون عالم ادراک میگردم
1-2: ادراک بهمثابۀ کشف و شهود حاصل از حیرت
بیدل گاه نیز «ادراک» را بینهایت و کافی میداند؛ به نحوی که اگر یک شرر از شعلۀ آن، «او» را بردارد (بالا بکشد) از افشاندن غبار دامنش «صد فلک» میریزد (شکل میگیرد):
صد فلک ریزد غبار دامن افشاندهام
یک شرر گر شعلۀ ادراک بردارد مرا
البته که این ادراکِ پاک از تمیز ذاتی انسان مبرا و جدا است؛ این ادراک ماحصل حیرت است نه تحقیق و تمیز؛ تعالیِ جنون و دریدن گریبان است نه غفلت قبادوزیِ تمیز و شعور؛ خموشی تحیر است نه تکلم تعلم:
دل، انجمنِ محرم و بیگانه نباشد
جز حیرتِ ادراک در این خانه نباشد
(شاید با ابدالی در آغاز: جز حیرت، ادراک در این خانه نباشد)
و
به حیرت، خویش را بیگانۀ ادراک میسازم
جنون ناتوانم جیب مژگان چاک میسازم
و
غافلان چند قبادوزی ادراک کنید
به گریبانی اگر دست رسد چاک کنید
و
به حرف و صوتِ این محفل ندارم نسبتی بیدل
خموشی کردهام روشن، چراغ کنج ادراکم
(خموشی را به عنوان/ به جای چراغ کنج ادراکم روشن کردهام؛ یا من چراغ گوشۀ ادراکم و خموشی را روشن کردهام)
آری بیدل ادراک والا را نه از جنس تفکر تحلیلی و تحقیق مدرسهای، بلکه از جنس حیرتی عاشقانه میداند که حاصل سوختن و فناست. در چنین حالتی، ادراک، به خموشی و بیخودی و جنون میانجامد، نه به شناخت یقینی؛ ورنه از چراغ درس و تحقیق و تمیز که نوری جز سیاهی برنمیتابد:
سیاهی ریخت بر آیینۀ ادراک ما بیدل
چراغ محفل تحقیق را این نور میباشد
2. خوانش نخست:
این بیت بخشی از غزلی است که ردیف آن «سرو» است و بیدل در تمام این غزل به توصیف و تشریح سرو (حقیقی و مجازی) میپردازد؛ مثلاً:
اینقدر رعنا نمیبالد نهالِ این چمن
سایۀ نخلِ کِه افتادهست بر بالای سرو؟
یا
بس که موزونان ز شرمِ قامتت گشتند آب
صورتِ فوّاره باید ریخت از اجزای سرو
اتفاقاً در بیتی دیگر از همین غزل به تشبیه سرو و مینا پرداخته است:
باده را در دامن مینا بهاری دیگر است
آب دارد آبرو تا میرود در پای سرو
سرو به مینا تشبیه شده، اما این مینا و هر مینای دیگری به سرپوشی نیاز دارد، سرپوشی گاه از جنس پنبه. اما پنبۀ مینای سرو چیست؟ پرهای نرم و لطیف قمری.
همنشینی و رفاقت سرو و قمری بر مخاطبین بیدل و شعر فارسی پوشیده نیست؛ قمری آنقدر تعلق خاطر و وفاداری به سروَش (نه هر سروی) دارد که عندلیب به چمنش:
قمری یک سرو باش و عندلیب یک چمن
میشوی پروانه گرد شمع هر محفل چرا
علاوه بر اینکه پرهای لطیفش پنبۀ مینای سرو است، آواز کوکویش هم قلقل آن است:
شور حسن از ساز عاشق بشنو و خاموش باش
کوکوی قمریست اینجا قلقل مینای سرو
ادامه در پست بعد
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شعلۀ ادراک، خاکسترکلاه افتادهاست
نیست غیر از بالِ قمری پنبۀ مینای سرو
1. ادراک
«ادراک» در اندیشهی بیدل، نه یک مفهوم مطلق، بلکه ساحتی دوگانه است. بیدل از یکسو، ادراکِ بشری را ناتمام، پردهانداز و محجوب از حقیقت میبیند و از سوی دیگر، گاه ادراکی والاتر را به رسمیت میشناسد که حاصل حیرت، فنا، و جنون عاشقانه است.
1-1: ادراک بهمثابۀ حجاب و ناتوانی
«ادراک» در کلام بیدل اغلب درک نارسایی است که فطرت آدمی آن را ایجاب میکند؛ ادراکی محدود و ناکافی که محصول تمیز و شعور آدمی است:
هیچ کس بر فهم راز از نارسایی پی نبرد
فطرت اینجا عذرخواه خلق بیادراک بود
ادراکی که آنقدر از حقیقت دور است که تمیز سراب و دریا را ندارد؛ از کمبینی و بینش ضعیف تمیزی میان اسلام و کفر دارد و قرآن را چلیپا و چلیپا را قرآن میخواند و میداند؛
از دوری حقیقت ادراک ما مپرس
دریا سراب شد که به چشمت نمودهایم
و
پشت و روی صفحۀ ادراک توست اسلام و کفر
سطر قرآن را ز کمبینی چلیپا کردهای
ادراک ما ذاتاً حجاب و نقابی است بر صورت حقیقت جلوۀ او؛ حقیقت را مانند آیینه، آنگونه که هست نشان نمیدهد، آنگونه که خود میخواهیم و میبینیم نمایش میدهد:
بینش تویی، کسی چه کند فهم جلوهات؟
ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب
و
کس جوهر ادراک بد و نیک ندارد
از آینه پرسید که ما با که دچاریم
و
نخواهی غرۀ آرایش علم و عمل گشتن
خیالی چند دور از عالم ادراک میبینی
این ادراک ناقص و ناتوان قطعاً به رسوایی و شکست میانجامد، بهتر است به آن اتکا و اعتماد نکنیم؛ اتکا نکنیم چرا که او برون از عالم ادراک است؛ چرا که او بینشان است و ادراک ما نشانمحور:
گرد شکستم از چه نخندد به روی کار
مزدوری قلمرو ادراک کردهام
و
نمیدانم چسان کام امید از عافیت گیرم
که من در بیخودیها نیز با ادراک میسازم
و
با که باید گفت بیدل ماجرای آرزو
آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست
و
در این صحرا به جستوجوی حسن بینشانرنگی
چو فهم خود برون عالم ادراک میگردم
1-2: ادراک بهمثابۀ کشف و شهود حاصل از حیرت
بیدل گاه نیز «ادراک» را بینهایت و کافی میداند؛ به نحوی که اگر یک شرر از شعلۀ آن، «او» را بردارد (بالا بکشد) از افشاندن غبار دامنش «صد فلک» میریزد (شکل میگیرد):
صد فلک ریزد غبار دامن افشاندهام
یک شرر گر شعلۀ ادراک بردارد مرا
البته که این ادراکِ پاک از تمیز ذاتی انسان مبرا و جدا است؛ این ادراک ماحصل حیرت است نه تحقیق و تمیز؛ تعالیِ جنون و دریدن گریبان است نه غفلت قبادوزیِ تمیز و شعور؛ خموشی تحیر است نه تکلم تعلم:
دل، انجمنِ محرم و بیگانه نباشد
جز حیرتِ ادراک در این خانه نباشد
(شاید با ابدالی در آغاز: جز حیرت، ادراک در این خانه نباشد)
و
به حیرت، خویش را بیگانۀ ادراک میسازم
جنون ناتوانم جیب مژگان چاک میسازم
و
غافلان چند قبادوزی ادراک کنید
به گریبانی اگر دست رسد چاک کنید
و
به حرف و صوتِ این محفل ندارم نسبتی بیدل
خموشی کردهام روشن، چراغ کنج ادراکم
(خموشی را به عنوان/ به جای چراغ کنج ادراکم روشن کردهام؛ یا من چراغ گوشۀ ادراکم و خموشی را روشن کردهام)
آری بیدل ادراک والا را نه از جنس تفکر تحلیلی و تحقیق مدرسهای، بلکه از جنس حیرتی عاشقانه میداند که حاصل سوختن و فناست. در چنین حالتی، ادراک، به خموشی و بیخودی و جنون میانجامد، نه به شناخت یقینی؛ ورنه از چراغ درس و تحقیق و تمیز که نوری جز سیاهی برنمیتابد:
سیاهی ریخت بر آیینۀ ادراک ما بیدل
چراغ محفل تحقیق را این نور میباشد
2. خوانش نخست:
این بیت بخشی از غزلی است که ردیف آن «سرو» است و بیدل در تمام این غزل به توصیف و تشریح سرو (حقیقی و مجازی) میپردازد؛ مثلاً:
اینقدر رعنا نمیبالد نهالِ این چمن
سایۀ نخلِ کِه افتادهست بر بالای سرو؟
یا
بس که موزونان ز شرمِ قامتت گشتند آب
صورتِ فوّاره باید ریخت از اجزای سرو
اتفاقاً در بیتی دیگر از همین غزل به تشبیه سرو و مینا پرداخته است:
باده را در دامن مینا بهاری دیگر است
آب دارد آبرو تا میرود در پای سرو
سرو به مینا تشبیه شده، اما این مینا و هر مینای دیگری به سرپوشی نیاز دارد، سرپوشی گاه از جنس پنبه. اما پنبۀ مینای سرو چیست؟ پرهای نرم و لطیف قمری.
همنشینی و رفاقت سرو و قمری بر مخاطبین بیدل و شعر فارسی پوشیده نیست؛ قمری آنقدر تعلق خاطر و وفاداری به سروَش (نه هر سروی) دارد که عندلیب به چمنش:
قمری یک سرو باش و عندلیب یک چمن
میشوی پروانه گرد شمع هر محفل چرا
علاوه بر اینکه پرهای لطیفش پنبۀ مینای سرو است، آواز کوکویش هم قلقل آن است:
شور حسن از ساز عاشق بشنو و خاموش باش
کوکوی قمریست اینجا قلقل مینای سرو
ادامه در پست بعد
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤2👍1
ادامۀ پست قبلی:
و طوق گردنش، قید وفاداریاش به این عشق است:
قید ما شاهد آزادی اوست
طوق قمری همه دم سرونماست
و
طوق قمری میفزاید قدر استغنای سرو
خاک بر سرکرده عشق و پای در گل ماند حسن
و به قول صائب تبریزی:
به آزادان کسی را میرسد پیوند چون قمری
که باشد حلقۀ فتراک از طوق گریبانش
و
طوقِ قمری میکند این جمع را گردآوری
ورنه میپاشد به یک ساعت ز هم اجزای سرو
تا اینجا هیچ چیز عجیبی مشاهده نمیشود؛ سرو مثل مینا است و قمری که بر سر آن مینشیند مثل پنبۀ این مینا. اما ماجرا وقتی بیدلی میشود که به این نکته توجه کنیم که این پنبه یک پنبۀ معمولی نیست، پنبهای است از جنس خاکستر؛ (برای توضیح بیشتر درباره قمری و خاکستر، به پست شماره ۳ مراجعه شود.):
اگر با پای سروی سعی آهم رهبری کردی
کف خاکسترم با بال قمری همسری کردی
و
چون سحر از قمریان باغ سودای کهام؟
کز بهارم گر تبسم میدمد خاکستریست
و
آه از آن داغ که خاکسترِ شوقآلودم
در غم سرو تو واسوزد و قمری نشود
و
یک قفس قمریست از شور جنون خاکسترم
چون نگه در سرمه هم میبالد آوازم هنوز
و
تا نبیند طرز رعناییخرامِ قامتت
از پر قمری به چشم سرو خاکستر زدم
قمری به خاطر رنگ خاکستریاش به تودهای از خاکستر میماند؛ سوختهای که نماد یک عاشق واقعی است و از اینجاست که دو مصرع به هم ربط پیدا میکنند و فرمِ بیت، استحکام میگیرد؛ بدینگونه که «شعلۀ ادراک» همان سرو است و «کلاه خاکستریاش» نیز قمری؛ همچنان که در جایی دیگر سرو را طبع موزن و قمری را خاکستر میداند:
ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشن
به سر خاکستر است از دور گردون طبع موزون را
اما چرا این تشبیه صورت گرفته است؟ سرو نماد بلندی است، طبیعتاً شعلۀ سرو هم شعلۀ بلندی است، هرچند که خاکستر قمری بر روی آن بنشیند؛ حیرت و ادراکِ حیرت یا حیرتِ ادراک نیز اینگونه است، اگرچه در زیر خاکستر خموشی و نیستی قرار گرفته، اما شعلهای بلند دارد؛ شعلۀ خاموشی مانند شعلۀ یاقوت:
تو میتراوی اگر جوش کردهای ما را
به رنگ آتش یاقوت ما و خاموشی
و
در عدم هم کم نخواهد گشت بیدل وحشتم
شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست
به مصرع اول برگردیم؛ (شعله ادراک خاکستر کلاه افتاد ه است) شعله (یا شمع) تا وقتی روشن است کلاهی از دود بر سر دارد:
پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
یا
آفت، سر و برگ هوسآراییِ جاه است
سرباختنِ شمع ز سامانِ کلاه است
اما وقتی که میسوزد در زیر تودهای از خاکستر تمکین مییابد؛ نه کلاهی از دود (نمادی از حرکت و جولان و هستی) که کلاهی از خاکستر (نمادی از خموشی و فنا و نیستی) بر سر دارد؛ این ادراک تمکینیافته همان حیرتِ نیستی است که آن را یا در خاکستر سوخته میتوان یافت یا در شرار نهفته در سنگ:
ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد داد
آتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت
* در شعلۀ ادراک ایهامی هست:
الف) شعلهای که از سوختن ادراک شکل گرفته است.
ب) شعلهای که برای دیدن و ادراک شکل گرفته است.
اما ادراکِ کدامِ معنی؟ شاید آزادگی. از همین غزل بخوانیم:
چیدنِ دامن درین گلشن گلِ آزادگی است
کیست تا فهمد زبانِ عافیت ایمای سرو؟
مطلبِ آزادگیها پُربلند افتادهاست
عالمی خَم شد به فکرِ بارِ ناپیدای سرو
باغبانان قدرِ آزادی ندانستند حیف
ناله بایستی درین گلشن نشاندن جای سرو
3. خوانش دوم:
میتوان برداشت دیگری هم از این بیت حاصل کرد؛ اگر «خاکسترکلاهشدن» را کنایه از «خاموششدن» بگیریم و ادراک را تمیز و شعور آدمی، میتوان اینگونه خواند:
شعلۀ ادراک و شعور ما خاموش شده است وگرنه کیست که درنیابد بال قمری همان پنبۀ مینای سرو است. تأکید این خوانش بر میناییِ سرو است و نسبت به خوانش نخست غرابتی با اندیشه و هنر بیدل دارد.
باده را در دامن مینا بهاری دیگر است
آب دارد آبرو تا میرود در پای سرو
4. خوانش سوم:
اجازه بدهید برای درک خوانش سوم از صائب زیبای تبریز کمک بگیریم:
رزق ما نظارۀ خشکی است از بالای سرو
وقت قمری خوش که بر سر میکشد مینای سرو
ادراک ناقص ما محدود به تشبیهی در باب سرو و مینا است؛ اما ادراک واقعی برای قمری است که مانند پنبه بر سر مینای سرو نشسته است و آن را سرمیکشد.
5. خوانش چهارم:
به این بیت از صائب دقت کنید:
گردش سال است، می در ساغر عشرت کنید
گوش مینا را تهی از پنبهٔ غفلت کنید
اگر حقیقت شراب به وسیلۀ پنبۀ غفلت قمری در مینای سرو مسدود و محجوب شده باشد چه؟ آخر سرو ِپایدرگل آنقدرها هم که میگویند آزاده نیست:
پایدر زنجیر، دورش، گفتوگو، آزادگی
بیدل این سطرِ تکلف نیست جز انشای سرو!
در این صورت شعلۀ ادراک ناقص ما را کدام خاکستر فرونشانده است؟
6. حسن ختام:
فهمِ صورت دیگر و ادراکِ معنی دیگر است
گوش میباشد ز چشمِ آینه، حسن ِکلام
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
و طوق گردنش، قید وفاداریاش به این عشق است:
قید ما شاهد آزادی اوست
طوق قمری همه دم سرونماست
و
طوق قمری میفزاید قدر استغنای سرو
خاک بر سرکرده عشق و پای در گل ماند حسن
و به قول صائب تبریزی:
به آزادان کسی را میرسد پیوند چون قمری
که باشد حلقۀ فتراک از طوق گریبانش
و
طوقِ قمری میکند این جمع را گردآوری
ورنه میپاشد به یک ساعت ز هم اجزای سرو
تا اینجا هیچ چیز عجیبی مشاهده نمیشود؛ سرو مثل مینا است و قمری که بر سر آن مینشیند مثل پنبۀ این مینا. اما ماجرا وقتی بیدلی میشود که به این نکته توجه کنیم که این پنبه یک پنبۀ معمولی نیست، پنبهای است از جنس خاکستر؛ (برای توضیح بیشتر درباره قمری و خاکستر، به پست شماره ۳ مراجعه شود.):
اگر با پای سروی سعی آهم رهبری کردی
کف خاکسترم با بال قمری همسری کردی
و
چون سحر از قمریان باغ سودای کهام؟
کز بهارم گر تبسم میدمد خاکستریست
و
آه از آن داغ که خاکسترِ شوقآلودم
در غم سرو تو واسوزد و قمری نشود
و
یک قفس قمریست از شور جنون خاکسترم
چون نگه در سرمه هم میبالد آوازم هنوز
و
تا نبیند طرز رعناییخرامِ قامتت
از پر قمری به چشم سرو خاکستر زدم
قمری به خاطر رنگ خاکستریاش به تودهای از خاکستر میماند؛ سوختهای که نماد یک عاشق واقعی است و از اینجاست که دو مصرع به هم ربط پیدا میکنند و فرمِ بیت، استحکام میگیرد؛ بدینگونه که «شعلۀ ادراک» همان سرو است و «کلاه خاکستریاش» نیز قمری؛ همچنان که در جایی دیگر سرو را طبع موزن و قمری را خاکستر میداند:
ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشن
به سر خاکستر است از دور گردون طبع موزون را
اما چرا این تشبیه صورت گرفته است؟ سرو نماد بلندی است، طبیعتاً شعلۀ سرو هم شعلۀ بلندی است، هرچند که خاکستر قمری بر روی آن بنشیند؛ حیرت و ادراکِ حیرت یا حیرتِ ادراک نیز اینگونه است، اگرچه در زیر خاکستر خموشی و نیستی قرار گرفته، اما شعلهای بلند دارد؛ شعلۀ خاموشی مانند شعلۀ یاقوت:
تو میتراوی اگر جوش کردهای ما را
به رنگ آتش یاقوت ما و خاموشی
و
در عدم هم کم نخواهد گشت بیدل وحشتم
شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست
به مصرع اول برگردیم؛ (شعله ادراک خاکستر کلاه افتاد ه است) شعله (یا شمع) تا وقتی روشن است کلاهی از دود بر سر دارد:
پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
یا
آفت، سر و برگ هوسآراییِ جاه است
سرباختنِ شمع ز سامانِ کلاه است
اما وقتی که میسوزد در زیر تودهای از خاکستر تمکین مییابد؛ نه کلاهی از دود (نمادی از حرکت و جولان و هستی) که کلاهی از خاکستر (نمادی از خموشی و فنا و نیستی) بر سر دارد؛ این ادراک تمکینیافته همان حیرتِ نیستی است که آن را یا در خاکستر سوخته میتوان یافت یا در شرار نهفته در سنگ:
ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد داد
آتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت
* در شعلۀ ادراک ایهامی هست:
الف) شعلهای که از سوختن ادراک شکل گرفته است.
ب) شعلهای که برای دیدن و ادراک شکل گرفته است.
اما ادراکِ کدامِ معنی؟ شاید آزادگی. از همین غزل بخوانیم:
چیدنِ دامن درین گلشن گلِ آزادگی است
کیست تا فهمد زبانِ عافیت ایمای سرو؟
مطلبِ آزادگیها پُربلند افتادهاست
عالمی خَم شد به فکرِ بارِ ناپیدای سرو
باغبانان قدرِ آزادی ندانستند حیف
ناله بایستی درین گلشن نشاندن جای سرو
3. خوانش دوم:
میتوان برداشت دیگری هم از این بیت حاصل کرد؛ اگر «خاکسترکلاهشدن» را کنایه از «خاموششدن» بگیریم و ادراک را تمیز و شعور آدمی، میتوان اینگونه خواند:
شعلۀ ادراک و شعور ما خاموش شده است وگرنه کیست که درنیابد بال قمری همان پنبۀ مینای سرو است. تأکید این خوانش بر میناییِ سرو است و نسبت به خوانش نخست غرابتی با اندیشه و هنر بیدل دارد.
باده را در دامن مینا بهاری دیگر است
آب دارد آبرو تا میرود در پای سرو
4. خوانش سوم:
اجازه بدهید برای درک خوانش سوم از صائب زیبای تبریز کمک بگیریم:
رزق ما نظارۀ خشکی است از بالای سرو
وقت قمری خوش که بر سر میکشد مینای سرو
ادراک ناقص ما محدود به تشبیهی در باب سرو و مینا است؛ اما ادراک واقعی برای قمری است که مانند پنبه بر سر مینای سرو نشسته است و آن را سرمیکشد.
5. خوانش چهارم:
به این بیت از صائب دقت کنید:
گردش سال است، می در ساغر عشرت کنید
گوش مینا را تهی از پنبهٔ غفلت کنید
اگر حقیقت شراب به وسیلۀ پنبۀ غفلت قمری در مینای سرو مسدود و محجوب شده باشد چه؟ آخر سرو ِپایدرگل آنقدرها هم که میگویند آزاده نیست:
پایدر زنجیر، دورش، گفتوگو، آزادگی
بیدل این سطرِ تکلف نیست جز انشای سرو!
در این صورت شعلۀ ادراک ناقص ما را کدام خاکستر فرونشانده است؟
6. حسن ختام:
فهمِ صورت دیگر و ادراکِ معنی دیگر است
گوش میباشد ز چشمِ آینه، حسن ِکلام
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1👍1
[35]
چون اشک راز ما به هزار آب شستهاند
آیینۀ خجالت عریانی خودیم
تأویل:
به تسکین درد، نامت را زمزمه کردم؛ غافل که رازت پیراهن من است.
اشارات:
+ مصرع اول را به دو صورت میتوان خواند:
الف: چون (مانند) اشک، راز ما به هزار آب شستهاند
ب: چون (چونکه) اشکِ راز ما به هزار آب شستهاند...
(ما آیینۀ خجالت عریانی خود هستیم، زیرا اشک راز ما را به هزار آب شستهاند.)
+خوانش اول خود ایهامی دارد:
راز ما را مثل اشک با هزار آب شستهاند
راز ما را با هزار آبِ چون اشک شستهاند
+ اشک غماز است؛ چکیدن یک قطرهاش یعنی افشای راز:
جرئت افشای رازِ عشق بیدل سهل نیست
تا چکد یک اشک، مژگانها به خون افشردنست
نقابِ اظهار که از صورت راز برداشته شود، تبدیل به اشک میشود تا عریانیِ بینقابی، عرق انفعال و رسوایی به بار آورد:
رازم ز بینقابیِ اظهار، اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
(عرق انفعال در یک لایۀ ایهامی همان اشک است.)
هرچند افشای راز هستی خجالتآور است، اما هیهات که کس را توان رازداریاش نیست:
نقش من چون اشک، شوخی کرد و از خجلت گداخت
کاش هم در پرده خون میگشت راز هستیام
و
به این هستی چسان باشم نقاب شوخی رازت
که اینجا بر نیاید اشک هم از ننگ عریانی
+ گاهی هم گریه سیل میشود و رخت آدمی را میبرد تا عریانیای اینچنین هم حاصل شود:
به سیل گریه دادم رختِ ناموسِ محبت را
به رو افتاد از هر قطرۀ اشکم بخْیۀ رازی
(به رو افتادن: فاش شدن، برملا شدن)
+ راز را به آب شسشن: کنایه از پاک کردن و از بین بردن راز؛ افشای راز.
+ «هزار آب» تأکید بر افشای عمیق و از طرفی متبادر اشکهای فراوان.
+ به تناسب آب و اشک دقت کنید.
+ بیدل بارها عریانی و اشک را در کنار هم قرار داده است:
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا
[عریانی، مانند اشک آخر مرا آب داد (صیقل داد یا به آب داد)]
یا
ناتوان از خجلت اظهار هستی آب شد
از لباس نیستی یک اشک عریانی بس است
یا
جیب و دامانی ندارد کسوتِ عریانیام
چون گهر، اشکم همان در چشم خود غلتیده است
یا
در این دریا ندامت اعتبار است
گهر جز اشک عریانی ندارد
یا
گوهرِ اشکیم بیدل از گداز ما مپرس
اینقدر آب از خجالتوضعِ عریانِ خودیم
یا
جنون به کسوتِ ناموس جلوهها دارد
چو اشک آینه صیقل مزن ز عریانی
+ آیا این عریانی به معنی بینقابی و بیپردگی نیست؟ نه این که اشک نقاب از رخ راز برمیدارد:
رازم ز بینقابی اظهار، اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
یا
ای نم اشک، هوسمایلِ مژگان نشوی
سیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی
یا
بیپردگی کسوت هستی ز حیا پرس
این جامه حریر است ز عریانی ما پرس
یا
ندارد اطلس افلاک بیش از پرده چشمی
چو اشکم آب میباید شدن از ننگ عریانی
+ عریانی در عصر بیدل، خجالتآور بوده است؛ در شواهد قبلی دو «ننگِ عریانی» خواندیم؛ همچنین:
ز اظهار کمالم آب میباید شدن بیدل
لباس جوهرم چون تیغ تا کی ننگ عریانی
یا
سخن خوش است به کیفیتی ادا کردن
که معنی آب نگردد ز ننگ عریانی
+ گاه عریانی خود در معنی رسوایی و افشاشدن است:
ای هوس رسوایی دیبا و اطلس روشن است
بیش ازین از جامۀ عریانیام عریان مخواه
یا
در جنون هم دستگاه کلفت ما کم نشد
ناله عریان است و دارد صد الم در آستین
یا
گاه اشکِ یأس و گاهی ناله عریان میشود
خلعتِ دل در چه کوتاهیست بر بالای من
+ در مصرع دوم ایهامکی هست:
آیینۀ خجالت عریانی خودیم:
الف: آیینهبودن کنایه از نماینده و نشاندهندهبودن است؛ نشاندهندۀ خجالت عریانی خود هستیم.
ز اشک، رازِ محبت به دیده طوفان (توفان) کرد
دلِ گداخته آیینه تا کجا نشود
(طوفان با آب اشک تناسب دارد و توفان با خروش برملا کردن راز)
ب: آیینهای هستیم که خجالت عریانی خود را در آن میبینیم.
+ آیینه هم در غمازی کم از اشک ندارد، درواقع اجتماع آیینه و اشک یعنی تجمع غمازها:
پیکرم چون اشک در ضبط نفس گردید آب
میشمارد عشق چون آیینه غمازم هنوز
+ به تناسب آب و آیینه دقت کنید.
راز آخر:
تب و تاب اشک چکیدهام که رسد به معنی راز من؟
ز شکست شیشۀ دل مگر شنوی حدیث گداز من
شواهد:
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چون اشک راز ما به هزار آب شستهاند
آیینۀ خجالت عریانی خودیم
تأویل:
به تسکین درد، نامت را زمزمه کردم؛ غافل که رازت پیراهن من است.
اشارات:
+ مصرع اول را به دو صورت میتوان خواند:
الف: چون (مانند) اشک، راز ما به هزار آب شستهاند
ب: چون (چونکه) اشکِ راز ما به هزار آب شستهاند...
(ما آیینۀ خجالت عریانی خود هستیم، زیرا اشک راز ما را به هزار آب شستهاند.)
+خوانش اول خود ایهامی دارد:
راز ما را مثل اشک با هزار آب شستهاند
راز ما را با هزار آبِ چون اشک شستهاند
+ اشک غماز است؛ چکیدن یک قطرهاش یعنی افشای راز:
جرئت افشای رازِ عشق بیدل سهل نیست
تا چکد یک اشک، مژگانها به خون افشردنست
نقابِ اظهار که از صورت راز برداشته شود، تبدیل به اشک میشود تا عریانیِ بینقابی، عرق انفعال و رسوایی به بار آورد:
رازم ز بینقابیِ اظهار، اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
(عرق انفعال در یک لایۀ ایهامی همان اشک است.)
هرچند افشای راز هستی خجالتآور است، اما هیهات که کس را توان رازداریاش نیست:
نقش من چون اشک، شوخی کرد و از خجلت گداخت
کاش هم در پرده خون میگشت راز هستیام
و
به این هستی چسان باشم نقاب شوخی رازت
که اینجا بر نیاید اشک هم از ننگ عریانی
+ گاهی هم گریه سیل میشود و رخت آدمی را میبرد تا عریانیای اینچنین هم حاصل شود:
به سیل گریه دادم رختِ ناموسِ محبت را
به رو افتاد از هر قطرۀ اشکم بخْیۀ رازی
(به رو افتادن: فاش شدن، برملا شدن)
+ راز را به آب شسشن: کنایه از پاک کردن و از بین بردن راز؛ افشای راز.
+ «هزار آب» تأکید بر افشای عمیق و از طرفی متبادر اشکهای فراوان.
+ به تناسب آب و اشک دقت کنید.
+ بیدل بارها عریانی و اشک را در کنار هم قرار داده است:
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا
[عریانی، مانند اشک آخر مرا آب داد (صیقل داد یا به آب داد)]
یا
ناتوان از خجلت اظهار هستی آب شد
از لباس نیستی یک اشک عریانی بس است
یا
جیب و دامانی ندارد کسوتِ عریانیام
چون گهر، اشکم همان در چشم خود غلتیده است
یا
در این دریا ندامت اعتبار است
گهر جز اشک عریانی ندارد
یا
گوهرِ اشکیم بیدل از گداز ما مپرس
اینقدر آب از خجالتوضعِ عریانِ خودیم
یا
جنون به کسوتِ ناموس جلوهها دارد
چو اشک آینه صیقل مزن ز عریانی
+ آیا این عریانی به معنی بینقابی و بیپردگی نیست؟ نه این که اشک نقاب از رخ راز برمیدارد:
رازم ز بینقابی اظهار، اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
یا
ای نم اشک، هوسمایلِ مژگان نشوی
سیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی
یا
بیپردگی کسوت هستی ز حیا پرس
این جامه حریر است ز عریانی ما پرس
یا
ندارد اطلس افلاک بیش از پرده چشمی
چو اشکم آب میباید شدن از ننگ عریانی
+ عریانی در عصر بیدل، خجالتآور بوده است؛ در شواهد قبلی دو «ننگِ عریانی» خواندیم؛ همچنین:
ز اظهار کمالم آب میباید شدن بیدل
لباس جوهرم چون تیغ تا کی ننگ عریانی
یا
سخن خوش است به کیفیتی ادا کردن
که معنی آب نگردد ز ننگ عریانی
+ گاه عریانی خود در معنی رسوایی و افشاشدن است:
ای هوس رسوایی دیبا و اطلس روشن است
بیش ازین از جامۀ عریانیام عریان مخواه
یا
در جنون هم دستگاه کلفت ما کم نشد
ناله عریان است و دارد صد الم در آستین
یا
گاه اشکِ یأس و گاهی ناله عریان میشود
خلعتِ دل در چه کوتاهیست بر بالای من
+ در مصرع دوم ایهامکی هست:
آیینۀ خجالت عریانی خودیم:
الف: آیینهبودن کنایه از نماینده و نشاندهندهبودن است؛ نشاندهندۀ خجالت عریانی خود هستیم.
ز اشک، رازِ محبت به دیده طوفان (توفان) کرد
دلِ گداخته آیینه تا کجا نشود
(طوفان با آب اشک تناسب دارد و توفان با خروش برملا کردن راز)
ب: آیینهای هستیم که خجالت عریانی خود را در آن میبینیم.
+ آیینه هم در غمازی کم از اشک ندارد، درواقع اجتماع آیینه و اشک یعنی تجمع غمازها:
پیکرم چون اشک در ضبط نفس گردید آب
میشمارد عشق چون آیینه غمازم هنوز
+ به تناسب آب و آیینه دقت کنید.
راز آخر:
تب و تاب اشک چکیدهام که رسد به معنی راز من؟
ز شکست شیشۀ دل مگر شنوی حدیث گداز من
شواهد:
از گداز صد جگر اشکی به عرض آوردهام
بخیهای آخر ز چاکِ پردههای راز ماند
همچو مژگان رازها بیپرده است از ساز من
درخور اشکی که دارم ترزبانم کردهاند
به پاس رازِ اشک از ضبط مژگان نیستم غافل
به خاک افکندن است این طفل را گهوارهجنبانی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤3👍1
دل ز پرخاش خروسان جمع باید داشتن
تاجداری این تقاضا میکند، جنگی نبود
* هرچند که عموما "عافیت نیست در آن بزم که سازش جنگ است"، اما برای تکتکتون عافیت آرزو میکنم. مراقب خودتون باشید. قلبتون مملو از عشق باد.❤️
تاجداری این تقاضا میکند، جنگی نبود
* هرچند که عموما "عافیت نیست در آن بزم که سازش جنگ است"، اما برای تکتکتون عافیت آرزو میکنم. مراقب خودتون باشید. قلبتون مملو از عشق باد.❤️
❤12💯2
💔11👍6❤1👎1
[۳۶]
از خارخار جلوهات در عرض حیرت خاک شد
چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل
+ در توضیح خارخار آمده که "حالتی از خلجان، آرزو و تعلقخاطر است که بخصوص در ابتدای دلباختن بر عاشق عارض میشود." به نظر میرسد که خارخار بیدل با اضطراب، دلشوره و حسرت همراه باشد. بیدل نگاهی به ساختار این واژه، یعنی ترکیب دو "خار" هم دارد:
به غیر از ترک هستی از تردد بر نمیآید
نفس پر میخلد در سینهام از خارخار او
+ خلیدن با خار تناسب دارد.
از خارخار جلوهات در عرض حیرت خاک شد
چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل
+برای درک این بیت نخست باید به تناسب جوهر آیینه و خارخار دقت کنیم. جوهر آیینه خراشهای است که بر اثر صیقل بر آیینه پدیدار میشوند، خراشهای که شبیه خار هستند و از اینجا با "خارخار" همتصویر میشوند. (توضیح دقیق جوهر را در این پست بخوانید.) این تناسب و همتصویری را در بیت زیر هم ببینید:
نیست ممکن حسرتِ دیدار پنهانداشتن
بر ملأ افکند جوهر، خارخار آینه
+خارخار خود تعبیر دیگری از مژگان است به خاطر تارهای موی مژگان. آیا خارخار جلوهات در یک لایهی ایهامی به معنی مژگانش نیست؟
+چندین چشم مژگان: به اندازهی چند چشم مژگان.
+اگر ساختار نحوی بیت را مرتب کنیم اینچنین میشود:
چندین چشم مژگان، از خارخار جلوهات، در عرض حیرت، چون جوهر آیینه در بغل خاک شد.
+خاکشدن مژگان به معنی شکستن و ریختن آن است:
آن خارخار جلوه که ماییم و حسرتش
در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت
(در اینجا باز خارخار جلوه تعبیری از مژگان او است.)
+در مورد مژگانِ آیینه، یعنی جوهر، هم باید دقت کرد که برای صیقلزدن آیینههای فلزی از خاکستر استفاده میکردهاند: شاید برای زدودن آنها در مرحلهی آخر این کار انجام میگرفته که سبب شکستن مژگان آیینه (محو شدن جوهر) میشده است.
همچنان که جوهر آیینه در عرض حیرت در بغلش خاک میشود، چندین چشم مژگان هم از خارخار جلوهی تو (حسرت دیدارت/ زیبایی مژگانت) شکسته و ریخته میشود.
+خارخار نقطهی مقابل حیرت است؛ حیرت به واسطهی دیدار شکل میگیرد و خارخار از حسرت دیدار؛ هرچند هر دو سبب خاکشدن مژگان میشوند:
حیرتی بودیم اکنون خارخار حسرتیم
صنعت عشقت ز ما آیینه برد و شانه ریخت
(دندانههای شانه، تعبیر دیگری از خارخار است و "ریختن" به معنی طرح زدن و ساختن است.)
+اما خارخار چطور باعث خاکشدن مژگان میشود؟ شاید با طوفان اشک:
خارخار حسرتِ دیدار توفان میکند
صد نیِ مژگان، نگه دردیدهها خواهد شکست
(نی خود ساز حسرت و اندوه است و نوای آن ناله؛ همچنین به جریان طوفان در نیستان هم دقت کنید:
نینگیزد چرا دود از سپند ناتوان من
نیستانها در آتش خارخار ناله میگیرد
یا
بیدل از مشت غبار حسرتآلودم مپرس
یک بیابان خارخارم، یک نیستان نالهام
بیابان پر از خار است.)
+این تقابل (خارخار جلوه و عرض حیرت آیینه) بیانگر حسرت/حسادتی به آیینه است که از نعمت دیدار برخوردار است؛ خاکشدن مژگان عاشق کجا و خاک شدن مژگان آیینه کجا؟! آیینه را مژگان و پلکی است که زحمت و حجاب دیدار نخواهد شد:
صافطبعان را غمی از خارخار کینه نیست
زحمت مژگان به چشم گوهر و آیینه نیست
+برگردیم به خارخار. یکی دیگر از معانی خارخار، خارش است که بیدل به آن هم نگاه دارد و با ناخن همتصویرش میکند:
همچو دریا خارخارم را جگر میافکند
ناخنی چون موج اگر میبالد از اجزای من
+چند نمونه در باب تشییه و تناسب مژگان و جوهر:
نگه چو جوهر آیینه سوخت ریشه به مژگان
ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را
و
نور این آیینه را جوهر نمیگردد حجاب
نیست مژگان سد ره چشم تماشاپیشه را
(شاهد خوبی است برای خاک شدن مژگان آینه)
و
بس است از دود دل جوهرفروش آیینهی داغم
به غیر از شام مژگانی ندارد چشم کوکب ها
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
از خارخار جلوهات در عرض حیرت خاک شد
چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل
+ در توضیح خارخار آمده که "حالتی از خلجان، آرزو و تعلقخاطر است که بخصوص در ابتدای دلباختن بر عاشق عارض میشود." به نظر میرسد که خارخار بیدل با اضطراب، دلشوره و حسرت همراه باشد. بیدل نگاهی به ساختار این واژه، یعنی ترکیب دو "خار" هم دارد:
به غیر از ترک هستی از تردد بر نمیآید
نفس پر میخلد در سینهام از خارخار او
+ خلیدن با خار تناسب دارد.
از خارخار جلوهات در عرض حیرت خاک شد
چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل
+برای درک این بیت نخست باید به تناسب جوهر آیینه و خارخار دقت کنیم. جوهر آیینه خراشهای است که بر اثر صیقل بر آیینه پدیدار میشوند، خراشهای که شبیه خار هستند و از اینجا با "خارخار" همتصویر میشوند. (توضیح دقیق جوهر را در این پست بخوانید.) این تناسب و همتصویری را در بیت زیر هم ببینید:
نیست ممکن حسرتِ دیدار پنهانداشتن
بر ملأ افکند جوهر، خارخار آینه
+خارخار خود تعبیر دیگری از مژگان است به خاطر تارهای موی مژگان. آیا خارخار جلوهات در یک لایهی ایهامی به معنی مژگانش نیست؟
+چندین چشم مژگان: به اندازهی چند چشم مژگان.
+اگر ساختار نحوی بیت را مرتب کنیم اینچنین میشود:
چندین چشم مژگان، از خارخار جلوهات، در عرض حیرت، چون جوهر آیینه در بغل خاک شد.
+خاکشدن مژگان به معنی شکستن و ریختن آن است:
آن خارخار جلوه که ماییم و حسرتش
در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت
(در اینجا باز خارخار جلوه تعبیری از مژگان او است.)
+در مورد مژگانِ آیینه، یعنی جوهر، هم باید دقت کرد که برای صیقلزدن آیینههای فلزی از خاکستر استفاده میکردهاند: شاید برای زدودن آنها در مرحلهی آخر این کار انجام میگرفته که سبب شکستن مژگان آیینه (محو شدن جوهر) میشده است.
همچنان که جوهر آیینه در عرض حیرت در بغلش خاک میشود، چندین چشم مژگان هم از خارخار جلوهی تو (حسرت دیدارت/ زیبایی مژگانت) شکسته و ریخته میشود.
+خارخار نقطهی مقابل حیرت است؛ حیرت به واسطهی دیدار شکل میگیرد و خارخار از حسرت دیدار؛ هرچند هر دو سبب خاکشدن مژگان میشوند:
حیرتی بودیم اکنون خارخار حسرتیم
صنعت عشقت ز ما آیینه برد و شانه ریخت
(دندانههای شانه، تعبیر دیگری از خارخار است و "ریختن" به معنی طرح زدن و ساختن است.)
+اما خارخار چطور باعث خاکشدن مژگان میشود؟ شاید با طوفان اشک:
خارخار حسرتِ دیدار توفان میکند
صد نیِ مژگان، نگه دردیدهها خواهد شکست
(نی خود ساز حسرت و اندوه است و نوای آن ناله؛ همچنین به جریان طوفان در نیستان هم دقت کنید:
نینگیزد چرا دود از سپند ناتوان من
نیستانها در آتش خارخار ناله میگیرد
یا
بیدل از مشت غبار حسرتآلودم مپرس
یک بیابان خارخارم، یک نیستان نالهام
بیابان پر از خار است.)
+این تقابل (خارخار جلوه و عرض حیرت آیینه) بیانگر حسرت/حسادتی به آیینه است که از نعمت دیدار برخوردار است؛ خاکشدن مژگان عاشق کجا و خاک شدن مژگان آیینه کجا؟! آیینه را مژگان و پلکی است که زحمت و حجاب دیدار نخواهد شد:
صافطبعان را غمی از خارخار کینه نیست
زحمت مژگان به چشم گوهر و آیینه نیست
+برگردیم به خارخار. یکی دیگر از معانی خارخار، خارش است که بیدل به آن هم نگاه دارد و با ناخن همتصویرش میکند:
همچو دریا خارخارم را جگر میافکند
ناخنی چون موج اگر میبالد از اجزای من
+چند نمونه در باب تشییه و تناسب مژگان و جوهر:
نگه چو جوهر آیینه سوخت ریشه به مژگان
ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را
و
نور این آیینه را جوهر نمیگردد حجاب
نیست مژگان سد ره چشم تماشاپیشه را
(شاهد خوبی است برای خاک شدن مژگان آینه)
و
بس است از دود دل جوهرفروش آیینهی داغم
به غیر از شام مژگانی ندارد چشم کوکب ها
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
Telegram
بیدلیدن
[ادامۀ پست قبل]
5. «نهنگِ آیینه» استعاره از جوهر آیینه است. پس در «توفاننفس نهنگ محیط تحیّریم» با تشبیهی سر و کار داریم که مشبهبه آن خود یک استعاره است. این استعاره در بیت زیر به صورت تشبیهی ظریف بیان شده است:
بی تو از هستی من گر همه تمثال دمد
آب آیینه…
5. «نهنگِ آیینه» استعاره از جوهر آیینه است. پس در «توفاننفس نهنگ محیط تحیّریم» با تشبیهی سر و کار داریم که مشبهبه آن خود یک استعاره است. این استعاره در بیت زیر به صورت تشبیهی ظریف بیان شده است:
بی تو از هستی من گر همه تمثال دمد
آب آیینه…
❤2👍1
[۳۷]
چو صبح، در قفسِ زخم، آرزوی تو دارم
تبسّمی، که غبار هزار قافله، آه است
+ بیدل عزیز ما یکبار دیگر ترکیب "قفس زخم" را بهکار برده است:
دل چون نتپد در قفس زخم که بی دوست
کارِ دمِ شمشیر نماید نفس اینجا
نفس مثل شمشیری برّان است و سینه را زخم میکند، سینهای که خود قفس دل است.
+ در قفسپروردگی صبح نیز میفرماید:
اگر این است نیرنگِ اثر، زخمِ محبّت را
نفس از سینه چون صبحم قفسپرورد برخیزد
+ ظاهرا صبح، قفس هواست:
زخم تو آنچه میکند با دل خستگان عشق
صبح نکرده با هوا، گل به چمن نمیکند
اگر صبح را قفس هوا بدانیم، سینه هم میتواند قفس نفَس باشد که هرچه پر و بال میزند امکان رهاییاش نیست.
+سینهچاکی صبح هم که بر مخاطبین بیدل پوشیده نیست؛ مثلا:
چون صبح، چاکِ سینهٔ ما بخیهای نداشت
پاشیدنِ غبارِ نفَس شد رفوی ما
به تناسب زخم (و مشتقات و متعلقاتش)، قفس و صبح در شاهدمثالها دقت کنید.
+ صبحِ بیدل معمولا با غبار قرین است، این غبار همان مه صبحگاهی است که با تبسم خورشید محو میشود. راستش را بخواهی اصلا این غبار، این گَرد، آهنگی از پیشاپیشیِ خورشید است:
صبح، آهنگی ز پیشاپیشِ خورشید است و بس
گردِ جولان توام در هر کجا پیدا شدم
جانم به این بیت! گرد جولان تو هستم؛ یعنی وقتی من هستم امید و آرزوی پیدا شدن تو هم، بودن تو هم هست؛ این خود تعبیر دیگری از "آرزوی تو دارم" است.
(میتوان مصرع اول را اینطور هم خواند:
صبحآهنگی، ز پیشاپیش خورشید است و بس)
+ تبسمی که غبار هزار قافله آه است
تبسمی کن که غلظت آه، به اندازهی غباری است که از هزار قافله برخیزد؛ تبسمی کن و غبار آه را بزدای.
توجه کنید که آه عاشق، همان غبار صبح است و معشوق هم خورشیدش.
+ اما جنون که به حد اعلای خود برسد آفتاب بزرگ را هم در قفس صبح گرفتار میبینی:
جز چاکِ دل، نشیمنِ عنقایِ عشق نیست
چون صبح ساز کن قفس و آفتاب گیر
+ همیشه هم اینطور نیسیت، گاهی هم زور یأس و غربت بر امید و آرزو میچربد و اگر صبحی وجود دارد نه از قطرات و ذرات مه صبحگاهی که از خاکی است که از سر ناامیدی بر سر میکنیم:
آفتابی در سواد یأس غربت گو مباش
خاک بر سر ریختن، صبحِ دلِ شبگردِ ماست
شواهد
دمی چون صبح میخواهم قفس بر دوش پروازی
چو گل تاکی سپهرم در دل صد چاک بنشاند
و
نقاب از آه من بردار و چاک دل تماشا کن
حجابی نیست جز گرد نفسها، صبح عریان را
و
هیچ صبح از عهدهی شامم نمیآید برون
داغ نومیدی مگر خورشید جوشاند ز من
و
به حال زخم دلم کس نسوخت غیر از داغ
جز آفتاب که باشد کتاب خندهی صبح
و
غبار صبح تماشاست هرچه باداباد
تو هم بخند، جهان خراب میخندد
و
از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر
روزن این خانه بیدل تا کجا بندد غبار
و
معنی اظهار صبح از وحشت انشا کردهاند
نامهی آهیم بیتابی همان عنوان ما
و
تا رمز گرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
و
شرمندهی صیاد خودم چون نفس صبح
کز نیم تپش گرد من از چاک قفس ریخت
و
به وهمِ نشئهی آزادگی گرفتاریم
چو صبح آن چه قفس موج میزند، پر ماست
و
غیر، مشکل که شود دامِ اسیرانِ وفا
قفسِ وحشتِ صبحم، جگرِ چاکِ خود است
و
دمیدهایم چو صبح از دم گرفتاری
غبار ِعالمِ پروازِ ما قفسبیز است
و
هستی، چو صبح، قابل ضبط نفس مگیر
پرواز، پرگشاست، تو چاک قفس مگیر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چو صبح، در قفسِ زخم، آرزوی تو دارم
تبسّمی، که غبار هزار قافله، آه است
+ بیدل عزیز ما یکبار دیگر ترکیب "قفس زخم" را بهکار برده است:
دل چون نتپد در قفس زخم که بی دوست
کارِ دمِ شمشیر نماید نفس اینجا
نفس مثل شمشیری برّان است و سینه را زخم میکند، سینهای که خود قفس دل است.
+ در قفسپروردگی صبح نیز میفرماید:
اگر این است نیرنگِ اثر، زخمِ محبّت را
نفس از سینه چون صبحم قفسپرورد برخیزد
+ ظاهرا صبح، قفس هواست:
زخم تو آنچه میکند با دل خستگان عشق
صبح نکرده با هوا، گل به چمن نمیکند
اگر صبح را قفس هوا بدانیم، سینه هم میتواند قفس نفَس باشد که هرچه پر و بال میزند امکان رهاییاش نیست.
+سینهچاکی صبح هم که بر مخاطبین بیدل پوشیده نیست؛ مثلا:
چون صبح، چاکِ سینهٔ ما بخیهای نداشت
پاشیدنِ غبارِ نفَس شد رفوی ما
به تناسب زخم (و مشتقات و متعلقاتش)، قفس و صبح در شاهدمثالها دقت کنید.
+ صبحِ بیدل معمولا با غبار قرین است، این غبار همان مه صبحگاهی است که با تبسم خورشید محو میشود. راستش را بخواهی اصلا این غبار، این گَرد، آهنگی از پیشاپیشیِ خورشید است:
صبح، آهنگی ز پیشاپیشِ خورشید است و بس
گردِ جولان توام در هر کجا پیدا شدم
جانم به این بیت! گرد جولان تو هستم؛ یعنی وقتی من هستم امید و آرزوی پیدا شدن تو هم، بودن تو هم هست؛ این خود تعبیر دیگری از "آرزوی تو دارم" است.
(میتوان مصرع اول را اینطور هم خواند:
صبحآهنگی، ز پیشاپیش خورشید است و بس)
+ تبسمی که غبار هزار قافله آه است
تبسمی کن که غلظت آه، به اندازهی غباری است که از هزار قافله برخیزد؛ تبسمی کن و غبار آه را بزدای.
توجه کنید که آه عاشق، همان غبار صبح است و معشوق هم خورشیدش.
+ اما جنون که به حد اعلای خود برسد آفتاب بزرگ را هم در قفس صبح گرفتار میبینی:
جز چاکِ دل، نشیمنِ عنقایِ عشق نیست
چون صبح ساز کن قفس و آفتاب گیر
+ همیشه هم اینطور نیسیت، گاهی هم زور یأس و غربت بر امید و آرزو میچربد و اگر صبحی وجود دارد نه از قطرات و ذرات مه صبحگاهی که از خاکی است که از سر ناامیدی بر سر میکنیم:
آفتابی در سواد یأس غربت گو مباش
خاک بر سر ریختن، صبحِ دلِ شبگردِ ماست
شواهد
دمی چون صبح میخواهم قفس بر دوش پروازی
چو گل تاکی سپهرم در دل صد چاک بنشاند
و
نقاب از آه من بردار و چاک دل تماشا کن
حجابی نیست جز گرد نفسها، صبح عریان را
و
هیچ صبح از عهدهی شامم نمیآید برون
داغ نومیدی مگر خورشید جوشاند ز من
و
به حال زخم دلم کس نسوخت غیر از داغ
جز آفتاب که باشد کتاب خندهی صبح
و
غبار صبح تماشاست هرچه باداباد
تو هم بخند، جهان خراب میخندد
و
از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر
روزن این خانه بیدل تا کجا بندد غبار
و
معنی اظهار صبح از وحشت انشا کردهاند
نامهی آهیم بیتابی همان عنوان ما
و
تا رمز گرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
و
شرمندهی صیاد خودم چون نفس صبح
کز نیم تپش گرد من از چاک قفس ریخت
و
به وهمِ نشئهی آزادگی گرفتاریم
چو صبح آن چه قفس موج میزند، پر ماست
و
غیر، مشکل که شود دامِ اسیرانِ وفا
قفسِ وحشتِ صبحم، جگرِ چاکِ خود است
و
دمیدهایم چو صبح از دم گرفتاری
غبار ِعالمِ پروازِ ما قفسبیز است
و
هستی، چو صبح، قابل ضبط نفس مگیر
پرواز، پرگشاست، تو چاک قفس مگیر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤8👍1🔥1
[۳۸]
به حرف آمدی و زخم کهنهام نو شد
به حیرتم چه نمک بود گفتوگوی تو را
معنی و مفهوم این بیت کاملا واضح است؛ اما از لحاظ فرمی مجال کشف رابطه یا رابطههای بیدلانه مهیاست.
رابطهی "به حرف آمدی" و "زخم کهنهام نو شد" را باید در تشبیه پنهان زخم من به دهان او، و یا حتی دهان او به زخم من جستوجو کرد. زخم با شفهی سفلی و شفهی علیایش مانند دهانی است؛ لبهای زخم کهنه برهمبسته و لبهای زخم نو بازند؛ پس لبهای تو که به گفتن وا میشوند مانند زخم من است که باز میشود، یا باعث لبواکردن زخم من است؛ همچنین میتوان چنین برداشت کرد که دهان تو که زخم کهنهی من است با حرف زدنت نو شد. اصطلاح دهان باز کردن و لب وا کردن زخم هم که بر کسی پوشیده نیست:
مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش
که لبواکردن° امکان نیست، زخمِ تیغِ الفت را
و
ستمکشی که به جز گریهاش نشاید و خندد
قیامت است که چون زخم، لب گشاید و خندد
و
بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه
چون رشتهی سراب به صحرا تنیدن است
(همچنین در شعر بیدل بخیهزدن زخم، یادآور دوختن لب، و به عبارتی خموشی است؛ لببربستن از شکوهی جفای او، از فغان و زاری درد:
عاشقان در سایهی برق بلا آسودهاند
ره ز لب بیرون نمیباشد فغانِ زخم را
و
شکوهی جور تو نگشاید دهان زخم را
تیغ میلی میکشد خواب گران زخم را)
+ به حیرتم چه نمک بود گفتوگوی تو را
علاوه بر تشبیه زخم و دهان، رابطهی دیگری میان دهانِ بانمک "او" و زخم "من" هست؛ دهان او و لبانش کانِ ملاحت است و تکلمش پاشیدن نمک بر زخم عاشق:
کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل
کز چه زخم دل ما سوخته یا میسوزد
+ یک زخم کهنهی دیگر را نو کنیم:
بیزبان از خجلتِ اظهارِ مطلب مردهایم
باید از خاکم لب زخمی که نتوان بست، بست
قدما گاه از خاک برای مداوای زخمی که خونش بند نمیآمد استفاده میکردند؛ زخمی که خونش بند نمیآید به دهانی مانند است که از گفتن بازنمیماند. برای بستن این زخم باید از خاک تربت "من" که به خاطر شرم و حیا از گفتن مطلب دل مردهام، از خاک تربت "من" که نماد خموشیام بهره جست.
زخم آخر
درخور عرض راز دل بخیهگشاست زخم لب
تا ندرند پردهات، پردهی هیچکس مدر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
به حرف آمدی و زخم کهنهام نو شد
به حیرتم چه نمک بود گفتوگوی تو را
معنی و مفهوم این بیت کاملا واضح است؛ اما از لحاظ فرمی مجال کشف رابطه یا رابطههای بیدلانه مهیاست.
رابطهی "به حرف آمدی" و "زخم کهنهام نو شد" را باید در تشبیه پنهان زخم من به دهان او، و یا حتی دهان او به زخم من جستوجو کرد. زخم با شفهی سفلی و شفهی علیایش مانند دهانی است؛ لبهای زخم کهنه برهمبسته و لبهای زخم نو بازند؛ پس لبهای تو که به گفتن وا میشوند مانند زخم من است که باز میشود، یا باعث لبواکردن زخم من است؛ همچنین میتوان چنین برداشت کرد که دهان تو که زخم کهنهی من است با حرف زدنت نو شد. اصطلاح دهان باز کردن و لب وا کردن زخم هم که بر کسی پوشیده نیست:
مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش
که لبواکردن° امکان نیست، زخمِ تیغِ الفت را
و
ستمکشی که به جز گریهاش نشاید و خندد
قیامت است که چون زخم، لب گشاید و خندد
و
بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه
چون رشتهی سراب به صحرا تنیدن است
(همچنین در شعر بیدل بخیهزدن زخم، یادآور دوختن لب، و به عبارتی خموشی است؛ لببربستن از شکوهی جفای او، از فغان و زاری درد:
عاشقان در سایهی برق بلا آسودهاند
ره ز لب بیرون نمیباشد فغانِ زخم را
و
شکوهی جور تو نگشاید دهان زخم را
تیغ میلی میکشد خواب گران زخم را)
+ به حیرتم چه نمک بود گفتوگوی تو را
علاوه بر تشبیه زخم و دهان، رابطهی دیگری میان دهانِ بانمک "او" و زخم "من" هست؛ دهان او و لبانش کانِ ملاحت است و تکلمش پاشیدن نمک بر زخم عاشق:
کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل
کز چه زخم دل ما سوخته یا میسوزد
+ یک زخم کهنهی دیگر را نو کنیم:
بیزبان از خجلتِ اظهارِ مطلب مردهایم
باید از خاکم لب زخمی که نتوان بست، بست
قدما گاه از خاک برای مداوای زخمی که خونش بند نمیآمد استفاده میکردند؛ زخمی که خونش بند نمیآید به دهانی مانند است که از گفتن بازنمیماند. برای بستن این زخم باید از خاک تربت "من" که به خاطر شرم و حیا از گفتن مطلب دل مردهام، از خاک تربت "من" که نماد خموشیام بهره جست.
زخم آخر
درخور عرض راز دل بخیهگشاست زخم لب
تا ندرند پردهات، پردهی هیچکس مدر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤4👍1
❤9👍2
[۳۹]
چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت
سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند
ساعت سه و نیم شب بود که از بیخوابی به بیدل پناه بردم. به این بیت رسیدم، جذبم کرد، یکی دو بار خواندمش و به خیال خودم که تمامش رافهمیدهام و نکتهی پنهانی ندارد، به اشتراکش گذاشتم.
گوشی را کنار گذاشتم و دراز کشیدم و چشمانم را به اراده بستم و با خودم زمزمه میکردم چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت / سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند.
چند باری این بیت را خواندم و فکرم مشغول ماجرایی شد، وقتی به خودم آمدم دیدم دارم با خودم زمزمه میکنم: جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت/چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت.
این بیت از کجا آمد؟
جدی نگرفتم، چند دقیقه بعد دیدم که باز دارم این بیت را زمزمه میکنم؛ جهان در سرمه خوابید از.... تا رسیدم به سایهی مژگانت، با خودم فکر کردم سایهی مژگان همان سرمهی چشمان فتانش است. چند لحظه بعد ذهنم متوجه "سایهی خاری" در بیت نخست شد، چند لحظه مکث و سکوتِ بهت و حیرت و بعد فریاد یافتم یافتم...
چقدر خوب است که دیوان بیدل یک مجموعهی کامل از سرنخهای لازم برای فهمیدن خودش است؛ به عبارتی بیدل به کمک بیدل. برای فهمیدن بیدل، دیوان بیدل کافی است. بیدل اگر جایی از یک استعارهی پیچیده استفاده میکند، احتمالا قبلتر آن را به صورت یک تشییه به کار برده است؛ این هم یکی از هنرهای خاص بیدل است.
"چشم من از درد بیخوابی" را مقایسه کنید با "جهان در سرمه خوابید"
حکایت هستی و نیستی است. فقط حواسمان باشد در بیت دوم هم چشمی در کار نیست، بلکه این خیال آن چشم است که جهان را به خواب برده است.
"سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند" را با "چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت" مقایسه کنید تا "مژگانی کردن" را دریابید.
سرمهای که پای مژههای تو هست، تنها سایهی ممکن برای آرمیدن است، بدون این سرمه جهان بیابانی است در زیر گرمای سوزان آفتاب؛ و تازه اینجاست که "از درد بیخوابی گداخت" معنا پیدا میکند. البته بر بیدلخوانها پوشیده نیست که سرمه بنا بر باوری قدیمی، نماد خاموشی و نیستی است.
سایهی خاری نشد پیدا: خار و خارخار مژگان را در پست شمارهی ۳۶ بررسی کرده بودیم.
در خوانش اول اینطور فهمیده بودم که چشم راوی در زیر آفتاب میسوزد و مژگانی برای برهم نهادن ندارد، و این خیلی فرق میکند با این که مژگان او را میخواهد که در سرمهسایهاش پناه گیرد و بخوابد.
همیشه چیزی برای غافلگیری دارد، بیدل است دیگر.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت
سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند
ساعت سه و نیم شب بود که از بیخوابی به بیدل پناه بردم. به این بیت رسیدم، جذبم کرد، یکی دو بار خواندمش و به خیال خودم که تمامش رافهمیدهام و نکتهی پنهانی ندارد، به اشتراکش گذاشتم.
گوشی را کنار گذاشتم و دراز کشیدم و چشمانم را به اراده بستم و با خودم زمزمه میکردم چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت / سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند.
چند باری این بیت را خواندم و فکرم مشغول ماجرایی شد، وقتی به خودم آمدم دیدم دارم با خودم زمزمه میکنم: جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت/چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت.
این بیت از کجا آمد؟
جدی نگرفتم، چند دقیقه بعد دیدم که باز دارم این بیت را زمزمه میکنم؛ جهان در سرمه خوابید از.... تا رسیدم به سایهی مژگانت، با خودم فکر کردم سایهی مژگان همان سرمهی چشمان فتانش است. چند لحظه بعد ذهنم متوجه "سایهی خاری" در بیت نخست شد، چند لحظه مکث و سکوتِ بهت و حیرت و بعد فریاد یافتم یافتم...
چقدر خوب است که دیوان بیدل یک مجموعهی کامل از سرنخهای لازم برای فهمیدن خودش است؛ به عبارتی بیدل به کمک بیدل. برای فهمیدن بیدل، دیوان بیدل کافی است. بیدل اگر جایی از یک استعارهی پیچیده استفاده میکند، احتمالا قبلتر آن را به صورت یک تشییه به کار برده است؛ این هم یکی از هنرهای خاص بیدل است.
"چشم من از درد بیخوابی" را مقایسه کنید با "جهان در سرمه خوابید"
حکایت هستی و نیستی است. فقط حواسمان باشد در بیت دوم هم چشمی در کار نیست، بلکه این خیال آن چشم است که جهان را به خواب برده است.
"سایهی خاری نشد پیدا که مژگانی کند" را با "چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت" مقایسه کنید تا "مژگانی کردن" را دریابید.
سرمهای که پای مژههای تو هست، تنها سایهی ممکن برای آرمیدن است، بدون این سرمه جهان بیابانی است در زیر گرمای سوزان آفتاب؛ و تازه اینجاست که "از درد بیخوابی گداخت" معنا پیدا میکند. البته بر بیدلخوانها پوشیده نیست که سرمه بنا بر باوری قدیمی، نماد خاموشی و نیستی است.
سایهی خاری نشد پیدا: خار و خارخار مژگان را در پست شمارهی ۳۶ بررسی کرده بودیم.
در خوانش اول اینطور فهمیده بودم که چشم راوی در زیر آفتاب میسوزد و مژگانی برای برهم نهادن ندارد، و این خیلی فرق میکند با این که مژگان او را میخواهد که در سرمهسایهاش پناه گیرد و بخوابد.
همیشه چیزی برای غافلگیری دارد، بیدل است دیگر.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5❤3👏2
زندگی؟!
زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است
از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت
یا
زندگی معبد شرمیست، چه طاعت چه گناه
عرق جبهه همان سبحهشمار است اینجا
یا
زندگی محملکش وهمِ دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا
یا
زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است
دست، دستِ توست، بشکن این طلسم ننگ را
یا
زندگی موضوع اضدادست، صلح اینجا کجاست؟
با نفس باقیست تا قطعِ نفس، پرخاش ما
یا
زندگی از وهم و وهم از زندگی بالیده است
عالم آب است بنگ و عالم بنگ است آب
یا
زندگی رنج جفاهای تمنّا بودهست
عرضِ سنگینیِ این بارِ هوس، قدِّ دو تاست
یا
زندگی عالم آسایش نیست
نفس، آیینهی این اسرار است
یا
زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست
چون نفس در زیر پا دل دارم و دل آتش است
یا
زندگی تمهید اسباب فناست
ما و من افسانهی خواب فناست
یا
زندگی نقد هزار آزارست
هرقدر کم شمری بسیارست
یا
زندگی شوخیِ کمینِ رَمیست
فرصتِ گیر و دار صبحدَمیست
یا
زندگی شبههی هستیست که مانند حباب
هر که هست، آینهای پیشِ نفس میگیرد
یا
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گردِ فرصت در نظر، نازِ غزالی میکند
یا
خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر
زندگی برقیست، نتوانی به خود دیگر رسید
یا
زندگی وصلست، اما کو سر و برگ تمیز؟
چون نفس، صیدم به فتراکست و میتازم هنوز
یا
زندگی پر وحشی است ای بیخبر هشیار باش
بهر تسخیر هوا تا کی کند افسون نفس؟!
یا
زندگی در ننگ هستی مردن است
خاک گرد و عیب ما و من بپوش
یا
زندگی گرمیِ بازارِ نفسسوزیهاست
از قماش پر پروانه دکان دارد شمع
یا
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
زندگی؟!
زندگی بر گردن افتادهست، یاران! چاره چیست؟
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است
از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت
یا
زندگی معبد شرمیست، چه طاعت چه گناه
عرق جبهه همان سبحهشمار است اینجا
یا
زندگی محملکش وهمِ دو عالم آرزوست
میتپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا
یا
زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است
دست، دستِ توست، بشکن این طلسم ننگ را
یا
زندگی موضوع اضدادست، صلح اینجا کجاست؟
با نفس باقیست تا قطعِ نفس، پرخاش ما
یا
زندگی از وهم و وهم از زندگی بالیده است
عالم آب است بنگ و عالم بنگ است آب
یا
زندگی رنج جفاهای تمنّا بودهست
عرضِ سنگینیِ این بارِ هوس، قدِّ دو تاست
یا
زندگی عالم آسایش نیست
نفس، آیینهی این اسرار است
یا
زندگی بیدل دلیل منزل آرام نیست
چون نفس در زیر پا دل دارم و دل آتش است
یا
زندگی تمهید اسباب فناست
ما و من افسانهی خواب فناست
یا
زندگی نقد هزار آزارست
هرقدر کم شمری بسیارست
یا
زندگی شوخیِ کمینِ رَمیست
فرصتِ گیر و دار صبحدَمیست
یا
زندگی شبههی هستیست که مانند حباب
هر که هست، آینهای پیشِ نفس میگیرد
یا
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گردِ فرصت در نظر، نازِ غزالی میکند
یا
خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر
زندگی برقیست، نتوانی به خود دیگر رسید
یا
زندگی وصلست، اما کو سر و برگ تمیز؟
چون نفس، صیدم به فتراکست و میتازم هنوز
یا
زندگی پر وحشی است ای بیخبر هشیار باش
بهر تسخیر هوا تا کی کند افسون نفس؟!
یا
زندگی در ننگ هستی مردن است
خاک گرد و عیب ما و من بپوش
یا
زندگی گرمیِ بازارِ نفسسوزیهاست
از قماش پر پروانه دکان دارد شمع
یا
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
زندگی؟!
زندگی بر گردن افتادهست، یاران! چاره چیست؟
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤5👌2👍1
دیوانگان، اسیرِ خموپیچِ وحشتاند
قلّابِ ماهیانِ تو موج است، شست نیست
* در شعر بیدل "وحشت" معمولا به معنی آشفتگی، پریشانی و آشوب است نه ترس و هراس. وحشت در این معنا با موج در مصرع دوم تناسب دارد.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
قلّابِ ماهیانِ تو موج است، شست نیست
* در شعر بیدل "وحشت" معمولا به معنی آشفتگی، پریشانی و آشوب است نه ترس و هراس. وحشت در این معنا با موج در مصرع دوم تناسب دارد.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1👍1🔥1
[۴۰]
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
مجنونانهزیستن چگونه است؟
عاشقانه زیستن؟
زندگی را آنگونه دوست بداریم که مجنون، لیلی را؟
در دو پست قبلتر، ابیاتی را از بیدل به اشتراک گذاشتم که مبیّن دیدگاه وی از زندگی بود و دیدیم که نگاه بیدل به زندگی تلخ و سیاه است و اگر خلاصۀ این نگاه را بخواهیم از زبان خودش بیان کنیم این جمله میشود: «زندگی در گردن افتاده است». در بین آن ابیات به نظر میرسید همین «زندگی لیلی است» کمی متفاوت باشد.
نکتۀ جالب در مورد این بیت توجه عموم به مصرع اول و نادیدهگرفتن مصرع دوم است، به نحوی که اکثر کسانی که آن را به اشتراک گذاشتهاند، مصرع دوم را نادیده گرفته و صرفا مصرع اول را در صفحات مجازیشان منتشر کردهاند؛ درحالی که اصل مطلب در مصرع دوم بیان شده است.
«ناز غزال» استعاره از رمیدن آن است که موجب برخاستن گرد و غبار از زمین میشود و این غبارِ برخاسته همان نفسی است که هنوز باقی است (دمی دارد) :
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گرد فرصت در نظر، ناز غزالی میکند
(صید رم: صید رمیده)
و
محو جنون ساکنم، شور بیابان در بغل
چون چشم خوبان خفتهام، ناز غزالان در بغل
(ناز غزلان همان شور بیابان در مصرع اول است که نقطۀ مقابل جنون ساکن و چشم خفته است؛ همان رمیدن است)
و
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد
خیال ست اینکه در اندیشه آهوی تو میآید
(تناسب آهو و رم و ناز مشهود است.)
این بیت نه این که اشارهای به دوستداشتن مجنونوار زندگی باشد، بل تصویر تلخ و سیاه دیگری از آشفتگی، پریشانی و وحشت زندگی است که گریبانگیر بیدل و مجنونِ شعرش شده است؛ چرا که زندگی در دستنایافتنیبودن، در کامنابخشی لیلی است، لیلیِ محملنشینی که راهی به داخل محملش نیست و باید بیابان به بیابان چون آهوان بر عقبش دوید و گشت:
عمرها شد گرد مجنون میکند ناز غزال
خاک ما را نیز باید در بیابان ریختن
و
برقتازی با رم هر ذرّه دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
و
چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نَبوَد
که از چشم غزالان خانهبردوش است صحرا را
و غزل زیر را که تفسیر مفصلی از این بیت و از زندگی است بخوانیم:
با دل تنگ است کار اینجا ز حرمان چاره نیست
گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست
ز آمد و رفت نفس عمریست زحمت میکشیم
خانهٔ ما را ازین ناخواندهمهمان چاره نیست
دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر است
هیچکس را هیچجا زین خانهویران چاره نیست
تا نفس باقیست باید چون نفس آواره زیست
ای سحَربنیاد از وضع پریشان چاره نیست
سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است
در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست
دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد
کف به هم ساییدن از طبع پشیمان چاره نیست
جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگیست
پشتدستی هم گر افشاری ز دندان چاره نیست
آدم از بهر چه گندمگون قرارش دادهاند؟!
یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست
آگهی، گَرد دو عالم شبهه دارد در کمین
تا نگه باقیست از تشویش مژگان چاره نیست
کارها با غیرت عشق غیور افتاده است
ششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست
عمرها شد در کفت رنگ حنا آیینه است
گر نیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست
برقتازی با رم هر ذره دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
شاملاست اخلاق حق با طور خوب و زشت خلق
شخص دین را بیدل از گبر و مسلمان چاره نیست
(فایل صوتی این غزل را، با خوانش سیدحسن حسینی در دیدگاهها بارگذاری میکنم.)
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
زندگی لیلیست، مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس، نازِ غزالی میکنم
مجنونانهزیستن چگونه است؟
عاشقانه زیستن؟
زندگی را آنگونه دوست بداریم که مجنون، لیلی را؟
در دو پست قبلتر، ابیاتی را از بیدل به اشتراک گذاشتم که مبیّن دیدگاه وی از زندگی بود و دیدیم که نگاه بیدل به زندگی تلخ و سیاه است و اگر خلاصۀ این نگاه را بخواهیم از زبان خودش بیان کنیم این جمله میشود: «زندگی در گردن افتاده است». در بین آن ابیات به نظر میرسید همین «زندگی لیلی است» کمی متفاوت باشد.
نکتۀ جالب در مورد این بیت توجه عموم به مصرع اول و نادیدهگرفتن مصرع دوم است، به نحوی که اکثر کسانی که آن را به اشتراک گذاشتهاند، مصرع دوم را نادیده گرفته و صرفا مصرع اول را در صفحات مجازیشان منتشر کردهاند؛ درحالی که اصل مطلب در مصرع دوم بیان شده است.
«ناز غزال» استعاره از رمیدن آن است که موجب برخاستن گرد و غبار از زمین میشود و این غبارِ برخاسته همان نفسی است که هنوز باقی است (دمی دارد) :
زندگی صید رم است آگاه باشید از نفس
گرد فرصت در نظر، ناز غزالی میکند
(صید رم: صید رمیده)
و
محو جنون ساکنم، شور بیابان در بغل
چون چشم خوبان خفتهام، ناز غزالان در بغل
(ناز غزلان همان شور بیابان در مصرع اول است که نقطۀ مقابل جنون ساکن و چشم خفته است؛ همان رمیدن است)
و
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد
خیال ست اینکه در اندیشه آهوی تو میآید
(تناسب آهو و رم و ناز مشهود است.)
این بیت نه این که اشارهای به دوستداشتن مجنونوار زندگی باشد، بل تصویر تلخ و سیاه دیگری از آشفتگی، پریشانی و وحشت زندگی است که گریبانگیر بیدل و مجنونِ شعرش شده است؛ چرا که زندگی در دستنایافتنیبودن، در کامنابخشی لیلی است، لیلیِ محملنشینی که راهی به داخل محملش نیست و باید بیابان به بیابان چون آهوان بر عقبش دوید و گشت:
عمرها شد گرد مجنون میکند ناز غزال
خاک ما را نیز باید در بیابان ریختن
و
برقتازی با رم هر ذرّه دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
و
چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نَبوَد
که از چشم غزالان خانهبردوش است صحرا را
و غزل زیر را که تفسیر مفصلی از این بیت و از زندگی است بخوانیم:
با دل تنگ است کار اینجا ز حرمان چاره نیست
گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست
ز آمد و رفت نفس عمریست زحمت میکشیم
خانهٔ ما را ازین ناخواندهمهمان چاره نیست
دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر است
هیچکس را هیچجا زین خانهویران چاره نیست
تا نفس باقیست باید چون نفس آواره زیست
ای سحَربنیاد از وضع پریشان چاره نیست
سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است
در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست
دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد
کف به هم ساییدن از طبع پشیمان چاره نیست
جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگیست
پشتدستی هم گر افشاری ز دندان چاره نیست
آدم از بهر چه گندمگون قرارش دادهاند؟!
یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست
آگهی، گَرد دو عالم شبهه دارد در کمین
تا نگه باقیست از تشویش مژگان چاره نیست
کارها با غیرت عشق غیور افتاده است
ششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست
عمرها شد در کفت رنگ حنا آیینه است
گر نیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست
برقتازی با رم هر ذره دارد توأمی
ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست
شاملاست اخلاق حق با طور خوب و زشت خلق
شخص دین را بیدل از گبر و مسلمان چاره نیست
(فایل صوتی این غزل را، با خوانش سیدحسن حسینی در دیدگاهها بارگذاری میکنم.)
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤3👍2
[۴۱]
بسملِ نازِ کهام یارب که از طوفان شوق
هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است
بسمل، قربانیای است که "سر"ش را میبرند؛ سر بسمل در مصرع دوم به صورت "سر مو" خودش را نشان میدهد؛ مو خود در بریدهشدن سر شهرهی عالم است.
"هر سر مو" یعنی تمام وجود، که در ادامه در واژهی مژگان که تماما مو و سر مو است بروز میکند.
"بسمل نازِ کهام"؛ این ناز و نازنینی از مژگانش ساطع میشود، مژگانی که در دل عاشق میخلد و مایهی خونباری میشود. البته خونباری با مژگان عاشق هم قصهای دیگر دارد؛ قصه، قصهی خون گریستن است.
"طوفان شوق" طوفانی است که از بارش قطرات خونِ دل شکل میگیرد و با "خونباری" در مصرع دوم تناسب دارد؛ به طور ویژه به "طوفان" و بن مضارعِ بار در "خونبار" دقت کنید.
در همین غزل یک بیت دیگر هم هست که شرح خونباری مژگان است:
گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر؛
بر سر ما همچو آب، احکام تیغت جاری است
گردن، مو، تیغ، سر، آب؛ همان دایرهی واژگانی "بسمل" در بیت قبلاند.
واسطهی پنهان میان "مو" در مصرع اول و "تیغ" در مصرع دوم "مژگان" است؛ مژگانِ خونبار بسملگرش. همچنین جریان اشک بر سر موهای مژگان، پیرنگ مصرع دوم است (چون آب بر سر ما جاری است) که در لایههای بالایی به صورت "جاری بودن احکام تیغ" نمایان میشود (احکام تیغت جاری است). نیز تبادر "آبدار" یا "آبدیده" را هم نمیتوان نادیده گرفت؛ چه برای شمشیر که کنایه از جوهر و برندگی آن است، چه برای مژگان به واسطهی آب اشک.
"بسمل ناز که"، وانگهی "سر مو" یا "گردن باریک مشتاقان". حالا همجواری "ناز که" با "سر مو" یا "باریک"؛ نهایتا ایهام تبادر "نازک" در "ناز که".
به "مشتاقان" و "طوفان شوق" هم دقت کنید.
هیچ واژهای بدون پشتوانهی فرمی وارد بیت نشده، حتی "یا رب" که با بسمل تناسبی دارد؛ نه اینکه بسمل کوتاهشدهی بسمالله است؛ چرا که هنگام ذبح قربانی باید بسمالله گفت.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
بسملِ نازِ کهام یارب که از طوفان شوق
هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است
بسمل، قربانیای است که "سر"ش را میبرند؛ سر بسمل در مصرع دوم به صورت "سر مو" خودش را نشان میدهد؛ مو خود در بریدهشدن سر شهرهی عالم است.
"هر سر مو" یعنی تمام وجود، که در ادامه در واژهی مژگان که تماما مو و سر مو است بروز میکند.
"بسمل نازِ کهام"؛ این ناز و نازنینی از مژگانش ساطع میشود، مژگانی که در دل عاشق میخلد و مایهی خونباری میشود. البته خونباری با مژگان عاشق هم قصهای دیگر دارد؛ قصه، قصهی خون گریستن است.
"طوفان شوق" طوفانی است که از بارش قطرات خونِ دل شکل میگیرد و با "خونباری" در مصرع دوم تناسب دارد؛ به طور ویژه به "طوفان" و بن مضارعِ بار در "خونبار" دقت کنید.
در همین غزل یک بیت دیگر هم هست که شرح خونباری مژگان است:
گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر؛
بر سر ما همچو آب، احکام تیغت جاری است
گردن، مو، تیغ، سر، آب؛ همان دایرهی واژگانی "بسمل" در بیت قبلاند.
واسطهی پنهان میان "مو" در مصرع اول و "تیغ" در مصرع دوم "مژگان" است؛ مژگانِ خونبار بسملگرش. همچنین جریان اشک بر سر موهای مژگان، پیرنگ مصرع دوم است (چون آب بر سر ما جاری است) که در لایههای بالایی به صورت "جاری بودن احکام تیغ" نمایان میشود (احکام تیغت جاری است). نیز تبادر "آبدار" یا "آبدیده" را هم نمیتوان نادیده گرفت؛ چه برای شمشیر که کنایه از جوهر و برندگی آن است، چه برای مژگان به واسطهی آب اشک.
"بسمل ناز که"، وانگهی "سر مو" یا "گردن باریک مشتاقان". حالا همجواری "ناز که" با "سر مو" یا "باریک"؛ نهایتا ایهام تبادر "نازک" در "ناز که".
به "مشتاقان" و "طوفان شوق" هم دقت کنید.
هیچ واژهای بدون پشتوانهی فرمی وارد بیت نشده، حتی "یا رب" که با بسمل تناسبی دارد؛ نه اینکه بسمل کوتاهشدهی بسمالله است؛ چرا که هنگام ذبح قربانی باید بسمالله گفت.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5❤3
Audio
* این قطعه با هوش مصنوعی ساخته شده است.
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشۀ طوفان شکست و ریخت
در راه انتظار توام اشک بود و بس
گَرد مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت
طوفان دهر، شورش آهم فرو نشاند
این گردباد، گَردِ بیابان شکست و ریخت
از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است،
کس را کم اوفتاد بدینسان شکست و ریخت
اشکم ز دیده ریخت به حال شکست دل
مشکل غمی که عشق تو آسان شکست و ریخت
آخر چکید موج تبسّم ز گوهرت
شور نمک نگر که نمکدان شکست و ریخت
گردابِ خون ز هر دو جهان موج میزند
در چشم انتظارِ که مژگان شکست و ریخت؟
در عالم خیال تو این غنچهوارْ دل
آیینهخانهای به گریبان شکست و ریخت
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شب گریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک، شیشۀ طوفان شکست و ریخت
در راه انتظار توام اشک بود و بس
گَرد مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت
طوفان دهر، شورش آهم فرو نشاند
این گردباد، گَردِ بیابان شکست و ریخت
از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است،
کس را کم اوفتاد بدینسان شکست و ریخت
اشکم ز دیده ریخت به حال شکست دل
مشکل غمی که عشق تو آسان شکست و ریخت
آخر چکید موج تبسّم ز گوهرت
شور نمک نگر که نمکدان شکست و ریخت
گردابِ خون ز هر دو جهان موج میزند
در چشم انتظارِ که مژگان شکست و ریخت؟
در عالم خیال تو این غنچهوارْ دل
آیینهخانهای به گریبان شکست و ریخت
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👎5❤4👍1🔥1
[42]
در تماشایت، همین مژگان، تحیّرساز نیست
هر بنِ مو، چشمِ قربانی ست حیرانِ تو را
تحیر و حیرت با بهت و خیرگی همراه است؛ حالتی که پلکهایِ گشوده، از جنبش بازمیمانند؛ اما عاشقِ حیرانِ تو، نه تنها به سکون مژگان، که به خیرگی تمام موهایش (تمام وجودش) گرفتار میشود. چه زیبا این «خیرگی و تماشا با تمام وجود» را در این بیت حسرتبار، غزل کرده است:
عضو عضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم سراپا چشم حیران زیر پوست
(در پست 17 دربارۀ این بیت بخوانید)
هر بنِ مو، چشمِ قربانیست حیران تو را
برای حیران تو، هر بن مو، مانند چشم قربانی است.
«چشم قربانی» خود نماد حیرانی است، بعد از ذبح حیوان، چشم به بالا برمیگردد و سفیدی چشم (صلبیه) نمایان میشود بیدل در یک بیت دیگر این سفیدی را سفیدی کفن قربانی میداند:
گواه کشتۀ تیغ نگاه اوست حیرانی
کفنبردوشیِ بسمل بود چشم سفید اینجا
پس رابطۀ کفن و بسمل در شعر بیدل همین سفیدی چشم ذبیح است؛ ممکن است این تصویر را به شکلهای مختلف در شعر بیدل مشاهده کنید؛ مثلا:
مردهایم اما همان صبح قیامت در نظر
این کفن میپرورد در چشم بسمل انتظار
یا سفیدی لباس احرام، عید قربان، و چشم بسمل:
حیرت چشم بسملیم، پردۀ فقر ما مدر
آستر است ابرۀ خلعتِ روز عید ما
(این بیت به صورت «عبرت چشم بسملیم» ثبت شده است؛ به نظر میرسد «حیرت» مناسبتر باشد؛ البته این تصحیح ذوقی است. عید، عموماً به معنی عید قربان بوده. آستر، تویۀ جامه و ابره، رویۀ آن است؛ شاید «آستر بودن» به معنی پنهان بودن است:
جرأتی کو که به رویت مژهای باز کنم؟
چشمِ قربانی و نظارهٔ پنهانی هست)
و
دیدۀ قربانیام، برگ نشاطم حیرت است
از کفن، خلعتطرازیهایِ عیدم کردهاند
در بیتی دیگر از این سفیدی چشم به درخشندگی و روشنی میرسد، نقطهای روشن از سرنوشت عجز «ما»:
نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشد
چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
(به رابطۀ سرنوشت و پیشانی هم دقت کنید.)
و در بیت زیر به صورت پردۀ فانوس نمایان شده است:
تا درین محفل چراغ عافیت روشن کنی
پرده فانوس رازت، چشم قربانی بس است
(و چراغ عافیت همین فانوس چشم قربانی است)
در جایی دیگر چشم قربانی را لوحی سفید و مژهها را خامههایی بیکار متصور میشود:
این دبستان، چشم قربانیست کز بیمطلبی
نقش لوحش بیسواد و خامهها بیکار بود
(سواد به معنی سیاهی است)
چقدر ذهن یک نفر باید شاعر باشد، تا از مژههای قربانی، گیسوانی پریشان در ماتمِ فرصت دیدار خلق کند؟:
وداع فرصت دیدار بی ماتم نمیباشد
ز مژگان چشم قربانی پریشان کرده گیسویی
اما یک شاهبیت دیگر:
مروت آب شد از شرم چشم قربانی
که عید عشرت آفاق در محرم اوست
محرم او: محرم قربانی. قربان که عید عشرت و خوشی سایرین است، محرمِ سربریدن قربانی بیچاره است. دو بیت اخیر از محدود ابیاتی بودند که قربانی (بسمل) به صورت نمادین به کار نرفته است؛ بسمل نمادی از سالک «بهنیستیرسیده» است و همیشه در مقام رشک و حسادت به آن مینگرد.
شواهد:
از بیاض چشم قربانی چه استغنا دمید
کاین ورق افشاند بر لفظ و معانی، پشت دست
و
مکن تهیۀ آرایش دگر بیدل
چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست
و
ز سیرِ کسوتِ تسلیمِ چشمِ قربانی
هوس ز جامۀ احرام، منفعل گردید
و
جز تپیدن بر نمیدارد چراغ بسملم
چشم قربانی ندارد احتیاج مردمک
و
امید وصل تدبیر دگر از ما نمیخواهد
سفید از چشم قربانیست راه انتظار او
و
هوس در نسخۀ تسلیم ما صورت نمیبندد
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
و
شهیدان وفا را درس دیداریست پنهانی
سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
در تماشایت، همین مژگان، تحیّرساز نیست
هر بنِ مو، چشمِ قربانی ست حیرانِ تو را
تحیر و حیرت با بهت و خیرگی همراه است؛ حالتی که پلکهایِ گشوده، از جنبش بازمیمانند؛ اما عاشقِ حیرانِ تو، نه تنها به سکون مژگان، که به خیرگی تمام موهایش (تمام وجودش) گرفتار میشود. چه زیبا این «خیرگی و تماشا با تمام وجود» را در این بیت حسرتبار، غزل کرده است:
عضو عضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم سراپا چشم حیران زیر پوست
(در پست 17 دربارۀ این بیت بخوانید)
هر بنِ مو، چشمِ قربانیست حیران تو را
برای حیران تو، هر بن مو، مانند چشم قربانی است.
«چشم قربانی» خود نماد حیرانی است، بعد از ذبح حیوان، چشم به بالا برمیگردد و سفیدی چشم (صلبیه) نمایان میشود بیدل در یک بیت دیگر این سفیدی را سفیدی کفن قربانی میداند:
گواه کشتۀ تیغ نگاه اوست حیرانی
کفنبردوشیِ بسمل بود چشم سفید اینجا
پس رابطۀ کفن و بسمل در شعر بیدل همین سفیدی چشم ذبیح است؛ ممکن است این تصویر را به شکلهای مختلف در شعر بیدل مشاهده کنید؛ مثلا:
مردهایم اما همان صبح قیامت در نظر
این کفن میپرورد در چشم بسمل انتظار
یا سفیدی لباس احرام، عید قربان، و چشم بسمل:
حیرت چشم بسملیم، پردۀ فقر ما مدر
آستر است ابرۀ خلعتِ روز عید ما
(این بیت به صورت «عبرت چشم بسملیم» ثبت شده است؛ به نظر میرسد «حیرت» مناسبتر باشد؛ البته این تصحیح ذوقی است. عید، عموماً به معنی عید قربان بوده. آستر، تویۀ جامه و ابره، رویۀ آن است؛ شاید «آستر بودن» به معنی پنهان بودن است:
جرأتی کو که به رویت مژهای باز کنم؟
چشمِ قربانی و نظارهٔ پنهانی هست)
و
دیدۀ قربانیام، برگ نشاطم حیرت است
از کفن، خلعتطرازیهایِ عیدم کردهاند
در بیتی دیگر از این سفیدی چشم به درخشندگی و روشنی میرسد، نقطهای روشن از سرنوشت عجز «ما»:
نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشد
چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
(به رابطۀ سرنوشت و پیشانی هم دقت کنید.)
و در بیت زیر به صورت پردۀ فانوس نمایان شده است:
تا درین محفل چراغ عافیت روشن کنی
پرده فانوس رازت، چشم قربانی بس است
(و چراغ عافیت همین فانوس چشم قربانی است)
در جایی دیگر چشم قربانی را لوحی سفید و مژهها را خامههایی بیکار متصور میشود:
این دبستان، چشم قربانیست کز بیمطلبی
نقش لوحش بیسواد و خامهها بیکار بود
(سواد به معنی سیاهی است)
چقدر ذهن یک نفر باید شاعر باشد، تا از مژههای قربانی، گیسوانی پریشان در ماتمِ فرصت دیدار خلق کند؟:
وداع فرصت دیدار بی ماتم نمیباشد
ز مژگان چشم قربانی پریشان کرده گیسویی
اما یک شاهبیت دیگر:
مروت آب شد از شرم چشم قربانی
که عید عشرت آفاق در محرم اوست
محرم او: محرم قربانی. قربان که عید عشرت و خوشی سایرین است، محرمِ سربریدن قربانی بیچاره است. دو بیت اخیر از محدود ابیاتی بودند که قربانی (بسمل) به صورت نمادین به کار نرفته است؛ بسمل نمادی از سالک «بهنیستیرسیده» است و همیشه در مقام رشک و حسادت به آن مینگرد.
شواهد:
از بیاض چشم قربانی چه استغنا دمید
کاین ورق افشاند بر لفظ و معانی، پشت دست
و
مکن تهیۀ آرایش دگر بیدل
چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست
و
ز سیرِ کسوتِ تسلیمِ چشمِ قربانی
هوس ز جامۀ احرام، منفعل گردید
و
جز تپیدن بر نمیدارد چراغ بسملم
چشم قربانی ندارد احتیاج مردمک
و
امید وصل تدبیر دگر از ما نمیخواهد
سفید از چشم قربانیست راه انتظار او
و
هوس در نسخۀ تسلیم ما صورت نمیبندد
نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
و
شهیدان وفا را درس دیداریست پنهانی
سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
Telegram
بیدلیدن
[17]
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست
تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.
اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده…
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادامم، سراپا چشم حیران، زیر پوست
تأویل
بر مزارم بادامی بنشان؛ بنشین به تماشای حسرتت.
اشارات
1. حسرت یکی از واژگان پربسامد غزلیات بیدل است. این واژه (بدون احتسباب مشتقات و مترادفاتش) حدود 400 بار تکرار شده…
👍4❤1🔥1
غرض، رساندن پیغام نارسایی بود
رسید قاصد ما هرکجا دعا نرسید
چو یأس مرجع امّید نارسایانیم
به ما رسید تلاشی که هیچجا نرسید
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
رسید قاصد ما هرکجا دعا نرسید
چو یأس مرجع امّید نارسایانیم
به ما رسید تلاشی که هیچجا نرسید
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍3🔥3❤2