❤4🔥4👍3👎1
پردۀ اول:
هرچند کس ندارد فهم زبان تسلیم
دست غریقی، آخر، چیزی بگو به دریا!
پردۀ آخر:
ما بیخودان، تظلّمِ حسرت کجا بریم؟!
دستِ غریقِ عشق نشد هیچجا بلند
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
هرچند کس ندارد فهم زبان تسلیم
دست غریقی، آخر، چیزی بگو به دریا!
پردۀ آخر:
ما بیخودان، تظلّمِ حسرت کجا بریم؟!
دستِ غریقِ عشق نشد هیچجا بلند
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤5👍5🔥4
[27]
به آهی میتوانم سازِ تسخیر جهان کردن
به دست آوردهام سررشتهای از تار گیسویش
+ آه ِبلند: موی بلند
آه سیاه: موی سیاه
آهی که در سینۀ من است تاری از گیسوی توست که میتوان جهان را با آن تسخیر کرد. (به گیرایی گیسوی «او» و دامنگیری آه «من» نیز توجه کنید.)
عجب مشبهبهی بیدل جان! تو نوتری یا نیما؟! تو نوتری یا نیما و هرچه بعد از نیما؟ تو نوتری!
+ یکی دیگر از لایههای تصاویر این بیت که شاید در نگاه اول و در زیر سایۀ معنای کناییِ «ساز چیزی کردن»، جلب توجه نکند، تناسب ساز و تار است. در این تناسب، «آه» جنبۀ موسیقیایی به خود میگیرد؛ تاری از گیسوی «او» در دست «من» است؛ تاری که از آن سازی ساختهام و نغمۀ آهی به وسیلۀ آن یا در کنار آن برانگیختهام.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
به آهی میتوانم سازِ تسخیر جهان کردن
به دست آوردهام سررشتهای از تار گیسویش
+ آه ِبلند: موی بلند
آه سیاه: موی سیاه
آهی که در سینۀ من است تاری از گیسوی توست که میتوان جهان را با آن تسخیر کرد. (به گیرایی گیسوی «او» و دامنگیری آه «من» نیز توجه کنید.)
عجب مشبهبهی بیدل جان! تو نوتری یا نیما؟! تو نوتری یا نیما و هرچه بعد از نیما؟ تو نوتری!
+ یکی دیگر از لایههای تصاویر این بیت که شاید در نگاه اول و در زیر سایۀ معنای کناییِ «ساز چیزی کردن»، جلب توجه نکند، تناسب ساز و تار است. در این تناسب، «آه» جنبۀ موسیقیایی به خود میگیرد؛ تاری از گیسوی «او» در دست «من» است؛ تاری که از آن سازی ساختهام و نغمۀ آهی به وسیلۀ آن یا در کنار آن برانگیختهام.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤11🔥3👍2
[28]
گوهر گره بست از بینیازی
دستی که شستیم از آب دریا
1. چیزی را گره بستن: محکم نگهداشتن آن چیز، بهدستآوردن آن.
از کیسهبریهای مکافات بیندیش
ای غنچه گره چند کنی خردهی زر را؟
گره، گرهی است که بر کیسۀ پول میزدند؛ گوهر را گره بست: گوهر را حفظ کرد:
آنجا که بود لعل تو جانبخش تکلم
گوهر گره کیسۀ امیدِ لئیم است
و یا شاید گرهی که به آستین میزدهاند:
در بیزری ز جبهۀ اخلاق چین گشا
هرچند آستین گره آرد، جبین گشا
یا
چو غنچه ای که شود خشک بر سر شاخی
در آستین امیدم کف دعاست گره
آیا «در گره داشتن» معادل در آستین داشتن است:
در این دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا
2. آیا گوهری که به دست آمده دل نیست؟ دلی که در قطرۀ اشک گره بسته است:
بیدل نجسته است گهر از طلسم آب
نقدی ست دل که در گره اشک بستهاند
یا
به رنگ عقد گهر وا نمیتوان کردن
دلی که در خم زلف تواش گره بستند
یا
معنی دل در خم و پیچ امل گم کردهام
یک گره تا کی به چندین رشته باشد جلوهگر
3. همچنین گرهبستن به معنی قرینبودن و همراه بودن است؛ گوهر با آن دستی که از دریا شستیم قرین است، همچنان که خواب با چشم:
غفلت ز سرم باز نگردید چو گوهر
با دیده گره ساختهام خواب گران را
4. گره بستن به معنی قفل کردن و بستن:
ز فسانۀ لبِ خامشِ که رسید مژده بهگوش ما
که سخن، گهر شد و زد گره به زبانِ سکتهخروش ما
5. گوهر استعاره از لب است و گوهر از بینیازی گرهبستن کنایه از خاموشی و نگشودن لبها به منظور تکلم برای اظهار طلب:
صد آبرو به گرهبستن است بیدل ما را
به رنگ موج گهر از فشار لب نگذشتن
یا
قناعتم نکشد خجلت زبان طلب
ز فرق تا قدمم یک گهر حیاست گره
یا
ای قطرۀ گهرشده نازم به همّتت
کز یک گره پل از سر دریا گذشتهای
6. گرهبستن به معنی بهرشتهکشیدن مروارید و گوهر است؛ سرِ رشته و شاید بین دانههای مروارید را گره میزدهاند:
بیدل به قلزمی که تو غواص فطرتی
گوهر گره به رشتۀ موج سراب داشت
یا
آنقدر بر یأس پیچیدم که امیدی نماند
پای تا سر یک گره شد رشتهام از تابها
یا
تا خموشی نگزینی حق و باطل باقیست
رشتهای را که گره جمع نسازد دو سر است
یا
به کارگاه تأمل همان دل است، نَفَس
گره به رشتۀ کارم کم از گهر نبود
7. گوهر گره بستن: شکل گرفتن و درست کردن/شدن گوهر:
یک گهر دل در گره بند و محیط ناز باش
اینقدر میخواهد از جمعیتِ اسباب آب
«گوهر گره بست» یعنی گوهرها بهدست آورد.
8. گوهر را از بینیازی گره بستن: کوتاه کردن رشتۀ آمال به واسطۀ بینیازی و ممکن است «گوهرگره» یک ترکیب واحد باشد به معنی گرهی گوهروار:
ضبط دل در قطع تشویش املها صنعتیست
چون گهر زین یک گره صد رشته کوته میکنم
یک تار یا رشته با هر بار گرهزدن کوتاهتر میشود:
سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش
یا
چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغ کرد
یک گره میدان نبود این رشتۀ کوتاه را
(این رشته از بس کوتاه بود، مجال یک گره را نداشت)
9. گوهر در گره بستن کنایه از به آرامش و سکون رسیدن است؛ همچنان که گرهزدن بین مرواریدهای یک عِقد (گردنبند) از غلتخوردن آنها و احتمالاً اصابت کردنشان به هم جلوگیری میکند:
دل بیتاب تا کی رام تسکین باشدم بیدل
محال است این گهر را در گره بستن ز غلتانی
با این اوصاف مصرع اول را میتوان اینگونه تفسیر کرد: با شستن دست از دریا (بینیازی از خلق) میتوان به آرامش و سکون رسید.
گوهر نماد سکون است، اما بیدل همیشۀ دغدغۀ غلتخوردن آن را دارد:
عالمی چون موج گوهر میرود غلتان ناز
پیش پای ما تأمل گر نباشد چاه نیست
یا
همچو موج گهرم عمر به غلتانی رفت
فرصت لغزش پا تا به کجا لنگر داشت
یا
گوهر اشکی که پروردم به چشم انتظار
در تماشای تو از دست نگه غلتید و رفت
10. دست از چیزی شستن: صرفنظر کردن از آن، دست از طلب آن برداشتن. بینیاز از آن شدن:
قسمت ز تشنهکامی گوهر کباب شد
در بحر نیز دست ز نم شست آب ما
یا
همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من
آب باید شد که آخر دستی از خود شستن است
11. به تناسب گوهر و دریا دقت کنید.
+ گوهر خود قطرهی آب گرهبستهای است.
+ ایهام کنایی "دست از آب دریا شستن" اوج صنعت این بیت است که پارادوکسی زیبا در دل آن نهفته است.
پردۀ آخر:
تا کی چو گهر در گره قطره فسردن
توفان شو و آفاق به یک دیدۀ تر گیر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
گوهر گره بست از بینیازی
دستی که شستیم از آب دریا
1. چیزی را گره بستن: محکم نگهداشتن آن چیز، بهدستآوردن آن.
از کیسهبریهای مکافات بیندیش
ای غنچه گره چند کنی خردهی زر را؟
گره، گرهی است که بر کیسۀ پول میزدند؛ گوهر را گره بست: گوهر را حفظ کرد:
آنجا که بود لعل تو جانبخش تکلم
گوهر گره کیسۀ امیدِ لئیم است
و یا شاید گرهی که به آستین میزدهاند:
در بیزری ز جبهۀ اخلاق چین گشا
هرچند آستین گره آرد، جبین گشا
یا
چو غنچه ای که شود خشک بر سر شاخی
در آستین امیدم کف دعاست گره
آیا «در گره داشتن» معادل در آستین داشتن است:
در این دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا
2. آیا گوهری که به دست آمده دل نیست؟ دلی که در قطرۀ اشک گره بسته است:
بیدل نجسته است گهر از طلسم آب
نقدی ست دل که در گره اشک بستهاند
یا
به رنگ عقد گهر وا نمیتوان کردن
دلی که در خم زلف تواش گره بستند
یا
معنی دل در خم و پیچ امل گم کردهام
یک گره تا کی به چندین رشته باشد جلوهگر
3. همچنین گرهبستن به معنی قرینبودن و همراه بودن است؛ گوهر با آن دستی که از دریا شستیم قرین است، همچنان که خواب با چشم:
غفلت ز سرم باز نگردید چو گوهر
با دیده گره ساختهام خواب گران را
4. گره بستن به معنی قفل کردن و بستن:
ز فسانۀ لبِ خامشِ که رسید مژده بهگوش ما
که سخن، گهر شد و زد گره به زبانِ سکتهخروش ما
5. گوهر استعاره از لب است و گوهر از بینیازی گرهبستن کنایه از خاموشی و نگشودن لبها به منظور تکلم برای اظهار طلب:
صد آبرو به گرهبستن است بیدل ما را
به رنگ موج گهر از فشار لب نگذشتن
یا
قناعتم نکشد خجلت زبان طلب
ز فرق تا قدمم یک گهر حیاست گره
یا
ای قطرۀ گهرشده نازم به همّتت
کز یک گره پل از سر دریا گذشتهای
6. گرهبستن به معنی بهرشتهکشیدن مروارید و گوهر است؛ سرِ رشته و شاید بین دانههای مروارید را گره میزدهاند:
بیدل به قلزمی که تو غواص فطرتی
گوهر گره به رشتۀ موج سراب داشت
یا
آنقدر بر یأس پیچیدم که امیدی نماند
پای تا سر یک گره شد رشتهام از تابها
یا
تا خموشی نگزینی حق و باطل باقیست
رشتهای را که گره جمع نسازد دو سر است
یا
به کارگاه تأمل همان دل است، نَفَس
گره به رشتۀ کارم کم از گهر نبود
7. گوهر گره بستن: شکل گرفتن و درست کردن/شدن گوهر:
یک گهر دل در گره بند و محیط ناز باش
اینقدر میخواهد از جمعیتِ اسباب آب
«گوهر گره بست» یعنی گوهرها بهدست آورد.
8. گوهر را از بینیازی گره بستن: کوتاه کردن رشتۀ آمال به واسطۀ بینیازی و ممکن است «گوهرگره» یک ترکیب واحد باشد به معنی گرهی گوهروار:
ضبط دل در قطع تشویش املها صنعتیست
چون گهر زین یک گره صد رشته کوته میکنم
یک تار یا رشته با هر بار گرهزدن کوتاهتر میشود:
سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش
یا
چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغ کرد
یک گره میدان نبود این رشتۀ کوتاه را
(این رشته از بس کوتاه بود، مجال یک گره را نداشت)
9. گوهر در گره بستن کنایه از به آرامش و سکون رسیدن است؛ همچنان که گرهزدن بین مرواریدهای یک عِقد (گردنبند) از غلتخوردن آنها و احتمالاً اصابت کردنشان به هم جلوگیری میکند:
دل بیتاب تا کی رام تسکین باشدم بیدل
محال است این گهر را در گره بستن ز غلتانی
با این اوصاف مصرع اول را میتوان اینگونه تفسیر کرد: با شستن دست از دریا (بینیازی از خلق) میتوان به آرامش و سکون رسید.
گوهر نماد سکون است، اما بیدل همیشۀ دغدغۀ غلتخوردن آن را دارد:
عالمی چون موج گوهر میرود غلتان ناز
پیش پای ما تأمل گر نباشد چاه نیست
یا
همچو موج گهرم عمر به غلتانی رفت
فرصت لغزش پا تا به کجا لنگر داشت
یا
گوهر اشکی که پروردم به چشم انتظار
در تماشای تو از دست نگه غلتید و رفت
10. دست از چیزی شستن: صرفنظر کردن از آن، دست از طلب آن برداشتن. بینیاز از آن شدن:
قسمت ز تشنهکامی گوهر کباب شد
در بحر نیز دست ز نم شست آب ما
یا
همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من
آب باید شد که آخر دستی از خود شستن است
11. به تناسب گوهر و دریا دقت کنید.
+ گوهر خود قطرهی آب گرهبستهای است.
+ ایهام کنایی "دست از آب دریا شستن" اوج صنعت این بیت است که پارادوکسی زیبا در دل آن نهفته است.
شواهد
حیرت به کار دل گرهی زد که چون گهر
نتوانش نیمعقده به صد سال وانمود
سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید
گره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش
ای قطرۀ گهرشده نازم به همّتت
کز یک گره پل از سر دریا گذشتهای
شکست آرزو زین بیش نتوان در گره بستن
گرانجانی ز هر سو بر دل ما زد دل ما را
عمر در ضبط نفس صید رسایی دارد
تا توانی به گره گیر اگر تاری هست
در این دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا
پردۀ آخر:
تا کی چو گهر در گره قطره فسردن
توفان شو و آفاق به یک دیدۀ تر گیر
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍5🙏1
Forwarded from واقف لاهوری
👍1
[29]
آیینه جز اندیشۀ دیدار چه دارد؟!
گر من به خیال تو نباشم به چه کارم؟!
هرچند که:
عمرها شد در کفِ رنگِ حنا، آیینه است
گر نیاید یادت از خون شهیدان، چاره نیست
+ آیینه در کف (دست) داشتن: آیینهدار چیزی بودن؛ رنگ حنا (حنای تو) جلوهگر، یادآوار و نشاندهندۀ خون شهیدانت است، اما اگر تو به یاد آنها نمیافتی چاره چیست؟
حنا به خاطر سرخی و شباهتش به خون بارها ابزار مضمونسازی عاشقانههای بیدل شده است:
به این حنا که گرفته است خون خلق به گردن
اگر تو دست فشانی چه رنگها که نریزد
یا
خونِ حسرتکشتگان در پردۀ رنگِ حناست
دامنِ قاتل بُوَد دستی که سازد یار سرخ
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
آیینه جز اندیشۀ دیدار چه دارد؟!
گر من به خیال تو نباشم به چه کارم؟!
هرچند که:
عمرها شد در کفِ رنگِ حنا، آیینه است
گر نیاید یادت از خون شهیدان، چاره نیست
+ آیینه در کف (دست) داشتن: آیینهدار چیزی بودن؛ رنگ حنا (حنای تو) جلوهگر، یادآوار و نشاندهندۀ خون شهیدانت است، اما اگر تو به یاد آنها نمیافتی چاره چیست؟
حنا به خاطر سرخی و شباهتش به خون بارها ابزار مضمونسازی عاشقانههای بیدل شده است:
به این حنا که گرفته است خون خلق به گردن
اگر تو دست فشانی چه رنگها که نریزد
یا
خونِ حسرتکشتگان در پردۀ رنگِ حناست
دامنِ قاتل بُوَد دستی که سازد یار سرخ
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤5👍1
ke nist
که نیست
شعر: بیدل دهلوی
پرامپت: احمد علیپور
* این قطعه با هوش مصنوعی ساخته شده است.
دل فریبت میدهد مخموری و مستی کجاست
در بغل تا چند خواهی داشت مینایی که نیست
هرچه بینی در جنونزار عدم پر میزند
گرد ما هم بال میریزد به صحرایی که نیست
آن قدر از خودگذشتنها نمیخواهد تلاش
چشمبستن هم پلی دارد به دریایی که نیست
در خیالآباد امکان از کجا آتش زدند
عالمی را سوخت حیرت در تماشایی که نیست
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شعر: بیدل دهلوی
پرامپت: احمد علیپور
* این قطعه با هوش مصنوعی ساخته شده است.
دل فریبت میدهد مخموری و مستی کجاست
در بغل تا چند خواهی داشت مینایی که نیست
هرچه بینی در جنونزار عدم پر میزند
گرد ما هم بال میریزد به صحرایی که نیست
آن قدر از خودگذشتنها نمیخواهد تلاش
چشمبستن هم پلی دارد به دریایی که نیست
در خیالآباد امکان از کجا آتش زدند
عالمی را سوخت حیرت در تماشایی که نیست
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤5👍3🔥3🌚1💊1
Audio
گردش رنگ
شعر: بیدل دهلوی
پرامپت: احمد علیپور
* این قطعات با هوش مصنوعی ساخته شدهاند؛ نادرستی در تلفظ برخی از واژگان را بر «او» ببخشایید.
غمم، دردم، سرشکم، نالهام، خون دلم، داغم
نمیدانم عَرَضگلکردهام یا جوهر عشقم
گهی صلحم، گهی جنگم، گهی مینا، گهی سنگم
دو عالم گردش رنگم، جنون ساغر عشقم
نه دنیاعبرتآموزم، نه عقباحسرتاندوزم
به هیچ آتش نمیسوزم، سپند مجمر عشقم
چو شمع از گردنم حقّ وفا ساقط نمیگردد
در آتش هم عرق دارم، خجالتپرور عشقم
سیاهی میکنم، امّا برون از رنگ پیدایی
غبار عالم رازم، سواد کشور عشقم
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شعر: بیدل دهلوی
پرامپت: احمد علیپور
* این قطعات با هوش مصنوعی ساخته شدهاند؛ نادرستی در تلفظ برخی از واژگان را بر «او» ببخشایید.
غمم، دردم، سرشکم، نالهام، خون دلم، داغم
نمیدانم عَرَضگلکردهام یا جوهر عشقم
گهی صلحم، گهی جنگم، گهی مینا، گهی سنگم
دو عالم گردش رنگم، جنون ساغر عشقم
نه دنیاعبرتآموزم، نه عقباحسرتاندوزم
به هیچ آتش نمیسوزم، سپند مجمر عشقم
چو شمع از گردنم حقّ وفا ساقط نمیگردد
در آتش هم عرق دارم، خجالتپرور عشقم
سیاهی میکنم، امّا برون از رنگ پیدایی
غبار عالم رازم، سواد کشور عشقم
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤3👍1
نُهفلک در وسعتآبادِ دلِ دیوانهام
هست خلخالی که در پای مگس، تنگی کند
+ براتون همچین دل دیوانهای آرزو میکنم.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
هست خلخالی که در پای مگس، تنگی کند
+ براتون همچین دل دیوانهای آرزو میکنم.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
🔥9❤3👏2
[30]
مزار کشتۀ تیغ تبسّم عالمی دارد
سحر خندد، غباری هم اگر برخیزد از خاکم
برای درک بهتر این بیت باید به رابطههای زیر توجه کرد:
1. تیغ و تبسم
2. تبسم و سحر
3. تیغ و سحر
4. سحر و غبار
5. غبار و خاک
6. خاک و مزار
1. تیغ و تبسم
بیدل بارها تبسم را با تیغ قرین کرده؛ تشخیصی که تیغ به دست تبسم داده تا زخم بزند و خونها بریزد:
تبسّمِ که به خون بهار تیغ کشید
که خنده بر لب گل، نیمبسمل افتادهست
گل خود حاصل خندۀ غنچه است و تبسم حدی میان غنچگی و گلبودن است؛ اینگونه پای «نیمبسمل» به این بیت باز شده است؛ تبسم او رگ و ریشۀ گلها را به سخره میگیرد:
به چمن ز خون بسمل همه جا بهار ناز است
دم تیغ آن تبسم رگ گل بریده باشد
اما چه نسبتی بین بسمل و نیمبسمل و گل و تبسم وجود دارد؟
ریشۀ این تصویر از شباهت زخم و لب شکل میگیرد؛ زخم به دهانی مانند است با لبانی گشوده (خندان)؛ ماحصل ضربت تیغ بر بدن، زخمی است شکوفا؛ زخمی که گویی دهانی است که میخندد و از اینجا تیغِ تبسم شکل میگیرد؛ از طرفی، بسملشدن نتیجۀ زخمِ تیغ است؛ حال برای شکفتن غنچه دو حالت پیش رو داریم؛ گلشدن و بسملشدن؛ و وقتی «تو» تبسم میکنی این شبهگلها زخمهایی هستند که دهان باز کردهاند نه لبانی گشوده به خنده.
اگر نخواهیم تا این اندازه موضوع را پیچیده کنیم، تبسم او خونریزی است تیغ بهدست، که تا عمق وجود عاشق رسوخ میکند و زخم میزند.
شواهد:
ادامه در پست بعدی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
مزار کشتۀ تیغ تبسّم عالمی دارد
سحر خندد، غباری هم اگر برخیزد از خاکم
برای درک بهتر این بیت باید به رابطههای زیر توجه کرد:
1. تیغ و تبسم
2. تبسم و سحر
3. تیغ و سحر
4. سحر و غبار
5. غبار و خاک
6. خاک و مزار
1. تیغ و تبسم
بیدل بارها تبسم را با تیغ قرین کرده؛ تشخیصی که تیغ به دست تبسم داده تا زخم بزند و خونها بریزد:
تبسّمِ که به خون بهار تیغ کشید
که خنده بر لب گل، نیمبسمل افتادهست
گل خود حاصل خندۀ غنچه است و تبسم حدی میان غنچگی و گلبودن است؛ اینگونه پای «نیمبسمل» به این بیت باز شده است؛ تبسم او رگ و ریشۀ گلها را به سخره میگیرد:
به چمن ز خون بسمل همه جا بهار ناز است
دم تیغ آن تبسم رگ گل بریده باشد
اما چه نسبتی بین بسمل و نیمبسمل و گل و تبسم وجود دارد؟
ریشۀ این تصویر از شباهت زخم و لب شکل میگیرد؛ زخم به دهانی مانند است با لبانی گشوده (خندان)؛ ماحصل ضربت تیغ بر بدن، زخمی است شکوفا؛ زخمی که گویی دهانی است که میخندد و از اینجا تیغِ تبسم شکل میگیرد؛ از طرفی، بسملشدن نتیجۀ زخمِ تیغ است؛ حال برای شکفتن غنچه دو حالت پیش رو داریم؛ گلشدن و بسملشدن؛ و وقتی «تو» تبسم میکنی این شبهگلها زخمهایی هستند که دهان باز کردهاند نه لبانی گشوده به خنده.
اگر نخواهیم تا این اندازه موضوع را پیچیده کنیم، تبسم او خونریزی است تیغ بهدست، که تا عمق وجود عاشق رسوخ میکند و زخم میزند.
شواهد:
چو صبح از دم تیغ تو پای تا به سرم
جراحتیست که دارد تبسمی نمکین
شهید خندۀ زخمم که تیغ همدم اوست
کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست
زخمی که خندد از دم تیغ تبسمت
خون چکیده را چمنِ زعفران کند
دوش با تیغ تبسم رفتی از بزم و هنوز
شور بیرون میدهد زخم نمکپرورد ما
دم تیغ تبسّم جوهر بالیدهای دارد
قدم فهمیده نه تا از دلی گردی نینگیزی
کلهِ چه فتنه شکستهای که ز حرفِ تیغِ تبسّمت
به سحر رسانده دماغ گل لبِ زخمِ خندهفروش ما
گذشتن از سر جرأت کمال غیرت ماست
نفس، تبسّم تیغ تنک دمی دارد
کس به نیرنگ تبسمهای خوبان پینبرد
کز دم تیغ حیا خون چه مضمون ریختند
امید ما بهار است از چین ابروی ناز
یارب مباد تیغش بی جوهر تبسم
چون خوشۀ گندم چه دهم عرض تبسم
از خاک پیامآور دلهای دو نیمم
ادامه در پست بعدی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤5👍2😱1
[31]
چنین که نیک و بد ما به عجز وابسته است
قضا به دست حنابسته نقش ما بسته است
دست حنابسته چطور دستی است و چه ربطی به سایر تصاویر و مفاهیم این بیت دارد؟
به بیت زیر دقت کنید:
دستِ گل دامنِ بویی نتوانست گرفت
رفت گیرایی از آن پنجه که در بند حناست
گیرایی به معنی گرفتن و برداشتن چیزی است؛ دستی را که تازه حنابسته میشود، تا قبل از خشکشدن حنا، نمیتوان به کار واداشت، که جز خرابکاری و حناییکردن، طرفی برنخواهد بست، این هم نوعی فلج شدن، نوعی عجز است، همان عجزی که نیک و بد ما به آن وابسته است؛ قضا نقش ما را به روی دستی حنابسته که توان انجام هیچکاری ندارد، بسته است.
+پینوشت:
اما به گونهای دیگر هم میشود مصرع دوم را برداشت و تعبیر کرد؛ قضا با دستی حنابسته، دستی ناتوان، نقش ما را بسته است؛ حتی قضا هم درگیر عجز است.
و از این نکته هم نمیتوان به سادگی گذشت که «دست حنابسته» دستی است که به ظاهر آراسته ولی در عمل بیکارکرد و ناتوان است.
*با تشکر و سپاس از «لیلی» به خاطر گوشزد نکات پینوشت.
+ شرح مفهوم «دستِ گل دامنِ بویی نتوانست گرفت» را در پست شمارۀ 7 بخوانید.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چنین که نیک و بد ما به عجز وابسته است
قضا به دست حنابسته نقش ما بسته است
دست حنابسته چطور دستی است و چه ربطی به سایر تصاویر و مفاهیم این بیت دارد؟
به بیت زیر دقت کنید:
دستِ گل دامنِ بویی نتوانست گرفت
رفت گیرایی از آن پنجه که در بند حناست
گیرایی به معنی گرفتن و برداشتن چیزی است؛ دستی را که تازه حنابسته میشود، تا قبل از خشکشدن حنا، نمیتوان به کار واداشت، که جز خرابکاری و حناییکردن، طرفی برنخواهد بست، این هم نوعی فلج شدن، نوعی عجز است، همان عجزی که نیک و بد ما به آن وابسته است؛ قضا نقش ما را به روی دستی حنابسته که توان انجام هیچکاری ندارد، بسته است.
+پینوشت:
اما به گونهای دیگر هم میشود مصرع دوم را برداشت و تعبیر کرد؛ قضا با دستی حنابسته، دستی ناتوان، نقش ما را بسته است؛ حتی قضا هم درگیر عجز است.
و از این نکته هم نمیتوان به سادگی گذشت که «دست حنابسته» دستی است که به ظاهر آراسته ولی در عمل بیکارکرد و ناتوان است.
*با تشکر و سپاس از «لیلی» به خاطر گوشزد نکات پینوشت.
+ شرح مفهوم «دستِ گل دامنِ بویی نتوانست گرفت» را در پست شمارۀ 7 بخوانید.
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
Telegram
بیدلیدن
[7]
بیت سوم:
غنچهکمین نشستهام دامن بویگل بهکف
جیب تأمل از هوس گر بدرم تو میروی
تأویل:
همبند که تو باشی، عشرت مفتِ قفس و جهان ارزانی آزادی. سر در گریبان، سر بر زانو با لبانی دوخته، آنچنان غنچهام که بویی از خیالت درز نخواهد کرد. غنچه، بیهوا غنچه،…
بیت سوم:
غنچهکمین نشستهام دامن بویگل بهکف
جیب تأمل از هوس گر بدرم تو میروی
تأویل:
همبند که تو باشی، عشرت مفتِ قفس و جهان ارزانی آزادی. سر در گریبان، سر بر زانو با لبانی دوخته، آنچنان غنچهام که بویی از خیالت درز نخواهد کرد. غنچه، بیهوا غنچه،…
❤4👍4
[۳۲]
ناله شو تا از هوای قامت او بگذری
هرکه از خود رفت سیر عالم بالا کند
پردهی اول:
+ در میان ازدحام تکرار تشبیهات مکرر قدما از قامت بالای دوست، چقدر لذتبخش است تعبیر تازهای چون نالهای به بلندای قامت یار! نالهای که تا عرش برین خواهد رفت؛ بالاتر از سدرهالمنتهی، بلندتر از این میشناسید؟ از طرفی باید توجه کرد که مسبب این آه و ناله خود "او" است؛ یا به فراقش یا به جفا.
+ ازخودرفتن همان بیخود شدنِ فضای نیستی است و ناله بهخاطر این تحرک و رفتن دائم نمادی از رفتن و ازخودرفتن است:
شور جنون در قفسی با همه بیگانه برآ
یک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ
یا
همتی ای ناله تا دام تعلق بگسلیم
یعنی از خود میرویم و رهنما زنجیر پاست
یا
دل ز پیاش رفت و من میروم از خویشتن
عیب جنونم مکن ناله به فرمان کیست
یا
فلکتازیست بیدل ترک وضع خویشتنداری
که هرکس رفت از خود اعتبار ناله میگیرد
+ هوا ایهام تناسبی به هوی، میل و علاقه دارد که از منظور گوینده دور است؛ معنای نزدیکتر به بافت کلام، فضا و آسمان است، از هوای قامت او بگذری: از اوج/آسمان قامت او بگذری و عبور کنی.
+عالم بالا تعبیری از قامت او و قامت او تعبیری از عالم بالا است.
پردهی دوم:
به بیت زیر دقت کنید:
آسمان با من صفایی داشت تا بودم خموش
نالهای کردم غبار عالم بالا شدم
نالهکردن معادل ابراز وجود کردن است، نقطهی مقابل خموشی و بیخودی، سد راه نیستی. برگردیم به بیت مورد بحث؛ جرقهی اول از سنگ "تا" بر میخیزد؛ تا میتواند حرف تنذیر و هشدار باشد. (فکر کن به کسی که رژیم غذایی سختی گرفته بگویند "انقد چیزی نخور تا بمیری") اگر تا در این معنی باشد ایهام تناسب هوا در پردهی اول قوت میگیرد؛ اگر میخوای هوای قامت او را (عشق را) از دست بدهی ناله شو و ابراز وجود کن، ناله شو و خموشی را برهم بزن. در این تعبیر ناله در مقابل ازخودرفتن قرار میگیرد و مترادف با خودرفتن است، چرا که هرچقدر هم بالا برود باز ناله است؛ پس برداشت پردهی دوم از مصرع دوم چنین است: کسی میتواند در عالم بالا (قامت او) سیر کند که بتواند از خود برود نه مثل ناله با خود برود)
پینوشت: در کنار این پردهها باید مدام این نکته را به خود یادآواری کرد که نالهشدن کو و نالهکردن کجا؟
#بیدل_دهلوی
احمد علیپور
@bidelidan
ناله شو تا از هوای قامت او بگذری
هرکه از خود رفت سیر عالم بالا کند
پردهی اول:
+ در میان ازدحام تکرار تشبیهات مکرر قدما از قامت بالای دوست، چقدر لذتبخش است تعبیر تازهای چون نالهای به بلندای قامت یار! نالهای که تا عرش برین خواهد رفت؛ بالاتر از سدرهالمنتهی، بلندتر از این میشناسید؟ از طرفی باید توجه کرد که مسبب این آه و ناله خود "او" است؛ یا به فراقش یا به جفا.
+ ازخودرفتن همان بیخود شدنِ فضای نیستی است و ناله بهخاطر این تحرک و رفتن دائم نمادی از رفتن و ازخودرفتن است:
شور جنون در قفسی با همه بیگانه برآ
یک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ
یا
همتی ای ناله تا دام تعلق بگسلیم
یعنی از خود میرویم و رهنما زنجیر پاست
یا
دل ز پیاش رفت و من میروم از خویشتن
عیب جنونم مکن ناله به فرمان کیست
یا
فلکتازیست بیدل ترک وضع خویشتنداری
که هرکس رفت از خود اعتبار ناله میگیرد
+ هوا ایهام تناسبی به هوی، میل و علاقه دارد که از منظور گوینده دور است؛ معنای نزدیکتر به بافت کلام، فضا و آسمان است، از هوای قامت او بگذری: از اوج/آسمان قامت او بگذری و عبور کنی.
+عالم بالا تعبیری از قامت او و قامت او تعبیری از عالم بالا است.
پردهی دوم:
به بیت زیر دقت کنید:
آسمان با من صفایی داشت تا بودم خموش
نالهای کردم غبار عالم بالا شدم
نالهکردن معادل ابراز وجود کردن است، نقطهی مقابل خموشی و بیخودی، سد راه نیستی. برگردیم به بیت مورد بحث؛ جرقهی اول از سنگ "تا" بر میخیزد؛ تا میتواند حرف تنذیر و هشدار باشد. (فکر کن به کسی که رژیم غذایی سختی گرفته بگویند "انقد چیزی نخور تا بمیری") اگر تا در این معنی باشد ایهام تناسب هوا در پردهی اول قوت میگیرد؛ اگر میخوای هوای قامت او را (عشق را) از دست بدهی ناله شو و ابراز وجود کن، ناله شو و خموشی را برهم بزن. در این تعبیر ناله در مقابل ازخودرفتن قرار میگیرد و مترادف با خودرفتن است، چرا که هرچقدر هم بالا برود باز ناله است؛ پس برداشت پردهی دوم از مصرع دوم چنین است: کسی میتواند در عالم بالا (قامت او) سیر کند که بتواند از خود برود نه مثل ناله با خود برود)
پینوشت: در کنار این پردهها باید مدام این نکته را به خود یادآواری کرد که نالهشدن کو و نالهکردن کجا؟
#بیدل_دهلوی
احمد علیپور
@bidelidan
❤5🔥2👍1
[33]
چون سحر گَرد نفس بر آسمانها بردهایم
بیطنابی، خیمۀ ما تا کجا برداشته است
در اثر تابش و بازتاب نور خورشید بر ذرات معلق در هوا (غبار یا بخار)، پیش از صبح راستین، هوا برای لحظاتی روشن میشود که این پدیده به صبح کاذب معروف است. به نظر میرسد منظور و مقصود بیدل از سحر در این بیت همین صبح زودفنا است؛ و شاید همین پیوند کوتاهمدت است که «نفس» را با «غبار» درآمیخته و چیزی بهنام «گرد نفس» ساخته است.
تشبیه پنهان آسمان به خیمه، تناسبی است شناختهشده، و ارتباط آن با طناب هم بر کسی پوشیده نیست؛ اما آنچه که ممکن است بر بعضی از مخاطبین پوشیده باشد حضور ناگهانی «بیطنابی» و ارتباطش با نفس است. خوشبختانه در اقیانوس بیدل با کمی تحقیق و تفحص میتوان کلید استعاراتِ (شاید) دور از ذهنش را در قالب یک تشبیه یافت؛ به ابیات زیر دقت کنید:
تا چند رشتۀ نفس از وهم تافتن
دیگر به پای خویش مپیچ این طناب را
یا
عروج همت ما خاک شد ز شرم نفس
کسی چه خیمه فرازد به این گسسته طناب
یا
این دشت یکقلم ز غبار نفس پر است
حسرت کشیده است به هر سو طناب صبح
یا
ز فسون عالم عنکبوت املت کشیده به دام و بس
نفسی دو خیمۀ ناز زن به طناب پوچ گستهنخ
یا
ز انقلاب بنای نفس مگوی و مپرس
گسسته بود طنابی که داشت معمارم
نفس به اعتبار تکرار دم و باز دم به یک رشته تشبیه شده است، گاه این رشته، خود طناب است و گاه نفسها دانههایی هستند که به وسیلۀ یک طنابی بهرشته درآمدهاند؛ هرچند طنابی که هیچگاه نیست و رشتهای که همیشه گسسته است.
در معنای سنتیتر یا در نگاه سطحیتر، خیمه در کنار آسمان، تداعی کنندۀ تشبیهی تکراری است که شعرای قبل از بیدل هم بارها آن را به کار بردهاند؛ اما نمیشود بیدل باشی و به همین سنتهای ادبی اکتفا کنی. به بیت زیر دقت کنید:
معنی نازک ندارد تاب تحریک نفس
از ادب مگسل طناب خیمه لیلا مکش
خیمۀ لیلا، همان معنی نازک، چیزی جز دل عاشق نیست و نفس، طناب این خیمه است و تحریک نفس (نفسکشیدن) کشیدن طناب خیمۀ لیلاست؛ کشیدن طناب خیمۀ لیلا؟ آن هم به دست مجنون! چه گستاخیای! چاره چیست؟ بیطنابی؛ گسستن رشتۀ نفس. نیستی؟ ...
تشبیه ما به سحر، پارهای دیگر از فرم این بیت است؛ سحری که خود به اعتبار غبارهای پراکندهاش سوختهدلی گسستهنفس است.
گرد نفس: با توجه به رابطۀ بیطنابی و نفس، ذرات غبار همان نفسهای طنابگسستهاند که پراکنده شدهاند.
از ایهام برداشتن هم نمیتوان به سادگی گذشت: الف) برداشتن به معنی بلندکردن و بالابردن
ب) برداشتن به معنی بردن؛ خیمۀ بیطناب را قطعاً باد با خود خواهد برد. (کفۀ ایهام به سمت الف سنگینتر است)
پردۀ آخر:
تپشهای نفس از پردۀ تحقیق میگوید
که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا
#بیدل_دهلوی
احمد علیپور
@bidelidan
چون سحر گَرد نفس بر آسمانها بردهایم
بیطنابی، خیمۀ ما تا کجا برداشته است
در اثر تابش و بازتاب نور خورشید بر ذرات معلق در هوا (غبار یا بخار)، پیش از صبح راستین، هوا برای لحظاتی روشن میشود که این پدیده به صبح کاذب معروف است. به نظر میرسد منظور و مقصود بیدل از سحر در این بیت همین صبح زودفنا است؛ و شاید همین پیوند کوتاهمدت است که «نفس» را با «غبار» درآمیخته و چیزی بهنام «گرد نفس» ساخته است.
تشبیه پنهان آسمان به خیمه، تناسبی است شناختهشده، و ارتباط آن با طناب هم بر کسی پوشیده نیست؛ اما آنچه که ممکن است بر بعضی از مخاطبین پوشیده باشد حضور ناگهانی «بیطنابی» و ارتباطش با نفس است. خوشبختانه در اقیانوس بیدل با کمی تحقیق و تفحص میتوان کلید استعاراتِ (شاید) دور از ذهنش را در قالب یک تشبیه یافت؛ به ابیات زیر دقت کنید:
تا چند رشتۀ نفس از وهم تافتن
دیگر به پای خویش مپیچ این طناب را
یا
عروج همت ما خاک شد ز شرم نفس
کسی چه خیمه فرازد به این گسسته طناب
یا
این دشت یکقلم ز غبار نفس پر است
حسرت کشیده است به هر سو طناب صبح
یا
ز فسون عالم عنکبوت املت کشیده به دام و بس
نفسی دو خیمۀ ناز زن به طناب پوچ گستهنخ
یا
ز انقلاب بنای نفس مگوی و مپرس
گسسته بود طنابی که داشت معمارم
نفس به اعتبار تکرار دم و باز دم به یک رشته تشبیه شده است، گاه این رشته، خود طناب است و گاه نفسها دانههایی هستند که به وسیلۀ یک طنابی بهرشته درآمدهاند؛ هرچند طنابی که هیچگاه نیست و رشتهای که همیشه گسسته است.
در معنای سنتیتر یا در نگاه سطحیتر، خیمه در کنار آسمان، تداعی کنندۀ تشبیهی تکراری است که شعرای قبل از بیدل هم بارها آن را به کار بردهاند؛ اما نمیشود بیدل باشی و به همین سنتهای ادبی اکتفا کنی. به بیت زیر دقت کنید:
معنی نازک ندارد تاب تحریک نفس
از ادب مگسل طناب خیمه لیلا مکش
خیمۀ لیلا، همان معنی نازک، چیزی جز دل عاشق نیست و نفس، طناب این خیمه است و تحریک نفس (نفسکشیدن) کشیدن طناب خیمۀ لیلاست؛ کشیدن طناب خیمۀ لیلا؟ آن هم به دست مجنون! چه گستاخیای! چاره چیست؟ بیطنابی؛ گسستن رشتۀ نفس. نیستی؟ ...
تشبیه ما به سحر، پارهای دیگر از فرم این بیت است؛ سحری که خود به اعتبار غبارهای پراکندهاش سوختهدلی گسستهنفس است.
گرد نفس: با توجه به رابطۀ بیطنابی و نفس، ذرات غبار همان نفسهای طنابگسستهاند که پراکنده شدهاند.
از ایهام برداشتن هم نمیتوان به سادگی گذشت: الف) برداشتن به معنی بلندکردن و بالابردن
ب) برداشتن به معنی بردن؛ خیمۀ بیطناب را قطعاً باد با خود خواهد برد. (کفۀ ایهام به سمت الف سنگینتر است)
پردۀ آخر:
تپشهای نفس از پردۀ تحقیق میگوید
که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا
#بیدل_دهلوی
احمد علیپور
@bidelidan
👏4👍1🔥1
❤10👏2🔥1👌1
[34]
لب زخمم به موج خون نمیدانم چه میگوید
مگر تیغ تو دریابد زبان بیزبانی را
+ایهام: لب زخمم به وسیلهی موج خون / لب زخمم در گفتوگو با موج خون...
+ایهام: لب زخمم: لب زخمیام / لب زخمم (بیشتر به کژتابی زبان میماند تا ایهام)
+ایهام: لب زخم: لبهی زخم / لب زخم (زخم خود به دهانی مانند است)
+ایهام: مگر: قید تأکید(قطعا، البته) / قید تردید (شاید)
+ایهام: زبان بیزبانی: زبان یک بیزبان (یای نکره) / زبان بیزبانبودن (یای مصدری)
+تناسب: لب و زخم
+تناسب: لب و "میگوید"
+تناسب: زخم و خون
+تناسب: تیغ و زخم (تیغی که خود زخم را کاشته آن را میفهمد!)
+پارادوکس: زبان بیزبانی
+ پارادوکس: درک و دریافت زبانِ گفتوگو برای تیغ
+تشخیص: زخم (میگوید)
+تشخیص: تیغ (دریابد)
+تشخیص: موج خون (همصحبتی با زخم)
+استعارهی موج خون
+تضاد: نمیدانم و دریابد
+تیغ تو: (آیا) استعاره (مثلا استعاره از مژگان)
+زخم: (آیا) استعاره (مثلا استعاره از دل؛ در این صورت تعبیر "خون به دل بودن/داشتن" از دیوار خانه/بیت سرکها خواهد کشید )
+تناسب: زخم و بیزبان (زخم به دهانی مانند است، دهانی که زبانی در آن نیست)
+کنایه: زبان کسی را فهمیدن
+ایهام: زبان در دو طرف ترکیب وصفی/اضافی "زبان بیزبانی" (عضوی در دهان / هر نوع بیان خاص برای انتقال مطلب یا برقراری ارتباط).
ایهام و کنایه: بیزبانی: لال و خاموش بودن / مظلوم بودن
+پارادوکس: زخم معمولا با آه و ناله قرین است تا با بیزبانی
+تقابل من و تو
شواهد
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
لب زخمم به موج خون نمیدانم چه میگوید
مگر تیغ تو دریابد زبان بیزبانی را
+ایهام: لب زخمم به وسیلهی موج خون / لب زخمم در گفتوگو با موج خون...
+ایهام: لب زخمم: لب زخمیام / لب زخمم (بیشتر به کژتابی زبان میماند تا ایهام)
+ایهام: لب زخم: لبهی زخم / لب زخم (زخم خود به دهانی مانند است)
+ایهام: مگر: قید تأکید(قطعا، البته) / قید تردید (شاید)
+ایهام: زبان بیزبانی: زبان یک بیزبان (یای نکره) / زبان بیزبانبودن (یای مصدری)
+تناسب: لب و زخم
+تناسب: لب و "میگوید"
+تناسب: زخم و خون
+تناسب: تیغ و زخم (تیغی که خود زخم را کاشته آن را میفهمد!)
+پارادوکس: زبان بیزبانی
+ پارادوکس: درک و دریافت زبانِ گفتوگو برای تیغ
+تشخیص: زخم (میگوید)
+تشخیص: تیغ (دریابد)
+تشخیص: موج خون (همصحبتی با زخم)
+استعارهی موج خون
+تضاد: نمیدانم و دریابد
+تیغ تو: (آیا) استعاره (مثلا استعاره از مژگان)
+زخم: (آیا) استعاره (مثلا استعاره از دل؛ در این صورت تعبیر "خون به دل بودن/داشتن" از دیوار خانه/بیت سرکها خواهد کشید )
+تناسب: زخم و بیزبان (زخم به دهانی مانند است، دهانی که زبانی در آن نیست)
+کنایه: زبان کسی را فهمیدن
+ایهام: زبان در دو طرف ترکیب وصفی/اضافی "زبان بیزبانی" (عضوی در دهان / هر نوع بیان خاص برای انتقال مطلب یا برقراری ارتباط).
ایهام و کنایه: بیزبانی: لال و خاموش بودن / مظلوم بودن
+پارادوکس: زخم معمولا با آه و ناله قرین است تا با بیزبانی
+تقابل من و تو
شواهد
ز شکر تیغ تو یارب چه سان برون آید
دهان زخم اسیری که از زبان خالی ست
جور تو پنبهکار گلستان داغ دل
تیغت زبانده دهن زخم سینهها
کیست تا فهمد زبان بینواییهای من
از لب زخمم همین خون میچکد فریاد نیست
تا به وصف تیغ بیدادت زبان پیدا کند
غیر موج خون زبان نبود دهان زخم را
اگر تیغت ندارد میپرستی
لب زخم خط پیمانهٔکیست
زبان به کام خموش است از شکایت یاران
به پیش کس مگشایید زخم بستۀ ما را
سینهچاکیم و خموشی ترجمان عجز ماست
سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را
بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
زخم دل چندین زبان دادهست پیغام مرا
مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش
که لب واکردن امکان نیست زخم تیغ الفت را
شکوۀ جور تو نگشاید دهان زخم را
تیغ میلی میکشد خواب گران زخم را
نسبت خاصیست اهل عشق را با جور حسن
زخم ما و تیغ نازت ابروی پیوستهایست
جای اشک از مژهٔ تیغ حیا جوهر ریخت
چقدر حسرت زخم تو تبسم دارد
هرجا رسد نوید شهیدان تیغ عشق
آغوش سر ز زخم حمایل برآورد
چشم زخمم تا به روی تیغ او واکردهاند
از روانی موج خون را چون نگه تسکین نشد
چون دو ابرو که نفسسوختۀ ربط هماند
تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد
تا نشاند بر لب تیغ تو نقش جوهری
در دهان زخم عاشق بخیه داندان میشود
باز آغوش دم تیغی مهیا کردهایم
خندهای از بخیه میباید به زخم ما زنید
سرخط نازیست امشب زخمهای سینهام
جوهر تیغ که گل کردهست از آیینهام
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
👍8❤5🔥3👎2
❤10👍2🔥2🕊2👎1
[34]
شعلۀ ادراک، خاکسترکلاه افتادهاست
نیست غیر از بالِ قمری پنبۀ مینای سرو
1. ادراک
«ادراک» در اندیشهی بیدل، نه یک مفهوم مطلق، بلکه ساحتی دوگانه است. بیدل از یکسو، ادراکِ بشری را ناتمام، پردهانداز و محجوب از حقیقت میبیند و از سوی دیگر، گاه ادراکی والاتر را به رسمیت میشناسد که حاصل حیرت، فنا، و جنون عاشقانه است.
1-1: ادراک بهمثابۀ حجاب و ناتوانی
«ادراک» در کلام بیدل اغلب درک نارسایی است که فطرت آدمی آن را ایجاب میکند؛ ادراکی محدود و ناکافی که محصول تمیز و شعور آدمی است:
هیچ کس بر فهم راز از نارسایی پی نبرد
فطرت اینجا عذرخواه خلق بیادراک بود
ادراکی که آنقدر از حقیقت دور است که تمیز سراب و دریا را ندارد؛ از کمبینی و بینش ضعیف تمیزی میان اسلام و کفر دارد و قرآن را چلیپا و چلیپا را قرآن میخواند و میداند؛
از دوری حقیقت ادراک ما مپرس
دریا سراب شد که به چشمت نمودهایم
و
پشت و روی صفحۀ ادراک توست اسلام و کفر
سطر قرآن را ز کمبینی چلیپا کردهای
ادراک ما ذاتاً حجاب و نقابی است بر صورت حقیقت جلوۀ او؛ حقیقت را مانند آیینه، آنگونه که هست نشان نمیدهد، آنگونه که خود میخواهیم و میبینیم نمایش میدهد:
بینش تویی، کسی چه کند فهم جلوهات؟
ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب
و
کس جوهر ادراک بد و نیک ندارد
از آینه پرسید که ما با که دچاریم
و
نخواهی غرۀ آرایش علم و عمل گشتن
خیالی چند دور از عالم ادراک میبینی
این ادراک ناقص و ناتوان قطعاً به رسوایی و شکست میانجامد، بهتر است به آن اتکا و اعتماد نکنیم؛ اتکا نکنیم چرا که او برون از عالم ادراک است؛ چرا که او بینشان است و ادراک ما نشانمحور:
گرد شکستم از چه نخندد به روی کار
مزدوری قلمرو ادراک کردهام
و
نمیدانم چسان کام امید از عافیت گیرم
که من در بیخودیها نیز با ادراک میسازم
و
با که باید گفت بیدل ماجرای آرزو
آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست
و
در این صحرا به جستوجوی حسن بینشانرنگی
چو فهم خود برون عالم ادراک میگردم
1-2: ادراک بهمثابۀ کشف و شهود حاصل از حیرت
بیدل گاه نیز «ادراک» را بینهایت و کافی میداند؛ به نحوی که اگر یک شرر از شعلۀ آن، «او» را بردارد (بالا بکشد) از افشاندن غبار دامنش «صد فلک» میریزد (شکل میگیرد):
صد فلک ریزد غبار دامن افشاندهام
یک شرر گر شعلۀ ادراک بردارد مرا
البته که این ادراکِ پاک از تمیز ذاتی انسان مبرا و جدا است؛ این ادراک ماحصل حیرت است نه تحقیق و تمیز؛ تعالیِ جنون و دریدن گریبان است نه غفلت قبادوزیِ تمیز و شعور؛ خموشی تحیر است نه تکلم تعلم:
دل، انجمنِ محرم و بیگانه نباشد
جز حیرتِ ادراک در این خانه نباشد
(شاید با ابدالی در آغاز: جز حیرت، ادراک در این خانه نباشد)
و
به حیرت، خویش را بیگانۀ ادراک میسازم
جنون ناتوانم جیب مژگان چاک میسازم
و
غافلان چند قبادوزی ادراک کنید
به گریبانی اگر دست رسد چاک کنید
و
به حرف و صوتِ این محفل ندارم نسبتی بیدل
خموشی کردهام روشن، چراغ کنج ادراکم
(خموشی را به عنوان/ به جای چراغ کنج ادراکم روشن کردهام؛ یا من چراغ گوشۀ ادراکم و خموشی را روشن کردهام)
آری بیدل ادراک والا را نه از جنس تفکر تحلیلی و تحقیق مدرسهای، بلکه از جنس حیرتی عاشقانه میداند که حاصل سوختن و فناست. در چنین حالتی، ادراک، به خموشی و بیخودی و جنون میانجامد، نه به شناخت یقینی؛ ورنه از چراغ درس و تحقیق و تمیز که نوری جز سیاهی برنمیتابد:
سیاهی ریخت بر آیینۀ ادراک ما بیدل
چراغ محفل تحقیق را این نور میباشد
2. خوانش نخست:
این بیت بخشی از غزلی است که ردیف آن «سرو» است و بیدل در تمام این غزل به توصیف و تشریح سرو (حقیقی و مجازی) میپردازد؛ مثلاً:
اینقدر رعنا نمیبالد نهالِ این چمن
سایۀ نخلِ کِه افتادهست بر بالای سرو؟
یا
بس که موزونان ز شرمِ قامتت گشتند آب
صورتِ فوّاره باید ریخت از اجزای سرو
اتفاقاً در بیتی دیگر از همین غزل به تشبیه سرو و مینا پرداخته است:
باده را در دامن مینا بهاری دیگر است
آب دارد آبرو تا میرود در پای سرو
سرو به مینا تشبیه شده، اما این مینا و هر مینای دیگری به سرپوشی نیاز دارد، سرپوشی گاه از جنس پنبه. اما پنبۀ مینای سرو چیست؟ پرهای نرم و لطیف قمری.
همنشینی و رفاقت سرو و قمری بر مخاطبین بیدل و شعر فارسی پوشیده نیست؛ قمری آنقدر تعلق خاطر و وفاداری به سروَش (نه هر سروی) دارد که عندلیب به چمنش:
قمری یک سرو باش و عندلیب یک چمن
میشوی پروانه گرد شمع هر محفل چرا
علاوه بر اینکه پرهای لطیفش پنبۀ مینای سرو است، آواز کوکویش هم قلقل آن است:
شور حسن از ساز عاشق بشنو و خاموش باش
کوکوی قمریست اینجا قلقل مینای سرو
ادامه در پست بعد
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
شعلۀ ادراک، خاکسترکلاه افتادهاست
نیست غیر از بالِ قمری پنبۀ مینای سرو
1. ادراک
«ادراک» در اندیشهی بیدل، نه یک مفهوم مطلق، بلکه ساحتی دوگانه است. بیدل از یکسو، ادراکِ بشری را ناتمام، پردهانداز و محجوب از حقیقت میبیند و از سوی دیگر، گاه ادراکی والاتر را به رسمیت میشناسد که حاصل حیرت، فنا، و جنون عاشقانه است.
1-1: ادراک بهمثابۀ حجاب و ناتوانی
«ادراک» در کلام بیدل اغلب درک نارسایی است که فطرت آدمی آن را ایجاب میکند؛ ادراکی محدود و ناکافی که محصول تمیز و شعور آدمی است:
هیچ کس بر فهم راز از نارسایی پی نبرد
فطرت اینجا عذرخواه خلق بیادراک بود
ادراکی که آنقدر از حقیقت دور است که تمیز سراب و دریا را ندارد؛ از کمبینی و بینش ضعیف تمیزی میان اسلام و کفر دارد و قرآن را چلیپا و چلیپا را قرآن میخواند و میداند؛
از دوری حقیقت ادراک ما مپرس
دریا سراب شد که به چشمت نمودهایم
و
پشت و روی صفحۀ ادراک توست اسلام و کفر
سطر قرآن را ز کمبینی چلیپا کردهای
ادراک ما ذاتاً حجاب و نقابی است بر صورت حقیقت جلوۀ او؛ حقیقت را مانند آیینه، آنگونه که هست نشان نمیدهد، آنگونه که خود میخواهیم و میبینیم نمایش میدهد:
بینش تویی، کسی چه کند فهم جلوهات؟
ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب
و
کس جوهر ادراک بد و نیک ندارد
از آینه پرسید که ما با که دچاریم
و
نخواهی غرۀ آرایش علم و عمل گشتن
خیالی چند دور از عالم ادراک میبینی
این ادراک ناقص و ناتوان قطعاً به رسوایی و شکست میانجامد، بهتر است به آن اتکا و اعتماد نکنیم؛ اتکا نکنیم چرا که او برون از عالم ادراک است؛ چرا که او بینشان است و ادراک ما نشانمحور:
گرد شکستم از چه نخندد به روی کار
مزدوری قلمرو ادراک کردهام
و
نمیدانم چسان کام امید از عافیت گیرم
که من در بیخودیها نیز با ادراک میسازم
و
با که باید گفت بیدل ماجرای آرزو
آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست
و
در این صحرا به جستوجوی حسن بینشانرنگی
چو فهم خود برون عالم ادراک میگردم
1-2: ادراک بهمثابۀ کشف و شهود حاصل از حیرت
بیدل گاه نیز «ادراک» را بینهایت و کافی میداند؛ به نحوی که اگر یک شرر از شعلۀ آن، «او» را بردارد (بالا بکشد) از افشاندن غبار دامنش «صد فلک» میریزد (شکل میگیرد):
صد فلک ریزد غبار دامن افشاندهام
یک شرر گر شعلۀ ادراک بردارد مرا
البته که این ادراکِ پاک از تمیز ذاتی انسان مبرا و جدا است؛ این ادراک ماحصل حیرت است نه تحقیق و تمیز؛ تعالیِ جنون و دریدن گریبان است نه غفلت قبادوزیِ تمیز و شعور؛ خموشی تحیر است نه تکلم تعلم:
دل، انجمنِ محرم و بیگانه نباشد
جز حیرتِ ادراک در این خانه نباشد
(شاید با ابدالی در آغاز: جز حیرت، ادراک در این خانه نباشد)
و
به حیرت، خویش را بیگانۀ ادراک میسازم
جنون ناتوانم جیب مژگان چاک میسازم
و
غافلان چند قبادوزی ادراک کنید
به گریبانی اگر دست رسد چاک کنید
و
به حرف و صوتِ این محفل ندارم نسبتی بیدل
خموشی کردهام روشن، چراغ کنج ادراکم
(خموشی را به عنوان/ به جای چراغ کنج ادراکم روشن کردهام؛ یا من چراغ گوشۀ ادراکم و خموشی را روشن کردهام)
آری بیدل ادراک والا را نه از جنس تفکر تحلیلی و تحقیق مدرسهای، بلکه از جنس حیرتی عاشقانه میداند که حاصل سوختن و فناست. در چنین حالتی، ادراک، به خموشی و بیخودی و جنون میانجامد، نه به شناخت یقینی؛ ورنه از چراغ درس و تحقیق و تمیز که نوری جز سیاهی برنمیتابد:
سیاهی ریخت بر آیینۀ ادراک ما بیدل
چراغ محفل تحقیق را این نور میباشد
2. خوانش نخست:
این بیت بخشی از غزلی است که ردیف آن «سرو» است و بیدل در تمام این غزل به توصیف و تشریح سرو (حقیقی و مجازی) میپردازد؛ مثلاً:
اینقدر رعنا نمیبالد نهالِ این چمن
سایۀ نخلِ کِه افتادهست بر بالای سرو؟
یا
بس که موزونان ز شرمِ قامتت گشتند آب
صورتِ فوّاره باید ریخت از اجزای سرو
اتفاقاً در بیتی دیگر از همین غزل به تشبیه سرو و مینا پرداخته است:
باده را در دامن مینا بهاری دیگر است
آب دارد آبرو تا میرود در پای سرو
سرو به مینا تشبیه شده، اما این مینا و هر مینای دیگری به سرپوشی نیاز دارد، سرپوشی گاه از جنس پنبه. اما پنبۀ مینای سرو چیست؟ پرهای نرم و لطیف قمری.
همنشینی و رفاقت سرو و قمری بر مخاطبین بیدل و شعر فارسی پوشیده نیست؛ قمری آنقدر تعلق خاطر و وفاداری به سروَش (نه هر سروی) دارد که عندلیب به چمنش:
قمری یک سرو باش و عندلیب یک چمن
میشوی پروانه گرد شمع هر محفل چرا
علاوه بر اینکه پرهای لطیفش پنبۀ مینای سرو است، آواز کوکویش هم قلقل آن است:
شور حسن از ساز عاشق بشنو و خاموش باش
کوکوی قمریست اینجا قلقل مینای سرو
ادامه در پست بعد
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤2👍1
ادامۀ پست قبلی:
و طوق گردنش، قید وفاداریاش به این عشق است:
قید ما شاهد آزادی اوست
طوق قمری همه دم سرونماست
و
طوق قمری میفزاید قدر استغنای سرو
خاک بر سرکرده عشق و پای در گل ماند حسن
و به قول صائب تبریزی:
به آزادان کسی را میرسد پیوند چون قمری
که باشد حلقۀ فتراک از طوق گریبانش
و
طوقِ قمری میکند این جمع را گردآوری
ورنه میپاشد به یک ساعت ز هم اجزای سرو
تا اینجا هیچ چیز عجیبی مشاهده نمیشود؛ سرو مثل مینا است و قمری که بر سر آن مینشیند مثل پنبۀ این مینا. اما ماجرا وقتی بیدلی میشود که به این نکته توجه کنیم که این پنبه یک پنبۀ معمولی نیست، پنبهای است از جنس خاکستر؛ (برای توضیح بیشتر درباره قمری و خاکستر، به پست شماره ۳ مراجعه شود.):
اگر با پای سروی سعی آهم رهبری کردی
کف خاکسترم با بال قمری همسری کردی
و
چون سحر از قمریان باغ سودای کهام؟
کز بهارم گر تبسم میدمد خاکستریست
و
آه از آن داغ که خاکسترِ شوقآلودم
در غم سرو تو واسوزد و قمری نشود
و
یک قفس قمریست از شور جنون خاکسترم
چون نگه در سرمه هم میبالد آوازم هنوز
و
تا نبیند طرز رعناییخرامِ قامتت
از پر قمری به چشم سرو خاکستر زدم
قمری به خاطر رنگ خاکستریاش به تودهای از خاکستر میماند؛ سوختهای که نماد یک عاشق واقعی است و از اینجاست که دو مصرع به هم ربط پیدا میکنند و فرمِ بیت، استحکام میگیرد؛ بدینگونه که «شعلۀ ادراک» همان سرو است و «کلاه خاکستریاش» نیز قمری؛ همچنان که در جایی دیگر سرو را طبع موزن و قمری را خاکستر میداند:
ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشن
به سر خاکستر است از دور گردون طبع موزون را
اما چرا این تشبیه صورت گرفته است؟ سرو نماد بلندی است، طبیعتاً شعلۀ سرو هم شعلۀ بلندی است، هرچند که خاکستر قمری بر روی آن بنشیند؛ حیرت و ادراکِ حیرت یا حیرتِ ادراک نیز اینگونه است، اگرچه در زیر خاکستر خموشی و نیستی قرار گرفته، اما شعلهای بلند دارد؛ شعلۀ خاموشی مانند شعلۀ یاقوت:
تو میتراوی اگر جوش کردهای ما را
به رنگ آتش یاقوت ما و خاموشی
و
در عدم هم کم نخواهد گشت بیدل وحشتم
شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست
به مصرع اول برگردیم؛ (شعله ادراک خاکستر کلاه افتاد ه است) شعله (یا شمع) تا وقتی روشن است کلاهی از دود بر سر دارد:
پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
یا
آفت، سر و برگ هوسآراییِ جاه است
سرباختنِ شمع ز سامانِ کلاه است
اما وقتی که میسوزد در زیر تودهای از خاکستر تمکین مییابد؛ نه کلاهی از دود (نمادی از حرکت و جولان و هستی) که کلاهی از خاکستر (نمادی از خموشی و فنا و نیستی) بر سر دارد؛ این ادراک تمکینیافته همان حیرتِ نیستی است که آن را یا در خاکستر سوخته میتوان یافت یا در شرار نهفته در سنگ:
ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد داد
آتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت
* در شعلۀ ادراک ایهامی هست:
الف) شعلهای که از سوختن ادراک شکل گرفته است.
ب) شعلهای که برای دیدن و ادراک شکل گرفته است.
اما ادراکِ کدامِ معنی؟ شاید آزادگی. از همین غزل بخوانیم:
چیدنِ دامن درین گلشن گلِ آزادگی است
کیست تا فهمد زبانِ عافیت ایمای سرو؟
مطلبِ آزادگیها پُربلند افتادهاست
عالمی خَم شد به فکرِ بارِ ناپیدای سرو
باغبانان قدرِ آزادی ندانستند حیف
ناله بایستی درین گلشن نشاندن جای سرو
3. خوانش دوم:
میتوان برداشت دیگری هم از این بیت حاصل کرد؛ اگر «خاکسترکلاهشدن» را کنایه از «خاموششدن» بگیریم و ادراک را تمیز و شعور آدمی، میتوان اینگونه خواند:
شعلۀ ادراک و شعور ما خاموش شده است وگرنه کیست که درنیابد بال قمری همان پنبۀ مینای سرو است. تأکید این خوانش بر میناییِ سرو است و نسبت به خوانش نخست غرابتی با اندیشه و هنر بیدل دارد.
باده را در دامن مینا بهاری دیگر است
آب دارد آبرو تا میرود در پای سرو
4. خوانش سوم:
اجازه بدهید برای درک خوانش سوم از صائب زیبای تبریز کمک بگیریم:
رزق ما نظارۀ خشکی است از بالای سرو
وقت قمری خوش که بر سر میکشد مینای سرو
ادراک ناقص ما محدود به تشبیهی در باب سرو و مینا است؛ اما ادراک واقعی برای قمری است که مانند پنبه بر سر مینای سرو نشسته است و آن را سرمیکشد.
5. خوانش چهارم:
به این بیت از صائب دقت کنید:
گردش سال است، می در ساغر عشرت کنید
گوش مینا را تهی از پنبهٔ غفلت کنید
اگر حقیقت شراب به وسیلۀ پنبۀ غفلت قمری در مینای سرو مسدود و محجوب شده باشد چه؟ آخر سرو ِپایدرگل آنقدرها هم که میگویند آزاده نیست:
پایدر زنجیر، دورش، گفتوگو، آزادگی
بیدل این سطرِ تکلف نیست جز انشای سرو!
در این صورت شعلۀ ادراک ناقص ما را کدام خاکستر فرونشانده است؟
6. حسن ختام:
فهمِ صورت دیگر و ادراکِ معنی دیگر است
گوش میباشد ز چشمِ آینه، حسن ِکلام
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
و طوق گردنش، قید وفاداریاش به این عشق است:
قید ما شاهد آزادی اوست
طوق قمری همه دم سرونماست
و
طوق قمری میفزاید قدر استغنای سرو
خاک بر سرکرده عشق و پای در گل ماند حسن
و به قول صائب تبریزی:
به آزادان کسی را میرسد پیوند چون قمری
که باشد حلقۀ فتراک از طوق گریبانش
و
طوقِ قمری میکند این جمع را گردآوری
ورنه میپاشد به یک ساعت ز هم اجزای سرو
تا اینجا هیچ چیز عجیبی مشاهده نمیشود؛ سرو مثل مینا است و قمری که بر سر آن مینشیند مثل پنبۀ این مینا. اما ماجرا وقتی بیدلی میشود که به این نکته توجه کنیم که این پنبه یک پنبۀ معمولی نیست، پنبهای است از جنس خاکستر؛ (برای توضیح بیشتر درباره قمری و خاکستر، به پست شماره ۳ مراجعه شود.):
اگر با پای سروی سعی آهم رهبری کردی
کف خاکسترم با بال قمری همسری کردی
و
چون سحر از قمریان باغ سودای کهام؟
کز بهارم گر تبسم میدمد خاکستریست
و
آه از آن داغ که خاکسترِ شوقآلودم
در غم سرو تو واسوزد و قمری نشود
و
یک قفس قمریست از شور جنون خاکسترم
چون نگه در سرمه هم میبالد آوازم هنوز
و
تا نبیند طرز رعناییخرامِ قامتت
از پر قمری به چشم سرو خاکستر زدم
قمری به خاطر رنگ خاکستریاش به تودهای از خاکستر میماند؛ سوختهای که نماد یک عاشق واقعی است و از اینجاست که دو مصرع به هم ربط پیدا میکنند و فرمِ بیت، استحکام میگیرد؛ بدینگونه که «شعلۀ ادراک» همان سرو است و «کلاه خاکستریاش» نیز قمری؛ همچنان که در جایی دیگر سرو را طبع موزن و قمری را خاکستر میداند:
ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشن
به سر خاکستر است از دور گردون طبع موزون را
اما چرا این تشبیه صورت گرفته است؟ سرو نماد بلندی است، طبیعتاً شعلۀ سرو هم شعلۀ بلندی است، هرچند که خاکستر قمری بر روی آن بنشیند؛ حیرت و ادراکِ حیرت یا حیرتِ ادراک نیز اینگونه است، اگرچه در زیر خاکستر خموشی و نیستی قرار گرفته، اما شعلهای بلند دارد؛ شعلۀ خاموشی مانند شعلۀ یاقوت:
تو میتراوی اگر جوش کردهای ما را
به رنگ آتش یاقوت ما و خاموشی
و
در عدم هم کم نخواهد گشت بیدل وحشتم
شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست
به مصرع اول برگردیم؛ (شعله ادراک خاکستر کلاه افتاد ه است) شعله (یا شمع) تا وقتی روشن است کلاهی از دود بر سر دارد:
پرواز آرزوها ما را به خواری افکند
دودی که در سر ماست گر بشکند کلاه است
یا
آفت، سر و برگ هوسآراییِ جاه است
سرباختنِ شمع ز سامانِ کلاه است
اما وقتی که میسوزد در زیر تودهای از خاکستر تمکین مییابد؛ نه کلاهی از دود (نمادی از حرکت و جولان و هستی) که کلاهی از خاکستر (نمادی از خموشی و فنا و نیستی) بر سر دارد؛ این ادراک تمکینیافته همان حیرتِ نیستی است که آن را یا در خاکستر سوخته میتوان یافت یا در شرار نهفته در سنگ:
ترک تمکین جوهر ادراک ما بر باد داد
آتش ما اعتبار آبرو در سنگ داشت
* در شعلۀ ادراک ایهامی هست:
الف) شعلهای که از سوختن ادراک شکل گرفته است.
ب) شعلهای که برای دیدن و ادراک شکل گرفته است.
اما ادراکِ کدامِ معنی؟ شاید آزادگی. از همین غزل بخوانیم:
چیدنِ دامن درین گلشن گلِ آزادگی است
کیست تا فهمد زبانِ عافیت ایمای سرو؟
مطلبِ آزادگیها پُربلند افتادهاست
عالمی خَم شد به فکرِ بارِ ناپیدای سرو
باغبانان قدرِ آزادی ندانستند حیف
ناله بایستی درین گلشن نشاندن جای سرو
3. خوانش دوم:
میتوان برداشت دیگری هم از این بیت حاصل کرد؛ اگر «خاکسترکلاهشدن» را کنایه از «خاموششدن» بگیریم و ادراک را تمیز و شعور آدمی، میتوان اینگونه خواند:
شعلۀ ادراک و شعور ما خاموش شده است وگرنه کیست که درنیابد بال قمری همان پنبۀ مینای سرو است. تأکید این خوانش بر میناییِ سرو است و نسبت به خوانش نخست غرابتی با اندیشه و هنر بیدل دارد.
باده را در دامن مینا بهاری دیگر است
آب دارد آبرو تا میرود در پای سرو
4. خوانش سوم:
اجازه بدهید برای درک خوانش سوم از صائب زیبای تبریز کمک بگیریم:
رزق ما نظارۀ خشکی است از بالای سرو
وقت قمری خوش که بر سر میکشد مینای سرو
ادراک ناقص ما محدود به تشبیهی در باب سرو و مینا است؛ اما ادراک واقعی برای قمری است که مانند پنبه بر سر مینای سرو نشسته است و آن را سرمیکشد.
5. خوانش چهارم:
به این بیت از صائب دقت کنید:
گردش سال است، می در ساغر عشرت کنید
گوش مینا را تهی از پنبهٔ غفلت کنید
اگر حقیقت شراب به وسیلۀ پنبۀ غفلت قمری در مینای سرو مسدود و محجوب شده باشد چه؟ آخر سرو ِپایدرگل آنقدرها هم که میگویند آزاده نیست:
پایدر زنجیر، دورش، گفتوگو، آزادگی
بیدل این سطرِ تکلف نیست جز انشای سرو!
در این صورت شعلۀ ادراک ناقص ما را کدام خاکستر فرونشانده است؟
6. حسن ختام:
فهمِ صورت دیگر و ادراکِ معنی دیگر است
گوش میباشد ز چشمِ آینه، حسن ِکلام
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤1👍1
[35]
چون اشک راز ما به هزار آب شستهاند
آیینۀ خجالت عریانی خودیم
تأویل:
به تسکین درد، نامت را زمزمه کردم؛ غافل که رازت پیراهن من است.
اشارات:
+ مصرع اول را به دو صورت میتوان خواند:
الف: چون (مانند) اشک، راز ما به هزار آب شستهاند
ب: چون (چونکه) اشکِ راز ما به هزار آب شستهاند...
(ما آیینۀ خجالت عریانی خود هستیم، زیرا اشک راز ما را به هزار آب شستهاند.)
+خوانش اول خود ایهامی دارد:
راز ما را مثل اشک با هزار آب شستهاند
راز ما را با هزار آبِ چون اشک شستهاند
+ اشک غماز است؛ چکیدن یک قطرهاش یعنی افشای راز:
جرئت افشای رازِ عشق بیدل سهل نیست
تا چکد یک اشک، مژگانها به خون افشردنست
نقابِ اظهار که از صورت راز برداشته شود، تبدیل به اشک میشود تا عریانیِ بینقابی، عرق انفعال و رسوایی به بار آورد:
رازم ز بینقابیِ اظهار، اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
(عرق انفعال در یک لایۀ ایهامی همان اشک است.)
هرچند افشای راز هستی خجالتآور است، اما هیهات که کس را توان رازداریاش نیست:
نقش من چون اشک، شوخی کرد و از خجلت گداخت
کاش هم در پرده خون میگشت راز هستیام
و
به این هستی چسان باشم نقاب شوخی رازت
که اینجا بر نیاید اشک هم از ننگ عریانی
+ گاهی هم گریه سیل میشود و رخت آدمی را میبرد تا عریانیای اینچنین هم حاصل شود:
به سیل گریه دادم رختِ ناموسِ محبت را
به رو افتاد از هر قطرۀ اشکم بخْیۀ رازی
(به رو افتادن: فاش شدن، برملا شدن)
+ راز را به آب شسشن: کنایه از پاک کردن و از بین بردن راز؛ افشای راز.
+ «هزار آب» تأکید بر افشای عمیق و از طرفی متبادر اشکهای فراوان.
+ به تناسب آب و اشک دقت کنید.
+ بیدل بارها عریانی و اشک را در کنار هم قرار داده است:
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا
[عریانی، مانند اشک آخر مرا آب داد (صیقل داد یا به آب داد)]
یا
ناتوان از خجلت اظهار هستی آب شد
از لباس نیستی یک اشک عریانی بس است
یا
جیب و دامانی ندارد کسوتِ عریانیام
چون گهر، اشکم همان در چشم خود غلتیده است
یا
در این دریا ندامت اعتبار است
گهر جز اشک عریانی ندارد
یا
گوهرِ اشکیم بیدل از گداز ما مپرس
اینقدر آب از خجالتوضعِ عریانِ خودیم
یا
جنون به کسوتِ ناموس جلوهها دارد
چو اشک آینه صیقل مزن ز عریانی
+ آیا این عریانی به معنی بینقابی و بیپردگی نیست؟ نه این که اشک نقاب از رخ راز برمیدارد:
رازم ز بینقابی اظهار، اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
یا
ای نم اشک، هوسمایلِ مژگان نشوی
سیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی
یا
بیپردگی کسوت هستی ز حیا پرس
این جامه حریر است ز عریانی ما پرس
یا
ندارد اطلس افلاک بیش از پرده چشمی
چو اشکم آب میباید شدن از ننگ عریانی
+ عریانی در عصر بیدل، خجالتآور بوده است؛ در شواهد قبلی دو «ننگِ عریانی» خواندیم؛ همچنین:
ز اظهار کمالم آب میباید شدن بیدل
لباس جوهرم چون تیغ تا کی ننگ عریانی
یا
سخن خوش است به کیفیتی ادا کردن
که معنی آب نگردد ز ننگ عریانی
+ گاه عریانی خود در معنی رسوایی و افشاشدن است:
ای هوس رسوایی دیبا و اطلس روشن است
بیش ازین از جامۀ عریانیام عریان مخواه
یا
در جنون هم دستگاه کلفت ما کم نشد
ناله عریان است و دارد صد الم در آستین
یا
گاه اشکِ یأس و گاهی ناله عریان میشود
خلعتِ دل در چه کوتاهیست بر بالای من
+ در مصرع دوم ایهامکی هست:
آیینۀ خجالت عریانی خودیم:
الف: آیینهبودن کنایه از نماینده و نشاندهندهبودن است؛ نشاندهندۀ خجالت عریانی خود هستیم.
ز اشک، رازِ محبت به دیده طوفان (توفان) کرد
دلِ گداخته آیینه تا کجا نشود
(طوفان با آب اشک تناسب دارد و توفان با خروش برملا کردن راز)
ب: آیینهای هستیم که خجالت عریانی خود را در آن میبینیم.
+ آیینه هم در غمازی کم از اشک ندارد، درواقع اجتماع آیینه و اشک یعنی تجمع غمازها:
پیکرم چون اشک در ضبط نفس گردید آب
میشمارد عشق چون آیینه غمازم هنوز
+ به تناسب آب و آیینه دقت کنید.
راز آخر:
تب و تاب اشک چکیدهام که رسد به معنی راز من؟
ز شکست شیشۀ دل مگر شنوی حدیث گداز من
شواهد:
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
چون اشک راز ما به هزار آب شستهاند
آیینۀ خجالت عریانی خودیم
تأویل:
به تسکین درد، نامت را زمزمه کردم؛ غافل که رازت پیراهن من است.
اشارات:
+ مصرع اول را به دو صورت میتوان خواند:
الف: چون (مانند) اشک، راز ما به هزار آب شستهاند
ب: چون (چونکه) اشکِ راز ما به هزار آب شستهاند...
(ما آیینۀ خجالت عریانی خود هستیم، زیرا اشک راز ما را به هزار آب شستهاند.)
+خوانش اول خود ایهامی دارد:
راز ما را مثل اشک با هزار آب شستهاند
راز ما را با هزار آبِ چون اشک شستهاند
+ اشک غماز است؛ چکیدن یک قطرهاش یعنی افشای راز:
جرئت افشای رازِ عشق بیدل سهل نیست
تا چکد یک اشک، مژگانها به خون افشردنست
نقابِ اظهار که از صورت راز برداشته شود، تبدیل به اشک میشود تا عریانیِ بینقابی، عرق انفعال و رسوایی به بار آورد:
رازم ز بینقابیِ اظهار، اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
(عرق انفعال در یک لایۀ ایهامی همان اشک است.)
هرچند افشای راز هستی خجالتآور است، اما هیهات که کس را توان رازداریاش نیست:
نقش من چون اشک، شوخی کرد و از خجلت گداخت
کاش هم در پرده خون میگشت راز هستیام
و
به این هستی چسان باشم نقاب شوخی رازت
که اینجا بر نیاید اشک هم از ننگ عریانی
+ گاهی هم گریه سیل میشود و رخت آدمی را میبرد تا عریانیای اینچنین هم حاصل شود:
به سیل گریه دادم رختِ ناموسِ محبت را
به رو افتاد از هر قطرۀ اشکم بخْیۀ رازی
(به رو افتادن: فاش شدن، برملا شدن)
+ راز را به آب شسشن: کنایه از پاک کردن و از بین بردن راز؛ افشای راز.
+ «هزار آب» تأکید بر افشای عمیق و از طرفی متبادر اشکهای فراوان.
+ به تناسب آب و اشک دقت کنید.
+ بیدل بارها عریانی و اشک را در کنار هم قرار داده است:
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا
[عریانی، مانند اشک آخر مرا آب داد (صیقل داد یا به آب داد)]
یا
ناتوان از خجلت اظهار هستی آب شد
از لباس نیستی یک اشک عریانی بس است
یا
جیب و دامانی ندارد کسوتِ عریانیام
چون گهر، اشکم همان در چشم خود غلتیده است
یا
در این دریا ندامت اعتبار است
گهر جز اشک عریانی ندارد
یا
گوهرِ اشکیم بیدل از گداز ما مپرس
اینقدر آب از خجالتوضعِ عریانِ خودیم
یا
جنون به کسوتِ ناموس جلوهها دارد
چو اشک آینه صیقل مزن ز عریانی
+ آیا این عریانی به معنی بینقابی و بیپردگی نیست؟ نه این که اشک نقاب از رخ راز برمیدارد:
رازم ز بینقابی اظهار، اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
یا
ای نم اشک، هوسمایلِ مژگان نشوی
سیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی
یا
بیپردگی کسوت هستی ز حیا پرس
این جامه حریر است ز عریانی ما پرس
یا
ندارد اطلس افلاک بیش از پرده چشمی
چو اشکم آب میباید شدن از ننگ عریانی
+ عریانی در عصر بیدل، خجالتآور بوده است؛ در شواهد قبلی دو «ننگِ عریانی» خواندیم؛ همچنین:
ز اظهار کمالم آب میباید شدن بیدل
لباس جوهرم چون تیغ تا کی ننگ عریانی
یا
سخن خوش است به کیفیتی ادا کردن
که معنی آب نگردد ز ننگ عریانی
+ گاه عریانی خود در معنی رسوایی و افشاشدن است:
ای هوس رسوایی دیبا و اطلس روشن است
بیش ازین از جامۀ عریانیام عریان مخواه
یا
در جنون هم دستگاه کلفت ما کم نشد
ناله عریان است و دارد صد الم در آستین
یا
گاه اشکِ یأس و گاهی ناله عریان میشود
خلعتِ دل در چه کوتاهیست بر بالای من
+ در مصرع دوم ایهامکی هست:
آیینۀ خجالت عریانی خودیم:
الف: آیینهبودن کنایه از نماینده و نشاندهندهبودن است؛ نشاندهندۀ خجالت عریانی خود هستیم.
ز اشک، رازِ محبت به دیده طوفان (توفان) کرد
دلِ گداخته آیینه تا کجا نشود
(طوفان با آب اشک تناسب دارد و توفان با خروش برملا کردن راز)
ب: آیینهای هستیم که خجالت عریانی خود را در آن میبینیم.
+ آیینه هم در غمازی کم از اشک ندارد، درواقع اجتماع آیینه و اشک یعنی تجمع غمازها:
پیکرم چون اشک در ضبط نفس گردید آب
میشمارد عشق چون آیینه غمازم هنوز
+ به تناسب آب و آیینه دقت کنید.
راز آخر:
تب و تاب اشک چکیدهام که رسد به معنی راز من؟
ز شکست شیشۀ دل مگر شنوی حدیث گداز من
شواهد:
از گداز صد جگر اشکی به عرض آوردهام
بخیهای آخر ز چاکِ پردههای راز ماند
همچو مژگان رازها بیپرده است از ساز من
درخور اشکی که دارم ترزبانم کردهاند
به پاس رازِ اشک از ضبط مژگان نیستم غافل
به خاک افکندن است این طفل را گهوارهجنبانی
#بیدل_دهلوی
@bidelidan
❤3👍1
