عاشقانه های فاطیما
821 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
@asheghanehaye_fatima


من از آبشخور غوکان بدآواز می‌آیم
و با من گفتگوی مرغ‌های خانه‌به‌دوشی‌ست
که جفت خود را در آب می‌بینند
دلم ای دوست می‌سوزد
که قمری‌ها نمی‌خوانند
و دخترهای عاشق گل نمی‌چینند



#علی_باباچاهی
@asheghanehaye_fatima

مردی که خودش را تمام روز
در یک اتاق زندانی می‌کند
اصلا دیوانه نیست
یا انار متراکمی‌ست که در
پوست خودش جا خوش کرده
یا پیاز متورمی‌ست که
لایه‌لایه پرده برنمی‌دارد از تنهایی‌اش


#علی_باباچاهی
@asheghanehaye_fatima



من فکر می کنم که تو
دیوانه ای,,,
زیرا که قلب خود را
این لاله ی شفیق صحرایی,
این قالی مجلل
این کوه نور را ...
دادی به من,
که از همه شهر بد ترم,,,
من فکر می کنم,
که تو دیوانه ای...


#علی_باباچاهی
بیا !
با اندامی از آتش بیا!
و جلوه ای از آذرخش
هیهات !
من کجا باز بینمت
ای ستاره ی روشن!
که بی تو
تا شبگیر پیر می شوم
چندان که بازآیی
ستاره ها همه عاشق می شوند
و جوانی در باران از راه می رسد

#علی_باباچاهی


@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima



در فصل‌های خونین هم می‌توان عاشق بود
مگر از راه در رسی
مگر از شکوفه سر بر زنی
مگر از آفتاب درآیی
وگرنه روز
تابوتی است بر شانه‌های ابر
که ما را به افق‌های ناپیدا می‌سپارد
و عشق آهوی محتضری است
که سر بر شانه‌های باران می‌گذارد!

بیا
با اندامی از آتش بیا.
و جلوه‌ای از آذرخش
هیهات
من کجا باز بینم‌ات ای ستاره‌ی روشن
که بی‌تو تا شب‌گیر پیر می‌شوم
چندان که بازآیی
ستاره‌ها همه عاشق می‌شوند
و جوانی در باران از راه می‌رسد.

○●شاعر: #علی_باباچاهی | ○●بخشی از یک‌شعر
@asheghanehaye_fatima



نقشه می کشی که فردا
عاشق روی کسی شوی
که تو اورا ندیده ای اصلا ندیده ای
به خواب هم ندیده ای
به خیابان هم... !

#علی_باباچاهی
چه شایدهایی‌

@asheghanehaye_fatima

با شایدها آمده باشد خوب است
یخِ بیرون زده از دریا شاید نهنگِ سنگ شده‌ای‌ باشد

این صندوقچه از دریا گرفته شده شاید
تکانش که می‌‌دهد ذوق می‌‌کند دختر نُه ساله
ذوقْ ذوق می‌‌کند
یا مرواریدها را دست‌چین کرده که آفرین!
یا پریده از آب بیرون و بغل کرده خودش را
کشانده لب ساحل
که صد آفرین!
با کفِ خالی‌ صدفِ خالی‌ وَ شاید و شاید ـــ
شاید را لطفا بگذارید این وسط که نُک بزند
فال حافظ بردارد
کشتی‌‌شکستگان را بفرستد به اسکله
در صندوقچه‌ای‌ جا بدهد چشم و صورت و دست و پای‌ غرق‌شدگان را

گرم شود دلش به این‌که دریا خسیس نیست
آدم را قورت می‌‌دهد غالبا ولی‌ بالا می‌‌آوَرَد
شاید آنقدْر شاید است که شاید ـــ

با شاید آمده‌ای‌
برگرد با شایدی‌ که پشت سرش را شاید
دیگر نگاه نکند شاید!


#علی_باباچاهی
باغ انار از این طرف است
@asheghanehaye_fatima🍀



من فڪر مےڪُنَم
ڪہ تُو دیوانہ‌اے !
چرا ڪہ قلبِ خود را
این لالہ‌ے شفیقِ صحرایے ،
این قالےِ مُجلّل ،
این ڪوهِ نور را دادے بہ من
ڪہ از همہ‌ے شہر بدتَرَم !

من فڪر مےڪُنَم
ڪہ تُو دیوانہ‌اے !!!



#علی_باباچاهی
@asheghanehaye_fatima

ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﺍﺗﺎﻕ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﺍﺻﻼً ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﯾﺎ ﺍﻧﺎﺭ ﻣﺘﺮﺍﮐﻤﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﻮﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺟﺎ ﺧﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ
ﯾﺎ ﭘﯿﺎﺯ ﻣﺘﻮﺭﻣﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﻻﯾﻪﻻﯾﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽﺍﺵ
ﺩﺭ ﺑﯿﺮﻭﺕ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﮔﭻﮔﺮﻓﺘﻪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯽﭘﺮﯾﺪ
ﭘﻠﻨﮓ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺁﻫﻨﯿﻦ ﺗﺼﻮّﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﻦ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ
ﻣﻦِ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ
ﻭ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺩﻗﯿﻘﺎً
ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺮ ﯾﮏ ﺳﻘﻒِ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯ
ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻡ .
ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ
ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﻡ ﻣﯿﺨﮑﻮﺏ ﺷﺪ
ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖِ ﻋﺎﺷﻘﻢ
ﻧﻪ ﮐُﺸﺘﻪ ـ ﻣُﺮﺩﻩٔ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻨﺎﻧﺶ ﺩﺭ ﺻﺪﻑ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ
ﮔﻮﺵﻣﺎﻫﯽِ ﺧﻮﺩﺷﺎﻧﻨﺪ
ﻗﻄﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ / ﺍﻣّﺎ
ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺍﺗﺎﻕ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ
ﯾﺎ ﻣُﺮﺩﻩﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ .

#علی_باباچاهی
مگر از راه دررِسے ،
مگر از شڪوفہ‌ها سَربَرزَنے ،
مگر از آفتاب درآیے ...
وَگرنہ روز تابوتےست
بَر شانہ‌هاے ابر !



#علی_باباچاهی
#شما_فرستادید

@asheghanehaye_fatima
به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید
پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در آینه ات مشغولم ،
که جهان از کنارم می گذرد
بی آنکه سر برگردانم

در فصلهای خونین هم
می توان عاشق بود

به قمریان عاشق حسد می ورزم
که دانه بر می چینند
و به ستاره و باران ،
که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه می زنند
و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد

در فصل های خونین هم
می توان عاشق بود

#علی_باباچاهی





@asheghanehaye_fatima
سلام بَر آفتاب وُ ؏شق ،
بَر فوجِ ؏اشقان ،
اِے عابرِ غریبہ !
اِے عابرِ غریبہ ما ؏اشقیم ؛
ما درسِ ؏شق مے‌خوانیم ،
درسِ بزرگِ مَردے ،
درسے ڪہ
ایستاده بمیریم
با ؏شق !

ما زنده‌ایم ...
ما تڪیہ بَر
شہامتِ دریا ڪَرده‌ایم ،
بے‌آنڪہ تختہ‌پاره‌اے
بہ غنیمت بریم
یا صیّادِ برفِ
مرواریدے باشیم !

ما راه مے‌رَویم
بَر ارتفاعِ نیلےِ دریا ،
بےبادبان وُ پارو وُ بے‌قایق ...
ما ؏اشقیم ، ؏اشق !

سلام بَر شڪوفہ‌ے سرخے
ڪہ از پیالہ‌ے مشرق دَمید !


#علی_باباچاهی


@asheghanehaye_fatima
و من به دیدن تو
چنان در آینه ات مشغولم
که جهان از کنارم می گذرد
بی آنکه سر برگردانم...

#علی_باباچاهی


@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima



بیا !
با اندامی از آتش بیا!
و جلوه ای از آذرخش
هیهات !
من کجا باز بینمت
ای ستاره ی روشن!
که بی تو
تا شبگیر پیر می شوم
چندان که بازآیی
ستاره ها همه عاشق می شوند
و جوانی در باران از راه می رسد



#علی_باباچاهی
#شما_فرستادید
.


به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید ،
پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در آینه ات مشغولم
که جهان از کنارم می گذرد
بی آن که سر برگردانم
در فصلهای خونین هم می توان عاشق بود
به قمریان عاشق حسد می ورزم
که دانه بر می چینند
و به ستاره و باران
که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه می زنند.
و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد

در فصل های خونین هم می توان عاشق بود
مگر از راه در رسی
مگر از شکوفه سر بر زنی
مگر از آفتاب درآیی
وگرنه روز
تابوتی است بر شانه های ابر
که ما را به افق های ناپیدا می سپارد
و عشق آهوی محتضری است
که سر بر شانه های باران می گذارد!

بیا
با اندامی از آتش بیا.
و جلوه ای از آذرخش
هیهات
من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن
که بی تو تا شبگیر پیر می شوم
چندان که بازآیی
ستاره ها همه عاشق می شوند
و جوانی در باران از راه می رسد


#علی_باباچاهی

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima

در جایی از فضا
دور از چشم ما آدم های معمولی
بعضی ها یکسره عاشق اند
تو چطور؟

#علی_باباچاهی
ایست بازرسی


سر خوشی‌اش در فرا و چون و چرا شکنی بود
پرخاشگر نیستم و
نمره‌ی انفرادی من بیست بود!
پنج سال فقط پشت‌بام به قصد یافتن شتری
بد‌ مست
قدم می‌زدم و یاف یاف یافتم!
بقیه‌اش را تو بنویس
که سی و نه اندی
تن به برفیدن برفی داده‌ای که قصد جدا شدن از
پوست تو هرگز!

بعد
وبعدن
تن تن و تن تن تن
بر پوست تن‌اش دست کشید
دختر بودم و زن بودم و فلس هم که نداشتم!
--مدرک جرم!

روسری‌اش را نداد به باد
سیلاب را نریخت به دریا راه نیفتاد
سایه دستی ولی به شانه‌ی او دست زد و
--مدرک جرم!

- انگشت بزن اینجا
اینجاتر و اینجا!

زد و نه ! نزد و نه نه!
" دلبرکان غمگین" سه انگشتی را بسیار
دیده بود
سرکش بودم و دو انگشتی

" صد سال تنهایی " را برداشتم‌ و
" دلبرکان غمگین" را
از دور
بوسه بوسه بوسه برتن او فرضا---
قطعا و فرضا و فرضافرض و
چه تفالی!


#علی_باباچاهی


@asheghanehaye_fatima
مردی که خودش را تمام روز
در یک اتاق زندانی می‌کند
اصلاً دیوانه نیست
یا انارِ متراکمی‌ست
که در پوست خودش جا خوش کرده
یا پیازِ متورمی‌ست
که لایه‌لایه پرده برنمی‌دارد از تنهایی‌اش...

#علی_باباچاهی

@asheghanehaye_fatima
و من به دیدن تو
چنان در آینه‌ات مشغول‌ام 
که جهان از کنارم می‌گذرد
بی‌آن‌که سر برگردانم 
در فصل‌های خونین هم می‌توان عاشق بود 
به قمریان عاشق حسد می‌ورزم 
که دانه برمی‌چینند 
و به ستاره و باران 
که بر نیم‌رخ مه‌تابی‌ات بوسه می‌زنند.
و به گلی که با اشاره‌ی تو می‌شکفد 


#علی_باباچاهی


@asheghanehaye_fatima
.

و من به دیدن تو
چنان در آینه‌ات مشغول‌ام 
که جهان از کنارم می‌گذرد
بی‌آن‌که سر برگردانم 
در فصل‌های خونین هم می‌توان عاشق بود 
به قمریان عاشق حسد می‌ورزم 
که دانه برمی‌چینند 
و به ستاره و باران 
که بر نیم‌رخ مه‌تابی‌ات بوسه می‌زنند.
و به گلی که با اشاره‌ی تو می‌شکفد 


#علی_باباچاهی

@asheghanehaye_fatima