عاشقانه های فاطیما
821 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
جفتشان را که یافتند
از من میپرند
شک ندارم
روزگاری درخت بوده ام!

#حمزه_کریم_تباح_فر

@asheghanehaye_fatima
دو سالم بود
هنوز
راه رفتن
نمیدانستم
که اولین کوه جهان را فتح کردم!
پدرم
مرا کول کرده بود!

#حمزه_کریم_تباح_فر


@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima



رد هیچ عابری به من نرسید
باد تنها دلیل خش خش بود
پاره شد تار و پود احساسم
عاشقی از شروع نخ کش بود

زندگی خط ممتدی شده بود
خسته از انتهای معمولی
عشق راه قشنگ مردن بود
بین این مرگهای معمولی

آمد و بیقراری من را
توی آغوش دیگری جا داد
لطف کرد و رهایی ام را برد
کنج زندان بهتری جا داد

سرکشیدم کنار تنهایی
استکان استکان فراموشی
زور دلسردی ام ولی نرسید
به تَبِ آخرین همآغوشی

مرگ نیزار ها از آتش نیست
آتش جانِ بیشه تنهاییست
نیمه ام هرکسی اگر باشد
نیم دیگر همیشه تنهاییست

بس که با آه و ناله میخوابم
آخرش بغض خواب می تِرکد
وسعت عشقم از خیال سر است
عاقبت این حباب می تِرکد

لشکر بادها کمین کردند
عطر آغشته به لباس تو را
برکه ها ماه را بغل کردند
تا بنوشند انعکاس تو را

انعکاس لطیف روشن من
روزگارِ سیاه میفهمی؟
ای غرور بلند آیینه
چیزی اصلا از آه میفهمی؟

هیچ کس پایِ قله ام نرسید
اولین دامنه نوردم باش
نابرابرترین همآوردم
فاتح آخرین نبردم باش

یک قدم از خودت بزن بیرون
یک قدم راه خانه را کم کن
من که با یک نگاه میسوزم
آتش این زبانه را کم کن

فکر آزادی از تصور تو
گره دیگریست بر گره ام
گرچه دیوار کرده اند مرا
دیدنت را هنوز پنجره ام

دیدنت را چقدر پنجره ام
مثل سرما بیا به دیدن من
حرف، ها کن به وسعت شیشه
بنشین بعد به چکیدن من

چشم هایت خودِ خودِ کفر اند
کافری ابتدای ایمانی است
آنچه از چشم من سرازیر است
آخرین جرعه ی مسلمانیست

لبم از گونه ی تو بوسه نچید
باغ تو جز برای دیدن نیست
سعدی از قبل گفته بود مرا
سیب سیمین برای چیدن نیست

کم کم از بوی پیرهن میکاست
چشم من هر چه کورتر میشد
کلبه ام را که حزن می افزود
مصر انگار دور تر میشد

غم نشسته است رو به آینه ام
سنگ تکرار میزند در من
این که خوب است! شب که می آید
یک نفر زار میزند در من

پر شد از گریه لحظه ی رفتن
کسی از ما سکوت را نشکست
توی رسم و رسوم مغروران
بغض گاهی همان بمان نرو است

بعد من خاطرات شیرین را
یک دو پیمانه زهر قسمت کن
تکه های غرور من را هم
بین مردان شهر قسمت کن

مردنم را نمیرسی هرگز
شاخه ی در سبد خداحافظ
ای ازل بانوی همیشه ی من
تا سلام ابد خداحافظ


#حمزه_کریم_تباح_فر
نگران این نیستم
که سهم من نشدی
نگرانم
مبادا
مردی که به جای من
موهایت را میبافد
پریشانی نفهمد!


#حمزه_کریم_تباح_فر

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima



تمام شهر را باید بگردم
شعری که امروز از جیبم افتاده
دست هر کس بیفتد
دل تو را بدست می آورد!




#حمزه_کریم_تباح_فر
@asheghanehaye_fatima



چشمش را
به لبهایم دوخته!
و من هنوز
نتوانسته ام ببوسمش
در زنها
کبوتریست
که هر قدر تشنه باشد
نمینشیند!




#حمزه_کریم_تباح_فر
@asheghanehaye_fatima




هر چند راه رابطه گفتن شنُفتن است
گاهی بیان حرف دل اما
چ
ک
ی
د
ن
ی
س
ت


#حمزه_کریم_تباح_فر
@asheghanehaye_fatima



این دایم الخمری که میبینید با اکراه
تا لحظه ی دیدار چشمانی، مسلمان بود!

#حمزه_کریم_تباح_فر
پیامبری ات
معجزه نمیخواهد
تنت
داغ ترین برف دنیاست!

#حمزه_کریم_تباح_فر

@asheghanehaye_fatima
در شرم نگاه تو هوس پیدا بود
در سینه ی تنگ تو قفس پیدا بود
آنقدر که گردنت بلور آگین است
از زیر گلوی تو نفس پیدا بود!

#حمزه_کریم_تباح_فر

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima




رد هیچ عابری به من نرسید
باد تنها دلیل خش خش بود
پاره شد تار و پود احساسم
عاشقی از شروع نخ کش بود

زندگی خط ممتدی شده بود
خسته از انتهای معمولی
عشق راه قشنگ مردن بود
بین این مرگهای معمولی

آمد و بیقراری من را
توی آغوش دیگری جا داد
لطف کرد و رهایی ام را برد
کنج زندان بهتری جا داد

سرکشیدم کنار تنهایی
استکان استکان فراموشی
زور دلسردی ام ولی نرسید
به تَبِ آخرین همآغوشی

مرگ نیزار ها از آتش نیست
آتش جانِ بیشه تنهاییست
نیمه ام هرکسی اگر باشد
نیم دیگر همیشه تنهاییست

بس که با آه و ناله میخوابم
آخرش بغض خواب می تِرکد
وسعت عشقم از خیال سر است
عاقبت این حباب می تِرکد

لشکر بادها کمین کردند
عطر آغشته به لباس تو را
برکه ها ماه را بغل کردند
تا بنوشند انعکاس تو را

انعکاس لطیف روشن من
روزگارِ سیاه میفهمی؟
ای غرور بلند آیینه
چیزی اصلا از آه میفهمی؟

هیچ کس پایِ قله ام نرسید
اولین دامنه نوردم باش
نابرابرترین همآوردم
فاتح آخرین نبردم باش

یک قدم از خودت بزن بیرون
یک قدم راه خانه را کم کن
من که با یک نگاه میسوزم
آتش این زبانه را کم کن

فکر آزادی از تصور تو
گره دیگریست بر گره ام
گرچه دیوار کرده اند مرا
دیدنت را هنوز پنجره ام

دیدنت را چقدر پنجره ام
مثل سرما بیا به دیدن من
حرف، ها کن به وسعت شیشه
بنشین بعد به چکیدن من

چشم هایت خودِ خودِ کفر اند
کافری ابتدای ایمانی است
آنچه از چشم من سرازیر است
آخرین جرعه ی مسلمانیست

لبم از گونه ی تو بوسه نچید
باغ تو جز برای دیدن نیست
سعدی از قبل گفته بود مرا
سیب سیمین برای چیدن نیست

کم کم از بوی پیرهن میکاست
چشم من هر چه کورتر میشد
کلبه ام را که حزن می افزود
مصر انگار دور تر میشد

غم نشسته است رو به آینه ام
سنگ تکرار میزند در من
این که خوب است! شب که می آید
یک نفر زار میزند در من

پر شد از گریه لحظه ی رفتن
کسی از ما سکوت را نشکست
توی رسم و رسوم مغروران
بغض گاهی همان بمان نرو است

بعد من خاطرات شیرین را
یک دو پیمانه زهر قسمت کن
تکه های غرور من را هم
بین مردان شهر قسمت کن

مردنم را نمیرسی هرگز
شاخه ی در سبد خداحافظ
ای ازل بانوی همیشه ی من
تا سلام ابد خداحافظ


#حمزه_کریم_تباح_فر
@asheghanehaye_fatima




به فرض، نیست هوایِ چشیدنت بانو
کجاست پس هوسِ گرمِ چیدنت بانو

درون من پُرِ پروانه های آماده ست
چقدر مانده به شعله کشیدنت بانو

کسی به یوسفی ام نیست در سر بازار
چراست؟ علت این ناخریدنت بانو

رسانده است به گوشم فرشته ای: که خدا
به وجد آمده از آفریدنت بانو

نه من، نه فرشچیان، نه تمام نقاشان
که مانده آینه هم در کشیدنت بانو

نمیرسم به شنیدن! که طاقت دل من
دو جرعه بود که شد صرف دیدنت بانو

تو ماهی منی اما چقدر خسته شده ست
دو دستِ کوچک من از سُریدنت بانو ...



#حمزه_کریم_تباح_فر
@asheghanehaye_fatima



خیانت
شاید ......
تار موی بلند سیاهیست
روی تخت مردی
که موهای زنش بِلُوند است
و
عشق
شاید......
تار موی بلند سیاهیست
روی تخت مردی
که موهای زنش بِلُوند است



#حمزه_کریم_تباح_فر
📌

تو اهل آزادی نیستی اگرنه قفس
به قدر دلخوشیی جای پر زدن دارد!

#حمزه_کریم_تباح_فر


@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima




رد هیچ عابری به من نرسید
باد تنها دلیل خش خش بود
پاره شد تار و پود احساسم
عاشقی از شروع نخ کش بود

زندگی خط ممتدی شده بود
خسته از انتهای معمولی
عشق راه قشنگ مردن بود
بین این مرگهای معمولی

آمد و بیقراری من را
توی آغوش دیگری جا داد
لطف کرد و رهایی ام را برد
کنج زندان بهتری جا داد

سرکشیدم کنار تنهایی
استکان استکان فراموشی
زور دلسردی ام ولی نرسید
به تَبِ آخرین همآغوشی

مرگ نیزار ها از آتش نیست
آتش جانِ بیشه تنهاییست
نیمه ام هرکسی اگر باشد
نیم دیگر همیشه تنهاییست

بس که با آه و ناله میخوابم
آخرش بغض خواب می تِرکد
وسعت عشقم از خیال سر است
عاقبت این حباب می تِرکد

لشکر بادها کمین کردند
عطر آغشته به لباس تو را
برکه ها ماه را بغل کردند
تا بنوشند انعکاس تو را

انعکاس لطیف روشن من
روزگارِ سیاه میفهمی؟
ای غرور بلند آیینه
چیزی اصلا از آه میفهمی؟

هیچ کس پایِ قله ام نرسید
اولین دامنه نوردم باش
نابرابرترین همآوردم
فاتح آخرین نبردم باش

یک قدم از خودت بزن بیرون
یک قدم راه خانه را کم کن
من که با یک نگاه میسوزم
آتش این زبانه را کم کن

فکر آزادی از تصور تو
گره دیگریست بر گره ام
گرچه دیوار کرده اند مرا
دیدنت را هنوز پنجره ام

دیدنت را چقدر پنجره ام
مثل سرما بیا به دیدن من
حرف، ها کن به وسعت شیشه
بنشین بعد به چکیدن من

چشم هایت خودِ خودِ کفر اند
کافری ابتدای ایمانی است
آنچه از چشم من سرازیر است
آخرین جرعه ی مسلمانیست

لبم از گونه ی تو بوسه نچید
باغ تو جز برای دیدن نیست
سعدی از قبل گفته بود مرا
سیب سیمین برای چیدن نیست

کم کم از بوی پیرهن میکاست
چشم من هر چه کورتر میشد
کلبه ام را که حزن می افزود
مصر انگار دور تر میشد

غم نشسته است رو به آینه ام
سنگ تکرار میزند در من
این که خوب است! شب که می آید
یک نفر زار میزند در من

پر شد از گریه لحظه ی رفتن
کسی از ما سکوت را نشکست
توی رسم و رسوم مغروران
بغض گاهی همان بمان نرو است

بعد من خاطرات شیرین را
یک دو پیمانه زهر قسمت کن
تکه های غرور من را هم
بین مردان شهر قسمت کن

مردنم را نمیرسی هرگز
شاخه ی در سبد خداحافظ
ای ازل بانوی همیشه ی من
تا سلام ابد خداحافظ


#حمزه_کریم_تباح_فر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چشمش را
به لبهایم دوخته!
و من هنوز
نتوانسته ام ببوسمش
در زنها
کبوتریست
که هر قدر تشنه باشد
نمینشیند!

#حمزه_کریم_تباح_فر

@asheghanehaye_fatima
چشمش را
به لبهایم دوخته!
و من هنوز
نتوانسته ام ببوسمش
در زنها
کبوتریست
که هر قدر تشنه باشد
نمینشیند!

#حمزه_کریم_تباح_فر

@asheghanehaye_fatima
بیا به مصرع بعدی که شرح حال من است
خیال من شده اویی،که بیخیال من است!

خجالتم که بگویم به عقل دور اندیش
کسی که باور من بوده احتمال من است!

به سایه سار بلوطم همیشه می خوابید
همان که کلبه ی او گرم از زغال من است!

چنان به جستن آن ماده اسب تاخته ام
که گل گل چمن دشت پایمال من است!

تمام قدرت او در (نه) ی صریحش بود
تمام مشکل من از زبان لال من است!

چه پاسخی بدهم در جواب اینکه:کجاست؟!
که این سوال شما نیست این سوال من است!

#حمزه_کریم_تباح_فر

@asheghanehaye_fatima
.
تکیه گاهی زیر آتشخانه ی خود می گذاشت
دست را وقتی که زیر چانه ی خود می گذاشت!

جای آتشبازی اش با کاهدانِ این و آن
کاش داغی بر پَرِ پروانه ی خود می گذاشت

پلک بستن بود و خوابیدن! ولی از دید من
پرده ای را بر درِ میخانه ی خود می گذاشت

هر زمان می خواست آشوبی بیندازد به شهر
سنگ ها در دامن دیوانه ی خود می گذاشت

حرص می خوردم چرا انسانم و مِی نیستم!
هر زمان لب بر لب پیمانه ی خود می گذاشت

این که می بینی پَر کاهی به زحمت می کشد
روزگاری کوه را بر شانه ی خود می گذاشت!

#حمزه_کریم_تباح_فر


@asheghanehaye_fatima
ردپاها همیشه
حرفِ از رفتن نمیزنند...
امروز دو ردپا روے
برف ها دیدم ،
آنقدر نزدیڪـ بهم ڪه
میشد فهمیدجاهایی ڪـه جاے
پایشان بیشتر آب شده همدیڪَــر را
بوسیده اند! حتی فهمیدم
در طول مسیر، دوستت‌دارم‌هاےِ
                  زیادے بهم ڪَـفته‌اند....!!

#حمزه_کریم_تباح_فر
@asheghanehaye_fatima