عاشقانه های فاطیما
821 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
@asheghanehaye_fatima



شب به خیر می گوییم و بیدار می مانیم
در بستر مشترکی که مربوط به هیچ کداممان نیست.....
ساعت روی دیوار سکوت را نمی شناسد
چنان که دستهای تو تن مــــــرا.....
مشتاقانه به دستبندی فکر می کنی
که زیر پیراهنها پنهان کرده ای
مایوسانه به دختری فکر می کنم
که دستهایت را به او می سپاری...

#آرزو_نوری
@asheghanehaye_fatima



با من از رفتن نگو
با من که همیشه
به آمدنت فکر کرده ام

با این نگاه سرد
مرا به سیاهی شب نسپار
منی که هر صبح
با آفتاب چشم ات
طلوع کرده ام

اینطور بی مقدمه
از من جدا نشو
از من که نمی دانم
بعد از رفتن ات
چطور می توان
به زندگی برگشت

#آرزو_نوری
@asheghanehaye_fatima




اونقدر از نیمرخ خندونت
تو چشمام ذخیره کردم
که به هر چی نگاه میکنم لذت بخشه

انگار همه چی تو خونه یه لیوان دمنوش اسطوخدوس سر کشیده
قوری گلای دامنشو نشون میده و ...
استکانای کمر باریک دارن می رقصن
المنتای بخاری برقی مثل چراغای یه جشن عروسی شدن
چیک چیک شیر آب هارومونیک داره
"ام شب در سر شو ری دا رم ..."

اونقدر از نیمرخ خندونت
تو چشمام ذخیره کردم
که ماه لم داده پشت پنجره
داره یجوری شیطنت آمیز نگام میکنه...

تو میگی بهشون بگم...
بگم آرزومی
یا خودشون فهمیدن...؟!

#شب_نوشت
#آرزو_نوشت
#حمید_جدیدی
Forwarded from دستیار
Arezoo
Ehsan Khajehamiri
#آرزو
#احسان_خواجه_امیری

تو رو آرزو نکردم
این یعنی نهایت درد
خیی چیزا هست تو دنیا
که نمی‌شه آرزو کرد...

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima



#عروسکم

آهنگِ #صدای_بارونِ ستار منو می‌بَره خیلی دور
جایی که بابام تنها قهرمانِ زندگیم بود .
دو وجب قد داشتم و دوتا چشمِ خیلی دُرشت و یه مامان با چشمای سبز ،
که تمومِ زندگیم بود .
وقتی‌ حتا خواهرم نداشتم که دلم براش تنگ بشه ، یه خونه بود و مامان و بابا و مرجان و تمامِ بچگی‌های قشنگش ،
وقتی #امیر برام فقط یه اسمِ قشنگ بود و هرکی اسمش امیر بود به نظرم مهربون بود و دوست داشتم اسمشو بی‌دلیل صدا کنم .

وقتی تمامِ آرزوم داشتنِ عروسکِ تو ویترینِ مغازه زیرِ پلِ سیدخندان بود و خیلی زود تو یه شبِ بارونی بهش رسیدم .
وقتی تو ماشینِ بابام ستار همین آهنگ رو می‌خوند و من از حفظ تو دلم می‌خوندم بدون اینکه معنی‌شو درک کنم و جاهای سوزناکش چشامو می‌بستم و آروم جوری که مامانم نبینه سرمو باهاش تکون می‌دادم و دستم و انگار میکروفون دستمه جلو دهنم می‌گرفتم .

همون موقع هم وقتی ریتمش شروع می‌شد و می‌دیدم بابام حالش یه جوری می‌شه و تو فکر می‌ره حس می‌کردم که باید حرفای خوبی بزنه و جاده و بارونشو خوب می‌فهمیدم و تا می‌گفت رگای آبی دستات به رگای دستِ بابام دست می‌زدم که داشت دنده عوض می‌کرد و من از بین دو تا صندلیِ جلو ، خودم رو آورده بودم تا جایی که می‌شد نزدیکِ مامان و بابام که تنها نمونم .

همیشه از تنها موندن می‌ترسیدم . همیشه دنبال یه دستی برای گرفتن و یه شونه‌ای برای تکیه بودم .

شبی که بابام عروسکِ قشنگم و برام خرید احساس کردم تا همیشه کنارم می‌مونه و مواظبمه ، آخه هم قدِ خودم بود با موهای فرفری بلند قهوه‌ای با چشمای سبز و گونه‌های برجسته و لبایی که شکلِ خنده داشت و عاشقِ این بودم که وقتی میخوابوندمِش پلکاش بسته میشد و انگشتاش جوری ساخته شده بود که نرم بود و دونه دونه انگشتاش رو حس می‌کردم و انگار دستم و می‌گرفت و شبا مثلِ من چشماشو می‌بست و تا بغلش می‌کردم چشمای سبزشو باز می‌کرد و منو نگاه می‌کرد .

خواهرم تازه بدنیا اومده بود و از عروسکم خیلی کوچیکتر بود و من اون‌روزا عروسکم و کمتر از خواهرم دوست داشتم و عروسکم چشماش و همش از غصه می‌بَست .

درست شبیه خودم وقتی بزرگ شدم و موقع ناراحتی دستم رو پیشونیم می‌ره و چشمام رو می‌بندم که شاید نبینم چه بلایی داره سرم میاد و شایدم فکرم رو می‌خوام ببینم و شایدم می‌خوام شبیه عروسکم کسی منو بغل بگیره و بخوابم از این بیداریِ ترسناکِ زندگی ،

از این گذرِ بی‌وقفه‌ی عمر که فقط می‌گذره و تارهای موهات سپید میشن و شکلِ زندگی برات عوض میشه ، چشمات همون چشمان ولی چیزایی رو می‌بینن که هیچ‌وقت ، هیچ‌کس شاید نتونه ببینه ،

و تنها کسی با چشماش هم می‌تونه احساس کنه که خیلی بیشتر از سال‌های زندگیش بزرگ شده باشه .

آدم گریه‌ش می‌گیره از دستِ بی‌رحمِ دنیا
از این گذرِ زمان
از این روزگار که یه لحظه نمی‌ایسته تا بهش برسیم ،

تا برسیم به روزای خوبش ،
به خنده‌هامون ،
برسیم و لحظه‌ی خوشبختی رو هم مثلِ دردامون تجربه کنیم و عشق رو با خیالِ راحت حس کنیم و بذاریم همه وجودمون رو بگیره ،

چشمامون رو ببندیم و طعمِ خوبِ زندگی رو حتا واسه یه لحظه حس کنیم و خودمون رو بسپاریم به دستِ عشق و بسپاریم به همون حسِ خوب و بخوابیم شبیه چشمای عروسکم ،

بذاریم حسِ خوب ،
ما رو ادامه بده و ادامه بده و بشیم تیکه‌ای از عشق .

بشیم همون که از بچگی #آرزو داشتیم .

یه عروسکِ مهربون تو دستای پُر از آرزوهای بزرگِ زندگی .

#مرجان_پورشريفى
#صدای_بارون_ستار
@asheghanehaye_fatima
.

راستش را بخواهی ..
من روی آمدنت حساب کرده ام
باید بیایی و روی تنهایی ام را سیاه کنی
باید بیایی و دلتنگی ام را سر جایش بنشانی
این از خدا بی خبر ها مدام دارند نیامدنت را به رخم میکشند، نبودنت را دور گلویم میپیچند
نفسم بند می آید از نیامدنت
نمیدانم کدام دزدی، سر کدام گردنه تو را با خود خواهد برد؛ اما جانانِ من؟ ..
من باور دارم مال حلال به صاحبش برمیگردد
خاطراتت دست هایم را بسته؛
اسیر شده ام
روی صندلی نشسته ام و درست به رفتنت نگاه میکنم
نه... رفتنت نه
به دزدیده شدنت خیره میشوم
می دانم می آیی
فقط کاش ....
خیلی دیر نرسی ....





#آرزو_رجب‌زاده
@asheghanehaye_fatima



چرا فکر کردم
این حرفها
قلب تو را نرم می کند

مگر کوهها
با وزش باد
تکان می خورند؟

#آرزو_نوری
@asheghanehaye_fatima




مخمور و غمزده
روی سکو می نشینم
و روح عریان ام
پله های زیر زمین را
یکی یکی
بالا می آید

حکایتی است
هر بار که به هم می رسیم
ترکهای تازه ای
روی پوست ام می روید
و فکر می کنم
مگر من چند وجب ام؟


#آرزو_نوری