@asheghanehaye_fatima
دوباره دختری امشب به خواب دیده مرا
که از زبان غزل های من، شنیده مرا
و با هزار دلیل از دلش که پرسیده
به این نتیجه رسیده که برگزیده مرا
تمام خوابش را کرده است نقاشی
کنار خود لب یک باغچه کشیده مرا
مرا گرفته و بوسیده پرپرم کرده
ولی نگفته چرا بی اجازه چیده مرا
جواب نامه ی او چیست؟ آه! اگر آری ست،
چه طعم میدهد این میوه ی رسیده مرا؟!
ندیده عاشق او می شوم، همین امشب
رها نمی کند این شوق تا سپیده مرا
جواب می دهم: آری! اگرچه می دانم...
#خدا_برای_رسیدن_نیافریده_مرا 😔
#محمدسعید_میرزایی
دوباره دختری امشب به خواب دیده مرا
که از زبان غزل های من، شنیده مرا
و با هزار دلیل از دلش که پرسیده
به این نتیجه رسیده که برگزیده مرا
تمام خوابش را کرده است نقاشی
کنار خود لب یک باغچه کشیده مرا
مرا گرفته و بوسیده پرپرم کرده
ولی نگفته چرا بی اجازه چیده مرا
جواب نامه ی او چیست؟ آه! اگر آری ست،
چه طعم میدهد این میوه ی رسیده مرا؟!
ندیده عاشق او می شوم، همین امشب
رها نمی کند این شوق تا سپیده مرا
جواب می دهم: آری! اگرچه می دانم...
#خدا_برای_رسیدن_نیافریده_مرا 😔
#محمدسعید_میرزایی
@asheghanehaye_fatima
نوشتم بر بخار شیشه ی شب دوستت دارم
بخوان آن را فقط یک بار، من تا صبح بیدارم
تو گفتی دوستت دارم نگفتی؟ در دلت گفتی
فقط یک بار، امّا من همیشه دوستت دارم
نه- تو اصلاً نگفتی دوستت دارم فقط خواندی
ولی من دوستت دارم، ولی من سخت ناچارم
فقط یک دوستت دارم بیاور با خودت کافی است
برای من که بیمارم که محتاج پرستارم
بیا بنشین مپرس اصلاً کجایم، دوستت دارم
ردیفِ صندلیِ بیت هایم دوستت دارم
پرستارم شدی یعنی که بیمارت منم باشد
مریضت می شوم هر شب
می آیم دوستت دارم
ببین با هر ده انگشتم عزیزم عاشقت هستم
خودم با هر دو دستم هر دو پایم دوستت دارم
سرنگت را بزن در سینه ی من خون قلبم را
بکش محلول کن در اشک هایم دوستت دارم
مرا تزریق کن در پوستِ خاکستریِ ماه
نگاهم کن شبی بی انتهایم دوستت دارم
من از این تخت می ترسم از اینجا دور شو امّا
لبت را پست کن لطفاً برایم دوستت دارم
تو را می بوسم از پشت غبار سربی تهران
من انسانم، و محتاج هوایم دوستت دارم
نوشتم بر بخار شیشه ی شب دوستت دارم
کنار آن کشیدم جای دو لب، دوستت دارم
تو خونم را گرفتی پس یقیناً عاشقت هستتم
تو نبضم را گرفتی پس مرتّب دوس... تت... دا ...رم
تو خونم را درون شیشه کردی ای پری بنویس
به روی نسخه ام با این مرکّب دوستت دارم
بکش تعمید کن تکفیر کن تقدیس کن بشکن
عوض کن تا سحر هفتاد مذهب دوستت دارم
برقصی با شیاطین مقدّس، عاشقت هستم
بسوزی با رسولان مقرّب دوستت دارم
صدایت قطع شد، یک کهکشان سرد خاموشم
من از پشت هزار ابرِ مخاطب دوستت دارم
تو را می بوسم از پشت غبار سربی تهران
تو را می خوانم از سنگین ترین شب دوستت دارم
الو اورژانس؟ من قلبم پر از خون است! ر گهایِ-
صدایم را زدم! من مردم از تب! دوستت دارم
نشانی؟ نه، نمی دانم، ولی اینجا همین حالا
نوشتم بر بخار شیشه ی شب دوستت دارم
#محمدسعید_میرزایی
نوشتم بر بخار شیشه ی شب دوستت دارم
بخوان آن را فقط یک بار، من تا صبح بیدارم
تو گفتی دوستت دارم نگفتی؟ در دلت گفتی
فقط یک بار، امّا من همیشه دوستت دارم
نه- تو اصلاً نگفتی دوستت دارم فقط خواندی
ولی من دوستت دارم، ولی من سخت ناچارم
فقط یک دوستت دارم بیاور با خودت کافی است
برای من که بیمارم که محتاج پرستارم
بیا بنشین مپرس اصلاً کجایم، دوستت دارم
ردیفِ صندلیِ بیت هایم دوستت دارم
پرستارم شدی یعنی که بیمارت منم باشد
مریضت می شوم هر شب
می آیم دوستت دارم
ببین با هر ده انگشتم عزیزم عاشقت هستم
خودم با هر دو دستم هر دو پایم دوستت دارم
سرنگت را بزن در سینه ی من خون قلبم را
بکش محلول کن در اشک هایم دوستت دارم
مرا تزریق کن در پوستِ خاکستریِ ماه
نگاهم کن شبی بی انتهایم دوستت دارم
من از این تخت می ترسم از اینجا دور شو امّا
لبت را پست کن لطفاً برایم دوستت دارم
تو را می بوسم از پشت غبار سربی تهران
من انسانم، و محتاج هوایم دوستت دارم
نوشتم بر بخار شیشه ی شب دوستت دارم
کنار آن کشیدم جای دو لب، دوستت دارم
تو خونم را گرفتی پس یقیناً عاشقت هستتم
تو نبضم را گرفتی پس مرتّب دوس... تت... دا ...رم
تو خونم را درون شیشه کردی ای پری بنویس
به روی نسخه ام با این مرکّب دوستت دارم
بکش تعمید کن تکفیر کن تقدیس کن بشکن
عوض کن تا سحر هفتاد مذهب دوستت دارم
برقصی با شیاطین مقدّس، عاشقت هستم
بسوزی با رسولان مقرّب دوستت دارم
صدایت قطع شد، یک کهکشان سرد خاموشم
من از پشت هزار ابرِ مخاطب دوستت دارم
تو را می بوسم از پشت غبار سربی تهران
تو را می خوانم از سنگین ترین شب دوستت دارم
الو اورژانس؟ من قلبم پر از خون است! ر گهایِ-
صدایم را زدم! من مردم از تب! دوستت دارم
نشانی؟ نه، نمی دانم، ولی اینجا همین حالا
نوشتم بر بخار شیشه ی شب دوستت دارم
#محمدسعید_میرزایی
@asheghanehaye_fatima
شب است، پنجرهای میکشم، نبند آن را
که صبح، بشنوی از آن صدای باران را
اتاقِ من پُر گنجشک میشود، کافیست
کنارِ هم بکشم، ریزه ریزهی نان را
ولی تو نیستی انگار، باز یادم رفت
که من تو را بکشم، دخترِ گریزان را
و بعد، دخترکِ آبرنگ میخواهد
که بر سرش بکشم زود چتری، ارزان را
نگاه میکند اما مرا نمیبیند
که رنگ دادهام آن گیسوی پریشان را
به گریه میافتد، دستمال میدهمش
که زود پاک کند چشمهای گریان را
به راه میافتد، من دوباره با عجله
به سمتِ خانهی خود میکشم خیابان را
و بعد، منتظرش میشوم که در بزند
و میکشم پس از آن میز و تخت و گلدان را
و چترِ خود را بر میز میگذارد و باز
به ساعتِ سفر از یاد میبرد آن را
و دور میشود و تا من آسمانش را
از ابر پاک کنم، گم شده است باران را
#محمدسعید_میرزایی
شب است، پنجرهای میکشم، نبند آن را
که صبح، بشنوی از آن صدای باران را
اتاقِ من پُر گنجشک میشود، کافیست
کنارِ هم بکشم، ریزه ریزهی نان را
ولی تو نیستی انگار، باز یادم رفت
که من تو را بکشم، دخترِ گریزان را
و بعد، دخترکِ آبرنگ میخواهد
که بر سرش بکشم زود چتری، ارزان را
نگاه میکند اما مرا نمیبیند
که رنگ دادهام آن گیسوی پریشان را
به گریه میافتد، دستمال میدهمش
که زود پاک کند چشمهای گریان را
به راه میافتد، من دوباره با عجله
به سمتِ خانهی خود میکشم خیابان را
و بعد، منتظرش میشوم که در بزند
و میکشم پس از آن میز و تخت و گلدان را
و چترِ خود را بر میز میگذارد و باز
به ساعتِ سفر از یاد میبرد آن را
و دور میشود و تا من آسمانش را
از ابر پاک کنم، گم شده است باران را
#محمدسعید_میرزایی
@asheghanehaye_fatima
غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی
برای مرگ خیالم چقدر راحت بود
برای دیدن بیست و چهار سالگی ات
زمان در آینه بیست و چهار ساعت بود
زمان در آینه یک جویبار نرگس بود
زنی که قرص مسکّن نخورده بی حس بود
ستاره بود، سحر بود، ماه مجلس بود
زمان در آینه دیدار بود، حیرت بود
بخند هی گل سرخم، گل بهار آمیز
که کرده عطر تو سیاره مرا لبریز
بخند دسته گل مهربان در آن سوی میز
که باورم شود این خواب واقعیّت بود
نگاه کردم و گفتم: هنوز بیداری؟؟!!
و همزمان دل من گفت: دوستم داری؟؟؟
برای اینکه بگویی فقط به من آری...
که باورم شود این عشق یک حقیقت بود
سفر بخیر نگفتی مگر عزیزترین؟؟؟
کجای قصه ما دست خورده است؟؟ ببین...
مگر عوض شده این فیلمنامه غمگین؟؟!!!
دوباره آمدنت کِی در این روایت بود...؟؟؟
زن همیشه، گل صورتی، شکوفه سیب...
دوباره دیدنت ای جان در این جهان غریب...
برای غربت روحم عجیب بود عجیب...
ببین که راوی خاموشِ این حکایت بود
دلی که بعد سفر با تو گفت برگردی...
برای اینکه بمانی بخاطر مردی...
که در غروب رسیدی و عاشقش کردی...
غروب بود، تن ماه در بدایت بود
زمان در آینه روح مسافرم آمد...
زمان در آینه بانوی شاعرم آمد...
زمان در آینه شعری بخاطرم آمد...
زمان در آینه اندوه بود، حسرت بود
زمان در آینه یک شعر بر لبِ من بود
زمان در آینه یک زن مخاطبِ من بود
کسی درون لباس مرتّبِ من بود
زنی بجای من انگار گرم صحبت بود
سحر تو یک زن جادوئیِ جوان هستی
تو مثل آب در آئینه ها روان هستی
بدون اینکه بخواهی تو مهربان هستی...
تو مهربان شدنت هم بدون علّت بود
بگو بمیر، بمیرم، تو همچنان هستی
بگو نباش، نباشم، تو جاودان هستی
مرا بِکُش بخدا، جانِ جانِ جان هستی...
مرا نخواستنت آخر رفاقت بود
مرا نخواستی اما هنوز میخواهم...
مرا نخواستنت را...چقدر خودخواهم...
مرا ببخش، من آن زائرم که گمراهم...
بمان و فرض کن امشب، شبِ زیارت بود
من این غریبه غمگین که روبروی توام
من این جواهر آبی که بر گلوی توام...
من آرزوی توام، چون در آرزوی توام...
وگرنه این همه عاشق شدن خیانت بود
هزار گنج غزل، اشک، گل، طلا، رویا
قبول کن که مرا باختی عزیزم...یا؟؟
من اعتراف کنم عاشقی در این دنیا...
شکست خورده ترین شیوه تجارت بود
زمان در آینه تبریک بود پیشاپیش
عروس سفره این شاهزاده درویش
زنی که وا شدن گیسوان زیتونیش...
طلوع مزرعه های بزرگ ذرت بود
درون کافه سحر شد، رسید شب تا روز
و گفتگوی من و تو ادامه داشت هنوز
ببین برای چه فردا نمیشود دیروز؟؟!!!
زمان در آینه مشغول استراحت بود
مرا ببخش، منِ عاشق آخرین مَردم...
از آخرین زن افسانه بر نمیگردم...
و زن به آینه برگشت، من سفر کردم...
《سفر شروع غزل های بی نهایت بود》
#محمدسعید_میرزایی
غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی
برای مرگ خیالم چقدر راحت بود
برای دیدن بیست و چهار سالگی ات
زمان در آینه بیست و چهار ساعت بود
زمان در آینه یک جویبار نرگس بود
زنی که قرص مسکّن نخورده بی حس بود
ستاره بود، سحر بود، ماه مجلس بود
زمان در آینه دیدار بود، حیرت بود
بخند هی گل سرخم، گل بهار آمیز
که کرده عطر تو سیاره مرا لبریز
بخند دسته گل مهربان در آن سوی میز
که باورم شود این خواب واقعیّت بود
نگاه کردم و گفتم: هنوز بیداری؟؟!!
و همزمان دل من گفت: دوستم داری؟؟؟
برای اینکه بگویی فقط به من آری...
که باورم شود این عشق یک حقیقت بود
سفر بخیر نگفتی مگر عزیزترین؟؟؟
کجای قصه ما دست خورده است؟؟ ببین...
مگر عوض شده این فیلمنامه غمگین؟؟!!!
دوباره آمدنت کِی در این روایت بود...؟؟؟
زن همیشه، گل صورتی، شکوفه سیب...
دوباره دیدنت ای جان در این جهان غریب...
برای غربت روحم عجیب بود عجیب...
ببین که راوی خاموشِ این حکایت بود
دلی که بعد سفر با تو گفت برگردی...
برای اینکه بمانی بخاطر مردی...
که در غروب رسیدی و عاشقش کردی...
غروب بود، تن ماه در بدایت بود
زمان در آینه روح مسافرم آمد...
زمان در آینه بانوی شاعرم آمد...
زمان در آینه شعری بخاطرم آمد...
زمان در آینه اندوه بود، حسرت بود
زمان در آینه یک شعر بر لبِ من بود
زمان در آینه یک زن مخاطبِ من بود
کسی درون لباس مرتّبِ من بود
زنی بجای من انگار گرم صحبت بود
سحر تو یک زن جادوئیِ جوان هستی
تو مثل آب در آئینه ها روان هستی
بدون اینکه بخواهی تو مهربان هستی...
تو مهربان شدنت هم بدون علّت بود
بگو بمیر، بمیرم، تو همچنان هستی
بگو نباش، نباشم، تو جاودان هستی
مرا بِکُش بخدا، جانِ جانِ جان هستی...
مرا نخواستنت آخر رفاقت بود
مرا نخواستی اما هنوز میخواهم...
مرا نخواستنت را...چقدر خودخواهم...
مرا ببخش، من آن زائرم که گمراهم...
بمان و فرض کن امشب، شبِ زیارت بود
من این غریبه غمگین که روبروی توام
من این جواهر آبی که بر گلوی توام...
من آرزوی توام، چون در آرزوی توام...
وگرنه این همه عاشق شدن خیانت بود
هزار گنج غزل، اشک، گل، طلا، رویا
قبول کن که مرا باختی عزیزم...یا؟؟
من اعتراف کنم عاشقی در این دنیا...
شکست خورده ترین شیوه تجارت بود
زمان در آینه تبریک بود پیشاپیش
عروس سفره این شاهزاده درویش
زنی که وا شدن گیسوان زیتونیش...
طلوع مزرعه های بزرگ ذرت بود
درون کافه سحر شد، رسید شب تا روز
و گفتگوی من و تو ادامه داشت هنوز
ببین برای چه فردا نمیشود دیروز؟؟!!!
زمان در آینه مشغول استراحت بود
مرا ببخش، منِ عاشق آخرین مَردم...
از آخرین زن افسانه بر نمیگردم...
و زن به آینه برگشت، من سفر کردم...
《سفر شروع غزل های بی نهایت بود》
#محمدسعید_میرزایی