عاشقانه های فاطیما
819 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
جهان پر است از آدم‌هایی که به زور می‌خندند و از قضا زیاد می‌خندند.
جهان پر است از آدم‌های معمولی که در تنهایی غیر عادی‌ترین احوالات را دارند.
جهان پر است از روان‌های رنجور، قلب‌های زخمی و نگاه‌های بی‌تاب.
جهان پر است از خستگیِ راه‌های نرفته و انتخاب‌های تکراری. راه‌های رفته و انتخاب‌های نکرده.
ترسِ از احتمالات هرگز واقع نشده، غافلگیریِ اتفاقات پیش‌‌بینی نشده و پشیمانیِ پیشگویی‌های شنیده نشده.
جهان پر است از فرار رو به عقب، رو به جلو و بازندگان لحظه‌ی حال.
جهان پر است از توهم عشق‌های یک طرفه، دو طرفه حتی...مهری که به ظاهر می‌دهیم و به واقع طلبی‌ست از سالهای کودکی.
جهان پر است از کودکان بزرگسال و بزرگسالان کودک مانده. غریب و ترسیده و بی‌پناه.
جهان پر است از صورت‌های نقابدار. نقابداران مستاصل.
حرف‌های قورت داده، خشم‌های فرو خورده و سکوت‌های مشت شده.
جهان پر است از جنگ با خود، نبردی با تاریکی، رنجی ممتد و سایه‌هایی که به دنبالمان هستند.
جهان ماییم. مقصرانی بی‌تقصیر که برای ادامه هیچکس را جز خودمان نداریم.

#پریسا_زابلی_پور
@asheghanehaye_fatima
چقدر دویده باشم خوب است؟ به در بسته خورده باشم؟ چقدر ترسیده باشم خوب است؟ بابا را صدا زده باشم، صدام خورده باشد به دیوار، کشیده شده باشد زیر گوشم. چقدر لرز کرده باشم خوب است؟
چقدر به بابا خوب‌‌های توی فیلم‌ها حسودی کرده باشم خوب است؟ به عمو بامرام‌ها، دایی باحال‌ها، به مردهایی که محکم بغل می‌کنند. چقدر به خودم پیچیده باشم خوب است؟
چقدر آدم‌ها را با بابا اشتباه گرفته باشم خوب است؟ اشتباهم را توی صورتم زده باشند، گریه کرده باشم، خندیده باشم. چقدر گفته باشم عیبی ندارد و عیب داشته باشد خوب است؟
چقدر خودم مانده باشم و خودم خوب است؟ نپذیرفته باشم و راه افتاده باشم بین بدن‌ها، تنم را چسبانده باشم به تنه‌ها، خراشیده شده باشم. چقدر هر خراش را خراشیده باشم و لیسیده باشم خوب است؟
چقدر خانه را تی و جارو زده باشم خوب است؟ لم داده باشم روی مبل، بوی رایت را کشیده باشم توی بینی و قهوه‌ام را سر کشیده باشم. چقدر نیامده باشد و عادت کرده باشم خوب است؟
چقدر توی سرم نامه نوشته باشم خوب است، کمک خواسته باشم؟ چقدر نامه پاره کرده باشم خوب است؟ بلند شده باشم، راه افتاده باشم و توی راه مدام به خودم گفته باشم درستش می‌کنی. چقدر در راه برگشت درست که نه اما گذرانده باشمش خوب است؟
چقدر خودم را جمع کرده باشم زیر پتو خوب است؟ تصور کرده باشم که همین امشب تمام شود، چقدر آفتاب صبح فردا را دیده باشم خوب است؟
چقدر ساخته باشم و خراب کرده باشم خوب است؟ روی خرابه‌ها راه رفته باشم، به یاد آورده باشم، باد وزیده باشد، خاکسترها را بلند کرده باشد و نشانده باشد توی چشم‌هام. چقدر چشم‌هام سوخته باشد و از یاد برده باشم خوب است؟
چقدر دویده باشم خوب است؟ خورده باشم به خودم، سینه به سینه، چشم در چشم.‌ چقدر پلک زده باشم و از خودم گذشته باشم خوب است؟
از خواب پریده باشم، به یاد آورده باشم و به خودم برگشته باشم خوب است؟

#پریسا_زابلی_پور
@asheghanehaye_fatima
(این همان زندگی بود که به خاطرش به دنیا آمدیم؟!)
این را پشت ترافیک نکبت از خودم پرسیدم و فرمان را پیچیدم توی کوچه‌ای که تابلوی سرش می‌گفت بن بست است.
تاریک بود و پهن و ساکت... و به طرز غیرعادی طولانی.
زدم بغل و ماشین را خاموش کردم.
زل زدم به تاریکی انتهایی که نمی‌دیدم.
و تمام آنچه که نمی‌دیدم تمام آنچه بود که در آن لحظه می‌خواستم.
دلم می‌خواست زمان همینجا، توی همین سکوت و تاریکی متوقف شود.
برنگردم خانه، سر کار، به فکر‌هام، خشم‌هام، حسرت‌هام، آرزوهام، دلواپسی‌هام.
سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و پلکهام روی هم افتاد و به این فکر کردم که چقدر دیگر قرار است سگ دو بزنم!
چقدر دیگر قرار است این سگ دو زدن‌های بی‌حاصل‌ را تاب بیاورم!
و به این فکر کردم که زمان لعنتی قصد توقف ندارد. تو را همراه خودش می‌کشد و به هیچ ورش نیست که تو به دردناک‌ترین حالت داری کش میایی.
که از پس این کش و واکش به مویی بندی.
که این مو اگر پاره شود زمان لعنتی حتی نمی‌فهمد، همینطور به راه خودش می‌رود.
برای اولین بار توی این چند ماه برای رسیدن به هیچ کجا عجله نداشتم. که اصلا انگار هیچ جایی نبود که من بخواهم به آن برسم.
که انگار رسیدن معنا و مفهومش را از دست داده بود.
که انگار خواستن و رسیدن شبیه همین کوچه بن بست تاریک بود که انتهاش را نمی‌دیدم. و اتفاقا انگار دیگر برایم تاریکیِ ترسناکی نبود. چون من همانجا توی تاریکی داشت خوابم می‌برد. و خواب خوب بود. برای این میزان فرسودگی خواب خوب بود.
و خب کدام لحظه‌ی دلچسب این زندگی نکبتی ماندگار بود؟
چشم‌هام باز شد و همانطور که به آن انتهای تاریک و دلچسب که نمی‌دیدم خیره بودم فرمان را پیچیدم و دور زدم و انداختم توی خیابان اصلی که چراغ‌های مغازه‌های دو سمتش وضوح ترافیک و بلبشوی نکبتش را بالا برده بود.
رسیدم به سر کوچه‌ پر درختی که سالها قبل شبی کنار سطل زباله شهرداری نگه داشتم و به زنگ تلفنی جواب دادم و آن سر خط گوش به صدایی سپردم که دلم می‌خواست تا ابدیت حرف بزند.
به این فکر کردم که آن روز، کنار آن سطل آشغال بهشت من شد.
من بعد از آن شب دفعات زیادی از کنار این سطل رد شده‌ام و هر بار یادم نرفته که به آن لحظه فکر نکنم.
به لحظه‌ای که احساس زنده‌ بودن داشتم. احساسش را نه... من زنده‌ بودم.
و توی آن لحظه‌ هم باز زمان لعنتی متوقف نشده بود. باز به راهش ادامه داده بود.  باز مرا دنبال خودش کشانده بود.
و بهشت پشت سرم جا مانده بود.

#پریسا_زابلی_پور

@asheghanehaye_fatima
.

گاهی میل در آغوش کشیدن و در آغوش کشیده شدن بی‌رحمانه میاد و تو باید تاب بیاری و در این کویر همچنان به راهت ادامه بدی
نبرد نابرابریه!

#پریسا_زابلی_پور


@asheghanehaye_fatima
اگر قرار باشد برایتان بروم بالای منبر باید بگویم همه چیز و همه کس را رها کنید و خودتان را سفت بچسبید.
سفت سفت، تنگ تنگ، انگار دردانه‌ترینِ عالم را در آغوش کشیده‌اید.
انگار معشوقه‌ای که سالها دور بوده از شما. حتی همان معشوقه‌ی بی‌وفای جفاکار!
همانی که اخلاق‌های عجیب و غریب دارد، همانی که آزار داده شما را!
و گاهی حتی دلتان نمی‌خواسته برای یک ثانیه تحملش کنید.
همانی که بارها اشکتان را درآورده و انگار نه انگار.
همانی که بارها رفته و برگشته؛ گاهی پشیمان بوده، گاهی طلبکار. همانی که گاهی انکار کرده و توپ را پرت کرده توی زمین شما یا همسایه طبقه بالا!
و همینطور که نمی‌دانید چرا هر بار دوباره راه پیدا کرده به آغوش شما سفت بچسبیدش و توی چشم‌هاش صاف نگاه کنید.
از چشم‌ها تونل بزنید به کاسه‌ی سرتان، به آن بخش تاریک روانتان.
حتی اگر ترسیدید که خواهید ترسید، حتی اگر دردتان آمد که خواهد آمد، حتی اگر احساس شرم کردید که حتما می‌کنید؛ همانجا توی آن تاریکی بمانید.
توی آن تاریکی بگردید. توی آن تاریکی دست و پا بزنید.
هر چه را که دنبالش می‌گردید، هر که را می‌خواهید یا نمی‌خواهید چرا و چگونه‌اش را توی آن تاریکی پیدا می‌کنید.
توی آن تاریکی فریاد بزنید، توی آن تاریکی اشک بریزید و ببینید انعکاس فریادتان، دلیل خشم و اشکتان را.
توی آن تاریکی سردرگم بمانید اما فرار نکنید. راه نجات توی همان تاریکی به هیئت رشته نورهایی ضعیف و لرزان و باریک خودش را نشان خواهد داد.
بیرون چیزی نیست جز انعکاس درون شما.

#پریسا_زابلی_پور
@asheghanehaye_fatima
محبوب من!
نمی‌دانم بعد از اینهمه ماه بی‌خبری می‌توانم تو را همچنان محبوب من خطاب کنم؟!
همانطور که نمی‌دانستم وسط بازار سعدالسلطنه رضا اِسپل اسمم را می‌خواهد چه کار!
خیره شدم به حروف انگلیسی اسمم که رضا زد توی گوشیش درست وسط کادر سایت ناسا و بعد هم توضیح داد که اسمم روی یک تراشه می‌رود مریخ.
من مریخش را نشنیدم چرا که یک آن تو حی و حاضر شدی. تکیه داده بودی به یکی از ستو‌ن‌های آجری حیاط. قرص ماه توی آسمانِ پشت سرت بالا آمده بود. صورتت توی تاریکی بود اما صدات را شنیدم که با اطمینان جوری که مو لای درزش نرود در جواب من که گفته بودم دلم می‌خواهد به ماه سفر کنم گفتی پس حتما میروی!
من به این احتمال غیر ممکن خندیده بودم آن وقت‌ها. همانطور که به حرف رضا خندیدم قبل از این که صاعقه‌ی خاطره بزند به سرم و وسط یکی از حیاط‌های سعدالسلطنه جلوی رضا که دستپاچه شده بود بزنم زیر گریه.
اگر بودی لابد اسکرین شات سایت ناسا را که اسمم را با فونت درشت در خودش داشت برایت می‌فرستادم و به تو که خدای فراموش کردن حرف‌ها و قول‌هات بودی آن مکالمه‌ی چند سال پیش را یادآوری می‌کردم.
اما تا تو از اینجا که منم هزار سال نوری فاصله است و از دست تلسکوپ رضا هم کاری برنمی‌آید.
من فکر می‌کنم آدم‌هایی که زمانی بارها و بارها به سمت ماه‌شان جهیده‌اند و زخمی و خاکی بر جا مانده‌اند گوشه قلبشان حفره‌ای دارند شبیه ماه، خاکستری و سرد که توان این را دارد به آنی با اشاره‌ای غلیان کند، نور بتاباند بر حسرت غریبشان و وسط شلوغ‌ترین بازارها به گریه‌شان بیندازد.
پس اگر هنوز از چشم‌هام می‌باری می‌توانم تو را محبوب من خطاب کنم.
همین!

#پریسا_زابلی_پور
@asheghanehaye_fatima
دراز کشیده‌ام روی تخت. آفتاب کم جان ظهر پاییز زورش به پرده ضخیم نمی‌‌رسد. شب شده قبل از عصر.
"ملال" این موجود سمج موذی از دیوار اتاق خزیده روی زمین. از پایه‌های تخت خودش را کشیده بالا و پیچیده دور من.
بیرون هوهوی باد، گذر سراسیمه ماشین‌ها، جیغ بی‌خیال کودک همسایه، گفتگوی نامفهوم دو کارگر ساختمانی؛ اینجا مور مورِ ملال...
تلفنم زنگ می‌خورد. رفیقی از سرگردانی برگشته می‌گوید همچنان سرگردانم!
ملال را بیشتر می‌‌پیچم دور خودم، می‌گویم "اشکال ندارد"
این‌ روزها هر کس هر کار می‌کند یا نمی‌کند، هر حسی دارد یا ندارد می‌گویم اشکال ندارد.
شاید دلم می‌خواد همین را بشنوم برای کارهایی که می‌دانم باید بکنم اما به جاش ملال را محکمتر می‌پیچم دور خودم.
می‌گوید: اینبار هم نشد، زورم نرسید... شاید وقتش نبود!
می‌گویم: انگار از این به بعد هر چقدر بدویی نمی‌رسی...
صدایش کم جان می‌شود لای هوهوی باد: فعلا سردم، تاریکم، کرختم، زمستانم... می‌خواهم بخوابم...حالا شاید بعد زمستان بهاری باشد
می‌گویم: شاید!
قبل از این که تماس را قطع کنیم قرار می‌گذاریم هر دو بخوابیم.

#پریسا_زابلی_پور
@asheghanehaye_fatima
سالگردها مهم‌اند؟ نمی‌دانم
سالگرد مرگ عزیزی،رفتن معشوقی،تولدی یا حتی سالگرد چَک خوردن از روزگار،از خواب و خیال پریدن و مواجهه با حقیقت بی‌رحم لاکردار!
سالگردهای بابا مهم بود. شاید بیشتر از مهم بودن لازم.
میتوانستی کل آن روز را سوگواری کنی. کسی کاریت نداشت. نمیگفتند بعد اینهمه سال هنوز با مرگ پدرت کنار نیامدی.
آن یک روز را آزاد بودی که سرت را بکوبی به دیوار یا بکنی توی بالشت نرم و جیغ بکشی. زل بزنی به قاب عکسش و سعی کنی آخرین تصویرش را روی تخت بیمارستان از یاد ببری. آن پلکهای بیجان نیمه باز را وقتی داشتند شلنگهای سفید و سبز را که دیگر به کارش نمی‌آمدند از سوراخهای بینی و لای لبهاش بیرون میکشیدند.
سالگردها مهم‌اند؟ نمیدانم اما میدانم که علیه فراموشی‌اند.
و خیلی خوب میدانم که اگر توی روزمرگیهات یک آن خوردی به فلان لحظه و فلان خاطره و حتی لازم نداشتی یک حساب سرانگشتی کنی تا به خودت بگویی که یک سال گذشته یا دو سال یا ده سال؛ پس فراموش نکرده‌ای.
که مسئله فراموشی نیست، به یادآوردن است و گذر کردن.
حالا یکسال گذشته. نه از مرگ ۱۳ ساله بابا. از آن شب برفی و کشدار تهران. آن چَکِ بی‌هوا که نفسگیر بود و لازم!
اسکرین شاتی که هر بار برای هر کدام از دوستانم میفرستادم هضمش را توی تنهایی سختتر میکرد.
دیدنش کنار زنی دیگر... که منتظرش بودم اما مثل مرگ بابا که منتظرش بودیم اما هیچ رقمه نمیخواستیمش چاقوی بی‌رحمی شد و فرو رفت توی قلبم.
چرخید، چرخید، چرخید... جانم را که گرفت با ته مانده توانی که در دستهام باقی مانده بود دسته‌ زمختش را گرفتم و کشیدمش بیرون.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم سرم را نکوبیدم به دیوار،فرو نکردم توی بالشت و جیغ نزدم.
اما دلم میخواست مسیری طولانی را یک نفس بدوم... جنون دویدن داشتم مثل کسی که دارد از چیزی فرار میکند. از رنجی که با سرعتی برابر دنبالم میکرد.
دو هفته پیش به تراپیستم گفته بودم انگار دارم فراموشش میکنم. آن دستهای کشیده استخوانی را که جان میداد برای پیانو زدن. که جلوی چشمهام،درست در چند سانتی من وینستون لایت دود میکرد و نشد که لمسشان کنم.
آن صدای بم مردانه را که همزمان هم توی دلم قند آب میکرد و هم رخت میچلاند.
خسته‌ام از به یاد آوردن،از گذر نکردن،از حضور همچنان حسرت.‌
چند روز پیش رفیقی گفت خوب شد که بالاخره کشیدی بیرون ازش!
صدای تراپیستم توی سرم می‌پیچد: فرار نکن،خودت را شماتت نکن،فقط نگاهش کن
خسته‌ام از این که هنوز نکشیده‌ام بیرون،خسته‌ام از نگاه کردنش،از حضور همچنان حسرتش
از درد جای چاقو توی قلبم.
سالگردها پس لرزه‌اند، آرامتر شاید اما امتداد رنجند.

#پریسا_زابلی_پور

@asheghanehaye_fatima
برای همه ما در طول زندگی لحظاتی پیش می‌آید که احساس می‌کنیم کاش کار دیگری می‌کردیم، جای دیگری می‌بودیم یا بیشتر تلاش می‌کردیم.
اما من فکر می‌کنم در آن لحظات ما فراموش می‌کنیم که اینهمه سال زندگی کردیم... و چه چیزی از زندگی سخت‌تر!
همه این سالها برای آنچه که حالا هستیم جنگیدیم، یکه و تنها... روزهایی بوده که توان بلند شدن از روی تخت را نداشتیم اما تمام ظرفیت‌ باقی مانده از جسم و روح و روانمان در آن لحظه‌ را جمع کردیم، بلند شدیم و ادامه دادیم.
ادامه دادن کار زنده‌هاست، شجاعت و صبوری و گذشت می‌خواهد و چه چیزی از ادامه دادن باشکوه‌تر!
و من فکر می‌کنم تو تا اینجای کار به تمامی زندگی کردی،
بسیار بیشتر از آنچه تصور کنی اثرگذار بودی
و مهم‌تر از همه این که از مهربانی کردن ناامید نشدی و مهربان ماندی.. و چه چیزی از مهربانی قشنگ‌تر!

#پریسا_زابلی_پور
@asheghanehaye_fatima