.
چه کسی می داند
آنانکه که باهمند
چقدر باهمند)؟ یا آن که می رود
تا کجا می تواند
دور شود از آدم؟
بیا دراز بکشیم
بیا دراز به دراز آدمهایی که از ما رفته اند
بخوابیم
به هم نگاه کنیم
اما
هیچ چیز نگوییم
آنوقت هر کداممان
گمان کنیم دیگری
فقط چیزهایی را گفته که می خواستیم.
چراغهای دنیا راخاموش کن عزیزم! .
ما
چقدر
خسته ایم....!!!!
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
چه کسی می داند
آنانکه که باهمند
چقدر باهمند)؟ یا آن که می رود
تا کجا می تواند
دور شود از آدم؟
بیا دراز بکشیم
بیا دراز به دراز آدمهایی که از ما رفته اند
بخوابیم
به هم نگاه کنیم
اما
هیچ چیز نگوییم
آنوقت هر کداممان
گمان کنیم دیگری
فقط چیزهایی را گفته که می خواستیم.
چراغهای دنیا راخاموش کن عزیزم! .
ما
چقدر
خسته ایم....!!!!
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
.
امروز هم
بی «صبحت به خیر عزیزم »ات آغاز شد
یک جمله ی ساده که
قادر بود
خورشید مرا
از پشت کوهها بیرون بکشد
بالا بیاورد
بنشاند پشت میز صبحانه
من در ادامه ی شب
میز را چیدم
من در ادامه ی شب
صبحانه ی گنجشک ها را دادم
من با چراغهای روشن
به خیابان زدم
و هیچ کس نمی دانست
در درونم زن دیوانه ایست
که روزش
به چند کلمه وابسته است.
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
امروز هم
بی «صبحت به خیر عزیزم »ات آغاز شد
یک جمله ی ساده که
قادر بود
خورشید مرا
از پشت کوهها بیرون بکشد
بالا بیاورد
بنشاند پشت میز صبحانه
من در ادامه ی شب
میز را چیدم
من در ادامه ی شب
صبحانه ی گنجشک ها را دادم
من با چراغهای روشن
به خیابان زدم
و هیچ کس نمی دانست
در درونم زن دیوانه ایست
که روزش
به چند کلمه وابسته است.
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
بچه که بودم
پاییز
با روپوش سرمه ای از راه میرسید
بزرگتر که شدم
پسر همسایه بود
سربازی که اسمم را
توی کلاهش نوشته بود
مادرش میگفت:
-گروهبان جریمه اش کرده که هفت شب کشیک بدهد در سرما_
آن وقتها
دوستت دارم را
نمی گفتند
کشیک میدانند....
*
جوانتر که شدم
پاییز
با ترانه های حزن انگیز خواننده ای می آمد
که بسیار پیش از آن مرده بود
و مادر که شدم
ظهرها
با روپوش صورتی دخترم
سر چهارراه مدرسه منتظرم میشد
*
زن تر شدم
و پاییز
با شیشه های رنگی ترشی
پا به خانه ام گذاشت
آن سال که رفتی
ترشی های قشنگتری انداخته بودم
با هویچ های که شکل آسیابهای بادی منجیل بود
منجیل...
زلزله خیلی ها را زیر یک سقف نگه داشت
سقف های آوار شده
من دستم تا آرنج بیرون مانده بود از زندگی
که مرگ
تو را
به زور از لای انگشتانم کشید
کشیده بود اما
مگر دست از سرم کشیدند
آن همه خاطرهی لال
که هی در من,منجیل منجیل ویرانی به بار
می آورد
*
پاییز
در هر یک از فصلهای زندگیام
طعم دیگری داشت
و از سمت دیگری می آمد اما
این روزها
از سمت خودم می آید
و پیش از آنکه درخت ها را رنگ زده باشد
زنگ میزند
در را
به روی خودم باز میکنم
و پیش تر از آنکه به ترشی انداختن فکر کنم
به این فکر میکنم
که چرا
دیگر
حوصلهی هیچ کس را ندارم
چون کشتی غرق شده ای که برایش مهم نیست
لای چمدانها و جعبه های جواهرات مردگان
خرچنگ فرتوتی راه میرود
یا
ماهی کوچک زیبایی
تخم میگذارد....
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
پاییز
با روپوش سرمه ای از راه میرسید
بزرگتر که شدم
پسر همسایه بود
سربازی که اسمم را
توی کلاهش نوشته بود
مادرش میگفت:
-گروهبان جریمه اش کرده که هفت شب کشیک بدهد در سرما_
آن وقتها
دوستت دارم را
نمی گفتند
کشیک میدانند....
*
جوانتر که شدم
پاییز
با ترانه های حزن انگیز خواننده ای می آمد
که بسیار پیش از آن مرده بود
و مادر که شدم
ظهرها
با روپوش صورتی دخترم
سر چهارراه مدرسه منتظرم میشد
*
زن تر شدم
و پاییز
با شیشه های رنگی ترشی
پا به خانه ام گذاشت
آن سال که رفتی
ترشی های قشنگتری انداخته بودم
با هویچ های که شکل آسیابهای بادی منجیل بود
منجیل...
زلزله خیلی ها را زیر یک سقف نگه داشت
سقف های آوار شده
من دستم تا آرنج بیرون مانده بود از زندگی
که مرگ
تو را
به زور از لای انگشتانم کشید
کشیده بود اما
مگر دست از سرم کشیدند
آن همه خاطرهی لال
که هی در من,منجیل منجیل ویرانی به بار
می آورد
*
پاییز
در هر یک از فصلهای زندگیام
طعم دیگری داشت
و از سمت دیگری می آمد اما
این روزها
از سمت خودم می آید
و پیش از آنکه درخت ها را رنگ زده باشد
زنگ میزند
در را
به روی خودم باز میکنم
و پیش تر از آنکه به ترشی انداختن فکر کنم
به این فکر میکنم
که چرا
دیگر
حوصلهی هیچ کس را ندارم
چون کشتی غرق شده ای که برایش مهم نیست
لای چمدانها و جعبه های جواهرات مردگان
خرچنگ فرتوتی راه میرود
یا
ماهی کوچک زیبایی
تخم میگذارد....
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
.
هر بار که با دلم می جنگم
تو برنده می شوی،
جهان
جای خوبی
برای عاشقانه زیستن نیست
این حرف را اما
با هیچ گلوله ای نمی شود
در مغز دل فرو کرد!
می میرد اما
باور نمی کند!
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
هر بار که با دلم می جنگم
تو برنده می شوی،
جهان
جای خوبی
برای عاشقانه زیستن نیست
این حرف را اما
با هیچ گلوله ای نمی شود
در مغز دل فرو کرد!
می میرد اما
باور نمی کند!
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
من این شهر را میشناسم،
درست مثل کفِ دستم،
و یادم نمی رود
رویِ کدام خطِ این کف دست بود
که دیدمت و شدی
یکی از خطوط پیشانیم،
عمیق ترین خطم،
عزیزترین خط...
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
درست مثل کفِ دستم،
و یادم نمی رود
رویِ کدام خطِ این کف دست بود
که دیدمت و شدی
یکی از خطوط پیشانیم،
عمیق ترین خطم،
عزیزترین خط...
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
مکالمه های کوتاه...
کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد!
تا کی سلام کنیم؟
حال هم را بپرسیم؟
و به هم دروغ بگوییم که خوبیم؟!
دروغ هایمان از سیم های تلگراف
و کوهها و دشت ها عبور کنند
و صادقانه به هم برسند!
ما فقط...
دروغهایمان به هم می رسد!
من خوب نیستم!!!
اصلا...
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد!
تا کی سلام کنیم؟
حال هم را بپرسیم؟
و به هم دروغ بگوییم که خوبیم؟!
دروغ هایمان از سیم های تلگراف
و کوهها و دشت ها عبور کنند
و صادقانه به هم برسند!
ما فقط...
دروغهایمان به هم می رسد!
من خوب نیستم!!!
اصلا...
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
و عشق آنقدر ها هم میگفتند عادلانه نبود
زن همسایه عاشق شد دیگر دامن گلدار نپوشید
من عاشق شدم موهایم را کوتاه کردم
تو عاشق شدی گریه هایت سر به فلک کشید
در زمان ما
ما همیشه دیر رسیده ایم
یکی به قطار
یکی به اتوبوس
یکی به یکی
ویکی به عشق
عشق......
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
زن همسایه عاشق شد دیگر دامن گلدار نپوشید
من عاشق شدم موهایم را کوتاه کردم
تو عاشق شدی گریه هایت سر به فلک کشید
در زمان ما
ما همیشه دیر رسیده ایم
یکی به قطار
یکی به اتوبوس
یکی به یکی
ویکی به عشق
عشق......
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
.. بگذارم لکهها
دنیای روی رومیزی را فتح کنند
و لیوانها
تا دلشان میخواهد نشسته بماند
اصلا شاید این پیراهن
آرزو دارد
برای یک شب هم که شده
لکهی دلخواهش را در آغوش بگیرد و آرام.
دلم میخواهد
زندگی را نشسته رها کنم امشب
پلکهایم را ببندم
در این جهان
خوابی هست
که من حتما باید آن را ببینم ...
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
دنیای روی رومیزی را فتح کنند
و لیوانها
تا دلشان میخواهد نشسته بماند
اصلا شاید این پیراهن
آرزو دارد
برای یک شب هم که شده
لکهی دلخواهش را در آغوش بگیرد و آرام.
دلم میخواهد
زندگی را نشسته رها کنم امشب
پلکهایم را ببندم
در این جهان
خوابی هست
که من حتما باید آن را ببینم ...
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
بهار من
از اوایل اسفند آغاز می شود
حتی اگر برف باریده باشد!
تا زانو پاییزم
از اواسط شهریور
حتی اگر تقویم ها قسم بخورند که هنوز
تابستان است ....
پاییز من از شهریور ....
وقتی گوزن ها آرام
در گوش جفت هایشان زمزمه می کنند:
مرا دوست تر بدار
که زمستان بلندی در پیش است.
#رویا_شاه_حسین_زاده
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
از اوایل اسفند آغاز می شود
حتی اگر برف باریده باشد!
تا زانو پاییزم
از اواسط شهریور
حتی اگر تقویم ها قسم بخورند که هنوز
تابستان است ....
پاییز من از شهریور ....
وقتی گوزن ها آرام
در گوش جفت هایشان زمزمه می کنند:
مرا دوست تر بدار
که زمستان بلندی در پیش است.
#رویا_شاه_حسین_زاده
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima