@asheghanehaye_fatima
تووی فیلم های زیادی دیده بودم. تووی عکس ها بیشتر ... به این شکل که:
《مردی آرام نشسته است و موهای زنی را از پشت میبافد...》
داشت تند تند لوازمش را میچید توی ساکش. آخر دلم تاب نیاورد و صدایش کردم. برگشت به سمت من... 《جانم...؟》
وقتی صورتش چرخید یک لحظه پشیمان شدم. موهای مشکیِ بلند وُ مواجش به یکباره گم شد!... انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشتم...
بعد لبخندی زد و دوباره پرسید 《 جانم...، چیزی شده؟!》
خندیدم و اشاره کردم به شانه ی کنار آینه...《 اون برس رو بیار و خودتم بیا پیشم》.
آورد، آمد و نشست کنارم. درست مثل عکسی که بارها آنرا دیده بودم!
انگار همه چیز را فهمیده بود. دقیقا و مثل توی همان عکس، پشت به من، و روی زمین منتظرم شد. شروع کردم به شانه زدن. از بالا به پایین...
این خاصیت موهای مواج است؛ هرچه بیشتر شانه کنی، بشتر لجاجت میکنند. بیشتر آشفته میشوند. بیشتر پیچ میخورند... بعد شروع کردم به بافتن. هر گره ای که در موهایش می خورد، گره ای از من باز میشد. انگار موهایش حرف های مرا می شنیدند، می فهمیدند، می گفتند غصه هایت را بریز داخل پیچ های ما، بریز و محکم تر گره بزن...
دقیقا یادم است. موهایش تا کاملا بافته شود ۱۴ گره خورد. ۱۴ غصه ی از من کم شده بود ریخته بود توی موهایش...
وقتی رفت، حس کردم سبکتر شدم. انگار دیگر "دست" نداشتم....!
۱۴ غصه از من را با خودش بُرد که دو تای آن، دست هایم بودند. دست هایی که تمام عمر فقط کار کرده بودند. دست هایی که خسته بودند و حالا دوست داشتند برای باقی عمر یک دل سیر استراحت کنند.
#حمید_جدیدی
#موهایش
تووی فیلم های زیادی دیده بودم. تووی عکس ها بیشتر ... به این شکل که:
《مردی آرام نشسته است و موهای زنی را از پشت میبافد...》
داشت تند تند لوازمش را میچید توی ساکش. آخر دلم تاب نیاورد و صدایش کردم. برگشت به سمت من... 《جانم...؟》
وقتی صورتش چرخید یک لحظه پشیمان شدم. موهای مشکیِ بلند وُ مواجش به یکباره گم شد!... انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشتم...
بعد لبخندی زد و دوباره پرسید 《 جانم...، چیزی شده؟!》
خندیدم و اشاره کردم به شانه ی کنار آینه...《 اون برس رو بیار و خودتم بیا پیشم》.
آورد، آمد و نشست کنارم. درست مثل عکسی که بارها آنرا دیده بودم!
انگار همه چیز را فهمیده بود. دقیقا و مثل توی همان عکس، پشت به من، و روی زمین منتظرم شد. شروع کردم به شانه زدن. از بالا به پایین...
این خاصیت موهای مواج است؛ هرچه بیشتر شانه کنی، بشتر لجاجت میکنند. بیشتر آشفته میشوند. بیشتر پیچ میخورند... بعد شروع کردم به بافتن. هر گره ای که در موهایش می خورد، گره ای از من باز میشد. انگار موهایش حرف های مرا می شنیدند، می فهمیدند، می گفتند غصه هایت را بریز داخل پیچ های ما، بریز و محکم تر گره بزن...
دقیقا یادم است. موهایش تا کاملا بافته شود ۱۴ گره خورد. ۱۴ غصه ی از من کم شده بود ریخته بود توی موهایش...
وقتی رفت، حس کردم سبکتر شدم. انگار دیگر "دست" نداشتم....!
۱۴ غصه از من را با خودش بُرد که دو تای آن، دست هایم بودند. دست هایی که تمام عمر فقط کار کرده بودند. دست هایی که خسته بودند و حالا دوست داشتند برای باقی عمر یک دل سیر استراحت کنند.
#حمید_جدیدی
#موهایش
میان لباس های آویزان،
روی بندِ رخت
اندام #زنی پیداست
که تمام زنانگی اش
در چمدان #عروسی اش جا ماند
و بی هیچ #بوسه ای
خسته از شب های تکراری
هر صبح به بیداری رسید
در #آشپزخانه ای تب دار
#آرزوهایش ته گرفت
و قُل قُلِ کتری
عاشقانه ترین ملودی اش شد
#موهایش در تشنگی پژمرد
و دریک تشت پر از کَف و #تنهایی
چنگ می زد به #دلش
یقه چرکی که بوی #غریبه می داد...
و هرشب با لبخند
#منتظر غریبه ای می ماند
که اسمش در #شناسنامه اش بود!
#یغما_گلرویی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
روی بندِ رخت
اندام #زنی پیداست
که تمام زنانگی اش
در چمدان #عروسی اش جا ماند
و بی هیچ #بوسه ای
خسته از شب های تکراری
هر صبح به بیداری رسید
در #آشپزخانه ای تب دار
#آرزوهایش ته گرفت
و قُل قُلِ کتری
عاشقانه ترین ملودی اش شد
#موهایش در تشنگی پژمرد
و دریک تشت پر از کَف و #تنهایی
چنگ می زد به #دلش
یقه چرکی که بوی #غریبه می داد...
و هرشب با لبخند
#منتظر غریبه ای می ماند
که اسمش در #شناسنامه اش بود!
#یغما_گلرویی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima