غزاله علیزاده از بیماری رنج میبرد. بعد از دوبار خودکشی نافرجام، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵، در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلقآویز کرد.
او در یادداشت پیش از خودکشی چنین نوشت: «آقای دکتر #براهنی و آقای #گلشیری و #کوشان عزیز! رسیدگی به نوشتههای ناتمام خودم را به شما عزیزان واگذار میکنم. ساعت یک و نیم است. خستهام. باید بروم. لطف کنید و نگذارید گم و گور شوند و در صورت امکان چاپشان کنید. نمیگویم بسوزانید. از هیچکس متنفر نیستم. برای دوستداشتن نوشتهام، نمیخواهم، تنها و خستهام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم. از خانم دانشور عزیز خداحافظی میکنم. چقدر به همه و به من محبت کردهاست. چقدر به او احترام میگذارم. بانوی رمان، بانوی عطوفت و یک هنرمند راست و درست. با شفقت بسیار. خداحافظ دوستان عزیزم.»
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
او در یادداشت پیش از خودکشی چنین نوشت: «آقای دکتر #براهنی و آقای #گلشیری و #کوشان عزیز! رسیدگی به نوشتههای ناتمام خودم را به شما عزیزان واگذار میکنم. ساعت یک و نیم است. خستهام. باید بروم. لطف کنید و نگذارید گم و گور شوند و در صورت امکان چاپشان کنید. نمیگویم بسوزانید. از هیچکس متنفر نیستم. برای دوستداشتن نوشتهام، نمیخواهم، تنها و خستهام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم. از خانم دانشور عزیز خداحافظی میکنم. چقدر به همه و به من محبت کردهاست. چقدر به او احترام میگذارم. بانوی رمان، بانوی عطوفت و یک هنرمند راست و درست. با شفقت بسیار. خداحافظ دوستان عزیزم.»
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمیشناختم. کی دنیا را میشناسد؟ این تودهٔ بیشکل مدام در حال تغییر را که دور خودش میپیچد و از یک تاریکی میرود به طرف دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا میبافیم، فکر میکنیم میشود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایهٔ حیرتانگیز از حیوانیت در خود و دیگران را. ما نسلی بودیم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تاسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت میکنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانهٔ عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژههای مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت.
#غزاله_علیزاده
در گفتگویی با مجله ادبی گردون
چند ماه پیش از مرگ
@asheghanehaye_fatima
#غزاله_علیزاده
در گفتگویی با مجله ادبی گردون
چند ماه پیش از مرگ
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
در تمامِ رؤیاهایم از دورانهای باستانی ،
رَدِ پایِ تو را میبینم ،
ضمنا میدانم همه جا کنارت بودهام ،
با نوازشِ سَراَنگشتانت به خواب رفتهام .
اگر هزار سال بعد هم
مثلِ سبزه از خاک بِرویَم
در آوندهایم جریان داری ...
#غزاله_علیزاده
در تمامِ رؤیاهایم از دورانهای باستانی ،
رَدِ پایِ تو را میبینم ،
ضمنا میدانم همه جا کنارت بودهام ،
با نوازشِ سَراَنگشتانت به خواب رفتهام .
اگر هزار سال بعد هم
مثلِ سبزه از خاک بِرویَم
در آوندهایم جریان داری ...
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
عشق مروارید سیاه است.
کمیابترین جواهر دنیا.
جان بیصاحب آدم را میسوزاند و کُنده میکند، خاکسترش را به دست باد میسپارد.
#غزاله_علیزاده
عشق مروارید سیاه است.
کمیابترین جواهر دنیا.
جان بیصاحب آدم را میسوزاند و کُنده میکند، خاکسترش را به دست باد میسپارد.
#غزاله_علیزاده
درود بزرگواران گرانقدر!
بامدادتان عطرآگین غنچه های نوشکفته،
فروردین تان جلوه گر فر و فراوانی و فروزندگی؛
آمدن بهار زیبا و گل آرا و سبزینه نگارتان شادباش؛
سال نو ۱۴۰۰ فرخنده و همایون و سرآغاز رسیدن به تک تک آرزوها و رویاهایتان...
درس امروز
در گریختن رستگاری نیست .
بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند ...
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
#صبح
بامدادتان عطرآگین غنچه های نوشکفته،
فروردین تان جلوه گر فر و فراوانی و فروزندگی؛
آمدن بهار زیبا و گل آرا و سبزینه نگارتان شادباش؛
سال نو ۱۴۰۰ فرخنده و همایون و سرآغاز رسیدن به تک تک آرزوها و رویاهایتان...
درس امروز
در گریختن رستگاری نیست .
بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند ...
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
#صبح
در تمامِ رویاهایم از دورانهای باستانی، رد پایِ تو را میبینم، ضمنا میدانم همه جا کنارت بودهام، با نوازش سر انگشتانت به خواب رفتهام. اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم در آوندهایم جریان داری..
خانه ادریسی ها
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
خانه ادریسی ها
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#معرفی_نویسنده
#غزاله_علیزاده، زن پیشرو و نویسنده رمان درخشان #خانه_ادریسیها است؛ از زبان خودش بشنوید و ببینید که چرا نویسنده شد.
ویدیو از روزآروز
غزاله علیزاده درباره خود و زندگیاش در گفتوگویی با مجله ادبی «گردون»، اینچنین میگوید:
«ما نسلی بوديم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتيم. هيچ تاسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رويا حيرت میکنم. تا اين درجه وابستگی به ماديت، اگر هم نشانه عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است. ما واژههای مقدس داشتيم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت.»
@asheghanehaye_fatima
#غزاله_علیزاده، زن پیشرو و نویسنده رمان درخشان #خانه_ادریسیها است؛ از زبان خودش بشنوید و ببینید که چرا نویسنده شد.
ویدیو از روزآروز
غزاله علیزاده درباره خود و زندگیاش در گفتوگویی با مجله ادبی «گردون»، اینچنین میگوید:
«ما نسلی بوديم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتيم. هيچ تاسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رويا حيرت میکنم. تا اين درجه وابستگی به ماديت، اگر هم نشانه عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است. ما واژههای مقدس داشتيم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت.»
@asheghanehaye_fatima
«....در تمام رویاهایم از دورانهای باستانی، رد پای تو را میبینم، ضمنا میدانم همه جا کنارت بودهام، با نوازش سر انگشتانت به خواب رفتهام. اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم در آوندهایم جریان داری...»
خانه ادریسیها/
#غزاله_علیزاده
بیستوپنج سال از روزی که غزاله درخت را انتخاب کرد، میگذرد.
@asheghanehaye_fatima
خانه ادریسیها/
#غزاله_علیزاده
بیستوپنج سال از روزی که غزاله درخت را انتخاب کرد، میگذرد.
@asheghanehaye_fatima
Forwarded from اتچ بات
ای خاک، عروس ادبی ما را بپذیر.
ولی ای مرگ، لحظه ایی او را در آغوش آن درخت سر سبزمازندران، نگاه دار،
لحظه ایی او را نبر، تا با تو این سفارش آخرین را بگوییم که از میان ما چه کسی را با حلقه ی تنگت به تاراج برده ای...
#رضا_براهنی
#در_رثای_غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
زن های خانواده، از دَم، تسلیم و قربانی بودند: لوبا ، خانم ادریسی و رحیلا، هر یک پذیرندهی تقدیر محتوم. نه پرتگاهها را می شناختند، نه ژرفای رنج، عشق و مرگ را. سلسلهی زنهای زیبا و با قریحه: نیلوفرهای سپیدی که بر سطح برکهی اجدادی میشکفتند و پس از مدتی میپژمردند. آن تیرهی زنان پریوار که سال ها بین ستونها رفت و آمد کرده بودند و آهها را فروخورده بودند...
جوان تبسمی کرد: «اذیت نکن! کتاب یگانه چیزیست که نیاز به محافظ ندارد.»
چشمهای وهاب دودو زد: «چرا؟»
- «چون به تملک در نمیآید.»
: «از دید شما هیچ چیز مالکیت نمیپذیرد.»
جوان سر را پایین انداخت، سطری خواند و زیر لب گفت: «بله، احساس تملک غریزهای عقبماندهاست.»
: «ولی هر آدمی میل دارد چیزهایی را هر چند محدود، از آن خودش بداند و من به دو چیز وابستهام: خاطرهای از کودکی و کتابخانهام.»
#خانه_ادریسیها
#غزاله_علیزاده
غزاله علیزاده که در سال ۱۳۷۵ در جواهر ده رامسر به زندگی خود پایان داد و قبل از رفتنش نوشت: "تنها و خستهام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم …"
@asheghanehaye_fatima
ولی ای مرگ، لحظه ایی او را در آغوش آن درخت سر سبزمازندران، نگاه دار،
لحظه ایی او را نبر، تا با تو این سفارش آخرین را بگوییم که از میان ما چه کسی را با حلقه ی تنگت به تاراج برده ای...
#رضا_براهنی
#در_رثای_غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
زن های خانواده، از دَم، تسلیم و قربانی بودند: لوبا ، خانم ادریسی و رحیلا، هر یک پذیرندهی تقدیر محتوم. نه پرتگاهها را می شناختند، نه ژرفای رنج، عشق و مرگ را. سلسلهی زنهای زیبا و با قریحه: نیلوفرهای سپیدی که بر سطح برکهی اجدادی میشکفتند و پس از مدتی میپژمردند. آن تیرهی زنان پریوار که سال ها بین ستونها رفت و آمد کرده بودند و آهها را فروخورده بودند...
جوان تبسمی کرد: «اذیت نکن! کتاب یگانه چیزیست که نیاز به محافظ ندارد.»
چشمهای وهاب دودو زد: «چرا؟»
- «چون به تملک در نمیآید.»
: «از دید شما هیچ چیز مالکیت نمیپذیرد.»
جوان سر را پایین انداخت، سطری خواند و زیر لب گفت: «بله، احساس تملک غریزهای عقبماندهاست.»
: «ولی هر آدمی میل دارد چیزهایی را هر چند محدود، از آن خودش بداند و من به دو چیز وابستهام: خاطرهای از کودکی و کتابخانهام.»
#خانه_ادریسیها
#غزاله_علیزاده
غزاله علیزاده که در سال ۱۳۷۵ در جواهر ده رامسر به زندگی خود پایان داد و قبل از رفتنش نوشت: "تنها و خستهام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم …"
@asheghanehaye_fatima
Telegram
attach 📎