در سینهام نشسته هزاران سوز
ای رنجهای تا به ابد محفوظ!
ای کاش که تمام شود امروز
این زندگی که در تنم اجباریست
از کوه، بیاجازه گذر کردم
از داخلِ گدازه گذر کردم
از مرزهای تازه گذر کردم
آن کولیام که رفتنم اجباریست
بگذار تا که گریه کند این مست
با بستههای قرص خودش در دست
هیچی که در ادامهی یک هیچ است
حتی به مرگ نیز دلم خوش نیست
آن کهنهام که عید نمیخواهم
آینده و امید نمیخواهم
من کشور جدید نمیخواهم
اینجا به هیچچیز دلم خوش نیست
از روزهای سرد نمیگویم
از انفجارِ درد نمیگویم
از گریههای مرد نمیگویم
آن آتشم که دود نخواهد داشت
در کولهپشتی سفرم بودم
دلتنگ گریه توی حرم بودم
دلتنگ خندهی پسرم بودم
برگشتنی وجود نخواهد داشت
انسانِ بینیاز به زنجیره
ای مثل من دچارِ شبِ تیره
ای تا ابد به خطّ افق، خیره
در شهرشان غروب نخواهد شد
من دلخوشم به رنج و خودآزاری
با خاطرات مبهم و تکراری
زخمیست در تمام تنم جاری
که هیچوقت خوب نخواهد شد...
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
ای رنجهای تا به ابد محفوظ!
ای کاش که تمام شود امروز
این زندگی که در تنم اجباریست
از کوه، بیاجازه گذر کردم
از داخلِ گدازه گذر کردم
از مرزهای تازه گذر کردم
آن کولیام که رفتنم اجباریست
بگذار تا که گریه کند این مست
با بستههای قرص خودش در دست
هیچی که در ادامهی یک هیچ است
حتی به مرگ نیز دلم خوش نیست
آن کهنهام که عید نمیخواهم
آینده و امید نمیخواهم
من کشور جدید نمیخواهم
اینجا به هیچچیز دلم خوش نیست
از روزهای سرد نمیگویم
از انفجارِ درد نمیگویم
از گریههای مرد نمیگویم
آن آتشم که دود نخواهد داشت
در کولهپشتی سفرم بودم
دلتنگ گریه توی حرم بودم
دلتنگ خندهی پسرم بودم
برگشتنی وجود نخواهد داشت
انسانِ بینیاز به زنجیره
ای مثل من دچارِ شبِ تیره
ای تا ابد به خطّ افق، خیره
در شهرشان غروب نخواهد شد
من دلخوشم به رنج و خودآزاری
با خاطرات مبهم و تکراری
زخمیست در تمام تنم جاری
که هیچوقت خوب نخواهد شد...
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
حس کن مرا در شیطنت هایم ... در آغوشت
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
حس کن مرا در شیطنت هایم ... در آغوشت
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
دارد صدایت میزنم... بشنو صدایم را!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را
داری کنار شوهرت از بغض میمیری
شبها که از درد تو میگیرم کجایم را
هر بوسهات یک قسمت از کا/بوسهایم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهایم را
در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!
شاید ببیند شوهر تو اشکهایم را
هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو
مستیم از نوشابهی مشکیست یا از تو؟!
.
دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!
.
«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها
«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها
.
«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها
حالا منم! که پاک کرده ردّپایم را
میکوبم از شبها به تو سردردهایم را
با تخت صحبت میکنم از فرط تنهایی
«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی
.
«بودم!» کنار شوهری که عاشقِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود
خاموش ماندم از فشار بوسه بر لبهام
از چشمهای بچّهات! که بچّهی من بود!!
.
خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...
.
روشن شدم مثل چراغی آنورِ دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار
میریخت اشک و ریملت بر سینهی لختم
با دست لرزانت برایش شام میپختم
روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لبهایم... مرا نان و نمک خوردی
بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور
هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی
راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!
بالا بیاور آسمان را از خدا، از من
مستیت از نوشابهی مشکیست یا از من؟!
.
دست مرا از دورهای دووور میگیری
داری تلو... داری تلو... از درد میمیری
خاموش گریه میکنی بر سینهی دیوار
با بغض روشن میکنی سیگار با سیگار
باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام میشوری!
با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت
کز میکند کنج خودش این سایهی بدبخت
.
«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابونها نخواهد برد
جای مرا خالی بکن وقتِ هماغوشی
از بچّهای که سقط کردی در فراموشی
از شوهرت، از هر نفس، از سردی لبهات
جای مرا خالی بکن در گوشهی شبهات
حس کن مرا که دست برده داخل گیست
حس کن مرا بر لکههای بالش خیست
حس کن مرا در «دوستت دارم» درِ گوشت
حس کن مرا در شیطنتهایم در آغوشت!
حس کن مرا در آخرین سطر از تشنّجهام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!
حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»
.
#سیدمهدی_موسوی
دارد صدایت میزنم... بشنو صدایم را!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را
داری کنار شوهرت از بغض میمیری
شبها که از درد تو میگیرم کجایم را
هر بوسهات یک قسمت از کا/بوسهایم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهایم را
در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!
شاید ببیند شوهر تو اشکهایم را
هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو
مستیم از نوشابهی مشکیست یا از تو؟!
.
دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!
.
«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها
«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها
.
«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها
حالا منم! که پاک کرده ردّپایم را
میکوبم از شبها به تو سردردهایم را
با تخت صحبت میکنم از فرط تنهایی
«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی
.
«بودم!» کنار شوهری که عاشقِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود
خاموش ماندم از فشار بوسه بر لبهام
از چشمهای بچّهات! که بچّهی من بود!!
.
خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...
.
روشن شدم مثل چراغی آنورِ دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار
میریخت اشک و ریملت بر سینهی لختم
با دست لرزانت برایش شام میپختم
روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لبهایم... مرا نان و نمک خوردی
بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور
هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی
راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!
بالا بیاور آسمان را از خدا، از من
مستیت از نوشابهی مشکیست یا از من؟!
.
دست مرا از دورهای دووور میگیری
داری تلو... داری تلو... از درد میمیری
خاموش گریه میکنی بر سینهی دیوار
با بغض روشن میکنی سیگار با سیگار
باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام میشوری!
با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت
کز میکند کنج خودش این سایهی بدبخت
.
«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابونها نخواهد برد
جای مرا خالی بکن وقتِ هماغوشی
از بچّهای که سقط کردی در فراموشی
از شوهرت، از هر نفس، از سردی لبهات
جای مرا خالی بکن در گوشهی شبهات
حس کن مرا که دست برده داخل گیست
حس کن مرا بر لکههای بالش خیست
حس کن مرا در «دوستت دارم» درِ گوشت
حس کن مرا در شیطنتهایم در آغوشت!
حس کن مرا در آخرین سطر از تشنّجهام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!
حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»
.
#سیدمهدی_موسوی
مامان! تمام زندگیام درد میکند
دارد چه کار با خودش این مرد میکند؟!
دارد مرا شبیه همان بچّهی لجوج
که تا همیشه گریه نمیکرد میکند!
این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگ مرا زرد میکند
هی میرسد به نقطهی پایان، به خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد میکند
ابریست غوطهور وسط خوابهای مرد
که آتشِ نگاهِ مرا سرد میکند
بیفایدهست سعی کنم مثلتان شوم
دنیای خوب! باز مرا طرد میکند
هی فکر میکنم… و به جایی نمیرسم
هی فکر میکنم… و سرم درد میکند...
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
دارد چه کار با خودش این مرد میکند؟!
دارد مرا شبیه همان بچّهی لجوج
که تا همیشه گریه نمیکرد میکند!
این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگ مرا زرد میکند
هی میرسد به نقطهی پایان، به خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد میکند
ابریست غوطهور وسط خوابهای مرد
که آتشِ نگاهِ مرا سرد میکند
بیفایدهست سعی کنم مثلتان شوم
دنیای خوب! باز مرا طرد میکند
هی فکر میکنم… و به جایی نمیرسم
هی فکر میکنم… و سرم درد میکند...
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
از آن شراب که از چشمهات مانده به یاد
به من زیاد بده
رها کن آن موها را دوباره در دلِ باد
مرا به باد بده
نگاه میکنم و غیر تو نمیبینم
که در میانِ تنی
دلم هوای تو را کرده است و غمگینم
اگرچه پیشِ منی
نگاه کن وسطِ گریه کردن و گِلهها
دو چشمِ مستم را
تو در کنار منی پشتِ مرز و فاصلهها
بگیر دستم را
بده شراب، به این شوقِ در تنم باقی
مرا تصوّر کن
از آن شراب که داری به چشمها ساقی!
پیاله را پُر کن
از آنچه در وسطِ اشکهات میریزی
در این پیاله بریز
دلم گرفته شبیهِ غروبِ پاییزی
دلم گرفته عزیز!
کجاست حسّ فراموشیِ تهِ مستی؟!
به من شراب بده
سؤال میکنم از تو که پاسخم هستی
به من جواب بده...
.
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
به من زیاد بده
رها کن آن موها را دوباره در دلِ باد
مرا به باد بده
نگاه میکنم و غیر تو نمیبینم
که در میانِ تنی
دلم هوای تو را کرده است و غمگینم
اگرچه پیشِ منی
نگاه کن وسطِ گریه کردن و گِلهها
دو چشمِ مستم را
تو در کنار منی پشتِ مرز و فاصلهها
بگیر دستم را
بده شراب، به این شوقِ در تنم باقی
مرا تصوّر کن
از آن شراب که داری به چشمها ساقی!
پیاله را پُر کن
از آنچه در وسطِ اشکهات میریزی
در این پیاله بریز
دلم گرفته شبیهِ غروبِ پاییزی
دلم گرفته عزیز!
کجاست حسّ فراموشیِ تهِ مستی؟!
به من شراب بده
سؤال میکنم از تو که پاسخم هستی
به من جواب بده...
.
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
مرا در خانهای بیپنجره، بیدر... بغل کردی
مرا که سوختم، از لای خاکستر بغل کردی
مرا با دستهایت مثل یک دیوار پوشاندی
تنم را مثل یک نوزادِ بیمادر بغل کردی
مرا که یخ زدم از ترس، از تردید، از تبعید
شبیه آتشی در سردیِ آذر بغل کردی
مرا که داشتم میمردم از فرطِ خداحافظ
بغل کردی... برای دفعهی آخر بغل کردی...
بغل کردی شبیه ساحل غمگین که دریا را
شبیه کوچهای خلوت که تنهاییِ سگها را
بغل کردی شبیه حسّ متروکی که بینام است
ریاضیدان خوشبختی که حل کرده معمّا را
بغل کردی و با لبخند غمگینت به من گفتی
نمیفهمد کسی هرگز دلیل گریهی ما را
من از دنیای امن تو به آغوش خطر رفتم
من از آنچه توانم بود، حتی بیشتر رفتم
زمین را داخل سلّولِ زندان کندم و کندم
به یک زندانِ دیگر، آنورِ تبعید دررفتم
تو ماندی مثل یک ویرانه بعد از جنگ، تو ماندی
تو ماندی خسته و دلتنگ امّا من سفر رفتم
سفر کردم از آن آتش که در تقدیر پروانهست
سفر کردم از آن خانه که تنها اسم آن خانهست
سفر آن پیک آخر در میان مستی و گیجیست
سفر آغاز راهی نیست بلکه مرگِ تدریجیست
تمام قصهام یک خط میان رنج و رفتن بود
کنار ساکهایی که پر از تنهایی من بود
تمام قصهام جنگیدنِ با دستِ خالی بود
تمام قصهام امّید به روزی خیالی بود
تمام قصهام رؤیای دودی در هواکش بود!
تقلا کردنِ کابوسِ هر شب روی بالش بود
به شب زل میزدم تا صبح و تنها گریه میکردم
شبیه شمع، قطره قطره خود را گریه میکردم
تبِ چرخیدنی بیانتها در گردبادم بود
دلم یک هیچچی میخواست که آنهم زیادم بود!
نه سیب و گندم و شیطان مقصر بود، نه حوّا
که تبعید از ازل تا به عدم، تقدیر آدم بود
من اینجا یکبهیک از یاد بردم هرچه بودم را
فقط اسم تو یادم بود چون اسم تو یادم بود!
که یادم مانده من را داخل طوفان بغل کردی
شبیه حسّ یک انسان به یک انسان بغل کردی
شبیه آخرین چیزی که از یک خاطره ماندهست
شبیه عکسی از یک خانهی ویران بغل کردی
مرا که خسته بودم، تشنه بودم، بیهدف بودم
شبیه سایهای در ظهر تابستان بغل کردی
نبودی و تمام راه با من بود آغوشت
مرا از لحظهی آغاز تا پایان بغل کردی
تو را مانند بالش در پریشانی بغل کردم
تو را مانند کوهی قبل ویرانی بغل کردم
تو را با گریهای یکریز و طولانی بغل کردم
تو را آنجور که تنها تو میدانی بغل کردم...
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
مرا که سوختم، از لای خاکستر بغل کردی
مرا با دستهایت مثل یک دیوار پوشاندی
تنم را مثل یک نوزادِ بیمادر بغل کردی
مرا که یخ زدم از ترس، از تردید، از تبعید
شبیه آتشی در سردیِ آذر بغل کردی
مرا که داشتم میمردم از فرطِ خداحافظ
بغل کردی... برای دفعهی آخر بغل کردی...
بغل کردی شبیه ساحل غمگین که دریا را
شبیه کوچهای خلوت که تنهاییِ سگها را
بغل کردی شبیه حسّ متروکی که بینام است
ریاضیدان خوشبختی که حل کرده معمّا را
بغل کردی و با لبخند غمگینت به من گفتی
نمیفهمد کسی هرگز دلیل گریهی ما را
من از دنیای امن تو به آغوش خطر رفتم
من از آنچه توانم بود، حتی بیشتر رفتم
زمین را داخل سلّولِ زندان کندم و کندم
به یک زندانِ دیگر، آنورِ تبعید دررفتم
تو ماندی مثل یک ویرانه بعد از جنگ، تو ماندی
تو ماندی خسته و دلتنگ امّا من سفر رفتم
سفر کردم از آن آتش که در تقدیر پروانهست
سفر کردم از آن خانه که تنها اسم آن خانهست
سفر آن پیک آخر در میان مستی و گیجیست
سفر آغاز راهی نیست بلکه مرگِ تدریجیست
تمام قصهام یک خط میان رنج و رفتن بود
کنار ساکهایی که پر از تنهایی من بود
تمام قصهام جنگیدنِ با دستِ خالی بود
تمام قصهام امّید به روزی خیالی بود
تمام قصهام رؤیای دودی در هواکش بود!
تقلا کردنِ کابوسِ هر شب روی بالش بود
به شب زل میزدم تا صبح و تنها گریه میکردم
شبیه شمع، قطره قطره خود را گریه میکردم
تبِ چرخیدنی بیانتها در گردبادم بود
دلم یک هیچچی میخواست که آنهم زیادم بود!
نه سیب و گندم و شیطان مقصر بود، نه حوّا
که تبعید از ازل تا به عدم، تقدیر آدم بود
من اینجا یکبهیک از یاد بردم هرچه بودم را
فقط اسم تو یادم بود چون اسم تو یادم بود!
که یادم مانده من را داخل طوفان بغل کردی
شبیه حسّ یک انسان به یک انسان بغل کردی
شبیه آخرین چیزی که از یک خاطره ماندهست
شبیه عکسی از یک خانهی ویران بغل کردی
مرا که خسته بودم، تشنه بودم، بیهدف بودم
شبیه سایهای در ظهر تابستان بغل کردی
نبودی و تمام راه با من بود آغوشت
مرا از لحظهی آغاز تا پایان بغل کردی
تو را مانند بالش در پریشانی بغل کردم
تو را مانند کوهی قبل ویرانی بغل کردم
تو را با گریهای یکریز و طولانی بغل کردم
تو را آنجور که تنها تو میدانی بغل کردم...
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
تو غمگین و زیبا شبیه غروبی
تو هر کار با من کنی، باز خوبی!
تو قفلی! که دنیا زده بر گلویم
گله دارم امّا نباید بگویم
تو آن لحظهی مکث... قبل از شکستی!
تو تاریخِ زیباییِ محض! هستی
تو یک بوی خوش در خیابانِ اصلی
تو نوری که دائم به خورشید وصلی
تو آرامش خواب در بازوانم
تو تنها دلیلی که زنده بمانم
تو آیینهای! خالی از خشم و کینه
بغل کن مرا و بچسبان به سینه
تو وِردِ منی توی این شهر سنگی!
بغل کن مرا جای هر قرص رنگی
بیا تا که این کوه از هم نپاشد!
بمان تا تهِ قصّهمان خوب باشد...
.
#سیدمهدی_موسوی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تو هر کار با من کنی، باز خوبی!
تو قفلی! که دنیا زده بر گلویم
گله دارم امّا نباید بگویم
تو آن لحظهی مکث... قبل از شکستی!
تو تاریخِ زیباییِ محض! هستی
تو یک بوی خوش در خیابانِ اصلی
تو نوری که دائم به خورشید وصلی
تو آرامش خواب در بازوانم
تو تنها دلیلی که زنده بمانم
تو آیینهای! خالی از خشم و کینه
بغل کن مرا و بچسبان به سینه
تو وِردِ منی توی این شهر سنگی!
بغل کن مرا جای هر قرص رنگی
بیا تا که این کوه از هم نپاشد!
بمان تا تهِ قصّهمان خوب باشد...
.
#سیدمهدی_موسوی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
🍃آسرو
شعر و غزل امروز
@asru1
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
شعر و غزل امروز
@asru1
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
بوسهای شاید بکاهد
از ملالانگیزیام
قدر لب تر کردنی
محتاج ناپرهیزیام.....!
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
از ملالانگیزیام
قدر لب تر کردنی
محتاج ناپرهیزیام.....!
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima