عاشقانه های فاطیما
821 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
@asheghanehaye_fatima


آدم وقتی یه مدت طولانی یه صدای ممتد رو بشنوه، بعد اینکه اون صدا قطع بشه، بازم اونو تا مدت ها میشنوه. مثلا فکر کن بذارنت توی یه اتاق و چند ساعت برات یه صدای بوق بذارن. بعد اینکه اون کوفتی رو خاموش کنن، تو هی بازم میشنوی صداشو. شاید حتی تا چند روز توو مغز سرت بپیچه اون صدا. اصلا میخوای بری یه جا صدای اون بوق رو بشنوی دوباره.
یا مثلا دیدی وقتی از تونل در میای، تا یه دقیقه چشات اذیت میشه. چون به تاریکی عادت کرده. دلت میخواد همه جا تاریک شه.
بحث، بحثِ عادته عزیزم. هرکی توو زندگی بی برو برگرد روزای سختی رو از سر گذرونده. اما حتی وقتی روزای خوبش برسه، بازم توو فکر اون روزای بده. بذاریش وسط کلی رفیق و دوست و آشنا، کافیه دو دقیقه تنها بشه. همه ی چیزای قشنگ رو میذاره کنار و به روزای سختی که گذرونده فکر میکنه.
دوباره یاد اون صدای ممتد میفته، یا اون صدای گوش خراش بوق. حتی اگه خیلی وقته باشه پیچ صدا رو تا آخر بسته باشه.
.
#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی
نمی‌دانم قضیه چیست، ولی انسان‌ها ذاتا عادت دارند به خودشان سخت بگیرند. حتی راحت طلب‌ترین آدم‌ها هم می‌توانند راحت‌تر از آنچه فکرش را می‌کنند زندگی کنند.
برخی‌ها طوری زندگی را جدی می‌گیرند، که انگار قرار است توی هفتاد هشتاد سالگی‌شان، یکی بیاید و برگه‌هاشان را تصحیح کند.
نه، هیچ خبری نیست، کسی قرار نیست روی تخته‌سیاه، یک طرف اسم آدم‌خوب‌ها را بنویسد، طرف دیگر هم اسم آدم بدها را. خوب‌ها و بدها همه فراموش می‌شوند‌. هیچ ورقه‌ی امتحانی جلوی دستمان نگذاشته‌اند،
اگر امتحانی هم در کار باشد، امتحانی‌ست که خودت سوال‌هایش را طرح کرده‌ای، امتحانی ‌ست که باید به خودت پس بده ای.
مثل آنها نباش که که خودشان را به هر دری می‌زنند تا ورقه را فقط سیاه کنند. به یاد داشته باش که تو حتی اگر ورقه‌ات را کاملا سفید هم تحویل بدهی، هیچ فرقی نمی‌کند، چرا که کسی که ورقه‌ها را تصحیح می‌کند و نمره‌ها را پشت شیشه می‌چسباند؛ خودِ تو هستی، دقیقا خودِ تو...
.
#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی


@asheghanehaye_fatima
.
این تصویر کشتی «زِندام» است. با ۱۲۰۰مسافر و ۵۸۶خدمه و چهار نفر که در آن به دلیل کرونا مُرده‌اند. حالا هیچ بندری اجازه پهلوگیری به این کشتی و انسان‌های درون آن را نمی‌دهد، و آنها اکنون سرگردان در آب های بی‌کران‌اند.
عجیب است، نه؟!
چقدر همین موضوع تمام معنا و ارزش‌ها را تغییر می‌دهد در ذهن آدمی. حقیقت همین است.
هر‌کدام از ما، به تنهایی و به تنهایی سوار بر قایق‌های تک‌نفره‌ی خودمان هستیم و سرگردانیم در اقیانوس بی‌کران زندگی‌. دست از پا خطا کنیم، هیچ بندری، هیچ انسانی اجازه‌ی پهلو گرفتن به ما را نمی‌دهد.
در کلام بزرگ تر، تمامی ما انسان‌ها، سوار بر کشتی بزرگی به نام زمین هستیم، بر پهنه‌ی بی‌کران هستی. تصورش را بکنید. یکی از مسافرین این کشتی جذام بگیرد و همه محکوم باشیم به بودن در این کشتی. آری. هیچ بندری، هیچ کهکشانی، هیچ نقطه‌ای از هستی، به ما اجازه‌ی پهلو گرفتن را نمی‌دهد. و ما می‌مانیم و جهانی بی‌کران که در آن تا به ابد سرگردانیم. چه وحشتی خواهیم داشت حتی از وجودِ یکدیگر.
چه چاره‌ای داریم جز آنکه باید بمانیم و منتظر مرگ یکدیگر باشیم تا جسد آخرین نفر را هم از کشتی به درون اقیانوس بیندازیم و تا به همیشه رهایش کنیم.
یاد جمله‌ای از سریال « Dark» افتادم که می‌گفت،
ما انسان‌ها مسافرانی سرگردان در تاریکی هستیم.
.
#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی
#کرونا


@asheghanehaye_fatima
Forwarded from اتچ بات
می‌گویند فضانوردان در فضا به دلیل گرانشِ کم، نمی‌توانند گریه کنند. یعنی حتی اگر گریه هم بکنند، اشکی از چشمان آنها سرازیر نخواهد شد. تصورش را بکنید تا چه میزان وحشتناک خواهد بود. مثلا در آن بالا، در آن فضای لایتناهی که میلیون‌ها کیلومتر از زمین فاصله داری، دلتنگ خانه شوی و نتوانی بغضت را بشکنی.
همه‌ی ما لحظاتی در زندگی، این حالتِ فضانوردان را با گوشت و خونمان لمس کرده‌ایم. لحظاتی که با حرفی، اتفاقی، خبری، بازآفرینیِ خاطره‌ای، بوی عطری، رنگ پیراهنی، خواسته ‌ایم تا می‌توانیم اشک بریزیم اما جلوی خودمان را گرفته‌ایم، و آنقدر بی‌صدا در درون گریسته‌ایم که هق هق هایمان میتوانسته گوش دنیا را کر کند‌. اما هیچکس متوجه این گریه‌ها و اشک ‌ها نشده.
گویی در آن لحظات جاذبه‌ای وجود نداشته که اشک‌هایت را تا کف پیاده رو به سمت خودش بکشاند. گویی در نقطه‌ای از فضا معلق شده‌ای و زمین و تمام متعلقاتش، تنها یک نقطه‌ی روشن بنظر می‌آید، نه چیزی بیشتر.
احساس می‌کنم که هر انسان در درون خود سیاه چاله‌ای دارد که بی‌رحمانه همه چیز را می‌بلعد. سیاه‌چاله‌ای که نه تنها نور، بلکه قوی ترین چیز دنیا، یعنی اشک‌ هم نمی‌تواند از آن فرار کند‌.

#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی


@asheghanehaye_fatima


👇سکانسی از فیلم «میان ستاره‌ای» ساخته‌ی کریستوفر نولان با موسیقی اعجاز انگیز هانس زیمر و بازی جاودانه‌ی متیو مک‌کانهی
#دیالوگ
#ویدئو
.
بی‌شک بی‌اطلاع نیستید که پس‌از چند ماه تعطیلی، برخی از لیگ‌های مهم اروپایی، دوباره فعالیت خود را از سرگرفته‌اند؛ اما این بار با یک تفاوت مهم، بدون حضور هیچ تماشاگری.
یکی از اولین بازی‌هایی پس از تعطیلی‌های چند ماهه را که دیدم، با اینکه بازی یکی از تیم‌های بزرگ جهان با ستارگان گرانقیمتش بود. هرچقدر با خودم کلنجار رفتم، یک چیز این بازی کم بود. مثل غذایی که هم چیزش را درون قابلمه ریخته باشی، اما باز هم وقتی میچشی آنرا، یک چیزی کم است. طعمش آن نیست که باید باشد.
بله، بازی آن شب هم همینطور بود. سکوت مرگ‌باری استادیوم را فرا گرفته بود. چیزی جز صدای ضربه‌های پای بازیکنان به توپ، صدای گهگاهِ سوت داور و هی هی کردن‌های بازیکنان وجود نداشت. دیگری خبری از ههمه‌ی تماشاچاین نبود. هیچ شور و هیجانی درکار نبود. صدلی‌ها همه خالی بود. منظره‌ای هراسناک بود. همیشه باخودم فکر میکردم برای یک بازیکن فوتبال باید خیلی سخت و وحشتناک باشد که مقابل هزاران تماشاچی فوتبال بازی کند‌، اما آن شب به این نتیجه رسیدم، چیزی وحشتناک‌تر از صندلی‌های خالی وجود ندارد.
بازی خیلی مایوس کننده و سرد به نظر می‌آمد. آنقدر که میلی برای دیدن ادامه‌‌ی آن نداشتم.
شک نداشتم برای خیلی‌های دیگر در جهان هم همینطور بوده. شک نداشتم آن شب یک طرفدار دوآتیشه فوتبال در اسپانیا، دکمه‌ی قرمز رنگ کنترل تلویزیون را وسط بازی زده است. یکی از آلمان گفته گندش بزنند. یکی در برزیل ترجیح داده بجای دیدن ادامه‌ی بازی، برود توی خیابان قدم بزند. مطمئنم میلیون‌ها نفر حالشان مثل من بوده آن شب.
چند روز بعد وقتی در خانه‌ی دوستی ناخواسته دوباره پای فوتبال نشستم، دیدم یک اتفاق عجیب افتاده بود. با خودم گفتم، صبر کن، صبر کن، اینجا چه خبر است؟! صدای تشویق و همهمه و شور و هیجان هزاران هزار تماشاچی به گوش میخورد. صندلی‌ها ورزشگاه انگار مملو از تماشاچی بود.
به دوستم گفتم اینجا چه خبر است؟ اینجا مگر کدام کشور است که کرونا در آن وجود ندارد و ورزشگاه پر از آدم است؟
.
دوستم گفت، نه رفیق، ورزشگاه خالیه، هیچکس نیست.
صندلی ‌ها با افکت‌های تصویری و جلوه‌های ویژه بصورت کامپیوتری با تماشاگر پر شده. گفتم امکان ندارد! نمی‌شنوی صدای تشویق و شور و هیجان این همه تماشاچی را؟
گفت این صداها همه ضبط شده است. مال قدیم است. مال بازی‌های گذشته.

تمام تنم یخ زد.
حال یک بازمانده در یک واقعه‌ی آخرو زمانی را داشتم که توی شهر متروک و خالی از سکنه، صدای ضبط شده‌ی همشهری‌هایش را با هدفون گوش می‌دهد تا دچار هراس نشود، تا احساس نا امیدی نکند، تا نترسد، تا احساس تنهایی بند بند وجودش را فرا نگیرد.
بله. ما انسان‌ها یک نقطه‌ی ضعف بزرگ داریم، سک پاشنه‌ی آشیلِ کشنده. می‌دانید نامش چیست؟ میگویم برایتان؛ نامش تنهایی‌ست.
و هیچ چیز در این دنیا به اندازه‌ی تنهایی هراسناک و کشنده نیست.
با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها، با تمام ناراحتی‌ها، بغض‌ها، کینه‌ها، با تمام مضراتی که ما انسان‌ها برای یکدیگر داریم، باید کنار یکدیگر زندگی کنیم، باید یکدیگر را حفظ کنیم،
چون ضرر و کشندگی و وحشتِ تنهایی، بیشتر از هر چیزِ دیگری‌ست.
.
تلویزیون فهمیده بوده، تنهایی چقدر وحشتناک است. چقدر انسان را نا امید می‌کند. به همین خاطر آن صدها را به بازی فوتبال اضافه کرده بودند و آن تصاویر کامپیوتری را بر روی صندلی‌های خالیِ تماشاچیان قرار داده بودند. چون میدانند تنهایی چقدر کُشنده است.
اصلا می‌دانید چرا جانی‌ترین و خشن‌ترین مجرمین را در سلول انفرادی قرار می‌دهند؟
چون برای انسان، وحشتناک‌ترین سخت ترین نوع شکنجه‌، تنهایی است...
.
.
#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی
.
https://www.instagram.com/p/CB04R7RhN_c/?igshid=cfjwlsdh6w46
.
همین حالا، در یک دنیای موازیِ دیگر، من دارم در یک دشت وسیع می‌دَوَم. دشتی با تپه‌های کم‌ارتفاع و پوشیده از چمن‌.
یک سمت گندم‌زاری‌ست که دارد رنگش به طلایی می‌زند، طرف دیگر خانه‌ها و درختانی پراکنده.
همین حالا در یک دنیای موازی دیگر، اصلا به آینده فکر نمی‌کنم و مهم‌ترین دغدغه‌ام این است که پروانه‌ها بیشتر عمر می‌کنند یا سنجاقک‌ها.
بله، درست همین لحظه، یعنی دقیقا همین ثانیه، در جهان موازی دیگر من برادرم را از دور می‌بینم که هنوز زنده است و دارد بر روی دریاچه سنگ پرتاب می‌کند تا به دوستش ثابت کند می‌تواند سنگ را با سی و چهار جهش به آنسوی آب برساند.
در جهان موازی دیگر، من هنوز نمی‌دانم تلویزیون چیست و خنده‌‌ام میگیرد که انسان وقتش را پای اخبار تلف کند.
درست همین حالا، در جهان موازی دیگری که اصلا نمی‌دانم کجاست، دارم با خودم کلنجار می‌روم که این لغت عجیب و غریب «مرز» که یکی از دوستانم قسم خورده‌است در خواب آنرا دیده چیست؟
در جهان موازی دیگر با خودم می‌گویم این‌ها همه‌اش پرت و پلاست، همانطور که خودم هم خواب‌های آشفته ‌ای دیدم و کلماتی در خواب به گوشم رسید که هرگز معنی‌شان را نمی‌دانم : ظلم، انقلاب، تبعیض،خشونت، فقر، دادگاه، پاسپورت، جهان سوم، طلاق، ترور، کولبر، سرطان خون، اعدام، سیاستمدار، بیکاری، نسل کشی، قند خون، زلزله، دیکتاتور، آتش‌سوزی، تجاوز، انتخابات، بمب، مهاجرت، دروغ، دین، اجاره خانه، تاریخ، گلوله، زندان، قومیت، وطن، دلتنگی...
.
درست در همین لحظه، یعنی دقیقا در خودِ خودِ همین ثانیه، در جهان موازی دیگر، خودم را مسخره می‌کنم و می‌گویم دیوانه‌شده‌ام لابد، این کلمات و این دری وری‌ها چیست که در خواب می‌بینم؟!
درست در همین لحظه در جهان موازی دیگر که بر شیب تپه‌ی مشرف به خانه‌ها بر روی چمن‌ها دراز کشیده‌ام، لای کتابم را باز می‌کنم، روی صورتم می‌گذارم و بوی صفحات کاغذی کتاب در سرم می‌پیچد.
دقیقا در همین لحظه، در دنیای موازی دیگر با خودم می‌گویم:
دنیا چقدر قشنگ است...
در یک جهان موازیِ دیگر
همین حالای حالا
من دارم از ته دل می‌خندم...


#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی


@asheghanehaye_fatima
گاهی آنقدر مغزت پر می‌شود که حتی سر سوزنی جا برای هیچ چیز باقی نمی‌ماند. حتی به اندازه اینکه فکر کنی الان وقت شام خوردن است یا اینکه مثلا باید زیر کتری را خاموش کنی.
درست مثل موبایلی که حتی چند کیلوبایت دیگر هم فضای خالی ندارد.
چه باید کرد؟ باید هرچه جلوی دستت آمد را برای همیشه پاک کنی. عکس‌هایی که برایت مهم‌اند، فایل‌هایی که حیاتی‌اند، ویدیوهایی که وصل‌اند به جانت، موسیقی‌هایی که بدون آنها نمیتوانی زنده بمانی. دست و دلت می‌لرزد کدام یک را پاک کنی. کدام را پاک کنی؟ این یکی را؟ نه! آن یکی را؟ نه! هیچ راه چاره‌ای نیست. باید چشمت را ببندی و فقط پاک کنی. پاک کنی، پاک کنی، پاک کنی تا جایی خالی شود، تا فضایی در این حافظه باقی بماند. باید اسم‌ها را، آدم‌ها را، خاطره‌ها را، دوست‌ها و دشمن‌ها را، چهره‌ها را، خنده‌ها و اشک‌ها را، حرف‌ها، لحظات تلخ و شیرین را، همه و همه را باید پاک کنی. ترسناک است اما هیچ انتخاب دیگری پیش‌رویت نیست. باید یا پاک کنی، یا دیوانه شوی...

#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی

@asheghanehaye_fatima
وقتی به فاصله‌ی خیلی دوری نگاه می‌کنیم، منظره‌ها و کوه‌های دوردست، به رنگی از طیف آبی تبدیل می‌شوند. رنگی که گویی آبی هست و نیست. یک آبیِ ملایم. چیزی مثل اینکه چند قطره رنگ آبی در قوطی بزرگ سفید رنگ افتاده باشد و وقتی رنگ را بر دیوار میکشی، شمه‌ای از رنگ آبی در آن موجود است. این رنگ، «آبیِ دور» نام دارد. آبیِ دور، دورنمایی از آینده‌ی ماست. تصویری از آرزوها و خواسته‌هایمان، از امیال و اشتیاق و حسرت‌هایمان. دورنمایی از آنچه که به استقبال ما نشسته و هرچه به سمتش بروی، رنگ آبی‌ِ دور، عوض می‌شود و تبدیل به خود حقیقی رنگ‌ها می شوند.
اما آبیِ دور، یک ویژگی دارد و آن هم این است که هموراه در دور دست می‌ایستد. هرچه به آبیِ دور نزدیک می‌شوی، آبیِ دور به دوردست‌تر می‌رود. حسرت‌ها و آرزوهای ما همواره فراتر از آن چیزی‌ست که به آن رسیده‌ایم یا در حال به دست آوردنش هستیم. آبیِ دور، همیشه هست و هرگز کسی به آبیِ دور نمی‌رسد. تو باید آبیِ دور خودت را بشناسی. خیلی از ما آبیِ دور را فراموش میکنیم. خیلی از ما بارها از آبی دورِ گذشته‌مان حتی عبور کرده‌ایم، اما دوباره آبی دورِ دیگری می‌بینیم. آبی دور می‌تواند تو را برای تمام باقی عمرت در حسرت فرو ببرد یا میتوانی گاهی گوشه‌ای بنشینی از تماشای آن لذت ببری.

#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی


پی‌نوشت: پیشنهاد میکنم کتاب «نقشه‌هایی برای گم شدن» نوشته‌ی ربکا سولنیت را مطالعه کنید. عبارت آبیِ دور را ابتدا ایشان استفاده کرده‌اند.


@asheghanehaye_fatima
این روزها، بیش از هرچیز دیگر، کلماتند که گم شده‌اند. خیلی از کلمات دیگر استفاده نمی‌شوند، یا به‌ندرت استفاده می‌شوند. خیلی‌ های  دیگر از کلمات کم‌کم فراموش شده‌اند. کلماتی که می‌توانند نجات‌دهنده باشند، درمان کننده باشند. دلم به حال آدم‌ها می‌سوزد؛ تقریبا همه‌ی آدم‌ها؛ آدم‌هایی که به زور سرپا هستند، آدم‌هایی که وانمود میکنند طوری‌شان نیست، آدم‌هایی که خسته‌اند،آدم‌هایی که سردر‌گم‌اند، آدم‌هایی که کم آورده اند، آدم‌هایی که هیچکس حواسشان به آنها نیست، آدم‌هایی که  کلمه‌ای، جمله‌ای، حرفی میتواند نجاتشان دهد، آدم‌هایی که منتظر دستی نوازشگرند. آدم‌هایی که عمیقا نیازمند جمله‌ای محبت آمیزند. آدم‌هایی که تشنه‌ی ذره‌ای توجه‌اند. اما زمانه، زمانه‌ی فراموشی کلمات است.جملات ساده‌ای که عمیقا آدم‌ها به آنها نیاز دارند،مثلا «امروز چه زیبا شده‌ای» ، «چه پیراهن قشنگی» ، «چه بوی خوبی می‌دهی» ، «این رنگی چه بهت می‌آید»، «چه میکنی که هر روز جوانتر می‌شوی»، «پوستت چه روشن شده»، «چقدر حالم خوب شد که امروز دیدمت».
همین جملات ساده، خیلی‌ها را نجات میدهد، حتی اگر واقعا امروز زیبا نشده باشند، حتی اگر پیراهن‌شان قشنگ نباشد، حتی اگر از بوی عطرشان خوشتان نیاید، حتی اگر پوستشان فرسوده‌تر از همیشه باشد و با دیدنشان خیلی هم حالتان خوب نشده. خوشبختانه کلمات هنوز رایگانند، از دیگران دریغ‌شان نکنید.
من با کلمات زیسته‌ام. این قانونِ نانوشته‌ی کلمات است، به شما برمیگردند.   


#بابک_زمانی
#رونوشت_هایی_به_زندگی


@asheghanehaye_fatima